رمان تمنا


یه هفته گذشته بودو من تو این یه هفته کارم این شده بود که صبحها
برم خونه سمیه اونجا آرایشم کنه لباسامو عوض کنم و باهاش برم سراغ پسر
پولدارا و ازشون پول کش بریم....نمی دونم چرا هرچی بیشتر میگذشت
عذاب وجدانم کمتر میشد یه جوری شده بودم انگار با این کار ازشو انتقام می گرفتم
آره ..انتقام یه وقتایی وقتی با اون تیپ قیافه و ماشینای آنچنانی میدیدمشون
تو دلم میگفتم:
-مگه نمیگن خدا عادله پس این کجاش عدالته من باید تو بدبختی دست و پا بزنم
به خاطر چندرغاز پول به این روز بیوفتم جلوی هرکس وناکسی دست دراز کنم
و اونوقت این الکی خوش ها پول تو جیبیشون خرج یه سال امثال ماها بود....
این فکرا تو سرم توسط چیزایی که تو این مدت دیده بودم تزریق میشد انگار داشتم
می شدم یه تمنا دیگه به قول سمیه داشتم گرگ می شدم و تا بدرم و دریده نشم...
اون یه هفته گذشت و حالا دیگه نوبت این بود که من تنهایی دست بکار بشم
اگه بگم استرس نداشتم دروغ گفتم...کارای قبل رو با سمیه می رفتم
ولی ایندفعه ...سرمو گرفتم بالا و به آسمون نگاه کردم و گفتم:
- خدایا کمکم کن...
خنده ام گرفت...ببین تمنا کارت به کجا رسیده یه موقع برا اینکه کج نری
از خدا درخواست کمک میکردی ولی حالا برا قدم گذاشتن تو راه کج برا دزدی
از خدا کمک می خوای....
زنگ رو زدم و سمیه بدون اینکه به آیفون جواب بده در رو باز کرد و رفتم داخل....
وارد خونه شدم با دیدنم مثل همیشه لبخندی زدتو این مدت خیلی باهم
صمیمی شده بودیم کلی باهم دردو دل میکردم من از مرگ بابا و مریضی مامان
که روز به روز بیشتر از پا درش می آورد حرف میزدم و اونم از خانواده اشو تنهاییش
بهم لبخندی زد مثل همیشه و با صدای شادی گفت:گ
- سلام خانوم خانوما چطوری صبحت بخیر....
سری تکون دادمو گفتم:
- خوبم سمیه ..مثل همیشه صبح توهم بخیر...
-خدارو شکر دیروز مامان بردی برا دیالیز
با یادآوری مامان اشک تو چشام جمع شد تو این مدت وقتی بیشتر
عذاب وجدان میگرفتم که به مامان دروغ میگفتم...
خیلی خوشحال بود از اینکه من یه کار آبرومند پیدا کردم هه آبرومند!!!
سرمو انداختم پایین اشکم سرازیر شد...
سمیه اومد کنارم نشست دستشو گذاشت زیر چونه امو گفت:
-سرتو بگیر بالا ...چی شده تمنا...برا مامانت اتفاقی افتاده؟
و خودش سرمو گرفت بالا و زیر لب با صدای لرزون گفتم:
-نه...خوبه بد نیست ولی خوبم نیست...ازش خجالت میکشم سمیه
وقتی میرم خونه نمی تونم توروش نگاه کنم...
بیچاره کلی خوشحاله که دخترش توی یه شرکت منشیه..نمی دونی که...
لبامو بهم فشردم از گفتن این کلمه شرمم اومد...رفتم تو بغل سمیه و زار زار گریه کردم....
تو گریه با هق هق گفتم:
- پس خدا..کی...کی می خواد روی خوش زندگی رو به من نشون بده...
چقدر صبر کنم...سمیه چقدر باید به مامانم دروغ بگم..
سمیه منو از خودش جدا کردو گفت:
- دختر..پاشو پاشو خودتو جمع کن کلی کار داریم...
تاآخر عمرت بشینی اینجا گریه کنی درست نمیشه که ...درست میشه
سری به علامت نه تکون دادمو اشکامو پاک کردم.. . آروم گفتم:
- نه...راست میگی درست نمیشه خدا به کل فراموشم کرده اون یه ذره نگاهیم
که بهم میکرد با این گندی که زدم اونم ازم دریغ کرد..
اخم کردو دستمو گرفت در حالی که از جا بلندم کردو منو سمت اتاق میکشید
گفت:
-پاشو...پاشو خل نشو...لطفا امروز باید انفرادی کارکنی باید حواست جمع باشه
خانوم خوشگله...بعد از کار اول برو پیش ارسلان خان و بهش پول بده
یادت نره...در ضمن ای کاش می شد بعد از ظهرها گاهی ام شبا کار کنی تمنا
اونجوری زودتر با ارسلان تسویه میکنی
با تعجب گفتم:
- اااا مگه میشه؟
بلند خندیدو گفت:
- آره چرا نشه دختر خوب شغل آزادیما ...پس هروقت دوست داریم می تونیم
بریم سرکار...
سری تکون دادمو گفتم:
- باید یه فکری برا مامان بکنم...واییی بازم یه دروغ دیگه
سمیه زود گفت:
- باشه باشه خواهش دوباره نرو تو فاز غم...من حوصله آبغوره گیری ندارم...
بریم سروقت کارمون من امروز میرم خیابون.....توهم برو... بعدش هم تو گلستان لاله همدیگرو می بینیم...
نزدیکه به این دوتا خیابون..
سری تکون دادمو گفتم:
- باشه....فقط دعا کن برام..
لبخند زدو گفت:
- تو می تونی تمنا اعتماد به نفس داشته باش...
نفس عمیقی کشیدمو سکوت کردم ..نشستم روی صندلی تا سمیه کارشو انجام بده...و چشمامو بستم
بعد 5دقیقه با صدای خنده سمیه چشامو باز کردم با تعجب بهش نگاه کردمو خودمو تو آیینه نگاه کردم صورتم که مشکلی نداشت پس این چرا می خندید
با تعجب از پرسیدم:
-چته دختر...جنی شدی ؟ چرا می خندی؟
با خنده و بریده بریده گفت:
-نه یاد یه چیزی افتادم خنده ام گرفت ..
-یاد چی؟؟؟؟
-می دونی حکایت تو حکایت چی شده؟
سری تکون دادمو گفتم:
- نه....حکایت چی؟!!!!
-تو مجله ها دیدی می خوان تبلیغ عمل بینی کنن تو عکس می زارن یکی زیرش
نوشته قبل از عمل ...یکی نوشته بعد از عمل..
الان حکایت تو مثل اونا شده بدون آرایش و با چادر میای اینجا
بعد با آرایش و مانتو تیپ خفن از اینجا میری بیرون
قبل از عمل بعد از عمل
بعد دوباره زد زیر خنده....یه کم فکر کردم خداییش راست میگفت...
منم باهاش شروع کردم به خندیدن...انقدر خندیدیم که اشک از چشام میومد
نمی دونم بعد از چه مدت بود که اینطوری می خندیدم...از ته دل و برای لحظه ای
همه سیاهیا تو زندگیم از خاطرم رفت فقط برای یه لحظه...


با سمیه از خونه اومدیم بیرون....استرس اضطراب ولم نمی کرد لعنتی...
رسیدیم سرکوچه و سمیه دست نگه داشت برا تاکسی و تاکسی ایستاد
در ماشین رو باز کردو گفت:
- برو...مواظب خودتم باش تمنا...شماره موبایلم که داری اتفاقی افتاد تماس بگیر
فقط سری تکون دادمو سوار شدم آدرس همونجایی رو دادم که سمیه گفته بود...
ترافیک سنگینی بود 1ساعتی طول کشید تا رسیدم...
همش خدا خدا میکردم یه اتفاقی یه فرجی بشه و من نرم ولی نشد نه اتفاقی افتاد
نه فرجی شد....
اوففففف خدا پس تو کجایی آخه اون بالا نشستی گناهمو میبینی دم نمیزنی
کاری نمیکنی....
اه من این چند وقت چقدر غر میزدم ای بابا خوب کاریه که شده دیگه
این پسر پولدارا حقشونو اصلا نم گناه نیست
بله دیگه تمنا خانوم خودتو اینجوری قانع کن...
وایییییی این صداها منو ول نمی کردن تو این یه هفته دستمو گذاشتم رو گوشامو
سرمو تکون دادم و محکم ولی آروم گفتم:
- خفه شین ...ساکت شین من مجبورم مجبورم ...
بعد دستامو از رو گوشام برداشتم دیگه اون صداها رو نمیشنیدم به جاش صدای شلوغی بوق ماشینا میومد ...من کی از تاکسی پیاده شدم که خودم متوجه نشدم
بس که با خودم درگیر بودم ...کمی این طرف و اونطرف خیابون رو نگاه کردم تو همین مسیر میرفتم خوب بود....نفس عمیقی کشیدم
باید به خودم مسلط میشدم کاری بود که شده و من الان وسط ماجرام
باید اون پولو زودتر جور کنم بدم به ارسلان خان و راحت شم از این مسخره بازی..
تو همین فکرا بودم که یهو با صدای بوق ماشینی از جام پریدم برگشتم سمت صدا
به ماشین نگاه کردم یه ماشین مدل بالای سفید رنگ بود خودمو کشتم تو این یه هفته اسم ماشینا رو یاد نگرفتم...یه پسر حدودا سی ساله پوست برنزی داشت
موهاش لخت بود و بلند چشای آبی داشت به قول سمیه
عجب تیکه ای بود!!!!
داشتم قیافه اشو آنالیز میکردم که صداشو شنیدم ....
-خانمی اگه از قیافه راضی هستی سوار شو دیگه
یه ابرومو انداختم بالا و لبخند ظاهری زدم و سری تکون دادم و در ماشین رو باز کردم و سوار شدم...


قلبم به سرعت هزار میزد...تند تند نفس میکشیدم که به خودم مسلط باشم
دوباره صداشو شنیدم
-خوب خانوم خوشگله خودتو معرفی نمیکنی بیشتر آشنا بشیم
بهش نگاه کردم لبخند ظاهری زدمو گفتم:
- پانته آه هستم...
سری تکون دادو گفت:
- به به اسمتم مثل قیافه ات خوشگله
باز باهمون لبخند ظاهری گفتم:
- ممنون...
در حال رانندگی نیم نگاهی بهم کردو گفت:
-منم امیرم از آشناییت خوشحالم خانمی....
راستی اگه جایی میری برسونمت...
سری تکون دادمو گفتم:
- جای خاصی نمی خواستم برم اومده بودم بیرون یه دوری بزنم
و یکم بگردم...آخه حوصله ام تو خونه خیلی سر رفته بود...
خندیدو گفت:
- خوب زیرشو کم میکردی تا سر نره!!
متوجه منظورش نشدم با تعجب نگاش کردم و گفتم:
-چییییی؟؟؟
دوباره نگام کردو بعد بلند خندیدو گفت:
-نخورمنو با چشات بابا
دستشو آورد جلو که دستمو بگیره سریع دستمو کشیدم عقب و اخم کرد تنم یه لحظه یخ کرد...وای اگه دستمو میگرفت...من درجا سکته رو میزدم
دستشو عقب کشیدو گذاشت رو فرمون و آروم زیر لب گفت:
- ببخشید...منظور بدی نداشتم...
سکوت کردمو جوابی ندادم دوست نداشتم این بحث ادامه پیدا کنه
دنبال راهی بودم تا زودتر کارو تموم کنم و از اون ماشین لعنتی پیاده شم
که انگار خدا کمک کردو موقعییت جور شدو دیدم ماشینو پارک کردو کمربند ایمنی باز کرد برگشت سمت من و گفت:
- خوب پانته آجون راستش من از شخصیتت خوشم اومده می خوام باهم بیشتر آشنا شیم ولی خوب اول میرم یه نوشیدنی خنک میگیرم بخوریم بعد حرف میزنم
سری تکون دادمو تو دلم گفتم:
-خدا خیرت بده موقعییت خودت جور کردی...
لبخندی بهم زدو از ماشین پیاده شد....داشت میرفت اون سمت خیابون
منم یه نگام به اونور بود یه نگام به داشبورد ماشین....
درشو سریع باز کردم ..حالا قلبم عین گنجشک داشت میزد دستامم میلرزید...
با دیدن داشبور خالی کلا پنچر شدم ...هیچی توش نبود دستامو مشت کردمو
زدم به پام زیر لب غریدم :
-اه لعنت به این شانس کوفتی من اگه شانس داشتم...
یهو چشمم خورد به کیف پولی که افتاد بود رو صندلی راننده همچین ناراحتی
و عصبانیتم پر کشیدو جاشو به خوشحالی داد...دست مشت کردمو باز کردمو
بشکن زدمو با ذوق گفتم:
-ای ول....
سریع کیفو برداشتم بازش کردم حالا یه نگاهم به کیف و محتویات توش بود یه نگام
به اون سمت خیابون میدونستم الان ببینه کیف پولش همراهش نیست
میاد سراغش پس باید عجله میکردم...با دستای لرزون تو کیف و بررسی کردم و
500هزار تومن تراول بود و بقیه پولشم 10 هزار تومنی و 5 هزار تومنی بود
یه 2000تومنی هم بود...همه رو برداشتمو خواستم برم که دوباره به پولا نگاه کردم
دوتومنی رو جدا کردمو دوباره گذاشتم تو کیف پولش و با لبخند گفتم:
-اینم برا اینکه ازم خوشت اومده بود...خوشتیپ!!!!
تو دلم گفتم:
-تمنا توهم آره هااااا
درو باز کردم که بزنم به چاک که چشم خورد به اون سمت خیابون دیدم امیر همون پسره داره میاد سمت ماشین و متوجه من شد که از ماشین پیاده شدم...
لبخندی زد بهمو منم کلا دست و پامو گم کرده بودم دوتا پاداشتم دوتا دیگه هم قرض کردم و شرو ع کردم به دویدن....
از پشت صدای فریادشو می شنیدم...
-وایستا....وایستا...
یه نگاه به پشت سرم انداختم داشت دنبالم میومد لعنتی کفشای پاشنه بلندم
اذیت میکردو نمی ذاشت تندتر بدوم الان بهم میرسید...
سریع خم شدم کفشارو از پام در آوردم و گرفتم دستم با سرعت بیشتری دویدم...



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار