خاطره ماندگار قسمت چهاردهم



فصل چهاردهم



سرم را روی زانویم گذاشته بودم و گریه می کردم . انگار گرمی اشک برایم بهترین درمان بود . جز گریه خودم صدای راز و نیاز و گریه اطرافیان را هم می شنیدم . نمی دونم چه مدتی در آن حال بودم که دستی به شانه ام خورد . با این که دلم نمی خواست سرم را از روی پاهایم بلند کنم نمی دانم چه شد که با ضربه ی دوم سرم را بالا گرفتم . خانم قد بلندی بالای سرم ایستاده بود ، در حالی که مشتی تسبیح در دست چپش بود ، یکی از آن ها را به من داد و به لهجه ی ترکی گفت :« انشاالله امام رضا مریضت را شفا می ده دخترم . انشاالله درد و مرض از خونه و خانوادت دور می شه . این تسبیح امام زمانه . هر روز باهاش یک دور صلوات به نیت سلانمتی آقا امام زمان بفرست ، انشاالله خود آقا جوابت را می ده .»

مردد بودم . تسبیح در دستم بود و به زن ترک زبان فکر می کردم . شفای مریض ، ولی من که مریضی نداشتم . هنوز داشتم با خودم کلنجار می رفتم که موقعیتم را فهمیدم . من درست رو به روی پنجره فولاد نشسته بودم . هر کسی هم جای آن خانم بود فکر می کرد من برای شفا آن جا هستم . به یاد چند سال پیش افتادم ، سالی که با خانواده زرگر در روزهای نوروز به مشهد آمده بودیم . چقدر آن زمان دلم برای مریض هایی که لوی پنجره فولاد نشسته بودند می سوخت و چقدر خدا را برای سلامتی و خوشبختی که ب من داده بود شکر کرده بودم ، ولی حالا بیشتر از هر مریض جسمی ، بیمار بودم .

مدتی از طلاق من و حمید می گذشت ، ولی هنوز نتوانسته بودم مسئله را برای خودم حل کنم . مثل همیشه از کاری که با قاطعیت آن را انجام داده بودم پشیمان بودم . از وقتی طلاق گرفته بودم هرشب با قرص می خوابیدم . از خوابیدن وحشت داشتم ، چون تا پلکهایم سنگین می شد و روی هم می رفت ، صورت حمید جلوی چشمانم می آمد . شاید آن موقع دلم از سنگ شده بود وساطتهای عمو عماد و حرف های منطقی مامان و دلسوزی بابا و گریه ها و التماسهای حمید هم نتوانست کاری بکنه . شاید اگر حاج زرگر در جلسه ی دادگاه کمی ملایم تر بود کا ر به اینجا نمی رسید . مثل این بود که دو جبهه شده بودیم جبهه من و حاج زرگر . هیچ کدام نتوانستیم کوتاه بیاییم و حالا من بیماری روانی بودم که برای فرار از حرف های خاله زنکی به مشهد آمده بودم . در این هفت روز کارم آمدن به صحن سقاخلنه و نشستن رو به روی پنجره ی فولاد بود . قرار بود بعد از یک هفته به تهران برگردم . بابا و مامان ترتیب کارها را داده بودند که برای مدتی پیش دایی شایان بروم . معتقد بودند سفر می تونه من را از حالتی که دچارش شده بودم نجات بده . خیلی احساس بی تکلیفی می کردم . روزی به خاطر کار کردن با حاج زرگر جنگیدم ، ولی حالا برای همان کاری که وسوسه طلاقم شد هم دل و دماغ نداشتم .

به همت امبد سرشار تمام کارها مرتب بود . او ترتیب کار ها را به گونه ای داد که نام حمید از شناسنامه ام پاک شود ، ولی حالا که مقابل پنجره ی فولاد نشسته بودم و کمی با خودم خلوت کرده بودم ، می فهمیدم که با خودم چه کرده ام . همه و همه دست به دست هم دادند تا هیچ خاطره ای از حمید در اطراف من نباشد . مامان و بابا حتی حاضر نشدند جهزیه ی من را از خانه حمید بباورند . بابا یک هفته بعد از طلاقم موبایلم را عوض کرد . مامان تمام کادوهایی را که حمید در این مدت برایم آورده بود به حاج صادق داد . فقط چند چیز از حمید برایم ماند . بل.ز سبز و کرمی که در جشن تولد پیش از ازدواج به من داده بود . حلقه ازدواجم که حمید و خانوادش اصراری در پس گرفتن آن نداشتند و گردنبندی که عکس من روی آن حک شده بود . این سه جیز از دید مامان مخفی مانده بود . تمام عکس های نامزدی به یک اشاره ناپدید شدند . هیچ گونه ویله ای که یاد آور حمید باشد در خانه دیده نمی شد ، ولی تمام این ها ظاهر قضیه بود . هیچ کدام از این کارها نتوانسته بود حمید را از من جدا کنه . به ظاهر همه چیز تمام شده بود ، ولی روح من هنوز در عقد حمید بود و صیغه طلاق هم نتوانسته بود فکر من را از او دور کند .

حوصله مراسم روز مادر و دوباره مثل دیوانه ها فکر کردن به این که پارسال و چند سال پیش چه خبر بود و امسال نیست را نداشتم. با این که سفر من یک سفر تفریحی بود و قصد ماندن نداشتم ، ولی نمی دانم چرا همه جمعه به خانه ما امدند . مثل این که از قبل برنامه ریزی کرده بودند . گویا مامان و بابا هم در جریان بودند ، چون بر خلاف من تعجب نکردند . مثل این که از قبل همه چیز هماهمنگ شده بود ، چون به اندازه چهل نفر مهمان سرزده میوه و تنقلات داشتیم .

وقتی صدای زنگ اولین مهمان را شنیدم سریع به اتاق رفتم . بعد از طلاق به هیچ کس ارتباط نداشتم . رابطه من خلاصه شده بود به مریم که او هم سعیمی کرد ماجرای طلاق من بهانه ای برای شرکت نکردن در امتحانات پایان ترم نشه.نمی دانم ازآخرین باری که به کمدم سرزده بودم تالباس مناسبی برای مهمانی انتخاب کنم چه مدتی می گذشت،ولی حالا بعدازیک هفته ای که در مشهد برای فراموش کردن حمید کرده بودم، دوباره روز از نو روزی از نو
شده بود.چون مثل آن وقتها که حمید می آمد خانه مان دلم می خواست لباس مناسب پیدا کنم،نمی دانم چرا مقابل کمدم رفتم وبدون اینکه بخواهم کت وشلوار مشکی انتخاب کردم وسریع روسری سفیدومشکی هم سرم کردم.مامان به اتاقم آمد نگاهی به من انداخت وگفت:«وا؛چرا مشکی پوشیدی؟دوروز دیگه عیده،اون وقت تو...»نگذاشتم حرف مامان تمام بشه وگفتم:«حالا کو تا دوروز دیگه.»
دوباره نگاهی به من به من انداخت،معلوم بود هنوز برایش جای تعجب داره که من دارم روسری سرم می کنم،ولی حرفی نزد.می دانستم مامان وبابا خیلی مراعات حالم را می کنند.روسری را روی سرم مرتب کردم وطبق عادت نگاهی به آینه انداختم،چه برسرخودم آورده بودم؟کت وشلواری که تا چند ماه قبل قالب بدنم بود به تنم زار می زد،ولی... خوب بهتر،حالا که چادر سرم نمی کردم این طوری راحت تر بودم،دست کم بدنم توی لباس معلوم نبود. دستی به کتم کشیدم وگفتم:«نه،همینطوری بهتره؛حمید هم بیشتر خوشش می آد»
با گفتن این حرف تازه متوجه موقعیتم شدم،دستی به صورتم زدم ونگاهی به پشت سرم انداختم،خدارا شکر کسی آنجا نبود؛انگشت دستم را گاز گرفتم،فکر کردم باید کاری نکنم که دیگران متوجه حال وهوای من شوند.دوباره صدای زنگ آمدوصدای خوش وبش،چند دقیقه بعد مامان دوباره آمد به اتاق من،«خاطره چرا نمی آیی؟همه منتظرن مردم به خاطرتوآمدند اینجا» «مامان چه حرفها می زنی ،مگه من می خوام برم سفر قندهار که به خاطر من آمدند»
«خوب به خاطر تو نه،به خاطر ما،تونباید بیای بیرون؟هنوز جلوی آینه ایستادی وداری به خودت نگاه می کنی؟»به خاطر اینکه مامان متوجه حال وهوام نشه ،سریع پشت سرش رفتم بیرون.باورود من همه ساکت شدند،همه آمده بودند،سرم پایین بود بلند سلام کردم.دایی شهروز که متوجه سکوت وسنگینی فضای مجلس شده بودشروع کرد به صحبت کردن با آقای گلستانه.به سمت عمو عماد رفتم وشروع به روبوسی کردم،کم کم یخ همه آب شد،انگار برای همه غریبه بودم چون با تعجب به سرتا پای من نگاه می کردند.وقتی به سمت شهاب رفتم مثل دوران مجردیش با خنده نگاهم کرد وگفت:«فکر نکن چند روزمی خوای بری برات تو راهی آورده ایم،اینها راآوردیم،توسوغاتی یادت نره.»
بعد یک کاغذوقلم از جیبش درآوردوگفت:«الان صورت مایحتاج فامیل رامی نویسم تا درگیرنشی،باشه دخترعمه؟»پس از مدتها از حرفهای شهاب خندیدم .کنار دایی شهروز نشستم ،حالا دیگر همه مرا با این سروقیافه پذیرفته بودند،نگاهم به چند کیسه بزرگ کنار کاناپه افتاد یعنی راستی اینقدر برای دیگران عزیز بودم که خودشان را برای من تا این حد به زحمت انداخته بودند یا اینکه می خواستند به این وسیله به من ترحم کنند.از فکر اینکه به خاطر شرایط برایم دل بسوزانند لبخند روی لبهایم خشک شد.دوباره جو برایم سنگین شد،از جایم بلند شدم،اکر دوباره به اتاقم می رفتم به طور حتم مامان از کوره در می رفت،ولی برای فرار از افکار پریشان باید کجا می رفتم؟فرصت فکر کردن نداشتم.به سمت حیاط رفتم،خدارا شکرصدای جمعیت گویای این بود که برای کسی جای سوال نیست که کجا رفتم.
کنار ماشینم ایستادم،با اینکه مدتها بود سوار آن نشده بودم،ولی حاج صادق کار خودش را خوب انجام داده بود،مثل همیشه تمیز وبراق بود.
همان روزی که از دفتر سرشار به سمت خانه آمده بودم از بس در فکر وخیال بودم که چه طور به مامان اینها ماجرای طلاقم را بگویم تصادف کرده بودم،ازهمان روز دیگه سوار ماشین نشده بودم ولی با این حال بعدازصاف کاری ورنگ ماشین هیچ فرقی باسابق نکرده بود،یادبابا افتادم که می خواست هفته گذشته ماشینم را عوض کند.چقدرباهم دیگه جنگیدیم،بابا اعتقاد داشت شاید سوار نشدن من به خاطر یادآوری خاطرات گذشته باشه،ولی من بهتراز هر کس دیگر می دانستم که دل ودماغی برای هیچ کارحتی رانندگی برایم نمانده.
باشنیدن اسمم ازفکروخیال بیرون آمدم وسرم را به طرف صدا چرخاندم.نادرنزدیک من ایستاده بود معلوم بود خیلی معذب است،در حالی که با پایش با سنگریزه های گف حیاط بازی می کرد گفت:«خاطره؛خیلی معذرت می خوام اگه مزاحم نیستم باهات یه کار کوچیک داشتم.»
روسری ام را مرتب کردم وگفتم:«نه،چه مزاحمتی،بهتره بریم تو،شاید من وتو تنها با هم صحبت کنیم...»ناخودآگاه حرفم را قورت دادم،خدایا،چه بلایی سرم آمده بود؟چرافکروذهن وتمام وجودمن تغییر کرده بود؟
نادر که متوجه پریشانی من شد گفت:«راستش دلم نمی خواد خانم وآقای بدیع ازاین ماجرا چیزی بفهمند،یعنی اگر بعد دلت خواست خودت بهشون بگو .»دیگه داشتم نصف عمر می شدم.نادر چی می خواست بگه؟شاید می خواست دوباره ماجرای آن خواستگاری کذایی چهارسال پیش رابکشه وسط ،وای که حوصله این حرفها را نداشتم وفکر کردن به این مسائل حالم را بهم می زد.
درحالی که به سمت اتاق می رفتم گفتم:«نادر،بایدببخشی،من حوصله این حرفها را ندارم.»
اوسریع مقابلم ایستاد ودر حالی که از رفتن من به اتاق جلوگیری می کرد گفت:«حوصله چه حرفهایی را؟»وزود دست داخل جیب شلوارش کردو کیف پولش رادرآوردوداخل آن به جستجو پرداخت، بعد یک چک تضمینی بانکی به طرفم دراز کردوگفت:«حمید داده،دلش نمی خواست مدیونت باشه،این چک معادل مهریه وجهیزیه ات است»
مثل مات زده ها بادهان باز به او نگاه کردم،از شنیدن نام حمیدبعد از این مدت دوباره لرزش خفیفی دربدنم احساس کردم.خودم را جمع وجور کردموگفتم:«حمید؟ولی من که مهرم رابخشیدم.ازبابت اثاثیه هم خیالش راحت باشه،چشمم دنبالشون نیست.اگه بار کامیون می کردم ودنبال خودم می آوردم بیشتر عذابم می داد.پس بهتره این چک را به حمید برگردونی وبگی خاطره گفت توهیچ دینی نسبت به من نداری.»
نادر دوباره با تحکم چک را به سمتم گرفت وگفت:«حمید درست می گفت،او پیش بینی این حرفها را ازطرف توکرده بود به همین خاطر به من سفارش کرد بهت بگم اگه نمی خواستم مهریه ات رابدم فقط برای این بود که دلم می خواست باهات زندگی کنم،چون فکر می کردم ندادن مهریه برای به تعویق افتادن طلاق ودر نتیجه تغییر فکر تو می شه،حالا که دلت نخواست با حمید زندگی کنی بهتره مهریه ات راکه حقت است قبول کنی،در مورد بقیه پول هم...خوب آن وسایل را پدرت خریده ومال توبوده.»
اشک در چشمانم جمع شد.یادحمید دلم را آتش زدکاش به جای این چک بانکی فقط من یک عکس از اوداشتم تا می توانستم...از فکر کردن به حمید شرمنده شدم.اودیگر شوهرم نبود،لبم را گاز گرفتم وسعی کردم مغزم را از فکر او خالی کنم،دیر یا زود اوشخص دیگری را جایگزین من می کرد.دست نادر را پس زدم وگفتم:«این چک را برگردون به حمید وبگو...»
نادر نگذاشت ادامه بدم وخیلی آروم گفت:نراستش خاطره، دیگه امکان برگرداندن این چک برایم نیست»
«یعنی چه؟تو هر روز حمید را در مطب می بینی.»
«دیگه نه...حمید مطب را به من واگذارکرده وبرای همیشه از این شهر رفته.»
دلم هری ریخت پایین.چرا؟چرا حالا که هیچ وابستگی به او نداشتم باز هم از دوری او دلواپس می شدم،کمی باخودم کلنجار رفتموگفتم:«کجا؟»
«رفته مشهد مجاور شده،گفت آنجازودترآروم می گیره.» مشهد وای خدایا،یعنی در آن یک هقته ای که مشهد بودم او هم درآن شهربوده،دوباره دلم آتش گرفت،چرا نمی توانستم خودم را از آن برزخ نجات بدهم،با اینکه می دونستم پرسیدن در مورد او کار عاقلانه ای نیست،ولی دوباره پرسیدم:«چندوقته رفته؟» حدود بیست روزه،متل اینکه پدرش خیلی اصرار داشته دوباره ازدواج کنه،ولی حمیدزیر بارنرفته...درواقع او حوصله این حرفها رو نداره،در این مدت بیش از همیشه کار می کردوکم حرف شده بود.یک مدت رفت شمال تا آنجارا برای کار کردن بررسی کنه ولی انگار حالش را بدتر کرده بود،می دونم دارم نمک به زخمت می پاشم ،ولی با تعریف کردن اینها می خواهم بهت بگم ،شما دوتا هیچ وقت با هم مشکل نداشتید،شاید حرف های من باعث بشه تو رجوع کنی.»
«حرفش رانزن نادر،وقتی داشتم طلاق می گرفتم مرتب صدای تو در گوشم زنگ می زد،روزی که درخواست ازذواج حمید را به گوشم رساندی گفتی که ما از جنس هم نیستیم،چهار سال پیش به حرف تو گوش ندادم،ولی این قدر تجربه این چهار سال برایم زیادبوده که می دونم عشق من وحمید یک عشق پوشالیه،دیر یا زود اوهم عادت می کنه.»
«درسته که من چهار سال پیش این حرف را زدم،ولی فکر می کردم تورا می شناسم ،در حالی که درست نمی شناختمت. تو وحمید برای هم ساخته شده اید،مطمئن باش نه تو می تونی کسی را جایگزین او کنی ونه او می تواند.چیزی که باعث جدایی شما شده تحکم پدر حمیده که دیر یا زوداوهم...»
ذیگه داشتم کلافه می شدم تحملم پایین آمده بودومثل سابق حوصله جروبحث نداشتم.گفتم:«بسه نادر...من وحمید دیگه به هم تعلق نداریم،حاج زر گر هرچی بود متعلق به گذشته منه.دیگه دلم نمی خواد هیچ چیز،چه خوب وچه بد ازاو بشنوم.گذشته ها گذشته،می خواهم زندگیم را از امروزآغاز کنم،آن هم بدون حمید وزرگرها.ماجرای آن دادگاه های کذایی وبرخورد ما با همدیگه روحم را خسته کرده،انتظارنداری که به این سرعت حالم رو به راه بشه؟ولی بهت قول می دم برگردم ایران همون خاطره باشم،حتی کاهش وزنم را جبران می کنم.میشم همون خاطره چهار سال پیش،باید برای امتحان کانون وکلای سال دیگه خودم را آماده کنم .»
نادر دوباره چک را جلویم گرفت.بغضم را قورت دادم،آن را گرفتم وگفتم:«از اینکه همیشه مسئولیت کارها می افته گردن توشرمنده ام،جبران می کنم.»
نادر سر تکان داد،باهم به سوی اتاق رفتیم.با ورود ما به اتاق دوباره صدای زنگ شنیده شد،به سمت آیفون رفتم ،معلوم بود مهمانان به خاطر من آمده بودند.افسانه وآقای سرشاراز راه رسیدند.از آمدن آن دو تعجب کردم،ولی معلوم بود مامان مثل همیشه کارش را خوب انجام داده،بی معطلی به استقبالشان رفتم.
شهاب که مثل دوران مجردیش سعی در خنداندن مهمانان داشت نگاهی به من انداخت وگفت:«چه جالب!ما کلی وقت اینجا نشسته بودیم که خاطره خانم بعد از نیم ساعت تشریف فرما شدند.حالا چه مهمان عزیزی آمده که خاطره به استقبالش رفته.»
نگاهی به شهاب انداختم وگفتم:«راست گفتی شهاب،در واقع رییس ورؤسا آمدند.خوب برای یک مرخصی یک ماهه باید هوایشان را داشته باشم»با حرف من همه زدند زیر خنده.افسانه جلوترازآقای سرشاروارد شد،با من روبوسی کردوگفت:«ببخشید دیر شد.کمی در شیرینی فروشی معطل شدیم.»
ویک بسته سنگین کادوپیچ شده به من داد،سرشار پشت او وارد شد،مثل همیشه سرش پایین بود.
افسانه از سروصدا فهمید مهمان داریم،آروم گفت:«این بسته از طرف من وامیده»ازافسانه تشکر کردم وآنها را به سمت اتاق پذیرایی راهنمایی کردم،باورود آن دو همه ازجایشان بلند شدند.هدیه در دستم بودکه مامان به سمتم آمدوگفت:«چرا مثل مسخ شده ها ایستادی؛مهمان تو هستند،یک پذیرایی ،چیزی،...»
آن شب به همه خوش گذشت.پس از مدتی در جمع خانواده وبگوبخندآنها شرکت کردم.شب بابا از مرغ کابوکی تجریش غذا گرفت.می دانستم تمام این کارها برای اینه که فکر من آزادبشه،ولی با اینکه پیش وجدان خودم ازفکر کردن به حمید خجالت می کشیدم،ولی نمی دونم چرا درتمام آن لحظه ها فکر می کردم جای حمید خالیه!
پس از رفتن مهمانان به کمک مامان وبابا چمدانهایم را بستم،کلی بار داشتم.مامان برای دایی شایان کلی چیز خریده بود.اطرافیان هم علاوه بر تو راهی که برای من آورده بودندکلی کادوتنقلات برای دایی خریده بودند.پروازم ساعت شش صبح بود.تا ساعت چهار که قرار بود بریم فرودگاه بیداربودم.
پرواز با کمی تأخیرانجام شد.ساعت یک ونیم به وقت دهلی هواپیما به زمین نشست.پس از بررسی گذرنامه وانجام امورگمرکی وارد محوطه ای شدم که سراسرپنجره بو.همین طور بی هدف داشتم چرخ دستی را هل می دادم ومیان آدم هایی که آنجا ایستاده بودند دنبال دایی شایان می گشتم که ناگهان میان شلوغی نام خود را شنیدم.سرم را به اطراف چرخاندم.دایی شایان دوباره صدام زدودرحالی که من را درآغوش می گرفت گفت:«نگاه کن،خاطره خانم کوچولوی خودمان...ببین چقدر بزرگ شده.»
من فقط هفت سال داشتم که دایی به هند رفته بودوخاطره ای مبهم ازاو در ذهنم بود،ولی نمی دانم چرا وقتی درآغوش دایی رفتم زدم زیر گریه.دایی من را از خودش جداکرد ودر حالی که لپم را می گرفت گفت:«دختره یکی یدونه زرزرو.ببین هنوز هیچی نشده دلش برای ایران تنگ شده.»
باحرف دایی خنده ام گرفت.یک لحظه فکر کردم شهاب جلوم ایستاده.چقدر حرف زدن دایی شبیه شهاب بود.دایی گفت:«چرخ را بده به من،الانه که سارا مارو به خاطر دیرکردن ترور کنه»خندیدم وهمراه او به سمت در رفتم.هوا داغ وشرجی بود.دایی مرتب حرف می زد،راست می گن بچه حلال زاده به دایی اش می رفت،شهاب سیبی بود که از وسط با دایی شایان نصف شده بود؛مثل دو برادر دوقلو،تفاوت آنها فقط در قیافه شان بود.دایی شایان خیلی شبیه مادر بود،سفید با موهای روشن،سفیدی او دراین شهر گرم وشرجی کمی عجیب به نظر می رسید.
هنوز مسافت چندانی را در بین ماشینها طی نکرده بودیم که دایی گفت:«اوناهاش...بهت گفتم که الان آنقدر دلش شور زده ترتیب کفن ودفن ماراهم داده»نگاهی به مقابل انداختم کنار یک ماشین قرمز خانمی به سن وسال من ایستاده بود.شلوارکرم پاچه گشاد ومانتوی کرم رنگی به تن داشت،روسری کرم وصورتی خود را مدل عربها دورسرش پیچیده بودوعینک آفتابی بزرگی به صورت داشت.بادیدن ما دستی تکان دادوبه سمت ما دوید.دایی آرام گفت:«خونسرد باش خاطره...مسئول قبض روح من آمد»
سارا به یک قدمی ما رسیدوسلام کرد.رو به دایی شایان گفت:«خدمت توبه موقع می رسم»بعد به سمت من آمد ودرآغوشم گرفتوگفت:«خیلی تعریفت را ازشهره جون شنیده بودم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن»بعد من راازآغوشش جداکردوگفت:«خوب خاطره جون،به شهر دم کرده دهلی خوش آمدی.»
بعد به سمت ماشین دویدوچیزی برداشت.به ماشین رسیده بودیم ،یک ریسه گل به گردن من انداخت ودر حالیکه دستش را مثل هندیها جلویش گرفته بودگفت:«من وشایان تمام تلاشمان را برای اقامتی خوب وفراموش نشدنی در شهر دهلی برای شما می کنیم»خنده ام گرفته بود.هنوز چند دقیقه بیشتر ازآمدن من به دهلی نگذشته بود،ولی فکر می کردم تمام غم وغصه هایم را فراموش کرده ام.سوار ماشین شدیم ،تا خانه سارا ودایی شایان حرفهای بامزه می زدند من بعد از مدتها ازته دل می خندیدم.حس می کردم صورتم از هم باز شده،از اینکه مامان وبابا منو به سفر فرستاده بودند خوشحال بودم.
دایی شایان چمدان من را از صندوق عقب برداشت.سارا که حالا با او احساس راحتی بیشتری با او می کردم من را به سمت خانه هدایت کرد.هنوز جلوی در نرسیده بودیم که دختر جوانی در خانه را باز کردوگفت:«کجا بودید؟ما که دلمون هزار راه رفت»دایی در حالی که چمدان من را می آوردگفت:«شماخانوادگی دلشوره ای هستید»دخترجوان جلو آمدهفده هجده ساله بود،ابروهای پرپشت مشکی داشت وصورتش ظریف وبانمک بود.قدش هم متوسط بود،مثل سارا مانتوی گشاد ،اماآبی رنگ وشلوارجین پوشیده بود.روسری اش را مثل ساراشبیه زنهای عرب بسته بود.طرف ما آمدودر حالی که دستش را جلو آوردگفت:«سلام،من سحر هستم،خواهر سارا»من هم دستم را جلو بردم،خانمی قدکوتاه وچاق،در حالی که ظرف اسپندی در دست داشت ولبخندی ملیح بر لبانش بود به استقبال ماآمدودر حالیکه اسپند را دور سر من می چرخاند گفت:«سلام دختر گلم،شایلن،پسرم،چرا مهمان رادم درنگه داشتی؟بفرمایید تو دم در بده»وبعد دست آزادش را زیر دستم قلاب کرد ومن را به سمت داخل هدایت هدایت کرد،وارد خانه شدیم،یک خانه نقلی بامزه.سارا جلوآمدو گفت:«خاطره،سحرکه مهلت نداد،ولی ایشون مامان بنده هستند.»
مامان سارا جلو آمد و گفت:«می تونی منو مهری جون صدا کنی.»
جمعی صمیمی و دوست داشتنی بود. سارا اتاق کوچکی را که یک تخت و کمدی چوبی در آن بود را به من اختصاص داده بود. وارد اتاق شدم.وسایلم را کنار تخت گذاشتم.کمی بعد سحر در زد و داخل شد.
«خاطره جون،می خواستم بگم ناهار تا نیم ساعت دیگه حاضر می شه.اگه می خوای می تونی حمام بری.»
تشکر کردم . سحر در کوچکی را کنار اتاق نشان داد.خدا را شکر اتاق حمام و دستشویی مستقل داشت. سریع چمدانم را باز کردم و یک دست لباس راحت از داخل آن در آوردم.حوله ام را بیرون آوردم و مثل همیشه به دوش آب سرد پناه بردم.آب سرد فشار خستگی راه و بی خوابی شب قبل راکاهش داد.سریع حوله را دور خودم پیچیدم وآمدم توی اتاق در آینه به خودم نگاه کردموچقدر لاغر شده بودم.استخوانهای جناق سینه ام مشهود بود. کمی جلوی آینه چرخیدم و گفتم،مهم نیست،عوضش هیکلم شده مانکنی مانکنی!
سریع کتیرا را که از ایرانآورده بودم به موهایم زدم و موهایم مثل همیشه فر و خوش حالت شد. یاد مامان افتادم.اگر الان بود و من را می دید حالش گرفته می شد و می گفت دیگه با این سن و سال خیلی زشته موهاتو فر کنی. همان موقع صدای زنگ در شنیده شد.مثل اینکه کسی آمده بود. سریع لباسم را پوشیدم که ضربه ای به در خورد.سارا بود. چقدر بدون مانتو وروسری قیافه اش فرق می کرد!سارا شلوار جین سبز و تی شرت لیمویی رنگ به تن کرده بود و موهای خرمایی رنگ لختش را با یک گیره پشت سرش بسته بود.چتریهایش که بلندی آن تا روی ابروهایش بود قیافه اش را بامزه و خواستنی کرده بود. نگاهی به من کرد و درحالی که سوتی از تعجب زد گفت:«وای خاطره!چقدر بدون روسری کم سن می شی،چقدر موهات قشنگه، بد جنس موهای فرت را دورت ریختی به من پٌز بدی؟چقدر موهات قشنگه!»
از حرف زدنش به وجد آمدم و گفتم:«مرسی سارا،آن قدرها هم که می گی تعریف کردنی نیستم.»
سارا که به ذوق آمده بودگفت:«چرا،برای من که همیشه موهای فر وهیکل استخوانی آرزو بوده.تو یک تاپ مدلی.خوب حالا اگه هیکل مانکنیتون با خوردن غذاهای بد مزه ما خراب نمی شه،بیا تا غذا سرد نشده.»
سریع گیره ای به سرم زدم و باهم بیرون رفتیم. هنوز وارد هال نشده بودم که دیدم دایی شایان با مردی صحبت می کنه.دوباره به اتاقم رفتم. سارا که از برگشتن من جا خورده بود با من به اتاق آمد و گفت:«چی شد؟چرا آمدی تو اتاق؟»
اشاره ای به بیرون کردم وگفتم:«بیرون مَرده.»
سارا نگاهی به بیرون انداخت و گفت:«صالح را می گی؟برادرمه،چرا هول کردی؟»
«خُب دختر خوب،به من می گفتی کسی آمده.»
«خُب،حالا که فهمیدی. می ریم باهم آشنا می شیم.»
«آره ،ولی اگه می دونستم بیرون مرد نشسته لباس مناسب تری تنم می کردم.»
و بدون حرف به سمت چمدانم رفتم.یک شلوار سفید گشاد و مانتویی نخی برداشتم و تنم کردم،سریع موهایم را بالای سرم جمع کردم و روسری حریر سفید و سرمه ای را هم سرم کشیدم.
سارا که جا خورده بود نگاهی به من کرد و گفت:«خاطره،نمی خواد به خاطر خانواده من خودت را در معذوریت بندازی.»
«منظورت چیه؟چه معذوریتی؟»
«خب.....یعنی تو این گرما اگه برات سخته نمی خواد خودت را به حجاب مقید کنی.»
نگاهی از سر تعجب به سارا انداختم و گفتم:«من به خاطر خودم این جوری هستم.»
نگاهش پر از تعجب شد وگفت:«یعنی تو با حجابی؟»
«آره ،مگه اشکالی داره؟»
«یعنی...»
«یعنی بی یعنی.سارا این قدر منو معطل نکن. هیچی نمی تونم بگم جز اینکه گشنه هستم و دلم داره ضعف می ره.»
وارد هال شدیم برادر سارا صورتی سبزه داشت. موهای مشکی ای کثل بچه مدرسه ایها لخت وکوتاه بود.صورتی بدون ریش و سبیل و چشمهای مشکی درشت.با یک دماغی که انگار تیغه بینی شکسته بود. داندانهای سفیدش از پشت لبها و دهان گشادش صورتش را بامزه می کرد. هیکل ظریفی داشت . شلوار جین دودی و تی شرت سفید به تن داشت.
مهری جون و سحر ما را به سمت میز هدایت کردند.سارا و مهری جون سنگ تمام گذاشته بودند،کلی غذا!پس از مدتها میل و اشتهای زیادی به خوردن داشتم. با اینکه در جمعی غریبه بودم،ولی احساس راحتی می کردم.از میان صحبتهای اطرافیان متوجه شدم صالح سی سال دارد. درحالی که داشتم یک گوجه را با چنگال در دهانم می گذاشتم با تعجب نگاهی به او انداختم.مشخص نبود،خیلی به نظر می آمد بیستو سه چهار ساله ،نه سی سال.هنوز داشتم نگاهش می کردم که دیدم دایی زل زده به من.از اینکه یک نفر من را در حال نگاه کردن دستگیر کرده بود خجالت کشیدم و هول شدم و آب گوجه فرنگی پرید تو گلوم.چند سرفه پشت هم کردم.دایی به دادم رسید و چند ضربه به پشتم زد.از سرفه آب چشمهایم سرازیر شده بود.دوباره نگاهی به صالح انداختم،هم زمان او هم به من نگریست و هر دوبه هم لبخند زدیم.
دایی و سارا دوباره مثل توی ماشین با هم جروبحث می کردند وحالا به جمع آنها سحر هم اضافه شده بود. سرمیز کلی حرف زدند و خندیدند.حالا حق را به مامان بابا می دادم که دفعه پیش جای من را خیلی خالی کرده بودند.
پس از خوردن غذا و شستن ظرفها قرار شد استراحت کوتاهی داشته باشیم و شب به شهر بریم و کمی بگردیم. من به اتاقم رفتم. یاد سوغاتیهایی افتادم که برای دایی شایان وسارا فرستاده بودند.دوباره به اتاق نشیمن رفتم.مهری جون و سحر و صالح به خانه شان رفته بودند تا عصر همراه آقای ذاکری ،پدر سارا،دوباره برگردند. دایی شایان روبروی تلویزیون خوابیده بود و سارا مشغول حل کردن جدول بود. وقتی در اتاق را باز کردم،نگاهی به من انداخت و گفت:«مثل اینکه خوابت نبرده.»
«تو چی؟»
«من که اهل خواب بعدظهر نیستم.برعکس شایان تا یک لحظه وقت پیدا می کنه هرجا باشه خروپفش هوا می ره.»
«خب،پس اگر کاری نداری بیا تو اتاق می خواهم سوغاتیهایی را که خانواده شوهرت برات فرستادند را بهت نشون بدم.»
سارا جدول و خودکار را به طرف دیگر کاناپه پرت کرد و درحالی که دستهایش را به هم می مالید گفت:«آخ جون.ازاین مرحله از همه بیشتر خوشم می آد.»
با هم به اتاق رفتیم و من چمدان قهوه ای رنگ را به سمت سارا هل دادم و گفتم:«خب،بهتره خودت بازش کنی.»
سارا مکث کردو گفت:«آخه من نمی دونم چی مال ماست.»
دوباره نگاهش کردم و با لحن شوخی که در همین چند ساعت از خودش یاد گرفته بودم گفتم:«فامیل شوهرت سنگ تمام گذاشتند.همه اش مال خودته.فقط باز کن تا بگم چی را کی فرستاده.»
سارا دوتا لپهایش را باد کرد و د رحالیکه دستش را در هوا به هم می زد گفت:«آخ جون.»
بعد روی زمین نشست و در چمدان را باز کرد.چند کیسه بزرگروی ساک بود.آنها را از چمدان در آورد.زیر کیسه ها یک قالیچه هفتاد رج پوست پیاز بود.سارا نگاهی به قالیچه کرد و در حالی که سرش را تکان می داد گفت:«این هم مال ماست؟»
«آره مامان و بابا فرستادند. گفتند امیدواریم از رنگ و طرحش خوشت بیاید.»
سارا بدون معطلی قالیچه را که به خاطر ظرافت زیاد مثل پارچه بود،از چمدان درآورد و روی زمین پهن کرد. معلوم بود خیلی خوشش آمده. دستی به قالیچه کشید و گفت:«فوق العاده است!»و بعد به سمت هال رفت و دایی شایان را از خواب بیدار کرد. دایی هول شده بود لبخند خواب آلودی زد و گفت:«چی شده؟»
سارا در حالی که چتریهایش را کنار می زد گفت:«شایان ،الان وقته خوابه؟پاشو کلی کادو برامون رسیده.»و به زور دست دایی را گرفت و از روی کاناپه بلندش کرد.دایی خنده کنان و در حالی که دستهایش هنوز در دست سارا بود به اتاق آمد.
«باز دوباره شهره جون و آقای دکتر شرمنده کردند.»
دایی که خواب از سرش پریده بود نگاهی تحسین انگیز به آن انداخت و گفت:«دستشون درد نکنه.»بعد به سمت من آمد و سرم را بوسیدو با لحن همیشگی اش ، در حالیکه انگشت اشاره اش را به طرف من حرکت می داد گفت:«یادت باشه این بوسه را تا وقت برگشت به ایران حفظ کنی تا برسونی دست خواهر و خواهر شوهر عزیز بنده.»
سارا دوباره به سمتچمدان رفت.کیسه ها پر بود از تنقلات مختلف. از زعفران درجه یک سحرخیز تا آجیل شیرین و میوه خشک تواضع. سارا هر بسته ای را که باز می کرد انگار گنج دست نیافتنی پیدا کرده بود. با هر چیزی خوشحال می شد و مثل بچه ها بالا و پایین می پرید. تا چند ساعت سر کادوها و کارهای سارا گفتیم و خندیدیم .ساعت حدود شش بود که صدای زنگ بلند شد. سارا به سمت در رفت و در حالی که به سمت اتاق می آمد گفت:«صالح آمده.»
دایی در اتاق را بست و بیرون رفت.من هم لباس پوشیدم و به آنها پیوستم. صالح داشت با دایی و سارا صحبت می کرد که با ورود من از جایش بلند شد.سلامی کردم و با دست به او تعارف کردم بنشیند. صالح صحبتش را با دایی قطع کرد و گفت:«خاطره خانوم،بابا تازه از سفارت برگشته. می دانم ادب حکم می کنه که برای خیر مقدم خدمت برسند.....»
«این حرفها چیه؟این وظیفه ما کوچیک ترهاست . ایشون کوچک نوازی می کنند.»
«اختیار دارید. بنده خدمت رسیدم که از طرف خانواده ام دعوت کنم امشب برای شام تشریف بیارید منزل ما.»
«خیلی ممنون،حالا فرصت زیاده. امشب که قرار بود کمی در شهر دور بزنیم؟»
«درسته،ولی من برنامه همه را ریختم به هم.آخه می دونید ،فردا روز مادره،متاسفانه با اینکه فردا یکشنبه است و تعطیل من فردا قرار کاری دارم.هرکاری کردم نتوانستم قرارم را عقب بندازم. به همین خاطر دلم می خواهد مراسم روز مادر را امروز برگزار کنیم.البته نمی خواستم مامان چیزی بفهمه. سحر برنامه ها را جور کرده و به مامان پیشنهاد داده امشب شما را دعوت کنه تا به چیزی شک نکنه. حالا اگه شما راضی هستید قدم رو چشم ما بگذارید»
«چشمتان سلامت،تشکر میکنم.»بعد نگاهی به دایی و سارا کردم و گفتم:«مهمون پیرو صاحبخانه است.هرچی دایی و سارا بگن.»
سارا مثل همیشه پیش دستی کرد و گفت:«پس خاطره هم راضیه. بهتره بریم حاضر شیم.»
دایی لبخندی زد و من در حالی که مردد بودم نگاهی به او انداختم و گفتم:«دایی،پس باید به گلفروشی هم بریم.نمی خواهم دست خالی باشم.»
دایی چشمکی به من زد و گفت:«چَشم....ولی اول باید بگذاری یه حمام برم.»
سارا با شنیدن جمله آخر دایی سریع جلویش دوید و گفت:«شایان الان خیلی دیره،بگذار فردا.»
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:«سارا،البته من روال مهمونیهای اینجا را نمی دانم،ولی تازه ساعت شش و نیم است»
سارا و صالح با هم خندیدند.سارا گفت:«بله،ولی مثل اینکه جناب عالی دایی جانتون رو نمی شناسید. حمام رفتن ایشون نزدیک به دو ساعت طول می کشه...چطوره ما بریم خریدمون را بکنیم،چون من هنوز برای مامان کادو نخریدم. شایان تو هم برو حموم،می آییم دنبالت.»
دایی که ار پیشنهاد سارا خوشحال شده بودگفت:«آره،این می شه یک برنامه خوب.»
سریع به اتاقم برگشتم.خدا را شکر مامان مثل همیشه فکر همه چیز را کرده بود. یک قاب خاتم وان یکاد برای خانم ذاکری خریده بود.قاب را از چمدان درآوردم. یک بسته زعفران و یک بسته آلو بخارا هم برداشتم. کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.سارا هنوز آماده نشده بود.صالح روی مبل مقابل تلویزیون نشسته بود و کانالها را عوض می کرد. نگاهی به او انداختم. لابد حالا که اینجا نشسته بود قرار بود ما را در خرید همراهی کنه. با تردید و شاید از روی خجالت گفتم:«آقا صالح..»
نگاهش را از تلویزیون برداشت و به طرف من برگشت و گفت:«بفرمایید، امری داشتید؟»
«ببخشید،نشد از دایی بخواهم دلارهایم را خرد کنه. اگرامکان داره پیش از خرید بریم دم یک صرافی یا نمی دونم یک بانکی،جایی .نمی دونم اینجا کجا پول خرد می کنند.»
«اگر برای امروز پول احتیاج دارید من به شما می دهم. حالا عجله ای برای تبدیل پولتون نداشته باشید. ما هستیم.»
«لطف دارید،ولی فرقی نمی کنه دیر یا زود باید پولم را تبدیل کنم.»
صالح دست در جیب شلوارش کرد و گفت:«احتیاجی نیست برید صرافی .من خودم به دلار احتیاج دارم.ماه دیگه قراره یک سفر به تهران داشته باشم. این جوری هم به نفع منه،هم به نفع شما. الان اندازه سیصد دلار روپیه دارم،اگر می خواهید این مقدار را بهتون بدم تا بعد.اگر باز هم خواستید دلار تبدیل کنید به خودم بگید.»
سریع کیفم را باز کردم و سیصد دلار به صالح دادم. او هم پولها را شمرد و مقابلم گذاشت.خدا را شکر راحت تر از آن چیزی که فکر می کردم مشکلم حل می شد. در حالی که پولها را در کیفم می گذاشتم گفتم:«کار شما چیه آقا صالح؟»
«یک کار نیمه وقت در سفارت دارم. مترجم هستم. گاهی اوقات هم تدریس خصوصی می کنم.»
«تدریس خصوصی؟چطوری؟»
«بله من عاشق زبان هستم.دوران دبیرستان زبان انگلیسی ام را تکمیل کردم.با اینکه بابا اینها مخالف بودند،دانشگاه هم در رشته زبان شرکت کردم و مترجمی زبان آلمانی قبول شدم. زمانی که داشتم درس می خواندم چند واحد زبان فرانسه برداشتیم.وقتی این چند واحد را گذراندم به زبان فرانسه علاقمند شدم و در کلاسهای مکالمه آزاد شرکت کردم و هم زمان با گرفتن مدرک مترجمی زبان آلمانی،دوره مکالمه زبان فرانسه را نیز تمام کردم.زمان دانشجویی هم معلم خصوصی بودم تا اینکه به خاطر کار بابا آمدیم اینجا.خب اینجا هم مجبور شدم زبان هندی و اوردو را یاد بگیرم. با اینکه اینجا زبان معمولی انگلیسی است،ولی آموختن یک زبان جدید یک دنیای تازه است . الان هم تدریس زبان فرانسه و آلمانی دارم.این جوری هم کار می کنم و هم برای خودم یک تمرین و مرور می شه.»
«خیلی جالبه.من فکر نکنم هیچ وقت به غیر از زبان انگلیسی بتونم زبان دیگری یاد بگیرم.»
«فکر می کنید.آموختن اولین زبان سخته. مطمئن باشید اگر زبان انگلیسی را در عرض سه سال یاد گرفتید زبان بعدی را مدت یک سال ونیم یاد می گیرید و بعدی را در مدت کمتر. الان مدتی است علاقه مند شدم زبان ایتالیایی یاد بگیرم. اگر بتونم کمی وقت آزاد پیدا کنم سراغش می رم. مطمئنم خیلی زود به تنیجه می رسم.»
«باید به پشتکارتون احسنت گفت»
«نه ،بابا این طورها هم نیست»
این صدای سارا بود که حاضر و خندان به سمت ما آمد.مثل صبح لباس پوشیده بود و لبخند همیشگی اش روی لباش بود. کیفش را روی دوشش انداخت و گفت:«خب،بهتره بریم تا دیر نشده.»وبعد به سمت من برگشت و گفت:«راستی خاطره ،شایان گفت اگر به پول احتیاج داری...»
خنده ای کردم و گفتم:«نه متشکرم. مشکل من را آقا صالح حل کردند.»
سارا چشمکی به من زد و گفت:«خوبه من رفتم یه مانتو و روسری بپوشم!» با هم به سمت ماشین صالح رفتیم که یک آئودی مشکی بود. سوار ماشین که شدیم صالح به طرف ما برگشت و گفت:«سارا،همین الان تصمیم بگیر چی می خوای بخری تا منو در شهر نچرخونی و بگی بریم اینجا،بریم آنجا»
«چه خوش اقبالی،چون فقط یک چیز را نشون کردم و می خوام برم برای مامان همان را بخرم.»
«حالا باید کجا بریم؟»
«مغازه آمیتا وریتا.»
«وای نه ،لابد می خوای ازآن رومیزیهای مسخره بخری.»
سارا لبخند زد و درحالی که دندانهایش را به صالح نشان می داد گفت:«آفرین داداش. با اینکه فکر نمی کردم این قدر باهوش باشی این دفعه را درست آمدی.»
صالح دست راستش را مشت کرد و روی فرمان اتومبیل زد و گفت:«اَه به این سلیقه دهاتی ات.»
پس از بیست دقیقه به مغازه مورد نظر رسیدیم.پشت ویترین مغازه انواع و اقسام پارچه های کار شده بود.سارا با ذوق از ماشین پیاده شد و من را که هنوز در ماشین نشسته بودم به سمت خودش کشید و گفت:«اینجا یکی از بزرگترین و مشهورترین رومیزی فروشی و پارچه فروشیهای دهلیه. مطمئنم از اینجا خوشت می آد.»
با هم به سمت مغازه رفتیم.صالح در ماشین نشسته بود وارد مغازه شدیم. محوطه بسیار بزرگی روبه روی ما بود که دورتادور آن میزهای پهن قرار داشت. پشت هرکدام از میزها چندین خانم ایستاده بودند و مشغول نشان دادن پارچه ها و رومیزیها بودند.سارا که معلوم بود جنس مورد نظر خود را نشان کرده سریع به سمت زن جوانی رفت که سمت راست ایستاده بود.زن جوان ساری مشکی به تن داشت. موهای لختش به قدری برق می زد که لحظه ای به ذهنم رسید شاید موهایش مصنوعی باشد.سارا من را به آن طرف کشیدوچیزی گفت و او سریع چند رومیزی را مقابل ما قرار داد.مبهوت آدمها و تنوع پارچه ها بودم وبه کارها و خرید سارا توجهی نداشتم.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سارا کارش را تمام شد.دو کیسه بزرگ در دست داشت.وقتی متوجه خرید او شدم یکی از کیسه ها را با اصرار از او گرفتم.باهم به طرف ماشین رفتیم.صالح با ورود ما ماشین را روشن کرد. سارا برای صالح از تنوع پارچه ها می گفت و صالح ساکت به حرف های او گوش می داد. پس از گذشت چند خیابان مقابل گلفروشی بزرگی ایستادیم.مثل دفعه قبل من و سارا به گلفروشی رفتیم.برایم جالب بود. نحوه تزیین و گلهای جدیدی می دیدم که برایم جالب بود.بدون معطلی یک دسته گل رز سفید شاخه بلند انتخاب کردم.فروشنده دستته گل را لای کاغذ کرم رنگی پیچید و به من داد.خنده ام گرفت .دست مثل گلهای دست فروشهای سرچهارراههای تهران شده بود. با سارا از مغازه بیرون آمدیم.صالح داشت کتاب می خواند.بارسیدن ما کتاب را بست.
سارا خنده کنان گفت :«خب،تموم شد،بریم خونه.امیدوارم شایان از حمام آمده باشد.»
وارد خانه که شدیم دایی تازه از حمام آمده بود.هنوز حوله تنش بود و صورت و موهایش خیس آب بود.وقتی نگاهم به دایی افتاد حق را به سارا دادم که دلش نمی خواست دایی حمام برود. به اتاقم رفتم.نمی دانستم باید چه جور لباسی تنم کنم.چند دست لباس برداشتم و دوباره سرجایش گذاشتم،ولی هنوز چیزی که مناسسب باشد پیدا نکرده بودم.کاش مامان اینجا بود .او مثل همیشه می توانست کمک کنه.درهمان حین که داشتم با خودم فکر می کردم سارا وارد اتاق شد.بلوز دامن گلبهی خوش رنگی به تن داشت و موهایش را بالا جمع کرده بود.درحالی که جلوی من می چرخید دامنش را بالا گرفت وتعظیمی جلوی من کرد وگفت:«ببخشید بدون اجازه وارد شدم .آن قدر ذوق زده شدم که فراموش کردم در بزنم.»بعد بلند شد و دستی به لباسش کشید و گفت:«چطوره»
«عالیه،خیلی هم بهت میاد.»
«کادوی روز زنه.دایی جان شما قبول زحمت فرموده اند.»
ابرویی بالا انداختم و گفتم:«مثل اینکه دایی خیلی با سلیقه است.»
سارا دوباره قری به کمرش داد و گفت:«مگه شک داشتی؟اوج سلیقه اش هم جلوت ایستاده.»
خنده ای از ته دل کردم.چقدر سارا خودمانی و راحت بود. انگار نه انگار از آشنایی ما فقط چند ساعت می گذشت. تصمیم گرفتم مثل او راحت باشم.به همین خاطر به کمد اشاره کردم وگفتم:«خب اوج خانم،به من بگید چی بپوشم.»
سارا انگشت اشاره اش را به دندان گرفت و به کمد اشاره کرد وگفت:«سرهمی صورتی خوبه.البته اون لباس آبی پیش سینه دار که عکس میکی موس داره هم بد نیست.»و در حالی که از قیافه متعجب من خنده اش گرفته بود گفت:«حقته.مگه بچه ای که می گی چی بپوشم؟هرچی دوست داری بپوش.من برم حاضر شم.»
دستم را جلویش گرفتم وگفتم:«خودت را لوس نکن.من که از خانواده تو شناختی کافی ندارم.بگو چی بپوشم تا جلوشون ضایع نباشه.»
«منظورت از خانواده، باباست؟چون با مامان و سحر و صالح که آشنا شدی.»
«سارا چقدر بدجنسی. یک لباس انتخاب کردن که این قدر صغرا و کبرا چیدن نداره.»
سارا برخلاف چند دقیقه پیش جدی شد:«خاطره، کمی خودت باش.خواهش می کنم سعی نکن به خاطر دل این وآن از چیزی که هستی فاصله بگیری.»
«اما...»
«اماواگر را بگذار کنار.این حصاری که دور خودت کشیدی را بشکن.تا کی می خوای به خاطر دل این و آن لباس بپوشی،حرف بزنی یا فکرکنی.بگذار دیگران خودشان در مورد تو تصمیم بگیرند.بگذار خودشان بفهمند تو را همان طور که هستی قبول کنند.»بعد یک طرف صورتم را بوسید و صدایش را آرام تر کرد وگفت:«اینها را به خاطر خودت می گم.دلم نمی خواد در این مدت که اینجا هستی معذب این مسایل باشی.باماراحت باش.خانواده من را مثل خانواده خودت بدون.مطمئن باش وقتی تو راحت باشی همه آدمها هم با تو احساس راحتی می کنند،ولی اگرخودت را بخواهی در چهارچوب قرار بدی دیگران راهم معذب می کنی.»وبا لبخند از اتاق بیرون رفت.
حق با سارا بود در بیست و چهار سال عمرم همیشه مطابق میل دیگران عمل کرده بودم.من کارهایی را می کردم که مامان و بابا دوست داشتند،حتی وقتی که ازدواج کردم خودم را به خاطر حمید در چهارچوبی قراردادم که در واقع به آن اعتقادی نداشتم،به همین دلیل به بن بست رسیدم.
سراغ کمد رفتم.یک کت و شلوار سرمه ای از چوب لباسی جدا کردم.نمی دانم چرا هنوز بنابر عادت سراغ روسری می رفتم. شال آبی و سرمه ای به سرم انداختم. قاب خاتم را که مامان مخصوص خانم ذاکری خریده بود را داخل نایلون قرار دادم و از اتاق خارج شدم . دایی و سارا حاضر بودند. سارا لبخند زد ومرا تأیید کرد. همه گی با هم از خانه بیرون آمدیم.نزدیک ساعت نه بود که رسیدیم.آقای ذاکری مردی بلند قد با هیکلی متناسب بود. موهای پرپشتی داشت با چشمان مشکی و ریش پر و مرتب که قیافه او را پر ابهت کرده بود . شلوار سرمه ای . پیراهم یقه ایستاده طوسی به تن داشت.
سحر وصالح و مهری جون و آقای ذاکری استقبال گرمی از ما کردند،مهری جون با دیدن هدیه مامان خیلی خوشحال شد و زود جای مناسبی روی دیوار برای آن انتخاب کرد.
آن شب به همه گی ما خیلی خوش کذشت. خانواده ذاکری خانواده ای گرم و صمیمی بودند و اقای ذاکری برخلاف چهره پر ابهتش،مردی مهربان و شوخ طبع بود.حالا می فهمیدم سحر و سارا این روحیه بذله گویی را از پدرشان به ارث برده بودند.
با اینکه شب گذشته را نخوابیده بودم،ولی احساس خستگی نمی کردم.انگار انرژی مضاعفی پیدا کرده بودم.در دل از مامان و بابا سپاسگزار بودم که مرا وادار کردند به این سفر بیایم.



تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار