رمان عشق و احساس من


با لحن جدی گفت :سلام اقابزرگ..خ..
--اقا بزرگ و زهر مار..جواب منو بده..چرا به تلفن های من جواب نمیدی؟..چرا نمیای شمال؟..
-چون من الان تو ماموریت هستم و نمی تونم برگردم..به مامان هم گفتم تا پایان ماموریتم شمال بیا نیستم..
--تو خیلی بیخود می کنی..رو حرف من حرف می زنی؟..فرداشب بهنوش و خانواده ش رو دعوت کردم شام اینجان..قراره صحبتامونو بکنیم و همون فرداشب نامزد کنید..شنیدی چی گفتم؟..
از زور خشم می لرزید..هیچ وقت حاضر به شنیدن حرف زور نبود..
-اقابزرگ احترامتون واجبه و من هم هیچ وقت رو حرفتون حرف نزدم..ولی همینجا میگم که من از بهنوش خوشم نمیاد و باهاش هم ازدواج نمی کنم..این حرف اخرمه..والسلام..
داد زد :ساکت شو..حالا دیگه تو روی من وایمیستی؟..اگر تا فرداشب اومدی که هیچ..وگرنه خواب اون باغ رو ببینی..
تماس قطع شد..با حرص گوشیش را پرت کرد روی میز و روی صندلیش نشست..سرش را در دست گرفت و فشرد..
از این همه زورگویی بیزار بود..از اینکه همه باید به دستور اقابزرگ عمل می کردند..همیشه حرف حرفه او بود و هیچ کس جرات مخالفت نداشت..از همه ی اینها متنفر بود..
در اتاق باز شد..نوید اومد داخل..اریا سرش را بلند کرد..ولی دوباره سرش را در دستانش پنهان کرد..نوید روی صندلی نشست..حالش را درک می کرد..
--دوباره باهاش بحثت شد؟..
نگاهش کرد..صدایش گرفته بود..
-تو که می دونی چرا می پرسی؟..پدرمو در اورده..هی من میگم نمی خوام میگه باید بیای بگیریش..یکی نیست بگه شوهر قحطه واسه ی این دختره؟..هیچ جوری هم کنار نمی کشه ..
--لابد قحطه دیگه..حالا می خوای چکار کنی؟..
-چه می دونم..میگه فرداشب اونجا مهمونیه..تهدیدم کرد برم ..
--میخوای بری؟..
-رفتن رو که باید برم..ویلای کیارش رو یادت رفته؟..فردا صبح اول وقت میرم دنبال حکم تفتیشش..مجبورم برگردم شمال ولی فقط 2 روز..بعد از عملیات بر می گردم تهران..
--اگر نتونستی چی؟..
با تعجب نگاهش کرد :یعنی چی؟..
--خب شاید رفتی و اقابزرگ دستتو گذاشت تو حنا و شدی شاه دوماد..اونوقت می خوای چکار کنی؟..
-همچین اتفاقی هیچ وقت نمی افته..
--اومدیمو افتاد..
-گفتم نه..دیگه هم هیچی نگو..
لحنش انقدر محکم و جدی بود که نوید ترجیح داد سکوت کند..اریا به فکر فرو رفت..ذهنش بدجور درگیر این ماجرا شده بود..از این طرف مشکل خودش با اقابزرگ..و از طرفی هم بهار سالاری و کیارش..
*******
نگاهی به پلاستیک داروهایش انداخت..چندتا از قرص هایش تمام شده بود..
با شنیدن صدای درچادرش را روی سر انداخت و به طرف در حیاط رفت..
-کیه؟..
-باز کنید..
در را باز کرد..با دیدن سرگرد رادمنش لبخند کمرنگی زد ..
اریا با لبخند سلام کرد..او هم جوابش را داد..در را باز گذاشت..اریا وارد حیاط شد.
برای اینکه بین همسایه ها جلب توجه نکند..لباس شخصی به تن داشت...
مریم که مادر بهار بود به او خوش امد گفت و او را راهنمایی کرد..اریا نگاهی به اطرافش انداخت..
روی همان تختی که توی حیاط بود نشست..
--اوا اینجا که بده جناب سرگرد..بفرمایید تو..
-نه همین جا خوبه..مزاحمتون نمیشم..فقط چند دقیقه وقتتون رو می گیرم..
--اختیار دارید..پس صبر کنید یه چایی چیزی بیارم گلوتونو تازه کنید..الان میام خدمتتون..
رفت داخل..اریا نیم نگاهی به اطرافش انداخت..نگاهش روی پاکت داروها ثابت ماند..ان را برداشت..داروها را بیرون اورد..به تک تکشان نگاه کرد..2 تا از قوطی های قرص خالی شده بود..
اسامیه همه ی انها را درگوشیش ذخیره کرد..پاکت را به حالت اولیه برگرداند..
مریم خانم با سینی چای از در بیرون امد..سینی را روی تخت گذاشت خودش هم همان جا روی تخت نشست..
اریا با لبخند گفت :حیاط با صفایی دارید مادرجان..
مریم خانم نگاهی به باغچه ی کوچکشان انداخت و گفت :همه ی باصفاییش به خاطر بهاره..عاشق این باغچه ست..خیلی بهش میرسه..این چند روز که نیست انگار این درختا و گلا هم شادابیشونو از دست دادن..با وجود بهارهمیشه با طراوت بودن..
اریا در حالی که نگاهش را به باغچه ی کوچک وسرسبز انها دوخته بود در دل گفت :با این اوصاف اسمش هم خیلی بهش میاد..بهار..

به او نگاه کرد..نگاهه پر از غمش به درخت ها و گل ها بود..قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید..با گوشه ی چادرش پاک کرد..
--بفرمایید توروخدا..قابل تعارف نیست..
-ممنونم..میشه یه سوال ازتون بپرسم؟..
--البته..بفرمایید..
-می خواستم از پدر بهار سالاری..سامان سالاری برام بگید..اینکه کی بوده و شغلش چی بوده..
مریم خانم با تعجب نگاهش کرد..اما اریا جدی بود..مصمم بود بداند سامان سالاری کیست؟..
نگاهش را که دید صورتش را برگرداند وگفت :برای چی می خواین بدونید؟..مگه دونستنش می تونه به بهار کمک کنه؟..
-نه..فقط یه سوال شخصی بود..کنجکاو بودم بدونم..اگر ناراحتتون کردم معذرت می خوام..
--نه پسرم ناراحت نشدم..خب..پدر بهار شغلش ازاد بود..مغازه داشت..مستاجر بودیم..مرد خوبی بود..خوب که نه..فوق العاده بود..با علاقه ازدواج کردیم..بهار خیلی کوچیک بود که تو یه تصادف سامان مرد و من رو با یه بچه ی کوچیک و یه عالمه بدبختی تنها گذاشت..مجبور شدم مغازه رو بفروشم و این خونه رو بخرم..هیچ درامدی نداشتیم..خونه ی این و اون کار می کردم..الان هم با خیاطی و بافتنی خرجمونو در میارم..ولی خب..چه میشه کرد..
-خانواده ی خودتون چی؟..هیچ فامیل و اشنایی نداشتید؟..شوهرتون چی؟..
--خانواده هامون؟..نه پسرم ما هر دو تنها بودیم..تنها تر از ما توی دنیا پیدا نمی شد..فقط ما بودیم و خدای بالا سرمون..تنها و بی کس..
قطره اشکی از گوشه ی چشمش روی گونه ش چکید..با نوک انگشتانش پاک کرد..
-اگر ناراحتتون کردم معذرت می خوام..ولی من باید یه چیزایی رو برای شما بگم..
--چه چیزایی؟..
اریا یک پاکت از توی جیبش بیرون اورد و به طرف او گرفت..
با تعجب به پاکت نگاه کرد..ان را گرفت..درش را باز کرد..
بهت زده به ان خیره شد..
*******
اریا ماشینش را سر کوچه نگه داشت..نگاهی به اطرافش انداخت..یک پسر تقریبا 12 13 ساله از کنار دیوار رد می شد..
اریا صدایش زد..
-اقا پسر..
پسر برگشت و نگاهش کرد..
--بله..
-چند لحظه بیا..
جلو رفت و روبه رویش ایستاد..
اریا بسته ای را به طرفش گرفت وگفت :مال این کوچه ای؟..
--بله..
-خانم سالاری رو می شناسی؟..
پسر با شک نگاهش کرد وگفت :بله می شناسم..شما کیشون میشی؟..
-یکی از اشناهاشونم..این بسته رو ببر بده بهشون..
بسته را گرفت..
--باشه..بگم کی داده؟..
-هیچی نمی خواد بگی..فقط اینو بده بهشون..
-باشه..چشم..
-ممنونم..
به طرف خانه ی انها رفت..اریا سریع سوار ماشینش شد و دور زد .. از انجا درو شد..
زنگ در را زد..
- کیه؟..
--مریم خانم..منم محمد..
در را باز کرد..
--سلام..
-سلام پسرم..خوبی؟..مادرت خوبه؟..
--سلامت باشین..مریم خانم یه اقایی این بسته رو داد که بدمش به شما..
با تعجب به بسته نگاه کرد..
ان را گرفت وگفت :به من؟..کی بود؟..
--خودشو معرفی نکرد..فقط گفت بدمش به شما..
-باشه پسرم..دستت درد نکنه..
--خواهش می کنم..خداحافظ..
-به مادرت سلام برسون..خدا نگهدارت..
در را بست..نگاهی به بسته انداخت..روی تخت نشست و ان را باز کرد..
بهت زده به داخلش نگاه کرد..10 تا قوطی قرص..هر کدام از داروهایی که مصرف می کرد داخلش بود..حتی انهایی که به تازگی تمام کرده بود..
یکی از انها را در دست گرفت و نگاه کرد..هنوز متعجب بود..
زیر لب زمزمه کرد:یعنی کاره کیه؟..محمد گفت یه مرد بوده..کی می تونه باشه؟..کسی نمی دونه من چه داروهایی استفاده می کنم..ولی..
چند صحنه مانند فیلم از جلوی دیدگانش گذشت..
داشت چای می اورد از پشت پنجره ی اشپزخانه نگاهش به اریا افتاده بود که پاکت داروهایش را برداشته بود و نگاه می کرد..بعد هم با گوشیش ور رفته بود..
هیچ کس جز خودش و بهار از نوع داروهایش خبر نداشت..احتمال داد کار سرگرد باشد..ان هم یک احتمال بود..
-ولی اخه چرا باید اینکارو بکنه؟..ما که دینی به گردنش نداریم..
نگاهی دیگر به بسته ی داروها انداخت..یک پاکت سفید زیر انها بود..ان را برداشت..لحظه به لحظه بیشتر تعجب می کرد..
پشت پاک را خواند..
مات و مبهوت سرجایش خشک شد..
باورش نمی شد..
*******
- به زور سرهنگ رو راضی کردم..گفت همین که عملیات تموم شد باید برگردم..
-- فقط خدا کنه بتونی از دست اقابزرگ خلاص بشی..من که بعید می دونم..
-میشه ساکت شی؟..اگر برنگردم تهران اسمم اریا نیست..
-پس چیه؟..
اریا نگاه تندی به او انداخت..نوید با لبخند ابرویش را بالا انداخت و سکوت کرد..
توی مسیر تا شمال هزار جور نقشه کشیدند تا به کمک ان بتوانند با اقابزرگ مقابله کنند..ولی هر بار به در بسته می خوردند..
اقابزرگ نقطه ضعفی نداشت..یا اگر هم داشت انها از ان بی اطلاع بودند..
--کی عملیات شروع میشه؟..
-فردا..امروز برم ستاد گزارش کنم..طول می کشه..
--امیدوارم به نتیجه ای هم برسیم..
-منم امیدوارم..
-چرا متوجه نیستید من چی میگم؟..
--کاملا هم متوجه حرفات هستم.. دست از لجبازی با من بردار اریا..
پوزخند زد وگفت :د اخه مگه من با شما لجبازی می کنم؟..مگه بچه م؟..اقا بزرگ من یه مردم..می تونم برای خودم تصمیم بگیرم..اصلا از کارای شما سر در نمیارم..
عصایش را با عصبانیت به زمین کوبید و گفت :سر در میاری خوبم سر در میاری..فقط خودتو زدی به نفهمی..هه..مگه من میگم نامردی؟..همه توی فامیل می دونند اسم تو روی بهنوشه..ما ابرو داریم..چرا میخوای با ابروی چندین وچند ساله ی من بازی کنی؟..امشب اونا میان تو هم با بهنوش نامزد می کنی..داییت بس نبود که حالا تو داری پا جا پای اون میذاری؟..کاری نکن با تو هم همون کاری رو بکنم که با داییت کردم..
اریا با حرص از روی صندلی بلند شد..همه ناظر جر و بحث اریا و اقابزرگ بودند ولی کسی جرات نداشت حرفی بزند..
در این خانواده تنها اریا بود که جرات داشت و روی حرف اقابزرگ حرف می زد..هیچ وقت کوتاه نمی امد..
اریا در حالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده بود گفت :اسم دایی منو به زبونتون نیارید..اون مرد با اینکه مرده ولی حرمت داره..من به وجودش می بالم..از اینکه بخوام مثل اون بشم به خودم هم افتخارمی کنم ..درضمن من امشب خونه نیستم..اگر هم اونا بیان برام مهم نیست..
این جملاته اریا اقابزرگ را بیش از پیش عصبانی می کرد..باورش نمی شد اریا این چنین درمورد داییش صحبت کند..همیشه نسبت به او بی تفاوت بود..ولی حالا ..از او حمایت می کرد..
--تو چی گفتی؟..ازش حمایت هم می کنی؟..بله دیگه..اینجاست که میگن بچه ی حلال زاده به داییش میره..ولی اگر عاقل باشی نمیذاری به سرنوشت داییت دچار بشی..برای من ابرو مهمتر از هر چیزه..
در چشمان اقا بزرگ خیره شد..با لحن جدی گفت :ولی من عاقل هستم..برای همین هم راهی که اون رفت رو میرم..ولی اینبار من مثل دایی شکست نمی خورم..نمیذارم شما با زورگویی و خودخواهیت زندگیمو نابود کنید..

با قدم های بلند از سالن خارج شد..سوار ماشینش شد و حرکت کرد..با سرعت زیادی می راند..به خودش امد ..کنار ساحل توقف کرد..از ماشینش پیاده شد..به طرف دریا دوید..روی شن ها زانو زد..دستانش را از شن و ماسه پر کرد و در هوا پخش کرد..کمی از شن ها ی نرم ساحل روی موهای مشکیش نشست..
کلافه بود..عصبانی بود..از این همه زورگویی بیزار بود..خسته شده بود..تا کی می خواست احترام ها را زیر پای بگذارد؟..هیچ دوست نداشت اینطور شود ولی مجبور بود..برای رسیدن به هدفش باید این کار را می کرد..
بهنوش دختری سبک و جلف بود..هر وقت مهمانی می دادند او تنها دختر مجلس بود که با لباس باز و زننده ای ظاهر می شد..با اریا صمیمی رفتار می کرد..ولی اریا از او و خصوصیات اخلاقیش به هیچ عنوان خوشش نمی امد..خودش هم نمی دانست اقابزرگ در این دختر چه دیده که اینطور سنگ او را به سینه می زند..
ولی اریا مرد قانون بود..مرد روزهای سخت..به واسطه ی شغلش این چنین بود..سخت و جدی..همراه با اراده ای قوی..
هیچ کس در خانواده به جز اقابزرگ حق این را نداشت که چیزی را به او تحمیل کند..ولی اقابزرگ با این درخواسته نابه جایش زندگی ارام اریا را مختل کرده بود..
ذهنش اشفته بود..از طرفی هم فکر انتقام از کیارش ارامش نمی گذاشت..هنوز انتقام دوستانش را نگرفته بود..برای کیارش و دارو دسته ش برنامه ها داشت..نباید بی گدار به اب می زد..
نگاهش را به دریا دوخت..
کم کم افتاب داشت غروب می کرد..
صحنه ی زیبایی بود..
*******
-همگی مستقر شدند؟..
--بله قربان..
-خوبه..اماده باشید..با دستورمن شروع می کنیم..
--اطاعت جناب سرگرد..

نوید کنارش ایستاده بود..
--حالا چکار کنیم؟..
اریا نگاهش کرد..با اخم گفت :تو هر دفعه تو هر عملیاتی باید اینو از من بپرسی؟..
--خب مگه چیه؟..سوال کردم دیگه..
-جوابتو دادم..با دستور شماره ی1 بچه ها دور تا دور ویلا رو محاصره می کنند..تک تیر اندازا اماده میشن..با دستور شماره ی 2من و تو که لباس شخصی تنمونه میریم جلوی در و زنگ می زنیم..هر کس درو باز کرد..بی معطلی وارد خونه میشیم..چند نفر وارد حیاط میشن..بقیه هم از پشت باغ وارد میشن..هیچ کجا از ویلا نباید از دیدمون مخفی بمونه..همه جا رو باید بگردیم..حالا فهمیدی یا بازم توضیح بدم؟..
--نه دیگه گرفتم چی شد..حالا کی دستور میدی؟..
اریا با حرص نگاهش کرد..نوید خندید ..
--خب دیشب از زیر مهمونی در رفتیا..نبودی قیافه ی بهنوش رو ببینی..همه ش در حال حرص خوردن بود..
اریا سکوت کرد..نمی خواست توی ماموریتش ذهنش را با مسائل شخصی درگیر کند....
بی سیم را برداشت..
-- از حمزه ی 2 به تمامی واحد ها..دستور شماره ی 1 رو اجرا کنید..
همه ی نیروها اطاعت کردند.. دور تا دور ویلا را محاصره کردند..تک تیرانداز ها اماده شدند..
--دستور شماره ی 2 رو اجرا می کنیم..
رو به نوید گفت :بپر پایین..
--اطاعت قربان..

هر دو پیاده شدند..به طرف در ویلا رفتند..اریا زنگ در را فشرد..کناری ایستاد..نوید سمت چپ..اریا سمت راست ایستاده بود..
هر دو اسلحه شان را در اوردند..به محض اینکه در باز شد..نوید نشانه گرفت و اریا وارد شد..ان مرد که حدودا 30 و چند ساله بود..متعجب چشم به انها دوخت..
اریا او را گرفت و با بی سیم دستور حمله داد..همه ی نیروه ها وارد باغ شدند و همه جا را محاصره کردند..عده ای هم وارد ساختمان شدند..
ان مرد رنگش حسابی پریده بود و با چشمان گرد شده به انها نگاه می کرد..
اریا با صدای بلندی گفت :رییست کجاست؟..
--م..من نمی دونم از چی دارید حرف می زنید..
-که نمی دونی اره؟..بسیار خب..
-ستوان یاسری..ستوان کیانی..
-- بله قربان..
--بله قربان..
- نگهش دارید..
--اطاعت ..
هر کدام یکی ازدستانش را گرفتند..اریا شروع به بازرسی بدنی کرد..یک بسته ی کوچک از جیب شلوارش..و یک بسته ی دیگر هم از داخل جورابش پیدا کرد..
پوزخند زد و انها را کف دستش نگه داشت..رو به ان مرد که از ترس به خود می لرزید داد زد :پس اینا چیه؟..
با التماس گفت :به خدا من بی تقصیرم..اینا ..
داد زد:ساکت شو..ببریدش..
--اطاعت ..
او را از در بیرون بردند ..
از داخل ویلا صدای جیغ و داد می امد..اریا به نوید اشاره کرد..او هم به طرف ساختمان رفت..
خودش به همراه چند نفر به طرف قسمت انتهایی باغ رفت..درست همانجایی که بهار گفته بود..

نوید وارد ویلا شد..3 تا زن و 10 تا مرد کف ویلا نشسته بودند و دستهایشان روی سرشان بود..
سروان کورشی با اسلحه بالای سرشان ایستاده بود..
با دیدن نوید گفت :یه بسته ی بزرگ مواد و 10 تا شیشه مشروب پیدا کردیم.. تو حالت زننده ای بودند که سر رسیدیم..
-بسیار خب..همه رو ببرین تو ماشین..
--اطاعت..
به دستانشان دستبند زدند و انها را از ویلا خارج کردند..

-کیارش تو ویلا نبود؟..
--نه قربان..کل ویلا رو کشتیم..کس دیگه ای اینجا نیست..
سرش را تکان داد..چند نفر داخل ماندند و بقیه از در خارج شدند..
اریا در اتاقک را باز کرد..با تعجب به اطرافش نگاه کرد..اتاق خالیه خالی بود..هیچ کارتنی انجا نبود..
--قربان اینجا که خالیه..
-احتمالا اونا رو به جای دیگه انتقال دادند..
-- چه دستور می فرمایید؟..
-همه جارو گشتید؟..
خواست جواب بدهد که نوید وارد اتاقک شد..
رو به اریا گفت :جناب سرگرد چند لحظه بیاید..
اریا و بقیه از اتاق خارج شدند..نوید رفت پشت ویلا..انها هم دنبالش رفتند..ایستاد..هیچ چیز انجا نبود..
اریا نگاهش کرد وگفت :خب..اینجا که چیزی نیست؟..
نوید لبخند زد و با پایش علف های روی زمین را کنار زد..یک در اهنی روی زمین بود..
اریا با تعجب به ان در نگاه کرد..روی زمین نشست..به در قفل زده بودند..همگی کنار ایستادند..از جایش بلند شد..نشانه گرفت..با یک شلیک قفل در شکست..
نوید و اریا هر دو دستگیره ی ان را گرفتند و کشیدند..در باز شد..داخلش تاریک بود..
-چراغ قوه..
سروان کورشی چراغ قوه را به طرفش گرفت..نور چراغ را به داخل زیر زمین انداخت..از همانجا هم کارتن ها مشخص بودند..با لبخند نگاهشان کرد..
-اینجا جاسازشون کردند..چند نفر از افراد رو بیارید تا اینا رو بیارن بیرون..
-اطاعت قربان..
زیر زمین به کمک افراد پلیس پاکسازی شد..همه ی کارتون ها را خارج کردند..
نوید نگاهش کرد وگفت :من شمردم 50 تا کارتون بود..
در یکی از انها را باز کرد..در چند لایه بسته بندی شده بودند..پلاستیک روکش ان را پاره کرد..مقداری از ان را بیرون اورد..
نوید : هروئین؟..
اریا سرش را تکان داد :اره..
هر دو نگاهی به کارتن های مواد انداختند..
*******
برگشتند ستاد..عملیاتشان با موفقیت انجام شده بود..بعد از جلسه ای که با سرهنگ داشتند هر دو به دفتر اریا برگشتند..
اریا :برای دستگیریه کیارش هیچ کاری نمی کنیم..
نوید با تعجب نگاهش کرد :چرا؟..مگه همینو نمی خواستی؟..الان که برای دستگیریش مدرک هم داریم..
-می دونم..ولی موقعیت تغییر کرده..ما اگر اونو بگیریم چیزی به دست نمیاریم..فقط اونو می گیریم و پدرش رو..ولی اگر وارد تشکیلاتشون بشیم..می تونیم کل این باند رو دستگیر کنیم..
--که لابد این وسط هم از بهار سالاری می خوای کمک بگیری اره؟..
- مگه به غیر از اون شخص دیگه ای رو سراغ داری؟..اون با کیارش اشناست..تنها کسیه که برای انتقام گرفتن از کیارش هدف داره..بهار سالاری از جانب اون ضربه دیده برای همین بهتر می تونه با ما همکاری کنه..
--از جانب اون مطمئنی؟..می دونی خلافشو عمل نمی کنه و نمیره تو دارو دسته ی کیارش..
-صد درصد مطمئنم..اون هیچ وقت اینکارو نمی کنه..
--با اینایی که دستگیر کردیم می خوای چکار کنی؟..
-از تک تکشون بازجویی می کنم..از سرهنگ 2 روز دیگه وقت گرفتم اینجا باشم..
-می دونی 3 روز دیگه بهار سالاری حکمش صادر میشه؟..
اریا نگاهش کرد..ارام سرش را تکان داد وگفت :اره..می دونم..
--پس اگر می خوای کاری بکنی باید تا قبل از دادگاهی شدنش باشه..وگرنه دستمون به جایی بند نیست..
-درسته..
*******
از تک تکشان بازجویی کرد..حتی بهشان گفت که حکمشان می تواند اعدام باشد..ولی هیچ کدام حرفی از اینکه بهار بی گناه است نزدند..
یکی از انها حرفهایش با هم نمی خواند..چند جا اریا ماهرانه او را در تنگنا گذاشت وهر بار هم شکش نسبت به او بیشتر شد..
ولی ان زن هیچ حرفی درمورد بی گناهی بهار نزد..

--الو..
-سلام جناب سرهنگ..سرگرد رادمنش هستم..
--سلام جناب سرگرد..همه چیز رو به راهه؟..
-بله قربان..
--عالیه..کاری از دست من بر میاد؟..
-یه سوال داشتم..
--بپرسید..
-بعد از بازجویی که من از بهار سالاری کردم .. اون به شما چیز دیگه ای نگفت..
--سروان کامیاب دوباره ازش بازجویی کرد..همونایی که شما برای ما گفتی و صدای ضبط شده ش رو در اختیارمون گذاشتی..چیز دیگه ای نگفت..
اریا نفسش را بیرون داد ..کلافه دستی بین موهایش کشید..
-اون قسمت اخر از حرفاش..که گفت از ماشین کیارش پیاده شده و سوار تاکسی شده رو یادتونه؟..
--اره یادمه..چطور؟..
-تو بازجویی هایی که شما ازش کردید چیزی در اون مورد ..اتفاقات تو تاکسی نگفت؟..
--چند لحظه صبر کنید..

سکوت و اضطراب..کلافه ترش کرده بود..
--الو..
-بله قربان..
--اون تو اعترافات امروزش یه چند تا چیزو هم اضافه کرده..
-مربوط به اون تاکسی میشه؟..
-بله درسته..
با هیجان گفت :خب چی گفته؟..
--گفته که بین راه یه زن و مرد سوار ماشین شدن..اون زن کنارش نشسته و اون مرد هم جلو بوده..
-نگفت اون زن جوون بوده یا مسن؟..
--اینطور که تو اظهاراتش گفته مثل اینکه بهش می خورده 35 36 ساله باشه..

با هیجان دستش را در هوا تکان داد و از جایش بلند شد..لبخند پررنگی روی لبانش بود..
--الو..جناب سرگرد..
-بله قربان..جناب سرهنگ من همین الان راه میافتم..باید بیام اونجا..یه کار خیلی مهمی دارم..
--بسیار خب..منتظرتون هستم..
-ممنونم..خداحافظ..
-خدانگهدار..
با خوشحالی گوشی را گذاشت..به میزش تکیه داد..مطمئن بود او خودش است..
*******
-پسرم هنوز نیومده میخوای بری؟..
-مادر جان فردا باز بر می گردم..هنوز اینجا کار دارم..
--اقابزرگ رو می خوای چکار کنی؟..بفهمه قشقرق به پا می کنه..
لحنش جدی شد :مهم نیست..
از در بیرون رفت..
--مواظب خودت باش..زود برگرد..
پیشانی مادرش را بوسید و گفت :باشه چشم..شما هم مراقب خودتون باشید..خداحافظ..
--خدا نگهدار پسرم..
سوار ماشینش شد..برای مادرش دست تکان داد و حرکت کرد..
*******
دوباره صدام کردن..رفتم بیرون..همون مامور زن به دستام دستبند زد..
سرمو بلند کردم..جناب سرگرد رو به روم ایستاده بود..
با لبخند نگاهم کرد و گفت :خوبی؟..
چشمام از زور تعجب گرد شد...از کی تا حالا پلیسا حال متهماشون رو می پرسن؟..
زمزمه کردم :ممنون..
رفتیم اتاق بازجویی..روبه روی هم نشستیم..یه پرونده تو دستاش بود..گذاشت رو میز وبازش کرد..
نگاهم کرد وگفت :تو گفتی که اون روز توی تاکسی یه زن کنارت نشسته بود درسته؟..
-بله..درسته..
--اگر ببینیش می شناسیش؟..
کمی فکر کردم..اره می تونستم تشخیصش بدم..
-بله می شناسمش..
لبخند زد و سرشو تکون داد..
یه عکس گرفت جلوم و گفت :خب به این عکس نگاه کن..
نگاه کردم..یه زن بود..یه زن تقریبا 35 36 ساله..چقدر اشنا بود..من اینو کجا دیدم؟..
--می شناسیش؟..
نگاهمو از روی عکس گرفتم و به سرگرد نگاه کردم..
-اشناست..ولی..
--خوب نگاه کن..این زن همونی که توی تاکسی کنارت نشسته بود نیست؟..
دوباره به عکس خیره شدم..اینبار دقیق تر نگاه کردم..اروم چشمامو بستم..سعی کردم اون صحنه رو به یاد بیارم..به اون زن نگاه کردم ولی اون با اخم روشو برگردوند و توجهی بهم نکرد..صورت معمولی داشت..یه دفعه چشمامو باز کردم..اره خودش بود..شک نداشتم..
تند تند گفتم :اره اره..خود خودشه..همین زن بود..
-تو مطمئنی؟..
-بله..خودش بود..شک ندارم که همین زن بود..
عکس رو گذاشت تو پرونده و گفت :این عالیه..می خواستم عکس رو ایمیل کنم ستاد تا اونا نشونت بدن و نتیجه رو برام بفرستن..ولی بازم شخصا اومدم..اینجوری خیالم راحت تر می شد..
-دستگیرش کردید؟..
سرشو تکون داد و نگاهم کرد :اره..ولی هنوز هیچ اعترافی نکرده..
سرمو انداختم پایین..سنگینی نگاهشو حس می کردم..بعد از چند لحظه نگاهش کردم..زل زده بود به من..نگاهمو که دید سرشو برگردوند..
با صدای ارومی گفتم :جناب سرگرد..از مادرم خبر دارید؟..
چند لحظه سکوت کرد وگفت :اره..
با لبخند گفتم :واقعا؟..حالش چطوره؟..
--خوبه..قبل از ماموریت دیدمش..
از روی صندلی بلند شد..پرونده رو بست..
داشت از در می رفت بیرون که گفتم :ممنون..
سرجاش ایستاد..اروم برگشت و نگاهم کرد..صدای گیرا و جذابی داشت..
--برای چی؟..
با صدای ارومی گفتم :از اینکه دارید بهم کمک می کنید..ممنونم..امیدوارم یه روز بتونم جبران کنم..
چند لحظه سکوت کرد..هنوز داشت نگام می کرد :نیازی به جبران نیست..من برای این کارم دلیل دارم..
با تعجب نگاهش کردم..
-چه دلیلی؟..
خیره شد به من..
--بعدا خودت می فهمی..به موقعش..
بعد هم درو بازکرد و رفت بیرون..
متعجب به در بسته نگاه کردم...
منظورش چی بود؟..
*******
محکم زد رو میز وبا خشم گفت :اعتراف کن..من همه چیزو می دونم..می دونم تو اون مواد رو تو کیف بهار سالاری گذاشتی..با کیارش صداقت همکاری کردی..زود باش اعتراف کن..
زن فقط گریه می کرد..سکوت کرده بود..
اریا با عصبانیت به او زل زده بود..زن قفل دهانش باز شد و سکوتش شکسته شد..
با گریه گفت :نمی تونم چیزی بگم..کیارش بچه مو می کشه..نمی تونم..نمی تونم..
هق هق می کرد و سرش را تکان می داد..اریا همچنان اخم به چهره داشت..
-پس تهدیدت کرده اره؟..تو اگر با ما همکاری کنی مطمئن باش به نفعته..همینجوریش هم ممکنه اعدامت کنن..200 گرم مواد همراهت بوده..کم چیزی نیست..اونجوری زودتر بچه ت رو از دست میدی..
--ولی کیارش منو تهدید کرده که اگر چیزی رو لو بدم..بچه م رو سر به نیست می کنه..اون خیلی نامرده..به هیچ کس رحم نمی کنه..
روبه رویش نشست..سعی کرد لحنش ارام باشد..
-تو اعتراف بکن..بی گناهی بهار سالاری ثابت بشه..من خودم شخصا بهت قول میدم بچه ت رو ببرم یه جایی که دست کیارش بهش نرسه..
سرش را بلند کرد..نگاهش پر از درد بود..
-اخه چطوری؟..
-تو به اونش کاری نداشته باش..فقط اعتراف کن..
--ولی من از کجا مطمئن باشم شما بچه مو نجات میدی؟..سوگله من فقط 5 سالشه..
-من بهت قول میدم..به شرافتم قسم می خورم..
نگاه اریا جدی بود..لحنش محکم بود..
زن با تردید لب باز کرد وگفت :خب..اره..اون کار من بود..من مواد رو تو کیفش گذاشتم..کیارش به برادرم زنگ زد..گفت کارشو تموم کنیم..از قبل نقشه ش رو ریخته بود..ما هم سوار همون تاکسی که بهار توش نشسته بود شدیم..وقتی که پول کرایه ش رو داد کیفش هنوز بغلش بود..درش باز بود..اصلا انگار توی این عالم نبود..سرشو به شیشه پنجره تکیه داد.. توی خودش بود..منم از فرصت استفاده کردم و خیلی اروم مواد رو انداختم تو کیفش..همه ش همین بود..
اشک هایش را پاک کرد..اریا ضبط را خاموش کرد..با لبخند از جایش بلند شد..
زن سریع گفت :شما به من قول دادی..زیرش که نمی زنید؟..
اریا نگاهش کرد..
-برای چی زیرش بزنم ؟..مطمئن باش بچه ت هیچ اسیبی نمی بینه..بهت قول دادم..سر قولم هم هستم..
زن لبخند زد وگفت :ممنونم..فقط یه خواهشی ازتون داشتم..
-چی؟..
--من یه دختر عمه دارم ..تنها فامیلیه که برام مونده..تو یه روستای دور افتاده زندگی می کنه..وضعشون خیلی بد نیست ..بچه دار نمیشه..زن مهربونیه..مطمئنم می تونه از سوگل من مراقبت کنه..ببریدش اونجا..ادرسشو بهتون میدم..اگر اونجا باشه دست کیارش بهش نمیرسه خیال من هم راحت تره..
اریا سرش را تکان داد وگفت :بسیار خب..ادرس رو بنویس..


اریا سوگل را به دخترعمه ی ان زن تحویل داد..سوگل یک دختر بچه ی ناز وخوشگل با موهای قهوه ای روشن وفرفری بود..چشمانی عسلی و زیبایی داشت..
اریا تا خود روستا با او حرف زد و لبخند لحظه ای از روی لبان سوگل محو نمی شد..برایش عروسک و خوراکی خرید و به او گفت که مادرش به سفر رفته و تا مدتی که برگردد او باید پیش دختر عمه ی مادرش بماند..
دنیای کودکان ساده و پاک بود..سوگل با همان دنیای بچگیش این را درک کرد و قبول کرد که مادرش مسافرت است..ولی دل کوچکش از همین الان هوای مادرش را کرده بود..
اریا برای انکه او را از ان حالت در بیاورد مرتب با او حرف می زد و او را می خنداند..سوگل او را عمو صدا می زد..
اریا دلش برای ان دختر می سوخت..چرا باید زندگی این طفل معصوم این چنین ویران می شد..مگر او چه گناهی کرده بود؟..
او را به ان زن تحویل داد و وقتی مطمئن شد ان مکان و جای سوگل امن است به مقصد تهران حرکت کرد..
ولی هنوز هم به یاد ان دختر بچه بود..
در دل مرتب به کیارش ناسزا می گفت..
*******
توی خیابان بود..به ساعتش نگاه کرد..ترافیک نسبتا سنگینی بود..صدای زنگ موبایلش بلند شد..جواب داد..
صدای نوید توی گوشی پیچید..
-الو..
--الو اریا..کجایی؟..
-دارم میرم دادگاه..فعلا که تو ترافیک گیر کردم..
--اعترافات اون زن رو ضمیمه ی پرونده کردی؟..
-اره..دست قاضیه..امروز اگر خدا بخواد حکم ازادیش صادر میشه..
--خدا کنه..جونه من یه امروز یادت نره..
با تعجب گفت :چی رو؟..
--ای بابا ..می دونستم یادت میره..عسل رو میگم..
متعجب تر از قبل گفت :عسل کیه؟..
صدای خنده ی بلند نوید توی گوشی پیچید :خیلی باحالی..یعنی چی عسل کیه؟..دیوونه منظورم عسل خوراکی بود..واسه صبحونه..
اریا لبخند زد وگفت :خیلی خب..می گیرم..
--همین الان بگیر..
-نوید..دارم میرم دادگاه..بذار برگشتم می گیرم..
--نه باز یادت میره..همین الان بگیر باشه؟..
نفسش را فوت کرد و دستش را لب پنجره گذاشت:خیلی خب..می گیرم..
--ایول..می دونی که من صبحونه باید عسل بخورم..با پنیر حال نمی کنم..
-ای کوفت بخوری..حالا این چند روز که از ماموریتمون مونده رو هم طاقت میاوردی دیگه..
--جونه اریا نمیشه..ترک عادت موجب مرض است..
راه باز شد..سریع گفت :خیلی خب..کاری نداری؟..دیرم شده..
-نه دیگه برو به کارت برس..موفق باشی..
-ممنون..خداحافظ..
-خداحافظ..
گوشی را قطع کرد..برای اینکه سفارش نوید فراموشش نشود از اولین مغازه که سر راهش بود یک شیشه عسل خرید و به طرف دادگاه حرکت کرد..
دعا دعا می کرد امروز همه چیز به خیر بگذرد..
*******
امروز دیگه روز اخر بود..روز دادگاهی شدنم..روزی که سرنوشتم تعیین می شد..دیشب چشم رو هم نذاشتم..خیلی می ترسیدم..سرگرد چیزی به من نگفته بود..حتما اون زن اعتراف نکرده..برای ادم بدشانسی مثل من چی از این بدتر؟..
می دونستم من ادم خوش شانسی نیستم .. حتما اینم سرنوشتمه دیگه..باید قبولش کنم..

باز هم دادگاه..باز هم قاضی..باز هم ان نگاه های مزاحم..باز هم اشک ریختن من و شرمگین شدنم..
خدایا پس کی می خواد تموم بشه؟..چرا منو نمی بینی؟..اینبار من بودم و یه مامور زن و جناب سرگرد..
منشی اجازه ی ورود داد..روی صندلی نشستیم..مامور از کنارم جم نمی خورد..کی حال داره فرار کنه؟..تازه اهل فرار کردنم نبودم..چه کاریه؟..همین جوریش که بی گناه بودم..این اتهامو بهم زدن..اگر می خواستم فرار بکنم حتما می گفتن یه ریگی به کفشته که داری در میری..پس کلا بی خیال..
نمی دونم چرا مامان امروز نیومده بود؟..این جلسه ی اخر داداگاه بود و فکر می کردم میاد تا منو ببینه..نکنه چیزیش شده؟..
قاضی :بهار سالاری..فرزند سامان..شماره شناسنامه ی(...)..
نگام کرد..
-بله..
طبق اظهاراتی که شما داشتید و دستگیریه چند تن از مواد فروشان و اعترافات یکی از انها مبنی بر بی گناهیه شما..و با در دست داشتن مدارک کافی..دادگاه اعلام می کند که ..شما از این اتهام تبرئه شدید..حکم ازادی شما صادر شد..

به گوشام اطمینان نداشتم..خدایا یعنی حقیقت داره؟..من ازاد شدم؟..چی می شنوم؟..باور کردنی نیست..اخه چطور امکان داره؟..
قاضی گفت یکی از اون متهم ها اعتراف کرده..یعنی همون زنه ست؟..
بهت زده به سرگرد نگاه کردم..با لبخند از جاش بلند شد و به طرفم اومد..از رو صندلی بلند شدم..دستور داد دستبندمو باز کنند..مامور اطاعت کرد ودستبند رو باز کرد..
حلقه ی دستبند که از دور دستم برداشته بود..تازه فهمیدم و درک کردم که من ازاد شدم..من..بهار سالاری بالاخره ازاد شدم..خدایا شکرت..خدایا هزاران مرتبه شکرت..
بغض کرده بودم..از زور خوشحالی..دستام یخ کرده بود..همیشه اینجوری بودم..به خاطرهیجان فشارم می افتاد..الان هم درست توی همون موقعیت بودم..
داشتم می افتادم که نشستم رو صندلی..
صدای سرگرد رو شنیدم :حالت خوبه؟..
نگاهش کردم..زل زده بود به من..
اروم گفتم :خوبم..مرسی..
همون موقع گوشیش زنگ خورد..چرا خاموش نکرده؟..مگه نباید تو دادگاه گوشی همراه خاموش باشه؟..
بعد به خودم گفتم :خب دیوونه اون پلیسه..یه دفعه باهاش کار دارن باید در دسترس باشه..نمی دونم والا..بی خیال ازادی رو بچسب..وای..داشتم غش می کردم..یعنی باور کنم؟..
گوشیشو جواب داد..
--الو..سلام نوید ..چی شده؟..چی؟..کجا؟..کدوم بیمارستان؟..حالش چطوره؟..باشه باشه..خداحافظ..
نمی دونم چرا اسم بیمارستان که اومد نگران شدم..
پرسیدم :جناب سرگرد اتفاقی افتاده؟..
نیم نگاهی بهم انداخت وگفت :نه..بهتره بریم..
-کجا؟..
--بیمارستان..
با تعجب نگاهش کردم :بیمارستان؟..چرا اونجا؟..
چند لحظه سکوت کرد..
--مادرت..حالش خوب نبوده..بردنش بیمارستان..
همین که گفت مادرتو بردن بیمارستان چشمام سیاهی رفت..
مامور زنی که کنارم ایستاده بود بازومو گرفت..
صدای نگران سرگرد رو شنیدم : چت شد؟..حالت خوبه؟..
به زور چشمامو باز کردم..رمقی نداشتم..
زیر لب گفتم :خوبم..
ولی صدامو خودم هم نشنیدم..
سرگرد :بلند شو..باید ببرمت بیمارستان..هم حال خودت خوب نیست هم مادرت اونجاست..
به زور بلند شدم..اون مامور کمکم کرد..
تو ماشینش نشستم..
سرگرد رو به مامور گفت :برگرد ستاد..
-اطاعت قربان..

پشت فرمون نشست..سرمو به شیشه ی پنجره تکیه دادم..اشکام راه خودشونو خیلی خوب بلد بودن..قطره قطره روی صورتم سرازیر شدند..
ماشین رو به حرکت در اورد..سکوت کرده بود..منم تو حال خودم بودم..به مامانم فکر می کردم..خدایا چیزیش نشه..حالا که ازاد شدم مامانمو ازم نگیر..نجاتش بده..
توی اتوبان بودیم..اشکامو پاک کردم..یه دفعه یه صدای بلند..مثل شلیک گلوله باعث شد از جام بپرم..با ترس سر جام سیخ نشستم..
سرگرد داد زد :سرتو بدزد..زودباش..
گیج و منگ بودم..چی شده؟..همون کارو که گفت کردم..سرمو خم کردم..
یه شلیک دیگه باعث شد جیغ بکشم..
شیشه ی پشت ماشین خورد شد..جیغ بلندی کشیدم و سرمو بیشتر خم کردم..
داد زد :سرتو نیار بالا..محکم بشین..
به حرفش گوش کردم..از زور ترس داشتم می مردم..حالم که بد بود دیگه تا مرز سکته هم رفته بودم..
با سرعت زیادی می روند..اروم سرمو بلند کردم تا ببینم کجا میریم که یه تیر درست از بین من و سرگرد رد شد..یه جیغ بنفش کشیدم..سریع سرمو خوابوندم..
اون موقع که سرمو بلند کرده بودم دیدم که اطرافمون بیابون و دره ست..
خدایا اینجا کجاست؟..اینجا چه خبره؟..چه بلایی داره به سرمون میاد؟..
دوباره شلیک کردن ..با فریادی که سرگرد کشید برگشتم و نگاهش کردم..از شونه ش خون می اومد..با درد چشماشو بست ..
کنترل ماشین از دستش خارج شده بود..ماشین به طرف راست هدایت شد..وای خدا دره بود..
خواست فرمون رو بگیره ولی دیگه دیر شده بود..
با جیغ بلندی که من کشیدم همزمان ماشین پرت شد تو دره..



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار