رمان تمنا


اونقدر دوییدیم که من دیگه نا نداشتم با اون کفشای پاشنه بلند
همینطوریش راهم نمی تونستم برم چه برسه به اینکه بدوم...پاهام از درد ذوق ذوق
میکرد رسیده بودیم به یه پارک هر دوتامون نفس نفس میزدم سمیه وایستاد منم
ایستادم سمیه هراسون به پشت سرش نگاه کردو نفسشو تند فوت کردو در حالی که نفس نفس میزد گفت:
-بسه..دیگه..
به نیمکت اشاره کرد و گفت :
-بیا..بشین..
منم در حالی که نفس نفس میزدم سری تکون دادمو نشستم رو نیمکت و سمیه هم نشست با ترس به دورو اطرافم نگاه کردمو گفت:
- مطمئنی دنبالمون نمیاد ؟
سمیه خندیدو گفت:
-نه بابا مطمئن باش ازش دور شدیم...
پاهام ذوق ذوق میکردو کفشای پاشنه بلند رو از کفشم در آوردم و پاهامو ماساژ دادم
سمیه گفت:
- دختر کفشاتو پا کن ببینم آبرومون رفت
با ناراحتی گفتم:
- بابا دیگه نمی تونم پاهام تو این کفش ترکید به خدا...
بعدم کفشا رو دوباره به پام کردم برگشتم سمیه رو نگاه کردم
سخت تو فکر بود زدم به بازوش و گفتم:
- چیه چرا ساکتی خوشحال نیستی این همه پول گیرت اومده؟
نگام کردو پوزخندی زدو گفت:
- هه آره خیلی خوشحالم
-راستی سمیه اون اسما چی بود دیگه ..وای دبی ...عربی بابا داشتم می مردم از
خنده با کلی سعی جلو خودمو گرفتم جلو اون پسره نخندم
سمیه ام خندیدو گفت:
- والا با اون قیافه و اونهمه استرس اگه حرف می زدی که همه چی خراب
می شد دختر جان
بعدشم درس سوم توی ماشین هرکی که می شینی هیچوقت اسم
حقیقی تو نگو اوکی
با خنگولی نگاش کردم و گفتم:
- چی؟؟؟؟!!
خندیدو گفت:
- منظورم اینه که حله فهمیدی چی گفتم:
-اهان آره
سمیه همونطور که می خندید گفت:
- فکر کنم باید بهت بعضی از اصطلاحاتم یاد بدم
دختر مگه تو تو جنگل زندگی کردی ؟
-نه تو جنگل زندگی نکردم ولی دور از آدما بودم..تمام دنیای منو باباو مامانم یه اتاق
12 متری بود همین و بس تو دوران مدرسه ام سرمو می نداختم پایین می رفتم
مدرسه و همونطورم برمیگشتم هیچوقت هیچ دوستی نداشتم
با کسی ارتباط برقرار نمیکردم
سرشو تکون دادو هیچی نگفت خیلی تو خودش بود زل زدم به زمین گفتم:
-ناراحتی؟
نفس عمیقی کشیدو حرفی نزد این یعنی اینکه ناراحته
دوباره گفتم:
-چی شده سمیه چرا ناراحتی از اینکه دزدی میکنی راستی چی شد با ارسلان
آشنا شدی
نگام کرد نم اشک تو چشماش بود آهی کشیدو گفت:
-آره ناراحتم هروقت این کارو میکنم از خودم بدم میاد
میدونی تمنا این کار خیلی خطر ناکه هرلحظه امکان گیر افتادن هست ولی من
دیوونه نمی دونم چرا با اینکه بدهیم رو با ارسلان صاف کردم بازم این کارو میکنم
با تعجب گفتم:
- بدهیتو صاف کردی؟؟
سری تکون دادو گفت:
-آره 6ماهی میشه ولی انگار معتاد این کار شدم
دوست دارم ولش کنم ولی نمی تونم
از طرفی اگه ولش کنم یه دختر تنها بدون کار تو این شهر درندشت
بدون هیچ حامی
باز سرشو با کلافگی تکون دادو گفت:
-نمی دونم نمی دونم....
-چطوری شد که با ارسلان آشنا شدی؟
نگام کرد و بعد از چند ثانیه قطره اشکی رو صورتش چکیدو گفت:
-به خاطر برادرم....


آهی کشیدو ادامه داد:
زندگی خوبی داشتیم بابام یه معلم بازنشسته بودو مامانم خونه دار خونه داشتیم
ماشین داشتیم یه زندگی ایده آل همه چی خوب پیش می رفت تا سه سال پیش
بابام با یکی از دوستاش شریک شدو اونم سر بابا کلاه گذاشت رفت اونور آب و بابا
موندو یه عالمه چک برگشتی و کلی طلب کارو بدهی...
خونه رو فروختیم رفتیم اجاره نشینی و ماشینم فروختیم بابا دوباره مشغول کار شد تو مدارس غیر انتفاعی و برادرم سعید هم تازه از سربازی اومده بود
وقتی وضعییت رو اینطور دیداونم رفت دنیال کار و مشغول دیگه اوضاع مون اونقدارم خوب نبودهرروز طلبکارا می ریختن دم خونه و دادو هوار راه می نداختن
تا اینکه بابا قلبش طاقت نیاورد تو اون آشفته بازار تنهامون گذاشت
بعد از فوت بابا سعید کلی قرض قوله کردو بقیه بدهی بابا رو داد
تا روح بابا آروم شه در ازاش به یکی دونفر چک داد بازم که نتونست به موقع پاشس کنه و طلبکاراش ریختن سرشو حکم جلبش رو گرفتن
افتاد زندان..دیگه هیچ تکیه گاهی نداشتیم هنوز با زندان رفتن سعید
کنار نیومده بودیم که مامانم مثل بابا قلبش طاقت نیاوردو بعدم....
به اینجا که رسید صدای گریه اش بلند شد...همیشه فکر میکردم من خیلی بدبختم
ولی حالا میدیدم که بدبخت تر از من هم هست....
پشتشو نوازش دادمو با غم گفتم:
- سمیه اگه اذیت میشی تعریف نکن..بسه
اشکاشو پاک کردو گفت:
-نه دوست داشتم داستان زندگیمو یکی بدونه دیگه داشتم خفه میشدم
باید میگفتم...
و دوباره ادامه داد..
من موندم یه دختر تک و تنهای 18ساله که باید غم یتیم بدونو به دوش میکشیدو
گذشته از اون نه سرپناهی نه تکیه گاهی پس اندازام داشت کم کم تموم میشد
باید سعید رو از زندان می آوردم بیرون به هر دری زدم نشد به پای طلبکارا افتادم
آشغالای عوضی یا می گفتن پول ..یا..
دستاشو مشت کردو فکش منقبض شد انگار حرف از دهنش بیرون نمی اومد
از جاش بلند شدو انگار داره با خودش حرف میزنه زمزمه وارو عصبی گفت:
-پستای رذل بهم پیشنهاد بی شرمانه دادن ...نمی دونی نمیدونی تمنا من چی کشیدم..نمی دونم چقدر تحقیر شدم له شدم خوردشدم وقتی یه مردی از بابام
بزرگ تر بهم گفت بیا یه شب باهم باشیم داداشتو خودم از زندان آزاد میکنم
اون لحظه هنگ کردم کلی جلو خودمو گرفتم تا نکشمش...
صورتش از عصبانیت قرمز شده بود دوباره نشست رو صندلی
ادامه داد:
-از همه جا بریده بودم چند وقت دیگه صابخونه ام جوابم میکرد
نمی دونم این معجزه بود که با ارسلان خان آشنا شدم یا امتحان خدا بود
اگه معجزه بود که دم خدا گرم و اگه امتحان بود که رد شدم تو این امتحان
باهاش تو یکی از شرکت هایی که رفته بودم برا کار آشنا شدم
وقتی با مدیر شرکت مصاحبه میکردم اونم تو اتاق بودو من گفتم نیاز شدید
مالی دارم باید کار کنم...
از شرکت که اومدم بیرون ارسلان خان هم دنبالم اومدو بعدم ازم پرسید مشکلم
چیه و گفتم جریان از چه قراره حدود 10میلیون از بدهی ها مونده بودو بقیه ام دولت بخشیده بود...یه همچین چیزایی...ارسلان خان گفت پول رو بهم میده
ولی باید دوماه بعد برگردونمش تو اون موقعییت فقط به این فکر میکردم که برادرم از زندان آزاد شه و من یه تکیه گاه داشته باشم و احساس امنیت کنم
اگه سعید بود پیشم دیگه هیچ غمی نداشتم
با خودم گفتم سعید میادو بعدم یه جوری پول رو جور میکنیم میدم
ولی همه چی اونطور که من می خواستم نشد.....


پولو دادم به اون طلبکارای عوضی و سعید از زندان آزاد شد اما...
این سعید با اون سعید قبل زندان زمین تا آسمون فرق کرده بود
زیاد طول نکشید که فهمیدم معتاد شده کلی دادو بیداد راه انداختم
گریه کردم التماسش کردم که ترک کنه اما این کارو نکرد نه دنبال کار می رفت
نه ترک میکرد هرچند اگه دنبال کارم می رفت کسی به یه آدم معتاد کار نمیداد عملشم خیلی بالا بود...
همه دردو غصه هام یه طرف و 10میلیونی که باید به ارسلان خان می دادم یه طرف
دوهفته به تموم شدن اون مهلت دوماهه گذشته بودکه تصمیم گرفتم برم پیشش
بهش بگم که اوضاع از چه قراره رفتم و شدم اینی که الان می بینی.....
سکوت کرد اشکاشو تند تند پاک کردو نفس عمیقی کشید
تو این فکر بودم که عاقبت برادرش سعید چی شده چرا از اون چیزی نگفت باید ازش می پرسیدم گفتم:
- سمیه ببخش که ناراحتت کردم ولی می شه بدونم عاقب برادرت چی شد؟
نگام کردو دوباره قطره ای اشک از گوشه چشمش چکید و به خاطر ریملی که
زده بود خط سیاهی رو گونه اش نقش بست و آروم و زمزمه وار گفت:
-سه ماه پیش مرد....
تمام تنم یخ کرد...سمیه هم اگه بیشتر از من بدبخت نبود بدبختیش کمتر از منم نبود..
از جاش بلند شدو گفت:
- پاشو تمنا پاشو بریم که دارم میمیرم از گشنگی
رود بزرگه روده کوچیکه رو نوش جان کرد..
بعد با سرخوشی خندید انگارنه انگار که تا چندثانیه پیش داشت داستان
زندگی شو تعریف میکردو گوله گوله اشک می ریخت
خداییش دختر مقاومی بود تک و تنها تو این شهر بزرگ.....
اول رفت سمت یه شیر آب و صورتشو شست بعدم رفتیم یه ساندویچ خوردیم
برگشتیم خونه اش سمیه آرایشمو پاک کرد و من لباسامو در آوردم لباسای قبلیم رو پوشیدم هر چند سمیه اعتراض کرد ولی خوب گفتم اینجوری بهتره
مجبور نیستم برا سرووضعم دوباره کلی دروغ بگم به مامانم
وقتی می خواستم از سمیه خداحافظی کنم سوالی که کلی ذهنمو
مشغول کرده بود ازش پرسیدم
-راستی سمیه یه سوال؟
لبخند زدو گفت:
- دوتا بپرس تمنا خوشگله..
با خجالت لبخندی زدمو گفتم:
-تو گفتی بدهیتو با ارسلان خان تسویه کردی داری بازم براش کار میکنی
یعنی چجوریه کار کردن برا ارسلان خان ..من تا کی باید به این کار ادامه بدم
سمیه مثل همیشه لبخندی زدو گفت:
- تو اونقدر باید به این کارت ادامه بدی تا بتونی بدهی ارسلان خان رو بدی..
حرفشو قطع کردمو گفتم:
- خوب تو این مدت چی من که کار دیگه ای ندارم خرج مخارج زندگیمون
هزینه درمان مامان اونارو چیکارکنم..
سمیه یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
- تمنا جون چند ماهه به دنیا اومدی خوب حرفمو قطع نکن
تا برات توضیح بدم
سرمو تکون دادمو زیر لب گفتم:
- ببخشید....باشه بگو...
-خوب تو این مدت هرکاری که انجام دادی هرچقدر پول که گیرت اومد
یا می تونی همشو به ارسلان خان بدی یا اینکه می تونی هرچقدر نیاز داشتی برا
خودت برداری بقیه رو بدی بهش
خلاصه اونقدر این کارو انجام میدی تا بدهیت باهاش صاف بشه بعداز اون
یا می تونی کلا بی خیال این کار بشی یا اینکه این کارو ادامه بدی
که در اون صورت همه کارکردت برا خودت....
راستش تمنا درسته ارسلان خان کار خوبی نمیکنه ولی خوب یه جوراییم
مرد خوبیه...
کمی فکر کردو بعد گفت:
- درضمن اینو یادم رفت بهت بگم هر دوماهی که میگذره 500هزار تومن به بدهیت
اضافه میشه یعنی تو الان باید به ارسلان خان 8 میلیون بدی
گرفتی...
واییییییی اینو دیگه کجای دلم بذارم 8میلیون....من تا کی باید دزدی کنم و
سوار ماشینای مدل بالا بشم و مردا رو تیغ بزنم ....با تاسف سری تکون دادم چاره
دیگه ای نداشتم....مجبور بودم با بی حالی از سمیه خداحافظی کردم رفتم سمت خونه...نمی دونستم چطوری با مامان روبرو بشم بار گناه امروز شراکت تو دزدی
سمیه رو شونه هام سنگینی میکرد ولی غافل ازاینکه همه چی به همین جا ها
ختم نمی شد....



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار