رمان عشق و احساس من


سرهنگ نیکزاد با شنیدن تقه ای که به در اتاقش خورد سرش را بلند کرد و گفت :بفرمایید..آریا در اتاق را باز کرد و وارد شد..سلام نظامی داد :با من امری داشتید قربان؟..

سرهنگ فرمان ازاد داد و گفت :آریا می خوای فعالیتت رو روی این پرونده ای که در دست داری ادامه بدی؟..

-بله قربان..جدیدا به یه سری از سرنخ ها دست پیدا کردیم..که به کمکشون می تونیم مدرک معتبری به دست بیاریم..

--خوبه..از کیارش صداقت چه خبر؟..

-جناب سرهنگ ..ظاهرا با نامزد و مادر نامزدش اومده و تنها نیست..بازم درموردش تحقیق می کنم و نتیجه رو بهتون گزارش می کنم..

سرهنگ سرش را تکان داد و از جایش بلند شد و گفت :بسیار خب..دیروز که تو مراسم تدفینه سه تا از بچه های ستاد بودی درسته؟..

آریا با لحن گرفته ای گفت :بله قربان..بودم..خانواده هاشون خیلی بی قراری می کردن..

-درسته..خدا بهشون صبر بده..واقعا سخته..هر3 خیلی جوون بود..

آریا با لحن محکمی گفت :قربان مطمئن باشید قاتلینشون رو پیدا می کنم و به سزای عمل کثیفشون می رسونم..به همین راحتی ازاین موضوع نمی گذرم..

سرهنگ نیکزاد سرش را تکان داد و گفت :امیدوارم موفق بشی آریا..راه سختی رو در پیش داری..ولی از همت و پشتکاری که داری مطمئنم می تونی از پسش بر بیای..

-ممنونم قربان..
*******

بعد از شام همراه مامان رفتم بالا..کیارش هم هنوز نیومده بود..اصلا برام اهمیتی نداشت..

مامان حالش خوب نبود همین که قرصاشو خورد خوابید..

نشستم رو تخت و یه کتاب رمان گرفتم دستمو و شروع کردم به خوندن..

صدای ماشینشو از تو حیاط ویلا شنیدم..مثل اینکه اومد..توجهی نکردم و به کتاب خوندنم ادامه دادم..

رمان باحالی بود..راجع به یه دختره که عاشق پسر دوست باباش بوده ولی پسره نمی خواستش..تو عشق سرخورده میشه ولی اتفاقات زیادی توی رمان میافته که پسره هم عاشقش میشه..داستانش خیلی جالب بود..

وقتی به خودم اومدم دیدم 2 ساعته نشستم دارم رمان می خونم..از بس خوشگل بود همینطور محوش شده بودم..

گردنم خشک شده بود..یه کم با دستم ماساژش دادم..

از جام بلند شدم و رفتم کنارپنجره..همه ی چراغای حیاط روشن بود..خیلی خوشگل شده بود..دلم می خواست برم تو بالکن و یه کم از این هوای لطیف تنفس کنم..

لبخند کمرنگی زدم و اروم از اتاق رفتم بیرون..

از پله ها رفتم پایین..چراغای سالن خاموش بود ولی تلویزیون روشن بود..ظاهرا شبکه ی ماهواره بود..داشت یه فیلم سینمایی خارجی زبان اصلی رو نشون می داد..

خواستم به طرف دربرم که محکم خوردم به یکی..با ترس سرمو بلند کردم..

کیارش بود که با چشمای خمار شده داشت نگام می کرد..تو دستاش یه لیوانه شراب خوری و یه بطری سبز رنگ بود..لیوانو داد اون دستشو با لبخند بازومو گرفت..

سرشو اورد پایین وکنار گوشم گفت :سلام عزیزم..ای کاش یه چیز دیگه از خدا می خواستم..

دهنش بوی تند الکل می داد..وای خدا مست بود؟..کارم ساخته ست..باید یه جوری از دستش در برم..

هلم داد طرف سالن و گفت :بیا عزیزم..بشین با هم فیلم ببینیم..تنهایی حال نمیده..

با خشونت دستمو کشیدم : ولم کن..نمی خوام فیلم ببینم..

خواستم برگردم که سریع بطری و لیوانو گذاشت رو میزو از پشت بغلم کرد و سفت منو چسبید..

دورغ چراااااا داشتم قبض روح می شدم..چیزی نمونده بود سکته رو بزنم..ولی به روم نمی اوردم و سفت و سخت جلوش وایساده بودم..اون مست بود..همینجوریش هم نمی تونستم تحملش کنم..چه برسه به الان که مست و پاتیل هم بود..دیگه عمرا پیشش باشم..

تقلا کردم و خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون..

با خشم گفتم :بار اخرت باشه به من دست زدیا فهمیدی؟..من از این کارای تو هیچ خوشم نمیاد..

نگاهش پراز خشم شد زیر لب غرید:به چه جراتی با من اینطور حرف می زنی؟..همه از خداشونه من فقط یه کوچولو بهشون توجه کنم اونوقت توی بی لیاقت برای من ناز می کنی؟..

-خفه شو..لیاقت تورو هم همونا دارن..حالم ازت بهم می خوره..از ادمای هوس بازی مثل تو متنفرم..

به طرف پله ها دویدم که از پشت منو گرفت..کنترلمو از دست دادم و افتادم زمین..

جیغ خفیفی کشیدم..فاصله مون با مامان که طبقه ی بالا تو اتاق بود خیلی زیاد بود..می دونستم اون قرصای خواب اور هم تاثیر کرده و دیگه مامان به همین راحتی صدامونو نمی شنوه..

منو برگردوند و افتاد روم..محکم زدم تو صورتش..از صدای کشیده ای که خورد خودم هم ترسیدم..اوه اوه چه محکم زدما..

ولی مست بود و حالیش نبود..به جای اینکه عصبانی بشه زد زیر خنده..وا دیوونه ست..

-- عزیزم من عاشق این ضرب دستتم..کشیده هات هم برام شیرینه..درست مثل خودت..

با چشمای پر از شهوت نگام کرد..محیط سالن نیمه تاریک بود..فضای بدی بود..مطمئنا تحریکش می کرد..

می دونستم بهش محرم هستم و اینکه بخواد بهم دست بزنه..البته در حد همون دست زدن..مشکلی نداشت ولی من دوستش نداشتم..تجربه ای هم نداشتم..

همیشه دوست داشتم اولین تجربه م از روی عشق باشه نه اجبار..

دوست داشتم اولین بوسه م از طرف کسی باشه که عاشقشم نه این مرتیکه ی عوضیه هوس باز..

داشت دکمه های بلوزمو باز می کرد..2 تا دکمه رو باز کرده بود که با مشت محکم زدم تو کمرشو همین که از زور درد سرشوبلند کرد یه مشت دیگه هم زدم تو صورتش..اشغال عوضی..

با ناله رفت کنار که منم بی معطلی از جام بلند شدم..تموم تنم می لرزید..ترس توی وجودم افتاده بود..

خواستم فرار کنم که پامو گرفت و کشید..خوردم زمین..ای دستم..

داشتم ناله می کردم که یه دفعه از روی زمین کنده شدم..

شنیده بودم کسی که مسته زورش چندبرابر میشه ولی هیچ وقت از نزدیک باهاش برخورد نداشتم که الان از بدشانسیم داشتم تجربه ش می کردم..

پرتم کرد رو مبل و محکم خودشو انداخت روم..دلم درد گرفت..با درد نالیدم..

خندید و با لحن کش داری گفت :جااااااانم عزیزم..گربه ی وحشی من..نترس خودم رامت می کنم..همچین رامت کنم که فقط و فقط ملکه ی ذهنت بشه کیارش..فقط کیاااااارش..

سرشو فرو کرد تو یقه م و گردنمو بوسید..لباش خیلی داغ بود..از بوی تند الکل داشت حالم بد می شد..موهاشو تو دستم گرفتمو کشیدم که سریع دستامو گرفت و برد بالای سرمو هر دو تا رو محکم چسبید..

سرمو چرخوندم..تو چشمام اشک جمع شده بود..سرشو از رو بلوزم گذاشته بود رو سینه م..

نگام افتاد به تلویزیون..درست صحنه ی رمانتیک فیلم بود که زن و مرده داشتن همدیگرو می بوسیدن..با چشمای پراز اشکم سرمو چرخوندم..دیدم اونم داره به تلویزیون نگاه می کنه..

تا دید دارم نگاش می کنم نگاه خمارشو دوخت تو چشمام..

همونطور که روم بود دستشو برد سمت بطری و ریخت تو لیوان ..بی رنگ بود..لیوانو اورد جلوی دهانمو گفت :بازش کن عزیزم..

با نفرت سرمو چرخوندم..

زیر لب غرید :بهت میگم بازش کن..دستمو ول کرد و دهنمو محکم گرفت و فشار داد و بازش کرد..

لیوانو اورد جلو وهمین که خواست بریزه تو دهنم زدم زیر دستش..عوضی می خواست منو هم مست کنه..

همچین محکم زد تو صورتم که احساس کردم کل سالن داره دور سرم می چرخه..

از جاش بلند شد ..هیکلش بزرگ بود و من در برابرش انچنان زوری نداشتم..مثل پرکاه بلندم کرد و منو انداخت رو شونه ش..

با خشم گفت :نه.. تو اینجوری ادم نمیشی..باید جور دیگه باهات رفتار کنم..با صدای مستش زد زیر خنده و منو به طرف در سالن برد..
ب
ا مشت می زدم تو کمرش :ولم کن عوضی..منو کجا می بری؟..تو مستی ..حالیت نیست..منو بذار زمین..

ولی اون فقط جنون امیز می خندید..

از در رفت بیرون و دیدم که داره میره ته باغ..

خدایا می خواد چکار کنه؟..چون مست بود همه ش تلو تلو می خورد ولی منو هم محکم گرفته بود..اگر حال مامانم بد نبود..اگر این بیماری لعنتی نبود..اگر ناراحتی واسه مادرم سم نبود..

الان جیغ می کشیدم و صداش می کردم..ولی می دونستم به محض اینکه چنین صحنه ای رو ببینه حالش بد میشه و جونش به خطر میافته..

من اینو نمی خواستم..تموم بدبختیام به خاطر این بود که جون مادرم برام ازهمه چیز بیشتر ارزش داشت..

فقط به کیارش فحش می دادم و ازش می خواستم منو بذاره زمین..دیگه گریه م گرفته بود..هق هق می کردمو ازش خواهش می کردم ولی اون هیچی نمی گفت..

ته باغ یه در بود که قفل بود..یه کلید از تو جیبش در اورد و بازش کرد..

می دونستم اگر برم اون تو دیگه کارم تمومه..منو برد تو..
کلید برق رو زد..چون رو شونه ش افتاده بودم نمی تونستم درست و حسابی اطرافمو ببینم..
ب
ا پا درو بست و پرتم کرد..افتادم رو تخت..یه نگاهه سریع به اطرافم انداختم..

یه پرده ی ضخیم درست وسط اتاق زده شده بود..نمی دونستم اونطرفش چیه..اینورش هم یه تخت بود و یه قفسه پر از خرت و پرت..

رفت طرف قفسه و یه شیشه از توش برداشت..درست مثل همونی که تو ویلا دیدم..مشروب بود..

درشو باز کرد و همینطور که نگاش به من بود شیشه رو داد بالا و چند جرعه ازش خورد..
ا
ب دهنمو با ترس قورت دادم..بی برو برگرد کارم ساخته ست..مست که بود ..داشت مست تر از قبل هم می شد..

شیشه رو اورد پایین و با لبخند به طرفم اومد..رو تخت عقب عقب رفتم..داشت می اومد جلو..

با یه خیز از زیر دستش در رفتم .. رفتم طرف در ولی از پشت موهامو کشید..

با درد جیغ کشیدم و دستمو به موهام گرفتم...همچین منو کشید و پرتم کرد که یه چرخ دور خودم زدم و بعد هم افتادم رو تخت..

رو شکم افتاده بودم ..خواستم برگردم که افتاد روم..وای خدا به دادم برس..احساس می کردم هیکلش سنگین تر شده..توی سالن اینقدر سنگین نبود..

صداشو کنار گوشم شنیدم :کجا خوشگلم..تازه می خوایم شروع کنیم..به این زودی میخوای بری؟..بوی الکل داشت حالمو بد می کرد..عجب بوی بد و تندی هم داشت..کلمات رو کش می داد و وقتی می خندید خنده هاش جنون امیز بود..صورتم از اشک خیس شده بود..هق هقمو خفه کرده بودم..

شونه م رو گرفتو برم گردوند..چشماش از زور خماری باز نمی شد..سرش داشت می افتاد پایین..خدا کنه بیهوش بشه..

یه دفعه یه فکری زد به سرم..اون الان مست بود و هیچی حالیش نبود..پس..
ن
اخواسته لبخند زدم..با همون چشمای خمارش نگام کرد و اونم لبخند زد..

سرشو اورد پایین و خواست منو ببوسه که سرمو کشیدم عقب و دستامو دور کمرش حلقه کردم..بی حال شده بود..داشت گردنمو می بوسید..بدنش شل شده بود..ولی هنوز کاملا هوشیار بود و با حرارت منو می بوسید..

اروم نوازشش کردم و خوابوندمش رو تخت..دستشو گرفت به بازومو نگام کرد..با لبخند نگاش کردم..باید براش فیلم بازی می کردم..

بطری مشروب بالای سرش روی میز بود..نشستم رو پاهاش و بطری رو برداشتم و اوردم پایین..نیمخیز شد و تو جاش نشست..منم رو پاهاش بودم..بطری رو بردم جلوی دهانش و اون هم همونطور که زل زده بود به من دهانشو باز کرد..جرعه جرعه خالی کردم تو دهانش..از اونطرف هم شونه هاشو می مالیدم..

خداییش خیلی جذاب بود..اگر هر دختر دیگه ای جای من بود با روی باز پذیرای اغوشش می شد ولی من نه اهلش بودم نه ازش خوشم می اومد.. نمی خواستم اولین تجربه م با اون باشه..درسته قبول کرده بودم باهاش ازدواج کنم و بالاخره اینکار صورت می گرفت ولی با دلم چکار کنم؟..دلی که درش بسته ست و اجازه ی ورود به کیارش رو نمیده..

تموم اینکارا رو می کردم ولی هیچ حسی نسبت بهش نداشتم..نه خوشم می اومد و نه لذت می بردم..کاملا بی تفاوت بودم..بطری رو از دستم گرفت و پرت کرد گوشه ی اتاق..معلوم بود حسابی مست شده..همون چیزی که می خواستم..اینجوری بهتر بود..وگرنه می تونستم با یه چیزی بزنم تو سرشو فرار کنم ..درضمن حس و حالشو هم نداشت که بیافته دنبالم ولی نمی خواستم چیزیش بشه و بعد هم خونش بیافته گردنم..از روش های دیگه هم می شد استفاده کرد که یکیش همین بود..

دستامو دور گردنش حلقه کردم..چشماش بسته بود..با بی حالی دستاشو اورد بالا و دکمه های بلوزمو باز کرد..نا نداشت چشماشو باز کنه..

خواستم جلوشو بگیرم که لباسمو در نیاره ولی با خودم گفتم اگر تحریک بشه چی؟..ممکنه اوضاع بدتر بشه واسه ی همین بی خیالش شدم و تنها امیدم هم به همین بود که از زور مستی بیهوش بشه..

بلوزمو تا شونه اورد پایین..درش نیاورد..تنم می لرزید و این لرزش نامحسوس بود..ترسم از این بود اوضاع اونطور که می خوام پیش نره و کیارش کار دستم بده..

منو خوابوند رو تخت و افتاد روم..گرمای تنشو از روی بلوزش هم احساس می کردم..خیلی داغ

بود..خیلی..ولی با این همه گرما و حرارت و رفتارش باز هم هیچ حسی بهم دست نمی داد جز نفرت..جز بیزاری..این دو حس تنها حسایی بودن که تو اون لحظه اومده بودن سراغم..

لبای داغشو گذاشت رو گردنمو وهمین طور رفت پایین..

شونمو بوسید..دیدم مکث کرد و حرکتی نکرد..نگاش کردم..سرشو گذاشته بود رو شونه م..نیمه بیهوش بود..

دستاشو اورد بالا و بلوزمو کامل اورد پایین..چشماش همچنان بسته بود و تو خماری اینکارا رو می کرد..دستشو کشید رو شونه و قفسه ی سینه م..

بعد هم یه دفعه بی حرکت شد..یعنی بیهوش شد؟..
تکونش دادم..صداش کردم :کیارش..

ولی جوابی نداد..اروم خودمو کشیدم کنار که سرش افتاد رو تخت و زیر لب یه چیزایی گفت که متوجه نشدم..

سریع دکمه های بلوزمو بستم در همین موقع یه دفعه کیارش داد زد :می کشمت آریا..زنده ت نمیذارم..می کشمت ..آریا..

با ترس نگاش کردم..این چی داره میگه؟..آریا دیگه کیه؟..قلت زد و پشتشو کرد به من..دوباره قلت زد و به پشت خوابید..انگار خواب می دید ..یا شاید هم از سر مستی این حرفا رو می زد..

زیر لب گفت :آریا تو باید تقاصشو پس بدی..تو..تو باعثش بودی..آریا می کشمت..برای چی اینکارو کردی؟..چرا نابودم کردی؟..بیچاره ت می کنم آریا..مطمئن باش یه روز با دستای خودم می کشمت..
ب
ا تعجب نگاش می کردم..کیارش درمورد کی حرف می زد؟..با اینکه مست بود ولی نفرت رو به خوبی می شد توی حرفاش حس کرد..

یعنی آریا کیه؟..با کیارش چکار کرده که اون این همه ازش متنفره؟..چرا می خواد بکشتش؟..

بی خیال بهار موقعیت رو دریاب..برو دیگه..

سریع از رو تخت اومدم پایین و رفتم سمت در و بازش کردم..سرجام خشکم زد..

وای اینجا چقدر تاریکه..می اومدیم هم اینقدر تاریک بود ؟..از بس گریه می کردم حالیم نشده بود..با ترس به اطرافم نگاه کردم..حالا چه جوری برم؟..

تصمیم گرفتم برگردم تا شاید قاطی اون خرت و پرتای توی قفسه یه چراغ قوه ای چیزی پیدا کردم..

رفتم تو اتاق..یه راست رفتم طرف قفسه و هر چی توش بود رو ریختم بیرون..یه چراغ قوه ی کوچیک پیدا کردم..دکمه شو زدم..روشن شد..اخیش..نفس عمیقی کشیدم و خواستم از اتاق برم بیرون که چشمم به پرده افتاد..

نگاهی به کیارش انداختم..خوابه خواب بود..رفتم طرف پرده و اروم گوشه ش رو زدم کنار..نور کمی از اون طرف پرده به اینطرف می تابید..

چند تا جعبه و کارتون روی هم درست کنار دیوار چیده شده بود..خواستم برم جلو که صدای کیارش رو شنیدم..باز داشت تو خواب حرف می زد..

بی خیال ممکنه بیدار بشه بهتره هر چه زودتر برم..از خیر جعبه ها و حس کنجکاوی که اومده بود سراغم گذشتم و از در رفتم بیرون..

چراغ قوه رو روشن کردم..چندبار روشن خاموش شد تا نورش ثابت موند..از اینم شانس نیاوردیم..

با قدم های سریع به طرف ویلا رفتم..چراغای حیاط که روشن بود پس چرا الان خاموش بودن؟..

تقریبا به ویلا نزدیک شده بودم که نور چراغ قوه خاموش شد..وای خدااااااا..

سرجام وایسادم و با وحشت به اطرافم نگاه کردم تاریکه تاریک بود..چندبار چراغ قوه رو روشن خاموش کردم ولی بی فایده بود..با حرص پرتش کردم رو زمین..

اه..اینم شانسه من دارم؟..حالا نمی شد چند لحظه دیرتر خاموش بشه؟..

از پشت سرم صدای خش خش شنیدم..بدون اینکه برگردم دستمو گرفتم جلوی دهانمو والفرار..

جیغ می کشیدمو می دویدم..البته دستمو گرفته بودم جلوی دهانم که صدام بلند نشه..

همچین توی اون تاریک دویدم و خودمو رسوندم به ویلا و رفتم تو که باورش برای خودم هم سخت بود..

نفس نفس می زدم..خیلی ترسیده بودم..یه راست رفتم طرف پله ها و رفتم بالا..

در اتاق رو باز کردم..دیدم مامان افتاده رو زمین و داره ناله می کنه..با وحشت رفتم کنارش..

شونه ش رو گرفتم و صداش زدم :مامان..مامان حالت خوبه؟..

سرشو گرفته بود تو دستاش..فقط ناله می کرد..

با صدای ارومی که پر از درد بود گفت :خوبم دخترم..خودتو نگران نکن..فقط سرم درد می کنه..

سرشو بلند کرد..وای خدا از بینیش خون می اومد..یه برگ دستمال از روی میز برداشتمو وخون بینیش رو پاک کردم..کمکش کردم خوابید رو تخت..

باید قرصشو بهش می دادم..وگرنه همینطور درد می کشید..سریع یه قرص ازتو جلد در اوردم و گذاشتم تو دهانش و لیوان اب رو گرفتم جلوی دهانش..یه جرعه خورد و سرشو گذاشت رو بالشت..

ای کاش کیارش مست و بیهوش اونور نیافتاده بود..اینجوری لااقل مامان رو می بردم بیمارستان..ولی من که نه رانندگی بلدم نه این اطراف رو می شناسم..

فقط بی صدا گریه می کردم و با چشمای پر از اشکم به مامان نگاه می کردم..

جلوی چشمام درد می کشید و به خودش می پیچید..

خدایا کمکش کن..

کم کم به خواب رفت..ظاهرا قرص اثر کرده بود..خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم..

من بدون مامانم چکار کنم؟..خدایا اونو ازم نگیر..

سرمو گذاشتم کنارش رو تخت و از ته دل گریه کردم..خدایا من چرا انقدر بدبختم ؟..اون از بچگیم که بی پدر بزرگ شدم و تنها ارزوم دیدن پدرم بود و اینکه لااقل یه عکسی ازش داشته باشم..ولی ازاینم محروم بودم..

اون از وضعیتمون که مادرم تو خونه ی این و اون کار می کرد تا من تو اسایش باشم..ولی من با همون سن کمم اینا رو می دیدم و درک می کردم..

وقتی دیپلمو گرفتم و حالا دیگه نوبت من بود به مامانم کمک کنم و اون دیگه استراحت بکنه فهمیدم مادرم سرطان داره و زیاد زنده نمی مونه..

این از وضعیت الانم که گیر یه همچین ادم هوس بازی افتادم که اسم همه چیز بهش میاد الا شوهر..حتما وقتی باهاش ازدواج کنم وضعیتم از الان بدتره..

خدایا یعنی من هیچ وقت نمی تونم رنگ خوشبختی رو ببینم؟..چرا؟..اخه چرا؟..
ا
ز زور هق هق شونه هام می لرزید..

انقدر گریه کردم که همونجا خوابم برد..

نوید با خنده گفت :خب بقیه ش رو بگو..

آریا نفسش را بیرون داد وگفت :هیچی دیگه از اب اوردمش بیرون..هر کار کردم بهوش نیومد مجبور شدم..مجبور شدم بهش نفس مصنوعی بدم..

نوید زد زیر خنده و در همون حال گفت :جک خنده داری بود آریا دمت گرم..

وقتی نگاه جدی آریا را رو خودش دید سریع خنده ش را خورد وگفت :خب..خب چیزه..هیچی بقیه ش رو بگو..

آریا نگاهش را از او گرفت و گفت :اولش تردید داشتم..اخه مگه من غریق نجات بودم که بخوام بهش نفس مصنوعی بدم یا کاری بکنم؟..تو عمرم از این کارا نکرده بودم و برام سخت بود..اصلا فکرشم نمی کردم یه روز یه دختر رو ازتو اب دریا نجات بدم بعد هم بهش نفس مصنوعی بدم..تو خودتو بذار جای من ..

نوید خندید وبا شیطنت گفت :نمی تونم خودمو بذارم جای تو..تو باشی باحال تره..حالا اولین تجربه ت چطور بود؟..

اریا جدی نگاهش کرد وگفت :تجربه ی چی؟.......

-- نجات یه دختر از تو دریا و بعدش هم نفس مصنوعی و ...

با شیطنت نگاش کرد و خندید..

آریا با اخم غرید :زهرمار..منو مسخره می کنی؟..

نوید با خنده از جاش بلند شد وگفت :نه جان آریا..کی جرات داره با جناب سرگرد رادمنش شوخی کنه؟..خب خب بقیه ش رو بگو..داره جالب میشه..

-هیچی دیگه دیروز هم جلوی ویلای صداقت دیدمش..داشت می رفت اون طرف خیابون حواسش به خیابون نبود..اگر مرادی به موقع ترمز نکرده بود حتما می زدیم بهش..دختره نترسیه..خیلی رک حرفشو می زد انگار نه انگار یه مامور پلیس جلوش وایساده..هر چی جدی تر باهاش حرف می زدم بیشتر جوابمو می داد ..

-به خاله بگم؟..

آریا با تعجب نگاهش کرد :چی رو؟..--بگم بریم خواستگاریش؟..مثل اینکه چشمتو گرفته..

آریا با پوزخند نگاهش کرد وگفت :هه..خواستگاری؟..اونم خواستگاری نامزد کیارش صداقت؟..تازه اگر نامزدش هم نبود عمرا اینکارو نمی کردم..من نه قصد ازدواج دارم نه ازاون دختر خوشم اومده..
ن
وید مات و مبهوت نگاهش کرد وگفت :واقعا اون دختر نامزده کیارشه؟..

آریا سرش را تکان داد :اره خودشه..تو تونستی چیزی درموردشون بفهمی؟..

-نه..قراره فردا گزارشش رو بهم بدن..بالاخره معلوم میشه اونا کی هستن و اینجا چکار می کنند..
-درسته..پس به محض اینکه به دستت رسید حتما منو خبر کن..
-باشه حتما جناب سرگرد رادمنش..
آریا چشم غره رفت که نوید هم خندید وگفت :خب چیه؟..خودت میگی منو جناب سرگرد صدا بزن نه آریا..

-اون مال زمانیه که تو ستاد یا عملیات هستیم..نه توی خونه و پیش خانواده هامون..

--پس الان اجازه ش رو صادر کردی که من می تونم اریا صدات بزنم دیگه نه؟..

اریا خندید وگفت :اره..گرچه تو هر کار بخوای می کنی به اجازه ی کسی هم نیاز نداری..

صدای مادرش را از پشت سرش شنید :باز شما دوتا تنهایی یه گوشه نشستید ؟..چرا نمیاین ت

و؟..داییتون تازه اومده..

نوید گفت :خاله شماها جوونید بذارید ما دوتا پیرمرد به حال خودمون باشیم..

-- ای کلک ..به نظرم این حرفت تنها یه معنی داشت که یعنی ما پیریم و شما جوون و با ما هم نمی

سازید وخلوت و تنهایی رو بیشترترجیح می دید درسته؟..

نوید هل شد وگفت :نه خاله منظورم این نبود..

مادر اریا که اسمش هما بود با خنده گفت :پس منظورت چی بود؟..

--منظورم این بود پس شما و مامان کی می خواین دست به کار بشید؟..من و آریا پیرشدیما شما هم

عین خیالتون نیست..

هما نگاه مشکوکی به آریا و نوید انداخت وگفت :یعنی چی؟..یعنی زن می خواین؟..

نوید :ای قربون خاله ی باهوشم برم..زدی تو خال..

آریا با اخم نگاهش کرد وگفت :از خودت مایه بذار من فعلا هیچ تصمیمی ندارم..

نوید :خب به خاطر تو اینا منو زن نمیدن دیگه..حداقل به خاطر من پیشقدم بشو برو زن بگیر..برو منم

پشت سرت میام..

-نه چرا اینکارو کنیم..تو برو من از پشت سر هواتو دارم..

--واقعا دستت درد نکنه .. ولی من راضی به زحمتت نیستم تا بزرگتر هست کوچیکتر غلط می کنه بیافته

جلو..

- اینجور مواقع خوب مراعاته بزرگتر و کوچیک ترو می کنی اره؟..تو که زن می خوای بیافت جلو من که

نمی خوام فقط نگات می کنم..

-- من که حرفی ندارم برو به خاله ت بگو..اون میگه اول آریا بعد تو..

--به خاله بگو اریا تصمیم به ازدواج نداره فعلا واسه تو استین بالا بزنه که واجب تری..


 

نوید خواست جوابش را بدهد که هما با صدای بلندی گفت :بسه..

هر دو ساکت شدن و به او نگاه کردن..

-- چقدر کل کل می کنید؟..خب یه کلام بگید زن نمی خواین این همه مدت منو گذاشتید سرکار دیگه این

همه بحث نداره که..

آریا نگاهش کرد وگفت :نه مامان ..شما که می دونید من به خاطر کارم نمی تونم ازدواج کنم..مطمئنم

کسی با این شرایط شغلی که دارم به همین راحتی با من ازدواج نمی کنه..درضمن من فعلا هیچ

تصمیمی برای ازدواج ندارم..الان وقتش نیست..

نوید بهش توپید :پس کی وقتشه ؟..

آریا هم همانطور جوابش را داد :وقتی که نی گل داد......

--پس هیچی دیگه یه 10 سالی باید تو خماریش بمونم نه؟..

- نه..تو برو زن بگیر به من چکار داری؟..

-- من که..

هما با لحن کلافه ای گفت :بسه دیگه..کلافه م کردید..خیلی خب هر دوتاتون بی زن بمونید..شما دوتا با

شغلتون ازدواج کردید زنو می خواین چکار؟..همین جا بشینین هی با هم بحث کنید..

رفت داخل..

آریا به نوید نگاه کرد وگفت :همینو می خواستی؟..

-- تو شروع کردی..

- من یا تو؟..

--یا تو..

-خیلی رو داری به خدا..

--چاکرتیم جناب سرگرد..

آریا خندید و چیزی نگفت..
*******

تو راه برگشت به تهران بودیم..اینبار عقب کنار مامان نشسته بودم..سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و

چشمامو بستم..رفتم تو فکر..به اون شب وکیارش فکر می کردم..

فرداش که بیدار شدم مامان حالش کمی بهتر شده بود..هیچ جوری حاضر نشد باهام بیاد ب

یمارستان..کیارش رو تا نزدیک ظهر ندیدم وقتی هم اومد توی ویلا.. تر وتمیز و شیک بود..مثل همیشه..
ت

عجب کرده بودم که این کجا انقدر به خودش رسیده؟..توی اون اتاق که چیز خاصی نبود..شاید هم بوده

من متوجه نشدم..

اصلا نگاهش هم نمی کردم..ولی اون پررو تر ازاین حرفا بود وخیلی معمولی و مثل همیشه باهام رفتار

می کرد..تازه صمیمی تر هم شده بود..انگارنه انگار که دیشب می خواسته چیکار کنه..یعنی یادشه؟..

فکر می کردم تو حالت مستی چیزی یادش نمونده ولی اشتباه می کردم..

بعد از ناهار داشتم میز رو جمع می کردم..مامان هم تو سالن نشسته بود..کیارش اومد تو اشپزخونه و

همونطور که به درگاه تکیه داده بود منو هم نگاه می کرد..سنگینی نگاهش رو به خوبی روی خودم حس

می کردم ولی سرمو بلند نکردم تا نگاش کنم..

مشغول شستن ظرفا بودم که صداشو شنیدم :خوب بلدی فیلم بازی کنی عزیزم..

متوجه منظورش نشدم..برای همین برگشتم و گنگ نگاهش کردم..

پوزخند زد وگفت :فکرکردی من هیچی یادم نیست نه؟..ولی من تموم اتفاقات دیشب رو یادمه..فقط وقتی ب

یهوش شدم دیگه چیزی یادم نمیاد..

سریع نگاهمو ازش گرفتمو ومشغول کارم شدم..

پشتم بهش بود..داشتم یکی یکی بشقابا رو اب می کشیدم که یه دفعه دستم کشیده شد..بشقاب از

دستم افتاد کف سرامیک ها و صدای شکستنش توی فضای اشپزخونه پیچید..

با وحشت به کیارش نگاه کردم..

مامان اومد تو اشپزخونه..کیارش سریع دستمو ول کرد..

مامان با نگرانی نگام کرد وگفت :چی شد دخترم..صدای شکستن اومد..

برای اینکه بیشتر نگران نشه لبخند مصنوعی زدمو گفتم :چیزی نبود مامان..کمی اب ریخته بود جلوی

ظرفشویی منم حواسم نبود پام لیز خورد و بشقاب هم تو دستم بود..کیارش منو گرفت نیافتم ولی

بشقاب از دستم افتاد شکست..

مامان نفس عمیقی کشید وگفت :مواظب باش دخترم..

--باشه مامان..شما برید استراحت کنید..

--خسته نیستم ..

--می دونم مامان..ولی دکتر گفته استراحت براتون مفیده..

مامان سرشو تکون داد وگفت :باشه دخترم..پس من میرم تو اتاق..

می خواستم بگم نه نرو همینجا تو سالن باش..از حضور کیارش کنارم می ترسیدم..

ولی زبونم نچرخید اینوبگم ..درعوض گفتم :باشه برید تو اتاق..منم تا چند دقیقه ی دیگه میام داروهاتونو

میدم..

مامان سرشو تکون داد و از اشپزخونه رفت بیرون..

تمام مدت کیارش ساکت کنارم وایساده بود و نگامون می کرد..

همین که مامان رفت بیرون خم شدم تیکه های شکسته ی بشقاب رو جمع کنم که کیارش موچ دستمو

گرفت..

سرمو بلند کردمو نگاش کردم..با اخم غلیظی زل زده بود به من..

-- نمی خواد جمعشون کنی..

-ولی اخه..

--همین که گفتم..

منو کشید سمت خودش..ناخواسته افتادم تو بغلش..دستمو برد پشتم و سفت نگهش داشت..دستم

درد گرفته بود ولی چیزی نگفتم..

با اخم نگام می کرد منم سخت و جدی زل زده بودم تو چشمای ابیش..

--تو قراره زن من بشی..الان هم بهم محرمی..پس چرا خودتو ازم دریغ می کنی؟..

-اولا من زن تو نیستم لطفا هوا ورت نداره..دوما محرم هستیم ولی فقط در حد صیغه ی محرمیت نه ب

یشتر..سوما خودمو ازت دریغ می کنم چون دوستت ندارم..چون نمی تونم این کاراتو تحمل کنم..

چشماشو ریز کرد وبهم توپید :تو غلط می کنی که منو دوست نداری..کدوم کارا؟..

-لطفا درست حرف بزن..همه ی کارات..هوس بازیت..مشروب خوردنت..اینکه به من به چشم هوس و

شهوت نگاه می کنی نه کسی که قراره باهاش زدواج کنی ..تو منو به خاطر ارضای نیازت می خوای نه

خودم..

زل زدم تو چشمای پر از خشمش و ادامه دادم :از همه ی این کارات بیزارم..ازت بدم میاد می فهمی؟..

زد تو صورتم..دردی که توی دلم بود رو بیشتر از درد سیلی که بهم زد حس کردم..دیگه اب دیده شده

بودم..روزگار انقدر بهم سیلی زده بود که این حرکت کیارش جلوش هیچ بود..

داد زد :خفه شو اشغال..چطور جرات می کنی به من..به کیارش صداقت اینطور توهین کنی؟..که از من ب

دت میاد اره؟..ولی من تورو به دست میارم..منتظر اون روز باش بهار..نمیذارم دست کس دیگه ای بهت

برسه..فقط من..فقط من می تونم داشته باشمت..فهمیدی؟..

محکم هلم داد عقب و با چشمای به خون نشسته ش نگام کرد..پشتم خورد به لبه ی کابینت..درد گرفت

ولی خم به ابروم نیاوردم..من سخت بودم..سفت و محکم جلوش وایمیستم..نمیذارم هر کار میخواد با

من بکنه..

فقط با خشم ونفرت نگاش کردم..همین نگاه براش بس بود..از هزار تا کلامه پر از نیش و کنایه تاثیرش

بیشتر بود..

دستاشو مشت کرد و برگشت و از اشپزخونه رفت بیرون..

و حالا داشتیم بر می گشتیم..

وقتی گفت فردا بر می گردیم..انگار دنیا رو دو دستی تقدیمم کرده بودن..خیلی خوشحال شدم..

شمال رو دوست داشتم..ولی نمی دونم چرا از اون ویلا متنفر بودم.

3 ماه بعد...

آریا وارد اتاق سرهنگ نیکزاد شد و سلام نظامی داد..
-با من امری داشتید قربان؟..
سرهنگ فرمان ازاد داد واشاره کرد که روی صندلی بنشیند..
آریا نشست و منتظر چشم به جناب سرهنگ دوخت..
جناب سرهنگ نگاهش کرد و با صدا و لحن محکمی گفت :آریا برای یه ماموریت اعزام شدی..به کیارش صداقت و دار و دستش مربوط میشه..بچه ها یه سری اطلاعات ازش به دست اوردن که حسابی ما رو بهش مشکوک کرده..فکرکنم اینبار بتونی ازش مدرک محکمی به دست بیاری..
-قربان چه دستوری می فرمایید؟..
--برای مدتی منتقل میشی تهران..شب و روز زیرنظر می گیریش..آریا اینبار باید موفق بشیم..پس خیلی مواظب باش..این ادم خیلی زرنگه..
-بله قربان..مطمئن باشید اینبارهر جور شده دستشو رو می کنم..
جناب سرهنگ لبخند زد وسرش را تکان داد وگفت :بسیار خوب..این عالیه..راستی در مورد نامزدش اطلاعاتی به دست اوردید؟..
-بله جناب سرهنگ..ظاهرا اون دختر وضع مالی خوبی نداره وبا مادرش تنها زندگی می کنه.. من فکر می کنم برای وضع و اوضاعی که دارن حاضر شده با کیارش ازدواج کنه..برای همین من بهش مشکوکم..
سرهنگ نگاه دقیقی به او انداخت و گفت :مشکوکی؟..چطور؟..
اریا سرش را تکان داد وگفت :وقتی متوجه شدم وضعیتشون زیاد خوب نیست و اینکه مادرش بیماره بنابراین.. می تونه با کیارش دست به یکی کنه و برای اون کار کنه..خب اینجوری پول خوبی هم به دست میاره..ما توی این مدت خبری از بچه هایی که اون دختر رو زیرنظر داشتن دریافت نکردیم..برای همین فعلا بهش مشکوکم ولی مطمئن نیستم..
سرهنگ به فکر فرو رفت..بعد از چند لحظه سرش را بلند کرد وگفت : که اینطور..خب در اینصورت تو حتما باید به این ماموریت بری..هردوی اونها رو خوب زیرنظر بگیر..شاید حق با تو باشه بنابراین خوب حواستو جمع کن..
-حتما قربان..
-با سرهنگ محمدی توی تهران هماهنگ کردم و درمورد انتقالیت هم بهش گفتم..فعلا 1 ماه میری اونجا .. امیدوارم طی این مدت بتونی دست پر برگردی...همه ی امید ما به تو هست آریا پس مراقب باش..
-بله قربان..مطمئن باشید از پسش بر میام..همونطور که بهتون گفتم من قاتلین افراد گروهم رو ازادانه ولشون نمی کنم..شک ندارم کار کیارش و همدستاش بوده بنابراین به همین راحتی ازشون نمی گذرم..برای اینکار هم انگیزه ی قوی دارم..
جناب سرهنگ سرش را به نشانه ی تایید حرفهای او تکان داد..
*******
نوید با لحن اعتراض امیزی گفت :پس من تو این 1 ماه چکار کنم؟..
آریا نگاهش را از جاده گرفت و به او دوخت.. گفت :توی این مدت چکار می کردی؟..همون کارو بکن..
--خب چی می شد سرهنگ اجازه می داد منم باهات بیام؟..
- مگه دارم میرم مهمونی؟..این یه ماموریته نوید..اینجا هم خیلی کار داریم..
-- درسته ولی اونجا هم خیلی کار داریم..منم باهات بیام بهتره هاااا..
-نه تو اینجا باشی خیال من راحت تره..راستی مواظب خاله و مامان هم باش..
- شوهراشون هواشونو دارن دیگه به من کاری ندارن..
-- خب تو هم وظیفه داری مراقبشون باشی..پس به وظیفه ت عمل کن..
نوید مأیوسانه نگاهش کرد وگفت :این یه دستوره؟..
اریا با لبخند گفت :شک نکن..
نوید زیر لب با حرص گفت :چشم جناب سرگرد .. من اینجا به وظیفه م عمل می کنم..تو هم اونجا به ماموریتت برس..ولی نری یه بلایی سر خودت بیاری خاله بیاد یقه ی منو بچسبه ها..
آریا خندید وگفت :نترس..همچین میگه انگار همیشه برای من جان فشانی می کرده..
-- پس چی؟..شدم سپر بلای جنابعالی ..اون عملیات 6 ماه پیش رو یادت رفته؟..کی بود به موقع صدات زد و تو هم سریع برگشتی عقب وگرنه اون یارو با چاقوش پاره پورت کرده بود جناب سرگرد..
اریا با خنده نگاهش کرد وگفت :من که یادم نمیاد..
نوید با حرص به اون نگاه کرد که اریا هم بلند زد زیر خنده..
نوید زیر لب غرید :کوفت..وقتی اینبار نجاتت ندادم می فهمی یه من ماست چقدر کره میده..اونوقت بیا هرهر بخند..
اریا که صدای او را شنیده بود حالت جدی به خودش گرفت و با نگاه تندی رو به نوید گفت :چیزی گفتی سروان شفیعی؟..
نوید نگاهش کرد و سریع گفت :نه مگه من حرف زدم؟..
اریا با همان لحن گفت :فکر کنم خودت بهتر می دونی..
-- نه بابا من چیزی نگفتم..داشتم تو دلم برات ارزوی موفقیت می کردم..
آریا نگاهش کرد وگفت :امیدوارم همینی که گفتی باشه..
نوید از گوشه ی چشم نگاهش کرد وگفت :شک نکن..
اریا صورتش را برگرداند و لبخند نامحسوسی زد..دلش برای سربه سر گذاشتن های نوید تنگ می شد ولی چیزی نمی گفت..
این خصلت او بود..که به راحتی احساساتش را بروز نمی داد..
اکثر اوقات سخت و سرد و جدی بود..ولی وقتی پیش نوید بود دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند و می خندید ..
*******
3 ماه از نامزدی من و کیارش می گذشت..یک ماه و نیم از اون رو کیارش به یه سفر کاری رفت که از رفتنش خیلی هم خوشحال شدم..
لااقل تو این مدت نبود تا با حرفا و کاراش زجرم بده..
از اینکه راه به راه بهم می گفت عزیزم بدم می اومد..وقتی دستمو می گرفت چندشم می شد..وقتی باهام حرف می زد دوست داشتم از دستش فرار کنم..وقتی بهم دستور می داد حرصم می گرفت..
همه ی این کاراش باعث عذابم می شد..
نه دوستش داشتم و نه اینکه می تونستم تحملش کنم..
فقط مادرم..فقط به خاطر اون بود که کیارش رو تحمل می کردم..چون مجبور بودم..
توی این مدت هم زیاد باهاش برخورد نداشتم..می گفت سرش خیلی شلوغه و نمی تونه بیاد و منو ببینه..
من هم از خدا خواسته تو دلم می گفتم چه بهتر میخوام صد سال اینورا پیدات نشه..
فقط 2 بار باهاش رفته بودم بیرون که یه بارش رفتیم رستوران و یک بار هم رفتیم پارک..بیشتر اون حرف می زد و من شنونده بودم..اصلا حس نمی کردم که نامزدمه..
چند بار قصد بوسیدنمو داشت که من می کشیدم کنار..می دونستم اینکارم عصبانیش می کنه ولی وقتی دوستش نداشتم..وقتی نسبت بهش هیچ کششی نداشتم پس نمی شد ازم توقع داشت که بوسه هاشو قبول کنم یا بذارم بهم دست بزنه..
اون هم می دونست من ازاین کاراش خوشم نمیاد ولی با این حال ادامه می داد..از بس این بشر پررو بود..
توی این مدت حال و روز مادرم هیچ تغییری نکرده بود..همونطور ثابت مونده بود..براش نگران بودم..
شب و روز برای سلامتیش دعا می کردم..نمی خواستم از دستش بدم چون حتی فکرکردن بهش هم عذابم می داد..
*******
آریا از زیر قران رد شد و قران را بوسید..
با لبخند رو به مادرش گفت :مامان تو این مدت که نیستم مواظب خودتون باشید..
مادرش اشک هایش را پاک کرد و گفت :باشه پسرم..تو هم مراقب خودت باش..فراموش نکنی چی بهت گفتم..
آریا لبخند زد وگفت :نه مطمئن باشید یادم نمیره..اخه چرا گریه می کنی مادره من؟..مگه باراولمه دارم میرم ماموریت؟..1 ماه بیشتر نیست.. زود بر می گردم..
-- نه پسرم..دلم برات شور می زنه مادر..نمی دونم چرا از اینکه میخوای بری تهران دلشوره گرفتم..
آریا جلو رفت و پیشانی مادرش را بوسید و گفت :همه ش به خاطر اینه که زیاد بهش فکر می کنید..خودتونو اذیت نکنید..
هما به ارامی سرش را تکان داد ودر حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت :باشه پسرم..
آریا با لبخند به پدرش نگاه کرد وگفت :مواظب مامان و خودتون باشید..
اقای رادمنش دستش را روی شانه ی پسرش گذاشت و با لبخند گفت :برو به سلامت پسرم..تو که بهتر می دونی هیچ کس مثل من نمی تونه مواظب هما باشه..
آریا ارام خندید وسرش را تکان داد..
رو به نوید گفت :نوید حواستو جمع کن..همه چیزو تحت کنترل داشته باش..می خوام وقتی بر می گردم هیچ ایرادی تو کار نیروها نبینم..فهمیدی؟..
نوید با خنده گفت :خیلی خب بابا چندبار سفارش می کنی؟..تو برو و برگرد بیا نینجا تحویل بگیر..
اریا لبخند زد وگفت :نینجا به کارم نمیاد..تو همون به وظیفه ت عمل کنی خودش خیلیه..
--منو دست کم نگیر جناب سرگرد..
- نمی گیرم..مواظب خاله باش..
-باشه..امروز حالش زیاد خوب نبود موند خونه..گفت از طرفش ماچت کنم و بگم برو به سلامت خاله..حالا بیا جلو به سفارشش عمل کنم..
تا آریا خواست جوابش را بدهد نوید رفت جلو یه ماچ از گونه ی اریا کرد و گفت :اینم سفارش خاله خانمه شما..حالا برو به سلامت..
هما و اقای رادمنش خندیدند..
آریا اخم ساختگی کرد و گفت :از دست تو ..
نوید خندید وگفت : چاکریم..

آریا از همگی خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد..
به مقصد تهران حرکت کرد..

داشتم کمک مامان خیاطی می کردم که تلفن زنگ زد..مامان سرشو بلند کرد و نگام کرد..
از جام بلند شدم و به طرف تلفن رفتم..گوشی رو برداشتم..
-الو..
صدای کیارش توی گوشی پیچید..
-- سلام عزیزم..خوبی؟..
نفسمو دادم بیرون و گفتم :سلام ..مرسی..
سکوت کرده بود..انگار منتظر بود منم بگم تو هم خوبی عزیزم؟..
هه..ولی عمرا اگر چنین چیزی رو از دهانم بشنوه..
بعد ازچند لحظه سکوت گفت :بهار می خوام ببینمت..امروز وقت داری؟..
من همیشه بی کار بودم و وقتم هم خالی بود..
ولی برای اینکه سریع پیشنهادشو قبول نکنم گفتم :نمی دونم..چکارم داری؟..
--وقتی دیدمت بهت میگم..امروز عصر ساعت 5 منتظرم باش میام اونجا..خداحافظ..
دیگه مهلت نداد منم یه چیزی بگم..سریع گوشی رو قطع کرد..
از این کارش هیچ خوشم نیومد..با اخم به گوشی نگاه کردم..بعدش هم کوبوندمش سرجاش..
مامان :چی شده بهار؟..
سیخ سرجام وایسادم..ای وای به کل یادم رفته بود مامان هم اونجاست..
پشتم بهش بود..سعی کردم اروم باشم و لبخند بزنم که تا حدودی هم موفق بودم..
برگشتم و نگاش کردم :هیچی مامان..مگه قراره چیزی بشه؟..
مشکوک نگام کرد وگفت :کیارش پشت خط بود؟..
سرمو تکون دادم و نشستم کنارش :بله..خودش بود..
پارچه رو برداشتم و داشتم کوک های ریز بهش می زدم تا بدم مامان با چرخ روشو بدوزه..
سرمو انداخته بودم پایین و مثلا مشغول کارم بودم که مامان گفت :باهاش بحثت شد دخترم؟..اخه بدون خداحافظی گوشی رو گذاشتی..
نیم نگاهی بهش انداختم و همونطور که تند تند کوک می زدم گفتم :نه مامان..بحثمون نشد ..گفت عصر میاد اینجا کارم داره..بعد هم یهو قطع شد واسه ی همین حرصم گرفت ..ظاهرا خط مشکل داشت که یه دفعه قطع شد..فقط همین بود..
مامان اروم سرشو تکون داد و بعد از سکوت کوتاهی گفت :بهار..
سرمو بلند کردم و نگاش کردم :بله..
دستشو از روی دسته ی چرخ خیاطی برداشت ..
نگام کرد وگفت :از کیارش راضی هستی دخترم؟..
اروم نگاهمو ازش دزدیدم..می دونستم مثل همیشه راز نگاهمو می خونه..
برای اینکه خودمو لو ندم..همونطور که مشغول کارم بودم گفتم :اره مامان راضیم..اگر ازش راضی نبودم که حاضر نمی شدم باهاش ازدواج کنم..
--اون چی دخترم؟..رفتار کیارش باهات چطوره؟..
تو دلم گفتم :عاااااالی..مرتب می خواد حرصمو در بیاره..تو این مدت هیچ کار درستی ازش ندیدم که اسم مرد رو روش بذارم..فقط قده و یه دنده و برای رسیدن به خواسته هاش هر کاری می کنه..
با شنیدن صدای مامان از تو فکر در اومدم ..ولی هل شدم سوزن رفت تو دستم ..
-اخ..
--چی شد بهار؟..
نگاهش کردم وگفتم :چیزی نشد مامان..حواسم پرت شد سوزن رفت تو دستم..اون باهام کاری نداره مامان..خودش میگه دوستم داره..تا حالا هم کاری نکرده که ازش دلخور بشم..خیالتون راحت باشه..
تا حالا به مامان دروغ نگفته بودم..ولی به خاطر بیماریش مجبور بودم اینکارو بکنم..خدایا منو ببخش..مجبورم..
مامان لبخند زد وگفت :خداروشکر عزیزم..همه ش نگرانت بودم که نکنه با انتخاب کیارش بخوای وضعیتمونو تغییر بدی..ولی الان خیالمو راحت کردی..
با تعجب نگاش کردم..یعنی مامان به اینم فکرکرده بود؟..
خب من به خاطر خودش و وضعیتمون حاضر شدم با کیارش ازدواج کنم..ولی خداروشکر که مامان اینو نفهمید..نمی خواستم بیخودی خودشو نگران بکنه..
سوزن رو تو پارچه فرو کردمو گفتم :نه مامان..این حرفا چیه؟..من کاری به ثروت کیارش ندارم..
مامان لبخند زد و سرشو تکون داد و مشغول کارش شد..
ولی من رفتم تو فکر..با وجدانم درگیر شده بودم..
همونطور که کارمو انجام می دادم به این مسئله هم فکر می کردم..ولی در اخر به این نتیجه رسیدم که من اصلا کوچکترین چشم داشتی به مال و ثروت کیارش ندارم..
اگر هم قبول کردم باهاش ازدواج کنم فقط وفقط به خاطر مادرم بوده..چون نمی تونستم ببینم داره جلوی چشمام جون میده..
وقتی پول ندارم داروهاشو بخرم ..وقتی نمی تونم خودفروشی کنم..وقتی اهل راه کج نیستم..پس برام یه راه می مونه که همین انتخاب بود..
حداقلش می دونم مرتکب گناه نشدم..داروهای مادرمو می تونم تهیه بکنم..
درسته کیارش رو دوست ندارم ولی به هیچ وجه به ثروتش هم چشم ندوختم..
اون خودش همچین پیشنهادی رو داد..خودش گفت اگر باهاش ازدواج کنم حاضره کمکم بکنه..
پس من این وسط هیچ گناهی نکردم..
ازاین موضوع مطمئن بودم..
*******
سرهنگ محمدی با روی خوش از آریا استقبال کرد و او را دعوت به نشستن کرد..
آریا تشکرکرد و روی صندلی نشست..
سرهنگ محمدی گفت :از اینکه توی این ماموریت با ما همکاری می کنید واقعا ممنونم..از سرهنگ نیکزاد تعریف شما رو زیاد شنیدم..با اینکه خیلی جوون هستید ولی با کسب موفقیت های بسیاری تونستید به این درجه برسید..این واقعا عالیه..
آریا لبخند زد وگفت :سرهنگ نیکزاد به من لطف دارن..باعث افتخارمه که با شما و گروهتون همکاری کنم..ممنونم..
سرهنگ محمدی ارام سرش را تکان داد وگفت :همچنین سرگرد رادمنش..خب بهتره به مسائلی که مربوط به این ماموریت میشه بپردازیم..
- بله من هم موافقم..
--من این توضیحات رو برای اعضای گروهم دادم..وتوی جلسه ی فردا هم بیان خواهم کرد..
آریا با جدیت تمام نگاهش را به سرهنگ محمدی دوخت و تمام حواسش را به گفته های او داد..
*******
توی حیاط نشسته بودم که صدای زنگ در رو شنیدم..می دونستم کیارشه..
از جام بلند شدم و به طرف در رفتم..
همین که درو باز کردم یه دسته گل روبه روم ظاهر شد..با تعجب نگاش کردم..
دسته گل کنار رفت و صورت خندان کیارش از پشتش نمایان شد..
اومد تو ودسته گل رو گرفت جلوم :تقدیم با عشق به عزیز دل خودم..
با تردید دستمو بردم جلو و خواستم ازش بگیرم که دستشو کشید عقب..سرمو بلند کردمو نگاش کردم..
چشماش از شیطنت برق می زد..
-- همین جوری که نمیشه عزیزم..اول به بوس مهمونم بکن تا این دسته گل خوشگل هم مال شما بشه..
هه..انگار ارزو دارم ازش گل بگیرم..
همونطور که به طرف در خونه می رفتم گفتم :نه گلت رو می خوام نه به بوسه مهمونت می کنم..
یه دفعه بازوم کشیده شد..سر جام وایسادم و برگشتم عقب..
با اخم نگام کرد..من هم جدی زل زده بودم تو چشماش..
فکش منقبض شده بود ولی نمی دونم چی شد یه دفعه اخماش باز شد وگفت :خیلی خب بوس هم نخواستم..بفرمایید..
دسته گل رو گرفت جلوم..نمی خواستم ازش بگیرم..ولی حال وحوصله ی اینکه باهاش بحث کنم رو هم نداشتم..
دستمو بردم جلو و ازش گرفتم..با لبخند نگام کرد..
-میای تو؟..
--همین جا تو حیاط خوبه..
قبول کردم..نشستیم رو تخت توی حیاط ..
به رو به روم نگاه می کردم و منتظر بودم حرفشو بزنه که شروع کرد..
--2 تا درخواست ازت دارم بهار..
نگاهش کردم وگفتم :چه درخواستی؟..
دستاشو تو هم گره کرد و کمی به جلو خم شد..انگار تردید داشت..
-درخواست اولم اینه که اخر همین هفته یکی از دوستانم یه مهمونی ترتیب داده..من رو هم دعوت کرده و ازم خواسته نامزدمو هم با خودم ببرم..میخوان باهات اشنا بشن..ازت می خوام با من به این مهمونی بیای..
نگاهمو ازش گرفتم و با لحن جدی گفتم :متاسفم ولی من نمی تونم باهات بیام مهمونی دوستت..
نفس عمیقی کشید وگفت :د اخه چرا؟..دلیلت چیه؟..
نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم :تو که می دونی مادرم مریضه ..نمی تونم تو خونه تنهاش بذارم..
--خب این که نشد دلیل..مهمونی چند ساعت بیشتر نیست زود برمی گردی..
ای بابا من اگر نخوام با این برم مهمونی باید کیو ببینم اخه؟..
با حرص نفسمو دادم بیرون و گفتم :کیارش لطفا بحث جدید راه ننداز..گفتم که نمی تونم بیام پس دیگه اصرار نکن..
عصبانی شد وبا پرخاش گفت :ببین من پول داروهای مادرت رو میدم..بهت کمک می کنم..چون نامزدمی و قراره همسرم بشی..این وظیفه ی منه..پس تو چرا برای من که نامزدت هستم کاری نمی کنی؟..من هیچ درخواستی از تو ندارم جز اینکه با من به این مهمونی بیای..اینجوری جبران کارهای منو می کنی..
نگاهش کردم..جدی بود..50 درصد بهش حق می دادم چون کمکم می کرد ولی 50 درصد هم نه چون داشت منتش رو سرم می ذاشت..
و از این طریق می خواست کاری بکنه تا به حرفاش گوش بدم..ولی امکان داشت اگر قبول نکنم دیگه پول داروهای مادرم رو تقبل نکنه..
پس چکار کنم؟..نه از خودش خوشم میاد نه از دوستاش..حالا پاشم برم توی مهمونی دوستش که بگم چی؟..

-- امشب رو فکرکن و فردا بهم جواب بده..تا اخر هفته 3 روز بیشتر نمونده..اگر قبول کردی فردا عصر میریم برای مهمونی خرید می کنیم..
چیزی نگفتم..فقط اروم سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..
-- خب حالا می خوام درخواست دومم رو بگم..
منتظر نگاهش کردم که بی مقدمه گفت :تصمیمم عوض شد ازت می خوام صیغه ی محرمیتمون رو فسخ کنی..
چشمام از زور تعجب گشاد شد..این چی داره میگه؟..
-منظورت چیه؟..
-- همین دیگه..مادرت الان خونه ست؟..
-اره..
--برو صداش کن بگو بیاد..می خوام باهاش حرف بزنم..

گیج و منگ بودم..هیچ سر در نمی اوردم چی داره میگه..
رفتم تو و مامان رو صدا زدم..چادرشو سرش کرد و با ظرف میوه و شیرینی اومد بیرون..
از دستش گرفتم و گذاشتم رو تخت..
کیارش با دیدن مامان از جاش بلند شد وسلام و احوال پرسی کرد..مامان هم با مهربونی ذاتیش جوابش رو داد..
رو به مامان گفتم :کیارش با شما کار داره..ظاهرا می خواد یه چیزی بهتون بگه..
مامان به کیارش نگاه کرد وگفت :خب بگو پسرم..
کیارش لبخند زد وهمونطور بی مقدمه گفت :میشه همین الان صیغه ی بین من و بهار رو فسخ کنید؟..
رنگ از رخ مامان پرید..با تعجب گفت :چی؟..اخه چرا پسرم؟..
کیارش با دیدن وضعیت مامان هول شد وگفت :نه نه..برداشت اشتباه نکنید..من می خواستم ازتون درخواست کنم این صیغه فسخ بشه چون می خوام تا اخر هفته ی دیگه مجلس عقد و عروسی خودم و بهار رو برگزار کنم..
با تعجب نگاش کردم..یعنی به همین زودی؟..نه..
رو به کیارش گفتم :مگه نگفتی 6 ماه؟..الان که 3 ماهش مونده؟..
--درسته ولی کارام جلو افتاده و برنامه هام ردیف شد..پس دیگه چرا بیخودی کشش بدیم؟..
مامان گفت :من حرفی ندارم پسرم..میمونه جهزیه ی بهار که ..
کیارش میان حرفش پرید وگفت :من ازتون جهزیه نمی خوام..من خودم هر چیزی که بهار بهش نیاز داره رو دارم..خونه..اسباب و اثاثیه..همه چیز اماده ست ونیازی به جهیزیه ی بهار نیست..
مامان :ولی اخه پسرم این رسمه..نمیشه که..
--می دونم رسمه...شما همون پولی که برای جهیزیه ی بهار گذاشتید کنار رو بدید به خودش تا هرچی که دوست داشت برای خودش بگیره..نیازی به جهیزیه نیست..
مامان چیزی نگفت و سکوت کرد..
ولی یه چیزی ذهن منو بدجوری به خودش مشغول کرده بود..
رو به کیارش گفتم :خب تو داری میگی تا اخر هفته ی دیگه عقد و عروسی رو برگزار کنیم درسته؟..
کیارش نگام کرد وگفت :اره درسته..
-پس دیگه چرا صیغه رو فسخ کنیم؟..
دستاشو به هم فشرد و لبخند زد ..لبخندش مصنوعی بود..از این نظرمطمئن بودم..
-- خب دلیل خاصی نداره..این خواسته ی پدرم بوده که این صیغه فسخ بشه..من خودم هم بهش گفتم بود و نبود این صیغه فرقی نداره..اون هم گفت پس اگر فرقی نداره فسخش کن..
رو به مامان ادامه داد :میشه همین الان اینکار رو بکنید؟..
هیچ سردر نمی اوردم..انگار خیلی هول بود..اخه فسخ صیغه چه دردی ازش دوا می کنه؟..چرا انقدر عجله داره که همین الان فسخ بشه؟..
مامان به ناچار سرشو تکون داد و قبول کرد..
حس می کردم تردید داره..درکش می کردم..این رفتار کیارش ضد ونقیض بود..مطمئن بودم کاسه ای زیر نیم کاسه ست..ولی هر چی فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم..
مامان همونجا صیغه رو فسخ کرد..و حالا دیگه من به کیارش محرم نبودم..
نمی دونم چرا از این بابت خوشحال بودم..با اینکه توی این مدت نذاشته بودم کاری بکنه ولی وقتی صیغه فسخ شد انگار یه انرژی تازه گرفتم..
برای این هم باید ازکیارش ممنون باشم..حداقل یه کار درست تو عمرش کرد..
ولی بدجور رفته بودم تو فکر که چرا کیارش اصرار کرد هرچه زودتر صیغه رو فسخ کنیم؟..دلیلش چی بود؟..
هر چی که بود..برای من بد نشد..بازم نامزدش بودم ولی دیگه بهش محرم نبودم..بنابراین به این مهمونی هم نمیرم..
کمی دیگه نشست وبد هم از جاش بلند شد و از من و مامان خداحافظی کرد..
دم در برگشت و رو به من گفت :مهمونی فراموشت نشه..
جدی نگاهش کردم و گفتم :ولی من دیگه مهمونی نمیام..
با تعجب گفت :چرا؟..
- چون دیگه بهت محرم نیستم که هر جا گفتی باهات بیام..
با حرص تو موهاش دست کشید وگفت :درسته که بهم محرم نیستی ولی هنوز نامزدمی..انگشتر من تو انگشتته..بنابراین باید بیای..فراموش نکن چی بهت گفتم..
اروم تر گفت :موضوع بیماری مادرت رو فراموش نکن..می دونم که خودش از بیماریش خبرنداره پس یه کاری نکن متوجه بشه..
پوزخند زد وادامه داد :من نمی تونم بهت قول بدم که چیزی بهش نگم پس بهتره بیشتر فکرکنی..خداحافظ عزیزم..
لبخند بزرگی زد واز در رفت بیرون..
پشت در خشکم زده بود..مات و مبهوت مونده بودم..چقدر این ادم پست بود..داشت با این کاراش منو مجبور می کرد که به خواسته هاش تن بدم..
با خشم دستامو مشت کردم ..خیلی عوضی بود..داشت از موقعیت سواستفاده می کرد..
یعنی جونه مامانم انقدر براش بی ارزشه که داشت اینطور باهاش بازی می کرد؟..
ازش متنفرم..خدا کنه یه جوری بشه نتونم باهاش ازدواج کنم..دوست دارم خودش بکشه کنار نه من..خدایا یعنی میشه؟..

رفتم تو خونه..مامان تو اشپزخونه بود..
تو درگاه ایستاد و گفت :بهار به نظرت رفتار امروز کیارش مشکوک نبود؟..من نمی فهمم چرا ازمون خواست صیغه رو فسخ کنیم؟..
-درسته مامان..منم باهاتون موافقم..ولی چیزی ازش سردر نیاوردم..حتما یه دلیلی واسه ی خودش داشته..
-- ولی دخترم ما هم باید بدونیم دلیلش چیه..
- من که ازش پرسیدم..دیدید که گفت پدرش اینطور خواسته..
مامان نگام کرد وگفت :نمی دونم والا..
بعد هم رفت تو اشپزخونه..من هم یه راست رفتم تو اتاقم..
باید در مورد این مهمونی بیشتر فکر کنم..مطمئنم از کیارش صداقت هرکاری بگی بر میاد..
تا موقع شام تو اتاقم بودم و داشتم فکر می کردم..اخرش هم به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که خواسته ش رو قبول کنم..
مگه راه دیگه ای هم داشتم؟..اگر به ضررم بود هیچ جوری قبول نمی کردم و مقابلش می ایستادم ولی خب این هم حتما یه مهمونی ساده ست دیگه..احتیاجی نیست باهاش لج کنم که اونم قاطی کنه بره به مامانم چیزی بگه..پس مجبورم قبول کنم..
سر شام به مامان موضوع مهمونی رو گفتم ..اصلا قبول نمی کرد..حتی خواست بره به کیارش زنگ بزنه و بگه من باهاش نمیرم ولی من جلوشو گرفتم..
فقط به خاطر خودش..می ترسیدم کیارش حرفی از بیماریش بهش بزنه..
خیلی باهاش حرف زدم..نرم تر شده بود ولی هنوز مخالف بود..اخرش هزار بار بهش قول دادم که مواظب خودم باشم و صدبار گفتم مطمئن باش با خود کیارش بر می گردم تا اینکه قبول کرد..
اون هم به هزااااار بدبختی..
صد البته من خودم هم به کیارش اطمینان نداشتم..حتی 1 درصد..ولی خب به اجبار اینو گفتم..چون می دونستم اگر درخواست کیارش رو قبول نکنم اون هم همه چیزو درمورد بیماری مامانم بهش میگه..
خدایا تا کی باید این خاری و خفت رو تحمل کنم؟..
خدایا خودت یه راهی جلوی پام بذار تا از دست کیارش خلاص بشم..
همه ش دعا می کردم کارمون به ازدواج نکشه..حاضر بودم بدترین مجازات رو تحمل کنم ولی زن کیارش نشم..

که ای کاش همچین ارزویی رو نمی کردم..چون خدا بدترین مجازات رو برام درنظر گرفت..
اینجاست که میگن خودکرده را تدبیر نیست..خودم از خدا اینو خواستم که بدجوری هم پاشو خوردم..
نمی خواستم این اتفاق بیافته ولی خب..چه میشه کرد.....
ناخواسته از خدا خواستم..مجازات سختی بود..خیلی سخت..



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار