رمان تمنا


نفس عمیق کشیدم به ارسلان خان نگاه کردم و گفتم :
-خوب...باشه ..قبول میکنم چون واقعا چاره ای ندارم چون نمی تونم پول شمارو جور
کنم ..من متاسفم
ارسلان خان لحظه ای زل زد توی چشمامو بعد نگاهشو گرفتو رفت کنار در اتاق و
صدا زد:
-سمیه...سمیه بیا اینجا
منتظر کسی بودم که ارسلان خان صداش زد سمیه اون کی بود ؟خدا جونم هرچی باشه ولی کاری نباشه که من نتونم انجام بدم مثل...حتی نمی تونستم به زبون بیارمش..
بعداز چند لحظه دختری با قد بلند و هیکل لاغرو با صورتی کشیدو پوست برنزه و آرایشی غلیظ اومد توی اتاق و در حالی که یه آدامسم دهنش بودو خیلی بد اونو می جوید اومد داخل و نگاهی به من کرد بعد رو به ارسلان خان گفت:
-جونم آقا ارسلان...
ارسلان خان سری تکون دادو نگاهی به سمیه کردو بعدم اشاره کرد به من و رو به اون گفت:
-این تمناست از امروز با ما کار میکنه..اول می بریش سرو وضعشه و درست میکنی
یه چندتا مورد و خودت باهاش میری تا چم و خم کار دستش بیاد..
بعدم دیگه تنها میره و کارا رو انجام میده فهمیدی
من که از حرفاشون سر در نیاورده بودم فقط داشتم گوش میدادم نگاه گنگم بین
سمیه و ارسلام خان بود
سمیه اومد طرفم نگاهش یه جوری بود انگار غمگین بود نمی دونم شایدم من اشتباه میکردم روبروم وایستادو زل زد تو چشام و بعد از چند دقیقه گفت:
-قیافه قشنگی داری...
دستشو کشید روی گونه امو ادامه داد:
-قد بلند اندام ظریف و کشیده پوست سفید چشای سبز
بعد دستاشو زد بهمو روبه ارسلان خان گفت:
-عالیه اگه مثل خوشگلی بی نظیرش زرنگیشم بی نظیر باشه همه چی حله
ارسلان خان سری تکون دادو گفت :
- ببرش که به ظاهرش برسی با این چادر چاقچول که نمی شه
سمیه سری تکون دادو دستامو گرفت منم عین آدمای گیج دنبالش راه افتادم


نمی دونم گیج بودم حالم عجیب بود حس یه آدمی رو داشتم که سر یه دوراهی گیر کرده بود بعد یه راهی رو انتخاب کرده بود تا وسطاش رفته بود حالا پشیمون بود
پشیمون بود چند بار اومدم دستمو از تو دست سمیه بکشم بیرون برم به ارسلان
خان بگم پشیمونم ولی تا میومدم این کارو بکنم یهو فکر 7میلیون پول می افتادم
اگه برا ارسلان خان کار نمی کردم پس چطوری پولشو می دادم
تو دلم فقط از خدا خواستم همه جوره محافظم باشه چاره دیگه ای نداشتم
مجبور بودم حالی داشتم که قابل وصف نبود
از اون خونه لعنتی اومدیم بیرون یه نفس کشیدم آه بود یه آه قد تموم بدبختیام
سمیه زد به بازمو گفت:
- دختر چته تو ؟
سرمو بلند کردمو نگاش کردم گفتم:
-هیچی...فقط می خوام بدونم این کار چی هست
یکم نگام کرد بعد پوزخندی زدو گفت:
-یه کار هیجان انگیز
بعد نفسشو محکم فوت کرد بیرونو ادامه داد:
-زیاد سخت نگیر تو مجبوری اینکارو انجام بدی تمنا پس اگه به خودت سخت بگیری
روزات کند میگذره زندگیتم همینطور
زد به شونه امو گفت:
- بی خیالی طی کن دختر
تو کارت باید زرنگ باشه سادگی رو بذار کنار
باید گرگ باشی تا دریده نشی بدری!!!
شش دانگ حواست باید باشه
تو این کار درگیر احساسات نشو دلت برا پسرای پولدار نسوزه
نکنه با یه نگاه خام بشی این پولدارا همشون عوضین
گیج بودم از حرفاش گنگ این داشت چی میگفت منه تمنا قرار بود چیکار کنم
با استرس بهش گفتم:
-حالا میشه به من بگی این کار هیجان انگیز چیه سمیه خانوم
لبخندی زدو گفت:
-به من بگو سمیه از این به بعد باهم دوستیم
سری تکون دادمو گفتم:
-خوب باشه سمیه حالا بگو این کار هیجان انگیز چیه که نیاز داره من
یه آدم دیگه بشم!
رسیده بودیم سر خیابون برایه تاکسی دست نگه داشت و تاکسی ایستاد
درو باز کرد رفت کنارو گفت:
-سوار شو...
سوار شدم اونم اومد کنارمو نشست آروم زیر گوشم گفت:
-تیغ زدن پسرای خوشگل و جیگرو مایه داررر!!!!
چشام چهار تا زد تیغ زدن چی بود دیگه؟
با خنگی گفتم:
-تیغ زدن یعنی چی سمیه؟
خندیدوگفت:
-یعنی کش رفتن یعنی دزدی دزدی که نه فقط یه کوچولو حقمونو میگیریم از این پولدارا
به معنای واقعی هنگ بودم تمنا که باباش یه عمر زحمت کشید برا اینکه نون حلال
به خوردش بده حالا می خواست حروم بخوره نه این کارا از پس من برنمیومد
ولی این پول لعنتی..ناخودآگاه اشک از چشام سرازیر شدو زیر لب گفتم:
-تمناو دزدی خدایا ببین کارم داره به کجا کشیده میشه
الان باید تقصیرو بندازم گردن کی
ای کاش اونروز احمدو نمیدیدم ای کاش هیچوقت پیش ارسلان نمی رفتم
از درد آه کشیدم
صدای سمیه رو شنیدم که شاکی گفت:
-ای بابا تو که بازم آه میکشی دختر..
حرفشو قطع کردم و گفتم:
-بذار با خودم کنار بیام ..من آدم این حرفا نیستم درک کن
پوزخندی زدو گفت:
- د...دختر فکر میکنی من آدم این حرفا بودم
من یکی بودم بدتر از خود آفتاب مهتاب ندیده یه تارموهامو هیچ احدی تا قبل این جریان ندیده بود...ولی الان شدم این می تونم به جرات بگم حالم از تو بدتر بود ولی خودمو جمع و جور کردم با این شرایط کنار اومدم
نفس عمیقی کشیدو گفت:
-هرچی باشه بهتر از تن فروشیه برو خدارو شکر کن که ارسلان خان اهل این چیزا نیست...خدا خیلی دوستت داشته گیر بد آدمی نیوفتدی
پوزخند زدم تلخ به تلخی تلخ ترین سختیای زندگیم آدم بد!!هه اینا آدم بدو چی تعبیر میکردن!!!!!....
*******


به خودم دلداری دادم ...آره راست میگه هرچی باشه بهتر از تن فروشیه
هه چه جالب خوبه دیگه هرکی هرکاری دوست داشت بکنه بعدم اینجوری
به خودش دلداری بده...
جلوی یه پاساژی سمیه از راننده تاکسی خواست نگه داره نگه داشت و
پیاده شدیم داشتم به ساختمون چند طبقه پاساژ نگاه میکردم رو به سمیه
گفتم:
-فکر نمیکنی اینجا خیلی گرونه ؟
خندید دستمو گرفت و گفت:
- از این به بعد بایدعادت کنی همیشه باید بیای اینجا خرید کنی تمنا جون
بهترینا لایق دخترای خوشگله
با ترس گفتم:
- یعنی من از این به بعد تیپم باید عوض بشه خوب من چجوری برم خونه به مامان چی بگم
همونطور که منو میکشید طرف پاساژ گفت:
-دختر دروغم بلد نیستی خوب به مادرت میگی که کار پیدا کردی یه شرکت
بالای شهر و مجبوری اینجوری لباس بپوشی
آره خوب اینم بد نبود ولی دروغ فکر کن من بای دروغ بگم اونم به مامانم!!!
رفتیم داخل پاساژ کل مغازها رو گشتیم و سمیه برای من سه تا مانتو و شلوارای لی چسبون...کیف و کفشای ست و شال و روسری خلاصه فکر کنم کل پاساژ رو بار کرد که با خودمون ببریم ...
تو عمرم تاحالا اینقدر خرید نکرده بودم کلی ذوق کرده بودم عین بچه ها
ولی وقتی یادم میومد که این خریدا برا چیه و من این لباسارو باید برا چه
کاری بپوشم تمام ذوقم تبدیل به غصه می شد
بالاخره از پاساژاومدیم بیرون و دوباره تاکسی گرفتیم سمیه منو برد خونه خودش
لباسارا یکی یکی تنم می کردمو اون نظر میداد
می خواست به قول خودش یه دستی به سرو صورتم بکشه که من قبول نکردم
بعدشم خودشو راضی کردو گفت:
- خوبه ابروهات که مرتبه صورتتم صافه
از این یکی جون سالم به در برده بودم نفس راحتی کشیدم بعد به ساعتم نگاهی انداختم خیلی دیر شده بود باید می رفتم خونه مامان تنها بود
از جام بلند شدم سمیه نگاهی بهم انداخت و گفت:
-کجا؟؟
-دیره می رم خونه مامانم تنهاست حالشم خوب نیست
از جاش بلند شدو گفت:
-باشه برو ولی فردا صبح بیا که آماده ات کنیم باید بریم سرکارمون
هه کارمون بگو باید بریم دزدی دیگه
حرفی نزدم سری تکون دادمو بعدشم رفتم سمت در
یه خداحافظی زیر لب گفتم از در رفتم بیرون
سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه تو راه انقدر فکر کردم که چی میشه
و قراره چه بلاهایی سرم بیاد که مخم دیگه در حال هنگ کردن بود
دوتا کوچه مونده بود به خونه مون که از تاکسی خواستم نگه داره پیاده شدم
وسط کوچه ایستادم نفسمو محکم فوت کردم بیرون به اینورو اونور نگاهی انداختم
یهو یاد اونشب لعنتی افتادم اون شبی که بابا بیمارستان بود من می خواستم برم
خونه...اون غریبه اونی که منو نجات داد...یعنی نمیشد یکی دیگه از راه برسه
و منو اینجوری نجاتم بده که مجبور نشم برم دزدی..بعد به فکر خودم خندیدم و زیر لب گفتم:
-هه دختر ساده خوش خیال اون شبم کلی شانس آوردی بر خلاف همیشه
که هیچوقت شانس نمیاری!!!
سرمو انداختم پایینو راه افتادم سمت خونه......


رفتم سمت خونه ..پشت در خونه که رسیدم ایستادم و چندتا نفس عمیق کشیدم
این ور اونورو نگاه کردم و رفتم داخل از امروز باید برا مامان نقش بازی میکردم
از حیاط گذشتم خدارو شکر و در کمال تعجب زیاد شلوغ نبود رفتم سمت اتاق خودمون درو باز کردم مامام سرجاش دراز کشیده بود همین که در باز شد چشماشو
باز کردو نیم خیز شد برگشتم سمتش و گفت:
-سلام مامان منم ..بخواب
صدای گرفته شو شنیدم که گفت:
-تمنا جان خوبی چرا دیر کردی مادرنگران شدم
چادرو از سرم در آوردم آره از الان شروع میشد اولین دروغ
چادرو تو مشتم فشردمو پشتم به مامان بود اصلا دوست نداشتم
وقتی دروغ میگم تو روش نگاه کنم همینطوریش احساس شرمندگی میکردم
گفتم:
-نگران نباش مامان جان دنبال کار بودم دیر شد
پرید وسط حرفمو گفت:
- چی شد کار پیدا کردی؟
سرمو تکون دادمو و ما من من گفتم:
-آ...آره پیدا کردم یه کار خوب تو یه شرکت بالای شهر مامان خوب حقوق میده
خدارو شکر مامان نپرسید چه کاری که واقعا نمی دونستم چی بگم
صدای آه پردردشو شنیدم با غم گفت:
- من شرمنده روی گلتم دخترم
برگشتم سمتش و اخم کردم با اعتراض گفتم:
- مامان دیگه هیچوقت نشنوما یه عمر شما برام زحمت کشیدین
حالا نوبت منه
مامان سرش پایین بود دیگه هیچی نگفت برا اینکه جو رو عوض کنم با لبخند زورکی
گفتم:
-امروز حال مامان گلم چطوره؟
سرشو گرفت بالا چشماش نمناک بود دست کشیدم روی گونه اش
و گفت:
- خوبم دخترم داروهارو که می خورم دردم کمتر میشه
سر تکون دادم گفتم:
- خوبه باید یه تماس با دکتر بگیرم ببینم از کی باید ببرمتون دیالیز
گونه اشو بوسیدم و رفتم لباسامو عوض کردم و مشغول درست کردن غذا شدم
و فکرم مشغول فردا بود تو دلم گفتم:
- خدا یه راهی جلو پام بذار من تاحالا حروم نخوردم حالا چطوری؟؟؟چطوری آخه
اشکام سرازیر شدو تند پاکشون کردم نفس عمیقی کشیدمو زیر لب گفتم:
- نه من دیگه نباید گریه کنم باید قوی باشم تا بتونم با زندگی بجنگم
باید قوی باشم....
*******
صبح از خواب بیدار شدم مامان خواب بودرفتم بیرون تو حیاط دست و صورتمو
شستم و لباسامو پوشیدم انقدر استرس و اضطراب داشتم که هیچی از گلوم پایین نمی رفت...آماده شدم که برم در خونه رو که بستم پاهام می لرزید حس آدمی
رو داشتم که می خواستن ببرنش پای چوبه دار!!!!
به آسمون نگاه کردم با عجز گفتم:
- خداااااا !!!!!میگن همه کارات حکمته کجای این سرنوشتی که برا من
نوشتی حکمته دزدی حکمته ؟کار خلاف حکمته ؟چی بگم آخه چی بگم؟
راه افتادم سمت خیابون...منتظر تاکسی شدم بعد از چند دقیقه تاکسی اومد
آدرس خونه سمیه رو دادمو سرمو چسبوندم به پنجره و به جنب و جوش آدما چشم دوخ
تم...



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار