امشب دلم گرفته.
یه بغض تلخی توی گلومه که راه نفسم رو بسته.
حس غریبی دارم.
حس دلتنگی لحظه غروب.
تا حالا شده کنار دریا باشی و به غروب خورشید نگاه کنی
در حالی که غم سنگینی توی دلت خونه کرده باشه
... و نتونه مانع گریه هات بشی؟
احساس دلتنگی یک غروب ابری و پاییزی رو دارم.
حس عجیبی دارم.
احساس یک شاپرک که توی تار عنکبوت گرفتار شده.
احساس یک پرنده که بالش زخمیه و نمی تونه پرواز کنه.
احساس یک پرستو که از آشیونش دور مونده.
دلم عجیب گرفته....
دلم می خواد فریاد بزنم،
این قدر بلند که تا اون بالا بالاها هم بره و خدا هم بشنوه.
شاید چاره کنه.
شاید یک نگاه به دل زخمی من هم بندازه.
دلم می خواد فریاد بزنم.
دلم می خواد گریه کنم.
دلم خیلی گرفته، خیلی.....

Top Blog

 



تاريخ : ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار