خاطره ماندگار قسمت پانزدهم



فصل پانزدهم


نزدیک ساعت ده از خواب بیدار شدم.برای خودم هم عجیب بود، چون پس از چند ماه این نخستین شبی بود که بدون قرص خواب به این عمیقی داشتم.
سریع دست و صورتم را شستم و بیرون رفتم. سارا بیدار بود و مشغول خواندن مجله بود. با دیدن من لبخند زد و گفت: «خسته نباشی.داشتم دل دل
می کردم که صبحانه بخورم یا نه که شکر خدا بیدار شدی.»
با هم به آشپزخانه رفتیم.بوی قهوه دلم را ضعف انداخت. سارا اسباب صبحانه را رو به راه کرد.در سکوت صبحانه خوردیم.سارا در حالی که فنجانها را در جا ظرفی می گذاشت گفت:«خب،دیشب راحت بودی؟»
از یاد اوری شب پیش لبخند روی لبانم نقش بست.«فوق العاده بود، بهتر از این نمیشود. با اینکه تازه با خانواده ات اشنا شدم، ولی احساس غریبگی باهاشون ندارم.»
«خوبه، خانومها با هم خلوت کردند.»
این صدای دایی شایان بود،سلام کردم.دایی هنوز چشمانش خواب الود بود.
آن روز تا نزدیک ظهر دور میز آشپزخانه نشستیم و از این ور و آن ور حرف زدیم. نزدیک ظهر بود که متوجه گذشت زمان شدیم.دایی نگاهی به سارا انداخت و گفت:«امروز من تعطیلم،بهتره از امروز نهایت استفاده را بکنیم.»
آن روز با سارا و سحر و صالح و دایی از جاهای دیدنی دهلی دیدن کردیم.
شب هم در یک رستوران دنج غذای هندی خوردیم.
روز بعد پیش از اینکه بیدار شوم دایی سرکار رفته بود.سارا هم مشغول تهیه و تدارک ناهار بود.وقتی به آشپزخانه رفتم لبخند زد و گفت:«سحرخیز شدی؟»
«آره خب،با این سرو صدایی که تو راه انداختی کی می تونه بخوابه، راستی چی کار می کنی؟»
«امروز مهمان داریم.تعدادی از دوستانم را دعوت کرده ام. دلم می خواد باهاشون آشنا بشی.»
«چه عجله ای داری؟می گذاشتی چند روز دیگه.»
«امروز و فردا نداره» و در حالی که یک فنجان چای برام می ریخت گفت: «حالا بیا صبحانه ات را بخور که کلی کار داریم.»
به سرعت صبحانه ام را خوردم و میان شوخی و خنده تا ظهر وسایل ناهار را فراهم کردیم نزدیک ساعت دوازده بود که لباسهایمان را عوض کردیم و کمی بعد سرو کله مهمانان پیداشد. سارا جیغ بلندی زد و گفت:«این انوشه است. همیشه زود تر از همه می آد.»
همان طور که موهایش را بالای سرش جمع میکرد به طرف در دوید. من هم سریع به اتاقم رفتم و شلوار جین و تی شرت صورتی به تن کردم، رژ لب صدفی رنگی هم به لبم مالیدم و به سمت اتاق پذیرایی رفتم.
خانم قد بلندی،در حالی که عبای مشکی به تن داشت با سارا صحبت می کرد.شکل و شمایلش شبیه عربها بود.صورت سبزه و چشمان درشت
مشکی اش هم این باور را در ذهنم به وجود آورد که شاید عرب باشد.
سارا هم به من اشاره کرد و گفت:«دختر خواهرشوهرم خاطره،ایشون هم انوشه،یکی از بهترین دوستان من.»
انوشه دستش را به طرفم آورد و گفت:«ازآشنایی با شما خوشبختم.امیدوارم اقامت خوشی داشته باشید.»
مات و مبهوت او شدم،به فارسی صحبت میکرد.وقتی انوشه به اتاق سارا رفت تا لباس عوض کنه دوباره زنگ در آمد. سارا با تعجب نگاهی به ساعت انداخت و گفت:«عجیبه،خیلی زوده بچه ها بیایند.»
آیفون را برداشت. لبخند زد وگفت بفرمایید و به من اشاره کرد و گفت:«بدقولهای همیشگی به خاطر گل روی شما امروز زود آمدند.»
به استقبال دوستان سارا رفتیم.هردو مانتوهای بلند پوشیده بودند و روسریهای خودشان را مانند مقنعه زیر چانه سنجاق زده بودند. سارا من را به آنها معرفی کرد.به دختر ریز نقشی اشاره کرد و گفت:«آوا.»و بعد به طرف دختری اشاره کرد که قیافه اش نادیا را در ذهنم تداعی میکرد.
«ایشون هم یگانه.»
طبق معمول با هم دست دادیم و احوالپرسی کردیم. سارا نگاهی به من کرد و گفت:«خدا را شکرهمه سر وقت آمدند.»
با تعجب به سارا نگاه کردم و گفتم:«دوستانت همین سه نفر بودند؟»
«آره»
«پس چرا این همه غذا درست کردی؟»
«نگران غذاها نباش . بابا امشب کار داره،مامان و بچه ها شام می آیند اینجا.»
بعد چشمکی زد وگفت:«حالا تا صدای انوشه در نیامده برم ترتیب چای را بدم که اگه نیم دقیقه تاخیر داشته باشم رسوای عام و خاصم می کنه»
صدای بلند خنده های دوستان سارا از اتاق می آمدو انگار مدتها بود همدیگر را ندیده اند. هم زمان با اوردن چای به اتاق،دوستان سارا هم وارد پذیرایی شدندو آنها هم مانند خودش صمیمی و دوست داشتنی بودند. خیلی هم راحت با من گرم گرفتند.انوشه که از میان حرفها متوجه شده بود فوق لیسانس حقوق دارم و تصمیم دارم خودم را برای امتحان کانون وکلا آماده کنم لبخند زد و گفت:«پس باید حواسمون جمع باشه برات خواستگار پیدا نکنیم،چون یک وکیل جوری مسایل را از دید حقوقی نگاه می کنه که دیگه نمیشه یک لحظه باهاش زندگی کرد.»
با حرف او آوا و یگانه زدند زیر خنده. سارا برخلاف چند دقیقه پیش چهره اش توی هم رفت.من هم ساکت شدم. انوشه که متوجه اوضاع نشده بود ضربه ای به سارا زد و گفت:«حالا تو چرا ناراحت شدی؟یه حرفی به دختر خواهرشوهرت زدم،نترس بابا شوخی کردم.»
سارا سرش را پایین انداخت و مشغول پوست کندن یک سیب شد. یگانه که متوجه حال سارا شده بود باری اینکه کمی جو را عوض کنه رو به من گفت:«خوش به حالتون .چه رشته خوبی میخونید.من همیشه آرزو داشتم وکیل بشم،ولی نمیدانم چرا خدا برام نخواست.تا دیپلم گرفتم مامانم شوهرم داد. حالا این ور دنیا شوهرم داره دکترا می گیره ومن در حسرت لیسانس موندم.»
«خوب چرا بعد از اینکه شوهر کردی دنبال درس نرفتی؟»
یگانه توی مبل لم داد و در حالی که سرش را تکان می داد گفت:«هیجده سالم بود شوهر کردم. چون تک دختر بودم دست به سیاه و سفید نمی زدم، ولی وقتی شوهر کردم تازه فهمیدم زندگی به آن راحتی کهمن فکر می کردم نیست.
تا آمدم کارخونه یاد بگیرم و کمی به قول معروف کدبانو بشم عق زدن شروع شد و فهمیدم حامله ام،آن هم نه یکی دوقلو حامله بودم. دوتا پسر شدند که خدا زنده نگهشون داره از در و دیوار بالا می روند. الان را نگاه نکن برای خودم آمدم مهمانی.این را از صدقه سر مدرسه بچها دارم. خدا را شکر تا ساعت چهار مدرسه هستند.امروز هم بعد از مدتها شوهرم قول داده از مدرسه تحویلشون بگیره تا من هوایی به سرو کله ام بخوره.»بعد در حالی که صدایش را آروم میکرد گفت:«آره خاطره جون،خوب عشق و کیفت را بکن. مگه چند سالته؟بیست و چهار سال.چند سال دیگه هم کیف از جوانیت ببر.تازه بعدش می تونی در مورد ازدواج فکر کنی.من را میبینی این قدر لاجونم به خاطر همینه. تمام جون و قوه ام را این بچه ها گرفتند.باباشون که دیگه بدتر. تا می آد خونه اُردهای جورواجورش شروع می شه خلاصه....»
انوشه وسط حرف یگانه پرید .«چه حرفها میزنی یگانه ،مردنی بودنت چه ربطی به آن دو تا طفل معصوم داره؟بعدش هم چرا از قسمتهای خوب ازدواجت نم گی؟ بیچاره خاطره اگر یک بار دیگر پای صحبتهای تو بشینه به طور حتم از صرافت ازدواج بیرون می آد.»
انوشه سرش را به طرفم چرخاند و گفت:«به حرفهای یگانه گوش نده ،ادامه تحصیل هیچ منافاتی با ازدواج نداره.»
آوا ساکت به صحبتهایمان گوش می داد. سارا عصبانی بود و بشقاب سیب را محکم روی میز کوبید. جو خیلی سنگین شده بود.چرا باید از واقعیت فرار می کردم؟ چرا سارا سعی می کرد صحبت را از این مسیر منحرف کنه. به قول سارا باید برای یک بار هم شده برای خودم زندگی می کردم،پس نباید از چیزی که خودم آن را به وجود آورده بودم فرار می کردم.در حالی که شیرینی را در پیش دستی می گذاشتم رو به انوشه کردم وگفتم:«از راهنمایی هر دوی شما متشکرم،ولی من قصد ازدواج ندارم. دلیلم هم نه ادامه تحصیله ، نه فرار از مسئولیت،دلیلم فقط.....»
سارا به میان حرفم پرید وگفت:«بهتره دیگه بریم ناهار بخوریم،خیلی دیر شده»و از جایش بلند شد.
نگاهی بهش انداختم و گفتم:«خواهش میکنم بشین،تا دو دقیقه دیگه همه می ریم آشپزخانه و ناهار را با هم می کشیم.»
سارا لبه صندلی نشست و با انگشت اشاره روی شلوار جینش چیزی می نوشت. می دانستم که ناراحته به همین خاطر سریع گفتم:«بله ،دلیل من فقط یک شکست در زندگیه. من چند ماه پیش از همسرم جدا شدم.»
دست سارا روی شلوارش ثابت ماند.انوشه با چشمان گشاد شده به من نگاه می کرد. یگانه دهانش باز بود و آوا هم سرش را پایین انداخت. هیچ کس سوالی نمی کرد. می دانستم دیگه هیچ کس در این جمع از من کلامی نخواهد پرسید،ولی به خاطر اینکه جمع را از گیجی در بیاورم گفتم:«ما چهار سال عقد کرده بودیم.شرایط درس من و خیلی از مسایل تاریخ ازدواجمون را به تاخیر انداخت. درست یک ماه پیش از عروسی همه چیز تمام شد. البته بنابر پیشنهاد وکیلم اسم شوهرم را از شناسنامه ام پاک کردم. آن موقع فکر می کردم به خاطر اینکه بعد از چهار سال دخترم و اسمی از مردی در شناسنامه ام نیست می تونم گذشته را فراموش کنم،ولی حقیقت چیز دیگه ای است. در هر صورت چه در شناسنامه ام چیزی منظور می شد یا چه الان که مثل دختر ازدواج نکرده ای نامی از شوهر در شناسنامه ام نیست،ولی حقیقت چیز دیگه ای است.به هر صورت من یک مطلقه هستم و تجربه این شکست در کارنامه زندگیم تا ابد باقی می مونه. من خیلی جاها آدم موفقی بودم. با افتخار درس خواندم و همیشه اول بودم.برای پدر مادرم یک دختر خوب و برجسته و برای هم سالانم یک هم صحبت ممتاز بودم،ولی در زندگی زناشویی نتوانستم فرصت یک روز تجربه زندگی مشترک را داشته باشم.پس من بازنده شدم.با وجود اینکه خانواده ام نمی خواهند این را باور کنند،ولی باید بپذیرند که دخترشون مقصر بوده،چون انتخاب درستی نکرده والان هم باید تاوان آن تصمیم اشتباه را بدهد.»
آوا که تا آن لحظه سرش پایین بودمستقیم به صورت من نگاه کرد،نگاهش مثل نادر بود. شاید او هم این طرف دنیا می خواست مثل نادر من را نصیحت کنه،ولی گفت:«خاطره،شوهرت معتاد بود؟»
دلم هُری ریخت پایین،بیچاره حمید.مگه من چه چیزی گفته بودم که تا این اندازه شخصیت حمید در نزد دوستان سارا بد جلوه کرده بود. سرم را تکان دادم و گفتم:«نه،داندانپزشک بود.سالم و سلامت از یم خانواده مذهبی.»
«پس لابد شکاک بوده،یا اشید هم با وجود پولداری مرد خسیسی بوده.»
پوزخند زدم. خودم هم خنده ام گرفته بود،صورتم به وضوح می لرزید. خودم از گفتن حقیقت شرم داشتم. سعی کردم بر خودم مسلط شوم.سرم را بالا گرفتم و گفتم:«نه شکاک بود ونه خسیس. شاید مردی بود که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را در سر می پروراندند.وقتی چهارسال پیش پیشنهاد ازدواج او را شنیدم فکر کردم فرصتی رویایی پیدا کرده اک،فقط من یک بدبیاری آوردم وآن هم این بود که من و حمید هم تربیت نبودیم.شاید اگربه جای من شماها با حمید ازدواج می کردید خوشبخت می شدید.حمید از یک خانواده مذهبی وچادری بود.پدر حمید روز اول از من می خواست با چادر همه جا حاضر بشم.من برخلاف اعتقاداتم و به دلیل علاقه ای که پیش از ازدواج در من به وجود آمده بود،شرط را پذیرفتم،ولی نمی دانستم این حجاب و اعتقادات چقدر دست و پا گیره و چقدربرای من محدودیت می آره.می دونید،من در خانواده ای آزاد بزرگ شده ام.خیلی راحت معاشرت داشتم،درس خواندم و وارد دانشگاه شدم به این امید که بتونم کار کنم،ولی حالا می فهمم همین اعتقادات متعصبانه می تونه چقدر دست و پاگیر باشه.»
سارا تا آن لحظه ساکت بود نگاهی به دوستانش کرد و گفت:«ببخشید بچه ها ،من هیچ وقت جرٲت نکردم نه تنها از خاطره،حتی از خواهر شوهرم دلیل طلاق خاطره را بپرسم،ولی حالا که حرف بع اینجا کشیده شده می خواهم بدونم دلیل طلاق تو حجاب بوده؟»
«بله، می دونی سارافیک سری تناقضات سردرگمم،پدرشوهرم نمی گذاشت من در جمع صحبت کنم تا خدای نکرده صدای من را نامحرم بشنوه،اسم یک دخترنباید جایی گفته می شد.خنده دار اینکه در خانواده آنها دخترها حق ورود به دانشگاه را نداشتند یا اگر درس می خواندند و وارد دانشگاه می شدند بعد از آن کار کردن ممنوع بود.یعنی هرجوری با خودم فکر می کنم می فهمم این حجاب محدودیت همراه داشت. درهرزمینه ای،حتی چیدمان خانه ام و خیلی چیزها که شاید برای من خنده دار باشه... ولی شاید شماها به آنها اعتقاد داشته باشید.»
انوشه سری از تٲسف تکان داد و گفت:«می دونی خاطره،حجاب مصونیته نه محدودیت،یعنی......»
«یعنی چی؟ یعنی تو به خدا و پیغمبر و آن دنیا اعتقاد نداری؟»
«اعتقاد دارم،ولی معتقد هستم خدا از حق خودش می گذره،ولی از حق الناس نمی گذره.خیلی از آدمها منجی هستند،مثل پدرشوهرسابق من،ولی چقدر دل من را سوزاند،چقدر به من توهین کرد. خدا ممکنه از بی حجابی بگذره،ولی من از توهینهایی که به من کرد هرگزنمی گذرم.»
«آفرین ،درست میگی. خدا ازحق خودش می گذره،ولی اولین چیزی که در آن دنیا می پرسه از نمازه و .....»
«ببخشید مثل اینکه حرف من و متوجه نشدید. من هم نماز می خوانم و روزه می گیرم. من فقط به حجاب اعتقاد ندارم.»
«بگذار من هم حرف بزنم. تو می گی خدا ار حق الناس نمی گذره، حق الناس به نظرت چیه؟»
«خوب اگه مال کسی رو بخوری یا باعث بشی یکی بدبخت بشه و یا مردم رااذیت و آزار کنی و خیلی چیزهای دیگه.»
«آفرین. خب اگه کمی دقت کنی می بینی تمام مسایل دین و تمام چیزهایی که خدا ما را از آنها دور کرده ریشه در حق الناس داره.خداوند در سوره مائده آیه 89 می فرماید: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. یعنی ای کسانی که گرویده اید می و برد و باخت و بتها و تیرکها پلید است و کار اهریمن. پس از آن دوری کنید باشد که رستگار شوید. من چون ترک کردن می آیه صریح قرآن است آن را مب پذیرم، ولی یک مشروب خور فلسفه تو را می بافه و می گه خدا از حق خودش می گذره ،ولی با کمی دقت می فهمی همه چیز حق مردمه. کسی که مشروب می خوره نه تنها به بدنش که حفظ آن وظیفه مسلمش است لطمه می زند،بلکه به اطرافیانش هم صدمه می زند.شاید در حالت مستی توهینی به کسی کنه،حرف زشت و نامرطوبی به کسی بزنه و یا حتی الگوی نادرستی برای دیگران بشه.پس در واقع حق مردم را ضایع کرده .می دانیم عمیق تر و ظریف تر از این چیزی که ما داریم می گیم و مشروب خور آن را حق خودش می داند،چه مقدار تنزل اخلاقی و بندگی شیطان وجود داره که خداوند تا چهل روز نماز بنده اش را به درگاهش قبول نمی کند و تا چه مقدار فرد حق مردم را با همان لذت چند دقیقه ای از بین می برد. اگر در مدت همان چهل روز از دنیا بره به طور حتم وارد چهنم می شود و اگر مسلمان باشه هرگز با دین اسلام از دنیا نمی رود.خدا در سوره حجرات آیه 11 می فرماید: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ.یعنی ای کسانی که گرویده اید از بسی گمانها بپرهیزید که برخی گمانها گناه است.در کار کسان کاوش مکنید. در پس یکدیگر سخن مگویید. آیا یکی از شما دوست میدارید گوشت برادر مرده خویش را بخورید که از آن کراهت دارید؟ازخدا بترسید که خداوند توبه پذیر و مهربان است.در این آیه خیلی صریح می گه غیبت نکنید،ولی ما چقدر در زندگی این وآن کنجکاوی می کنیم و بعدش دلیل و توجیه برای دخالت یا حتی غیبتی که از مردم کردیم می بافیم و خیلی راحت منکر خطاهایمان می شویم. میگوییم غیبت نبود صفتش بود و یا ما کنجکاوی نکردیم فقط سوال کردیم. در پس خیلی از حرفهایی که ما شبانه روز می زنیم حق مردم خوابیده،حتی در حجابی که ما داریم.اگر ما حجابمون رارعایت نکنیم حق خیلیها به گردنمون می افته که فردای قیامت باید جوابگوی آنها باشیم. نمی خواهم فوری حرفهای من را بپذیری،چون اگر می خواستی بدون مطالعه و فقط با شنیدن یک سری بحثها به حجاب معتقد بشی طی این چهار سال ایمان آورده بودی،ولی بهترین راهنمایی قرآنه. اگر یک بار قرآن را با تفسیر بخوانی حرفهای من را درک می کنی. میدانی چرا اینقدر برات فلسفه می بافم؟ من دارم گذشته خودم را درمقابلم می بینم.البته تونسبت به گذشته من خیلی وضعیت بهتری داری. آره خاطره جون، اگر تو به حجاب اعتقادی نداری من تا ده سال پیش به هیچی اعتقادی نداشتم. تا بیست سالگی درکثافتی که پدر و مادرم برام درست کرده بودن زندگی می کردم ، حتی قولی که در سن ده سالگی در خواب به آن زن نورانی داده بودم را فراموش کرده بودم. ماجرا برمی گرده به خیلی سال پیش. من تازه به مدرسه رفته بودم. شوق درس و خواندن کتاب هایی که همیشه به مامانم التماس می کردم برایم بخوانه آن قدر زیاد بود که خیلی سریع پیش رفتم و نه تنها در کلاس که در مدرسه و استان هم اول شدم. تازه امتحانات ثلث اول تمام شده بود. روز آخر وقتی از مدرسه به خانه آمدم تا عصر با دخترخاله ام بازی کردم. شب هم راحت خوابیدم ، ولی نمی دونم چرا صبح دیگه نتوانستم پایم را تکان بدهم. با کمترین حرکت ، نفسم از درد بند می آمد. بابا و مامان به هرچی دکتر و متخصص و فوق متخصص بود مراجعه کردند ، ولی انگار خوب شدنی در کار نبود. در عالم بچگی با گریه ها و بی حوصلگی های مادر و مشروب خوردن وقت و بی وقت بابا می توانستم بفهمم وضعیتم خیلی بده. کم کم وضعیتم از آنی که بود بدتر شد. پای راستم داشت از پای چپم کوتاه تر می شد. سفر به آلمان هم نتوانست کاری برام بکنه. با دو عصای دستی به سختی راه می رفتم. بعد از سه سال مداوای بی نتیجه یک شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم یک زن سبزپوش آمده روبه رویم. صورتش نورانی بود. در یک دستش سجاده بود و در دست دیگرش یک چادر. چادر و سجاده را به طرفم گرفت و گفت: انوشه ، گوش کن دخترم ، تو خوب می شی به شرطی که همیشه نمازت را بخوانی و حجابت را رعایت کنی. یکهو از خواب پریدم. در عالم بچگی با اینکه می دانستم آن چیزی که دیدم فقط یک خواب بوده ، ولی نمی دونم چرا به حرف آن زن آن قدر اعتماد داشتم. خواب را برای مامان تعریف کردم. او خندید ، ولی بابا هیچی نگفت. در خلوت خودم بودن اینکه بدانم قبله در خانه ما کدام سمت است با مانتو و شلوار مدرسه نماز می خواندم تا اینکه بعد از حدود یک ماه پام به طرز غیرقابل باوری خوب شد. مامان و بابا به دکترها مراجعه کردند. دکتر دوباره عکس گرفت ، ولی انگار همه چیز به روال اولش برگشته بود. چند ماه بعد خوابم را فراموش کردم و زندگی پوچی که پدر و مادرم و برادرم برایم ساخته بودند پناه بردم. از آن تاریخ ده سال از غفلت ما گذشت. برادرم اردشیر بیست و پنج ساله بود و من بیست ساله. پدر و مادر در تهیه و تدارک مقدمات عروسی برادرم بودند. روزی که اردشیر با کارت های عروسی به خانه آمد را هرگز فراموش نمی کنم. صورتش سفید شده بود و حلقه طوسی رنگی زیر چشمانش نقش بسته بود. هنوز کارتها را روی زمین نگذاشته بود که بینی اش خون افتاد. مامان که فکر می کرد یک خونریزی ساده است دستمالی به اردشیر داد ، ولی خونریزی همراه شد با بی حالی و نهایت بیهوش شدن اردشیر. همان شب اردشیر در بیمارستان بستری شد. انواع و اقسام آزمایش ها و دکترهای متخصص نتوانستند کاری برای او بکنند. درست روزی که عروسی اردشیر بود او به سینه خاک سپرده شد. اردشیر جوان با آن بدن ورزیده در اوج جوانی نتوانست در مقابل سرطان خون دوام بیاره و خیلی زودتر از آن چیزی که فکر می کردیم از میانمان رفت. همان شب خواب عجیبی دیدم. دیدم یم جای بسیار قشنگ و نورانی هستم و دری مقابلم قرار داره. خواستم از آن بگذرم و وارد آنجا بشم ، ولی تا دم در رسیدم در بسته شد. فضای اتاقق تاریک و رعب آور بود. حال بدی داشتم. صداهای عجیبی به گوشم رسید. دلم می خاوست کسی کمکم کند ، ولی هرچه فریاد زدم صدایم به گوش هیچ کس نمی رسید. ناگهان در باز شد. صدای پای کسی را شنیدم ، ولی هیچ کس را نمی دیدم. صدای زنی به من گفت: ما ده سال به تو فرصت دادیم ، ولی تو نسبت به قولی که دادی بی وفایی کردی. حالا باز هم فرصت انتخاب داری. ترجیح می دی در همین فضا باشی یا دلت می خواهد از این در بگذری. با تن عرق کرده از خواب بیدار شدم. آن قدر حالم بد بود که حد نداشت. تا چندین روز بعد از مرگ اردشیر کابوس می دیدم. پدر برای فراموش کردن غم از دست دادن پسرش بیشتر از همیشه به مشروب پناه برده بود. به حدی افراط می داد که بیست و دو روز بعد به اردشیر ملحق شد. مامان به من پیشنهاد کرد برای فراموش کردن وقایع ، به آمریکا نزد خانواده مادری بریم. ولی من ترجیح دادم تنها در ایران بمانم و زندگی جدیدی را شروع کنم. بعد از انحصار وراثت ترتیب کارها را دادم. دلم می خواست از در بگذرم و وارد فضای نورانی بشم. همان روز در یکی از جلسه های مذهبی که در محله مان برگزار شد شرکت کردم. اهل محل با خانوادم آشنا بودند به همین دلیل با تعجب من را نگاه می کردند. پیش زن سخنران رفتم و تمام خواب هایی که در این مدت دیده بودم را برایش تعریف کردم. از شفایی که گرفته بودم حرف زدم و اشک ریختم. هر روز در جلسه ها شرکت کردم و با کتاب هایی که آن زن به من داده بود نماز خواندن را آموختم. شاید تعجب کنی ، برای کسی که فقط در دوران دبستان آموزش نماز را خوانده باشد چیز عجیبی نیست که در بیست سالگی حتا وضو گرفتن را هم بلد نباشد. خلاصه هرچه بود لطف خدا شامل حالم شد ، لطف او نسبت به بنده ای که یک بار دعوتش را نادیده گرفته بود.
« حالا فهمیدی برای چی دارم این قدر بال بال می زنم؟ چون دلم می خواهد تو از آن در بگذری ، چون می دانم الان در چه برزخی زندگی می کنی. کی می گه زن نباید کار کنه ، زن نباید حرف بزنه. پس این همه زن که در اجتماع به مدارج بالای درسی و مذهبی رسیدند کی هستند؟ از کشورهای دیگه آمدند؟ نه خاطره جون ، اینها همه اش اشتباهه. هر زنی می تواند در چهارچوب مذهب در تمام فعالیت های فرهنگی و مذهبی و حتا سیاسی شرکت کنه. اسلام نه افراط را قبول دارد نه تفریط را. صدای یک زن زمانی حرام می تواند حرام باشد که کاری کند که برای مردان تحریک آمیز باشد. بله ، حجاب خوبه و بهتر از آن حجابی است که با چادر باشه ، ولی علت چیه؟ چرا ما بدون مطالعه اصرار داریم حجاب فقط چادره؟ به طور حتم هیچ کدام از شماها هم که در خانواده های مذهبی بزرگ شده اید نمیدانید ، ولی من چون با تحقیق به این سو کشیده شدم برای هر حرفم دلیلی دارم. دلم نمی خواست صرف یک خواب رخ عوض کنم. چادر یکی از اقلام نوزده گانه ضروری جهیزیه حضرت فاطمه بوده و قرآن کریم در آیه 59 سوره احزاب می فرماید: یا اَیُّـها النِّـبی قُل لِاَزواجِکَ و بِـناتِک و نِسـاءِ المؤمِنینَ یُدنیـنَ عَلَیَّـهن مِن جَلایبِهّنَ. ای پیامبر به زنان و دخترانت و به زنان مؤمن خود بگو خود را با جلباب بپوشانند. تفاسیر گوناگون جلباب ردایی است که سرتاسر بدن را از بالا تا پایین بپوشاند و یا پوششی بزرگ تر از روسری که سر و گردن و سینه را بپوشاند. پس نه تنها چادر ، بلکه یک مانتو گشاد و یک روسری یا مقنعه ای که برجستگی های بدن زن را بپوشاند می تونه کار چادر را انجام بده و به معنی جلباب باشه. اگر الان بخواهم در مورد چیزی پرچونگی کنم فکر می کنم معده کوچیکه معده بزرگه را بخوره ، ولی اگر خواستی می تونم چند کتاب در مورد حجاب بهت بدم. بخوان ، اگه سوالی داشتی از خودم بپرس. مطمئن باش هر کدام از ماها کمی می تونیم راهنماییت کنیم.»
انوشه زودتر از بقیه از جا بلند شد و گفت: « خب بچه ها ، بلند شید. باید به سارا کمک کیم تا اسباب سفره را آماده کنه.»
آن روز تا عصر دور هم از دری حرف زدیم. دیگه بعد از ناهار حرفی در مورد بحث های قبل زده نشد. همگی به ظاهر حرف هایم را فراموش کردند.
آن شب خانواده سارا به منزل دایی آمدند. پس از رفتن خانواده ذاکری سارا پیش من آمد. در اتاق را بست و روی تخت کنارم نشست و گفت: « از صحبت های صبح ناراحت نشدی؟ به خدا دلم نمی خواست بحث به ماجرای طلاق تو کشیده بشه.»
دستان سارا را گرفتم و به چشمانش نگاه کردم و گفتم: « چقدر نگرانی. فکر می کنم مامان خیلی سفارشم را کرده. سارا ، دلم می خواهد خودم باشم و خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم. فکر نمی کنم پاک کردن صورت مسئله تغییری در جواب بده. در ضمن دلم می خواهد کتاب هایی را که انوشه گفت بخوانم. اگر می تونی بهش بگو اگه براش زحمتی نیست کتاب ها را برام بیاره.»
« چه زحمتی؟ پنجشنبه برای دعای کمیل و مراسم می ریم سفارت. می گم آنجا بیاره.»
در آن چند روز دوبار با مامان صحبت کردم. هیچی نشده دلش برام تنگ شده بود. این اولین باری نبود که بدون مامان و بابا به مسافرت می رفتم ، ولی فکر کنم مسائل چند ماه اخیر باعث شده بود مامان بیش از گذشته نگران من باشه و دلش برام شور بزنه.
روز پنجشنبه نزدیک غروب به سفارت رفتیم. دوستان سارا هم آمده بودند و انوشه طبق قولی که داده بود چند کتاب برایم آورده بود. کتاب حجاب استاد مطهری ، کتاب زن در آیینه جلال و جمال آیت الله جوادی آملی و چند کتاب دیگر.
آن شب پس از بازگشت به منزل به اتاقم رفتم. کتاب حجاب استاد مطهری را برداشتم و نگاهی به آن انداختم. اسم استاد مطهری من را یاد روز معلم دوران مدرسه انداخت. با اینکه همیشه روز دوازده اردیبهشت یادآور نام استاد مطهری بود ، ولی در واقع فقط یک نام بود . هیچ وقت کتاب های او را مطالعه نکرده بودم. شروع به خواندن کردم. هرچه بیشتر می خواندم میل به دانستن در من بیشتر می شد. چشمانم از خستگی می سوخت ، ولی فکر و ذهنم مشتاق بود. نمی دانستم ساعت چنده ، ولی تا آخر کتاب را یک نفس خواندم. فردای آن روزهم مشغول خواندن کتاب بودم. انگار داشتم با نگاه و دیدی دیگر به حجاب نگاه می کردم. نمی توانستم فکر کنم فقط خواندن یک کتاب آن قدر می تونه فکر و ذهن من را عوض کنه. دلم می خواست حاج برزگر هم اینجا بود و این کتابها را می خواند. شاید با خواندن این کتابها او هم نسبت به زنها آن قدر افراطی فکر نمی کرد و هر کاری را برای آنها حرام نمی دانست. حالا نسبت به مسئله حجاب با دید باز نگاه می کردم. مسایلی که تا دیروز برایم مسخره بود حالا برایم حل شده بود. دیگه می دانستم دلزدگی من در گذشته نسبت به مقوله حجاب نشأت گرفته از افراط گرایانه حاج برزگر بوده که در واقع هیچ کدام درست نبوده. از اینکه تا بیست سالگی بی حجاب بودم احساس پشیمانی می کردم و از اینکه چهار سال بعد از آن را فقط به صرف علاقه ای که به حمید داشتم حجاب داشتم از خدای خود شرمنده بودم.

فردای آن روز از سارا خواستم مدل بستن روسری اش را به من یاد بدهد. چقدر جلوی آینه خندیدیم. چند بار روسری ام باز شد و چندین بار قیافه ام و بدتر از آن روسری مضحک و خنده دار شد، ولی آخر پس از تلاشی نیم ساعته موفق شدم بدون کمک سارا روسری ام را مدلی ببندم که او و دیگر دوستانش می بستند. وقتی روسری را بستم احساس کردم از همیشه قشنگ تر و بهتر شده ام. به نوعی از خودم راضی بودم. حالا دیگر روسری سرکردن من فقط یک عادت نبود.

روزها پشت سر هم می گذشت. با دوستان سارا، به خصوص انوشه، خیلی صمیمی شده بودم. هفته ای چندبار با مامان اینها صحبت می کردم. آنها هم متوجه شده بودند که از لحاظ روحی حالم بهتر است. وضعم خیلی خوب بود و کمبود وزنم را جبران کرده بودم. بنابر پیشنهاد سارا قرار شد مدت اقامتم را به کمک آقای ذاکری تمدید کنم. با اینکه قرار بود سه تا چهار هفته در هند باشم، ولی به پیشنهاد سارا مدت اقامتم بیشتر شد. هشت هفته بود که آنجا بودم. قرار بود هفته بعد به ایران برگردم. تمام آن روزها مشغول خرید سوغاتی بودم. سارا و سحر و گاهی هم صالح مرا در خرید همراهی می کردند. تمام مراکز خرید دهلی را یاد گرفته بودم، خودم هم می توانستم به تنهایی از عهده خرید بربیایم، ولی هیچ وقت سارا و خانواده اش مرا تنها نمی گذاشتند. احساس می کردم بدجوری به آنها عادت کرده ام. با اینکه دلتنگ مامان و بابا و تهران بودم، ولی از دوری سارا و دیگران هم دلتنگ می شدم.

هفته آخر اقامتم همراه دایی و سارا و خانواده آقای ذاکری به آگرا رفتیم و از تاج محل و جاهای دیدنی آنجا دیدن کردیم. در راه برگشت برخلاف همیشه سارا و دایی شایان ساکت بودند و گاهی با هم نگاههایی رد و بدل می کردند. می دانستم حرفی برای گفتن دارند. تا یکی دو ساعت به همین منوال بود که آخر سر حوصله من سر رفت و گفتم:«سارا، چیزی می خوای بگی؟»

«نه، چطور مگه؟»

«ببین، با اینکه تو روانشناسی و باید آدمها را بهتر از من بشناسی، ولی بنده هم حقوق خواندم و یک فرد حقوقدان چشمهای تیزی داره. شما از وقتی سوار شدید دارید با نگاه با هم حرف می زنید. اگر حرف خصوصیه که خوب هیچی، ولی اگر مطلبی هست که به من مربوط می شه خواهش می کنم بدون مقدمه بگو.»

سارا دوباره نگاهی به دایی انداخت. دایی سرش را به علامت تأیید تکان داد و به جاده نگاه کرد. سارا کمی به سمت من چرخید و گفت:«خاطره، راستش می خواستم بگم تو تازه الان بیست و چهار سالته. فکر می کنم بعد از چندماه فکرت هم از طلاق خالی شده.. بهتره خواستگارانت را بپذیری.»

ناخودآگاه خنده ام گرفت.«خواستگارها! نکنه الان پشت در خونه بابا اینها صف کشیدند و مامان هم تو را واسطه کرده منو آماده کنی با دیدن آنها غش نکنم.»

سارا برخلاف همیشه خیلی جدی گفت:«خواهش می کنم خاطره، دارم باهات جدی صحبت می کنم.»

«خوب من هم گوش می دم. حالا من آنها را پذیرفتم. کو خواستگار؟ داری از کی حرف می زنی؟ شاید منظورت نادره. مطمئن باش اگر عشق نادر مثل چند سال پیش تازه و پرانرژی باشه با دیدن من در این شکل و شمایل جدید پس می زنه. او هم برای اینکه بتونه خودش را به من نزدیک کنه مجبور می شه در یک پوسته و شمایل جدید ظاهر بشه. کاری که من چهار سال پیش با حمید کردم و آخرش هم به بن بست رسیدیم.»

«ولی منظورم نادر نبود. به قول خودت نادر قصدش از ازدواج با تو ورق زدن خاطره های خوب کودکیش بوده. مطمئن باش با تعریفهایی که تو از نادر کردی او هیچ وقت دیگه به تو پیشنهاد ازدواج نمی ده. منظور من یک خواستگار جدیده.»

«خواستگار جدید؟ نکنه مامان اینها در تهران برام نقشه کشیدند؟ خب اشکال نداره. آنها با توجه به ذهنیتی که از من دارند این پیشنهاد را دادند، ولی وقتی خاطره جدید را ببینند مامان هم پس می کشه. این طوری مدتها وقت می خواد تا مامان اینها شرایط را بپذیرند، بعد باید دنبال موردی بگردند که مادر و دختری را که از لحاظ ظاهر خیلی باهم متفاوت هستند را بپذیرند.»

«خب حالا اگه خواستگاری که من می گم شرایط خانوادگی و شرایط تو را بدونه و با این شرایط دلش بخواهد با تو زندگی کنه چی؟»

«لابد یک مرد پنجاه ساله با چند تا بچه است.»

«نه»

«پس زنش بچه دار نمی شه.»

«نه. یک پسر سی ساله، خوش قیافه، خانواده دار... فقط یک ایراد داره.»

«خب پس درست حدس زده بودم. کسی که سراغ یک دختر مطلقه می آید بی ایراد نیست. حالا بگو ببینم ایرادش چیه؟»

«اگر به خواستگارت جواب مثبت بدی مجبوری من و سحر را تا آخر عمر به عنوان خواهر شوهر بپذیری.»

نفسم بند آمد. سرم را پایین انداختم. احساس کردم نه تنها گونه هایم، بلکه تمام بدنم سرخ شده. تخته پشتم یکباره خیس عرق شد. کمی جمع شدم. دلم نمی خواست دایی از آینه بتونه من را ببینه. از یادآوری صالح کف دستانم هم عرق کرد. کاش زودتر از این متوجه شده بودم و این قدر با او راحت رفتار نمی کردم. کیف کنار دستم را نگاه کردم. این کیف را صالح به عنوان سوغاتی از ایران برایم آورده بود. اون روز با چه ذوقی کیف را بردوش انداختم و تا به امروز هم از آن استفاده کردم، ولی حالا فکر می کردم کیف هم چشم داره و تمام حرکات من را زیر نظر داره. صالح با اینکه سی ساله بود، ولی با هیکل و جثه ظریفی که داشت خیلی کمتر از سنش به نظر می رسید. داشتم قیافه صالح را در ذهنم تصور می کردم. ناخودآگاه در مقام مقایسه صالح و حمید برآمدم. حمید از لحاظ ظاهری عالی بود و صالح یک پسر معمولی. صالح هم قد من بود و اگر یک کفش پاشنه بلند می پوشیدم از او بلند قدتر می شدم. بین خانواده ها هم زمین تا آسمان فاصله بود، چیزی که در ازدواجم با حمید باعث اختلاف شد. از همه مهم تر در ازدواج با حمید من عاشقانه او را می پرستیدم، ولی در مورد صالح هیچ گونه علاقه ای وجود نداشت.

حرف سارا مثل تلنگری بود که من را از عوالم خودم بیرون آورد.

«نگفتی، نظرت در مورد صالح چیه؟ می دونی، دلم می خواهد پیش از برگشت به ایران نظر نهاییت را بدونم.» دلم نمی آمد رک در مورد برادرش بگم. صالح هیچ گونه برجستگی ظاهری که یک دختر را مجذوب خودش کنه نداشت. پسر ساده ای بود، یک دنیا معنویت که شاید همان می توانست برای پاگیری و بقای یک زندگی مؤثر باشد، ولی چیزی که باعث می شد من سریع به درخواست سارا جواب منفی بدهم تفاوت ما بود. به همین خاطر به خودم مسلط شدم و گفتم:«می دونی سارا، دنیای من و صالح خیلی از هم فاصله داره. اون تا حالا ازدواج نکرده، ولی من یک مطلقه هستم.»

سارا مکث کرد و گفت:«یعنی تنها دلیل مخالفتت با صالح اینه که تو تجربه یک شکست را داری؟»

«بله، همینه والا برادر تو پسر بی ایرادیه.»

«خب اگر دلیل مخالفت تو اینه پس باید بهت بگم شرایط مساوی است. حالا نظرت چیه؟»

«منظورت را نفهمیدم.»

«منظورم واضحه. صالح هم درست شرایطی مثل تو دارد. شکست در دوران عقدکردگی. صالح در بیست سالگی عاشق یکی از هم کلاسیهای دانشگاهش شد و این عشق خیلی سریع منجر به آشنایی خانواده ها و در نتیجه عقد صالح و حورا شد. جشن ازدواج موکول شد به تمام شدن درس آن دو، ولی در همان مدت حورا می فهمه صالح مرد آرزوهایش نیست و شروع به بهانه گیری می کنه. بعد از پانزده ماه از هم جدا می شوند و چند ماه بعد حورا با پسردایی مادرش که تازه از امریکا آمده بود و شانزده سال هم از او بزرگتر بود ازدواج می کنه و برای همیشه ایران را ترک می کنه. از آن موقع نه سال می گذره. صالح به درس چسبید و دیگر اسم هیچ دختری را نیاورد. مامان و بابا هم بی خیال صالح شدند. دلشون می خواهد زمانی که خودش آمادگی ازدواج داشت بهش پیشنهاد بدهند. خب مامان از همان روزهای اول از تو خوشش آمد، ولی جرأت نداشت حرفی به صالح بزند تا اینکه دو هفته پیش خودش در مورد تو با مامان و بابا صحبت می کنه و حرف دل مامان از دهان صالح بیرون می آد. امیدوارم متوجه شده باشی که عشق صالح یک عشق بچگانه نیست، حتا هوس هم نیست. حالا با این اوصاف نظرت چیه؟»

نظرم نسبت به صالح عوض شد. این یکی از فرصتهای رویایی بود که سراغم آمده بود. پسری با شرایط خودم که اختلاف سنی اش با من فقط شش سال بود. برخلاف پیش بینیهای سرشار می توانستم از میان لیست طلایی کسی را انتخاب کنم. احساس می کردم صورتم از هم باز شده. خانواده ذاکری را مثل خانواده خودم دوست داشتم و با آنها احساس راحتی می کردم. در مورد علاقه ام هم به صالح فکر کردم شاید بعد از ازدواج سراغم می آمد. در مورد عشق و عاشقی پیش از ازدواج یک تجربه ناموفق در کارنامه زندگیم داشتم حالا باید راه دیگری را امتحان می کردم و شاید این بهترین فرصت بود، ولی این دفعه باید درست فکر می کردم و تصمیم می گرفتم. به همین خاطر به سارا گفتم:«اجازه می دی بیشتر فکر کنم؟ دلم نمی خواهد مثل دفعه پیش بی گدار به آب بزنم.»

سارا لبخند زد و در حالی که نگاهی از رضایت به دایی شایان می انداخت گفت:«خدارا شکر. پس جوابت منفی نیست. این خودش جای امیدواریه. چطوره تا عید که بابا اینها به ایران می آیند فکر کنی؟»

«خوبه، چهار ماه فرصت کافی برای فکر کردن هست.»

تمام آن چند روز مشغول خرید بودم. برای تمام کسانی که روز آخر به دیدنم آمده بودند سوغاتی خریدم. سعی می کردم سوغاتیها با توجه به سلیقه و ذوق افراد باشه. سر خریدن سوغاتی شهاب کلی وقت صرف کردم.

دایی شایان که متوجه وسواس من شد گفت:«سوغاتی همه را خیلی راحت خرید کردی، ولی چرا این قدر برای شهاب وسواس به خرج می دی؟»

نگاهی به دایی انداختم و گفتم:«خب معلومه. اگه سوغاتی شهاب ایرادی داشته باشه رسوای عام و خاصم می کنه. دلم می خواهد از هر نظر بی ایراد باشه.»

خلاصه بارم خیلی بیشتر از وزن مجاز شد. با اینکه سارا و دایی برای همه سوغاتی خریده بودند، ولی مجبور شدم فقط سوغاتی مامان و بابا را ببرم.

روز آخر خانواده ذاکری خانه دایی بودند. خانم ذاکری برایم یک پارچه کار شده صورتی رنگ خریده بود و یک جعبه منبت کار هند. آن را به سمتم گرفت و گفت:«این هدیه از طرف صالح است. معذرت خواهی کرد و گفت سعی می کنه تا زمان پروازتون خودش را به فرودگاه برسونه.»

جعبه را در دستم گرفتم و درش را باز کردم. یک خودنویس از جنس عاج فیل داخل جعبه بود که روی آن با لاتین اسمم نوشته شده بود. دستی به جعبه کشیدم. کار فوق العاده ای بود.

آن روز سارا سنگ تمام گذاشته بود. تمام غذاهایی که تا آن روز پخته بود و من خوشم آمده بود را درست کرد. بعد از ناهار دوستان سارا هم آمدند. هرکدام برایم هدیه ای گرفته بودند. از اینکه در این مدت دوستان به این خوبی پیدا کرده بودم در پوست خود نمی گنجیدم. انوشه ایمیلش را داد و از من خواست با او در تماس باشم.

ساعت چهار و نیم بعدازظهر بود که به فرودگاه رفتم. خانم ذاکری درست پیش بینی کرده بود. صالح زودتر از ما در فرودگاه بود. بلوز آبی و شلوار سرمه ای پوشیده بود. حالا که قرار بود در مورد او فکر کنم به نظرم قیافه اش مردانه می آمد. جلو آمد. درست هم قد بودیم. نگاهش به زمین بود. دلم می خواست سکوت خفقان آور بینمان را بشکنم به همین خاطر زود گفتم:«از هدیه تان سپاسگزارم، باید به حسن سلیقه تان تبریک بگم.»

لبخندی بر روی لبانش ظاهر شد. مثل پسرهای مدرسه ای که با یک تعریف لپهایشان گل می اندازد شده بود. دستی به سرش کشید و گفت:«خوشحالم پسندید.» بعد مکثی کرد و گفت:«منتظر جوابتون هستم، در تهران می بینمتون.»

احساس کردم با جمله آخر صالح من هم سرخ شده ام. حالا حس او را درک می کردم. سریع خداحافظی کردم و ساک دستی ام را از روی زمین برداشتم و به طرف بقیه رفتم. با یک خداحافظی سریع به سمت در رفتم. حس می کردم تمام صورتم سرخ شده.

وقتی روی صندلی هواپیما نشستم کمی آرام شدم. از کیف دستی ام آینه در آوردم و به خودم نگاه کردم. برخلاف تصورم صورتم رنگ طبیعی داشت. با اینکه از درون داغ بودم، ولی صورتم به ظاهر مثل همیشه بود. بر خلاف دو ماه پیش صورتم پر شده بود. دیگه ردی از افسردگی در چهره ام دیده نمی شد. بعد از خوردن شام راحت خوابیدم و با شنیدن صدای مهماندار که خبر فرود را در فرودگاه مهرآباد می داد احساس کردم چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده است.

بعد از انجام مراحل گمرکی که به نظرم خیلی طولانی آمد به محوطه انتظار رفتم. دنبال مامان و بابا می کشتم که شهاب را جلویم دیدم. چقدر دلم برای او هم تنگ شده بود. با دست بقیه را خبر کرد و بعد چرخ من را گرفت و به طرف در خروجی رفتیم. همه آمده بودند. چقدر خوشحال بودم. مامان من را در آغوش گرفت و چند دقیقه در بغلش گریه کردم. دلیلی برای گریه ام نداشتم.

از راه فرودگاه به اصرار من، با اینکه از نیمه شب هم گذشته بود، به خانه ما رفتیم. سریع چمدانها را باز کردم و سوغاتیها را دادم. همگی از دیدن سوغاتیها و بیشتر از دیدن حال من که خوب شده بود احساس رضایت می کردند.

آن شب تا صبح تا مامان و بابا صحبت کردیم و از سفر خوبم و از مهمان نوازی دایی و سارا و خانواده ذاکری و حتا از پیشنهاد صالح براشون تعریف کردم. مامان و بیشتر از او بابا از دیدن حال من بسیار خوشحال بود. با دیدن ظاهر من و شمایل جدیدم با آن مانتوی گشاد و روسری که مثل سارا دور سرم پیچیده بودم تعجب نکردند. در مورد پیشنهاد صالح هم مثل من معتقد بودند باید بیشتر فکر کنم و بی گدار به آب نزنم.

بعد از چندروز استراحت به دیدن افسانه رفتم. برخلاف چیزی که فکر می کردم به خاطر تأخیر چندماهه ام کارم را از دست داده ام، ولی هنوز کار در انتظارم بود. افسانه و سرشار با روی باز از من استقبال کردند و از دیدن سوغاتیهایشان خوشحال شدند. قرار بر این شد مثل سابق از روز بعد سرکارم بروم.

هر روز از طریق اینترنت با سارا و انوشه در تماس بودم و گاه هفته ای یک بار با تلفن با آنها حرف می زدم. روحیه ام را مثل سابق پیدا کرده بودم. زمستان از راه رسیده بود. نمی دانم چرا، ولی ناخودآگاه به یاد حمید افتادم. دلم می خواست برای یکبار هم که شده دوباره صدای او را بشنوم. شاید داشتم خودم را گول می زدم.

آن روز پنجمین سالگرد عقدمان بود. من و حمید همیشه برای اول تبریک گفتن از هم سبقت می گرفتیم. به سمت گوشی تلفن رفتم، ولی نه، شماره ام روی موبایلش می افتاد. به همین خاطر سریع مانتو پوشیدم و سوار ماشین شدم. همیشه وقتی می خواستم کاری را یواشکی انجام بدم فکر می کردم تمام اشیا و آدمها چشم شده اند و مرا نگاه می کنند. وارد خیابان شریعتی شدم و بعد از چند دقیقه جلوی یک باجه تلفن کارتی نگه داشتم. شماره حمید را که یک شماره رند بود گرفتم. بعد از چند زنگ که برای من اندازه یک قرن گذشت صدایی از آن طرف گوشی شنیدم. قلبم داشت می ایستاد. صدای یک زن جوان بود. صدایی که نه صدای حنانه بود و نه صدای سمانه. یک صدای جدید! گوشی در دستم عرق کرده بود. تلفن را قطع کردم. یعنی چه؟ یعنی حمید زن گرفته بود؟ امکان نداشت. حمید به عشق مان خیانت نمی کرد. شاید شماره اشتباه افتاده بود. دوباره شماره را گرفتم و نگاهی به شماره روی مانیتور انداختم. درست بود. باز صدای آن زن. طاقت نیاوردم. سریع گوشی را سرجایش گذاشتم و به طرف ماشین رفتم. بغضم ترکید. درست روز سالگرد عقدمان... اما نه، دیگر سالگردی نبود. هرچه بود تمام شده بود. حمید حق داشت سریع تصمیم بگیره. دلم می خواست آن دختر را مجسم کنم. دختری که الان در جایگاه من نشسته و داره به حمید عشقش را نثار می کنه. شاید دختری مثل حنانه بود و شاید هم شکل سمانه بود. چرا داشتم در زندگی یک مرد نامحرم فضولی می کردم؟ چرا ذهنم را آن قدر مشغول این افکار کرده بودم؟ تا چند ماه دیگه من هم باید جواب درخواست ازدواج صالح را می دادم. حالا که حمید توانسته در فاصله کمتر از یک سال فردی را جایگزین من کنه، چرا من نتوانم. بهتر بود خیلی سریع و عاقلانه در مورد پیشنهاد صالح تصمیم می گرفتم.
روزها پشت سر هم سپری میشد هر روز سرکار میرفتم و خودم را برای امتحان کانون وکلا که در مهرماه 81 برگزار میشد آماده میکردم.هر مشکل و ایرادی که داشتم از افسانه میپرسیدم.با مامان و بابا خیلی صحبت
کرده بودم. حالا هر سه می دانستیم جواب من به درخواست صالح مثبت است. دیگه سعی می کردم به حمید فکر نکنم. او برای من یک مرد زن دار بود و فکر کردن به او در شرایطی که چند وقت دیگه خودم هم ازدواج می کردم یک گناه کبیره محسوب می شد.

زمستان و سرما به پایان رسید. بهار که نوید سرزندگی و شادابی بود از راه رسید. هفته دوم خانواده ذاکری به ایران آمدند. قرار بر این بود که سارا و دایی هم در این سفر آنان را همراهی کند، ولی حاملگی سارا باعث لغو این مسافرت شده بود. حرفهای ابتدایی زده شد. قرار عقد و عروسی برای نیمه شعبان گذاشته شد. همان روز آقای ذاکری صیغه محرمیتی بین من و صالح خواند. همه چیز در نهایت سادگی برگزار شد.اقامت صالح در تهران بیشتر از هفت روزنبود. تما آن هفته من و صالح با هم بیرون می رفتیم. حالا که حس می کردم انتخاب درستی کرده ام در پوست خود نمی گنجیدم. صالح خیلی راحت حرف می زد، حتا خیلی راحت از ازدواج قبلش گفت. از اینکه مادیات نگذاشت حورا در کنار او احساس خوشبختی کنه. وقتی دیدم صالح آن قدر راحت از گذشته اش حرف می زنه و فقط آن را یک تجربه در زندگیش می دونه من هم با او درد دل کردم. از گذشته ام و از مسایل و مشکلاتی که با حاج زرگر داشتم گفتم. حرفهایی را که شاید فقط امید سرشار در آن شب دعوا شنیده بود. صالح با دقت به حرفهایم گوش می داد. برایم خیلی جالب بود. با اینکه حورا به عشقشان خیانت کرده بود خیلی راحت از او گذشته بود و در تمام صحبتهایش برایش آرزوی خوشبختی می کرد. وقتی حرفهای من در مورد حاج زرگر تمام شد از من خواست از حاج زرگر بگذرم و خواست برخلاف اشتباهاتی که او ناخواسته در مورد من انجام داده حلالش کنم. حتا گفت بهتره در دلت به جای کینه محبت بکاری. شخصیت صالح خیلی دوست داشتنی بود خیلی راحت مسایل را حلاجی می کرد و به تمامی آدم ها، حتی کسانی که به او ظلم کرده بودند عشق می ورزید. حس می کردم صالح مرد کاملی است.برخلاف جثه کوچک و صورت کم سنش خیلی بزرگ تر و بیشتر از سی سال فکر می کرد.

خانواده ذاکری رفتار محبت آمیزی نسبت به من داشتند. با اینکه مدت اقامت آنها در ایران خیلی کوتاه بود، ولی در همین مدت کوتاه روزهای خوبی برایمان رقم خورد که بودن مامان و بابا آن را کامل تر کرده بود.

در همان چند روز به صالح وابسته شده بودم. حس می کردم گفته ها و حرفهای منطقی او دید من را نسبت به مسایل تغییر داده. صالح بیشتر از یک همسر، حکم یک معلم را داشت. دید او نسبت به مسایل متفاوت از آن چیزی بود که تا آن روز دیده بودم. وقتی با او صحبت می کردم احساس می کردم باید همه را دوست داشته باشم. او همه چیز را دور از دنیا مادی نگاه می کرد و به نظرش مادیات چیزی بود که باعث شکست در نخستین تجربه زندگی اش شده بود. به همین خاطر می خواست از همان اول روی پای خودش باشد.

اواسط اردیبهشت ماه بود که درت ماس تلفنی که با من داشت گفت می خواهد به تهران بیاید و کمی به کارهایش رسیدگی کند و ترتیب انتقال کارها را از دهلی به تهران بدهد، همین طور در فکر خرید یک آپارتمان نقلی و کوچولو است. با وجود اینکه آقای ذاکری مایل بود در خرید آپارتمان کمکش کند، ولی صالح می خواست از همان اول هر چی دارد به قول معروف از عرق جبین خودش باشد. تصمیم داشت در این سفر یک هفته ای ترتیب کارهای عروسی را هم بدهد. می دانستم اهل مادیات نیست و همه چیز را در سادگی می بیند، ولی هنوز شناخت کافی از سلیقه او نداشتم. به همین خاطر وقتی صالح به تهران آمد ترجیح دادم به جای اینکه پیشنهادی بدهم، فقط ناظر باشم. صالح کارهای انتقالی اش به تهرن را انجام داد و وقتی از بابت اینکه از مهرماه دیگه سرکار م یره خیالش راحت شد مشغول گشتن در بنگاههای املاک شد. عاقبت یک آپارتمان نقلی هفتاد و پنج متری در خیابان ظفر پیدا کرد. آپارتمان مورد نظر در طبقه چهارم یک ساختمان هشت واحدی واقع بود. ساختمان نورگیر با یک نقشه زیبا و آشپزخانه اُپن با کابینت های ام.دی.اف و کف سرامیک بود.

وقتی وارد آپارتمان شدیم صالح لبخند زد و همه جای آن را به من نشان داد. گفت: «می دانم خیلی کوچک و جمع و جوره، ولی برای شروع جای خوبیه. البته باز هم به نظر تو بستگی داره.»

کمی فکر کردم. با اینکه خیلی تمیز و قشنگ بود، ولی خیلی کوچک بود. در اتاق پذیرایی آن فقط یک دست مبل راحتی جا می شد، ولی این همان چیزی بود که صالح از همان اول از من خواسته بود. زندگی که خودش آن را بنا کرده باشد، بدون کمک کسی. هنوز در فکر بودم که صالح مقابلم آمد و گفت: «می دانم خاطره، از خانه ویلایی پدرت آوردمت در یک آپارتمان هفتاد و پنج متری و می گم نظرت چیه.»

لبخند زدم و گفتم: «نه. عالیه. مگه ما چند نفریم. دو نفر.»

صالح خندید و با تمام وجود به من لبخند می زد. نگاهی به اطراف و بعد به صورتم انداخت و گفت: «پس تمامه؟»

«آره، عالیه.»

با هم بیرون آمدیم. سرکوچه صالح کلید آپارتمان را به بنگاهی داد و چیزی گفت و خوشحال بیرون آمد. در حالی که به من لبخند می زد گفت: «ترتیب کارها را داده، چون خانه نوسازه و سند دسته اوله برای نقل و انتقال مشکلی نداره. فقط یادت باشه برای شنبه جایی قرار نگذاری، قراره بریم محضر.»

«محضر برای چی؟»

«برای سند خونه دیگه. مگه نگفتی خونه را پسندیدی؟»

«آره، ولی به آمدن من چه احتیاجیه؟»

«خب باید بریم به نام کنیم . سه دانگ به نام من، سه دانگ به نام تو.»

با تعجب صالح را نگاه کردم. فکر نمی کنم حتا یک بار هم در مورد به نام کردن خانه با صالح صحبت کرده باشم. به همین دلیل گفتم: «من لزومی نمی بینم خانه را به نام من کنی.»

صالح صدایش را کلفت کرد و گفت: «خب خاطره خانم، شما نباید صلاح ببینید. مرد خانه صلاح دانسته.»

«ولی...»

«ولی را بگذار کنار. اگر قراره من و تو از این به بعد با هم زندگی کنیم پس باید از همین حالا در همه چیز شریک باشیم. البته چیزهایی که از این به بعد به دست می آوریم. پس خواهش می کنم حرف ماشین را وسط نکش. هر چی هم تو بگی آن ماشین را آقای بدیع خریده. من هم ظرف همین چند روز ترتیب ثبت نام یک پراید را می دهم تا برگشتنم نوبتم شده باشه. پس دیگه بحثی نمی مونه. خب حالا بریم. با آبمیوه چطوری؟»

«خوبه.»

با هم به سمت ماشین رفتیم. سوییچ را به طرف صالح گرفتم و گفتم: «باشه، قبول در مورد این ماشین حرف نمی زنم، پس دست کم تا زمانی که ماشین بخری این به صورت امانت دستمون است.»

صالح سوییچ را گرفت و سوار شد. نگاهی به صورتش انداختم. چقدر دنیای این مرد با مردهایی که تا آن روز دیده بودم متفاوت بود.

در میدان محسنی دور زدیم. صالح نگاهی به مغازه ها انداخت و گفت: «اِ، اینجا لباس عروس فروشی داره. حالا که تا این جا آمدیم می خواهی یک سری به مغازه ها بزنیم؟»

«بد نیست. کمی در وقت صرفه جویی می شه.»

ماشین را در کوچه ای پارک کردیم و با هم به سمت مغازه لباس عروس رفتیم. صالح پشت ویترین ایستاد. لباس عروسی در ویترین بود که آستینهای کوتاه و یقه باز گرد داشت و دور آستینهای آن گلهای ساتن سفید کار شده بود. دامن پفی بزرگی هم داشت. صالح اشاره ای به لباس کرد و با رضایت گفت: «عالیه. حرف نداره. نظرت چیه؟»

نگاهی سرسری به لباس انداختم و گفتم: «ولی صالح، این لباس خیلی ساده است، هیچ کاری نداره.»

صالح لبهایش را جمع کرد و در حالی که قیافه متعجبی به خودش می گرفت گفت: «نه خاطره، نگو تو هم سلیقه شلوغی مثل سارا داری.»

سرم را به طرف لباس چرخاندم و به حرف صالح فکر کردم. یاد روز اولی افتادم که در دهلی سارا و صالح سر آن رومیزی کار شده با هم جر و بحث داشتند. به سمت او برگشتم و گفتم: «نه، من سلیقه شلوغ ندارم، ولی این لباس خیلی ساده است. خب لباس عروس باید کمی مجلل تر باشه.»

«خب در آن صورت همه به جای اینکه به صورتت نگاه کنند به لباست نگاه می کنند. در واقع این لباس که تو رو در نظر همه جذاب می کنه. این جوری لباس نمره می گیره نه تو.»

باز مثل همیشه در مقابل صالح خلع صلاح شدم. حرفهای او منطقی بود. با هم وارد مغازه شدیم. صالح به ویترین اشاره کرد و از زن فروشنده خواست لباس را برایمان بیاره. زن نگاهی به من انداخت و گفت سایزتون چنده؟ چون فقط از این لباس همین یکدونه است.»

«سایزم سی و شش، سی و هشت است.»

زن دوباره نگاهم کرد گفت: «خب، سایز این لباس سی و هشت فرانسه است، ولی اگر مطمئنید این لباس را می خواهید باید بیعانه بگذارید تا لباس را براتون بگذارم کنار. الان نمی تونم ویترین رو بهم بریزم، ولی می تونم ظرف چند روز آینده براتون درش بیارم.»

نگاهی به صالح انداختم. پرسید: «چطوره؟»

«باید توی تنم ببینم. شاید اندازه ام نبود. بعدش فکر می کنی مامان من و تو از اینکه داریم این قدر مستقل عمل می کنیم ناراحت بشوند؟»

صالح مثل همیشه لبخند زد و گفت: «مطمئن باش دعامون هم می کنند که در این هوای گرم مجبور به این ور آن ور آمدن نیستند، ولی باز هم خودت می دونی. اگر خانم دکتر تو زحمت نمی افتند، یک روز هم با ایشون می آییم.»

«این طوری بهتره.»

از فروشنده تشکر کردیم و دوباره به طرف ماشین رفتیم. سوار ماشین که شدیم به صالح رو کردم و گفتم: «مثل اینکه الکی داری منو دور می زنی تا از دادن آبمیوه به من نجات پیدا کنی.»

دستهایش را بالای سرش برد و گفت: « بنده تسلیمم. حالا کجا بریم؟»

«آبمیوه توچال، نرسیده به تجریش.»

«خوبه.»

نزدیک آبمیوه فروشی که رسیدیم جای پارک نبود. صالح گفت: «حسابی شلوغه کجا پارک کنم؟ همه جا پارک ممنوعه.»

«خب تو بشین تا من برم بگیرم. اگر پلیس آمد برو جلوتر.»

«اما این طوری که نمی شه، تو بیا پشت فرمون من می رم.»

«نه، حالا چه فرقی می کنه؟ به قول خودت من تو نداریم. چی می خوری؟»

«هرچی برای خودت گرفتی برای من هم خوبه می خوام ببینم سلیقه ات تو خوراکی چه جوریه.»

با لبخند از ماشین پیاده شدم. با اینکه هنوز اواخر اردیبهشت بود، ولی هوا خیلی گرم شده بود. دلم می خواست یک آب انار یا آب زرشک بخرم، ولی چون هنوز سلیقه صالح دستم نیامده بود صرف نظر کردم و دو تا موز بستنی سفارش دادم. وقتی به سمت ماشین رفتم صالح سرش را به صندلی تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود. از حالتش خنده ام گرفت. چه کسی نشسته بود پشت ماشین که اگر پلیس آمد حرکت کند! شیشه های ماشین بالا بود و در هر دستم هم یک لیوان. با صدای بلند گفتم: «خواب آلود پاشو در را باز کن.»

چند بار صالح را صدا زدم، ولی شاید صدای کولر مانع می شد صدای من به او برسه. چاره ای نبود. لیوان ها را روی سقف ماشین گذاشتم و خودم در را باز کردم. در حالی که لیوان ها را از روی سقف ماشین برمی داشتم نگاهی به او انداختم و گفتم: «چه خواب سنگینی! صالح پاشو... صالح.. اگر این قدر خسته بودی.. صالح. این چه مسخره بازیه.»

بدنم گر گرفته بود. لیوانها را به جوی کنار خیابان پرت کردم و با دستم چندبار او را تکان دادم. با تکان آخر تعادلش به هم خورد و به طرف در ماشین خم شد. نه شوخی نبود، خواب هم نبود. هنوز نفس می کشید، ولی هیچگونه واکنشی از خودش نشان نمی داد. مغزم قفل کرده بود. زمان و مکان را فراموش کرده بود و با فریاد او را صدا کردم. با صدای جیغهای من مردم دورماشین جمع شدند. صالح را از ماشین بیرون آوردند. بیهوش بود و هیچ واکنشی از خود نشان نمی داد. مرد مسنی خودش را بالای سرش رساند و نبضش را گرفت. رو به من که حالا فقط اشک می ریختم کرد و گفت: «شما همسرش هستید؟»

صدا از گلویم خارج نمی شد به علامت تأیید سرم را تکان دادم.

«شوهرت سابقه بیماری داره؟»

مات مونده بودم. من از صالح هیچ چیز نمی دانستم. یعنی صالح غشی بود؟ یا بیماری داشت که از من مخفی کرده بود؟ از شخصیت صالح بعید بود چیزی را از من مخفی کند. پس چه اتفاقی افتاده بود؟

پسر جوانی رو به رویم آمد. دستش را چندبار جلوی صورتم حرکت داد و با لجن لات مابانه ای گفت: «مستی یا خوابی آبجی؟ جواب این بنده خدا رو بده شُوَرِت مشکل بُشکلی داره؟»

حال خودم را می فهمیدم. صدا در گلویم خفه شده بود. زنی چادری به سمتم آمد و رو به پسر کرد و گفت: «چی کارش داری؟ بنده خدا حالش رو نمی فهمه بپر برو از این مغازه نمک بیار. شاید حالش کمی جا بیاد.»

مرد مسنی که بالای سر صالح بود رو به جماعتی که دورمان جمع شده بودند کرد و گفت: «شما دارید چی را نگاه می کنید؟ این بنده خدا بیهوش شده و احتیاج به هوای آزاد داره. اینطوری هوا بهش نمی رسه، بهتر ه متفرق شید.»

زن چادری مقداری نمک به زور وارد دهانم کرد و پشت آن کمی آب بهم داد. صدای آمبولانس به گوشم رسید. نمی دانم کدام خدا خیر داده ای حواسش بود و با اورژانس تماس گرفته بود. مأموران آمبولانس سریع صالح را معاینه کردند.

زن چادری اشاره ای به من کرد و گفت: «پاشو دختر با شوهرت برو ببین کجا می برنش.»

یکی از مأموران هنوز در حال جستجو بود تا بیمارستان خالی پیدا کند. سریع دستم را به طرف کیفم بردم. شاید بابا می توانست کاری بکند. موبایل را درآوردم و شماره بابا را گرفتم. صدای آژیر آمبولانس قطع نمی شد. بابا گوشی را برداشت. صدایم بغض آلود بود. نمی دانم از روی صدای داغونم یا از صدای آژیر آمبولانس متوجه اوضاع شد. بدون سلام و احوالپرسی گفتم: «بابا، یک کاری بکن صالح از حال رفته. بیهوش شده.»

«شما کجایید؟ تصادف کردید؟»

«نه فقط یه کاری بکن.»

«خب...»

دیگه نمی توانستم حرف بزنم. گوشی را به سمت یکی از پرستارها که بالا سر صالح بود گرفتم. بابا مشغول صحبت با او شد. پرستار نام بیمارستان چمران را برد نمی دانم بابا چه گفت که او به سمت همکارش خم شد و گفت: «مسیر عوض شد. بریم بیمارستان آتیه. مریض از آن گردن کلفتهاست. دکتر بدیع جراح بود. او سفارش کرد و گفت خودش ترتیب کارها را در بیمارستان می دهد.»

از خیابان شریعتی تا شهرک غرب برام چند سال گذشت.حال بدی داشتم صالح مثل مرده روی تخت بدون هیچ حرکتی خوابیده بود. انگار هیچ وقت بیدار نبوده. دلم می خواست دلیل این بیهوشی را بدانم. وقتی به بیمارستان آتیه رسیدیم چند پرستار با یک تخت چرخدار به سمت آمبولانس آمدند و صالح را به طبقه سوم بردند. پشت در اتاق ایستادم. تازه متوجه تابلوی اتاق شدم. ای. سی . یو، ولی چرا صالح را اینجا آورده بودند. شاید سکته کرده بود. ولی نه، صالح برای سکته کردن جوان بود.

بابا از اتاق بیرون آمد. انگار چند سال پیر شده بود.. گره ابروهایش سفت شده بود و صورتش لبخند همیشگی را نداشت. به طرف او رفتم.

«بابا چی شده؟ صالح سکته کرده؟»

«نه.»

«پس چی شده؟»

بدون این که جوابم رو بده گفت: «خاطره، صالح از صبح تا حالا مشکلی نداشت؟»

«مشکل؟ نه، فقط کمی سرش درد می کرد.»

«سرش درد می کرد؟»

«اره، صالح میگرن داره. چند ساله که میگرن داره. بعضی وقتها هم از گرما و کم خوابی میگرنش تشدید می کنه.پیش از اینکه بریم در مورد سردردش سوال کردم و گفت که خوبه و اذیتش نمی کنه.»

بابا دستی به موهایش کشید و گفت: «به کسی که زنگ نزدی؟»

«نه.»

«ولی بابا...»

بابا سرش را پایین انداخت و شروع به قدم زدن در راهرو کرد. به طرفش رفتم. هنوز به او نرسیده بودم که صالح را روی یک تخت چرخدار همراه چند پرستار بیرون آوردند.

پدر طرف یکی از پرستارها رفت. او که بابا را خوب می شناخت گفت: «دکتر عرفانی گفتند سریع ام. آر. ای بشه تا جواب بیاد. سطح هوشیاریش مرتب داره پایین تر می آید.»

بابا ضربه ای با کف دست به پیشانی اش زد. من دیگر حال خود را نمی فهمیدم.

«بابا، خواهش می کنم. چی شده؟»

بابا بدون هیچ حرفی به طرف آی سی یو رفت. می خواستم وارد بشم ولی پرستار مانع ورودم شد.

کتاب مفاتیح جلوی رویم باز بود. به ظاهر داشتم دعا می خواندم، ولی خودم هم می دانستم فقط جمله ها و کلمه ها از جلوی چشمانم عبور کرده. هوا تاریک شده بود. ولی نمی دانستم ساعت چنده. نگاهی به راهروی بیمارستان انداختم. همه جا ساکت بود. سرمرا پایین انداختم. صدای قدمهای کسی در راهروتوجهم را جلب کرد سرم را بالا گرفتم بدری جون بود که به سمتم می امد از روی صندلی بلند شدم و به طرفش رفتم بری جون با دیدن من قدمهایش را سریعتر کرد وقتی به یک قدمی اش رسیدم خودم را در بغلش رها کردم انگار دلم میخواست بغض این چند ساعت را یکجا روی سینه بدری جون خالی کنم وقتی دو ساعت پیش مامان امده بود نتوانستم گریه کنم حس میکردم مامان بابا دیگه طاقت دیدن ناراحتی ام را ندارند نمیدانم این اوار جطور بر سرمون خراب شده بود بدری جون ارام از روی روسری چند بار سرم را بوسید و گفت:«خبر جدیدی نشده؟»
سرم را از سینه بدری جون جدا کردم خیلی ارام شده بودم اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و گفتم:«نه هنوز در کماست خیلی مسخره است وقتی دکتر عرفانی با دیدن ام .ار .ای گفت یک رگ در مغز خونریزی کرده زیاد تعجب نکردم ولی وقتی گفت این رگ به صورت مادرزادی از بچگی گرفتگی داشته حالا بعد از سی سال خودش را نشان داده در کار خدا ماندم»
بدری جون مرا به طرف صندلی هدایت کرد و گفت:«پس چرا در این مدت عارضه ای نداشته؟»
«نمیدانم برایم عجیبه دلم میخواست هوشیار بود و یک نفر دیگه در این شرایط قرار میگرفت و میدیدم هنوز روی اعتقاداتش پافشاری میکنه یا نه»
«چه اعتقاداتی؟»
دوباره بغضم ترکید بدری جون دستمالی جلویم گرفت .درحالی که اشکهایم را پاک میکردم گفتم:«در مصلحت خدا چند روز پیش میگفت در کار خدا خیر و مصلحتی است ما چون بنده ایم از فهم ان عاجزیم میگفت خیلی وقتها شرایط مساعد حالمون است و خدا را شاکریم ولی وقتی شرایط تغییر میکنه خدا را بنده نیستیم در حالی که او هیچ وقت جز خیر برای بنده اش نمیخواهد اگر بنده ای شرایط سختی را تجربه میکند شایهد همان لحظه متوجه نشود که خدا در حقش لطف کرده ولی به طور حتم پس از مدتی میفهمه خدا فقط برایش خیر میخواسته حالا از زمانی که دکتر عرفانی گفته فقط دعا کنید دارم فکر میکنم یعنی در این کما و گرفتگی رگ چه خیری میتونه نهفته باشه که من در این شرایط به گفته صالح باید خدا را شاکر باشم؟هان؟بدری جون تو بگو سارا و سحر و مامان و باباش از شنیدن این خبر دق میکنند بیچاره سارا وقتی به انها جواب مثبت دادم خیلی خوشحال شد و مرتب میگفتم بعد از ده سال خیالم از بابت صالح راحت شد همش فکر میکردم با شکستی که خورده یا هیچ وقت ازدواج نمیکنه یا یه دختری که هیچ گونه سنخیتی با او نداره عروسمون میشه ولی حالا که تو جواب مثبت دادی خیال همگی ما از جانب صالح راحت شد همش میگفت به خاطره تو سفیر عشقی بعد از ده سال صالح از انزوا و پیله ای که دور خودش تنیده بود بیرون اومد حالا نمیدونه هنوز خبر نداره که سفیر عشق یکجغد بدشگون بوده که با قدم بدش چیزی جز مصیبت برای خانوادهاش نیاورده»
«بسه خاطره این حرفها چیه میزنی این حرفها جز خرافات چیزی نیست از تو که یک دختر تحصیل کرده ای انتظار نداشتم خوبه دکتر عرانی برات توضیح داد که این مشکل ناشی از یک نارسایی مادرزادیه»
«بله ولی چرا؟چرا این مشکل بعد از این همه سال بعد از اشنایی ما باید خودش را نشان بده یعنی در این هم خیر و مصلحتی است؟»و دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه
بدری جون دوباره من را در اغوش گرفت و گفت:«خواهش میکنم خاطره باید کمی به خودت مسلط باشی دکتر ها دارند نهایت تلاششون را میکنند به طور حتم حضور پدرت برای رسیدگی مضاعف بی تاثیر نیست تو خیلی خسته شدی بهتره بری خونه و کمی استراحت کنی نگار گفته برای فردا صبح یک وقت برای انرژی درمانی گرفته گفته استادشان گفته از فاصله چندین کیلومتر هم میتوانیم درمان کنیم»
انگار دوباره نوری در دلم دمید اشکهایم را پاک کردم و به چشمان بدری جون خیره شدم «پس هنوز امیدی هست؟»
بدری جون لبخندی پر از مهر به من زد و گفت :«از لطف بیکران خداوند هرگز نباید ناامید بشیم در ضمن شهره گفته خانواده ذاکری فردا صبح پرواز دارند بهتره بری خونه استراحت کنی تا برای فردا اماده باشی»
«ولی اگر خبری بشه...»
«پدرت امشب بیمارستانه مطمئن باش ما را بیخبر نمیگذاره»
در اتاق رییس بیمارستان بودم پدر و اقای ذاکری کنار ایستاده بودند برگه ای سفید روی میز رییس بیمارستان به من دهن کجی میکرد لحظه ای چشمانم را بستم و این چند روز را مرور کردم جلسه انرژی درمانی دعاهای شبانه و توسل به چهارده معصوم و بیتوته در امامزاده صالح و شاهزاده عبدالعظیم حسنی و همه دعاهایی که به من سفارش کرده بودند همیچ کدام نتوانسته بود مصلحتی که خدا برایمان مقدر ساخته بود را تغییر بده دلم میخواست با نذر و نیاز هایی که کرده بودم دست کم وقتی چشمانم را باز میکردم در جایی غیر از اینجا باشم ولی وقتی چشمانم از رطوبت اشک خیس شد با تمام وجود به انچه بر سرم امده بود واقف شدم چشمانم را باز کردم
پدرم که منتظر جواب بود گفت:«خاطره هر لحظه ممکنه قلب هم از کار بیفته»
نگاهی به اقای ذاکری انداختم چشمهایش بارانی بود ولی هنوز محکم ایستاده بود و مانند صالح که همیشه راضی به رضای حق بود تن به این خواست الهی داده بود همه منتظر بودند جواب نهایی را از دهان من بشنوند سرم را به طرف اقای ذاکری چرخاندم زبانم قادر به بیان جواب نبود سرم را به علامت تایید تکان دادم اقای ذاکری سرش را به سمت برگه روی میز چرخاند عرق روی پیشانی اش را پاک کرد بسم الله گفت و برگه را امضا کرد رییس بیمارستان نگاهی به ما انداخت و گفت:«خدا صبرتان بدهد»
چشمانم را دوباره بستم و روی مبل اتاق رییس افتادم داشتم حرفهای صالح را برای خودم مرور میکردم برای هرکار خدا خیر و صلاحی وجود دار حق با صالح بود او با محروم شدن از زندگی به چند نفر دیگر زندگی دوباره بخشیده بود قلب و کلیه و چشمهای صالح به چهار مریض پیوند زده شد و او برای همیشه به جاودانگی رسید حالا با تمام وجود و با گوشت و پوست خود حرفهای صالح را درک میکردم وقتی فاصله بین بودن و نبودن این قدر کوتاه بود وقتی یک نفر در اوج جوانی و در اوج شکوفایی میتواند مهمان خاک بشود پس نباید به هیچ چیز این دنیا دل بست به قول صالح بیاد گذاشت و گذشت تا در ان دنیا شرمنده نبود
مراسم صالح در نهایت روحاینت و سادگی برگزار شد چیزی که خودش به ان معتقد بود برایم جالب بود مهری جون با اینکه عزیزی از دست داده بود بیتابی نمیکرد حتا وقتی من از حال خود خارج میشدم و زاری میکردم ا بود که مرهم روی دلم میگذاشت و مثل صالح میگفت باید راضی بود به رضای خدا بارها دستانش را به سمت اسمان بالا برد و از اینکه فرزندش مانند نامش صالح بوده و با ابرو از دنیا رفته خدا را شکر پشتوانه این همه صبر و رضایتمندی از خواست پروردگار چیزی به جز یک ایمان قوی نبود



تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار