رمان عشق و احساس من


با استرس دستامو تو هم قلاب کرده بودم..اومد جلو..یه قدم..دو قدم..سه قدم..رو به روم ایستاد..
اروم سرمو بلند کردم..نگاهم روی حوله ای که توی دستاش بود ثابت موند..حوله رومحکم تو دستش فشار می داد .. به زور اب دهانمو قورت دادم..
یه دفعه با قدم های بلند به طرف در رفت و چند لحظه بعد هم در اتاق کوبیده شد به هم..
حالا خوبه در خونه ی مردمه اینجوری به هم می کوبه .. اگر مال خودش بود حتما از جا می کندش..

همین که رفت بیرون یه نفس راحت کشیدم..اخیش..خداروشکر چیزی نشد..استرس گرفته بودم شدیدددد..
حالا کجا رفت؟..
ماه بانو یه شال هم همراه لباسا گذاشته بود که با خودم اورده بودم تو..موهامو ریختم پشتم و شال رو انداختم رو سرم..
دیگه کم کم داشت شب می شد..از اتاق رفتم بیرون که دیدم تو حال نشسته..
تا صدای در رو شنید سرشو بلند کرد..نگاهشو دزدید..اخم نداشت ولی حالت صورتش جدی بود..
شالمو رو سرم مرتب کردم و خواستم برم بیرون که صداشو شنیدم..
--کجا میری؟..
برگشتم و نگاهش کردم..نگاه اون هم به من بود..
-حوصله م سر رفته می خوام برم پیش ماه بانو..
--موهات نم داره بیرون نرو..
یه دفعه از دهانم پرید :تو از کجا می دونی؟..
ولی خیلی زود پشیمون شدم..د اخه خنــگ خودش چند دقیقه پیش دید..اینم پرسیدن داره؟..ولی اصلا حواسم نبود..
اخماشو کشید تو هم..د بیا..حالا خوب شد..
--بیا بشین می خوام باهات حرف بزنم..
انقدر لحنش قاطعانه بود که بدون هیچ حرفی رفتم و رو به روش نشستم..منتظر نگاهش کردم..
زل زد توی چشمام..با لحن کوبنده و محکمی گفت :من و تو به هم محرم شدیم فقط به خاطراینکه نمی دونستیم چه چیزی در انتظارمونه..ایا به روستا می رسیم یا نه؟..به هر حال درست نبود هی من بهت دست بزنم یا تو ناخواسته اینکارو بکنی..بهت هم گفتم که این کار ما از روی اجباره نه چیز دیگه..قبول کردی..محرم شدیم..ولی به روستا رسیدیم..من و تو تا 5 روز به هم محرم هستیم..درسته..قبول دارم..انکارش نمی کنم..ولی زن و شوهر نیستیم..اینی که بین ماست عقد نیست..یه صیغه ی ساده ست..

از حرفاش چیزی سر در نمیاوردم..
نگاه گنگی بهش انداختم وگفتم :خب همه ی اینارو که خودمم می دونم..منظورتون چیه؟..
اینبار جدی تر از قبل گفت :نمی خوام جلوم بدون روسری باشی..محرمیتمون به زودی تموم میشه و نمی خوام برای تو مشکلی به وجود بیاد..

اهــــان..پس دردش این بود..موهامو دیده هوایی شده..نمی خواد تکرار بشه..ولی قصد من که تحریک کردنش نبود؟..خودمم خبر نداشتم روسری سرم نیست..
جدیتر از خودش گفتم :اگر منظورتون چند دقیقه پیشه که موهامو دیدین خودتونم می دونید ناخواسته بود..ولی باشه..دیگه تکرار نمیشه..
نگاهش کردم..انگار می خواست یه چیز دیگه هم بگه ولی تردید داشت..اخرش هم چیزی نگفت و سکوت کرد..

بعد از اذان سرگرد و کدخدا رفتن برای نماز..من و ماه بانو هم توی اتاق مشغول نماز خوندن شدیم..
تموم که شد دستامو رو به اسمون گرفتم و از ته دلم برای مادرم دعا کردم..
برای خودم که صبرمو بیشتر کنه..اینکه بتونم با مشکلم کنار بیام..با دختر نبودنم..با بدبختیام..با رسوایی که به بار اومده بود..
از خدا کمک خواستم..تحملمو زیاد کنه..نذاره به خودکشی فکرکنم..
هنوزم امید داشتم..این کورسوی امید رو ازم نگیر خدا..کمکم کن..
*******
دریا رو ندیدم..از ماه بانو که پرسیدم گفت عصر برگشته تهران..
می دونستم از حرف های من ناراحت شده و ترجیح داده نمونه..خب تقصیر خودش بود..حرفای خوبی به من نزد..

بعد از صرف شام همگی توی حال نشسته بودیم..سرگرد با کدخدا حرف می زد و من هم فقط شنونده بودم..از اون گرگایی که تو دره بهمون حمله کرده بودن و خطرناک بودن دره و راه طولانی که طی کرده بودیم..کلا از اینا حرف می زد..
ماه بانو بافتنی می بافت..من هم بلد بودم ببافم..این هنر رو مامان بهم یاد داده بود..
یکی دو ساعت نشستیم و حرف زدیم بعد هم ماه بانو از جاش بلند شد و رفت توی اتاق..صدام زد..رفتم پیشش..دیدم ازتوی کمد داره تشک در میاره..

--دخترم براتون تشک دونفره انداختم تا راحت باشین..پتو دونفره می خواین یا یک نفره؟..
من که کلا تو هپروت بودم..یعنی باید کنار سرگرد بخوابم؟..اونم روی تشک دو نفـــره؟؟!!..وای خاک به سرم..همینو کم داشتم..

وقتی دید ساکتم و چیزی نمیگم گفت :براتون دونفره میذارم..اگر هم خواستید تو کمد یک نفره هست..خودتون بردارید..بازم میگم اینجا غریبی نکنید عزیزم..راحت باشین..
وسط اتاق خشک شده بودم..با لبخند نگاهم کرد واز اتاق رفت بیرون..
منم که هنوز تو هنگ بودم فقط زل زده بودم به تشک دو نفره..
سرگرد اومد تو اتاق و درو بست..اون هم نگاهش روی تشک خیره موند..
--ماه بانو انداخته؟..
تو دلم گفتم :پ نه پ من انداختم..نه که از خدامه تو بغلت بخوابم..
-اره..
خیلی ریلکس شونه ش رو انداخت بالا و گفت :خیلی خب..اشکال نداره..
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون..
-اشــکال نداره؟..اینکه سرتا پاش پر از اشکاله..
لامپ رو خاموش کرد و روی تشک نشست ..
نور ماه از شیشه ی پنجره افتاد توی اتاق..نورش کم بود ولی می تونستم سرگرد رو به راحتی ببینم..
با لبخند گفت :چطور؟..
تعجبم بیشتر شد..چی شده لبخند می زنه؟..
-خب..خب خودتون گفتید درست نیست..
با تعجب گفت : من؟!..
-اره..خود شما..
-- من کی گفتم نباید رو تشک دو نفره بخوابیم؟..
-اینو نگفتین..ولی گفتید نباید روسریمو در بیارم..
--خب اره..اینو گفتم..هنوزم میگم..
با حرص گفتم :ولی من شبا عادت ندارم با روسری بخوابم..احساس خفگی بهم دست میده..
پیراهن مردونه ی سفید و یه شلوار پارچه ای پاش بود..حدس می زدم مال کدخدا باشه..
همونطور که دکمه های پیراهنشو باز می کرد به روی لباش هم لبخند بود..
-چکار می کنین؟..
--می بینی که دارم پیراهنمو در میارم..
-ولی..اخه..
خیلی ریلکس پیراهنشو در اورد..زیر پوش رکابی سفید تنش بود..سرمو انداختم پایین..
--ولی اخه نداره..تو که نامحرم نیستی..تو عادت نداری شبا با روسری بخوابی منم عادت ندارم شبا با پیراهن یا بلوز بخوابم..
ادای منو در اورد وگفت :احساس خفگی بهم دست میده..

هم خنده م گرفته بود هم حرصی شده بودم..
-منو مسخره می کنین؟..
-نه..
-ولی از یه طرف میگین روسریمو در نیارم..اونوقت خودتون پیراهنتون رو در میارین..
بالشت زیر سرشو درست کرد و دراز کشید..
-اون فرق می کرد..
-چه فرقی؟..
نگاهم کرد وگفت :خب دیگه..من مردم..
خوب شد گفتی..
-خب اینکه دلیل نمیشه..
--بی خیال شو دختر..تا کی می خوای اونجا وایسی..بیا بگیر بخواب..

اینکه نشد جواب..می دونستم تا نخواد چیزی رو نمیگه..
مردد بودم که برم جلو یا نه؟..پاهامو حرکت دادم و به طرفش رفتم..چاره ی دیگه ای نداشتم..اون که کاری بهم نداشت..دیگه این ادا و اصولا واسه چی بود؟..
روی تشک نشستم..با گوشه ی شالم بازی می کردم..
--بخواب دیگه..
-نمی تونم..
--چرا؟!..
-روسری..
نفسشو داد بیرون و گفت :خیلی خب درش بیار..

من هم که انگار منتظر اجازه ی اون بودم اروم شال رو از روی موهام برداشتم..
بازم سنگینی نگاهش رو حس کردم..برام مهم نبود که داره به موهام نگاه می کنه..
نمید ونم چرا..واقــعا نمی دونستم دلیلش چیه..ولی اینو مطمئن بودم ..که اگر کیارش جای اون بود نمی ذاشتم حتی یه تار موی منو ببینه..
البته اگر تو یه همچین موقعیتی می بودیم..چون در هر حال از کیارش متنفر بودم..
طبق عادت همیشگیم که هر وقت روسریمو در می اوردم تو موهام دست می کشیدم..اینبار هم پنجه هامو فرو کردم توی موهامو مثل شونه کشیدم روش..همه رو ریختم رو شونه ی چپم و با پنجه هام شونه شون کردم..از اینکار خوشم می اومد..
صداش باعث شد به خودم بیام..
-بهار بگیر بخواب..
چرا صداش می لرزه؟..هنوز نشسته بودم..خواستم بپرسم چته؟..که یهو بازومو گرفت و کشید..

افتادم رو تشک..سرم درست کنار سرش بود..
با حرص گفت :بگیر بخواب دیگه..
-به من چکار داری؟..شما بخواب..
--مگه تو میذاری؟..
تو جام نیمخیز شدم و نگاهش کردم..روی زخمش رو فقط چسب زده بود..حتما توی حموم پانسمان کرده..چون من که ندیدم اومد بیرون پانسمان بکنه..
نمی دونستم با کارام دارم تحریکش می کنم ..غریزه ی مردونه ش رو نادیده گرفته بودم..
نباید جلوش اینکارا رو می کردم..ولی منه بدبخت از کجا می دونستم؟..
-من؟..چکارت دارم؟..
دوباره میخ من شد..نگاهش روی موهام چرخید..
همه شون ریخته بود رو شونه ی راستم..
نگاهش افتاد روی گردنم..اومد بالاتر..چونه..لب..چشم..
گونه هام گر گرفته بود..نگاهش یه جور خاصی بود..گرم بود..به طوری که با هر نگاه وجودمو به اتیش می کشید..
نگاهش توی چشمام ثابت موند..نمی دونم چم شده بود..ولی بی نهایت نسبت بهش کشش داشتم..چطور بگم؟..یه جور تمنا..یه جور..خواستن..یه چیز خاصی بود..خیلی خاص..

صورتشو اورد جلو..خشک شده بودم..حرکتی نمی کردم..هم نمی خواستم و هم اینکه نمی تونستم..شاید دومی قدرتش بیشتر بود..اره..نمی تونستم..نمی تونستم بکشم کنار..دوست داشتم باشم..همونطور بمونم..

دست راستش رو اورد بالا..گذاشت روی بازوم..داغ بود..اتیشم زد..نگاهش سرگردان بود..لرزش داشت..
اروم سرمو گذاشتم رو بالشت..درست کنار سرش..نه مانع می شدم..نه باهاش همکاری می کردم..
قلبم با سرعت نور توی سینه م می تپید..من که خوابیدم اون نیمخیز شد..دست راستشو گذاشت اونطرفم..
چشمامو بستم..تاب نگاهشو نداشتم..می دونستم محرمشم..
اون غریزه داشت..منم داشتم..اونو نمی دونم ولی من نسبت بهش احساس داشتم..حسم خاص بود..اگر تنها غریزه بود هر جور شده بود جلوشو می گرفتم ولی احساسم..نمی تونستم جلوشو بگیرم..احساسم می گفت بهش نیاز داری..پس اونو داشته باش..
می خواستمش..ازته دلم خواهانش بودم..نه رابطه ی خیلی نزدیک..در حد اون کشش..اون خواستن..تا حدی که حسم می گفت..
گرمی نفسهاش به روی پوست صورتم..بعد هم..گرمای واقعی رو احساس کردم..با تمام وجود حسش کردم..لباشو گذاشته بود روی لبام..یه بوسه ریز از لبام کرد..دوباره تکرارش کرد..
دستشو کشید به بازوم..نفس هاش تند شده بود..به معنای واقعی کلمه اتیش گرفته بودم..وجودم می سوخت..

به خودم می لرزیدم..از زور هیجان بود..استرس داشتم..ولی استرس چی؟..
من که..من که دختر نبودم..من..من..
چشمامو باز کردم..لبهاش هنوز روی لبام بود..
اشکام در اومد..نه..نباید بذارم..من..من دخترنیستم..نباید بذارم حسی به وجود بیاد..نباید بذارم ادامه بده..
من پاک نیستم..من..من اونی که سرگرد فکر می کرد نیستم..من دخترنیستم..نیستم..

دستامو گذاشتم روی سینه ش و هلش دادم عقب..
تو جام نشستم..سرمو گرفتم توی دستامو بلند زدم زیر گریه..
برای اینکه صدام بیرون نره جلوی دهانمو گرفتم..ولی از ته دل ضجه می زدم..
خدایا چرا نمی تونم طعم خوشبختی رو بچشم؟..چرا خدا؟..چرا؟..شاید هزاران بار اینو ازت پرسیدم ولی نمی دونم دلیلش چیه که من انقدر بدبختم؟..

صداش پر از پشیمونی بود..ندامته توی صداش رو به خوبی حس کردم..
--بهار..منو ببخش..به خدا قصد بدی نداشتم..نمی دونم یهو چم شد..ولی..باور کن نمی خواستم کاری بکنم..در حد..خدایا منو ببخش..بهارمنو ببخش..
اون پاک بود..برای یه بوسه به کسی که محرمش بود اینطور داشت التماس می کرد..به من ..به خدا..ولی من چی..من چی خدا؟..
یه دفعه از کوره در رفتم و سرمو بلند کردم..
نگاهش کردم و با صدایی که سعی داشتم بلندتر از حد معمول نشه گفتم :تو هیچی نمی دونی..تو از دردی که توی دلمه خبر نداری..پس هیچی نگو..من..من..
چی بگم؟..اصلا مگه میشه به زبون اورد؟..روی زبونم نمی چرخید؟..
اون هم سکوت کرده بود..سکوتش زجرم می داد..لااقل توی اون لحظه نمی خواستم ساکت باشه..
می خواستم اونم بهم بپره..یه چیزی بگه..ولی اون فقط سکوت کرده بود..همین..
-لعنتی یه چیزی بگو..به من بخند..همونطور که کیارش بهم خندید..همونطورکه اون خوردم کرد..تو هم خوردم کن..نابودم کن..ولی سکوت نکن..
صدای کیارش توی سرم می پیچید (پس بالاخره تویی که این همه ادعای پاکی و نجابتت می شد و از من دوری می کردی رو ترتیبتو دادن اره؟..واااااااااای چه خوب..نمی دونی چقدر خوشحالم..نمی دونی چقدر خوشحالم..نمی دونی چقدر خوشحالم..)..
گریه م شدیدتر شد..
-خدا لعنتت کنه کیارش..خیلی پستی..خیلی..
--بهار چت شده؟..اینا چیه میگی؟..واسه ی چی بهت بخندم؟..

دیوونه شده بودم..زده بودم به سیم اخر..اون بوسه برام یه زنگ خطر بود..اینکه من تا اخر عمرم بدبختم..اینکه رنگ خوشبختی رو نمی بینم..

با چشمای به اشک نشسته م زل زدم بهش..
وقتش بود که بدونه..نباید اون هم درگیر احساست بشه..باید بدونه..
زیر لب غریدم :چون من..بهار سالاری..دختر نیستــم..من پاک نیـستم..اینی که جلوت نشسته قربانیه هوس یه مرد عوضی شده..بهار پاک نیست..دختر نیست..می فهمــی؟..
دهانش باز مونده بود..
مات و مبهوت به من خیره شده بود..
با صدایی که به زور شنیده می شد گفت :چی؟!..
-اره درست شنیدی..به من تجاوز شده..من محکومم..محکوم به اینکه تا اخر عمرم یه بدبخت باقی بمونم..نمی تونم خودکشی کنم چون اهل گناه نیستم..اونم یه همچین گناهی..
یه دفعه به طرفم اومد..بازومو گرفت و محکم تکونم داد..شوکه شده بودم..
صورتش توی همون فضای نیمه تاریک هم به خوبی دیده می شد..فکش منقبض شده بود ..
غرید :کیارش؟..اره؟..د حرف بزن لعنتی..کار خودشه؟..
سرمو انداختم پایین و با هق هق گفتم :نه..ولی اون باعثش شد..
احساس کردم..دستاش شل شد..یه دفعه چونمو گرفت تو دستشو سرمو بلند کرد..مستقیم زل زد تو چشمام..
-بهار..برام بگو..اون مرد..همونی نبود که اون شب توی مهمونی ..تو اتاق باهات بود؟..
چشمام از زور تعجب گرد شد..گریه م بند اومد..بهت زده زمزمه کردم :تو..تو از کجا می دونی؟..
نشست کنارم..کلافه بود..
--منم اون شب توی اون مهمونی بودم..اون مردی که نقاب به صورتش داشت و کنارت نشسته بود رو یادته؟..
با تعجب گفتم :اون..اون مرد مرموز..تو بودی؟..
سرشو تکون داد..
باورم نمی شد..
به طرفم برگشت..نگاهم کرد و گفت :اگر منظورت به اون شبه و اون مرد باید بگم اون شب بهت تجاوز نشد..
سکوت کوتاهی کرد و ادامه داد :حتی ..حتی پزشک هم معاینه ت کرد..تو سالم بودی..

احساس می کردم هر ان امکان داره بیهوش بشم..
با صدای ارومی که خودم هم به زور شنیدم گفتم :بگو..بگو که داری راست میگی..بگو که این حرفات یه رویای شیرین نیست..بگو که من هنوزم دخترم..توروخدا بگو..
به طرفش خیز برداشتم و یقه ش رو چنگ زدم..تکونش می دادم و هق هق می کردم..
-بگو لعنتی..بگو من هنوز دخترم..یه بار دیگه بگو..
دستام شل شد..سرم خم شده بود..زار می زدم..
دستامو گرفت و منو کشید تو بغلش..
سرمو گذاشتم رو شونه ش و همونطور که گریه می کردم گفتم :اریا..
--هیسسسسس..اروم باش..ممکنه صدات بره بیرون..تا الان هم نشنیده باشن خیلیه..دختر یه کم اروم بگیر..
خودمو از بغلش کشیدم بیرون و با التماس گفتم :برام بگو..بگو اون شب چی شد؟..پس چرا وقتی صبح از خواب بیدار شدم چیزی تنم نبود؟..
--باشه میگم..همه چیزو میگم..
کنار هم دراز کشیده بودیم..
همونطور که به سقف زل زده بودیم شروع کرد به حرف زدن..
فصل یازدهم


"شب مهمانی..داخل اتاق "


مرد کمربندش را باز کرد..نگاهی به بهار انداخت..چشمانش بسته بود..خم شد..با دست به صورتش ضربه زد..
--هی..دختر..
ولی بهار بیهوش شده بود..
لبخند شیطانی روی لبانش نقش بست..
--بهتـــر..اینجوری راحت تر به کارم می رسم..گربه کوچولوی وحشی..چنگ میندازی اره؟..نشونت میدم..
با لذت به بدن او نگاه کرد..خم شد و خواست لبهایش را ببوسد که یکی محکم به در کوبید..
-باز کن این درو..کثافت عوضی باز کن..
هول شده بود..صدای کیارش بود..می دانست این دختر نامزد اوست و اگر کیارش متوجه موضوع شود او را زنده نخواهد گذاشت..
رنگش پریده بود..نفس نفس می زد..
کیارش بی محابا به در می کوبید و داد می زد..

سریع بلند شد و کمربندش را بست..باید بهار را مخفی می کرد..
او را بلند کرد..بی رحمانه مانند شیءای بی ارزش او را روی زمین انداخت..کمر بهار محکم به زمین اصابت کرد..

روی زمین نشست لبه ی رو تختی را بالا زد..بهار را هل داد زیر تخت..رو تختی را مرتب کرد..
دستی به یقه ش کشید..هنوز هم می ترسید..
به طرف در رفت و بازش کرد..کیارش چون شیری زخمی وارد اتاق شد و یقه ی او را گرفت..به طرف دیوار هلش داد..
-کجاست عوضی؟..
حالت طبیعی نداشت..چشمانش سرخ بود..دهانش بوی الکل می داد..بی شک حسابی مست کرده بود..
--کی اقا؟..
مشت محکمی به صورتش زد..
به اطرافش نگاه کرد..اثری از بهار نیافت..او انجا نبود..
به طرف او برگشت ولی همزمان مشت محکمی به صورتش برخورد کرد..
ان مرد حالا ترسش از بین رفته بود ..می دانست کیارش مست کرده است وبا چند مشت از پای درمی اید ..
به جانش افتاد..با هم درگیر شدند..
یک نفر محکم با پا به در کوبید..در اتاق باز شد..اریا اسلحه به دست وارد اتاق شد..نگاه کیارش به او افتاد..همان موقع مشت محکمی به صورت ان مرد زد که او هم به خاطر شدت ضربه بیهوش شد و روی زمین افتاد..
کیارش از روی تراس فرار کرد ..اریا فرمان ایست داد ولی کیارش فرار کرده بود..
کلافه دستی بین موهایش کشید..روی تخت نشست..نگاهش به ان مرد بود..
3 تا از ماموران وارد اتاق شدند..
--جناب سرگرد حالتون خوبه؟..
-من خوبم..(به ان مرد اشاره کرد وادامه داد :اینو ببرینش..
--اطاعت قربان..
نیمه بیهوش بود..دو نفر بلندش کردند ونفر سوم به دستانش دستبند زد..او را از اتاق بردند بیرون..
-همه جا رو پاکسازی کردید؟..
--بله قربان..همه جا رو گشتیم فقط این اتاق مونده..
اریا نگاهی به اتاق انداخت و گفت :بسیار خب..اینجا رو من می گردم..

همان موقع از توی بی سیم به ان مامور دستور دادند که برگردد..او هم اطاعت کرد و از اتاق خارج شد..

اریا از جایش بلند شد..همه جای اتاق را گشت..داخل کمد..پشت پنجره..هیچ جا را باقی نگذاشت به جز زیر تخت..
انجا اخرین جایی بود که به ذهنش رسید..رو تختی را کنار زد..خم شد ..تاریک بود..چراغ قوه ی جیبیش را در اورد..روشن کرد و نورش را به زیر تخت انداخت..
چشمانش از زور تعجب گرد شد..یک دختر برهنه زیر تخت بود..موهای دختر روی صورتش ریخته بود..نمی توانست تشخصی بدهد او کیست؟..
بدون اینکه به او نگاه کند..سریعا با سرهنگ تماس گرفت..
--بله..
--قربان یه مامور زن بفرستید بالا..
-اریا مامورا رفتن..فقط چندتا رو گذاشتم بمونن..
کلافه دستی بین موهایش کشید..از این بدتر نمی شد..
--جناب سرهنگ من به یه مامور زن و یه پزشک احتیاج دارم..
-- چی شده؟!..
-یه دختر زیر تخت توی اتاقه..
--باشه باشه..الان دستور میدم هر چه سریعتر بیان..
-ممنونم..
گوشی را قطع کرد..مستاصل به ان دختر نگاه کرد..نمی توانست کاری نکند..تا امدن مامورامکان داشت ان زیر خفه شود..
ارام دستش را جلو برد..اما نتوانست و پس کشید..مردد بود..ولی جان یک انسان در خطر بود..باید به وظیفه ش عمل می کرد..
تردید داشت..ولی بالاخره با تردیدش مبارزه کرد و ترجیح داد در این شرایط خاص ان را نادیده بگیرد..
اریا صورتش را برگرداند تا نگاهش به بدن او نیافتد..دستش را پیش برد و دست دختر را گرفت..با یک حرکت او را از زیر تخت بیرون کشید..
هنوز هم به او نگاه نمی کرد..رو تختی را با دست گرفت و روی او کشید..
صورتش را برگرداند..موهای دختر توی صورتش ریخته بود..دستان لرزانش را جلو برد..چند تار از موهای او را کنار زد تا بتواند صورتش را شناسایی کند..
با دیدن بهار دهانش باز ماند..باورش نمی شد..
زمزمه کرد :اینکه..نامزده کیارشه..
همان موقع تقه ای به در اتاق خورد..
ایستاد..
-بفرمایید..
یک مامور زن..همراه پزشک که او هم زن بود وارد اتاق شدند..
مامور سلام نظامی داد ..
اریا فرمان ازاد داد.. به بهار اشاره کرد ورو به پزشک گفت :لطفا معاینه ش کنید..از همه جهت..امیدوارم متوجه منظورم شده باشید..
--بله..خیالتون راحت باشه..
رو به مامور گفت :سریعا نتیجه رو به من گزارش کن..من بیرون هستم..
--اطاعت جناب سرگرد..
اریا از اتاق بیرون رفت..خسته و کلافه به ساعتش نگاه کرد..5 صبح بود..به صورتش دست کشید..توی راهرو قدم می زد..منتظر نتیجه بود..
سوال های زیادی در سرش بود که جوابی برای انها نداشت..ولی یک نفر می توانست پاسخ گوی سوالاتش باشد..ان هم..همان مردی بود که در اتاق با کیارش گلاویز شده بود..باید از او بازجویی می کرد..حتما از خیلی چیزها خبر دارد..
در اتاق باز شد..مامور همراه پزشک ازاتاق خارج شدند..
اریا رو به پزشک گفت :نتیجه چی شد؟..
-اون دختر سالمه..در اثر دارو بیهوش شده..تا 1 یا 2 ساعت دیگه بهوش میاد..
اریا دستش را تکان داد وگفت :خانم دکتر..می خوام بدونم این دختر از همه جهت سالمه؟..ما اونو برهنه پیداش کردیم..منظورمو که متوجه می شین؟..
پزشک با لبخند نگاهش کرد وگفت :کاملا متوجه منظورتون شدم جناب سرگرد..همونطورکه گفتم این دختر سالمه و هیچ مشکلی هم نداره..
نفس عمیق کشید وگفت :بسیار خب..ممنونم ..
--خواهش می کنم..با اجازه..
-اگر وسیله ندارید صبر کنید تا یکی از مامورا شما رو برسونند..این موقع درست نیست..
--وسیله دارم..ممنونم از لطفتون..خداحافظ..
اریا سرش را تکان داد..

رو به مامور زن گفت :همینجا باش..کسی پایین هست؟..
--بله قربان..3 تا از مامورامون پایین هستند..
-خوبه..من میرم پایین..چشم ازش بر ندار..هر وقت بهوش اومد منو خبر کن..
--اطاعت..ولی قربان یه سوال داشتم..
-بپرس..
--می تونستیم این دختر رو ببریم بیمارستان..یه مامور هم بذاریم جلوی در بخش که مراقب باشه..ولی چرا اینجا نگهش داشتید؟..
اریا سکوت کوتاهی کرد..با لحن جدی وقاطع گفت :این دختر نامزد کیارشه..همونی که ما دنبالشیم..برای به دام انداختن کیارش بهش احتیاج داریم..اون دختر با مهمونایی که امشب توی این مهمونی بودن فرق می کنه..نباید از اینجا خارج بشه..ولی وقتی بهوش اومد اتاق رو ترک کن..قبل از اینکه متوجه بشه..بذار از اینجا بره..جلوشو نگیر..نباید متوجه چیزی بشه..فهمیدی؟..
--اطاعت قربان..همین کار رو می کنم..
*******
اریا :بعد هم من برگشتم ستاد..خیلی خسته بودم..کلا اون شب..شبه خسته کننده ای بود..طبق دستورمن وقتی پلک می زنی مامور ازاتاق بیرون میره..تو هم از ویلا خارج میشی..
محض اطمینان همون مامور رو دنبالت فرستادم تا ببینه کجا میری؟..از اون مرد بازجویی کردم..اعتراف کرد..همه چیزو گفت..ظاهرا همون دختری که اون شب با کیارش بوده تو عالم مستی لو میده که این مرد با تو توی اتاق بالاست..کیارش هم متوجه میشه و میاد سروقتش..
با دقت به همه ی حرفاش گوش می کردم..نمی دونستم خوشحال باشم..بخندم؟..گریه کنم؟..کلا چندتا حس متفاوت اومده بود سراغم..ولی با این حال جلوی اشکامو نتونستم بگیرم..
برگشت و نگاهم کرد..
-- من اون موقع فکر می کردم تو با کیارش هم دستی..نمی دونستم تو هم قربانی نقشه های پلید اون شدی..
چیزی نگفتم..ترجیح می دادم سکوت کنم..به همه چیز فکر کنم..به این همه مدت که فکر می کردم دختر نیستم..چه روزها و شبایی که گریه نکردم..به خدا گله نکردم..
یه 5 دقیقه ای گذشته بود..نگاهش کردم..کنارم دراز کشیده بود..موچ دست راستشو گذاشته بود روی پیشونیش وچشماش هم بسته بود..
انگار خیلی خسته شده..چه زود خوابش برد..
نگاهمو به سقف دوختم..زیر لب زمزمه کردم :خدایا شکرت..از اینکه نذاشتی خودکشی کنم..از اینکه باعث شدی محکم باشم..گذاشتی تحمل کنم..
خدایا هیچ کارت بی حکمت نیست..من از این اشتباه درس گرفتم..از اینکه باورم غلط بود خیلی چیزا یاد گرفتم..
اینکه صبور باشم..
همیشه توکلم به تو باشه..
خدایا شکرت..
شکرت که امیدمو نا امید نکردی..
خدایا بزرگیت رو شکر..

--بهارم..عزیزدل مادر..بیدار شو..
اروم لای چشمامو باز کردم..صدای مامان بود..
--بهارم..
اره خودش بود..مامان بود..رو به روم نشسته بود وبه روم لبخند می زد..
تو جام نشستم..با دیدنش اشک توی چشمام حلقه بست..بغلش کردم..هنوزم اغوشش گرم بود..
-مامان..دلم برات تنگ شده بود..
--دل منم برات تنگ شده بود عزیزم..
اروم منو از خودش جدا کرد..زل زد توی چشمام..
-بهار..دخترم..مواظب خودت باش..بهم قول میدی؟..
-برای چی مامان؟..
--قول بده بهار..می خوام ببینمت..
-مامان من که الان پیشتم..
فقط نگاهم کرد..لبخند محوی نشست روی لباش..از جاش بلند شد وبه طرف در رفت..
سراسیمه از جام بلند شدم و گفتم :کجا میری مامان؟..
ایستاد..اروم برگشت و نگاهم کرد..صورتش خیس از اشک بود..
با بغض گفت :بهارم..دخترم بیا..می خوام ببینمت..بیا..
داشت از اتاق می رفت بیرون که داد زدم :نرو مامان..پیشم بمون..نرو..مامـــان..

از خواب پریدم..خیس عرق شده بودم..
تو جام نشستم..به اطرافم نگاه کردم..هیچ کس توی اتاق نبود..خدایا یعنی خواب دیدم؟..
کنارمو نگاه کردم..سرگرد هم نبود..توی موهام چنگ زدم..شالمو انداختم روی سرم..خواستم از جام بلند شم که در اتاق باز شد و سرگرد اومد تو..
با دیدنم لبخند زد وگفت :سلام..صبح بخیر..
زیر لب جوابشو دادم..حالم اصلا خوب نبود..نمی دونم چرا ولی حس بدی بهم دست داده بود..
دیدم از اتاق بیرون رفت..حسشو نداشتم منم پاشم برم بیرون..همه ش صدای مادرم که ازم می خواست برم پیشش توی سرم می پیچید..گیج شده بودم..
سرگرد اومد تو..یه سینی بزرگ توی دستاش بود..با پاش درو اروم بست..اومد جلو و سینی رو گذاشت زمین..2 تا لیوان چای وشکر و نون و پنیر و شیر بود..
با تعجب گفتم :اینجا صبحونه بخوریم؟..
--مگه اشکالی داره؟..
-نه..شما صبحونه نخوردین؟..
--نه..
دیگه چیزی نگفت..سرش پایین بود..
چای من رو شیرین کرد وگذاشت جلوم..چندتا لقمه نون وپنیر هم گرفت و گذاشت کنار لیوان چایی..
--بخور..
زیر لب تشکر کردم و لقمه ای که برام درست کرده بود رو گذاشتم دهانم..
بغض کرده بودم..نمی دونم چرا همین که یاد خوابم می افتادم حالم خراب می شد..
--چیزی شده؟..
نگاهش کردم..زل زده بود به من..
سرمو انداختم بالا ..یعنی نه چیزی نیست..
می ترسیدم حرف بزنم و بغضم بشکنه..ولی بدون حرف هم بغضم شکست..
دستامو گرفتم جلوی صورتمو زدم زیر گریه..
چند لحظه طول کشید تا اینکه صداشو شنیدم..
-باز چت شد؟..چرا گریه می کنی؟..
همونطور که هق هق می کردم گفتم :مامانم..
با تعجب گفت :مامانت چی؟!..
-خوابشو دیدم..
چند لحظه سکوت کرد..
--خب..خیر باشه..
با گوشه ی استینم اشکامو پاک کردم وگفتم :فکر نکنم خیر باشه..مامانم تو خواب بغض کرده بود..داشت گریه می کرد..همه ش بهم می گفت برم پیشش..می خواد منو ببینه..
صورتش گرفته شد..سرشو انداخت پایین..
با لحن ارومی گفت :صبحونه ت رو بخور..نوید زنگ زد گفت تا 2 ساعت دیگه میرسه..ظاهرا راه باز شده..امروز می تونی ببینیش..
با خوشحالی لبخند زدم وگفتم :واقعا؟..وای خداجون شکرت..
لبخند کمرنگی زد وگفت :به خاطر دیدن مادرت انقدر خوشحالی یا اینکه بالاخره از دست غرغرای من خلاص میشی؟..
از این حرفش تعجب کردم..
-خب..خب خیلی خوشحالم که می خوام برم پیش مامانم..دلم براش یه ذره شده..
اروم سرشو تکون داد وگفت :خوبه..

نمی دونم چرا حالش گرفته بود..دیگه مثل دیشب سربه سرم نمیذاشت..واااااااای دیشب..
از یه طرف یاد حرفاش افتادم و اینکه گفته بود من هنوز دخترم..این خوشحالم می کرد..و از اونطرف هم یاد بوسه هاش و گرمی لباش افتادم..این اتیشم زد..
حتی وقتی یادش می افتادم هم داغ می کردم..
--تب داری؟!..
یه ضرب سرمو بلند کردم..وای خدا رسوا شدم..نمی دونم چرا یه دفعه هل شده بودم..
گیج و منگ گفتم :هان؟!..چی؟!..من؟!..
اروم خندید وگفت :پس معلوم شد واقعا تب داری..گونه ت سرخ شده..
دستمو گذاشتم رو گونه م ..ناخداگاه لبخند زدم..
با لحن ارومی گفت :چرا می خندی؟..
اخم کمرنگی کردم و نگاهش کردم..بلندتر خندید..
--این مدلیشو ندیده بودم که الان رویت شد..
-چی؟!..
--اینکه تو در ان واحد هم می تونی لبخند بزنی و هم اخم کنی..
خندیدم وگفتم :مگه شما نمی تونی؟..
--نه..
سرمو انداختم پایین..
--بهار..
لیوان توی دستم بود..داشتم می بردم سمت دهانم که با شنیدن اسمم از دهنش دستم خشک شد..
نگاهش کردم که گفت :چرا منو سرگرد یا شما خطاب می کنی؟..
لیوانو گذاشتم تو سینی..
-خب چون شما سرگردی دیگه..بعدش هم از من خیلی بزرگترین..جایز نیست تو خطابتون کنم..
--ولی من بارها دیدم که صمیمی باهام برخورد کردی..حتی بعضی مواقع هم (شما) به کار نمی بری..
درست می گفت..خودم هم متوجه شده بودم که در بعضی مواقع باهاش خودمونی می شدم..
هر وقت سربه سرم میذاشت صمیمی بودم و هر وقت هم جدی می شد جرات نمی کردم لحنمو خودمونی کنم..
-نمی دونم..
تو هم با این جواب دادنت..اونم قانع شد دیگه سوال نداره..
ولی خداییش دیگه چیزی نپرسید..
صبحونمون رو خوردیم..رختخواب رو جمع کردم و چیدم تو کمد..سرگرد هم سینی رو برداشت و برد بیرون..
شالمو مرتب کردم و از اتاق رفتم بیرون..سرگرد اومد تو هال..
با دیدن من گفت :کدخدا رفته بیرون..دریا و ماه بانو هم توی اشپزخونه ن..خواستی برو پیششون..این 2 ساعت رو تحمل کنی زود میریم..
با شنیدن اسم دریا تعجب کردم..مگه اون نرفته بود تهران؟!..
یه دفعه یادم افتاد جاده به علت ریزش کوه مسدود شده بود.. پس دیشب کجا بود؟..
--به چی فکر می کنی؟..
-به دریا..
--دریا؟!..
-اره..دیروز ماه بانو گفت برگشته تهران..ولی راه که مسدود شده بود..دیروز متوجه نشدم ولی الان که حرف از رفتن زدی یادم افتاد..
سرگرد چیزی نگفت..رفتم بیرون..اومممم چه هوای خوبی..یه نفس عمیق کشیدم..
داشتم میرفتم کنار حوض تا صورتمو بشورم ..که صدای گفت گوی دریا و ماه بانو رو از توی اشپزخونه شنیدم..
انگار متوجه نشده بودن من توی حیاطم..صداشون رو خیلی راحت می شنیدم..چون در اشپزخونه باز بود..

ماه بانو: دختر حیا کن..سرگرد زن گرفته..ماشااالله هزار ماشااالله دختره مثل پنجه ی افتابه..دیدی که عاشق هم هستن..از خر شیطون بیا پایین..
--نمی تونم مامان..از بس دیروز زنم زنم کرد به دروغ گفتم می خوام برگردم تهران..رفتم خونه ی گیسو..چون نمی تونستم ببینم یه زن دیگه کنارش نشسته و انقدر بهش توجه می کنه..
--بخوای نخوای بهار زنشه..دختر ابروریزی نکن..
--نمی تونم..چرا نمی خواین بفهمین؟..نمی تونم فراموشش کنم..
--خاک به سرم..دختر شرم کن..نگو این حرفا رو..درست نیست..
--من می دونم اریا این دختربچه رو دوست نداره..حتما مجبور شده بگیرش..مطمئنم خودشو بهش انداخته..جلوی ما اینجوری رفتار می کنن که مثلا بگن عاشقن..
--اینا چیه میگی؟..برای چی باید جلوی ما به دورغ به هم توجه کنن؟..بهار زنشه..دریا اینو بفهم..دختر ابرومونو نبر..کاری نکن تو روستا نتونیم سرمونو بلند کنیم..همه اینجا رو اسم سرگرد قسم می خورن..یادت که نرفته اون ابرومونو خرید..ابروی این روستا رو خرید..نذاشت اب به روی زمینامون بسته بشه..انقدر دوندگی کرد تا تونست اب رو به این روستا برگردونه..روا نیست اینارو پشت سرش بگی دختر..
--ولی مامان من بازم میگم..امکان نداره اریا رو فراموش کنم..حتی حاضرم زن دومش بشم..ولی با اون باشم..
سر جام خشکم زده بود..
این دختره ی دیوونه چی داره میگه؟..
زن دوم سرگرد بشه؟..
وای خدا..


رفتم پشت یکی از درختا که نزدیک اشپزخونه بود ایستادم..دوتا گوش که داشتم 2 تای دیگه هم قرض کردم و تمام حواسمو دادم به حرفاشون..
--خدایا چی میشنوم؟..دختر هیچ می فهمی چی میگی؟..مگه دیوونه شدی؟..
--اره اره اره ..دیوونه شدم..دیوونه ی اریا..
--من مادرتم..لااقل از روی من شرم کن..
--مگه عاشق شدن هم شرم وحیا داره؟..
--اره داره..حیا داره..چیزی که تو نداری..دریا تو که اینجوری نبودی..چت شده مادر؟..
--عاشق شدم..شما خودتون از خیلی وقت پیش می دونستی من اریا رو می خوام..شاهد بودین که چقدر بهش توجه می کردم..ولی اون رفت این بچه رو گرفت..شرط می بندم بیشتر از 18 رو نداره..
--هر چی باشه زنشه..
--منم می خوام زنش بشم..
--خدایا اخر زمون شده..منو بکش نذار این حرفا رو بشنوم..دختر شیطونو لعنت کن..شر درست نکن..اینا امروز دارن میرن..اقا نوید داره میاد دنبالشون..
--کی؟!..
--الانا دیگه میرسه..دارن میرن سر زندگیشون..گناهه بخوای اتیش بندازی تو زندگیه این دوتا جوون..بترس دخترم..از خدا بترس..
-مگه خلاف شرع می کنم؟..اگر خودش بخواد میشم همسر دومش..
--اون اگر می خواست همون اول می اومد خواستگاریت نه اینکه الان با وجود این دختر که مثل دسته ی گله بیاد جلو..
--ولــی من اریـا رو دوست دارم..
صدای کشیده ای که ماه بانو خوابوند تو صورت دریا رو منم شنیدم..
خوب کاری کرد..ای کاش دم دست خودم بود همچین می گرفتم می زدمش که تا عمر داره یادش بره اریا کی بوده..
عجب دختر بی شرمی بود..جلوی روی مادرش می ایستاد و می گفت میخواد زن دوم اریا بشه..
یه دفعه چشمام از زور تعجب گرد شد..من چرا نمیگم سرگرد؟!
..اریا..اریا..اره..صداش می کنم اریا..پس..

دستی نشست رو شونه م..سریع برگشتم..اریا وای نه همون سرگرد پشتم ایستاده بود..به روم لبخند می زد..
--فالگوش وایسادن کار خوبی نیستا خانم..
هل شده بودم..یه لبخند مصلحتی زدم وگفتم :چیزه..من؟!..کی گفته؟..من داشتم از اینجا رد می شدم..
خندید ..زل زده بود بهم..هیچی نمی گفت..
یه دفعه دستشو دور کمرم حقله کرد..فاصله مون همونقدر بود ولی دستش دور کمرم بود..
باز داشتم داغ می کردم..همون لبخند روی لباش بود..
دریا در حالی که صورتش خیس از اشک بود از اشپزخونه اومد بیرون..با دیدن ما..مخصوصا اریا که کمر منو سفت چسبیده بود وسط حیاط خشکش زد..نگاهش از روی اریا به دستش افتاد..بعد هم نگاهشو به من دوخت..توی نگاهش نفرت موج می زد..
رفت تو خونه..
اریا دستشو برداشت..نگاهش کردم..صورتشو به طرفم برگردوند به روی لباش لبخند بود..یه لبخند جذاب و دوست داشتنی....
همون موقع ماه بانو از توی اشپزخونه اومد بیرون..
با دیدن ما لبخند زد وگفت :اینجایین؟..حوصله تون سر رفته؟..
اریا :نه ماه بانو..منتظر نوید هستیم..دیگه داریم زحمتو کم می کنیم..
--این چه حرفیه پسرم؟..وجود شما توی این خونه سرتاسرش رحمته..بازم بیاین پیش ما..
--حتما..

ماه بانو رفت تو..من و اریا توی حیاط ایستاده بودیم..
دیگه رو زبونم نمی چرخید بگم سرگرد..اخه چرا؟..
از وقتی حرفای دریا رو شنیده بودم اینجوری شدم..دوست داشتم اسمشو صدا کنم..
--بریم تو..هوا یه کم سوز داره..
ترجیح می دادم بیرون باشم..نمی خواستم چشمم تو چشم دریا بیافته..دختره ی احمق..
-نه همینجا خوبه..بریم مرغ و خروسا رو ببینیم؟..
با لبخند نگاهم کرد وگفت :از مرغ و خروس خوشت میاد؟..
-نه زیاد..محض سرگرمی خوبه..
با نوک انگشتش زد به بینیم وگفت :ای شیطون..باشه بریم..

دستشو گذاشت پشت کمرم و راهنماییم کرد..گرمای دستشو از روی لباس هم حس می کردم..
از اینکه بهم توجه می کرد خوشحال بودم..
رفتیم اونطرف حیاط..یه قسمتیش رو با توری جدا کرده بودن..توش چند تا مرغ بود با یه خروس..
-این همه مرغ فقط یه خروس؟..
--اره همینم براشون زیاده..
خندیدم وگفتم :خوبه والا..بین حیوونا هم مرد سالاریه..
اخم شیرینی کرد وگفت :یه دور از جون بگو خانم..
-چشم..دور از جون..
--خب دیگه ..تا بوده همین بوده..این اقای خروس هم حسابی سرش شلوغه..می بینی؟..5 تا زن داره اونوقت چه سینه ای جلوشون سپر کرده؟..
-بله دارم می بینم..مثلا داره به خودش افتخار می کنه..
-بله دیگه..کم چیزی نیست..5 تا زن..
نگاهش کردم..داشت لبخند می زد..
-تو هم با این مورد که یه مرد خوبه بیشتر از 2 تا زن داشته باشه ..موافقی ؟..
قاطعانه جواب داد :نه..به هیچ وجه..
-چطور؟..
--من معتقدم مرد اگر زنشو دوست داشته باشه..یا اینکه زن به شوهرش توجه بکنه و هر دو رفتارشون با هم سرد نباشه..هیچ وقت مرد نمیره یه زن دیگه بگیره..البته منظور من با اون مرداییه که واقعا مردن..نه یه مشت نامرد که از زندگی کردن فقط هوس رو می شناسن ..
تمام مدت که حرف می زد زل زده بودم بهش..واقعا حرفاش به دل میشینه..
-پس خوش به حال همسرتون..واقعا همچین مردایی کم گیر میاد که چشمش فقط دنبال زن خودش باشه و دنبال همسر دوم نباشه..
نگاهمو به مرغ و خروسا دوختم ..سنگینی نگاهش رو خیلی خوب حس می کردم..
--تو اینطور فکر می کنی؟..
سرمو تکون دادم..
--خوبه..نمی دونستم مرد ایده الی هستم..
تو دلم گفتم :هستی.. بدجورم هستی..انقدری که دریا داره واسه ت غش و ضعف می کنه و منم..منم دارم رسما دیوونه میشم..

صدای در اومد..
--حتما نویده..
به طرف در رفت..خودش بود..همدیگرو بغل کردن..
نوید :سلام پسرخاله جان..چطوری؟..
--سلام..خوبم..بیا تو..
--نه دیگه اگر حاضرین بریم..توی ستاد کلی کار دارم..داریم بر می گردیم..
اریا با تعجب گفت :کجا؟!..
--ولایت خودمون..شمال..
--چطور؟!..
--ای بابا..بهت خوش گذشته ها..ماموریتمون تموم شد..
--ولی ما که هنوز کیارش رو دستگیر نکردیم..
--می دونم..پرونده ش فرستاده شد شمال..همونجا پیگیری می کنیم..
--اخه چطوری؟..مگه میشه؟..
--کار نشد نداره برادر من..با سرهنگ صحبت کردم اونم کاراشو ردیف کرد..دیگه از دیروز عصر تا حالا پی گیر بودم..همه ی کاراش انجام شده..فردا حرکت می کنیم..
اریا فقط سرشو تکون داد..
پس داره بر می گرده شمال؟..
نمی دونم چرا دلم گرفت..
*******
توی ماشین بودیم..مقصدمون تهران بود..
لحظه ی اخر با ماه بانو روبوسی کردم و ازش خداحافظی کردم..کدخدا هم که تازه رسیده بود باهامون خداحافظی کرد..
واقعا زن و شوهر مهربونی بودن..
ولی دریا اصلا بیرون نیومد..فقط لحظه ی اخر دیدمش که پشت پنجره ایستاده..هنوزم نگاهش پر از نفرت بود..هه..دختره یه چیزیش میشه..

همگی سکوت کرده بودیم..نوید یا همون سروان محبی..دستگاه پخش رو روشن کرد..صدای موزیک توی ماشین پیچید..

بهارم،زمستون اومد و نیستی کنارم
بهارم،واسه دیدن توست که بی قرارم
بهارم،زمستون اومد و نیستی کنارم
بهارم،واسه دیدن توست که بی قرارم
بهار


اریا دستشو برد جلو و پخش رو خاموش کرد..
نوید :ااااا چرا خاموش کردی؟..
--این چیه گذاشتی؟..یکی دیگه بذار..
--خیلی خب..اینو زودتر بگو..دیگه چرا خاموشش می کنی؟..ای بابا..
اهنگ رو عوض کرد..


دوباره با تو چه خوبه حالم
داشتن چشمات شده خیالم
تموم فکرم پیش چشاته
چه حس خوبی توی نگاته
بهارم..بهـــارم..دیگه طاقت دوریتو ندارم..
بهارم..بهـــارم..واسه دیدن تو بی قرارم
بهارم..بهـــارم..دیگه طاقت دوریتو ندارم..
بهارم..بهـــارم..واسه دیدن تو بی قرارم


دوباره پخش رو خاموش کرد..با حرص گفت :تو اهنگه دیگه ای نداری به جز اینا؟..
نوید با تعجب نگاهش کرد..من که این پشت از زور خنده داشتم منفجر می شدم..همه ی ترانه ها توشون یه اسمی از بهار می امد اینو هوایی می کرد..
وای اینجوری که حرص می خورد بیشتر خنده م می گرفت..
دستمو گرفته بودم جلوی دهانمو می خندیدم..
نوید :چرا دارم..صبر کن الان میذارم..ولی خداوکیلی تو هم امروز یه چیزیت میشه ها..افتادی تو دره سرت به جایی نخورده؟..
--تو به اینش کاری نداشته باش..یه اهنگ درست و حسابی بذار..اینا چیه گوش میدی؟..
--مگه بده؟..
--نه..
--پس چی؟..
با کلافگی گفت :تو چکار داری؟..اهنگتو بذار..
--خیلی خب ..باز گوشت تلخ شدی؟..
بازم اهنگو عوض کرد..


گوشم از این حرفا پره,قلبتو باور ندارم
می خوام یه بارم که شده,من تورو تنها بذارم
می خوام که به نداشتنت,یه ذره عادت بکنم
میرم شاید با رفتنم,فکر تو راحت بکنم
می خوام که به نداشتنت,یه ذره عادت بکنم
میرم شاید با رفتنم,فکر تو راحت بکنم
یه ذره عادت بکنم


رفته بودم تو حس که دیدم دوباره پخش خاموش شد..
نوید با حرص داد زد :چته تو؟..بذار بخونه دیگه..هی خاموش می کنی می زنی تو حال ادم..
--اینا چیه گوش میدی؟..یه اهنگ درست و حسابی نداری؟..
--مگه چشونه؟..عاشقانه میذارم میگی نذار..نفرت میذارم بازم میگی نذار..برات بندری بذارم؟..
اریا نگاه جدی بهش انداخت..
من که این پشت از بس خندیده بودم اشک از چشمام جاری شده بود..
پشت اریا نشسته بودم..برای همین نوید منو نمی دید..
خداییش کارای این جناب سرگرد هم باحال بودا..
کلا با خودش هم درگیره..بیچاره پسر خاله ش ..
بالاخره رسیدیم تهران..

نوید یا همون سروان محبی جلوی خونه ترمز کرد..
-ممنونم..زحمت کشیدید..بفرمایید تو..
نوید :نه ممنون..باید بریم..
-خداحافظ..
--خداحافظ..

از ماشین پیاده شدم..اریا هم از ماشین پیاده شد..درو نگه داشت و رو به روم ایستاد..نگاهش برام سنگین بود..تحملشو نداشتم..
سرمو انداختم پایین و زیر لب گفتم:از اینکه توی این مدت بهم کمک کردید ممنونم..هم برای این چند روز و اینکه باعث شدید بی گناه به زندان نیافتم وهم اینکه..هم اینکه اون شب..توی مهمونی..
ادامه ندادم..خودش منظورمو فهمید..
لبخند کمرنگی نشست رو لباش ..ولی حالت صورتش جدی بود..
--نیازی به تشکر نیست..من وظیفه م رو انجام دادم..
اروم سرمو بلند کردم ونگاهش کردم..یعنی همه ی کاراش از روی وظیفه بود؟..ولی..ولی..نگاهش..دیشب خونه ی کدخدا..حالتاش..خدایا گیج شدم..
نمی دونم تو نگاهم چی دید که با همون لبخند گفت :برو تو..سرما می خوری..زیاد بهش فکر نکن..خداحافظ..
بعد هم بی معطلی سوار ماشین شد وبه سروان محبی گفت که حرکت کنه..

مات و مبهوت سر جام وایساده بودم ..ماشین حرکت کرد..رفت و رفت و.. رفت تا اینکه از پیچ کوچه رد شد و دیگه ندیدمش..
ولی تنم از حرفش لرزیده بود..(زیاد بهش فکر نکن..خداحافظ)..خدایا حرفاش چه معنی می داد؟..
من..من..من دوستش دارم..اره..چرا به خودم دروغ بگم؟..چرا رو راست نباشم..چرا پنهونش کنم؟..
من..سرگرد اریا رادمنش رو دوست دارم..احساسم ..تک تک سلول های بدنم داره این دوست داشتن رو فریاد می زنه..قلبم..اون هم بی تابه..
حالا چی میشه؟..یعنی دیگه نمی بینمش؟..اون فردا میره..پس..
بهار همه چیز تموم شد..سرگرد برای همیشه از توی زندگیت رفت..رفت..
اشک تو چشمام حلقه بست..هنوز هم وسط کوچه ایستاده بودم..به سرکوچه نگاه کردم..
زیر لب با بغض گفتم :خداحافظ..

به طرف در رفتم و زنگ رو زدم..دستام می لرزید..
هم قلبم شکسته بود و هم ذوق داشتم مامان رو ببینم..
در کل دوتا حس ضد ونقیض..هم ناراحت بودم و هم خوشحال..
*******
سکوت سنگینی فضای ماشین را فرا گرفته بود..اریا دستش را به لبه ی پنجره تکیه داده بود وحالت صورتش نشان می داد که سخت در فکر است..
نوید نگاه مشکوکی به او انداخت..می خواست حرفی بزند..انچه در دلش بود وبه ان شک داشت..
از وقتی به اریا گفته بود می خواهیم برگردیم..حال و روزش تغییر کرده بود..
بالاخره طاقت نیاورد وسکوت بینشان را شکست..
--اریا..
اریا نگاهش را از بیرون گرفت و به او دوخت..
-چیه؟..
--چیزی شده؟..
دوباره به بیرون خیره شد و نفس عمیقی کشید :نه..
--ولی من مطمئنم یه چیزیت شده..احساس می کنم دیگه اون اریای قبل نیستی..چرا انقدر تو خودتی؟..
-گفتم که چیزی نیست..

بالاخره حرفی که در دلش بود را به زبان اورد :اریا داری به بهار سالاری فکر می کنی؟!..
نگاه تندی به او انداخت و گفت :چی داری میگی؟!..
--من تورو خوب می شناسم..می دونم ادم احساساتی نیستی..می دونم زود تصمیم نمی گیری..31 سالته و می تونی بهترین تصمیم رو بگیری..
اریا به رو به رو نگاه کرد وبا صدای گرفته ای گفت :خب چرا اینا رو به من میگی؟..
نوید بی مقدمه گفت :چون حتم دارم عاشق شدی..
اریا با اخم نگاهش کرد ..
پوزخند زد وگفت :کم چرت بگو..من و عشق و عاشقی؟..یه چیزی بگو بگنجه..
--چرا نمی خوای بفهمی؟..تو هم ادمی..احساس داری..مطمئنم توی این مدت که با بهار بودی بهش دلبستی..به هر حال اون هم دختری نیست که نشه بهش علاقه مند شد..خانم و با شخصیته..
اریا به تندی گفت :نوید بسه..انقدر از اون نگو..چیزی بین ما نیست..
--هست..وگرنه تو انقدر تغییر نمی کردی..همین که اهنگ میذاشتم و توش اسم بهار رو می شنیدی عصبی می شدی..کدوم ماموری با کسی که قبلا بهش اتهام وارد شده اینطور برخورد می کنه که تو می کنی؟..درسته از اتهام مبرا شد و معلوم شد بی گناهه ولی قبول داشته باش که تو زیاده روی می کردی..گاهی می دیدم که همه ی فکر وذکرت شده بود بهار سالاری و اثبات بی گناهیش..برای اینها چه دلیلی داشتی؟..
-یه دلیل محکم..
--خب بگو تا من هم بدونم..
اریا بی مقدمه داد زد :نوید بهار دختر سامان سالاریه..می فهمی؟..
نوید نگاه گنگی به او انداخت وگفت :خب باشه..مگه سامان سالاری کیه؟..
کلافه دستی بین موهایش کشید وگفت :سامان سالاری..اقابزرگ..اون کارخونه..دوسته..
میان حرفش پرید وبا تعجب گفت :اهــان..حالا فهمیدم..مطمئنی خودشه؟..
-مطمئن مطمئنم..من با مادرش حرف زدم..اون هم با نشون دادن مدارکی بهم ثابت کرد بهار دختر سامان سالاریه..
نوید به فکر فرو رفت ..هر دو سکوت کرده بودند..
اریا :حال فهمیدی چرا بهش کمک کردم تا بی گناهیش ثابت بشه؟..با شناختی که روی کیارش داشتم مطمئن بودم بهار هم یه قربانیه..با کمی تحقیق پی بردم اونا چه خانواده ای هستن..بعد هم با دستگیریه اون زن فهمیدم واقعا بی گناهه..
نوید دوباره مشکوک نگاهش کرد وگفت :خب اون موقع به خاطر سامان سالاری بود..الان چرا گرفته ای؟..از وقتی ازش جدا شدی حالت گرفته ست و به اسمش هم حساسی..
-اینطور نیست..اشتباه می کنی..
--نه اریا اشتباه نمی کنم..من باهاش زیاد برخورد نداشتم ولی خودت می دونی به خاطر محیط کارمون انقدر با ادمای جور واجور برخورد داشتم که به راحتی می تونم تشخیص بدم کی چقدر بارشه ..بهار دختر خوبیه.. ولی..
اریا سریع نگاهش کرد وگفت :ولی چی؟!..
نوید با لبخند گفت :برات مهمه بدونی؟..
اریا اخم کرد و جوابش را نداد..
--خیلی خب میگم ابروهاتو گره کور نزن که باز کردنش مصیبته..ولی اریا اگر بهش احساس داری بهتره فراموشش کنی..اون نه..
اریا متعجب نگاهش کرد وگفت :چرا؟!..
نوید کمی نگاهش کرد.. بلند زد زیر خنده وگفت :دیدی مچتو گرفتم؟..پس بهش یه حس هایی داری ..
-هر جور دوست داری فکر کن..فقط دلیلشو بگو..
با شیطنت ابروشو انداخت بالا و گفت :من دوست دارم همینجوری فکر کنم..
اریا سکوت کرده بود..
نوید :اریا تو به 3 دلیل نمی تونی به بهار حتی فکر کنی..اولین دلیل که خب مشخصه..13 سال اختلاف سنی..درسته به چهره ت نمیاد و خیلی کمتر بهت میخوره ولی بازم 13 سال اختلاف کمی نیست..دلیل دوم و سوم خیلی خیلی مهمه..یعنی اصلا نمی تونی نادیده بگیریش..دومین دلیل اقابزرگه..عمرا اگه بذاره تو با بهار ازدواج کنی..دلیلش رو خودت بهتر می دونی لازم نیست من..بگم..
اریا با لحنی که هم جدی بود وهم گرفته گفت :می دونم..همه ی اینارو می دونم..
--ولی دلیل سوم رو نمی دونی که اگر بگم واویــلااااا..
چشمانش را ریز کرد وبا کنجکاوی پرسید :چی می خوای بگی؟!..باز چه خبر شده؟!..
-- فکر نکنم خوشحال بشی ولی دلیل سوم که از اون دوتا دلیل خیلی مهمتره..وجود بهنوشه..اقا بزرگ تو فامیل چو انداخته که تو و بهنوش نامزد کردید..دیگه نمیشه کاریش کرد..
اریا بلند داد زد :چـــــی؟!..
نوید هل شد و فرمان را چرخواند به راست و ترمز کرد..
--چته تو؟..نزدیک بود تصادف کنیم..
با خشم غرید :نوید یه بار دیگه بگو چی گفتی؟..یالا دیگه..
--خیلی خب اروم باش..اقابزرگ بین فامیل پخش کرده که تو و بهنوش نامزد کردین..
اریا از زور خشم سرخ شده بود..چنگی بین موهایش زد و گفت :اخه چرا؟..چرا دست از سر زندگی من بر نمی داره؟..چرا عذابم میده؟..
--خودت می دونی چرا..اقابزرگ هر کاری می کنه تا به خواسته ش برسه..حتی از بچه هاش هم می گذره..این خصلتیه که جد در جد گشته و حالا رسیده به اقابزرگ و داره رو بچه های بیچاره ش پیاده می کنه..

اریا سرش را بلند کرد..دستی به صورتش کشید و به صندلی تکیه داد..
با لحنی محکم و قاطع گفت :ولی من این اجازه رو بهش نمیدم..نمیذارم با زندگی من هم بازی کنه..من مردم.. 31 سالمه..دختر نیستم که بخوان به زور ازدواج کنم..مطمئن باش نمیذارم به هدفش برسه..
نوید در سکوت ماشین را روشن کرد..
به خوبی می دانست که اریا هر حرفی بزند سر ان می ایستد..
در دل گفت :خدا اخر و عاقبت همه ی مارو با این اقابزرگ و قانون های مزخرفش بخیر کنه..



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار