رمان تمنا


-تمنا مادر بیا این ظرفارو ببر دم حوض بشور تا نوبتمون نگذشته
دست از دوختن دکمه مانتوم برداشتم نگاهی به مادرو بعدم به سبد ظرفا کردم
همیشه از این قسمت کار خونه بدم میومد چون مجبور بودم برم تو حیاط وجلوی نگاه هرزه و کثیف پسرای همسایه ظرف بشورم هرکدومشون بهم یه تیکه بندازن
ولی خوب چاره ای نبود بیچاره مادرم پاهاش درد میکردو توان حرکت کردن نداشت
بس که تو خونه های مردم کار کرده بود ورخت شسته بود...بیچاره پدرم هم بنا بودو
یه بنای روزمزد که درآمد ماهیانه اش اگه خودشو توی یه ماه میکشت به زور به 300
هزار تومن میرسد که اونم نصفش میرفت پای کرایه یه اتاق دوازده متری که از وقتی
چشم باز کردمو خودمو شناختم ما اونجا زندگی میکردیم بغل گوش یه سری ارازل اوباش..و دزدو قاچاقچی و معتاد....و نصف پولم میرفت پای خرج داروهای گرون قیمت
بابا و مامان هردوتاشون مریض بودن و از دست من هیچ کاری برنمی اومد
یعنی بابام نمی ذاشت که کار کنم همیشه وقتی بهش میگفتم:
-بابا بذار منم برم سرکار
میگفت:
-هنوز من و مادرت نمردیم که دختر جوونمون بخواد بره پیش هزارتا مرد غریبه
کار کنه..دختر تو جوونی بروروداری چطوری بفرستمت پیش اینهمه گرگ...
-تمنا...تمنا...
با صدای مامان که اسمم رو صدا کرد دوباره به خودم اومدمو رفتم سمت سبد ظرفا و چادرمو سرکردم محکم به کمرم گره زدم که از سرم نیوفته یه دسته از موهام از
زیر روسری اومده بیرون و اونا رو دوباره مرتب کردم زیر روسری قایمشون کردم
سبد ظرفارو برداشتم و از در رفتم بیرون...
به دورتا دور حیاط نگاه کردم هرکی مشغول یه کاری بود بچه ها داشتن وسط
حیاط توپ بازی میکردن..کلی سرو صدا راه انداخته بودن
زنای همسایه ام طبق معمول در حال غیبت کردن بودن
و پسرای لات و لوتم دور هم جمع شده بودن و معلوم نبود داشتن نقشه چه کاره
خلافی رو میکشیدن ...از پله ها اومدم پایین سرمم تا اونجایی که می تونستم انداختم پایین داشتم از جلوی زری خانوم و نازی خانوم رد میشدم که با صدای زری خانوم وایستادم
زری خانوم گفت:
-به به سلام تمنا خانوم
نگاش کردم از اون فضولای محل بود که باید سر از هرکاری در میاورد آروم زیر لب
گفتم:
-سلام...
اصلا ازش خوشم نمیومد سرمو انداختم پایینو به راهم ادامه دادم و لی خوب شنیدم که نازی گفت:
-هیششش...دختره انگار از دماغ فیل افتاده ...همچین رفتار میکنه انگار لای
پر قو بزرگ شده...آخه یکی نیست بهش بگه بدبخت گدا تو دختر ممد بنایی...نه دختر فلانو دوله
و دوتاشون زدن زیر خنده
بی خیال حرفاش شدم اگه می خواستم دهن به دهنشون بذارم منم می شدم مثل اونا با اینکه تو این محیط بزرگ شده بودم ولی خوب مثل اونا تربیت نشده بودم
وای بدترین قسمتش این بود که باید از جلوی این پسرای عوضی رد میشدم
خدایش رد شدن از این حیاط مثل رد شدن از هفت خان رستم بود..شاید از اونم
بدتر....رسیدم کنارشون چهار تا پسر دیوونه روانی که هرکدومشون به قول خودشون هفت خطی بودن
صداشونو شنیدم به ترتیب یه چیزی بهم پروندن
اسی هفت خط:به به جیگر خانوم
رضا فشفشه:چطوری هلو
ممدزبل:در خدمت باشیم
احمد کاردی:کشته مردتیم به مولا
اینا اسماشون بود یعنی تو محل ما اینجوری صداشون میکردن دخترا هیچکدوم از دست اینا در امان نبودن...خلاصه اینام هرکدوم یه چیزی بهم گفتنو رفتم سر حوض شروع کردم به شستن ظرفا یه چند دقیقه ای گذشته بود که طبق معمول سرو کله زهرا خانوم پیدا شد وای اینو دیگه کجای دلم بزارم
با لبخند اومد کنارمو گفت:
-سلام عروس قشنگم
اخمی کردمو آروم بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
-سلام زهرا خانوم...
-سلام به روی ماهت ...آخه حیف تو نیست...چقدر بهت بگم جای تو اینجا نیست
خانوم گل...چرا بله رو نمیدی و خودتو از اینجا راحت نمیکنی
نگاش کردمو با لحن آرومی گفتم:
-زهرا خانوم تورو خدا دوباره شروع نکنید
زهرا خانوم ایندفعه با لحن عصبی گفت:
-واه واه دوباره شروع نکنید آخه دختر من به خاطر خودت میگم...تا کی می خوای اینجا بمونی...بیاو بله رو بگو خانمی کن...
دیگه این شورشو در آورده بود هرچی بهش احترام میذاشتم این بدتر روش باز میشد اخم کردمو سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشاش و گفتم:
-هه خانومی کنم ؟کدوم خانومی زهرا خانوم؟اینکه با 20سال سن بشی زن یه آدم 45ساله خانومیه؟اینکه با 20سال سن بشی مادر سه تا بچه که دوسه سال باهات فاصله سنی دارن خانومیه؟زن دوم شدن خانومیه؟
نفسی تازه کردمو گفتم:
-نه زهرا خانوم دست شما درد نکنه؟من این خانومی رو نمی خوام ببرین برا یکی
دیگه اینم اولین بارو آخرین بارتون باشه که میان بهم میگین عروس قشنگم
خانوم محترم من زن برادر شکم گنده شما نمیشم...
دونه آخر ظرفم شستمو سبدو برداشتم ودر حالی که به سمت اتاق اجاره ای خودمون میرفتم گفتم:
-عزت زیاد....
زهرا خانوم پشت سرم داد زد و گفت:
-اوههههههه...نوبرشو آورده...انگار دختر شاه پریونه...نخواه بدبخت لگد به بخت خودت زدی...همه دخترای اینجا منتمو میکشن که به کنیزی برادرم قبولشون کنم
از حرفش خندم گرفته بود زیر لب گفتم:
-خوب اون دخترا کم عقلن....من تمنام ...سرنوشت من باید با سرنوشت همه
این دخترا فرق کنه...مطمئن باش من یه روز برا خودم خانومی میشم...کسی میشم....خدا جونم کی میشه از این جهنم خلاص شم...


شب با صدای ناله ای از خواب بیدار شدم پدرم بودسریع رفتم سمتش صورتش عرق کرده بود از درد به خودش میپیچید.....نگران صداش کردم
- بابا ...بابا جونم چی شده؟درد داری؟
اونقدر درد داشت که نمی تونست حرف بزنه باید یه کاری میکردم ولی اونوقت شب...چه کاری از دستم بر می اومد
مادرمم از صدای ناله های بابا از خواب بیدار شده بود با پارچه عرق روی پیشونی بابا
روپاک میکرد و اشک میریخت
خدایا چیکار کنم این وقت شب ..باید برسونمش بیمارستان وگرنه..وگرنه...بابا حتی نمی تونستم به این فکر کنم که بابا رو از دست بدم...سریع بلند شدم چادرمو سر کردم..باید میرفتم پیش محمود خان...همسایمون بود یه وانت قراضه داشت
که باهاش بار اینور اونور میبرد..مرد خوبی بود اون حتما کمکم میکرد که بابا رو برسونم بیمارستان..درو باز کردم خواستم برم بیرون که مامان گفت:
-کجا میری تمنا؟
-سریع و باعجله گفتم:
-مامان بابا رو آماده کن میرم سراغ محمود خان با ماشین بابا رو ببریم بیمارستان
منتظر حرفی از جانب مامان نشدم در بستم و به حالت دو از اینور حیاط رفتم اونور حیاط که اتاق اجاره ای محمودخان بود...برق اتاق روشن بود از خوشحالی لبخندی زدمو سریع به در کوبیدم....
بعد از چند لحظه خودش اومد دم در با دیدنم با لبخند و البته با تعجب گفت:
-بله تمنا خانوم ..خیر باشه
با نگرانی گفتم:
-ببخشید مزاحم شدم بابا دوباره حالش بد شده باید ببریمش بیمارستان
میشه لطف کنی...
دیگه نذاشت ادامه بدم...گفت:
-باشه دخترم برو آماده اش کن منم میرم ماشینو بیارم دم در تا ببریمش برو
تشکر کردم رفتم سمت اتاق خودمون دیدم مامانم آماده بالا سر بابا ایستاده بهش گفتم:
-شما کجا میای با این حالت
مامان با گریه گفت:
-انتظار نداری که بذارم تنها ببریش
خواستم مخالفت کنم که دوباره صدای ناله بابا بلند شد هل شدم و گفتم :
-باشه مامان بیا زیربغلشو بگیریمو ببریمش دم در
به هر بدبختی بود بابا رو تا دم در بردیم از اونجام محمود خان بابا رو کول کردو
گذاشت پشت وانت به سمت بیمارستان حرکت کردیم....
یه ساعت بعد تو بیمارستان بودیم ....دکتر داشت پدرم رو معاینه میکرد
همون جلودر بیمارستان از محمود خان تشکر کردمو اونو فرستادم رفت
منو مامان با نگرانی به دکتر نگاه میکردیم یه ربعی معاینه اش طول کشید
و بعد اومد سمت ما و رو به من گفت:
-دخترم چند لحظه بامن بیا....
قلبم داشت از دهنم میومد بیرون همش تو دلم صلوات میفرستادم مبادا بلایی سر بابام بیاد...
دکتر چند لحظه ای به من بعد به بابا و مامان نگاه کردو گفت:
-دخترم پدرتون بیماریش خیلی حاد شده باید عمل بشه این عمل هم خطرناکه
و هم اینکه هزینه زیادی براتون داره اگه عمل بشه می تونم بهتون بگم شاید پنجاه درصد امید به زنده بودنش باشه و اگه عمل نشه آخرش یک هفته دووم میاره
ببخش که اینقدر رک باهات حرف زدم ولی خوب حقیقتیه که باید بپذیرین
از شنیدن حرفاش گیج شده بودم اول نفهمیدم چی گفت حرفاشو دونه دونه تو ذهنم مرور کردم
پنجاه درصد امکان زنده موندن در صورت عمل
اگه عمل نشه تا یه هفته زنده میمونه
خرج عمل زیاده
به خودم اومدم بابام نباید میمرد من و مادرم به غیر اون کسی رو نداشتیم
باید به همون پنجاه درصد امیدوار میشدم
با نگرانی به دکتر چشم دوختمو گفتم:
-خرج عمل چقدر میشه؟؟؟؟
دکتر نگاهی بهم کردو نفسشو محکم داد بیرونو گفت:
-ببخش که اینو میگم دخترم..معلومه اوضاع مالی خوبی ندارین و فکر نکنم
بتونین از پس هزینه عمل بربیاین
از حرفی که زد عصبی شدم و با اخم گفت:
-دکتر ازتون پرسیدم چقدر؟
سرشو انداخت پایینو گفت:
-حدود 7میلیون!!!!!!
انگار یه پتک سنگین زدن تو سرم 7میلیون تا حالا تو عمرم 7000هزار تومنم یه جا
نداشتم برا خودم چه برسه به 7میلیون ولی خوب خودمو نباختم نمی خواستم پیش این آدمای پولدار کم بیارم و با غرور سرمو گرفتم بالا و گفتم:
-جورش میکنم دکتر تا فردا دکتر درحالی که عینکش رو روی صورتش جابه جا میکرد گفت:
-بسیار خوب هروقت پول آماده شد برین بخش حسابداری و اونجا کارای لازم رو
براتون انجام میدن...پدرتونم الان بستری میشه تا برا عمل آماده اش کنن
-ممنونم آقای دکتر...
سری تکون دادو رفت
نشستم روی صندلی ...آرنجمو گذاشتم روی زانومو سرمو گذاشتم رو دستم
وای خدا خودت کمکم کن آخه من اینهمه پول از کجا بیارم...از کجا
مامان اومد طرفم گفت:
-چی شد دخترم
بهش نگاه کردم نباید اونم نگران میکردم اون بنده خدا که به غیر از
حرص خوردن و غصه خوردن کاری از دستش بر نمی اومد
دستاشو گرفتمو با لبخند گفتم:
-هیچی مامان ...بابا رو فردا عملش میکنن
مامان با تعجب گفت:
-عمل!!!پولش چی؟؟؟؟؟ما که بیمه نیستیم
فشار خفیفی به دستش آوردمو گفتم:
-نگران نباش مامان هزینه اش کم میشه...
خواستم حرفی بزنم که پرستار اومد سمتمونو گفت:
-ببخشین بیمار یه همراه بیشتر نمی خواد..یکیتون بمونه یکیتون بره
مامان فوری گفت:
-من می مونم
خوب اگه اون می موند بهتر بود منم میرفتم دنبال پول سری تکون دادمو گفتم:
-باشه مامان تو بمون پس من میرم
-چجوری می خوای بری این وقت شب...
-یکاریش میکنم نگران نباش مامان جونم فردا تا ظهر میام بیمارستان...
-مراقب خودت باش تمنا...
ازش خداحافظی کردم از بیمارستان اومدم بیرون
همه جا خلوت بود هیچکی تو خیابون نبود...نه آدمی نه ماشینی...
کم کم داشتم از این خلوتی و تاریکی می ترسیدم
خدا خدا میکردم که یه تاکسی اونوقت شب پیدا بشه که من برم خونه...
خدا جونم کمکم کن خدا جونم....
تو خودم بودمو تندتند قدم برمیداشتم این تند رفتنم از ترس بود...قلبم داشت از دهنم میزد بیرون....که یهو با صدای بوق ممتد ماشینی یه متر از جا پریدم....


با ترس برگشتم نگاه کردم یه ماشین بود ازاین مدل بالاها نمیدونم اسمش چی بود
صدای بلند موزیکی که گذاشته بودن گوش خراش بود به سرنشیناش نگاه کردم
چهار تا جوون بودن با قیافه های عجق وجق و موهایی سیخ سیخی...ابروهای نازک
وای خدا بخیر بگذرون عجب غلطی کردم برگشتم به مسیری که طی کرده بودم نگاه
کردم از بیمارستان خیلی دور شده بودم..ولی خوب بهتر بود برگردم بیمارستان اونجا امن بود تو حیاطش می خوابیدم خوب باید از اول همین کارو میکردم...
تغییر مسیر دادم خواستم حرکت کنم که صدای یکیشونو شنیدم
-به به فرشته خانوم تو آسمونا دنبالتون می گشتیم...رو زمین پیداتون کردیم
بغل دستیش یه سوت کشداری کشیدو گفت:
-بنازم خلقت خدارو ....
سرم پایین بود به خودم میلرزیدم وای خدا کمکم کن ....خواهش میکنم
اونی که رانندگی میکرد از ماشین پیاده شد ...دیگه از ترس به مرز سکته رسیده بودم
وسط اون خیابون خلوت من و با چهارتا پسر دیوونه فضایی...فقط باید دست به دامن خدا می شدم تا یجوری از دست اینا فرار کنم ...حرکت کردم ...قدمامو تند کردم و بعدش دوییدم...که یهو از پشت دستم محکم کشیده شد....
همونی بود که رانندگی میکرد..قلبم تند تند عین یه گنجشک میزد
لبخند زشتی رو لباش بود اومدم دستمو بکشم از دستش بیرون ولی انقدر دستمو
محکم گرفته بود که نتونستم..با بغض و گریه گفتم:
-خواهش میکنم بذارین من برم..من که به شماها کاری ندارم
پسره چشماشو ریز کردو با یه لحن بچگونه ای گفت:
-آخی ....جو جو..راه خونتونو گم کردی...
بعد به خودشو دوستاش که حالا اونام دور منو گرفته بودن اشاره کردو گفت:
-ما عموهای خوبی هستیما....کاریت نداریم که
اینو که گفت اون سه تای دیگه ام بلند خندیدن...تند تند نفس میکشیدم ..اشکام همینطور میریخت روی صورتم...دوباره تلاش کردم از دستش خلاص شم
که مچ دستمو فشار دادو منو پرت کرد سمت پسر بغل دستیش
محکم خوردم به سینه پسره اونم کمرمو سفت چسبید
فقط تو دلم خدا رو صدا میکردم..با عجزو ناله گفتم:
-چیکارم دارید ...ولم کنید تورو خدا...بذارید من برم
یکی دیگه از پسرا بهم نزدیک شدو گفت:
-عزیزم ما که کاریت نداریم ....دوست نداری یکم خوش بگذرونی
با گریه گفتم:
-نه...نه ..تورو خدا ولم کنید
چهار تاشون خندیدن یکی دیگشون گفت:
-ولی ما دوست داریم با فرشته ها خوش بگذرونیم ...همیشه که از این افتخارا
نصیبمون نمیشه که میشه
بقیه سری به علامت نفی تکون دادن یعنی نه
اون پسره که راننده بود به اون یکی دوستش که کمر منو سفت چسبیده بود
اشاره کرد دیدم که داره منو کشون کشون میبره سمت ماشین
اگه سوار اون ماشین می شدم معلوم نبود سرنوشتم چی میشه معلوم که بود
رسما بدبخت میشدم...
به دستای پسره نگاه کردم دور کمرم بود دستاش ...دستای من آزاد بود دستمو خم کردمو با آرنج کوبوندم به شکمش....از درد یه فریادی کشید دستاش از دور کمرم شل شد منم سریع از دستش فرار کردم ...فقط میدویدم ....
که یهو چادرم کشیده شدو من محکم با کمر خوردم زمین...درد تو وجودم پیچیده بود
اشکام بیشتر شد ولی با هربدبختی بود از رو زمین بلند شدم که یکی از اونا روسریمو کشید که از سرم سر خورد...بعد موهامو گرفت دستشو محکم موهامو کشید با حرص گفت:
-ببین کوچولو...مثل اینکه ملایمت بهت نیومده
بعدم در حالی که موهام دستش بود منو کشون کشون برد سمت ماشین
من فقط گریه میکردم...خدایا...پس تو کجایی...خدا جونم کمک کن...اینا دارن منو میبرن...خدا کمکم کن...از ت خواهش میکنم....
داشتم همینطور گریه زاری میکردم منو پرت کردن تو ماشین...کنارم همون پسری بود که زده بودم تو شکمش...برگشتم سمتش تا بگم بذاره من برم که یهو یه
سیلی محکم خوابوند تو گوشم....طعم بد خون تو دهنم اومد...
دیگه همه چیز تموم شده بود همه چیز...من...وای بابام...مامانم....حالا چیکار کنم
ماشینو روشن کردن و خواستن حرکت کنن که یهو....



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار