رمان تمنا


یهو ماشین با یه تکون شدید ایستاد...بغل دستیم داد زد:
-ای بخشکی شانس این سر خر کیه دیگه این وسط...
راننده گفت:
-چه میدونم اگه این ملت گذاشتن ما یه شب با یه حوری بهشتی خلوت کنیم
ببینین بچه ها یه نفر بیشتر نیست از پسش بر میایم....
راننده رو کرد به اون پسره که بغل دستم نشسته بود و گفت:
-سیامک تو میشینی تو ماشین نمی زاری این وروجک جم بخوره
پسره که حالا فهمیده بودم اسمش سیامکه سری تکون دادو گفت:
-باشه برین ...حواسم هست
به بیرون نگاه کردم یه ماشین شاسی بلند مشکی بود....کنار ماشین اینا ایستاده بود
خدایا یعنی میشه این نجاتم بده خدا جونم کمکم کن خواهش میکنم
با ترس بیرونو نگاه کردم باید یه کاری میکردم از ماشین میومدم بیرون
این پسره هم کنارم نشسته بودو تکون نمی خورد تو اون تاریکی دیدم که
سه نفری داشتن با یه مرد کتک کاری میکردن...
به پسره نگاه کردم اونم حواسش به بیرون بود باید از فرصت استفاده میکردم
در می رفتم...یکم تکون خوردمو خودمو کشیدم سمت در ماشین درو آروم باز کردم که بازم چادرم کشیده شد
-کجا خانمی....
بیخیال چادرم شدمو درو سریع باز کردمو پا به فرار گذاشتم...هل شده بودم نمی دونستم چیکار کنم کجا باید برم اون مرده اون سه نفرو گرفته بود زیر مشت و لگد
در همون حال انگار متوجه من شده بود که داد زد
-برو تو ماشین درارم قفل کن...
اون پسره ام که اسمش سیامک بود اول خواست به طرف من بیاد که اونا داد زدن بره کمک اونا اول خواستم برم تو ماشین...ولی ترسیدم اگه اینم مثل اونا بود چی اگه قصدش سوءاستفاده از من بود چی؟اگه اینجوری بود چرا جونشو به خطر انداخت که منو نجات بده ؟؟اصلا می خواست منو نجات بده؟؟؟..به خودم نهیب زدم
آخه دیوونه اگه به خاطر تو نبود که چه لزومی داشت با چهار نفر در بیوفته این وقته شب.... داخل ماشین نرفتم از ترس به خودم میلرزیدمو نفس نفس میزدم اشکام همینطور رو صورتم میریخت...رفتم پشت ماشین قایم شدم...سرمو گذاشتم
رو زانوهام بعد از چند لحظه صدای اون مرد غریبه رو شنیدم گفت:
-خودتونو جمع کنین لشتو بردارین برین از اینجا آشغالا
به یه دقیقه هم نرسید که صدای کشیده شدن لاستیکای ماشین رو روی آسفالت
شنیدم یعنی اونا رفتن از دستشون راحت شدم.... ولی هنوز سرم رو زانوم بودو گریه میکردم...تو دلم از بخت بدم شکوه میکردم...خودمو سرزنش کردم چرا نرفتم چرا اینجا نشستم اگه اینم مثل اونا بود چی؟؟
صدای قدماشو میشنیدم هرلحظه نزدیک تر میشد بهم تا اینکه ایستاد فهمیدم جلوی من ایستاده می ترسیدم سرمو بلند کنم و بهش نگاه کنم...هنوزم بدنم می لرزید
اگه اون نبود الان کجا بودم ...چه بلایی سرم آورده بودن اونا...
صدام کرد:
-خانوم...خانوم...
ولی سرمو بلند نکردم گریه ام شدت گرفت
همونطور با گریه گفتم:
-توروخدا بهم کار نداشته باش آقا بذار من برم
و با گفتن این جمله سرمو بلند کردم زل زدم تو چشاش...
جلوم زانو زده بود چادرم دستش بود...چند ثانیه زل زده بودیم به چشای همدیگه
که اون نگاهشو ازم گرفت و گفت:
-یه دختر تنها این موقع شب توی خیابون چیکار میکنی
بعد مشکوک نگام کردو گفت:
-ببینم شهرستانی هستی؟فرار کردی؟
از این حرفش عصبی شدم تو چشاش زل زدمو گفتم:
-نه فرار نکردم لازم نمی بینم برای شما توضیح بدم
چادرمو از دستش کشیدموو سرم کردم از جام بلند شدم تند قدم برداشتم
پشت سرم دوید گفت:
-وایستا...وایستا ببینم...کجا میری تنهایی بازم می خوای گیر یه آدمی مثل اونا بیوفتی؟خونه ات کجاست بیا من می رسونمت
وایستادم راست میگفت اگه دوباره گیره اونا یا یکی مثل اونا می افتادم چی برگشتم نگاهش کردم تو چشاش نگاه کردم ..یعنی می تونستم بهش اعتماد کنم
نمیدونم باید چیکار میکردم ...حداقل این بهتر از اونا بود اگه ریگی توکفشش بود که با اون چهار نفر در نمی افتاد که منو نجات بده
صداشو شنیدم:
-بهم اعتماد کن بیا برسونمت خونه البته اگه اینجا زندگی میکنی و خونه داری؟
حرفی نزدم از کنارش رد شدم خواستم در ماشینو باز کنم ولی هرکاری کردم باز نشد...یهو یه صدای تیکی اومد ترسیدم کمی رفتم عقب برگشتم بهش نگاه کردم
همونطور که می اومد طرفم گفت:
-ببخش قفل بود...
دروبرام باز کرد بهش نگاه کردم می خواستم از چهره اش بخونم که می تونم بهش اعتماد کنم یا نه...ولی انگار چاره ای نداشتم باید بهش اعتماد میکردم
سوار ماشین شدم درو بست و خودش ماشینو دور زدو نشست پشت فرمون
سرمو چسبوندم به پنجره ماشین چشامو بستمو زیر لب گفتم:
-خدایا شکرت...ازت ممنونم
صدای مرد غریبه رو شنیدم که گفت:
-خوب کجا زندگی میکنی؟
بهش نگاه کردم نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
-تو محله ی....
چشاش گرد شد...ماشینو روشن کردو همون لحظه یه دستمال کاغذی از تو جعبه کشید بیرونو گرفت سمت من و گفت:
-بگیر گوشه لبتو پاک کن خونی شده
دستمال و ازش گرفتمو گوشه لبمو پاک کردمو گفتم:
-ممنونم...
انگار حواسش نبود گفت:
-بابت چی؟
-چقدر گیج بود خنده ام گرفت:
-بابت دستمال دیگه
-آهان...خواهش میکنم قابلی نداشت
و سکوت کرد و حرفی بینمون ردو بدل نشد منم سرمو چسبوندم به شیشه و
آروم اشک می ریختم و به خودم ...به این زندگی ...به بابا..مریضیش...به اینکه چجوری باید اونهمه پولو تا فردا جور کنم...به اینکه قرار بود چه بلایی سرم بیاد
فکر میکردم..
تقریبا نصف راه رو رفته بودیم که صداشو شنیدم
-این وقت شب اینجا چیکار میکردی...البته اگه دوست داری جواب بده
برگشتم سمتش و گفتم:
-دوست ندارم جوابتونو بدم..ببینین آقای محترم نجاتم دادین دستت درد نکنه
ولی خواهشا دیگه تو زندگی من کنجکاوی نکنین....
یه دستشو آورد بالا و گفت:
-باشه حالا چرا عصبی هستی...
دوباره سرمو چسبوندم به شیشه و چشمامو بستم و به فکر راه حلی برا جورکردن پول عمل بودم ...
که ماشین از حرکت ایستاد...
-ببخشید خانوم...از کدوم طرف برم...
چشمامو باز کردم به اطراف نگاه کردم سه تا کوچه اونور تر خونمون بود
برگشتم سمتش و گفتم:
- مرسی من همینجا پیاده میشم...
با تعجب گفت:
-اینجا؟؟خوب بگین کجا زندگی میکنین ببرمتون همونجا دیگه
-نه ممنونم تا اینجام کلی بهتون زحمت دادم دستتون درد نکنه
اینجا امن نیست بهتره کسی شمارو اینجا با این ماشین نبینه متوجه میشین که...
من خودم میرم
با اصرار گفت:
-ولی آخه....
اخم کردمو گفتم:
-ممنونم آقا خداحافظ
و از ماشین پیاده شدم...
در ماشین و بستم و چند قدم برداشتم که دوباره صداشو شنیدم:
-صبر کن...حداقل بگو اسمت چیه...
برگشتم نگاش کردم لبخند زدمو گفتم:
- دونستن اسم من چه لزومی داره ...
براش دستی تکون دادمو دویدم داخل کوچه.......


دویدم داخل کوچه و دوتا کوچه بعد روهم به سرعت طی کردم رسیدم دم در
با سرعت کلیدو انداختم تو قفل درو بازش کردم وارد حیاط شدم درو بستم به پشت
در تکیه دادم چند تا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم تکیه مو از در برداشتمو
رفتم سمت اتاقمون..خودمو تقریبا انداختم تو اتاق...نشستم وسط اتاق به درو دیوارش نگاه کردم اشکام رو صورتم میریخت حالا احساس امنیت می کردم برای اولین بار احساس کردم این اتاق دوازده متری رو باهمه وسائل کهنه اش با دنیا عوض نمیکنم
چون اینجا بهم امنیت میداد اینجا توی خونه ام هرچند که کوچیک بود...این اتاق منو از
خطر دور میکرد...سرمو بلند کردمو با گریه گفتم:
-خدایا ازت ممنونم..ممنونم که نجاتم دادی
چشمامو بستم همون وسط اتاق دراز کشیدم..بازم نفس کشیدم بلندو بلندتر
هوای نمور اتاق حریصانه میکشیدم تو ریه هام...حالا باید چیکار میکردم ..پول عمل بابا
از کی کمک میگرفتم....انقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد....
*******
نور خورشید مستقیم می خورد تو چشام ...که از خواب بیدار شدم...
کش و قوسی به بدنم دادم...تمام بدنم درد میکرد...رفتم جلوی آیینه موهای مشکی و بلندم
بهم ریخته بود...شونه رو از رو طاقچه برداشتم همونطور که تو آینه نگاه میکردم
موهامو شونه میزدم روی گونه ام کبود شده بود...جای انگشتای اون عوضی که دیشب بهم سیلی زد روی صورتم بود...بعد از شونه کردن موهام...نگاهی به چشای سبزم کردم که متورم شده بود انقدر که دیشب گریه کردم...باز هاله مشکی دورمردمک سبز چشام بیشتر مشخص بود...
نگاهمو از آینه گرفتم ...به ساعت دوختم 8صبح بود وقتم هر لحظه داشت تموم
می شد..باید پولو جور میکردم سریع چادرمو سر کردم از در اتاق رفتم بیرون
حیاط مثل همیشه شلوغ بود...
محمود خان با دیدنم سریع اومد جلو گفت:
-سلام تمنا خانوم...
برا اینکه صورت کبودمو نبینه چادرو کشیدم رو گونه هامو سرمو بلند کردم
گفتم:
-سلام محمود خان صبحتون بخیر...
با نگرانی پرسید:
-چی شد دخترم ...حالت پدرت بهتر شد؟
-نه محمود خان باید عمل بشه...
محمودخان سری تکون دادو گفت:
-سرطان واقعا خانمان سوزه خصوصا اگه این بیماری رو ما بدبخت بیچارها بگیریم
گوشه لبمو گاز گرفتمو گفتم:
-دوراز جون همه و شما...کار خداست دیگه ...از ما که کاری ساخته نیست
با اجازه من باید برم بیمارستان
-صبر کن من میرسونمت
-نه محمود خان مرسی...به اندازه کافی دیشب رو به شما زحمت دادم
باید برم چند جا دیگه ام کار دارم....
-باشه دخترم..هرجور راحتی...خدا انشالله شفاش بده
-مرسی...فعلا
پوفی کردمو از کنارش گذشتم
داشتم از در میومد بیرون که یهو احمد کاردی جلوم سبز شد...
با دیدن قیافه ام بهت زده و با چشای گرد شده بهم نگاه کردو اومد جلو تر
گفت:
-اوخ ...اوخ...دستش بشکنه ...چی جرات کرده دست رو تو بلند کنه
دستشو دراز کرد که چونه مو بگیره با دست زدم رو دستشو اخمامو کشیدم توهم
-پاتو اندازه گلیمت دراز کن...یارو...
خندیدو گفت:
-این یارو اسم دارها...نمی خوای بگی کی بی ریختت کرده
با خشم نگاهش کردم گفتم:
-به تو هیچ مربوط نیس ...فهمیدی....برو اونور بذار باد بیاد
کشید کنارو با خنده گفت:
-باز که وحشی شدی؟تمناخوشگله...
صاف رفتم تو سینه اش و گفتم:
-وحشی جدو آبادته...درضمن تمنا خانوم
دوباره خندیدو گفت:
-باشه...تمنا خانوم...
رومو برگردوندم برم که یهو...یه جرقه ای خورد تو ذهنم
آره احمد می تونست کمکم کنه...یادم بود قبلنا یکی از همسایه ها پول لازم بود
یه مردی که چند تا کوچه اونور ما زندگی میکردو دوست احمد بودازش پول قرض گرفت...هرچند که اصلا از این چندش خوشم نمی اومد ولی به خاطر بابا مجبور بودم وقت زیادی نداشتم......


به خاطر بابا مجبور بودم...باید اینکارو میکردم ....برگشتم سمتش داشت نگام میکرد
با لبخند برگشتم روبروشو گفتم:
-یه کاری برام میکنی؟
تعجب کرده بود اینو از چشمای گرد شده اش فهمیدم ...خوب معلوم بود تعجب میکنه
من که همش ازشون پاچه میگرفتم حالا با لبخند بهش میگفتم برام یه کاری انجام بده
گفت:
-ب..بله تمنا خانوم..شما جون بخواه
اخمامو کشیدم تو همو گفتم:
-جونت واسه خودت...من پول می خوام...7میلیون..کسی رو سراغ داری
بتونم این پولو ازش قرض بگیرم؟
میدونستم که الان اون یارورو پیشنهاد میده...ولی خوب مثلا داشت فکر میکرد
بعد چند ثانیه گفت:
-راستش ...سراغ که دارم...ولی؟؟!!!!!
-ولی چی؟؟
یه لبخنده چندشی زدو گفت:
-خوب چی به من میماسه..
با اون چشای ورقلومبیده اش زل زد بهم
میدونستم همشون عوضی هستن....
تمام خشمو عصبانیتمو ریختم تو چشامو گفتم:
-لازم نکرده ...فکر کردم تو عالم همسایگی برام یه کاری میکنی
ولی دیگه نمی خوام خودم آدرس یارورو دارم می رم سراغش میدونستم
می خوای کی رو پیشنهاد بدی...فقط خواستم ازت بپرسم که مطمئن شم
دستپاچه شد...و گفت:
-باشه باشه بابا حالا چرا جوش میاری؟بیا بریم می برمت پیش ارسلان....
با لبخند نگاش کردم ..و گفتم:
-مرسی....
راه افتاد...منم دنبالش رفتم
از کوچه پس کوچه ها گذشت ...تا به یه کوچه باریک رسیدیم که بن بست بود
وفقط یه خونه داخل اون کوچه بود...خلوت ...خلوت برا یه لحظه ترس برم داشت
خدا جونم خودمو سپردم بهت...کمکم کن..قلبم تند تند میزد..احمد کاردی نگاهی
به من کردوبعد اینورو اونور کوچه رو نگاه کرد...در زداول دوتا تقه به در زد
بعد سه تا پشت سرهم..معلوم بود رمزه...بعد یه دقیقه صدای کتو کلفت یه مردو شنیدم:
-کیه؟؟
احمد کاردی دوباره یدونه به درزد که بلافاصله در باز شدهیکل یه مرد که چه عرض
کنم یه غول جلوی در ظاهر شد...همون لحظه بادیدنش خواستم پا پس بکشمو
فرار کنم...اگه برام اتفاقی می افتاد چی...اگه احمد قصد سوءاستفاده داشت چی
ایندفعه کی میومد نجاتم می داد....نگاهی به آسمون کردمو زیر لب گفت:
خدا خودمو سپردم بهت!!!!!
مرده نگاهی به احمد کاردی کردو بعد نیم نگاهی به من انداخت..روبه احمد گفت:
-چیه چی می خوای ؟باز دوباره اینجا پیدات شده
احمد به من اشاره کردو رو به اون مرد گفت:
-ارسلان خان هست؟مشتری آوردم براش
مرده دوباره نگام کردو از جلوی در رفت کنار...اول احمد رفت تو..مردد بودم
بین رفتن و موندن که یهو گوشه چادرمو کشیدو گفت:
-د..بیادیگه ..پ...منتظر چی هستی...
تقریبا افتادم داخل خونه و در پشت سرم بسته شد...با ترس به در بسته
نگاه کردم...بعد به حیاط.....



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار