آتش دل

نویسنده:تینا عبداللهی

نوبت چاپ:چهارم

چاپ :نشر علی

تعداد صفحات:672

بها:13000


سلام دوباره اومدم با یه رمان جالب دیگه امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره

 در ماشین را بستم و گفتم:
-نمی دونم چی بگم.
-کسی الان از تو جواب نخواسته،ارسیا هم عجله ای نداره پس خواهش می کنم قبل از اینکه نه بگی فکر کن.
-باشه اما امیدوارش نکن.
-فدات بشم برو از خستگی نمی تونی چشمات رو باز کنی،طنین؟
دستهایم را روی سقف پراید مرجان گذاشتم و دوباره خم شدم و گفتم:
-بله؟
-دوستت دارم...
گاز داد و رفت،به پراید سفیدش نگاه کردم که داشت دور می شد و زیر لب گفتم:مرجان دیوونه.
سلانه سلانه به طرف در بزرگ فلزی خانه رفتم،آسمان در حال روشن شدن بود و صدای جیک جیک گنجشگان در میان کاج های کهنسال باغ می پیچید.پایم را روی اولین پله که گذاشتم،روشنایی زیر زمین توجه ام را جلب کرد و با ترس و دلهره به سمت زیر زمین رفتم.با خودم گفتم،یعنی کی می تونه باشه؟شاید کسی لامپ آن را روشن گذاشته بود!نه امکان نداشت،پدر همیشه آخر شب قفل در را چک می کرد و اگر لامپی روشن می بود متوجه می شد و خاموش می کرد یعنی...دزد آمده!به خانه نگاه کردم،دودل بودم و اگر می رفتم کسی را صدا بزنم حتما" فرار می کرد.به اطرافم نگاه کردم تا چیزی به عنوان سلاح پیدا کنم که با دیدن بیل باغبانی،آن را محکم در دستم گرفتم و با قدم های لرزان یکی یکی پله ها را پایین آمدم و درون زیر زمین سرک کشیدم.این سو که خبری نبود به سمت پشت دیوار وسط زیر زمین رفتم،پیکری در کیان آسمان و زمین معلق بود و تنها صدای اعتراض من به پیکر حلق آویز پدرم یک جیغ بلند بود.از صدای افتادن جسمی نگاهم را از ناباورانه ترین صحنه زندگیم جدا کردم و به تعقیب صدا سرم را چرخاندم،مامان روی زمین کنارم افتاده بود.او کی خودش را به من رسانده بود.دوباره به پدرم نگاه کردم،نمی دونستم چه کار کنم.به سمت پدرم دویدم،دستانش سرد بود،معلوم بود زمان زیادی است که روح از کالبدش رخت بسته.خودم را به مامان رساندم،از هوش رفته بود.کشان کشان او را به سمت پله ها کشیدم،طناز و تابان بالای پله هل ایستاده بودند.با دیدن من،طناز پرسید:
-طنین چی شده؟
به چهره نگرانش نگاه کردم و گفتم:
-هیچی،بیا کمک کن مامان رو ببریم بالا.
-مامان؟چرا...
-به جای سؤال بیا کمک.
به کمک طناز هیکل سنگین مامان زا بالا بردیم،گفتم:
-تو برو آب قند درست کن،من برم زنگ بزنم اورژانس.
-می گی چی شده؟
به صورت تابان نگاه کردم و گفتم:
-هیچی طناز فقط به مامان برس،این بچه ترسیده حواست به اونم باشه.
بعد از تماس با پلیس و اورژانس به زیر زمین برگشتم،برای پدر کاری نمی شد کرد و بغض آزارم می داد اما باید خودم را حفظ می کردم.بالای سر مامان برگشتم و به طناز گفتم:
-تو برو به تابان برس.
از نگاهش آشفته شدم و مامان را رها کردم و قبل از اینکه سؤالی بپرسد،خودم را به زیر زمین رساندم.جلوی در زیر زمین روی پله آخر نشستم،مغزم قفل کرده بود و بغض با دستانش محکم گلویم را می فشرد و قلبم زیر این فشار در حال له شدن بود.فکر مامان مثل صاعقه ای از ذهنم گذشت،از جا جهیدم و پله ها را دو تا یکی کردم تا خودم را به مامان برسانم.طناز در حال اشک ریختن شانه های مامان را ماساژ می داد،با دیدن من گفت:
-طنین...
-هیس...
به مامان اشاره کردم،او هم دیگر سؤالی نپرسید و اشکریزان به کارش ادامه داد.
تا آمدن پلیس و اورژانس برایم قرنی گذشت،حال مامان خوب نبود.بالاخره آمدن،تقریبا" با هم رسیدن و مامان را برای انتقال به بیمارستان روی برانکارد گذاشتن.یکی باید همراهش می رفت اما...
طناز با تعجب به ماشین های پلیس نگاه می کرد و بالاخره از آنچه که می ترسیدم،پرسید:
-طنین اینجا چه خبر،چی شده؟چرا پلیس؟تو زیر زمین چه خبر،چرا دو تا آمبولانس آمده،چرا حال مامان بد شده،طنین یه چیزی بگو؟
-الان وقتش نیست،تو با مامان برو بیمارستان،منو بی خبر نذاری.
چشمان خیسش را به نگاهم دوخت،نگاهم را گرفتم و گفتم:
-برو،حال مامان خوب نیست.
سرش را پایین انداخت و سوار شد،نگاهم را با سماجت روی دری که طناز بسته بود نگاه داشتم تا با آن نگاه پر سؤال گره نخورد.آمبولانس زوزه کشان از خانه بیرون رفت و دیگه جای ماندن نبود،دستم را پشت تابان گذاشتم و او را با خودم همراه کردم.از پنجره قدی اتاق نشیمن ماموران را می دیدم که در تکاپو بودن.
-آجی جون،پلیسها تو خونه ما چیکار می کنن؟
به چشمان شفاف تابان نگاه کردم،خدایا به او چه می گفتم؟آخه پدر این چه کاری بود کردی؟بغض گلویم لحظه به لحظه بزرگتر می شد،با صدای خش داری گفتم:چرا نمی ری صبحانه بخوری؟
-مامان چچای درست نکرده و میز صبحانه رو هم نچیده،من چی بخورم.
اصلا" نمی دونم میز را چطور چیدم و چطور چای ساز را روشن کردم،اما توانستم به تابان صبحانه بدهم.ضربه ای به در سالن خورد،به تابان نگاه کردم و گفتم:تو صبحانه ات رو بخور.
یکی از پلیسها با لباس شخصی پشت در بود.
-ببخشید.خانم...
-نیازی،بفرمایید داخل.
-من سرگرد ناصری هستم.
با راهنمایی من روی یکی از صندلی های هال نشست و گفت:
-می خواستم درباره...
با نگرانی به آشپزخانه نگاه کردم،تابان به سالن کاملا" احاطه داشت.گویا او هم منظورم را فهمید چون ادامه نداد و بعد از لحظه ای پرسید:
-می شه جای دیگه ای با شما صحبت کنم؟
به سمت تابان نگاه کردم و پرسیدم:
-تابان جان صبحانه خوردی؟
-بله دارم استکانم رو می شورم.
-نمی خواد خودم می شورم،برو سر درست.
-دیروز آخرین امتحانم رو دادم.
-خوب برو پلی استیشن بازی کن.
تابان،نگاهی به من و مرد غریبه انداخت و سر به زیر به اتاقش رفت.
-شما اون مرحوم رو پیدا کردین؟
به یاد آوری پدر ر آن وضعیت دیگر نتوانستم اشکهایم را کنترل کنم،سرم را پایین انداختم تا او اشکم را نبیند و زیر لب گفتم:بله.
-چه نسبتی با مرحوم داشتید؟
-پدرم...
-می تونید توضیح بدید چطور جسد رو پیدا کردید؟
از داخل جعبه دستمال کاغذی،دستمالی بیرون کشیدن و اشکهایم را پاک کردم و گفتم:
-تازه از سر کار بر گشته...
-سر کار!آن وقت روز.
نگاهی به لباسم انداخت و خودش فهمید که سؤالش بی مورد بود،گفت:
-خوب می گفتید؟
-بودم که دیدم لامپ زیر زمین روشنه،مشکوک شدم رفتم داخل زیر زمین که ...
-چه ساعتی بود؟
-ساعت،فکر می کنم پنج یا پنج و نیم بود که دیدم پدرم...
دیگه نتونستم ادامه بدم،مرد هم حالم را درک کرد و گفت:
-با یکی از نزدیکان یا اقوام تماس بگیرید،در این وضعیت بودن همراه نعمت بزرگیه.
نزدیکان،ما اقوام زیادی نداشتیم و آن تعداد اندکی هم که داشتیم خارج از ایران بودن.حالا باید به کی خبر می دادم،آقای ممدوح،آره خودشه مباشر پدر،اون تنها کسی که می تونه کمک کنه.
-الان تماس می گیرم.
-می شه اتاق پدرتون رو ببینم؟
-اتاق کار پدر از این طرفه،بفرمایید.
فکرم مغشوش بود . اتاق پدر برایم شکنجه گاه،همه جای اون پر بود از خاطرات با پدر بودن.دستهای لرزانم را روی دستگیره گذاشتم اما بعد پشیمان شدم و به سر گرد گفتم:
-همین جاست، من دیگه منی تونم همراهیتون کنم...
به هال برگشتم و تصمیم گرفتم به تابان سر بزنم،آهسته در اتاقش را باز کردم سخت مشغول بازی بود.به دیوار بغل در تکیه دادم و چشمانم را بستم،آخه پدر این چه کاری بود کردی حالا من چطور این فاجعه رو به طناز و تابان بگم.آه تلفن،من باید به آقای ممدوح تلفن می زدم.
بعد شنیدن چند بوق،صدای خواب آلودی گفت:الو...
با دست اشکهایم را پاک کردم و گفتم:سلام آقای ممدوح،طنین هستم...آقای ممدوح ما به شما نیاز داریم.
-چی شده طنین اتفاقی افتاده،چرا بغض کردی؟
-اتفاق افتاده یک اتفاق بد،لطفا"...بیاید خونه ما.
-الان میام،می تونم با پدرت صحبت کنم.
-نه آقای ممدوح،فقط زود بیایید.
گوشی را گذاشتم و صورتم را میان دستانم پنهان کردم و گریستم،باورم نمی شد پدر نازنینم دیگر نیست.
-خانم نیازی؟
سرم را بلند کردم سر گرد بالای سرم ایستاده بود،با دست اشکم را از صورتم زدودم و با بغض نگاهش کردم.
-این نامه ها در اتاق پدرتون بود،فکر می کنم پاسخ خیلی از سؤالها باشد.
نامه ها را از دستش گرفتم،دستخط پدر بود،برای هر یک از ما نامه ای به جا گذاشته بود.در میان آنها آنکه مال من بود را جدا کردم،در پاکت بسته نبود،وقتی تای کاغذ را باز کردم خط پدر جگرم را به آتش کشید و اشکهایم دوباره سرازیر شد و به روی کاغذ چکید.
‹سلام دختر بابا
می دونم الان که این نامه رو می خوانی من دیگه در میان شما نیستم.دخترم قبل از هر چیز می خواهم که منو ببخشی و مؤاخذه نکنی چون دیگر راهی برایم باقی نمانده،من یک مال باخته ورشکستم که هیچ ندارم و شرمنده زن وفرزندانم هستم.دخترم،من فریب خوردم و همه چیزم را پای اعتمادم باختم،اون با زیرکی همه چیزم را از دستم بیرون آورد حتی آن میراث خانوادگی را.آن را برای تضمین به او سپردم اما او منکر همه چیز شد،من حتی عرضه نگه داشتن میراث اجدادم را نداشتم.تو از این به بعد بزرگ خونه هستی پس مراقب مادر و خواهر و برادرت باش،می دانم که تو مثل یک مرد محکم هستی و من می توانم به تو اعتماد کنم و بدون نگرانی از خانواده ام چشم از دنیا بگیرم.دخترم اون نامرد برای غصب خانه اقدام کرده،یک آپارتمان در جایی دیگر به نام مادرت خریدم این تنها کاری بود که از دستم برآمد.دخترم،من همیشه شرمنده تو هستم و امیدوارم پدر خطا کارت را ببخشی.› نادر نیازی
خویشتن داریم رو از دست دادم و با صدای بلند گریه کردم که دستانی مرا بغل کرد،دستم را بز روی صورتم برداشتم و تابان را دیدم که با نگاه نگران و پر سؤالش نگاهم می کرد،مهکم بغلش کردم طفلکم نمی دانست دیگر یتیم شده ایم.تابان با دستانش اشکهایم را پاک کرد و گفت:
-آجی جون،چرا گریه می کنی؟
-هیچی داداشی،هیچی نشده چرا از اتاقت اومدی بیرون؟
-اخه شنیدم گریه می کردی،کسی اذیتت کرده؟
-نه فدات شم.
یکی از ماموران وارد سالن شد،با وحشت نگاهش کردم و تابان را به خودم فشردم،می ترسیدم هر لحظه چیزی از پدر بگوید و نمی خواستم تابان ناگهانی با این اتفاق روبرو شود.مامور بعد از احترام گذاشتن گفت:
-جناب سر گرد با این کیف چه کار کنیم،فکر می کنم کسی کار واجبی داشته باشه چون مبایل درون کیف مرتب زنگ می خوره.وای مامان،حتما" طناز تماس می گیره.
-جناب سر چرد این کیف مال منه.
وقتی شماره طناز را گرفتم هنوز اولین بوق نخورده بود که جواب داد:
-الو طنین،هیچ معلوم هست آنجا چه خبره؟من دارم دیوونه می شم.چیزی بگو،بگو چرا مامان حالش بد شده؟پدر کجاست؟پلیس چرا آمده.
-حال مامان چطوره؟الان کجاست.
با گریه گفت:
-مامان سکته کرده بردنش I.C.U،حال مامان خیلی بد.
-لازمه تو پیش مامان بمونی؟
-لازمه پیش مامان بمونم!این یعنی چی؟تو حالت خوبه؟می فهمی چی می گی؟من میگم حال مامان خوب نیست،تازه اگر هم لازم نباشه من از اینجا تکون نمی خورم.
-گوش کن طناز،ببین اگر بودن یا نبودم تو فرقی نمی کنه بیا بعد با هم می ریم...باید مطلبی رو به تو بگم.
-چی شده؟تو داری منو دق مرگ می کنی.
-اینجا پشت تلفن نمی تونم بگم.
-باشه من همین الان خودم رو می رسونم.
با قطع کردن تلفن نفس عمیقی کشیدم،خدا می داند تا کی می توانم زیر این فشار دوام بیادرم.


-مامان حالش خوبه آجی؟
به تابان نگاه کردم،به زحمت لبخند زدم و گفتم:
-آره داداشم،برو اتاقت بازی کن تا من بیام.
به رفتن تابان نگاه می کردم و در ذهنم دنبال راهی بودم تا این مصیبت را چگونه به آنها بگویم.
-هنوز اطلاع نداره؟
به سرگرد نگاه کردم و گفتم:نه.
-خواهرتون چی؟
با سر پاسخ منفی دادم اما احساس کردم باید کمی بیشتر توضیح بدم،نیاز داشتم حرف بزنم برای همین گفتم:
-نه وقتی پدرم رو دیدم...نمی دونم مامانم کی خودش رو به من رسونده بود...حتما" صدای جیغ من ندای این حادثه شوم بوده که به گوش مامانم رسیده...مامان که از هوش رفت تازه به خودم اومدم و برای پدر...من خیلی دیر رسیده بودم...مامان رو از زیر زمین بیرون کشیدم و نذاشتم بچه ها بفهمند چه بلایی سرمون اومده اما می دونم که باید بهشون بگم ولی چطوری...مامان سکته کرده،خدایا چکار کنم.
-بهتر همین الان با برادرتون صحبت کنید.
-فکر نمی کنم بتونم.
-باید هر طور هست بهش بگید،چند سالشه؟
-دوازده سالشه،کلاس پنجمه...بله حق با شماست.
به سختی خودم را از صندلی جدا کردم،تابان مشغول بازی بود و با دیدن من دست از بازی کشید شاید او هم احساس کرده بود امروز شروعش با بقیه روزها فرق دارد،در روزهای گذشته اگر دنیا را به او می دادن دست از بازی با پلی استیشن نمی کشید اما حالا با دیدن من آن را کنار گذاشته بود.روی تخت نامرتبش نشستم و برای جور کردن جملات در ذهنم به روتختی مچاله شده نگاه کردم.
-ببخشید آجی جون،یادم رفت مرتب کنم.
با حیرت او را نگاه کردم درباره چی حرف می زد،دوباره به تخت نگاه کردم و تازه منظورش را فهمیدم.
-اشکالی نداره بیا اینجا کنارم بشین.
با دست موهایش را مرتب کردم و ادامه دادم:
-تابان می دونی مردن یعنی چی؟
-آره،معلممون گفته مثل یه خواب که دیگه بیدار نمی شی.آدم ها یه روز می خوابن و می رن،پیش خدا تو آسمونها.
-تابان...پدر هم امروز رفت پیش خدا...دیگه برنمی گرده...
-چرا؟
-چون خدا خواسته...ما دیگه پدر رو نمی بینیم...همونطور که معلمت گفته دیگه بیدار نمی شه.
-آخه من،بابا رو دوست دارم و می خوام پیشم باشه.
تابان را سخت در آغوش گرفتم،او معصومانه در آغوشم گریه می کرد و من هم همپای او در غم از دست دادن پدر عزا داری می کردم.ضربه ای ارام به در اتاق خورد،با صدای خشداری گفتم:
-بفرمایید.
آقای ممدوح در را باز کرد ولی وارد نشد و سرش را به چارچوب تکیه داد،شانه های مردانه اش می لرزید گفتم:
-دیدید چه بلایی سرمون اومد،آخه چرا...
در آن فضا فقط غم بود و گریه،صدای فریاد طناز می امد که صدایم می زد،می دانستم بالاخره پیدایم می کند.آقای ممدوح خود را کنار کشید،طناز وارد شد و با بغض گفت:
-طنین این پلیسا چی می گن تو بگو دروغه،بگو پدر این کارو نکرده طنین یه چیزی بگو.
تابان را رها کردم و در مقابل طناز ایستادم،هر دو اشک می ریختیم.خودش را در آغوشم انداخت،تابان هم به آغوشم پناه اورد و هر سه همدیگر را در آغوش گرفتیم و به بلایی که بر سرمان آمده بود گریه کردیم.
**
آقای ممدوح کارهای مربوطه را انجام داد و بالاخره پزشک قانونی،پیکر پدر را به ما تحویل داد و پدر در میان فریادها و گریه های ما راهی دیار باقی شد.روزهای بی پدری آغاز شد،طناز بی تاب بود و تابان را به زحمت می شد لحظه ای از از خود جدا کنم و این بزرگترین مشکل من بود،زمانی که به بیمارستان می رفتم.با گذشت چند روز طناز تا حدودی با این غم کنار آمده بود و در نگهداری از تابان به من کمک می کرد.هر وقت یاد پدر می افتادم که چگونه از گردنش آویزان بود جگرم آتش می گرفت،پدر ی که همیشه برای ما مثل دوست بود.هر لحظه بغض بیشتر آزارم می داد اما حالا من مسئول خواهر و برادرم بودم و همین باعث می شد که غمم را بیشتر پنهان کنم.من باید کارهای زیادی انجام می دادم،اول از همه باید انتقام پدرم را از مسبب این اتفاق بگیرم و آن کسی که ما را بی پدر و پدر را شرمنده خانواده اش کرد را به سزای اعمالش برسانم باید او را پیدا کنم و تنها کسی که او را می شناخت آقای ممدوح بود،آره او حتما" آن شخص را می شناخت.از در و دیوار خانه غم می بارید و صدایی جز صدای گریه و شیون از خانه به گوش نمی رسید.طناز و تابان غمگین و غصه دار بودند،پس من تنها و یک تنه باید به کارها می رسیدم.روزها در خانه بودم و پذیرای کسانی که برای تسلیت گویی می آمدن،شبها هم پشت در I.C.U ،چشم به تخت مامان می دوختم.در بد برزخی دست و پا می زدم و فقط شبها چشمه اشکم اجازه جوشیدن داشت.در ان خلوت بیمارستان ضجه هایم را در گلو خفه می کردم و در دل از خدا می خواستم که مامانم را از ما نگیرد.



تاريخ : ۱٠ مهر ۱۳٩۱ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار