رمان تمنا


سرخیابونی که خونه سمیه اونجا بود پیاده شدم انقدر فکرم مشغول بود نفهمیدم کی رسیدم آروم آروم قدم برداشتم سمت خونه اشون وقتی رسیدم سرمو بلند
کردم به آپارتمان دو طبقه با نمای سنگی خونه نگاهی کردم و زنگ طبقه دوم
رو زدم بعد از چند دقیقه صدای سمیه رو شنیدم
-بله..
-منم تمنا
دیگه هیچی نگفت در با صدای تیکی باز شد
وارد شدم از پله ها رفتم بالا سمیه اومده بود دم درو منتظرم بود بهش نگاهی انداختم یه لباس خواب کوتاه تنش بودو موهای بلندشم دور شونه اش ریخته بود
باهام دست دادو همونطور دستمو گرفت و منو برد داخل و درو بست
با صدای شادی گفت:
- سلام خانوم خوشگل چطوری؟؟
نگاش کردم و گفتم:
-خوبم..
با خنده گفت:
- اوهههه اینو ببین چته قنبرک زدی دختر پاشو خودتو جمع کن
این چه سرو وضعیه
شونه امو انداختم بالا و هیچی نگفتم دستاشو محکم زد بهمو گفت:
- خوب طبیعیه اشکال نداره منم اولش اینطوری بودم ولی کم کم درست شد
میبینی که الان عین خیالم نیست با یه صبحونه تو پ موافقی
رفت سمت آشپزخونه و در همون حال گفت:
- شرط می بندم صبحونه نخوردی که حال حرف زدن نداری
آروم گفتم:
- انقدر استرس و اضطراب دارم که چیزی از گلوم پایین نمی ره خوب
-خوب پس باهم صبحونه می خورم و بعدش می ریم آماده بشیم که بریم
سراغ یاد دادن فوت فن کوزه گری!!!!
بعدم سرخوش خندید..با تعجب گفتم:
- فوت فن گوزه گری چیه دیگه؟
با خنده گفت:
- دختر باید یه اسم شرافتمندانه رو کارمون بذارم دیگه
چی بگم فوت و فن شغل شریف دزدی و تیغ زدن بچه پولدارا
با این حرفش باز تموم غم عالم نشست تو دلم
خودشم انگار یه حالی شد چون دیگه حرفی نزدو رفت سمت آشپزخونه
10دقیقه بعد با املت و چای و نون اومد تو پذیرایی و در حالی که برا خودش لقمه
میگرفت گفت:
- توهم بیا جلو یه لقمه بزن روشن شی
و لقمه رو گذاشت دهنش
بهش نگاه کردم با ولع داشت لقمه می گرفت و می خورد اینکار براش چه
ععادی شده بود یعنی منم مثل اون می شدم انقدر راحت می رفتم به قول خودش
تیغ زنی آهی کشیدمو گفتم:
- مرسی سمیه نمی تونم بخورم
اخم کردو گفت:
-نمی تونم بخورم نداریم
بعدم یه لقمه بزرگ گرفت سمت منو گفت:
- بیا بگیر بخور
دستشو پس نزدم با اینکه اشتها نداشتم ولی برا اینکه گیر نده اینقدر اون لقمه رو
خوردم و چاییم که ریخته بود رو خوردم
بعد چند دقیقه ای صبحونه شو تموم کردو وسائل و برد شست و اومد روبروم
ایستادو گفت:
-خوب تمنا جون بریم آماده شیم
قلبم ریخت تنم یخ کرد نفسام تند تند شده بود نمی دونم چرا یهو اینجوری شدم
به زور از روی مبل بلند شدم و گفتم:
-با..باشه بریم
دستمو گرفت یهو برگشت طرفم و گفت:
- تو چرا اینقدر یخ کردی
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:
- نمی دونم..چیزی نیست
اخم کردو به صورتم نگاه کرد با اعتراض گفت:
- تمنا حالت رو درک می کنم ولی اگه بخوای با این قیافه بیای به خدا بهمون شک میکننا ..تورو خدا به خودت مسلط باش ازت خواهش میکنم باید به خودت بقبولونی
که جز این راهی نداری
سرمو تکون دادموبا ترس گفتم:
- باشه سعی میکنم ...
اخم تبدیل به لبخند شدو گفت:
-آفرین دختر
باهم رفتیم داخل اتاق از لباسایی که دیروز خریده بودیم برام آورد که بپوشم
یه شلوار لی سرمه ای و یه مانتو سبز رنگ و یه شال به همون رنگ
یه کیفو کفش ست سبزو مشکی
گفت:
- اینا رو امروز بپوش فکر کنم خیلی جیگر میشی به رنگ چشماتم میاد
چیزی نگفتم فقط سرتکون دادم و دوباره گفت :
- خوب بیا اینجا بشین تا آرایشت کنم
از جام بلند شدم روی صندلی روبروی میزش که پر لواز آرایش بود نشستم
سرمو تکیه داد به صندلی و گفت:
-خوب چشماتو ببند تا نگفتمم باز نکن تاحالا آرایش نکردی
گفتم:
- نه
سری تکون دادو گفت:
- پس مطمئنم یه تیکه ماه میشی
پوزخندی زدمو و تو دلم گفتم:
- عجب دل خوشی داری دختررر...آره ماه میشم جیگر میشم بعد میرم تیغ زنی
دزدی!!!


چشامو بستم خودمو سپردم به سمیه نمی دونم تند تند داشت رو صورتم چی می مالید...بعد 10دقیقه صداشو شنیدم که با ذوق گفت:
- چشاتو باز کن خودتو نگاه کن
چشمامو باز کردم از دیدن خودم تو آینه دهنم واموند چندان آرایشی هم نکرده بود
برام یه آرایش ساده و ملیح و دخترونه ولی قیافه ام خیلی عوض شده بود
همونطور که خودمو تو آینه با دهن باز نگاه میکردم صدای خنده سمیه رو شنیدم که گفت:
- دختر دهنتو چرا اینقدر باز کردی حالا ببندش بابا فکر کن تو اینطوری عکس العمل
نشون دادی بیچاره پسرای مردم چه زجری میکشن که نمی تونن بهت ناخنک بزنن
با حرفش برگشتم سمتشو با تعجب گفتم:
-ناخنک ؟؟؟؟ناخنک دیگه چیه؟
پوزخندی زدو گفت:
- منظورم اینه که نمی تونن داشته باشنت و لمست کنن دختر جان
تو چقدر خنگی تا بیام به تو یاد بدم فکر کنم خودمم خنگ بشم
بعدم ادامه داد:
- پاشو پاشو بذار من حاضر شم دیر شد توهم لباساتو بپوش
از حرفش خیلی ناراحت شده بودم حتی فکر کردن بهشم تنمو می لرزوند
نکنه یه موقع..وای خدا منو تا اینجا کشوندی ولی ازت خواهش میکنم از این بلاها سرم نیاد ...
رفتم سمت لباسا و تنم کردمشون سمیه کلی تحسینم کرد واقعا هم
تغییر کرده بودم ولی برا منی که تا خودمو شناخته بودم چادر سر کرده بودم و هیچوقت آرایش نکرده بودم اصلا راحت نبود وقتی یادم می افتاد برا چه کاری
خودمو این شکلی کردم آه سردی کشیدم وزمزمه وار به سمیه گفتم:
-من میرم تو سالن تا تو آماده شی
سمیه ام دیگه زیاد گیر نداد و سری تکون دادو گفت:
-باشه الان آماده می شم
یه ربعی آماده شدنش طول کشید از در اتاق اومد بیرون سرم پایین بودو با انگشتای دستم بازی میکردم هروقت استرس داشتم می افتادم به جون انگشتام
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم:
-من آماده ام بریم
سرمو بلند کردم خیره شدم تو صورتش
چه آرایش غلیظی داشت یه مانتو قرمز تنش بود روسری قرمز شلوار مشکی
کیف و کفششم قرمز بود...چه رنگ جیغی
نظری ندادم حتما اینطوری راحت بود دیگه ولی خیلی قیافه اش جلف شده بود یه دونه آدامسم گذاشت تو دهنش و شروع کرد جویدن همونطور که
از در می رفتم بیرون یه دونه ام داد به من و گفت :
- بیا بگیرش..
نگاهی به آدامس تو دستش کردمو گفتم:
-نه مرسی نمی خوام
خندیدو گفت:
- د ..نشد دیگه درس اول
این آدامسه حتما باید تو دهنت وول بخوره
سری تکون دادمو آدامسو گرفتم گذاشتم تو دهنم مشغول جویدم شدم نا خودآگاه بغض کردم...
اما سعی کردم نشکنمش دوست نداشتم گریه کنم
از خونه سمیه اومدیم بیرون و سوار تاکسی شدیم و آدرس یکی از
خیابانوی بالای شهر تهران رو گفت به راننده اونم سری تکون دادو حرکت کرد
توی راه نه من حرف میزدم نه اون انگار سمیه ام همچین از کاری که میکرد
راضی نبود فقط خودشو راضی نشون میداد...
یه رب بعد تاکسی نگه داشت پیاده شدیم
سمیه کمی اینور اونورو نگاه کردو دستمو گرفت رفتیم اون سمت خیابون
راه رفتنش یه جوری شده بود با عشوه راه می رفت خنده ام گرفته بود
برگشت سمتمو گفت:
- نخند درس دوم باید اینجوری راه بری
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- وا اینقدر مسخره!!!
-مسخره نیست مثل مانکن ها
گفتم:
- هان مانکن چیه دیگه
پوزخندی زد و گفت:
-مارو باش با کی اومدیم سیزده بدر...هیچی بعدن برات توضیح میدم
حالا مثل من راه برو
به راه رفتنش نگاه کردم سعی کردم مثل اون راه برم
با خنده گفت:
-خوبه باید بهت امیدوار باشم
اومدم چیزی بگم که یهو صدای بوق یه ماشین اومد بعد جلو پامون ایستاد
همین که ایستاد سمیه راه افتاد ...ماشین شروع کرد به بوق زدن سمیه هم با عشوه راه می رفت و منم دنبال خودش می کشوند
صدای راننده رو شنیدم که گفت:
-خانوما برسونمتون
سمیه ایستادو منم ایستادم به راننده نگاه کردم یه پسر جوون
با موهای سیخ سیخی وا جلل خالق فکر کنم برق گرفته بودش این چرا اینجوری بود...ابروهاشم عین مامانم و سمیه و زنای همسایه مون نازک بود از قیافه اش
خنده ام گرفته بود ولی خوب جلو خودمو نگه داشتم...
صدای سمیه رو شنیدم که با عشوه گفت:
-مستقیم...
پسره ام بالحن چندشی گفت:
-ماشین دربست در اختیار لیدیای خوشگله مستقیم غیر مستقیم نداره
سمیه لبخندی زدو گفت:
-مرسی ...
در جلو رو باز کردو سوار شدو به منم جوری که اون پسره متوجه نشه اشاره کرد
که عقب سوار شم...در ماشین رو باز کردم پاهام میلرزید نفسمو محکم فوت کردم
بیرونو سوار شدم...تو عمرم فکر نمیکردم سوار یه همچین ماشینای بشم حتی
اسمشم نمی تونستم درست تلفظ کنم
این دومین باری بود که سوار این ماشین مدل بالاها میشدم
یه بار که اون غریبه نجاتم داد و حالا هم اینجا......


ماشین حرکت کرد من از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که صدای پسره رو شنیدم
-خوب لیدیای خوشگل خودتونو معرفی نمی کنین؟
برگشتم سمتش و فقط نگاش کردم صدای سمیه رو شنیدم که با ناز و عشوه خاصی گفت:
-اول شما خودتو معرفی کن ببینم
پسره فرمون ماشینو سفت چسبیدو کمی جابه جا شدو با لحن شوخی گفت:
- بابام یادم داده خانوما مقدم ترن...ولی چون شما میگی باشه حامد هستم
سمیه به صورتش نگاه کردو لبخندی زدو گفت:
-حامد چه اسم قشنگی داری
حامد نگاهی بهش انداخت نگاش یه جوری بود نمی دونم چجوری
ولی چندشم شدو بعدم نیشاشو تا بناگوش باز کردو گفت:
- مرسی عزیزم خوب خانما افتخار آشنایی میدین حالا
سمیه هم لبخندی زدو گفت:
- من پانیذ هستم و خواهرم پانته آ
حامد زد رو فرمون و گفت :
-واووو چه اسمای برازنده ای
راستی این خواهرتون چقدر کم حرف هستن
بعدم آینه
رو درست رو صورت من تنظیم کردمن با استرس نگاش کرد
با لبخند گفت:
- یکم حرف بزن صداتو بشنوم خانوم خوشگله مطمئنم صداتم به خوشگلی صورتته
وای حالا من چی بگم دستامو مشت کردم اونقدر استرس داشتم که خیس عرق شده بودم تند تند نفس میکشیدم مونده بودم چی بگم که سمیه به دادم رسید
- راستش حامد جون خواهرم پانته آ از بچگی تو دبی بزرگ شده اصلا فارسی
بلد نیست الانم دوروزی میشه اومده ایران آخر هفته برمیگرده
اینجا یکم براش غریبه و احساس غریبی میکنه بنا براین کمتر با اطرافیان
ارتباط برقرار میکنه
یعنی اگه اون پسره اینجا نبود زده بودم زیر خنده کلی خودمو کنترل کردم
تانخندم با خودم گفتم:
-زهی خیال باطل دبی والا من تا حالا اینجارم ندیده بودم
دووجب اونورتراز تهرانم نرفتم دبی کجاست دیگه
همون پسره یعنی حامد دوباره از تو آیینه نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چه بد شد خوب ای کاش من عربی بلد بودم می تونستم باهات حرف بزنم ولی خوب بلد نیستم دیگه
فقط زورکی لبخند زدمو سر تکون دادم
یکم بعد حامد گفت:
- خوب خانما وقت ناهاره افتخار میدین به یه رستوران خوب دعوتتون کنم
منتظر بودم ببینم سمیه چی میگه خدا خدا میکردم قبول نکنه که واقعا نمی تونستم
چطوری باید تحمل کنم ناهار اونم با یه ...
صدای سمیه منو از افکارم آورد بیرون
-نه مرسی حامد جون ما ناهار باید خونه باشیم
حامد با ناراحتی گفت:
-ای بابا اینطوری که خیلی بده پس حداقل یه بستی آبمیوه ای چیزی..
سمیه سریع گفت:
-آره با آبمیوه موافقم
حامد با خوشحالی گفت:
-عالی ولی باید قول بدین تا خواهرتون نرفتن یه روز ناهار یا یه شب شام در خدمت باشم...
سمیه گفت:
-حتما!!!!
بعد چند دقیقه ماشینو یه گوشه نگه داشت و گفت:
- خوب خانمای محترم پیاده شین بریم برا صرف آبمیوه
سمیه با اعتراض گفت:
- نه دیگه ما همینجا هستیم بیرون خیلی گرمه تو ماشین راحتتریم
حامدم سرشو تکون دادو گفت:
-باشه چی میل دارین ؟
سمیه گفت:
-منو پانته آجون آب پرتقال می خوریم
حامد سری تکون دادو رفت
نگاه سمیه بهش بود منم یهو یه نفس عمیق کشیدم وای بس که حرف نزدم احساس خفگی میکردم یهو زدم زیر خنده سمیه با تعجب گفت:
- وا چرا می خندی؟
حالا نگاهشم به حامد بود که رفت تو مغازه یهو برگشت سمتمو گفت:
- حواست به در مغازه باشه
سرمو تکون دادمو چشممو دوختم به مغازه سمیه هم تند تند در داشبورد ماشین رو باز کرد و با خوشحالی گفت:
- به قول حامد جون واووووو فکر کنم 1تومنی بشه...دمش گرم
نگامو از در مغازه گرفتمو به سمیه نگاه کردم
یه بسته پول تو دستش بود سریع از ماشین پیاده شدو گفت:
- بپر پایین تمنا بجنب تا نیومده
منم سریع از ماشین پیاده شدم...
چند قدم رفتیم که یهو سمیه گفت:
-صبر کن الان میام
با ترس گفتم:
- کجا میری الان میادا..
چشمکی زدو رفت سمت ماشینه حامد دست کرد تو کیفش و بعد از چند لحظه
چاقویی از تو کیفش در آورد با تعجب گفتم :
-می خوای چیکار کنی
لبخند زدو همون لحظه چاقورو باز کرد نشست کنا رماشین و چاقو فرو کرد
تو لاستیک ماشین باد ماشین کم کمتر شدو سمیه گفت:
-این ناهار!!!
بعد زودی بلند شدو کنار چرخ عقب ماشین نشست دوباره چاقو رو فرو کردتو لاستیک ماشین اونم پنچرش کردو با خنده گفت:
- اینم شام!!
سریع بلند شد و دستمو گرفت برگشتم سمت مغازه حامد با یه سینی تو دستش در مغازه رو باز کرد و با ترس لکنت گفتم:
- د..دا..ره میاد
سمیه دستمو محکم تر فشردو گفت:
- فقط بدو....



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار