رمان عشق و احساس من


سریع رفتم تو ماشین ..با دیدن اون گرگا که بدجوری هم زل زده بودن به ما از ترس زبونم بند اومده بود..یعنی هر کس دیگه ای هم جای من بود مطمئنا حال و روزش از من بدتر می شد..
سرگرد در ماشین رو بست ..با تعجب نگاهش کردم..پس چرا بیرون موند؟..رفتم پشت در و شیشه رو کشیدم پایین..
خواستم بپرسم چرا نمیای تو که زیر لب غرید :شیشه رو بکش بالا ..
-ولی اخه..شما..
--مهم نیست..شیشه رو بکش بالا و از ماشین هم بیرون نیا..منم الان میام..
دیگه چیزی نگفتم و شیشه رو تا اخر کشیدم بالا..
از پشت شیشه نگاهش کردم..چند تا از چوبهای توی اتیش رو برداشت..درست مثل مشعل گرفت توی دستش..دور تا دور ماشین همون سمت خودمون چوب ها رو ردیفی کنار هم چید..
گرگا داشتن می اومدن سمتش..بدون اینکه هل بشه اروم اروم اومد عقب..چند تا ضربه به در زد..پشتش به من بود و نگاهش به گرگا..بی معطلی درو باز کردم و خودمو کشیدم عقب..
سرگرد اومد توی ماشین و در رو هم بست و برای محکم کاری قفل در رو زد..
کنار هم نشسته بودیم و فقط و فقط به گرگا نگاه می کردیم..سکوت شب رو زوزه ی گرگا می شکست ..ولی صداشون اونقدرا بلند نبود..انگار داشتن خرناس می کشیدن..
می دونستم حسابی گرسنه هستند و منتظر فرصتن تا مارو شکار کنن..ولی توی این ماشین جامون امن بود..یعنی امیدوار بودم که امن باشه..
جلوی ماشین که داغون شده بود ولی عقبش سالم بود..بازم جای شکرش باقی بود که همینو هم داریم توش مخفی بشیم..
گرگ ها دور اتیش می چرخیدن و زوزه می کشیدن..من و سرگرد هم سکوت کرده بودیم..واقعا سکوت سنگینی بود..حتی صدای نفس های همدیگرو هم می شنیدیم..
یه دفعه یه چیز محکم کوبیده شد به شیشه ی ماشین..درست کنار من..اینطرف که اتیش نبود..چون همه جا ساکت بود و یه دفعه این اتفاق افتاد همچین جیـــــغ زدم که گوشای خودمم کر شد چه برسه به سرگرد..
بلند بلند گریه می کردم و جیغ می کشیدم..اون موجود هم خودشو می کوبید به شیشه..یه لحظه برگشتم دیدم گرگـــه..با دیدنش بیشتر وحشت کردم و دیگه کسی نبود جلومو بگیره..همچین جیغ می کشیدم که احساس می کردم هر ان امکان داره حنجره م پاره بشه..قلبم به تندی می تپید..
می لرزیدم و گریه می کردم ..اروم و قرار نداشتم..داشتم سکته می کردم..
انقدر ترسیده بودم که حواسم نبود بازوی سرگرد رو سفت چسبیدم..بازوی سالمش بود..
بقیه ی گرگا هم اومده بودن کنار اون یکی وخودشونو به شیشه می زدن و زوزه می کشیدن..این ها باعث می شد هزار بار بمیرم وزنده بشم..تو عمرم اینجوری از چیزی نترسیده بودم..
هق هقم بلند شده بود..سرگرد هیچی نمی گفت..یعنی چی داشت که بگه؟..خود من به اندازه ی ده نفر جیغ و داد می کردم دیگه واسه ی دوتامون بست بود..
صداشو شنیدم..اروم بود..هیچ ترسی درش دیده نمی شد..
--اروم باش..دختر اینجا جامون امنه..لازم نیست نگران باشی..
در همون حال با گریه گفتم:ا..اگه..شیشه رو..بشکنن چی؟..
گریه م شدیدتر شد..سرگرد تکون خورد..با وحشت نگاهش کردم..خواست بره جلو که محکمتر بازوشو گرفتم..
-کجا میری؟..
برگشت و نگاهم کرد..با چشمای خیس از اشکم در حالی که ترس و وحشت درش بیداد می کرد زل زده بودم بهش ..به هیچ عنوان حاضر نبودم بازوشو ول کنم..
--می خوام برم از توی..
پریدم وسط حرفشو با گریه و لحن پر از التماس گفتم :نه..توروخدا نرید..منو اینجا تنها نذارید..توروخدا..
مظلومانه التماسشو می کردم ..زل زده بود تو چشمام..اخماش تو هم بود..نه از روی غرور و این حرف ها..نگاهش گرفته بود..انگار ناراحته..
با لحن گرفته ای گفت :جایی نمیرم..میخوام اسلحه م رو بردارم..
-اسلحه؟..از کجا؟..
--همین جلوی ماشین..باید پیداش کنم..
نیم نگاهی به جلو انداختم..تاریک بود..
-اینجا که تاریکه..چطوری می خوای پیداش کنی؟..
فندکشو در اورد و دکمه ی زیرشو فشار داد..روشن شد..
-به عنوان چراغ قوه هم میشه ازش استفاده کرد..نورش کمه ولی از هیچی بهتره..
خودشو کشید جلو منم همراهش رفتم..سرمو از بین دوتا صندلی برده بودم جلو ونگاهش می کردم..گریه م بند اومده بود ولی هنوز هق هق می کردم..
اون زیر دونبالش می گشت..سرشو بلند کرد وبا لبخند اسلحه ش رو گرفت بالا..
--افتاده بود زیر صندلی..
با هق هق گفتم :حالا می خوای باهاش چکار کنی؟..
خودمو کشیدم کنار..اومد عقب کنارم نشست..
--فعلا هیچی..اگر لازم شد ازش استفاده می کنیم..
به گرگا نگاه کردم و گفتم :مطمئنی شیشه ها محکمه؟..
--نه..
داد زدم :نــــه؟!..
سریع نگاهم کرد وگفت :ای بابا..خب از اهن که نیست..شیشه ست ..شکننده ست و می شکنه ..
سرش داد زدم :نمی خواد حالتشو برام توضیح بدین..اگر شکست چه کار کنیم؟..ما رو می خوره..
جمله ی اخرمو مظلومانه گفتم..خیلی می ترسیدم که توسط این موجودات نفرت انگیز خورده بشم..
نگاهش اروم بود..پر از ارامش..انگار هیچ چیز این مرد رو نمی ترسوند..
همون موقع گرگا زوزه ی بلندی کشیدن و باز خودشونو زدن به شیشه..اینبار یکیشون هم رفته بود رو کاپوت ماشین و نگاهمون می کرد..شیشه ی جلو داغون شده بود ولی نریخته بود..خداروشکر وگرنه راحت می اومدن تو..عجب ماشین محکمیه..دست سازنده ش درد نکنه..
در کمال تعجب دیدم داره خودشو می کوبه به شیشه..شیشه ترکش بیشتر شد..
یه جیغ بنفش کشیدم ودوباره عین چی چسبیدم به بازوی سرگرد..ای خدا غلط کردم..فقط شیشه نشکنه..
همراه با جیغ گفتم :داره می شکنه..داره شیشه رو می کشنه..الان میاد تو..
سرمو با وحشت به بازوش فشار دادم و صورتمو پنهون کردم..حرکاتم دست خودم نبود..می دونستم کارم درست نیست و نباید بازوشو بگیرم..ولی خدای بالا سرمون شاهد بود که من توی این موقعیت وسط این همه گرگ فقط اونو داشتم..همین که تنها نبودم و اون کنارم بود ارومم می کرد..البته اروم که نه یه جورایی برام دلگرمی بود..
ناخداگاه به بازوش چنگ انداختم..صدای اخش بلند شد..انگار زیاد فشار داده بودم..ولی همه ی کارام ناخواسته بود و کنترلی روی رفتارم نداشتم..
ترس به عقلم غلبه کرده بود و نمیذاشت قبل از هرکاری فکر کنم..توی اون لحظه سرگرد رو ناجی خودم می دیدم..کسی که می تونست بهم کمک کنه..
اینبار دوتایی خودشونو می کوبیدن به شیشه..یه دفعه نمی دونم چی شد از حال رفتم..دیگه متوجه اطرافم نبودم..
*******
بهار بازویش را چنگ انداخت..دردش گرفت ..می دانست ترسیده و حرکاتش دست خودش نیست..دلش برای او می سوخت..امروز استرس زیادی به هر دوی انها وارد شده بود..وجود گرگ ها دیگر از همه چیز بدتر بود..
باران شدیدی شروع به باریدن کرد..اتش رو به خاموشی بود..هوا سوز داشت و این سوز وسرما حتی داخل ماشین هم حس می شد..
بهار جیغ می کشید و بازوی او را در دست می فشرد..محکم به او چسبیده بود..اریا سکوت کرده بود..از طرفی بهار ارام نمی گرفت..نمی گذاشت اریا تمرکز کند..واز ان طرف هم گرگها خودشان را به شیشه ی جلو می کوبیدند و قصد شکستن ان را داشتند..
اریا اسلحه ش را اماده ی شلیک کرد..ناگهان بهار بی حرکت سرجایش ماند..دستانش از دور بازوی اریا شل شد..
اریا متعجب نگاهش کرد کمی تکانش داد..بهار به پشت افتاد روی صندلی..بیهوش شده بود..از زور ترس از حال رفته بود..
با چند ضربه ی دیگر شیشه می شکست..اریا ارام از ماشین پیاده شد..اتش هنوز روشن بود..خم شد و سریع یکی از مشعل ها را برداشت..هر 3 گرگ جلویش ایستاده بودند..اماده ی حمله بودند ولی تکان نمی خوردند..
اریا اسلحه ش را در دست فشرد..در را بست..از اتش فاصله گرفت..قصدش این بود گرگ ها را به طرف خود بکشاند..
همین که از اتش دور شد هر 3 گرگ به طرفش حمله کردند ولی صدای شلیک پی در پی گلوله سکوت دره را بر هم زد..1..2..و 3..هر 3 حیوان غرق در خون بر روی زمین افتادند..اریا مطمئن بود تعداد انها 4 تا بوده است..3تایشان که ان موقع کنار اتش بودند و یکی دیگر به پنجره ضربه می زد..پس چهارمین گرگ کجا بود؟..
با شنیدن صدای خش خش از پشت سرش سریع برگشت و با دیدن گرگ که قصد حمله به او را داشت شلیک کرد..هر 4 تا کشته شدند..
از سر و روی اریا قطرات باران می چکید..کتش را به خود فشرد..باید جنازه ی گرگ ها را از اینجا دور می کرد..وگرنه حیوانات دیگر با حس کردن بوی خون به انجا می امدند..
هر 4 تا گرگ را یکی یکی کشید و به طرف درختان برد..همانجا گذاشتشان و برگشت..
دستش را با اب بطری شست..چیزی از اب باقی نمانده بود..نگاهی به اطرافش انداخت..دیگرخبری نبود..از شدت باران کم شده بود..
رفت داخل ماشین و قفل در را زد..سر بهار از روی صندلی به پایین خم شده بود..ارام شانه هایش را گرفت و او را روی صندلی نشاند..
به خواب عمیقی فرو رفته بود..این را از صدای منظم و پی در پی نفس هایش تشخیص داد..
به صورتش نگاه کرد..مظلومانه خوابیده بود..حتی توی خواب هم با صدای ریزی هق هق می کرد..نا خداگاه لبخند روی لبانش نشست..
زیر لب گفت :همون خوب که خوابید..اگر بیدار می شد و می دید با گرگ ها چکار کردم حتما..
ادامه نداد..از گفتنش هم اجز بود..نمی دانست چرا..ولی دوست نداشت اتفاقی برای او بیافتد..شاید به همان دلیل که خودش می دانست..شاید هم..
نفس عمیقی کشید..احساس سرما می کرد..کت خیسش را از تن خارج کرد..موهایش خیس بود..کت را روی صندلی جلو انداخت..به پشتی صندلی تکیه داد..چشمانش را روی هم گذاشت..
همان موقع صدای زمزمه وار بهار را شنید..چشمانش را باز کرد..نگاهش کرد..در خواب حرف می زد و هق هق می کرد..
صورتش را کمی جلو برد تا متوجه زمزمه هایش شود..
-مامان..مامان..
مرتب اسم مادرش را صدا می زد..اشک صورت زیبایش را خیس کرده بود..صورتش مظلومانه تر از قبل جلوه می کرد..
اریا از ان فاصله ی کم نگاهش کرد..نفس های بهار داغ بود..با تردید دستش را جلو برد و روی پیشانی او گذاشت..کمی تب داشت..حتما از فشار عصبی بود که امروز به حد زیادی به او وارد شده بود..
بهارهمچنان اشک می ریخت..اریا سرش را به پشتی تکیه داد..به سقف خیره شد..نفس عمیق کشید..چشمانش را بست..ذهنش درگیر بود..درگیر اتفاقات امروز..از حضورشان در دادگاه تا به الان که توی این دره گیرافتاده بودند..دعا دعا می کرد هر چه زودتر صبح شود تا بتوانند خودشان را از اینجا نجات دهند..
حضور بهار را از فاصله ی نزدیک حس کرد..تا خواست چشمانش را باز کند بهار دستش را روی شانه ی او گذاشت..تقریبا به اریا چسبیده بود..با تعجب به او خیره شد..هنوز خواب بود..اینبار زیر لب کمک می خواست..هذیان می گفت..
اریا تنها همان زیرپوش مردانه را به تن داشت..گرمای تن بهار را از روی لباس هایش هم حس می کرد..روسری بهار عقب رفته بود..نور داخل ماشین کم بود..باران بند امده بود ..اتش خاموش شده بود و داخل ماشین هم از نور مهتاب روشن بود..
نزدیکی بیش از اندازه ی بهار به او..گرمای تنش..حرارت دستانش که به روی شانه ش بود..حتی داغی نفسهای تب دارش ..همه و همه باعث کلافگیش شده بود..
مرد بود و دارای غریزه..حالا چه پلیس باشد چه یک ادم معمولی..در هردو حالت انسان بود..خواه ناخواه این غریزه در او وجود داشت..غریزه ی مردانه ای که از ان بیم داشت..
دستش را ارام تکان داد ..خواست بهار را از خود جدا کند ولی بهار سفت و محکم اورا چسبیده بود..
کلافه بود..ازخودش مطمئن بود..ادم خودداری بود..ولی ازاینکه ناخواسته اینطور و در چنین وضعیتی بهار به او نزدیک شده بود و از گرمیه تن او این چنین حالش منقلب شده اینها باعث می شد احساس عذاب وجدان کند..
نمی خواست این اتفاقات بیافتد..با اینکه ناخواسته بود ولی او اهل چنین برخوردها و کارهایی نبود..حالتی که به او دست داده بود از روی هوس نبود..از روی غریزه بود..غریزه ای که به دو راه ختم می شد..راه اول هوس..و راه دوم علاقه..اریا مردی نبود که دنبال هوا و هوس باشد..به هیچ عنوان این را قبول نداشت..ولی راه دوم..
راه دوم او را می ترساند..نه اینکه بهار ایرادی داشت..نه ..هیچ کدام از این ها دلیل بر ترسش نبود..دلیل او جدایی بود..دلیل او اختلافاتش با دیگران بود..دلیل او خیلی چیزها بود که همگی باعث می شد او از اینده بیم داشته باشد..
از این حس دوری می کرد..شاید بتواند سرکوبش کند..ولی ایا شدنی بود؟..ایا می توانست این حس جدید را در خود سرکوب کند؟..
به بهار خیره شد..نگاهش که می کرد حسش قوی تر می شد..ولی ترسش هم به همان اندازه بود..
ارام او را از خود جدا کرد..این بار بهار به خواب عمیقی فرو رفته بود..
به پشتی صندلی تکیه داد..سرش را برگرداند..به ماه خیره شد..
کم کم چشمانش گرم شد و به خواب رفت..
امروز روز خسته کننده ای برای انها بود..
پر از تشویش و اضطراب..
فصل نهم

با احساس دردی که توی دلم پیچید اروم لای چشمامو باز کردم..نگاه گنگی به اطرافم انداختم..کم کم برام جا افتاد که کجا هستیم..
یه دفعه صحنه ی حمله ی گرگ ها و اتفاقات دیشب مثل پرده ی سینما از جلوی چشمام گذشت..
با ترس از شیشه ی ماشین بیرون رو نگاه کردم..خبری نبود..کنارمو نگاه کردم..سرگرد نبود..وحشت کردم..خدایا کجا رفته؟..می ترسیدم از ماشین پیاده بشم..
رفتم کنار پنجره و یه کم شیشه رو کشیدم پایین..وای خدا چه سوزی میاد..دستامو به هم مالیدم و نگاهی به اطراف انداختم..هنوز خورشید کامل بالا نیومده بود..
از دور دیدمش ..توی دستاش چند تا تیکه چوب بود..دلم حسابی درد گرفته بود..از گرسنگی بود..هیچی نخورده بودم و غذامون شده بود یه شیشه عسل که اونم چیزیش باقی نمونده بود..
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم..بدون اینکه توجهی به من بکنه یا حتی نگاهم بکنه روی پاش نشست و تیکه های چوب رو ریخت روی هیزم هایی که از دیشب باقی مونده بود..داشت اتیش روشن می کرد..
بطری اب رو برداشتم..چیز زیادی توش نبود..یه کم از ابش به صورتم زدم و کمی هم خوردم..
نگاهم به اون بود..هیچی نمی گفت..سرشم پایین بود..
تک سرفه ای کردم و گفتم :سلام..صبح بخیر..
بدون اینکه سرشو بلند کنه فندک رو گرفت زیر هیزم ها و زیر لب جدی وخشک گفت :صبح بخیر..
واااا این چش شده؟..چرا نگاهم نمی کنه؟..یه دفعه یاد گرگا افتادم..
-دیشب چی شد؟..
از جاش بلند شد وبه طرف ماشین رفت..
--چی چی شد؟..
-منظورم اینه گرگا چی شدن؟..
در ماشین رو باز کرد و فندکشو گذاشت تو داشبورت..انگار خیلی براش با ارزشه که تو جیبش نمی ذاشت..
پوزخند زد وگفت :هیچی..وقتی سرکار خانم از ترس غش کرده بودی تازه فرصت شد یه کم فکرکنم..از بس تو گوشم جیغ جیغ کردی نمی تونستم تمرکز کنم..بعد هم با 4تا تیر دخلشون رو اوردم..به همین راحتی..
یعنی داشت مسخره م می کرد؟..اصلا این چرا اینجوری شده؟..
اخم کمرنگی کردم وکنار اتیش نشستم..در حالی که دستامو به هم می مالیدم ..با لحن جدی گفتم :مگه دست من بود؟..خب ترسیده بودم..
روبه روم نشست و به اتیش زل زد..
--اره خب..کاملا معلوم بود ترسیدی..جاش رو بازوم هست..
گنگ نگاهش کردم..وقتی دید سکوت کردم زیر چشمی نگاهم کرد..نگاه گنگم رو که دید اروم کتش رو زد کنار و بازوشو نشون داد..جای ناخن بود..
-خب این به من چه ربطی داره؟..
نیم نگاهی بهم انداخت..هنوزم پوزخند رو لباش بود..
--نمی دونستم تو خواب هم مثل بچه گربه چنگ میندازی..
-من که چیزی یادم نمیاد..
از جاش بلند شد و گفت :نبایدم یادت بیاد..
از توی ماشین شیشه ی عسل رو اورد بیرون و به طرف من گرفت..
--بگیر یه کم بخور..فعلا ضعف نکنی ..چون راهمون نسبتا طولانیه..حال و حوصله ندارم کولت کنم..
تو دلم گفتم :اوهو..کولم کنی؟..عمرا..چه خودشم تحویل می گیره..
شیشه رو تقریبا از دستش کشیدم..نگاه کوتاهی بهم انداخت..اخماشو کشید تو هم و رفت اونطرف نشست..
یه کم از عسل خوردم..جای غذا رو که نمی گرفت ولی از هیچی بهتر بود..
شیشه رو گذاشتم جلوشو وچیزی نگفتم..اونم یه کم خورد..زیر چشمی نگاهش کردم..موهاش یه کم بهم ریخته بود و صورتش نشون می داد خسته ست..ولی هنوز هم جذاب بود..نگاهش با اینکه همراه با اخم بود ولی گیراییش دوبرابر شده بود..مخصوصا وقتی جدی می شد..
اون نگاهم نمی کرد ولی من زل زده بودم بهش..انگار سنگینی نگاهمو حس کرد چون سرشو بلند کرد ..
نگاهمو ندزدیدم..می خواستم ببینم دردش چیه؟..چرا داره باهام اینجوری رفتار می کنه؟..
ولی اون اخماشو بیشتر کشید تو هم و سرشو انداخت پایین..
--به جای اینکه اینجا بشینی منو نگاه کنی برو از تو ماشین هرچی خرت و پرت هست جمع کن..باید هر چه زودتر حرکت کنیم..
حال نداشتم بلند شم ولی خب چاره ی دیگه ای هم نداشتم..فعلا اون رئیسه..
هر چی که می دونستم به دردمون می خوره رو از تو ماشین برداشتم..از عقب ماشین یه کوله برداشت و لوازم رو ریخت توش و انداخت روشونه ش..
اصلا توجهی به من نمی کرد..برای خودم جای سوال بود که چرا یه شبه سرگرد رفتارش با من این همه تغییر کرده؟..هر چی فکر می کردم می دیدم کاری باهاش نداشتم که باعث بشه با من این رفتارو بکنه..

با همون پیراهنش که خونی بود یه کم خاک ریخت رو اتیش و خاموشش کرد..پیراهنو انداخت تو ماشین ویه قران کوچیک به ایینه ی جلو اویزون بود اونو برداشت و بوسید..گذاشتش تو جیب کتش..
حرکت کرد..منم دنبالش رفتم..هیچی نمی گفت و جلو جلو می رفت..ازلابه لای درختا رد می شدیم و بازم هر چی جلوتر می رفتیم چیزی جز درخت و بوته دیده نمی شد..
تقریبا 1 ساعتی بود که داشتیم راه می رفتیم..دیگه نا نداشتم..شکمم خالی بود و درد می کرد..یه دفعه همچین تیر کشید که ناخداگاه گفتم اخ و دولا شدم و دستمو به شکمم گرفتم..
صدای اخم رو شنید..تو جاش ایستاد و به طرفم برگشت..هنوزم اخم داشت..
--چی شد؟..
با ناله گفتم :دلم..خیلی درد می کنه..
با حرص نفسشو داد بیرون و گفت :اگر بخوای انقدر شل راه بیای و معطل کنی شب هم به روستا نمی رسیم و اینبار دیگه ماشین هم نداریم که توش مخفی بشیم..
از این حرفش حرصم گرفت..مگه دست من بود که دلم درد می کرد؟..
سعی کردم صاف بایستم..تقریبا با صدای بلندی سرش داد زدم :چرا هی دستور میدی؟..دارم بهت میگم حالم خوب نیست..دلم خیلی درد می کنه..مگه دسته منه؟..
--دست منم نیست..اگر میخوای نجات پیدا کنی باید بتونی راه بیای..
-چرا حرف زور می زنی؟..میگم نمی تونم..
با عصبانیت گفت :پس همینجا بمون..من رو هم معطل خودت کردی..
بهت زده نگاهش کردم..جدی بود..یعنی می خواست منو اینجا بذاره و بره؟..انقدر پست بود؟..
-یعنی منو ول میکنی و میری؟..عین خیالتونم نیست چه بلایی سرم میاد؟..
انگشت اشاره ش رو گرفت جلوی صورتمو گفت :اگر بخوای ناز کنی و هی بگی کجام درد می کنه و بچه بازی در بیاری همین کارو می کنم..
بغض کرده بودم..وسط این جنگل خودمو بی پشت و پناه می دیدم..منم نباید ازش کم بیارم..
با خشم نگاهش کردم وگفتم :فکرکردی کی هستی؟..حالا که اینطور شد من از جام تکون نمی خورم..راه باز و جاده دراز..بفرمایین..
کنار یه درخت نشستم و زانوهامو تو شکمم جمع کردم..هم بغض داشتم هم عصبانی بودم..خدا کنه زودتر بره..دارم خفه میشم..می خوام بغضمو بشکنم ولی تا این جلوم وایساده نمی تونم..
با حرص سرم داد زد :دختره ی لجباز..
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم..منم داد زم :همینی که هست..
--حرف اخرت همینه؟..نمیای؟..
-نه نمیام..نمی خوام جلوی دست وپاتون باشم..بفرمایین..بهار هم بره به درک..
از چشماش خشم و عصبانیت شعله می کشید..ولی برام مهم نبود..دیگه مثل قبل ازش حساب نمی بردم..نه من دیگه متهم بودم نه اون بازجو..اینجا دو تا ادم معمولی بودیم ..اون اریا منم بهار..
همچین داد زد که تو جام پریدم..
--به درک..نیا..همین جا باش تا خوراک حیوونا بشی..

بعد هم پشتشو کرد به منو راهشو کشید و رفت..با چشم دنبالش کردم..همین که پشتشو به من کرد یه قطره اشک از گوشه ی چشمم روی صورتم چکید..
داد زدم :لعنتی..خیلی پستی..خیلی..نامرد..بی وجدان..
اصلا برنگشت بگه با کی هستی؟..
سرمو گذاشتم رو زانوهام و زدم زیر گریه..احساس بی پناهی می کردم..احساس بی کسی..
سرمو بلند کردم..در حالی که هق هق می کردم زیر لب گفتم :حالا منه بدبخت توی این جنگل تک و تنها چکار کنم؟..خدایا این چه مصیبتی بود قسمتم کردی؟..
تقریبا نیم ساعتی گذشته بود..نباید همینجا بشینم و زار بزنم..باید یه کاری کنم..
از جام بلند شدم..با گوشه ی استینم اشکامو پاک کردم..دل دردم بیشتر شده بود..دستمو گرفتم به شکمم وراه افتادم..راه زیادی رو رفته بودم ولی همه ش احساس می کردم دارم دور خودم می چرخم..
یه دفعه ازپشت سرم صدای خش خش شنیدم..حضور یه نفر یا شاید چند نفر رو حس کردم..مطمئن بودم یکی داره تعقیبم می کنه..با این فکر به خودم لرزیدم..
برگشتم وخواستم بدوم که یه دفعه یکی دستشو گذاشت رو دهانم و منو کشید پشت یکی از درختا..جیغ خفه ای کشیدم..دست وپا می زدم..
پشتم بهش بود..منو چسبوند به درخت و خودش هم پشتم وایساد..گرمی نفس هاش روکنار صورتم حس کردم..
--هیسسسس..ساکت باش..وگرنه گیر میافتیم..
خودش بود..صدای سرگرد بود..با اینکه از دستش عصبانی بودم ولی دروغ چرا یه جورایی هم از اینکه اینجا بود ذوق کرده بودم..
دستش هنوز رو دهانم بود..انگار می ترسید جیغ بکشم..ولی من که ارومم..صدای چند نفر رو از پشت درخت شنیدم..
--چی شد؟..همه جارو گشتین؟..
--بله اقا ولی انگار اب شدن رفتن تو زمین..
--مطمئنم زیاد دور نشدن..بازم بگردین..من هردوتاشونو سالم می خوام..شنیدید چی گفتم؟..ســـالم..
--بله قربان..
با وحشت به مکالمات اونا گوش می کردم..صداشو تشخیص دادم..خود پست فطرتش بود..کیارش بود..

خوب شد دست سرگرد رو دهانم بود وگرنه از زور ترس ناخداگاه جیغ می کشیدم..انقدر که از کیارش می ترسیدم دیشب از گرگ ها نترسیده بودم..اینو الان می فهمم..
صدای پاهاشونو شنیدم که از اینجا دور می شدن..چند دقیقه گذشت..سرگرد اروم دستشو برداشت..برگشتم ونگاهش کردم..
با اخم نگاهم کرد وگفت :کیارشو دارو دسته ش دنبالمونن..داشتم می رفتم که دیدمشون..اونا متوجه من نشدن..داشتن می اومدن طرف تو..برای همین برگشتم تا پیدات کنم که دیدم داری میای اینطرف..
با لحن جدی گفتم :برای چی اومدی؟..مگه نمی خواستی بری؟..
--می خواستم برم و الان هم می خوام برم..ولی حق انتخاب با خودته..با من میای یا همینجا می مونی تا کیارش پیدات کنه؟..یا من یا کیارش..
جمله ی اخرش که گفت یا (من یا کیارش)..باعث شد یه جوری بشم..نمی دونم چه حسی بود ولی احساس می کردم برام خوشاینده..
--بهتره لجبازی نکنی ودرست تصمیم بگیری..
-به نظرت تصمیم درست چیه؟..
-خودت بگو..
-من پرسیدم..پس شما بگو..
--کسی از مامور دولت سوال نمی پرسه..
زل زدم توی چشماشو گفتم :ولی من می پرسم..اشکالی داره؟..
چند لحظه خیره نگاهم کرد..کلافه صورتشو برگردوند وگفت :اگر با من بیای خطر کمتری تهدیدت می کنه..ولی اگر بمونی جونت به خطر میافته..
-جون من برات مهمه؟..
یه دفعه همچین برگشت و نگاهم کرد که ترسیدم و یه کم رفتم عقب..
اخم غلیظی روی پیشونیش نشسته بود..

با خشم سرم داد زد :منظورت چیه؟..
به تته پته افتاده بودم ..ولی از طرفی هم سعی کردم خودمو نبازم..
-ه..هیچی..مگه باید منظوری داشته باشم؟..فقط سوال کردم..
اومد جلو..فکش سفت شده بود..واقعا ازش ترسیده بودم..از کاراش سر در نمی اوردم..به درخت پشت سرم تکیه دادم..
با جدیت تمام خیره شد توی چشمام وگفت :بذار یه چیزی رو برات روشن کنم..من و تو هر دو اینجا توی این دره ی لعنتی گیر افتادیم..من میخوام که از اینجا نجات پیدا کنیم..راهش رو هم بلدم..قصد من فقط وفقط نجات جونمونه واگر هم بهت میگم با من بیای به خاطر همینه..حالا اگر جونت برات اهمیتی نداره می تونی همینجا به استقبال کیارش بمونی..تازه اگر قبلش حیوونا بهت حمله نکرده باشن..فهمیدی چی گفتم؟..

نگاهش روی چشمام بود..زیر لب با لحن گرفته ای گفتم :پس حالا شما گوش کن جناب سرگرد اریا رادمنش..شما میگی قصدت نجات جونه ماست ..درسته؟..داری جمع می بندی پس برات مهمه که سرنوشت من چی میشه..اینو هم گفتی که اگر جونت برات بی اهمیته می تونی اینجا بمونی....اره..جون من برام بی ارزشترین چیزه..تنها چیزی که برام ارزش داره مادرمه که الان از حال و روزش بی خبرم..می دونی چرا جونم برام بی اهمیته؟..می دونی؟..

از کنارش رد شدم وپشتمو بهش کردم..اشکام مهمون چشمام شد..توی این مدت بهشون عادت کرده بودم..
با بغض گفتم :می دونی مادرت سرطان داشته باشه و توی این دنیا هیچ کس رو نداشته باشی یعنی چی؟..می دونی تو دنیای به این بزرگی هیچ کس رو نداشته باشی تا سرتو روی شونه هاش بذاری وباهاش درد ودل کنی یعنی چی؟..
تا قبل از اینکه بفهمم مادرم مریضه همه ی درد و دلامو با اون می کردم..ولی الان نمی تونم..می ترسم..می ترسم ناراحتش کنم وحالش از اینی که هست بدتر بشه..

بغض توی گلومو قورت دادم ولی پایین نرفت ..احساس خفگی می کردم..همه ی این حرف ها عقده شده بود روی دلم..دختر توداری بودم..غم و غصه م رو می ریختم توی دلم و یه دفعه سر باز می کرد..مثل دیشب زیر بارون که با خدا حرف زدم..دیگه طاقتم تموم شده بود..

با ناله گفتم :می دونی مادرت جلوت بال بال بزنه و تو پول نداشته باشی داروهاشو بخری یعنی چی؟..می دونی از زور فقر بری زن یه ادم پست فطرت هوسباز بشی تا فقط بهت قول بده داروهای مادرتو فراهم کنه یعنی چی؟..

برگشتم ونگاهش کردم..سرش پایین بود..
داد زدم :می دونی یعنی چی؟..اره؟..من از جونم می گذرم..اونم به هزار دلیل نگفته که هیچ وقتم نمی تونم بگم..انقدر شوم و کریهه که نمی تونم به زبون بیارم..می دونستی من از خودکشی می ترسم؟..نه به خاطر مرگ..به خاطر عذاب پس از مرگ..من هنوز ایمان دارم..به خدا..به اون دنیا..به اینکه خودکشی گناهه..ولی با خودش عهد کردم با خدای خودم عهد کردم که اگر مادرمو ازم بگیره حتما اینکارو می کنم..ایمانمو میذارم زیر پام..می دونی چرا؟..

اروم سرشو بلند کرد و زل زد تو چشمام..هیچی از نگاهش پیدا نبود..انگار خالی بود..تهی از هر چیزی..
با بغض گفتم :چون بی کسم..چون هیچ کسی رو بعد از مادرم ندارم که بهش تکیه کنم..چون تنهاترین میشم..معلوم نیست چه چیز در انتظارمه..نه پولی دارم که بتونم خودمو زنده نگه دارم..نه شغلی که امیدوار باشم..هیچی ندارم..هیچی..
پس باید خودفروشی کنم..باید مواد بفروشم..باید برم تو کار خلاف..بشم یه انگل..بشم یه ادم کثیف و پست..جون ادما رو بگیرم تا خودم زنده بمونم؟..با پول خون ادما زندگیمو بچرخونم؟..تا عمر دارم اه مادری پشتم باشه که به بچه ش مواد فروختم؟..اون مادر نمیگه فلان کس خدا نفرینت کنه..میگه کسی که این مواد رو میذاره کف دست بچه م الهی به زمین گرم بخوره..
من نمی خوام اینجوری بشه..شاید پیش خودت نشستی فکرکردی من بچه م..18 سال بیشتر ندارم وهنوز هیچی سرم نمیشه..ولی جناب سرگرد..اینو هیچ وقت فراموش نکن..من یه ادم رنج کشیده م..سختی های زیادی رو متحمل شدم..کوچیک که بودم دستام از زور سرما می لرزید و مامانم می گرفت تو دستاش و ها می کرد تا گرم بشه چون پول گاز رو نداشتیم بدیم برای همین قطعش کرده بودن..چون حتی پول نداشتیم یه کپسول گاز بخریم..از اینها بگیر تا الان که به این روز افتادم..الان فقط تنها ارزوم اینه که مادرمو ببینم..

پوزخند زدم وگفتم :می بینی چقدر بدبختم؟..می بینی؟..این منم..خوده خودم..منه واقعی..بهار سالاری..
دستمو بردم جلو و داد زدم :کسی که جونشو میذاره کف دستشو میدش به تو..بیا بگیرش..بیا جونشو بگیر..بیا دیگه..همونطور که دیشب میگی اون گرگا رو خلاصشون کردی بیا منم خلاص کن..باور کن در حق من لطف می کنی..

یه دفعه همچین سر دلم تیر کشید که از زور درد جیغ کشیدم و دستمو به شکمم گرفتم..خم شده بودم و ناله می کردم..
داشتم می افتادم که سرگرد خودشو به من رسوند و بازومو گرفت..سرم به طرف جلو خم شده بود..مثل مار به خودم می پیچیدم..
کمکم کرد نشستم و به درخت تکیه دادم..
اشک صورتمو خیس کرده بود ..
رو به روم زانو زد و با نگرانی گفت :سعی کن نفس عمیق بکشی..
ولی هر چی هم نفس عمیق می کشیدم فایده ای نداشت..از توی کوله عسل و اب رو بیرون اورد..یه کم عسل ریخت تو یه لیوان استیل دردار و کمی هم اب ریخت توش..درشو بست و تکون داد..به طرفم گرفت..
--بیا بخور..میخوام بهت قرص بدم ولی چون معده ت خالیه نمیشه..فعلا اینو بخور..
از زور درد شکممو چنگ می زدم..لیوانو ازش گرفتم و کمی خوردم..
--این قرصو بخور..بهتر میشی..
قرصو ازش گرفتم و گذاشتم تو دهانم..با همون باقی مونده ی اب وعسل خوردمش..
سرمو به درخت تکیه دادم ..دلم ضعف می رفت.. اروم لای چشمامو بازکردم..روبه روم نشسته بود..نگاهش نگران بود..ولی چرا؟..

با ناله گفتم :نگرانید؟..
چشماشو ریز کرد وگفت :چطور؟..
-هیچی..اخه فکر می کردم اگر از زور درد بیافتم بمیرم هم ناراحت نشین .. مزاحمم؟..
" مزاحمم " رو مظلومانه گفتم..توی اون لحظه دنبال یکی می گشتم که دلداریم بده..منو درک کنه..به حرفام گوش بده و ارومم کنه..
نگاهم پر از ناامیدی بود..کمی خیره نگاهم کرد..
بعد از چند لحظه سرشو انداخت پایین وگفت :بهتره به خودت فشار نیاری..استرس وعصبانیت برای معده ت خوب نیست..
-ولی این حرفا ارومم نمی کنه..
سرشو بلند کرد وبا لحن خاصی گفت :پس چی ارومت می کنه؟..
تو دلم گفتم :تو..احساس می کنم تو می تونی ارومم کنی..
ولی بعد خودم هم از این فکرم تعجب کردم..یعنی چی که اون می تونه ارومم کنه؟..ولی اون فکر ناخداگاه اومد توی ذهنم..بدون اینکه خودم بخوام..

منتظر بود جوابشو بدم..لبمو با زبون تر کردم..احساس می کردم حالم بهتره..شاید اثر قرص بود..
- اینکه یکی باشه باهاش حرف بزنم..اینکه..اینکه..
--اینکه چی؟..
سرمو انداختم پایین..روم نمی شد بهش بگم..
-هیچی..بهتره بریم..احساس می کنم حالم بهتره..
چند لحظه نگاهم کرد..بعد هم از جاش بلند شد وگفت :اگر واقعا حالت خوبه..حرکت می کنیم..
درخت رو گرفتم و از جام بلند شدم..
--یه قولی به من میدی؟..
با تعجب نگاهش کردم..لحنش جدی بود..
-چه قولی؟..
--اول قول بده بعد میگم..
مردد بودم..نمی دونستم چی میخواد بگه..
-اول شما بگین..همینجوری که نمی تونم قول بدم..
نفس عمیق کشید و سرشو برگردوند..نگاهی به اطراف انداخت ..بعد هم نگاهشو به من دوخت..
با لحن گیرا و در عین حال جدی گفت :بهم قول بده که دیگه ازمرگ و ناامیدی حرف نمی زنی..
تعجبم بیشتر شد..این چی داره میگه؟..
-برای چی باید همچین قولی بدم؟..
--چون من ازت می خوام..
-شما چرا از من همچین چیزی رو می خواین؟..
کلافه دستی بین موهاش کشید و گفت :ای بابا..تو قول بده به دلیلش چکار داری؟..
سکوت کردم..از کاراش سر در نمیاوردم..چرا همچین چیزی ازمن می خواست؟..
منتظر چشم به من دوخته بود..
-قول میدی؟..
چاره ای نداشتم..دست بردار نیست..حالم هم زیاد خوب نبود که باهاش کل کل کنم..
اروم زمزمه کردم :باشه..قول میدم..ولی..
-هیسسسسس..دیگه ولی و اما نیار..بریم..
پشتشو کرد به من و حرکت کرد..نگاهش کردم..یه حسی داشتم..یه صدایی..یه چیزی به من می گفت این جناب سرگرد یه چیزیش میشه..یعنی احساسم درست میگه؟..

دستمو از روی تنه ی درخت برداشتم و قدم اول به دوم نرسید که توان از پاهام خارج شد و وقتی به خودم اومدم دیدم رو زانو افتادم..
دلم کمی درد می کرد ..سرم گیج می رفت و حس نداشتم راه برم..فشارم افتاده بود..
برگشت و با دیدنم به طرفم دوید..جلوم زانو زد..
--باز چی شده؟..
-نمی تونم راه برم..پاهام حس نداره..فکر کنم فشارم افتاده..
--خب اینجوری که بیشتر معطل میشیم و به شب می خوریم..
تو سکوت نگاهش کردم..معلوم بود کلافه ست..
نگاهشو به من دوخت و رک و صریح گفت :ببین من یه سری عقاید برای خودم دارم..به محرم ونامحرم هم اهمیت میدم..دیروز مجبور شدی به بازوم دست بزنی..وضعیتمون رودرک کردم..منم مجبور شدم عسل بذارم توی دهانت تا بهوش بیای اینو هم می تونم یه جورایی برای خودم بگنجونم..ولی..اینکه الان هم بخوام کولت کنم..درست نیست..می دونم نمی تونی راه بیای..می دونم که دست خودت نیست..ولی باور کن نمیشه..اصلا درست نیست..

با صدایی که انگار ازته چاه شنیده میشد گفتم :می دونم..همه ی حرفاتون رو قبول دارم..من هم همینجوری فکر می کنم..پس یه راه می مونه..
سریع گفت :چه راهی؟..
-اینکه منو بذاری اینجا و بری..
کلافه تر از قبل تقریبا با صدای بلندی گفت :خسته نباشی با این راه حل نشون دادنت..باز تو برگشتی سر خونه ی اول؟..همچین کاری شدنی نیست..پس روش حساب نکن..
-پس چکار کنیم؟..من که نمی تونم راه برم؟..همه ش احساس می کنم سرم داره گیج میره..

سکوت کرد..دستاشو مشت کرده بود..از حالت صورتش می خوندم که می خواد یه چیزی بگه ولی مردد..بالاخره سکوت رو شکست ..
--من و تو اینجا گیر افتادیم درسته؟..تا روستا هم شاید 2 یا 3 ساعت بیشتر راه نباشه..چیز زیادی نیست ولی تو نمی تونی راه بیای..منم نمی تونم تورو اینجا تنها ولت کنم..از طرفی هم نمی تونم کولت کنم..اون هم به دلایلی که برات گفتم..پس..
-پس چی؟..
سرشو انداخت پایین وبا صدای ارومی گفت :پس..فقط یه راه برامون می مونه..اون هم اینه که..
سکوت کرد..تردیدش رو کاملا حس می کردم..انگار یه جورایی عذاب می کشید..
-خب بگین دیگه..چه راهی؟..
یه دفعه سرشو بلند کرد و خیلی تند وسریع گفت :اینکه صیغه ی من بشی..
شوکه شدم..انگار جریان برق از تنم عبور کرد..اونم با چه سرعتـــی..خشکم زده بود..قدرت حرف زدن هم نداشتم..شوک بدی بهم وارد کرده بود..

تند تند گفت :ببین میدونم برات سخته و نمی تونی همچین چیزی رو قبول کنی..کاملا درکت می کنم ولی باور کن این یه صیغه ی محرمیت ساده ست که فقط و فقط به خاطر راحتی هر دوی ماست..به خدایی که بالای سرمونه قسم می خورم قصد سواستفاده ازت رو ندارم..قسم می خورم که فقط به همین خاطر این پیشنهاد رو دادم..باور کن..

هنوز توی شوک بودم..حرفاشو درک می کردم ولی باورش برام سخت بود..
یعنی برای بار دوم باید صیغه بشم؟..اون بار کیارش اینبار هم سرگرد..
نه.. نمی تونستم اینکارو بکنم..درسته برای راحتی خودمونه و اعتقاداتی که داشتیم..ولی هیچ جوری تو کتم نمی رفت..
قبولش برام سخت بود..خیلی سخت..
نگاهش منتظر بود..منتظره جواب من..
--مشترک مورد نظر خاموش می باشد..
با حرص گوشیش را روی میز پرت کرد..با شنیدن صدای تقه ای که به در اتاقش خورد اجازه ی ورود داد..
ستوان حشمتی وارد اتاق شد..سلام نظامی داد ...
نوید با دیدنش از روی صندلی بلند شد ودستانش را روی میز گذاشت ..کمی به جلو خم شد..
-خبر جدید نداری؟..
--خیر قربان..
نفسش را بیرون داد و خودش را روی صندلیش انداخت..
-خیلی خب..یه گروه رو بفرستید مسیر دادگاه تا بیمارستان رو خب جستجو کنن..
--ولی قربان قبلا اینکارو کردیم..
-می دونم..دوباره جستجو کنید..اینبار با دقت بیشتری..
-اطاعت قربان..
از اتاق خارج شد..نوید از جایش بلند شد وکنار پنجره ایستاد..
از دیروز که اریا و بهار سالاری از دادگاه خارج شده بودند..هیچ کس انها را ندیده بود..مادر بهار بی تابی می کرد وسراغ دخترش را می گرفت..
نوید به او گفته بود بهار برای انجام یک سری کارهای ناتمام در مورد پرونده ش فعلا تا یکی دو روز نمی تونه بیاد..
ولی تا کی می توانست به او دروغ بگوید؟..مادر بود..دلش ارام وقرار نداشت..هنوز هم بیمارستان بستری بود..حالش هیچ خوب نبود..
نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت..
زیر لب زمزمه کرد :پسر تو کجایی؟..اب که نشدی بری تو زمین؟..
کلافه دستی بین موهایش کشید..تلفن همراهش زنگ خورد..حوصله ی هیچ کس را نداشت ولی با دیدن شماره ی خانه یشان مجبور شد جواب بدهد..
-الو..سلام مامان جان..
--سلام پسرم..چرا گوشیتو جواب نمیدی؟..
--شرمنده..رو سایلنت بود نشنیدم..
--خوبی مادر؟..اریا چطوره؟..چرا گوشیش خاموشه؟..
نفس عمیق کشید..حالا چه جوابی بدهد؟..
-اریا هم خوبه..رفته ماموریت..
--ماموریت؟..کجا؟..
کمی فکر کرد ..
-اصفهان..
صدای مادرش پر از تعجب شد..
--اصفهــان؟..کی رفته؟..
-دیروز..
--اریا دیروز رفته ماموریت اصفهان تو الان داری به ما میگی؟..
-شرمنده مامان..سرمون یه کم شلوغ بود..وقت نشد زنگ بزنم..
--اشکال نداره مادر..می دونم کارت زیاده..حالش خوبه؟..
-خوبه..
--پس چرا گوشیش خاموشه؟..
از سوال های پی در پی مادرش کلافه شده بود..سعی کرد لبخند بزند ولی به پوزخند بیشتر شبیه بود..
-خب مامان جان گفتم که تو ماموریته..حتما نمی تونه گوشیشو روشن کنه..
--باشه پسرم..اگر بهت زنگ زد حتما بهش بگو با هما تماس بگیره..طفلک خیلی نگران اریاست..میگه دیشب خواب بدی دیده..
با کنجکاوی گفت :چه خوابی؟..
--والا هر چی بهش گفتم به من چیزی نگفت..فقط گفت بچه م سرگردون بود و حالش هم خوب نبوده..
نوید دستش را مشت کرد..فکش منقبض شده بود..
--الو..نوید مادر صدامو می شنوی؟..
-بله مامان شنیدم..خب دیگه کاری ندارید؟..باید برم..
-نه پسرم..خدا پشت وپناهتون باشه..مواظب خودت باش..
--شما هم همینطور..به خاله سلام برسونین..
--حتما پسرم..خدانگهدار..
-خداحافظ..
گوشی را قطع کرد..در فکر فرو رفت..اینکه خاله ش خواب دیده بود اریا سرگردان است نگرانش می کرد..
محکم روی میز کوبید و داد زد :د اخه تو کجایی؟..
سرش را روی دستانش گذاشت..عصبانی بود..از اینکه نتوانسته بودند اثری از انها پیدا کنند ناراحت وکلافه بود..
*******
اریا به درختی تکیه کرده بود وبه بهار نگاه می کرد..
سرش را پایین انداخته بود..انگشتان ظریفش را در هم گره زده بود ..حرکاتش نشان می داد که استرس دارد..
به او حق می داد..خودش هم هیجان زده بود..با اینکه بدون قصد این راه را پیشنهاد کرده بود ولی یک حسی داشت..اینبار ترس نبود..بیشترش هیجان بود..
از طرفی قصدش این بود که این حس نوپا را در دلش سرکوب کند تا بیش از این فرصت پیشروی نداشته باشد ولی از انطرف خودش یک همچین پیشنهادی می داد..
تمام لحظاتی که توی این مدت به بهار نزدیک شده بود جلوی چشمانش بود..شست و شوی زخمش..زمانی که عسل به دهان او گذاشته بود..وقتی که بهار به طناب گره می زد..کاملا دستان سرد بهار را به طور غیر مستقیم در دست داشت..
ولی دیگر طاقتش تمام شده بود..می دید هر بار که به بهار نزدیک می شود همان احساس به سراغش می اید..اسمی رویش نمی گذاشت..چون برایش مبهم بود.. ولی در عین حال قابل لمس..
می ترسید از سر لذت باشد ..انچنان مقید نبود ولی به یک سری عقاید پای بند بود..در چنین موقعیت هایی هم قرار نگرفته بود که با یک دختر تنها باشد..هر تجربه ای هم که داشت با خود بهار بود..چه اولین برخوردشان کنار دریا که لبانش را به روی لبان بهار گذاشته بود و جانش را نجات داده بود..چه الان که ناخواسته کنار هم قرار گرفته بودند و به هم نزدیک بودند..
اریا تا قبل از این چنین حسی را در خود ندیده بود..ولی الان موقعیت فرق می کرد..خودش بود و بهار..هر دو تنها..هر دو دارای غریزه..
دوست نداشت وقتی که دست بهار را می گیرد احساس گناه کند که این از سر لذت است..دلش می خواست اگر هم چنین اتفاقی افتاد لااقل اسم لذت به خاطر هوس روی ان نگذارد..چون ان موقع بهار محرمش می شد..بنابراین دست زدن به او..باعث نمی شد که عذاب وجدان بگیرد..ان موارد قبل هم ناخواسته بود..ولی الان موقعیت فرق کرده بود..
دوست نداشت نگاهش را از صورت شرمیگن بهار بگیرد..می دانست تفاوت سنیشان زیاد است..نباید چنین حسی به او داشته باشد..ولی دست خودش نبود..هر وقت که نگاهش می کرد این حس هم قوی تر می شد..
می خواست سرکوبش کند ولی نمی توانست..
چون ازته دل نمی خواست اینچنین شود..
*******
به کل دل دردمو فراموش کرده بودم..همه ی ذهنمو حرف سرگرد پر کرده بود..
روی زمین نشسته بودم و سرمو انداخته بودم پایین..هر چی فکر می کردم می دیدم چاره ای ندارم..

صداشو شنیدم :وقت نداریم که بشینی اینجا و فکر کنی..تصمیمت رو همین الان بگیر..اگر می تونی این همه راه رو طی کنی که خب بسم الله..ولی اگر نمی تونی مجبوریم راه حل منو عملی کنیم..فقط زودتر جواب بده..
اروم سرمو بلند کردم و نگاهش کردم..اخم کمرنگی روی پیشونیش نشسته بود ..صورتش جدی بود..
-تا..تا چه مدت باید..
ادامه ندادم..روم نمی شد بپرسم..خودش منظورمو فهمید..
--میخوای بگی تا چه مدت صیغه باشیم؟..
سرمو تکون دادم..
--تا وقتی که نجات پیدا کنیم..میریم روستا و بعد من یه کاریش می کنم..
-یعنی تا چه مدت؟..
-نمی دونم..نظر من 5 روزه..
زیر لب جوری که اون نشنوه گفتم :5 روز؟..یعنی من تا 5 روز بهش محرم میشم؟..
--چیزی گفتی؟..
سرمو بلند کردم وگفتم :نه..چیزی نگفتم..فقط..
--فقط چی؟..
-5 روز زیاد نیست؟..
اخماشو بیشتر کشید تو هم..خب مگه چی گفتم؟..سوال کردم دیگه..
--من احتمال دادم..شاید تا فردا نجات پیدا کردیم..شاید هم تا همون 5 روز طول کشید..خود دانی..
مردد بودم..حالا خوبه ازم خواستگاری نکرده این همه فکر می کنم..پیش خودم گفتم خب یه محرمیت ساده ست..
از دیروز تا حالا شمارش کردم بیشتر از 5 باردستمو به تن وبدنش زدم..چه وقتی که می خواستم زخمشو پانسمان کنم و چه زمانی که ترسیده بودم و بازوشو چسبیده بودم..
5 روز که چیزی نیست..بالاخره از اینجا خلاص میشیم دیگه..
سرمو بلند کردم وبا لحن ارومی گفتم :باشه..من حرفی ندارم..
اومد کنارم نشست..به صورتش نگاه کردم..سرشو چرخوند و نگاهمون تو هم گره خورد..سریع سرمو انداختم پایین..
--حاضری؟..
-بله..
صیغه رو خوندیم..
همین که تموم شد هر دوتامون نفسامونو دادیم بیرون..نمی دونم چرا بیخودی هیجان داشتم..من قبلا محرم کیارش شده بودم ولی همچین حسی رو نداشتم..

از جاش بلند شد..
--دیگه باید حرکت کنیم..
خواستم بلندشم که دستشو به طرفم دراز کرد..
نگاهش کردم..لبخند به لب داشت..دیگه اثری از اخم و عصبانیت توی صورتش دیده نمی شد..
با تردید به دستش نگاه کردم..با اینکه بار اولم نبود لمسشون می کنم ولی به هیچ وجه اینجوری فکر نمی کردم..انگار برای اولین باره که دستم با دستش برخورد می کنه..
تردیدم رو کنار گذاشتم ودستمو بردم جلو..
دستای سردمو توی دستای گرم ومردونه ش گرفت..
از جام بلند شدم..
مستاصل روبه روی هم ایستاده بودیمدستاشو باز کرد که ناخداگاه خودمو کشیدم عقب..با تعجب نگاهم کرد..
--چی شد؟..
سرمو انداختم پایین..تا قبل از اینکه بهش محرم بشم اینجوری سرخ و سفید نمی شدم..حالا چم شده؟..
-می خوای چکار کنی؟..
--محرم شدیم که چکار کنم؟..خب می خوام کولت کنم دیگه..
-وای نه..
چشماش از زور تعجب گرد شد :چرا؟..
-خب..خب ..
خواستم مثلا یه بهونه ای اورده باشم..
به بازوش اشاره کردم وگفتم :بازوتون زخمیه..اینجوری بهش فشار میاد..
مشکوک نگاهم کرد وگفت :مطمئنی دلیل اصلیت همینه؟..
-اره..
--ولی جوری کولت می کنم که به بازوم فشار نیاد..
-نــه..اخه می دونید؟..

خب بگو و خودتو خلاص کن دیگه..چرا انقدر من و من می کنی؟..انگار پی برد که تردیدم از چیه..
-خیلی خب بیا به شونه م تکیه کن..
خواستم بگم نه نمی خواد..که دوباره چشمام سیاهی رفت..دستمو گرفتم به پیشونیم..
--حالت خوبه؟..
-نه..ضعف دارم..سرمم گیج میره..
نفسشو با حرص داد بیرون وگفت :دختر چرا انقدر لج می کنی؟..بذار کمکت کنم..مگه برای همین محرم نشدیم؟..
همونطور که چشمام و پیشونیمو ماساژمی دادم گفتم :خب..چرا..
--پس دیگه حرف نزن و راه بیافت..تا همینجاش هم کلی وقتمون رو هدر دادیم..درضمن ممکنه سر وکله ی کیارش ودارو دسته ش هم پیدا بشه..پس زود باش..
راست می گفت..بیخود داشتم دست دست می کردم..مثلا محرم شده بودیم ..بالاخره یه جوری تردیدمو کنار گذاشتم وقبول کردم..
دستشو اورد جلو و دور کمرم حلقه کرد..وای خدا داشتم میمردم..کمرمو سفت گرفت ..
--دستت رو بنداز رو شونه م..
همین کارو کردم..به هیچ وجه نگاهش نمی کردم..سرخ شده بودم در حد لبو..وای چرا منو توی این موقعیت قرار میدی خدا جون؟..
تا الان از زور سرما مثل بید می لرزیدما حالا در حد کوره ی اجرپزی داغ کرده بودم..قلبم که دیگه هیچی..کم مونده بود سینه م رو بشکافه و بیافته جلوی پام..

همونطور که منو به خودش فشار می داد و دستشو دور کمرم حلقه کرده بود راه افتادیم..پاهام جون نداشت ..نمی تونستم درست راه برم..مجبور شدم سنگینیمو بندازم رو شونه ش..اگر سفت منو نگرفته بود با مخ پخش زمین می شدم..
تقریبا 1 ساعتی رو همینجوری طی کردیم..
ایستاد..کمک کرد بشینم..خودش هم روبه روم نشست..تموم مدت که تو بغلش بودم یه حس خاصی داشتم..یه حس گرم و خواستنی..برام شیرین بود..نمی تونستم انکارش کنم..اونو انکار کنم قلبمو چی؟..اینی که توی سینه م داره بی تابی می کنه رو چکار کنم؟..
نفس نفس می زد ..ولی به من که حسابی خوش گذشته بود..واااااااای.. لبمو اروم گاز گرفتم..روم زیاد شده ها..
حالا نه از اون لحاظ..از این لحاظ که خسته نشده بودم و اون منو می کشید خوش گذشته بود..فکر بد نکن ..
بطری اب رو در اورد وگفت :می خوری؟..
-نه..مرسی..
کمی تکونش داد..یه قلوپ خورد..
--ابمون هم داره تموم میشه..به اندازه ی چند قلوپ بیشتر توش نیست..
-به نظرت کی می رسیم؟..
--فکر می کنم 2 ساعت دیگه..
-من که دیگه نا ندارم..
نگاهم کرد ولبخند خاصی زد..
--تو که جات بد نبود..پس من چی بگم؟..
دوباره سرخ شدم..سرمو انداختم پایین..حالا چی میشد به روم نمیاوردی؟..
-اذیت شدین؟..
کمی مکث کرد..سرمو بلند کردم..در حالی که لبخند می زد نگاهش هم به من بود..
--نه..اذیت نشدم..
لبخند محوی تحویلش دادم و چیزی نگفتم..

--بهار...
قلبم لرزید..تا الان هم چند بار اسممو به زبون اورده بود ولی اینبار فرق می کرد..شاید هم من اینطور فکر می کردم..
منتظر نگاهش کردم..
--میشه بدونم الان چه احساسی داری؟..
-در مورد چی؟..
نگاهی به اطرافش انداخت وگفت :همین دیگه..اینکه توی این جنگل گیر افتادیم وبرای راحتیمون مجبور شدیم به هم محرم بشیم..الان چه حسی داری؟..
با ریشه هایی که به خاطر پاره شدن روی لبه های مانتوم ایجاد شده بود بازی می کردم..
-خب نمی دونم..فکر می کنم همه ش یه اتفاق بوده و هر دو ناخواسته درگیرش شدیم..
سرشو تکون داد و زیر لب گفت :ولی من میگم هیچ کار خدا بی حکمت نیست..
نگاهم کرد و ادامه داد :حتما حکمتی توش بوده که من و تو اینجا گیر بیافتیم..
-چه حکمتی؟..
نگاهشو گرفت..شونه ش رو انداخت بالا وگفت :نمی دونم..شاید بعد بفهمیم..
چیزی نگفتم..بلند شد و گفت :بریم..
من هم از جام بلند شدم..خواست دستمو بگیره که گفتم:نمی خواد..خودم میام..حالم بهتره..
--مطمئنی؟..
-اره..فقط یه کم دلم درد می کنه..
--زودتر برسیم روستا می تونیم یه چیزی بخوریم..بریم..

کنارش حرکت می کردم..با دست به دلم چنگ می زدم..نمیذاشتم متوجه بشه که دلم درد می کنه..خودمو به زور می کشیدم..دیگه چشمام سیاهی نمی رفت ولی ضعف شدیدی داشتم..
--جلوی پاتو بپا..
-برای چی؟..
--مار..
سرجام وایسادم..با ترس گفتم :م..مار؟..
اون هم وایساد ..نگاهم کرد..
-اره..خب موقعیت اینجا جوریه که همچین حیوونایی توش هست..چه درنده و چه خزنده..اینو نگفتم که بترسی..اون موقع با من همقدم بودی حواسم بهت بود ولی الان خودت باید حواستو جمع کنی..
تو دلم گفتم :قربون مرامت ..بیا بغلم کن من راضی نیستم تنهایی راه برم..مـــــار؟؟؟؟؟..وای خدا همینو کم داشتم..
حرکت کردیم..چهارچشمی جلوی پامو می پاییدم که یه دفعه یه مار سر وکله ش پیدا نشه بیاد طرفم..والا به خدا شانس که نداشتم..

یه لحظه سرمو بلند کردم که همون موقع یه چیزی رو بغل پام حس کردم..
یه جیغ کشیدم و دستمو جلوی دهانم گرفتم ..
با لکنت گفتم :م..مار..مار..
سرگرد ایستاد..به طرفم اومد..
--حرکت نکن..
یه چوب از کنار درخت برداشت وبرگ هارو کنار زد ..هیچی نبود..یه چندتا سنگ بود ..همین..
نفس عمیقی کشید وگفت :اینا که سنگه..مار کجا بود؟..
--خب..خب شاید رفته..
خندید وسرشو تکون داد..بی هوا اومد جلو ودستشو دور کمرم حلقه کرد..
شوکه شدم..
-چکار می کنی؟..
--اینجوری نمیشه ..با من باشی بهتره..کمتر توهم می زنی..
با حرص خودمو کشیدم کنار ..ولی ولم نکرد..
--ولی من توهم نزدم..مطمئنم مار بود..
--حالا هرچی..به جای جر و بحث با من راه بیافت..
تقریبا منو دنبال خودش می کشید..دوباره همون حس اومده بود سراغم..کم کم خودم باهاش همراه شدم..
--دستتو بنداز رو شونه م..
-همینجوری خوبه..
--مگه اومدیم پارک؟..من دستمو انداختم دور کمرت تو هم ریلکس داری راه میای؟..
-خب مثلا اگه دستمو بندازم رو شونه ت چی این وسط تغییر می کنه؟..گفتم که حالم خوبه..
--چیزی تغییر نمی کنه..هر جور راحتی..
دستشو برداشت..تعجب کردم..
--خودت که می تونی راه بیای..حالتم که خوبه..شونه به شونه ی من راه بیا دیگه مشکلی نیست..
اینا رو با اخم و تخم نمی گفت..عصبانی هم نبود..لحنش معمولی بود..
چیزی نگفتم و کنارش حرکت کردم..
بالاخره این 2 ساعت هم هرجوری بود گذشت..حالا بماند که از ترس مار صدبار سکته رو زدم و از زور درد هزار بار مردم و زنده شدم ..
سرگرد هم خسته شده بود..یعنی هر دو خسته بودیم..خسته و بی حال..
روی یه تپه ایستادیم..روستا از اون فاصله هم معلوم بود..
--خودشه..بالاخره رسیدیم..
با خوشحالی گفتم :یعنی نجات پیدا کردیم؟..
نگاهم کرد و گفت :اگر خدا بخواد اره..دنبالم بیا..

وارد روستا شدیم..از بدو ورود هر کی از کنارمون رد می شد به سرگرد سلام می کرد وحالشو می پرسید..سرگرد هم با روی باز در حالی که لبخند به لب داشت جوابشونو می داد..
ولی همه یه جوری نگاهم می کردن..توی نگاهشون تعجب زیادی موج می زد..لابد پیش خودشون میگن این دختر کیه همراه سرگرد اومده تو روستا؟..
--باید بریم خونه ی کدخدا..اسمش کدخدا رحیمه..مرد مومن و با خداییه..خونگرم و مهمان نواز..
با دقت به حرفاش گوش می کردم..خیلی دوست داشتم بدونم از کجا این روستا رو می شناسه؟..
اصلا چطوری گذرش به اینجا افتاده؟..
انگار اهلی روستا هم خیلی خوب می شناسنش..



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار