عشق توت فرنگی نیست

نویسنده:مریم عباس زاده 

انتشارات:پرسمان 

تعداد صفحات:471

 


صورت مهربون مامانو چند بار پشت سر هم بوسیدم .اون قدر گریه کرده بود که چشم هاش ریزریز شده بود,دستم
رو در شونه اش حلقه کردم :وای سودی جون سفر قندهار که نمی خوام برم این طوری میکنی ؟ هر وقت چند روز
تعطیلی گیرم بیاد بدوبدو می ام بهت سر می زنم ,خودتم میدونی که من یکی رو بدجوری بچه ننه بار اوردی وطاقت
نمی آرم زیاد ازت دور بمونم.
مامانم میخواست لبخند بزنه ولی نتونست .با گوشه روسری اشک چشمش رو پاک کرد. بابام با خنده از جیبش یه
دستمال در آورد:بگیر عزیزم ,روسریت میکروب داره,نکنه می خوای تراخم بگیری وبدبختم کنی,داری و نداری دو
تا چشم شهلا داری,می خوای همونم ازم بگیری؟
مامانم طبق معمول غم وغصه هاش یادش ر فت,با ناز وکرشمه دستمالو گرفت ونم چشم هاش رو خشک کرد:باشه
هاتف باشه,فقط چشمام قشنگه دیگه؟
بابا یواشکی در گوش مامان یه چیزی گفت که اولش سرخ شد وبعد شم غش کرد از خنده .ترنج آستین مانتوی
مامانم و کشید:بابا چی گفت این قدر خوش به حالت شد؟
مامانم یه اخم قشنگ تحویلش داد:اوا!؟!بچه هم بچه های قدیم.
ترنج لب ور چید:زشته توی جمع دو نفر در گوشی حرف بزنن
تورنگ لپش رو کشید:ای دختر فضول!
ترنج دستشو انداخت دور کمرم:ترمه جون وقتی بری من حوصله ام سر می ره.دلم واست خیلی تنگ میشه
دستمو انداختم دور کمر باریکش :حسابی درس بخون که دو سال دیگه بیای پیشم.
منم اونجا تنهام,اگه تو کنارم باشی دلم کمتر میگره,فقط فول بده خوب درس بخونی,مثل بچه آدم!

موقع گفتن این حرفها بغض کردم,چقدر خواهرمو دوست داشتم ,کاش از هم جدا نمی شدیم, صدای کمک راننده منو
از افکارم پرت کرد بیرون:مسافرای تهران ....جا نمونین
مامانم دوباره منو چلوند:قربونت برم ترمه جون خیلی مواظب خودت باش.رسیدی زنگ بزن.
خیالشو راحت کردم:حتما سودی جون نگران نباش.
بابا بغلم کرد :ترمه جون شرمنده ام که...
نذاشتم حرفشو تموم کنه :زمستون می ره رو سیاهی به زغال می مونه,فکرشو نکن.
ترنج بغل گوشم چنان جیغی زد که نیم متر پریدم هوا:اونم شاداب.
کفرمدر اومد!دندونامو رو هم فشار دادم که صدام در نیاد!
یعنی اپه یه وقت دیگه بود ویه جای دیگه ای غیر از ترمینال بودیم درسی بهش می دادم تا عمر داره یادش نره
.پرده گوشم هنوز سوت میکشید .منتها نخواستم دم اخری پاچه اشو بگیرم که خودم عذاب وجدان بگیرم,هم اشک
دم مشک ترج خانوم ته تغاری رو در بیارم.
با اومدن شاب که واقعا اسمش برازنده اش بود ,تورنگ دست و پاشو گم کرده و شروع کرد الکی خندیدن.رفتم
نزدیکش و گفتم:زهر مار تابلوی بی جنبه,دست وپاتو جمع کن.
خنده رو لبش ماسید,دلم خنک شد.فکر کرده یادم رفته چه جوری من بیچاره رو رصد کرده و مواظب بود دست از پا
خطا نکنم .فکر کرده نفهمیدم گلوش پیش شاداب گیر کرده .طفلی رفته بود تو لک!دیدم خدا رو خوش نم آد موقع
رفتن خاطره بدی از خودم جا بذارم ,یواش بهش گفتم:اگه برادر خوبی باشی شاید یه فکری به حالت بکنم,البته شرط
وشروطی سختی داره ها....
نیشش تا بنا گوش باز شد.باز صدای کمک راننده در اومد.بابا وتورنگ رفتن چمدون وساک منو تحویل بدن.

سودی جون ول کن معامله نبود.سفارش پشت سفارش ,انگار من یه دختر دست پا چلفتی خاک بر سر بی عرضه ام که
حتی نمی تونه دماغشو بالا بکشه.با این که بهم برخورده بود سعی کردم خود دار باشم وبا خوش روی بگم (چشم)
شاداب بیچاره هم دست کمی از من نداشت.
مامنش با لهجه غلیظ شیرازیش داشت نصیحت ها وبه قول خودش وصیت های آخر رو می کرد.شاداب پاک بهم
ریخته وکم مونده بود پرمرده بشه که به دادش رسیدم:شاداب جون مامانو ببوس واز بابا خداحافظی کن که الان
اتوبوس راه می افته ومن وتوی گردن شکسته باید دنباش بدویم بلکه دلش رحم بیاد ویه نیش ترمز بزنه وسوارمون
کنه.
هرد وخندیدن و مامانش دست از نصیحت برداشت.
هر لحظه ممکن بود بغضم بترکه.بغض که چه عرض کنم,خودم بترکم.تا اون لحظه بیست وچهار ساعت پشت هم از
خونواده ام دور نمونده بودم وحالا می بایست برای حداقل چند هفته ازشون خداحافظی کنم.مگه دست ودلم به
خداحافظی می رفت؟!می بایست زودتر سر وته قضیه رو هم می اوردم والا اشک ریزانی میشید که اون سرش ناپیدا.
اول از تورنگ خداحافظی کردم.صورت زبرش رو بوسیدم:شد یه مرتبه تورو ببوسم واصلاح کرده باشی؟!شلخته با
دست موهای پرپشت وخوش حالتش رو بهم ریختم,برای اولین بار اعتراض نکرد.چقدر بلوز سرمه ای بهش می
اومد,شونه های مردونه اش رو کاملا نمای می داد.
بهش دقیق شدم:مواظب باش دخترها قرت نزنن ...تازگی ها خیلی خوش تیپ شدی!
دهنشو آورد دم گوشم :شکم اونی که به خواهر خوش چشم وابروی من چپ نگاه کنه سفره می کنم.
گوششو محکم کشیدم :غلطای زیاد ی!غیرتی بازی در نیار که هیچ خوشم نمی اد.

دستشو زد به کمرش:خلاصه گفته باشم,حواسم اونجام بهت هست فکر نکنی رفتی حاجی حاجی مکه!

چقدردلم براش تنگ می شد....بعد از اون نوبت ترنج خواهر کوچلوی دبیرستانیم شد.چشمای درشت وقشنگش پر
اشک بود:ترنج جون قول بده نری تو اتاقم که دخل وسیله هامو بیاری.
ترنج خندید وتورنگ دخالت کرد:طفلی قولی نمی ده که نتونه عمل کنه.
هیچی نگفتم و ترنج رو بوسیدم.هم قد وقواره خودم بود ولی شباهتی بهم نداشتیم صورت ظریف ودوست داشتنی ای
داشت ,بدون هیچ ایراده ای ,ترکه ای ولاغر بود.خوشگل ودلنشین ویه عالمه لوس از خود راضی!هم شکلش هم اخلاق
و رفتارش کپی برابر اصل عمه ام بود... خدا به فریاد دل مامانم برسه شونزده سال خواهر شوهرش بیست وچهار
ساعت جلوی چشمش بوده وبازم معلوم نیست تا کی مثل اینه دق جلوی چشمش باشه.
نوبت به بابام رسید,معلوم بود خودشو خیلی کنترل می کنه:کاش میتونستم باهات بیام وسر سامونی بهت بدم تا خیالم
راحت بشه.اما خودت می دونی چقدر گرفتارم.
خیلی خوب می دونستم,پریدم تو حرفش:بچه که نیستم ,خودم میتونم کلیممو از اب بیرون بکشم .تازه اونجا داداش
تارخ هست ,پس غصه چی رو میخورید؟
بابا اصلا هنر پیشه خوبی نیست ,وقتی فیلم بازی میکنه اصلا ابروریزیه .معلوم بود اگه دو دقیقه دیگه باهاش حرف
بزنم اشکش سرازیر میشه ,سریع بوسیدمش ورفتم سراغ سودی جون :سودی جون گریه کنی نه من نه تو.
لحن تهدید آمیزم کارساز بود,جذبه هم چیز خوبیه ها .بادی به غبغب انداختم:دخترتون داره میره دندونپزشک
مملکت بشه واون وقت جنابعالی میخوای با ابغوره گرفتن منصرفش کنی؟حالا خوبه فصل ابغوره گذشته.
مامانم خندید ,بوسیدمش. اونم از ماچای ابدارش چسپوند رو لبم .اگه به خودم بود دوست داشتم بشینم رو زمین و زار
زار گریه کنم . صدای کمک راننده رو که دیگه خشن شده بود بهون کردم ودویدم طرف اتوبوس .یادم اومد از
خانواده شاداب خداحافظی نکردم.با سرعت رفتم طرفشون ودر عرض سی ثانیه یه عالمه حرفای تعارف آمیز رد وبدل کردیم.روی صندلی اتوبوس که نشستم تازه فهمیدم که چقدر خسته ام . سودی جون اومد دم شیشه وشروع کرد با
گریه حرف زدن .صداشو نمشنیدم واصلا متوجه نمی شدم چی میگه ولی الکی هی سر تکون می دادم که یعنی چشم
.چقدر دلم میخواست بغلش کنم وببوسمش.
باب اومد وبا ملایمت اونو دور کرد.اتوبوس راه افتاد.براشون دست تکون دادم ,دست نمی تونستم ببینموشون چون یه
پرده اشک دیدمو مختل کرده بود چند لحظه بعد اونا رو ندیدم ,سرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم وچشمامو بستم :یه
برگ جدید از زندگیمون شروع شد!
شاداب دست گذاشت رو دستم:پیش به سوی سرنوشت!
صدای پیرمردی از ردیف جلو بلند شد:بر محمد(ص) وال محمد(ص) صلوات.
همه با صدای بلند صلوات فرستادن.منم زیر لب چند بار صلوات فرستادم.بعد رو به شاداب گفتم:نمی دونی چقدر
خسته ام انگار کوه گنده ام اگه ولم کنن یه کله چند ساعت می خوابم.
خوب یه چرت بزن ,منم بدم نمی آد استراحت کنم.
چشمامو بستم وچون آدم خوش خوابی هستم در عرض پنچ دقیقه خوابم برد. تکونای یکنواخت وصدای ماشین هم
مزید بر علت شد.
چشمامو که باز کردم هوا حسابی تاریک شده بود,سر شاداب رو شونه ام و دهنش باز مونده بود. چند دقیقه تحمل
کردم, اما بعدش صدام در اومد:خودتو جمع کن شاداب.
یه ناله کرد وتکونی خورد, دستشو گرفتم :شاداب بیدار شو؟
چشماشو باز کرد:مگه مرض داری؟تازه خوابم برده بود.من که مثل تو نیستم ,رو کیسه گردو هم خوابم ببره.

چیه حسودیت میشه ؟

ادامو در اورد.خمیازه کشید و بدنش رو کش و قوس داد :یه چیزی میخوام بخورم نمی دونم چیه...تو بند وبساطت
خوردنی پیدا میشه؟
-تخمه دارم و لواشک وساندویچ کالباس.
ساندویچ بمونه واسه شام ولی تخمه رو رد کن.
با هم شروع کردیم خوردن وگفتن وخندیدن .یه صدای اعتراض امیز خده رو لبهامون خشکوند:چه خبره؟مردم
میخوان استراحت کنن ,ملاحظه هم خوب چیزیه ها!
یه ذره بلندتر ادامه دادم :از بوی گند جورابش داریم خفه می شیم صدامونو در نمی اریم . حالا انگار واجبه کفشاشو
دراره ....انگار لاشه ای گربه تو کفشش بوده.
شاداب دیگه نتونست خودشو کنترل کنه به صدای بلند خندید.منم باهاش خندیدم .سر وصدا تو اتوبوس زیاد شده
بود.هر کس یه چیزی می گفت و اعتراضی می کرد,شاداب گفت:راحت شدی بلوا راه دادی؟
-واقعا دلم خنک شد.
یکی گفت : اقای راننده نگهدار , نمازمون دیر شد.
اون یکی داد کشید:مردیم از گرسنگی ,لابد می خوای یه کله تا تهران بری...
یه نفر خجالت زئه گفت:بچه ام دیگه نمی تونه خودشو نگه داره...الان جاشو خیس میکنه.
بمب تو اتوبوس منفر شده بود ,صدای پیرمرد از جلوی اتوبوس بلند شد :محمدی (ص) هاش صلوات!
بعد از صلوات یه آرامش نسبی بر قرار شد.چند دقیقه بعد جلوی رستوران بین راهی پیاده شدیم . جاش بد نبود,به
نسبت خوب وتر وتمیز بود,یه ابی به دست و رومون زدیم وساندویچ خوردیم,شاداب چنان به ساندیچ گاز میزد که

انگار از قحطی فرار کرده.خندیدم :مواظب باش لپت رگ به رگ نشه.

لقمه پرید گلوش,داشت خفه میشد.محکم زدم پشتش :نترس همش ماله خودته هیچکس نمیخواد ازت بگیره.یواشتر
دختر جون ,هنوز جونی وهزار ارزو داری,نمی خوای ارزو به دل بمیری که؟؟خودمونو کشتیم که با هم قبول شیم می
خوای رفیق نیمه راه بشی؟
یه دفعه اشک تو جشمش جمع شد:ولی حق تو این نبود...تو می بایست همین رشته رو تو دانشگاه سراسری قبول
شی.من که می دونم چقدر زحمت کشیده بودی....
بد شانسی آوردی,.
اندازه ترنج دوستش داشتم ,از کلاس اول دبستان پشت یه نیمکت نشسته بودیم,بهترین دوستم بود.دستمو انداختم
دور بازوش :باز شروع نکن شاداب جون !این طوری که بهتر شد.با ز هم واحد بر می داریم وپیش همیم.من دوستی
تورو با هیچ چیز عوض نمی کنم,دانشگاه سراسری که جای خود داره!حالا جلوی مردم نمی خواد زاز زار کنی.
خندیدم .دستی به دلم کشیدم :این قدر گرسنه بودم که نماز نخوندم.بیا بریم نمازمونو بخونیم که خدا هوامونو توی
اون تهرون داشته باشه.
اعتقاد عجیبی به نماز خوندن داشتم,در بند خیلی از مسایل نبودم اما نمازم ترک نمی شد.بعدش با شاداب چای
خوردیم نگاش کردم ,جشمای خوش فر م و درشتی داشت که زیر ابروهای ظهن خودش و نشون می داد:پوست سبزه
,بینی ودهن قشنگ !روی هم رفته دختر خوشگل وجذابی بودلاغر نبود میانه اندام وتوپر ...بهش گفتم :فردا که رسیدم
تهران می ریم آرایشگاه و یه دستی تو این ابروهای پاچه بزیت ببر.
سبیل هاتم بدجوری و ذوق می زنه...

رنگش پرید:وای ترمه می خوای مامانم سکته کنه؟

با بدجنسی گفتم :از کجا میخواد بفهمه ,مگه این خودت دهن لقی کنی ,من که بروز نمی دم . تا دفعه بعد که تورو ببینه
ابروهات در می اد هم سبیلات !چندشم می شه سبیلات رو می بینم ,از پسرا بدتری!
خیلی جدی بود هوس کردم یه ذره سر به سرش بذارم :خنگ خدا تو الان دانشجوی مملکتی ,هم کلاسهامون توی
مدرسه ابرو و موی صورتو به باد داده بودن...
موهاشونو که رنگ کرده !اون وقت تو برای یه ابرو اونم تو فپقرن بیست ویکم ببین چه جنجالی به پا میکنی ؟ خیلی
املی . می خوای پسرا با دیدنت رم کنن.
دستشو زد به کمرش: اگه قراره با این چیزا رم کننبذار رم کنن.تازه تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیره ؟خودت چرا
ابروهاتو بر نمی داری؟
با ناز وکرشمه گفتم:خدا خودش ابروهای منو بر داشته ,نمی بینی چه قیطونی وبلنده!
یه ذره نگام کرد:راست میگی ها!
قری به گردنم دادم :مگه دروغ می گم....
دوباره با سر سختی گفت:من که دست به صورتم نمی برم ,هر چیزی به وقت خودش خوبه.
خندیدم :باشه خانوم ....شب درازه می دونی که منظورم چیه!چند وقت دیگه می بینمت.
اخم کرد :چقدر بی ادبی ترمه....
-وا مگه امروز به من رسیدی ؟!تو که بهتر از همه منو میشناسی...
-اره حکایت تو حکایت علیمرادخان ...یادم نرفته تو مدرسه چه اتیشی می سوزوندی . همه از دستت دله وشاکی
بودن,تنها شانست این بود که درست عالی بود والا ده باره از مدرسه اخراجت کرده بودن...

دستشو کشیدم :چه چه میزنی بلبل خوش اواز !برای تو یکی که بد نبود همیشه بهت خوش میگذشت .حالا بیا بریم تو
اتوبوس که درش باز شده.
با اکراه گفت:تا فردا صبح که برسیم کمرم خرد میشه.از مسافرت با اتوبوس حالم بهم میخوره.
رزیم بگیر که کمرت نشکنه.
من خیلی خوبم ,بیچاره یه نگاه به خودت بکنی می فهمی ,انگار تب نوبه داری...به باتر ی قلمی گفتی زکی!
رومو ازش برگردوندم :بیچاره من رو فرمم :مثل مانکن ها می مونم.
مگه خودت تعریف کنی ,دست که بهت بزنم شمشیرات میره تو تنم ,فقط استخوانی...
گربه دستش به گوشت نمیرسه می گه پیف پیف....
همیشه با هم همینطوری بودیم ویکی به دو می کردیم. ولی دلخوری ابدا ...نفسمون بهم وصل بود.نشستیم تو اتوبوس.
بقیه مسافرام کم کم سوار شدن وپنج دقیقه بعد اتوبوس راه افتاد.
نیم ساعت بعد تو ترمینال بودیم .ساعت هفت ونیم صبح بود پیاده شدیم و وسایلمونو تحویل گرفتیم .طبق قرار می
بایست تارخ بیاد دنبالم .اما هرچه چشم چرخوندم اثری ازش ندیدم .می دونست زود می رسم ,شاید خواب مونده بود
.یه ربع دیگر صبر کردیم ودر نهایت مجبور شدیم از اون محییط الوده و پر سر و صدا وپر افراد مزاحم فرار کنیم.
هر کس میومد یه متلکی بارمون می کرد . برخلاغف همیشه دل ودماغ جواب دادنم نداشتم . تازه اگرم داشتم ,ترجیح
می دادم با این افرا د دهن به دهن نشم.
اگه دستم به تارخ میرسید میدونستم چی کارش کنم؟!
با غصه وحرص از ترمینال اومدیم بیرون و ماشین دربست گرفتیم . اول شاداب پیاده شد و بعدشم من تا خونه تارخ

رفتم چقدر ماشین ودود....



تاريخ : ۱۱ مهر ۱۳٩۱ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار