رمان تمنا


با ترس به حیاط نگاه میکردم...خدای من عجب غلطی کردم من نباید به احمد
اطمینان میکردم..به دورتا دور حیاط نگاه کردم تو فکرم بود که اگه بخوان بلایی سرم بیارن فرار کنم...اون مرده که هیکلش عین قول بود جلوتر از ما حرکت کرد پشت سرش احمدو منم با پاهای لرزون دنبالشون رفتم..مرده نزدیک یه اتاق شد..و سرشو کرد داخل و گفت:
-ارسلان خان...احمد اومده!مشتری آوردی!
نفس راحتی کشیدم نه مثل اینکه خدارو شکر این یه بارم راست گفت زندگیش
بعداز چند ثانیه صدای ارسلان خان رو شنیدم که گفت:
-بگین بیان داخل...
احمد بهم نگاهی کردو گفت:
-بریم تمنا خانوم...
و خودش رفت تو اتاق و منم دنبالش رفتم داخل اتاق به اتاق نگاه کردم یه میز چوبی
یه صندلی که ارسلان خان پشتش نشسته بود...احمد رفت جلو...با تته پته گفت:
-س..سلام..آ..آقاااا ارسلان..
ارسلان خان نگاش کردولی جوابشو ندادنگاشو چرخوند سمت من...فقط بهش
نگاه کردم...دوباره احمدو نگاه کردو باصدای خشنی گفت:
-نفله...این جوجه رو آوردی اینجا میگی مشتریه..منو مسخره کردی؟
احمد که حسابی ترسیده بود گفت:
-نه به خدا...آقا..باباش مریضه بیمارستانه..باید عمل بشه...پول می خوان
نگاهی به من کردو گفت:
-د...توهم یه چیزی بگو دیگه..
آب دهنمو قورت دادمو تمام جراتمو جمع کردم و گفتم:
-آقا خواهش میکنم کمکم کنید....خواهش میکنم..بابام توی بیمارستانه
اگه عمل نشه میمیره..الان فقط شما می تونی کمکم کنی
قول میدم تو اولین فرصت پولتونو بدم
خودمم به حرفم اعتماد نداشتم من چجوری 7میلیون تومن پولو پس میدادم
ولی الان وقت نداشتم به این فکر کنم...الان فقط باید اون پولو میگرفتم..
پوزخند زد...نگام کرد مرتیکه ایندفعه نگاهش یه جور دیگه ای شد...نگاش هیز شد
بعد گفت:
-باشه این پولو بهت میدم...ولی دوماه دیگه 500تومنم میزاری روش بهم برمیگردونی..کلکم تو کارت نباشه که اگه باشه می تونی از همین احمد بپرسی
چیکارت میکنم...چه بلایی سرت میاد...
با ترس سرمو تکون دادمو گفتم:
-باشه...باشه چشم...
از جاش بلند شد رفت سمت گاوصندوق...وای خدا شکرت
باورم نمیشد اینقدر راحت تونستم پولو بگیرم..در همون حال که در گاوصندقشو
باز میکرد گفت:
-دختر چقدر می خوای؟
نفس بلندی کشیدمو گفتم:
-7میلیون!!!!!!!!!!
برگشت نگام کردو یه لبخند چندش زدو سرشو تکون داد...یه چیزی زیر لب گفت
که متوجه نشدم....بعد پولارو برداشت و گذاشت جلوم....وای اینهمه پول تاحالا ندیده بودم یه جا...یکم به پولا نگاه کردم...وبعد با خوشحالی برگشتم نکاش کردم
و گفتم:
-ارسلان خان ممنونم ..من واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم...
اخم کردو گفت:
-تشکر لازم نیست...دوماه دیگه 500میزاری روش میای اینجا...
سرمو تند تکون دادمو گفتم:
-باشه...باشه..
پولارو برداشتمو گذاشتم تو کیفم...سریع اومدم بیرون...به حالت دو....از حیاط
رد شدم و درو باز کردم....رفتم بیرون از اون خونه....تا سر کوچه ام دویدم
همیچین عجله داشتم..می ترسیدم الان پشیمون بشه و بیاد پولارو ازم بگیره...
رفتم سر خیابون...خواستم سوار ماشین بشم برم سمت بیمارستان..که صدای احمد رو شنیدم:
-تمنا....تمنا خانوم...صبر کن...
همون لحظه تاکسی نگه داشت..
-دربست....
سری تکون دادو گفت:
-بیا بالا....
برگشتم احمدو نگاه کردم هرچند ازش خوشم نمی اومد ولی خوب امروز کمکم کرد
رسید دم تاکسی ...منم نشستم درو بستم..و گفتم:
-ممنونم...ازت...خیلی ممنون..
اومد حرف بزنه که ماشین حرکت کرد...برگشتم نگاش کردم دیدم برام دست تکون داد.....
*********
رسیدم بیمارستان..سریع رفتم سراغ بابا..وفقط به مامان گفتم که پولو جور کردم..
..بعدم رفتم سمت حسابداری پولو دادمو ...کارا سریع انجام شد بابا رو برا عمل آماده کردن و بردنش تو اتاق عمل...نمی تونم حال اون موقع ام رو توصیف کن...
فقط تو دلم دعا میکردم بابا سالم بیاد بیرون و اشک میریختم
مامانم همینطور تسبیح دستش بودو دعا میکرد...اساعت...2ساعت..
پرستارا میرفتن و می اومد..از هرکدومشون سوال میکردم کسی جواب نمی داد
تا اینکه بعد از 3ساعت...در اتاق عمل باز شدو دکتر اومد بیرون..
سریع رفتم سمتش...دلم بدجوری شور میزد...مامانم بلند شدو کنارمن ایستاد
جرات نداشتم ازش بپرسم که چی شد...بابام حالش چطوره؟
ولی بالاخره که چی..از چهره اش هم چیزی مشخص نبود...
بالاخره زبون باز کردمو گفتم:
-چی ...چی شد..دکتر؟بابام حالش خوبه...
دکتر نگام کرد...و سرشو دوباره انداخت پایین و گفت:
-من متاسفم دخترم...ما همه تلاشمونو کردیم...ولی عمرش دیگه به این دنیا نبود..بیماریش پیشرفته شده بودو دیگه از دست ما کاری بر نمی اومد..
سرم داشت گیج میرفت...رفتم عقب و دستمو زدم به دیوار و صداشو شنیدم که گفت:
-تسلیت میگم!!!!
مامان با شنیدن این جمله محکم زد تو صورتشو با ناله گفت:
-یا خدا!!!!!!!
من نشستم کف زمین...دستمو محکم زدم تو سرم...و اشک ریختم...
همیشه فکر میکردم خیلی بدبختم ولی مرگ بابا تازه اول بدبختیام بود!!!!!


باورم نمیشد....بابا رفته بود..رفت و مارو تنها گذاشت با اینهمه بدبختی
ته موندهای پولیم که داشتیم خرج کفن و دفن بابا شده بود
توی اتاق کوچیکمون نشسته بودم و به اینکه چطوری باید پولی رو که گرفته بودمو پس میدادم فکر میکردم...واقعا باید چطوری پس میدادمش کل وسائل اون اتاق 12متری هم می فروختم همش 70هزار تومنم نمیشد چه برسه به 7میلیون...
مامان بعداز مرگ بابا مریضیش بدتر شده بود چند شب بود درد میکشید ولی
پولی نداشتم که ببرمش دکتر ...باید چیکار میکردم دیگه هیچیم برا خوردن نداشتیم
اونروز رفتم بیرون دنبال کار ولی هرجا که میرفتم کاری برا من نبود بعدشم منو با اون
لباس و اون قیافه میدیدن..فکر میکردن گدام و می نداختنم بیرون....اشک ریزون اومدم
خونه...غرورم له بود خورد شده بودم ای کاش بابا بود بیشتر از هروقت دیگه ای امروز نبود بابا رو حس کردم...داشتم به مامان نگاه میکردم...چشماش بسته بودو صورتش
جمع شده بود..در اتاق به صدا در اومد...اشکامو پاک کردمو نگاه از مامان گرفتم
رفتم سمت درو بازش کردم ...محمود خان بود با یه لبخند مهربونی جلوی در وایستاده
بود..تومراسم خاکسپاری بابا کلی کمک کرده بود به من کلی شرمنده اش بودم..
صداشو شنیدم که گفت:
-سلام..خوبی تمنا خانوم
سری تکون دادمو گفتم:
-مرسی محمود خان....
نگاش کردم یه قابلمه دستش بود...گرفت طرفم و گفت:
-بگیر دخترم..نذریه...
از دستش گرفتمو گفتم:
-ممنون...خدا قبول کنه
کمی این پا و اون پا کردانگار می خواست چیزی بگه ولی تردید داشت
گفتم:
-چیزی شده محمود خان...
لبخند زدو دست کرد تو جیبشو یه بسته اسکناس در آوردو گفت:
-دخترم راستش ناراحت نشو من وضعییت شما رو میدونم ..میدونم دنبال کار میگردی..ولی خوب تا وقتی پیدا نکردی اینو از من قبول کن...
اخم کردم و گفتم:
-نه ممنون ..من نیازی به صدقه ندارم..
اونم اخماش رفت توهمو گفت:
-این چه حرفیه تمنا خانوم....به عنوان قرض بیا بگیرش
دودل بودم از طرفی شدید به این پول احتیاج داشتم و از طرفی غرورمو له شده میدیدم اگه اون پول میگرفتم..تو دودلی دست و پا میزدم که صدای ناله های مامانو
شنیدم قلبم فشرده شدبه محمود خان نگاه کردمو و پولو گذاشت تو دستامو
گفت:
-هروقت داشتی بهم برش گردون مثل اینکه حال مادرت خوب نیست..
برو تو...
سری تکون دادمو گفتم:
-ممنونم..امیدوارم بتونم جبران کنم..
سری تکون دادو هیچی نگفت و رفت
به پول نگاه کردمو رفتم تو اتاق...نشستم کنار مامانو گفتم:
-مامان جونم...پاشو حاضر شو ببرمت دکتر..
مامان با درد نگام کردو گفت:
-خوبم دخترم...دکتر نمی خوام تو این موقعیت پول از کجا بیاریم..
نفسمو محکم دادم بیرونو گفتم:
-نگران نباش مامان پاشو...بریم
مامان با درد از جاش بلند شدولباساشو پوشیدمو بردمش دکتر...
**************
شب تو اتاق نشسته بودم مامان با داروهایی که امروز دکتر بهش داده بود
دردش آروم شده بود ولی موقتی بود..حرفای دکتر تو گوشم مثل یه ناقوس مرگبار
صدا میکرد
-خانوم شریف...مادرتون یه کلیه اش از کار افتاده..اون یکیم کم کار شده
ایشون باید دیالیز بشن
--آقای دکتر حالا بادیالیز خوب میشه
-میدونم گفتنش سخته ولی خوب این درمان موقتیه تا یه زمانی جواب
میده بعداز اون باید پیوند بشه
..............
اشکام رو صورتم می ریخت....خدا آخه اینهمه بدبختی برا من
یکم زیاد نیست..من باید چیکار کنم...
بازم صدای این در لعنتی...
از جام بلند شدمو اشکامو پاک کردم درو باز کردم از دیدن احمد جلوی در
تعجب کردم..اخمامو کشیدم تو همو گفتم:
-چیه چی می خوای اینجا اینوقت شب...
لبخندی زدو گفت:
-ای بابا شمام همیشه جلوی ما گارد میگیریا تمنا خانوم..
عصبی گفتم:
-همینی که هست..کارتو بگو برو
اینور و انورو نگاه کردو بعداز کمی این پا اون پا کردن گفت:
-راستش تمنا خانوم من وضعییت شما رو میدونم ولی
هفته دیگه باید پول ارسلان خانو پس بدین..امروز بهم پیغوم داد یادآوری کنم
با گفتن این حرفش لرزه به تنم افتاد...همینو کم داشتم که دیگه بدبختیم کامل
کامله شه...صداشو شنیدم...
-تمنا خانوم...تمنا خانوم حالتون خوبه
سری تکون دادمو بدون خداحافظی ازش درو بستمو رفتم تو..
سرمو بین دستام گرفتم بازاری گفت:
-حالا باید چیکار کنم..چه خاکی تو سرم بریزم


من باید الان چیکار کنم سرمو گرفتم روبه آسمونو نالیدم از خدا گله داشتم خیلیم گله داشتم ای خدا من که همیشه صدات میکنم من که همیشه باهاتم پس تو چرا باهام نیستی مگه تاحالا دختر بدی بودم خدا جونم نبودم خودت خوب میدونی نبودم چرا کمکم نمیکنی از وقتی چشم باز کردم جز فقرو بدبختی هیچی ندیدم بابام مریض شد به خاطر هفت میلیون پول از یه آدم عوضی نزول گرفتم به امید اینکه بابا زنده می مونه ازم گرفتیش بابامو بردی مگه نمیگن اگه تو یه دری رو به حکمت میبندی یه در دیگه به رحمت باز میکنی پس کو این درا که همش بستس یعنی همه ی درای بسته همه حکمتا باید برا من باشه پس کو رحمتت کجاست کی می خوای بهم نشون بدی آخه کی...مامان خواب بودو گریه امو تو گلوم خفه کردم به زمین چنگ میزدم من باید چیکار میکردم کاری جز گریه بلد نبودم آخرش به این نتیجه رسیدم که برم پیش ارسلان خان و بگم که من فعلا این پولو نمی تونم بهش بدم بهترین کار همین بود با عجز از خدا خواستم حداقل تو این یه مورد کمکم کنه
**********
لباسای بیرونمو پوشیدمو رفتم جلوی آینه و چادرمو سرم کردم یه نفس عمیق کشیدم مامان داشت نگام میکرد به قیافه ام یه بار دیگه تو آینه نگاه کردم برگشتم سمت مامان رفتم کنارش نشستم صورتشو بوسیدمو دستشو گرفتم تو دستام
ناراحت بود نگاش یه غم تازه داشت اینکه میگم یه غم تازه برا اینکه مامان همیشه تو نگاهش غم بودو میدونستم از چیه اما اینو نمی دونستم به روش لبخند زدم گفتم:
-مامانی قربونت برم چی شده چرا ناراحتی
بهم نگاه کرد نفس عمیق کشیدو گفت:
- هیچی تمنا جان کجا میری مادر
بهش نگاه کردم نکنه مامان فهمیده بود کجا می خوام برم نکنه حرفای دیشبم با احمد رو شنیده بود
نگامو ازش گرفتمو گفتم:
- خوب...خوب میرم دنبال کار دیگه قربونت برم
بهم دوباره نگاه کرد نفس عمیقی کشیدو دستمو محکم فشرد با بغض گفت:
-دخترم من بهت ایمان دارم ولی تمنا بیرون این خونه پره گرگه تو لباس میش مامان جان نکنه گرفتار این آدما بشی...من و پدرت هردو شرمنده روی گل تو ایم تمنا
یه کاری نکنی من بیشتر از این شرمنده ات بشم
قلبم گرفت از حرفای مامان با اینکه بهش حق میدادم ولی...به روش لبخند زدمو
تو چشاش نگاه کردم گفتم:
-مامانی به تمنا ایمان داری؟؟؟
هیچی نگفت فقط سرشو تکون داد همونم برام کافی بود با نگاهش بهم گفت که بهم ایمان داره لبخندم پرنگ تر شدو گفتم:
- پس به تمنا اعتماد کن مامان تمنای تو هیچوقت پاشو کج نمیزاره
غم از نگاهش پرید خم شدو گونه امو بوسیدو دستم رو فشردو گفت :
-برو در امان خدا دخترم
سری تکون دادم و گفتم:
- خداحافظ مامان مراقب خودت باش منم زود برمیگردم داروهاتم یادت نره
از در اومدم بیرون نفس عمیقی کشیدم نمیدونم چرا ته دلم یه جوری بود یه جور بد
یه دلشوره عجیب انگار از اعتمادی که به مامان دادم خودم بهش ایمان نداشتم ولی چرا من بد نبودم پامم تا حالا کج نذاشته بودم...زیر لب گفتم:
-مامانی سعی می کنم دختر خوبی برات باشم همون تمنا باقی بمونم
خدایاحداقل کمکم کن پیش مامان روسفید باشم


یه آه کشیدمو نگامو از آسمون گرفتم رفتم سمت خونهی ارسلان خان تو راه انقدر استرس و اضطراب داشتم که نگو نپرس...بالاخره رسیدم پشت در ایستادم چندتا نفس عمیق کشیدم تا از استرسم کم بشه به اینورو اونور نگاه کردم کوچه مثل اوندفعه خلوت بودیه لحظه از کارم پشیمون شدم چرا اومدم اینجا ای کاش با احمد میومد
حداقل بهتر از هیچی بودولی خوب دیگه تا اینجا که اومد با خودم گفتم تمنا قوی باش نترس...سرمو تکون دادمو دستم رو بردم سمت در همونطور که اونروز احمد دررو رمزی به صدا در آورد منم همین کارو کردم
بعد از چند دقیقه در باز شدو همون مرده که هیکلش خیلی بزرگ بود و ترسناک اومد درو باز کردبا دیدن من اخمی کردو با صدای خشنی گفت:
- تو اینجا چیکار میکنی
بهش نگاه کردم و آب دهنمو از ترس قورت دادم و گفتم:
-با...با ارسلان خان کار دارم
یکم دیگه زل زد به صورتمو بعدم درو کامل باز کردو از جلوی در رفت کنار منم داخل شدم
راه افتاد سمت حیاطو با صدای خشن گفت:
-دنبالم بیا
با ترس سرمو تکون دادم دنبالش رفتم
رفت سمت همون اتاقی که اون دفعه با احمد رفتیم اونجا...سرشو کرد داخل و
گفت:
-ارسلان خان...این دختره که اون دفعه با احمد کاردی اومده بود اومده میگه با شما کار داره
بعداز چند ثانیه صدای ارسلان خان رو شنیدم که گفت:
-بهش بگو بیاد داخل
--چشم آقا
برگشت سمت منو گفت:
- برو داخل
سرمو تکون دادم رفتم سمت اتاق پاهام داشت میلرزیدانگار داشتم می رفتم سمت قتلگاه تو دلم خدارو صدا میزدم
امیدوار بودم عصبانی نشه از درخواستم
رفتم داخل اتاق سرم پایین بود از استرس زیاد با انگشتای دستم بازی میکردم
آروم زیر لب گفتم:
-سلام..
و سرمو گرفتم بالا و به ارسلان خان نگاه کردم و چادرمو محکم گرفتم شاید اینجوری از استرسم کم میشد
نگام کردو سری تکون دادو گفت:
-چی شد یه هفته زودتر اومدی به احمد پیغام دادم بهت یادآوری کنه
نگفتم یه هفته زودتر بیا
نفسمو تند بیرون دادمو با صدای که سعی داشتم نلرزه گفت:
-راس..راستش اومدم باهاتون حرف بزنم
سرمو انداختم پایین ولی زیر چشمی نگاهش میکردم
یه خودکار تو دستش بود که باهاش روی میز ضرب گرفت این عصابمو می ریخت بهم...دست از زدن خودکار به میز برداشت و با صدای خشنی گفت:
-منتظرم حرفتو بزن
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-ارسلان خان..من ..اومدم بگم که راستش اومدم بگم
وای خیلی سخت بود نمی دونستم با گفتن این حرف چه عواقبی در انتظارمه
ولی بالاخره که چی مرگ یه بار شیونم یه بار دیگه
تمام جراتمو جمع کردمو گفتم:
-ارسلان خان من نتونستم پولتونو جور کنم
سریع بهش نگاه کردم ببینم عکس العملش چیه فقط بهم نگاه میکرد عصبانی نبود..
ناراحت نبود نمی دونم هیچی تو نگاش نبود یهو لبخند نسشت رو لبش لبخندش هر لحظه پررنگ تر میشدو بعدم تبدیل شد به خنده و هرلحظه بلندو بلند تر میشد
وای این چرا اینجوری میکنی من بهش میگم نتونستم پولتو جور کنم اونوقت این می خنده...خدا این دیوونه است خودمو سپردم بهت
از جاش بلند شد اومد طرفم من نا خودآگاه یه قدم به عقب برداشتم
خودشم رسوند به منو زل زد تو چشام و با یه لبخند چندش گفت:
-چشمای قشنگی داری دختر...
یه چرخ دورم زدو دوباره گفت:
-و هیکلی زیبا...
دوباره چرخیدو اومد روبروم باز زل زد به چشام و گفت:
- نتونستی پولمو جور کنی؟
با ترس و لرز گفتم:
-ن..نههه
-اوهوووومممم
و سرشو تکون دادو دوباره بهم نگاه کردو خیلی بی خیالو خونسرد گفت:
-خوب من این روزو پیش بینی میکردم میدونستم که تو 100هزار تومنم نمی تونی
جور کنی چه برسه به 7میلیون!!!!
و پوزخند زد قلبم داشت میومد تو دهنم نمی دونم حال اون موقع امو چجوری توصیف کنم عاجزو ناتوان..غرورم داشت له میشد انگار که داشت نداریمو مسخره میکرد اشک تو چشام جمع شدو با تاله گفتم:
-ارسلان خان به خدا جورش میکنم شما فقط یه فرصت بهم بده
خواهش میکم...
بهم نگاه کردو با تحکم گفت:
ارسلان خان یه قانون دادره میدونی چیه
سرمو به نشونه نه تکون دادم گفت:
- اگه پولمو سر موعد دادن که هیچ و اگه نتونستن باید به اندازه پولم برام کار کنن
با تعجب گفتم:
- کارررر؟؟؟
-آره چیز عجیبی گفتم کار
و اماتو..یه هفته وقت داری تا پولمو بدی یا این کارو میکنی ویا میای و برا من کار میکنی
-ولی آخه چکاری؟
با عصبانیت گفت:
-ببین دختر اگه نمی تونی پولمو بهم بدی بهم بگو تکلیفتو رو شن کنم
خوب نمی تونستم جورش کنم کار کردنم بد نبود ولی خوب این که چه کاری باشه مهمه..
-خوب..من تا یه هفته دیگه نمی تونم براتون جورش کنم
لبخند زدو گفت:
-پس برا من کار میکنی؟
با تردید گفتم:
- خوب کار کردن خوبه ولی اینکه چه کاری باشه مهمه
با عصبانیت زل زد بهمو گفت:
-تو الان بدهکاره منی اینو می فهمی ومن پولمو می خوام یا پولمو میدی
یا برام کار میکنی
اینم یه بدبختی تازه بود ای خدا خوب این که اینجوری می گفت یعنی کار خلاف
من همین یه ساعت پیش به مامانم قول داده بودم که پامو کج نذارم و همیشه پاک می مونم
حالا چیکار کنم...هیچی کاری نمی تونستم بکنم جز اینکه به بخت بد خودم لعنت بفرستمو بشم اسیر ارسلان خان و به اصطلاح براش کار کنم ...حالا چه کاری خدا داند..



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار