خاطره ماندگار قسمت سیزدهم



فصل سیزدهم


از اول همان هفته همراه حاج خانم وحمید مشغول خرید عروسی شدیم.لباس عروسی را به پیشنهاد مامان به ملیحه خانم سفارش دادیم.آرایشگاه،سفارش گل و ماشین عروس هم تدارک دیده شد.با اینکه فکر میکردیم دیگه هیچ هتلی برای چنین شبی جا نداشته باشه ولی از خوش اقبالی ما یه عروسی عقب افتاده بود.
حاج زرگر بهترین منوی غذا،بهترین تزئینات گل و بهترین و گرانترین سفارشات را برای عروسی تدارک دیده بود.همه چیز آماده بود.از اینکه عروسی کمی عقب افتاده بود برخلاف اول کار،راضی بودم چون فرصت کافی برای آماده شدن برای امتحانات ترم سوم را داشتم.خدارو شکر اول بهمن ماه خانه مان تمام و کمال آماده و حاضر بود.حاج زرگر کارت عروسی خیلی زیبایی سفارش داده بود.روز هشتم بهمن،بعد از دادن امتحان آخر به خانه آمدم.نه روز به عروسی مانده بود و ما دو هفته تعطیلات میان ترم داشتیم.می خواستم به حمید زنگ بزنم.قرار بود کارتها را پخش کنیم.شب هم سام به مناسبت تولد حضرت معصومه همگی خانه حاج زرگر دعوت بودیم.پیش از اینکه به حمید زنگ بزنم به سمت آشپزخانه رفتم و از یخچال یک نارنگی برداشتم.همان موقع تلفن به صدا درامد.نارنگی در دستم بود که تلفن را برداشتم.حمید بود سلامی کرد و جوابش را دادم.
-چقدر حلال زاده ای.می خواستم الان بهت زنگ بزنم.کی میای؟بهتره زودتر بریم تا شب دیر نرسیم خونه بابا اینها.
حمید مکث کرد.انگار بغض راه گلویش را گرفته بود.اول فکر کردم سرما خورده.
-حمید می فهمی چی میگم؟صدامو میشنوی؟
-آره صداتو میشنوم ولی برنامه خونه بابا اینها امشب بهم خورده.
-خوب بهتر.با خیال راحت میریم و کارت ها رو پخش میکنیم.
-دیگه لازم به این کارها نیست.باید امشب بریم خونه خاله سودی...حاج اسماعیل ساعت سه بعد از ظهر سکته کرده تا رسوندنش بیمارستان تمام کرده.فردا هم تشییع جنازه اس.
نارنگی که دستم بود افتاد روی زمین.یخ کرده بودم.صدام به سختی از گلوم بیرون می آمد.تمام قوایم را جمع کردم و گفتم:حاج اسماعیل که خوب بود...مریضی نداشت.
-یکی از رگهای قلبش تنگ شده بود.گفته بودن باید جراحی کنه.حاجی هم هی امروز و فردا کرده.البته دکتر گفته دو تا سکته پشت هم کرده.خدا به اون رحم کرد که تموم کرد،چون با سکته مغزی که بعد از سکته قلبی کرده بود،اگه زنده میموند نیمی از بدنش فلج میشد.خدا بیامرزتش.مرد خوبی بود.من و رضا الان قراره برای یه سری از کارها بریم بیمارستان و بهشت زهرا.تو همکارات رو بکن و برو خونه خاله اینها. مامان اینها هم آنجا هستند. فقط با آژانس برو. ماشین نبر، چون ممکنه دیروقت بشه و حاجی گیر بده.»
حمید خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد. هنوز مات روی صندلی نشسته بودم. وای خدایا، این چه بلایی بود نازل شد. سریع به مامان زنگ زدم و گفتم باید برم خونه حاج اسماعیل. مامان هم طبق معمول سفارش های لازم را کرد. سریع بلوز و شلوار مشکی مناسبی پوشیدم و بارانی مشکی و چادر و روسری مشکی به سر کردم و یک آژانس گرفتم. بین راه دل تو دلم نبود. دلم برای عطیه، دختر خاله حمید، می سوخت.
وقتی وارد کوچه شدم از سر کوچه فضای عزاداری را حس کردم. دو چراغ پایه دار دم در ورودی بود و دو تا جوان داشتند پارچه ای مشکی را بالای در وصل می کردند. صدای قرآن و جیغ زن ها از توی کوچه هم شنیده می شد. تا رفتم داخل صدای فریاد زن ها بالا رفت. خاله سودی خودش را توی بغل من انداخت و گریه کرد و گفت که چقدر حاج اسماعیل دوست داشته عروسی حمید را ببینه. می گفت چند روز پیش به من سفارش کرده کادوی خوبی برای حمید بخرم.
خاله سودی آرومتر که شد صورتش را بوسیدم و از خدا برایش طلب صبر کردم. عطیه گوشه ای آروم نشته بود و بی صدا اشک می ریخت. وقتی کنارش رفتم هیچی نمی گفت، فقط به عکس حاج اسماعیل که روی میز وسط اتاق در میان دو شمع مشکی بود چشم دوخته بود.
حاج خانم و سمانه و حنانه را پیدا کردم و بعد از تسلیت کنار آنها نشستم. مادر حمید فقط گریه می کرد و می گفت عروسیمون عزا شد. انگار حرف حاج خانم تلنگری بود برای من که به خاطر بیاورم حالا حالاها از عروسی خبری نیست.
نزدیک غروب بود. خانه خاله سودی پر از مهمان بود که شوهر حنانه توسط یکی از بچه های فامیل پیغام داد دم در بروم. نمی توانستم فکر کنم مرتضی چی از من می خواهد. رویم را محکم تر از همیشه گرفته بودم. دلم نمی خواست هیچ بهانه ای دست حاج زرگر بدهم و یا اسباب شایعه ای برای او شوم. سرم را پایین انداختم. مرتضی کنار در ورودی ایستاده بود. می دانستم با این رویی که من گرفتم من را نمی شناسد. به همین خاطر جلو رفتم و گفتم: «آقا مرتضی، با من کاری داشتید؟»
مرتضی مثل همیشه صورتش از خجالت قرمز شد. سلامی کرد و در حالی که سرش پایین بود گفت: «راستش، چه جوری بگم... آن قدر این حادثه ناگهانی بود که فرصت فکر کردن را هم از من گرفته. در هر صورت می خواستم بگم که... چه جوری بگم... شما هم مثل خواهر من.»
می دانستم مرتضی آن قدر خجالتی است که حتی از بلند سلام کردن هم شرم داره. به همین خاطر میان من من کردنهایش پریدم و گفتم: «راحت باشید. چیزی جز این نیست، من را مثل خواهرتون بدونید. کمکی از دست من برمی آد؟»
مرتضی نفس عمیقی کشید و گفت: «راستش حنانه حامله است، الان یک ماهشه... خودمون هم دیروز فهمیدیم... قرار بود امشب که می آییم خونه حاج آقا حنانه به حاج خانم و حاج آقا بگه، ولی مثل اینکه قسمت نبود. خوب شما هم خودتون زنید، می دونید حاملگی شرایط خاص خودش را داره. این محیط و این فضا برای زن حامله مثل سم می مونه. اگه ممکنه هر جوری که خودتون صلاح می دونید به گوش حاج خانم برسونید تا فردا نگذارند حنانه بیاد تشییع جنازه... به خدا تا عمر دارم دعاگویتان هستم.»
«شما خیالتان راحت باشه. خودم یکجوری به حاج خانم می گم. در ضمن اینجا جای مناسبی نیست، ولی در هر صورت تبریک می گم.»
مرتضی تشکر کرد و دوباره میان سیل جمعیت مردها رفت.
چادرم را روی سرم مرتب کردم و داخل رفتم. نمی دانستم چه جوریی باید شروع کنم. حاج خانم مشغول خواندن قرآن بود. به سمتش رفتم. شکر خدا حنانه و سمانه در آشپزخانه مشغول کار بودند. آروم کنار حاج خانم نشستم منتظر شدم تا قرآنش تموم بشه، می دونستم اگه معطل کنم او مشغول خواندن سوره بعدی می شه، به همین خاطر تا حاج خانم قرآن را بوسید، سرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم: «حاج خانم، یک کار خصوصی باهاتون داشتم. می شه یک لحظه بریم تو اتاقی که وسایل را گذاشتند؟»
«خوب همین جا بگو.»
«گفتم که کار مهم و خصوصیه، اینجا نمی شه.»
حاج خانم نگاهی کرد و گفت: «حالا باشه برای بعد. الان حوصله هیچ چیز را ندارم. مادر بگذار فردا پس فردا... چه می دونم، یه وقت مناسب تر.»
«کار مهمیه که باید همین امشب بهتون بگم. ممکنه فردا دیر بشه.»
حاج خانم استغفرالله گفت و از جایش بلند شد. همراه من به اتاقی آمد که وسایل پذیرایی را آنجا گذاشته بودند. پشت سر حاج خانم در را بستم و ایستادم. حاج خانم هنوز داشت هاج و واج من را نگاه می کرد. دلم نمی آمد بیشتر از این منتظرش بگذارم به همین خاطر گفتم: «حاج خانم، آقا مرتضی از من خواست بهتون بگم حنانه حامله است و الان یک ماهشه.»
حاج خانم که حیرت کرده بود با دست زد روی صورتش و گفت: «خدا مرگم بده. حامله است؟ پس چرا چیزی به من نگفته؟»
«قرار بوده بگه. همین امشب، ولی انگار قسمت نبوده. حالا آقا مرتضی گفت شما به حنانه اجازه ندهید فردا در تشییع جنازه شرکت کنه، چون ممکنه خدای نکرده بلایی سر بچه بیاد و ...»
«خدا عمرت بده دخترم. خدا پیرت کنه، چه خوب شد گفتی. بچه ام چقدر امروز گریه کرد. خدا کنه این حرص هایی که امروز خورده زهر نشه بره تو تن بچه اش...» بعد با خودش زیر لب چیزی گفت و چند لحظه همان طور نگاهم کرد، بعد گفت: «خاطره جون، مادر... برو حنانه را صدا کن بیاد اینجا.»
چشمی گفتم و به سمت آشپزخانه رفتم. بوی حلوا از چند قدمی آشپزخانه هم به مشام می رسد. معطل نکردم. هر کس سرش به کاری گرم بود و حنانه و سمانه هم مشغول کشیدن حلواها در دیس ها بودند. به سمت او رفتم و گفتم: «حنانه جون، حاج خانم کارت داره.»
حنانه صورتش را برگرداند و گفت: «باشه، الان می آم. این حلواها را بذارم توی دیس می رم.»
«نه، منتظرته، تو اتاق دومی. تو برو من پهلوی سمانه هستم.»
حنانه قاشق را داخل ظرف گذاشت و در حالی که چادر مشکی اش را دوباره روی سرش می کشید از آشپزخانه بیرون رفت. کار کشیدن حلواها و تزیین آنها تمام شد که من از آشپزخانه بیرون رفتم. سمانه هنوز در حال کمک کردن بود. نگاهی به اتاق انداختم. مثل اینکه حرف های حاج خانم و حنانه به درازا کشیده بود، چون هنوز از آنها خبری نبود. آهسته به سمت قرآن های خوانده نشده رفتم و یک جلد از آنها را برداشتم و در گوشه ای نشستم و مشغول خواندن شدم. هنوز چند صفحه ای بیشتر نخوانده بودم که حاج خانوم کنارم نشست و گفت: «باهاش حرف زدم . خدا عمرت بده دختر، این دختره هم مثل باباش یک کلامه، ولی گفتم شیرم را حلالت نمی کنم اگه فردا بیای. خلاصه راضی اش کردم به نیامدن. مراسم عزاداری تمامش حرص و جوشه، ولی خوب فردا خیلی بدتره. دیدن جنازه ممکنه کلی حالش را بد کنه. با مرتضی هم صحبت کردم تا فردا ببردش خونه یکی از اقوام که تنها نباشه تا فکر و خیال اینجا را نکنه.»
حاج خانوم هنوز در حال صحبت کردن با من بود که مامان و بدری جون و فیروزه جون با یک دسته گل لیلیوم سفید که با روبان و تور مشکی تزیین شده بود وارد خانه شدند. خاله سودی با دیدن تازه واردان دوباره شروع به گریه کرد. بیچاره دوباره مثل یک نوار برای مامان اینها از این گفت که چقدر حاج اسماعیل دوست داشته عروسی من و حمید را ببینه. دلم به حال خاله سودی خیلی می سوخت. او و حاج اسماعیل عاشقانه همدیگر را دوست داشتند، ولی انگار قسمتشان برای زندگی کردن با هم فقط همین مقدار بود.
آن شب یکی از بدترین شب های زندگیم بود. انگار با وجود اینکه به گفته همه مرگ حقه، ولی تلخ ترین حق روزگار مرگ و فراقه.


مراسم تشییع جنازه، سوم و هفتم حاج اسماعیل هم تموم شد. دیگه هیچ کس با اوضاع پیش آمده حوصله نداشت از تاریخ عروسی سوال کنه، ولی حاج زرگر مثل همیشه پیش قدم شد و گفت: «زیاد جالب نیست بعد از چهلم مراسم عروسی رو بگیریم. چند روز بعد هم محرم و صفره. پس بهتره مراسم باشه برای هشتم خرداد که دوم ربیع است.»
پدر مثل همیشه موافقت خود را ابراز کرد. به قول عمو عماد مثل اینکه باید مدت عقد ما به نیت پنج تن به پنج سال می رسید تا طلسم عروسی شکسته شود.
ترم آخر درسم را آغاز کرده بودم. درس ها خیلی سخت شده بود. دیگه شبانه روز درس می خوندم.
روزهای آخر اسفند ماه بود. حال و هوای بهار و خانه تکانی شهر را تغییر داده بود. قرار بود آن شب با حمید به پارچه فروشی بریم و یک قواره پارچه برای حاج خانم بخرم تا به قول معروف سال نویی را با لباس مشکی شروع نکند.
ساعت چهار بعدازظهر بود که تلفن همراهم زنگ زد، احتمال دادم حمید باشه. سریع به سمت تلفن رفتم، ولی بر خلاف انتظارم شماره برایم جدید بود. گوشی را برداشتم: «بله بفرمایید؟»
«خانم خاطره بدیع؟»
«سلام، بفرمایید. خودم هستم.»
«سلام دختر. کجایی؟ تو آسمان ها دنبالت می گشتم. امروز از دوستت بهارلو شماره موبایلت را گرفتم. شماره ات را نمی داد، می گفت باید ازت اجازه بگیره. خلاصه کلی باهاش حرف زدم و گفتم پای خودم. بیچاره چند بار شماره ات را گرفت تا ازت اجازه بگیره، ولی تلفنت در دسترس نبود.»
«ببخشید، ولی من هنوز شما را به جا نیاوردم.»
«وای ببخشید، حق داری. من اول باید خودم را معرفی می کردم. افسانه هستم، افسانه فروزش.»
انگار یکباره صدای غریبه برایم آشنا شد. کلی با هم حال و احوال کردیم. افسانه گفت می خواهد حضوری منو ببینه و باهام صحبت کنه. نشانی محل کارش را داد و برای روز بعد قول دادم به دیدنش برم.
روز بعد سر یاعت مقرر به محل کار افسانه رفتم که در یکی از خیابان های فرعی عباس آباد بود. سر راه از گل فروشی دسته گل زیبایی خریدم. از آخرین باری که افسانه را دیده بودم دو سال می گذشت. با اینکه در محیط دانشگاه رابطه صمیمانه ای داشتیم، ولی مشغله هر دو طرف مانع رفت و آمد و ادامه رابطه مان شده بود. در دل از اینکه شماره را از مریم گرفته بود خوشحال بودم، چون می توانستم مثل سابق از تجربیات افسانه استفاده کنم. بی هیچ معطلی زنگ طبقه دوم را که روی آن نام سرشار و فروزش نوشته شده بود را فشردم. چند ثانیه بعد در باز شد. با توجه به آیفون تصویری که دم در نصب شده بود انتظار می رفت بدون پرسیدن نامم در را به رویم باز کنند. بدون اینکه منتظر آسانسور شوم از راه پله گردی که پشت محوطه آسانسور بود به سمت طبقه دوم رفتم. وقتی وارد پاگرد شدم چند در بود که باید از روی تابلوهای نصب شده روی دیوار محل کار افسانه را پیدا می کردم. کنار در وسطی دو تابلوی طلایی رنگ نصب شده بود. اسم افسانه را روی تابلوی پایینی دیدم. زنگ را فشردم. افسانه در را برایم باز کرد. از دیدن او بسیار خوشحال شدم. دسته گل را به دستش دادم. نسبت به دو سال پیش تغییر زیادی کرده بود. ابروهای کمانی پرپشتش را نازک کرده بود و نسبت به قبل لاغرتر به نطر می رسید و این خود باعث می شد بلندقدتر به نظر بیاید. مثل همیشه مقنعه سرمه ای به سر داشت.
با اشاره او روی صندلی راحتی نشستم که برای انتظار موکلان در نظر گرفته شده بود. از هر دری با هم صحبت کردیم. حدود نیم ساعت از آمدن من گذشته بود که صدای زنگ به گوش رسید. از جایم پریدم و گفتم: «بهتره من برم، مثل اینکه موکل داری.»
«نه، امروز هیچ خبری نیست.» و به سمت در رفت.
مرد جوان سی ساله ای وارد شد. قد بلندی داشت و صورتش لاغر و استخوانی بود. ریش مرتبی هم روی صورتش بود. موهای مشکی اش را به سمت راست شانه کرده بود و کیف سامسونت مشکی رنگی به دست داشت. افسانه ما را به هم معرفی کرد.
«آقای امید سرشار، پسر عمه بنده و در واقع برادر رضاعی اینجانب. خانم خاطره بدیع، یکی از دوستان خوب من که در حال حاضر دانشجوی ترم آخر مقطع کارشناسی ارشد رشته حقوق است.»
امید سرشار بدون اینکه مرا نگاه کند روی نزدیک ترین کاناپه نشست و کیف سامسونتش را کنارش گذاشت.
افسانه مثل همیشه مجلس را در دستش گرفت و گفت: «باید ببخشید امید جان، چون من و خاطره چند وقت بود همدیگر را ندیده بودیم فرصت نشد در مورد مسائلی که مزاحم خاطره شدیم صحبت کنیم. حالا اگه اجازه بدی خیلی خلاصه براش توضیح بدم.»
امید با سر حرف افسانه را تایید کرد. افسانه سرش را به طرف من چرخاند و گفت: «من و امید چند ماهی است که با هم این دفتر وکالت را باز کرده ایم و برای دفترمان احتیاج به یک منشی و برنامه ریز داریم که با دقت برنامه موکلان، وقت دادگاه و ثبت را منظم کند. تا چند وقت پیش دختری پیش ما کار می کرد. نمی دونم چرا، ولی نمی تونست به خوبی از عهده کارها بر بیاد. به همین خاطر من و امید فکر کردیم بهتره فردی پیش ما کار کنه که خودش سر رشته ای از حقوق داشته باشه. دنبال یک فرد مطمئن می گشتم که یاد تو افتادم. البته حق داری که قبول نکنی و این کار را در حد خودت ندونی. نمی خوام سرت منت بگذارم، ولی این کار می تونه برای تو خیلی مفید باشه. تو حتی می تونی گاهی اوقات بیای توی دفتر و نحوه برخورد و کار با موکل را یاد بگیری. البته تصمیم نهایی با خودته، تا سال آینده که بیست و پنج ساله بشی و بتونی در امتحان وکلا شرکت کنی این تجربه خوبی برای توست. باز هم اگه فکر می کنی این کار در حد تو نیست که هیچ، ولی اگه مایلی فکر کنی ما یک هفته فرصت داریم.»
در پوست خود نمی گنجیدم. این شروع خوبی برای من بود. بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم می توانستم از این کار بهره ببرم. با رضایت سرم راطرف افسانه چرخاندم و گفتم:من موافقم ولی همسرم هم باید راضی باشه.اگه اجازه بدی جواب نهایی رو فردا بهت میگم.
آن روز تا خونه نفهمیدم چه جوری رانندگی کردم.عصر که موضوع را با حمید مطرح کردم،از پیشنهاد افسانه استقبال کرد و مثل من معتقد بود این میتونه شروع خوبی باشه.بدون اینکه تا صبح صبر کنم موافقت خودم را شبانه به اطلاع افسانه رساندم و قرار کار برای بعد از تعطیلات نوروز شد.
آن سال موقع سال تحویل منو حمید خونه خودمون بودیم.دم تحویل سال از خدا خواستم که طلسم عروسی ما شکسته بشود.
نوروز هشتاد برخلاف همیشه خانواده زرگر به مشهد نرفتند،چون محرم از روز هفتم فروردین شروع میشد.و دهه اول مثل هرسال خانه حاج زرگر برنامه عزاداری بود.سال هشتاد همه چیزش با سالهای دیگه فرق داشت.مصادف شدن ایام عزاداری سالار شهیدان با نوروز حال و هوای دیگری به تعطیلات داده بود.
بعد از تعطیلات نوروز بعد از ظهر از دانشگاه به دفتر وکالت افسانه و امید می رفتم.در تمام جلسات مشاورهافسانه و گاه امید شرکت داشتم و به قول افسانه چم وخم کار را یاد میگرفتم.افسانه خواهرانه،نه تنها در کار،در دروس هم کمکم میکرد.می دانستم اگر در آینده به جایی برسم موفقیتم را مدیون او هستم.
اوایل اردیبهشت ماه بود.با اینکه هنوز برای چاپ کارت خیلی زود بود حاج زرگر سفارش کارتهای عروسی را داده بود وقرار بود شب کارتها را از او تحویل بگیرم.
ساعت هشت بود که از دفتر وکالت بیرون آمدم و به سمت خانه آنها رانندگی کردم.چند دقیقه به نه شب مانده بود که دم در خانه شان رسیدم.سریع از روی
****
صندلی عقب ماشین چادرم را روی سرم کشیدم و زنگ در را فشار دادم.میتونستم شب خانه حاج زرگر بمانم تا بهانه ای برای تنها برگشتن دست او ندهم.نمی دونم چرا دلم شور میزد.چند ثانیه ای پشت در معطل بودم تا سمانه در را برایم باز کرد.کیفم روی دوشم بود و مثل همیشه رویم را محکم گرفته بودم.وارد خانه شدم.سمانه به استقبالم آمد.مثل اینکه حمید هنوز از مطب بر نگشته بود.حاج خانم هم بعد از اینکه چادرم را تا کردم ذکر گویان به استقبالم آمد.معلوم بود تازه از سر سجاده نماز بلند شده.با حاج خانم وسمانه به سمت اتاق نشیمن رفتیم.حاج اقا مثل همیشه مشغول دیدن اخبار ساعت نه بود.سلام کردم.حاج اقا بدون اینکه صورتش را به سمتم بچرخاند جواب داد.سمانه بی حرف به سمت کارتها رفت و مشغول گذاشتن انها داخل پاکت شد.من هم به هوای کمک کردن به سمانه به سمت او رفتم و یکی از آنها را برداشتم.مثل دفعه قبل کارت خیلی با سلیقه انتخاب شده بود.از حاج اقا تشکر کردم و مشغول جا دادن آنها داخل پاکت شدم که حاج آقا بر خلاف انتظار همه وسط اخبار تلویزیون را خاموش کرد و گفت:خاطره خانم سمانه ان کار را میکنه.شما بفرمایید اینجا من با شما کار دارم.
در دلم آشوبی به پا شد.دل تو دلم نبود.یعنی باز چکار کرده بودم.کار داشتن های حاج زرگر همیشه علتی داشت و من را صد درصد محکوم میکرد.روی مبل مقابل حاج زرگر نشستم.نگاهی به صورتش انداختم.نمیدونم در این چشمهای سبز چه چیز بود که مرا آنقدر از آنها می ترساند.دلم می خواست حاج اقا هرچه زودتر حرفش را بزند تا به قول معروف راحت بشم.حاج زرگر نگاهی به سمانه انداخت و گفت:سمانه بابا برو توی اتاقت این کار را بکن.من کمی با عروسم کار دارم
****
سمانه کارتها و پاکتها را از روی میز جمع کرد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.حاجی از جایش بلند شد و گفت:خاطره خانم تو در این چند سال که عقد کرده ی حمید بودی به ما ثابت کردی میتونی تغییر کنی. شکر خدا بر خلاف تصور چند سال پیشم از اینکه عروسی مثل تو دارم خوشحالم،چون اوایل فکر میکردم می خوای همش با من یکی به دو کنی و حرف خودت رو به کرسی بنشونی.البته نه اینکه فکر کنی من دلم می خواد حرف حرف خودم باشه،نه،اگه حرف طرف مقابلم منطق داشته باشه من آن را می پذیرم،چون می دونم تو آدم با فهم و کمالی هستی و می دونی ما خیر و صلاح تو رو می خواهیم پس می خواهم مثل همیشه ازت بخوام برای اینکه اسباب حرف مردم نشی یه کاری بکنی.
نگاهم در نگاه حاجی ثابت مانده بود.با اینکه بر خلاف همیشه خیلی ملایم صحبت می کرد،نمی دانم چرا در دلم غوغا بود.انگار این همه مقدمه چینی آرامش پیش از طوفان بود.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:چه کاری حاج اقا؟
شکر خدا حمید تو کارش تثبیت شده و به اندازه کافی مریض داره.اگه در جایی پولی چیزی کم آوردید می تونید رو کمک من حساب کنید.از همین ماه یک مقدار پول به حساب حمید میریزم تا خدایی ناکرده مشکلی در زندگی نداشته باشید.با این حساب دیگه لازم به کار کردن شما نیست.شکر خدا که دیگه این ترم هم درست تموم میشه و میتونی بشینی خونه و خانه داریت را بکنی.از سال دیگه هم اگه خدا بخواهد بچه دار میشی وباید بچه داری بکنی.بی خودی خودت را خسته کار نکن.اگر ماهیانه ای که به حساب حمید میریزم کم بود،بگو بیشترش کنم. آرامشی که حاج اقا در حرف زدنش بود جوری بود که من فکر میکردم می تونم بهش اعتماد کنم به همین دلیل برخلاف ترس همیشگی بهش گفتم:
****
کار کردن من ربطی به پول و خرجی نداره.من الان دارم کار میکنم تا بتونم ریزه کاریهای لازم را یاد بگیرم،چون می خواهم ابان سال دیگه در امتحان کانون وکلا شرکت کنم.
حاج آقا با شنیدن این حرف صورتش سرخ شد.مثل اینکه تمام خون بدنش به سرعت به سمت صورتش حرکت کرد.چین عمیقی به پیشانیش انداخت و گفت:می خوای چیکار کنی؟تو کانون وکلا شرکت کنی که چی بشه؟لابد پس فردا هم دلت می خواد وکیل بشی؟
درسته حاج آقا.هدف من از این شش سال درس خواندن چیزی جز این نبوده.شش سال در گرما و سرما درس خواندم تا به اینجا برسم.اگر الان هم دارم در یک دفتر وکالت به عنوان منشی کار می کنم فقط به خاطر اینه که کار یاد بگیرم.
-ولی من این اجازه را به شما نمی دهم.فقط همین مانده که توی بازار بپیچه که عروس حاج زرگر وکیل شده.
-چه اشکالی داره حاج اقا؟مگه می خوام دزدی کنم؟
-دختر جون این یه کار مردانه اس.زن را چه به وکیل شدن.پس فردا به خاطر کارت باید بری زندان،چون وکالت یک زندانی را داری...چه میدونم...دنبال چک مردم بیفتی و یا با صد تا نامحرم طرف صحبت بشی که چی،خانم دلشون خواسته وکیل بشن.
-حاج اقا الان یک سوم وکلا زن هستن.
-دلیل نداره هرکس هر غلطی میکنه منم بگذارم اطرافیانم بکنند.که چی؟خوب گوشا باز کن دختر،از همین فردا دیگه حق نداری بری سرکار.از قدیم گفتن نباید از زن جماعت زیاد تعریف کرد.یک کلام خوبیت رو گفتم،پررو شدی؟«حاج آقا برخلاف احترامی که برایتان قائل هستم، ولی اینجا را دیگه نمی تونم کوتاه بیام. شما راجع به همه چیز نظر دادید، من هم با کمال میل پذیرفتم، ولی این یکی را نه. نمی تونم صرف اینکه مردم فلان بگن و یا هزار تا چیز دیگه، از آرزوی چندین و چند ساله ام که الان در چند قدمی منه دست بکشم.»
«ولی تو باید این کار را بکنی، چون من می گم. اگه دیگه از من حرف شنوی نداری می تونم کاری کنم که حمید مجبورت کنه از خواسته ات و آرزوی چندین و چند ساله ات صرف نظر کنی. از دستور خدا که نمی تونی غفلت کنی. زن نمی تونه بدون اجازه شوهرش آب بخوره. حالا کاری می کنم که حمید مانع کار کردنت بشه. سمانه... سمانه... دختر کجایی؟»
حاج زرگر عصبانی تر از همیشه بود. اینجا دیگه نمی خواستم مغلوب بشم. دیگه کار کردن، اُپن آشپزخانه نبود که خیلی راحت بتونم باهاش کنار بیام.
حاج زرگر داشت نعره می زد. سمانه جلویش ایستاده بود و داشت شماره حمید را می گرفت. حاج خانم سعی می کرد حاج آقا را آروم کنه. وقتی از آروم کردن حاجی به جایی نرسید. به سمت من آمد و ملتمسانه و با صدای آرومی گفت: «بابا دختر، این حاجی یک کلامه. اون که به هیچ صراطی مستقیم نیست. پس تو از خر شیطان بیا پایین. بابا تا چند روز دیگه عروسیه. تو را به خدا کاری نکنید که دوباره با حرص و جوش الکی عروسی عقب بیفته.» حاج خانم صورتم را بوسید و گفت: «خاطره جون، مادر... برو بهش بگو اشتباه کردی، برو دیگه.»
«نه حاج خانم. این دفعه با همیشه فرق می کنه. آن کسی که داره اشتباه می کنه حاجیه نه من.»
سمانه شماره همراه حمید را گرفت و حاج آقا سریع گوشی را از دست سمانه قاپید و بدون اینکه سلام کند گفت: «حمید، همین الان می آیی خونه تا تکلیف منو با زنت روشن کنی. همین که گفتم... همین الان.» و گوشی را داد دست سمانه.
سمانه چشمهایش پر از اشک شده بود. حاج زرگر به سمت اتاق نشیمن رفت و در را با صدای بلند بست. سمانه ملتمسانه نگاهم می کرد. حاج خانم هنوز داشت ازم می خواست از حاج آقا عذرخواهی کنم، ولی نمی دونم چرا دیگر خاطره چند روز پیش نبودم. مثل اینکه دلم می خواست برای یک بار هم که شده خواسته ام را با صدای بلند به همه بگم. حاج خانم که از التماس کردن به من خسته شده بود روی زمین نشست.
نمی دانم چقدر گذشته بود که حمید مضطرب وارد شد. سمانه با دیدن حمید زد زیر گریه. حاج خانم قدرت حرف زدن نداشت، من هم فقط او را نگاه می کردم.
حمید نگاهی به هر سه ما انداخت و گفت: «می شه یکی بگه اینجا چه خبره؟»
صدای حمید باعث شد حاج آقا در اتاق نشیمن را باز کنه و بیرون بیاد. هنوز صورت حاجی از عصبانیت سرخ بود. با دست به سمت من اشاره کرد و گفت: «چرا از زنت نمی پرسی اینجا چه خبره؟ زنت که همه این بلواها از گور اون بلند می شه.»
حمید به سمت من آمد و گفت: «خاطره چی شده؟»
ساکت نگاهش کردم، قدرت حرف زدن نداشتم. بغضی که راه گلویم را بسته بود مانع حرف زدنم می شد.
حاج زرگر دوباره شروع کرد. «همه حرفهایش را زد، حالا تو آمدی موش شده و هیچی نمی گه. چند بار بهت بگم من این آبرو و احترامی که می بینید را ذره ذره به دست آوردم. نمی تونم شاهد باشم آبرو و حیثیت چندین و چند ساله ام به خاطر ندونم کاری یک دختر خروار خروار از بین بره. زنت می گه می خواد کار کنه، می خواد وکیل بشه، می خواد به آرزوی چندین و چند ساله اش برسه.»
حمید نگاهی به من و بعد به حاج زرگر انداخت و خیلی آروم گفت:« بابا اگه اجازه بدید خصوصی با خاطره صحبت کنم، قول می دم خودم قانعش کنم.»
حرف حمید من را عصبانی تر کرد. بدون اینکه به عواقب کار فکر کنم گفتم:« حمید جان این دفعه با همیشه فرق می کنه. من قانع شدنی نیستم.»
حمید نگاهی متعجب به من انداخت، انگار او هم انتظار چنین برخوردی را از جانب من نداشت. خیلی آروم گفت:« فقط چند لحظه خاطره، به خاطر من.»
مثل همیشه در مقابلش کم آوردم. مثل بره ای بی پناه پشت حمید به سمت اتاقش رفتم. حمید سریع در اتاق را بست و خیلی آروم گفت:«خاطره، خواهش می کنم. این دفعه را قبول کن. به خدا اگه بریم سر خونه زندگیمون خودم اجازه می دم کار کنی، الان به ظاهر موافقت کن. اگر از الان بخواهیم مخالف بابا باشیم عروسیمون رو عزا می کنه. بگذار کمی آبها از آسیاب بیفته خودم یه کاری می کنم رضایتش جلب بشه.»
اشکهایم بدون اختیار روی صورتم می ریخت. نگاهش کردم، چقدر دوستش داشتم، ولی فهمیده بودم حمید مردی نبود که بتونم بهش تکیه کنم. حمید در زیر سایه حاج زرگر مردی بود که از خودش هیچ گونه اراده ای نداشت. حرف او حرف حاج زرگر بود. نحوه برخورد ما با مردم، نحوه بازسازی خانه مان، کار کردن من و بعدها خیلی چیزهای دیگر و شاید زمان بچه دارشدنمان باید با توجه به نظر حاج زرگر صورت می گرفت. چهره نادر جلوی صورتم آمد. گوشم را صدای نادر پر کرد. شماها از جنس هم نیستید.
صدای حمید من را از آن حالت خارج کرد.« خاطره چی می گی؟»
شانه هایم می لرزید. می دانستم باید عاقلانه تصمیم بگیرم کارهای حاج زرگر برایم غیر قابل تحمل شده بود. می دونستم که از اول اشتباه کرده ام. کارهای حاج زرگر و تصمیمهای او به گونه ای بود که حتا جراًت بیان آنها را برای مامان و بابا نداشتم. نگاهم دوباره به صورت حمید افتاد، حمیدی که عاشقانه او را می پرستیدم و همه چیزم بود. نگاهم را از چشمانش دزدیدم. نباید این چشمها من را از تصمیمی که به مغزم خطور کرده بود دور می کرد. آروم سرم را پایین انداختم. صدایم می لرزید. تمام قوایم را جمع کردم. از بیان مطلبی که چند بار آن را در مغزم مرور کرده بود وحشت داشتم، اما با صدای لرزانی گفتم:« حمید من را دوست داری؟»
دلم نمی خواست نگاهش کنم. از لحن و کلامش معلوم بود که او هم گریه اش گرفته.
« آره خاطره، این چه سوالیه می پرسی. فکر می کنم تا حالا متوجه شدی که...»
« خوب، جوابی را که می خواستم گرفتم. اگر من را مثل کلامت صادقانه دوست داری، بدون هیچ حرفی طلاقم بده.»
« ولی...»
« خواهش می کنم حمید.»
دیگه نمی توانستم آنجا بمانم. صدای حمید را شنیدم که چیزی گفت. قدرت تحمل نداشتم. سریع از اتاق بیرون آمدم. حاج زرگر و حاج خانم و سمانه انگار منتظر بودند جواب نهایی را بشنوند.
جلوی حاج خانم ایستادم و گفتم:« حلالم کنید حاج خانم.» و جلوی حاج آقا مکثی کردم و دنبال لغت یا کلامی گشتم که برای آخرین دیدار با او مناسب باشد نمی دانم، شاید دیگه قدرت فکر کردن هم نداشتم. خیلی آروم و سریع...گفتم:«واگذارت می کنم به خدا.»
و سریع به سمت وسایلم رفتم.
مانتو و روسری ام را برداشتم.حالا که دیگه قرار نبود عروس خانواده زرگر باشم چادر سرکردن و اجرای این نمایش هم مسخره به نظر می رسید.چادر را زیر بغلم زدم.هنوز درحال کلنجار رفتن با دکمه مانتوم بودم که حمید مقابلم ایستاد.می توانستم صورتش را ببینم.تمام صورتش از اشک خیس بود سفیدی چشمهایش قرمز شده بود و ریش پرفسوریش هم از گریه خیس به نظر می رسید.دستش را جلویم گرفت:«کجا خاطره؟بیا با هم صحبت کنیم.»
دستش را کنار زدم و گفتم:« دیگه صحبتی باقی نمانده خیلی دلم می خواست زن خوبی برای تو و عروس خوبی برای خانواده ات باشم ولی نمی دونم، یک جای کار می لنگه.تو لیاقتت دختری بهتر از منه.من بیشتر از این نمی تونم عوض بشم.»بعد چادر را به سمتش گرفتم و گفتم:«این چند متر پارچه نمی تونه من را نزدیک به آن چیزی کنه که پدرت خواسته.»
حاج زرگر که تا آن زمان ساکت بود به سمتم آمد و گفت:«آهان، حالا فهمیدم.دنبال بهانه می گردی که از فردا پس فردا چادر هم سرت نکنی!»
نگاهی به حاج زرگر انداختم.به معنای واقعی از او، از حرف زدنش و شاید عقایدش متنفر بودم، حتی دلم نمی خواست جوابش را بدم.حمید را کنار زدم و از در خارج شدم.
حمید دنبالم آمد.حاج زرگر هنوز داشت فریاد می زد.صدایش را شنیدم که گفت:«حمید، دنبال کی داری می ری؟دنبال دختری که احترام خانواده ات را نگه نداشت؟»
حمید بی توجه به حرفهای حاج زرگر به طرفم امد.سوییچ ماشین را در قفل چرخاندم هنوز در ماشین را کامل باز نکرده بودم که حمید دوباره جلویم سبز شد.دستش را روی در ماشین گذاشت من بی توجه به او سعی کردم در را باز کنم.ناله ای کردم و گفتم:«حمید، بگذار بروم.مگه نگفتی دوستم داری؟مگه نگفتی؟هان؟»
«چرا گفتم، ولی خاطره من بدون تو نمی تونم یک لحظه زندگی کنم.تو هم نمی تونی، این بچه بازی ها چیه؟»
«این حرفها را تمومش کن.چند روز اول سخته، وقتی دوباره دستت توی دست یه دختر دیگه قرار گرفت خیلی راحت همه چیز را فراموش می کنی.»
«یعنی می شه تمام این چهار سال را به همین راحتی فراموش کرد؟!تو می تونی؟»
«نه نمی تونم،ولی سعی خودم را می کنم.تو هم باید سعی کنی.»
« آخه عزیزم،مگه یک موضوع به این کوچکی آن قدر ارزش داره که ما بزنیم زیر همه چیز؟»
«شاید به ظاهر این موضوع خیلی کوچک به نظر بیاد، ولی این یک مقدمه است.حمید من و تو نمی تونیم در کنار هم به آرامش برسیم سعی کن اینو درک کنی شاید من و تو از لحاظ تحصیلات و وضع مالی در یک سطح باشیم.فکر نکن می خواهم بگم خانواده ما بهترینه یا شما بدترین، ولی گاهی اوقات دو تا خوب هم نمی تونن با هم خوشبخت بشن، چون قطب و سویشان با هم فرق می کنه.تو باید دنبال خانواده ای مثل خانواده خودت باشی.حمید خواهش می کنم نگذار کار به شکایت برسه.من هیچ وقت و هیچ زمان تو را نفرین نمی کنم.از صمیم قلب دوستت داشتم و از خدا می خواهم همسری برازنده و شایسته قسمتت بشه.»
حمید نگاه می کرد.حالا صورتش شکل دیگه ای شده بود.چند ثانیه سکوت کرد و گفت:«وسط دعوا نباید انتظار داشت حلوا خیر کنند.خاطره،می دونم الان عصبانی هستی و این حرفایی که می زنی از رو عصبانیته . باشه اگه آلان احتیاج به استراحت داری برو خونه، فردا باهات صحبت می کنم .»

خودش در را برایم باز کرد. بغضم ترکید . اشکهایم بی اختیار روی صورتم می ریخت . حمید نمی خواست باور کنه جدی دارم با او صحبت می کنم . روی صندلی نشستم . جمید مانتو ام را که از در ماشین بیروم مانده بود را داخل کرد . نگاهی به هم انداختیم . نگاه حمید مثل همیشه آتشین بود . دلم لرزید . سرم را به طرف دیگر چرخاندم و در را بستم و سریع از کوچه خارج شدم . دو کوچه بالاتر تر ترمز دستی را کشیدم و سرم را روی فرمان گذاشتم و بلند بلند شروع به گریه کردم . نمی دونم چقدر وقت گریه کردم . خاطره این چند سال مثل پرده سینما از جلوی چشمم رد می شد . خاطره هایی که قسمتی از وجودم بود . نمی دانستم دارم درست تصمیم می گیرم یا نه . می دانستم مامان و بابا انتظار آمدن من را ندارند. نباید می گذاشتم هیچ حرفی من را نسبت به تصمیمی که گرفتم دچار تردید کند. موبایلم را از توی کیفم بیرون آوردم . انگار نه تنها خودم بلکه وسایلم هم به گونه ای به حمید گره خورده بود . سریع شماره افسانه را گرفتم . موبایلش خاموش بود .نگاهی به ساعتم انداختم . دیر وقت بود ولی از روی نا امیدی و با اینکه می دونستم کسی توی دفتر نیست ، شمارهی آن جا را گرفتم چند بار بوق زد . آمدم گوشی را قطع کنم که صدای آقای سرشار از آن سوی گوشی به گوشم رسید.

« بله ؟»

« سلام آقای سرشار بدیع هستم .»

« سلام خانم بدیع کاری داشتید ؟ چیزی توی دفتر جا گداشتید ؟»

« نه می خواستم بپرسم خانم فروزش هنوز دفتر هستند ؟»

« نه چند دقیقه بعد از شما رفتند من هم مقداری کار داشتم ... امری نیست ؟»

« نه فقط هرچی موبایل خانم فروزش رو می گیرم جواب نمی دن .»

«این عادت افسانه اسن وقتی می ره خونه موبایل رو خاموش می کنه ، چون به غیر از موکلان اگه کسی باهاش کار داشته باشه با خونه تماس می گیره . امشب هم منزل یکی از دوستهای دایی مهمانی هستند . حالا اگه دفتر کاری دارید می تونم چند دقیقه دیگه این جابمونم ، اگر هم مستقیم با افسانه کار دادید باید تا فردا صبر کنید .»

نمی دانستم باید چه کار کنم ، سکوت برقرار شد . داشتم پیش خودم فکر می کردم که سرشار دوباره گفت :« خانم بدیع ، الو ... الو...»

«بله . »

« فکر کردم گوشی قطع شده .»

نمی دانم انگار کسی در مغزم فرمان می داد . حال عجیبی داشتم . نمی خواستم تا صبح صبر کنم . به همین خاطر گفتم:« ببخشید آقای سرشار می توانم یک ساعتی از وقتتان را بگیرم ؟»

صدای سرشار تغییر کرد . با لحنی که معلوم بود هنوز تکلیفش را نمی داند ، گفت :« خان بدیع اتفاقی افتاده ؟»

« شاید بیفته نمی توانم تا صبح منتظر افسانه باشم . می تونم الان بیام دفتر ؟»

سرشار که معذوریتهای مذهبی اش مانع از این می شد که با من در دفتر تنها باشد مکث کرد و گفت :« شما کجایید ؟»

« خیابان نیاوران .»

« می خواهید به من نتشونی بدید ؟»

« نه آقای سرشار نیمی از اقوام من در این منطقه زندگی می کنند . نمی دونم چه جوری بهتون بگم ...»

نمی دانم در صدام چه تمنایی بود که سرشار تسلیم شد و گفت :« باشه منتظرتان می مانم .»

نور امیدی در دلم دمید . شاید اشعه های خورشید صبح فردا نظر من را عوض می کرد . پس نباید ئقت را تلف می کردم . خدا را شکر خیابان خلوت بود . زود تر از آنچه فکر می کردم به دفتر رسیدم . هنوز زنگ را نزده بودم که در باز شد . معلوم بود که سرشار از پنجره آمدن مرا دیده . چند تا یکی پله ها را بالا رفتم . سرشار در را باز کرد . بدون این که چیزی بگم وارد دفتر شدم . امی دانستم باید سریع شروع کنم . به همین خاطر روی صندلی ولو شدم و گفتم :« آقای سرشار می تونم ازتون خواهش کنم وکالت من را به عهده بگیرید .»

« وکالن در چه موردی ؟»

« طلاق .»

سرشار که تا آن لحظه ایستاده بود به سمت من آمد . روی صندلی مقابلم نشست . انگشتان دستانش را در هم گره کرد . سکوت اتاق اذیتم می کرد . نمی دانم چرا سرشار حرف نمی زد . کیفم را دوباره روی شانه ام انداختم و از جایم بلند شدم و با صدایی که برای خودم هم غریب بود ، گفتم :« می دونستم از دست شما کاری بر نمی آد !»

سرشار به سمت مبل اشاره کرد و گفت :« بفرمایید بنشینید ، خانم بدیع ، من خیلی جا خوردم .»

دوباره روی مبل نشستم و گفتم :« قبول می کنید ؟»

سرشار تک سرفه ای کرد و گفت :« شاید من اشتباه فهمیدم . باید من را ببخشید . خودتون می دونید امروز فشار کا زیاد بوده . فرمودید من باید وکالت چه کسی را در مورد طلاق بپذیرم .»

« خودم . خودم را آقای سرشار .»

« دارید شوخی می کنید ؟»

« نه ، خیلی جدی با شما حرف می زنم .»

« ولی خانم بدیع ، آن طور که افسانه به من گفته بود مثل این که چند روزه دیگه مراسم عروسی شماست ... حالا شما حرف از طلاق می زنید ؟»

« همه چیز به هم خورد ... ما به درد هم نمی خوریم .»

سرشار دستی داخل موهایش کشید . صورتش آرامش همیشگی را نداشت . در حالی که هنوز نگاهش به زمین بود آهسته پرسید :« اگر قرار باشد وکالت شما را بپذیرم باید دلیل شما را برای طلاق بدانم . خودتون که واردید ، بعد از چند سال نامزد بودن نمی توانیم به این سرعت بگیم شما به درد هم نمی خورید . یعنی در واقع دلیل محکمه پسند نیست . ببخشید خانم بدغ فوضولیه ولی شاید ...»

« آقای سرشار ببخشید ، من این جا نیامده ام ولی و شاید های شما را بشنوم . حوصله نصیحت هم ندارم .»

« ولی من حق دارم به عنوان وکیل همه ی جزئیات را بدونم .»

« شما حق دارید ولی اجازه بدهید من تمام حرف هایم را بزنم. دلم نمی خواهد از همین اول شروع به نصیحت کردن بکنید .»

« خانم بدیع من فقط یک وکیلم . فکر می کنم شما من رو با پدر و مادرتون یا یک مشاور اشتباه گرفته اید .»

از صراحت لهجه ی او ناراحت شدم . دلم می خواست همان لحظه آن جا را ترک کنم ، ولی نه .... نباید زیاد سر به سر سرشار می گذاشتم . او به عنوان یک وکیل حق داشن و من هم در شرایطی نبودم که بخوام برای او قیافه بگیرم . در این شرایط فقط به او احتیاج داشتم، به همین خاطر کمی آروم شدم . کیفم را که تا آن لحظه در بقلم بود روی صندلی کناری انداختم و شروعبه صحبت کردم . سرشار هم آرام شده بود . گاه چیز هایی روی کاغذ می نوشت . مثل بچه محصلی می ماندم که پیش مدیرش رفته و از بچه دیگر چغلی می کردم . دلم مثل بچه مدرسه ای ها می خواست سرشار حق را به من بده . دست کم با سر حرف های مرا تایید کنه ، ولی او خالی از هرگونه احساسی بود و فقط گوش می داد . کاش جبهه نگرفته بودم ، شاید احتیاج داشتم کسی نصیحتم کنه ، ولی سرشار پیرو حرف من یک بار هم بین صحبتم نپرید ، حتی وقتی چند بار حرفم قطع شد آرام به نوشته هایش نگاه کرد . آن لحظه ای که داشتم از بدی هایی که حاج زرگر در حقم کرده و ضعف های حمید در مقابل پدرش برای سرشار حرف می زدم دلم برای حمید تنگ شده بود . دلم می خواست شرایط تغییر می کرد . دلم می خواست مثل یک صورت مسئله ی ریاضی حاج زرگر را پاک می کردم و خیای راحت با حمید که عاشقانه دوستش داشم زندگی می کردم ، ولی می دانستم که حاج زرگر جز غیر قابل تغییر زندگی ماست و با وجود او ادامه زندگی من با حمید غیر ممکن بود . چقدر دلم می خواست حاج زرگر کمی انعطاف داشت . کاش او هم کمی شرایط من را درک می کرد و کاش آن قدر زندگی ما را در چهار چوبهای از پیش تعیین شده خودش قرار نمی داد ، ولی دیگر برای فکر کردن به این چیز ها خیلی دیر شده بود . باز هم مثل همیشه یاد نادر افتادم . او حق داشت . ما برای هم ساخته نشده بودیم . کاش هیچ وقت حمید را ندیده بودم . بغض فرو خورده ام شکست و دیگر حرفی یرای گفتن نداشتم .

از پشت چشمهای اشک آلودم می توانستم تشخیص بدم نزدیک صبحه . چه اتفاقی برای من افتاده بود ؟ من که هیچ وقت با کسی کلامی صحبت نکرده بودم حالا تا نزدیک صبح با سرشار در مورد زندگی خصوصی ام حرف زده بودم .

چشم های سرشار قرمز بود . معلوم بی خوابی برایش سخت بوده . برگه ها را که حالا بیشتر از بیست صفحه می شد روی میز گذاشت و به سمت دستشویی رفت با همان صدای گرفته اش گفت :« باید من را ببخشید خانم بدیع ، باید نماز بخوان . تا چند دیقه دیگه نماز قضا می شه .»

حرف او تلنگری بود برای من . با پشت دست اشک هایم را پاک کردم .حق با او بود ، به سمت آشپزخانه رفتم . وقت کافی نداشتیم . سریع وضو گرفتم و به سمت میزم رفتم . سجاده ای که از خانه آورده بودم را پهن کردم . نمی دانم نماز خواندم یا فقط خم و راست شدم . در طول نماز که به واقع هیچ از آن نفهمیدم ، اشک ریختم . شاید گریه کمی از درد درونی ام را آرام می کرد.

وقتی نماز تمام شد حس کردم کمی آرام شده ام . به اتاق انتظار برگشتم . هوا روشن شده بود . احساس خستگی می کردم .

سرشار دوباره برگشت . او هم خسته بود . در حالی که نگاهش به کاغذ ها بود ، من مرا مخاطب قرار داد و گفت :« خانم بدیع از دیشب شما صحبت کردید و من شنیدم . خیلی جاها لازم می دونستم مطالبی را ذکر کنم ، ولی به حرمت و احترام کلامتون هیچی نگفتم و بر خلاف میل باطنی ام فقط شنونده بودم . الآن هم اگر باز شما بگید که دلتون نمی خواد چیزی بشنوید ، مطمئن باشید باز هم سکوت می کنم ، ولی فکر می کنم من هم حق دارم چند مطلب را به شما بگویم .»

« آقای سرشار از لطف شما بابت شکوت چند ساعتیتان متشکرم ، ولی شما به من حق بدهید . بعد از تشنج و دعوای دیشب از من بیشتر از این نباید انتظار داشته باشید .»

« تمام حرف های شما متین ولی شما به این راحتی قادر به طلاق گرفتن نیستید ، چون طرف دعوای شما هنوز شما را دوست داره . شما هیچ گونه مشکل عاطفی ندارید .»

« خوب من هم حمید را دوست دارم ، ولی فقط حمید را ، نه حمیدی که وابسته به خانواده اش باشد .»

« متوجه هیتم شما شاید بتوانید درخواست طلاق غیابی بدهید . مهرتان را ببخشید و بر خلاف تصور من آقای حمید زرگر بدون دردسر و مشکل شما را طلاق بدهند ، اما من دلم می خواهد یک چیزی را جدا از بحث وکیل و موکل بهتون بگم . دلم می خواهد این حرف را برادرانه بپذیرید .» و کمی خودش را در مبل جا به جا کرد . دستانش را طبق عادت همیشگی در هم قفل کرد . پس از مکثی که شاید برای من یک قرن طول کشید گفت :« خانم بدیع طلاق یک راه حله . اگر کار اشتباهی بود خداوند طلاق را حرام می کرد . چیزی حدود پنجاه و پنج درصد خانم ها بعد از طلاق پشیمان می شوند، چون دید و نگاه جامعه نسبت به آن ها تغییر می کند . اگر تصمیم به ازدواج مجدد داشته باشند به طور یقین از فرصت های خوبی که پیش از ازدواج سراغ آنها می آمد خبری نیست . اگر هم تصمیم بگیرند تا آخر عمر ازدواج نکنند ، خوب بسیاری از معاشران خوب ، دوستان صمیمی و اقوام را از دست می دهند ، چون دیگر مهر بیوه و مطلقه بر پیشانی آن ها خورده . پس چند راه بیشتر ندارند . ازدواج با فردی که خیلی از فهرست طلایی آن ها فاصله دارد و یا فرو رفتن در یک انزوا و تنهایی . می دونم شما حوصله ی نصیحت ندارید و می دونم من یک وکیل هستم نه یک مشاور، ولی دلم می خواد بیست و چهار ساعت به حرف های من فکر کیند .»

« آقای سرشار من از دلسوزی برادرانه شما متشکرم . ولی اگر فمر می کنید نظر من تغییر می کنه اشتباه کرده اید. رک و پوستمی پوسکنده ازتون می پرسم ، شما وکالت من را قبول می کنید یا خیر ؟»



تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار