خاطره ماندگار قسمت یازدهم



فصل یازدهم


امتحان واحد های تابستانی ام را با موفقیت پشت سر گذاشتم .دیگر انتخاب واحد برایم کار سختی نبود .فقط شانزده واحد مانده بود که خواسته وناخواسته باید همان هارا انتخاب میکردم.تعیین روز کلاسها دیگر برایم مهم نبود واحد پایان نامه را هم همان ترم گرفتم.
استاد راهنمایمان ،استاد افشار بود که بچه های گروه می گفتند در پایان نامه از لحاظ سختگیری سنگ تمام می گذارد.من زیاد ناراضی نبودم چون دلم می خواست پایان نامه ام حرف نداشته باشد.من ومریم واحسان نامجو سه دانشجویی بودیم که با شجاعت پایان نامه را با استاد افشار برداشتیم.او استادی بود که در زمینه موضوع پایان نامه هم سختگیری میکرد.چند بار موضوعی را جهت پایان نامه به اورائه دادم ،ولی استاد دنبال موضوع جدید و بکری میگشت.اعتقاد داشت موضوع پایان نامه باید نو باشد تا فصل جدیدی در حقوق مطرح کند.برای بار چهارم برای ارائه موضوعم به استاد مراجعه کردم .موضوع وصیت عقد است یا ایقا،برخلاف تصورم خیلی هم به مذاقش خوش امد وبدون هیچ مخالفت یا ایرادی ان را تایید کرد.سر از پا نمی شناختم.با یک جعبه شیرینی خامه ای رفتم محل کار حمید ،او طبق معمول به علت اوردن شیرینی را درست حدس زد .ان شب به پیشنهاد حمید رفتیم رستوران پاپا توی فرشته وشام مورد علاقه مان ،استیک با سس قارچ خوردیم.
ان شب حمید از برنامه ام پرسید.به او گفتم دلم می خواهد در امتحان کانون وکلا شرکت کنم،ولی هنوز سنم کم است وبرای شرکت در کانون وکلا باید بیست وپنج سال داشت.البته قرار بود این قانون برداشته شود.ولی هنوز شرط سنی پا بر جا بود.به همین خاطر با مریم تصمیم گرفتیم برای فوق لیسانس درس بخونیم وبه این طریق تا پایان درس سنم به حد نصاب می رسید.امتحانات ترم اواخر دی ماه تا نیمه بهمن ماه وامتخان فوق در اسفند ماه برگزار می شد.درحالی که ناخوداگاه از فکر کردن به این مسئله اخمهایم درهم رفته بود به حمید گفتم: خیلی وقتمون برای درس خوندن کمه.برای درس خوندن باید توی این چند ماه خودکشی کنم،چون شرکت کننده زیاده وظرفیت کم.
خوب من یه راه خوب پیشنهاد می کنم تا بهتر درس بخونی وقبول شوی.
با تعجب نگاهش کردم.
چه کاری؟
تکه ای از استیک را با چنگال در سس چرخاند وگفت:«خوب تا اسفند همدیگه رو نمی بینیم و تلفنی هم با هم حرف نمی زنیم.یعنی یه جورایی قطع رابطه میکنیم.دلیلم هم اینه که احساس می کنم خیلی وقتت رو میگیرم.دلم نمی خواد چند ماه دیگه به خاطر اینکه مانع قبولی تو شدم خودم رو سرزنش کنم.»
با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم وگفتم:«داری شوخی میکنی؟یعنی شش ماه؟»
«اره چه عیبی داره؟من حاضرم برای پیشرفت تو هرکاری بکنم.»
به نظرم حرفش شوخی می امد ودر عین حال می دانستم این مسئله را جدی مطرح کرده وهمین موضوع بیشتر کلافه ام می کرد.من بدجوری به حمید عادت کرده بودم.اوبرایم قوت قلب بود.دیگر ام قدر به او عادت کرده بودم که حس می کردم زندگی بدون او برایم معنا ومفهومی ندارد.
کارد وچنگال را کنار بشقابم انداختم وبا کلافگی نگاهش کردم.او بی تفاوت نسبت به واکنش من خیلی ارام مشغول بریدن تکه ای از استیکش بود.این همه خونسردی اش کلافه ترم کرد.ارام صدایش کردم.
سرش را بالا گرفت وسریع لقمه اش را قورت داد ورحالی که سرش را کمی تکان می داد گفت:«جانم؟»
«این چه حرفی بود زدی؟از این فداکاریت خوشم نیومد.خودم می دونم چه جوری از پس امتحانام بر بیام.مثل اینکه از اینکه منو اذیت کنی لذت می بری.»
«نه باور کن...»
«باور نمی کنم.تو که بهتر از هرکسی میدونی من در این مدت چند وقته چقدر بهت وابسته شدم.اون وقت حرف از جدایی شش ماهه می زنی.فکر میکنی من میتونم اون جوری درس بخونم؟»
«مطمئن باش این جوری برای خودت بهتره.»بعد در حالی که میخندید اضافه کرد.«نگفتم که قهر کنی یا طلاقتو بگیری.گفتم فقط شش ماه ناقابل ،اون هم فقط برای خودت.گرچه برایم خیلی سخته قبول بفرمایی که روی ماه منو نبینی.»
از لحن شوخش لجم گرفت.«حمید بسه دیگه.دیگه دلم نمی خواد در این مورد حرفی بزنی .ممکنه دیگه مهمونیهای جورواجور نریم وبرای مدتی که درس دارم مثل همیشه پارک وسینما نریم ،ولی ندیدن تو نه!بگی برو بمیر برام راحت تره.»
جمید لبخند زد وبا گوشه دستمال سفره ارام لبش را پاک کرد وگفت:«اول اینکه خدا نکنه.بعدش هم خاطره بیا همین جا به هم قولی بدیم.»
«چه قولی؟»
«هیچی،خیلی ساده است.قول بدیم هیچ وقت کارمون ویا هر گونه پیشرفتمون مانع توجهمون به همدیگه نشه.درست مثل الان .قول بدیم همیشه باهم باشیم ولذت باهم بودن رو با هیچ پیشرفت تحصیلی ای عوض نکنیم.»
«یعنی مطمئن باشم که اگه سال دیگه در امتحان تخصص قبول شدی وبورسیه وزارت علوم را گرفتی منو ترک نمی کنی وبه خارج نمی ری؟»
«مطمئن باش اگه قرار باشه با تو نرم ،هیچ جا نمی رم.»
نمی توانم بگویم در ان لحظه چه حسی داشتم.تمام تنم مورمور می شد وقلبم تند تر از همیشه می زد.انگشت کوچک دست راستم را به یاد بچگیها که با شهاب وشقایق پیمان می بستم جلو اوردم.حمید هم لبخند زد وبه تقلید از من انگشتش را جلو اود.چشمانم پر از اشک شده بود.حالا جز هاله ای از حمید چیزی نمی دیدم.انگشتمان را در هم قفل کردیم.
حمید با صدایی ارام که جز من کسی ان را نمی شنید گفت:«من وخاطره تحت هیچ شرایطی همدیگر را ترک نمی کنیم.ما با هم پیمان می بندیم که هیچ عاملی مارا در این دنیا از هم جدا نکند.»
قطره اشکی از چشمم روی انگشتم افتاد وانگار این قطره مهر تاید بر حرفهای حمید بود.
ان شب به جهت این پیمان شیرین جزو خاطره انگیز ترین شبهای زندگیم شد.
انگار همان پیمان ساده که در هیچ دفتری ثبت نشده وهیچ شاهدی هم ان را گواهی نکرد دلم را بیش از قباله ازدواجم به حمید وابسته کرد.
در طول ترم مرتب درس خواندم.روزهایی که دانشگاه کلاس نداشتم به کتابخانه شهید باهنر واقع در باغ فردوس می رفتم وتا پایان روز وتعطیلی کتابخانه کارهای پایان نامه ام را انجام می دادم.بعضی روزها هم برای امتحان فوق درس می خواندم.
روزهای از پی هم می گذشت.با وجود سختگیری های استاد افشار در رابطه با پایان نامه خدا را شکر زودتر از ان چیزی که فکر می کردم ان را حاضر واماده وصحافی شده تحویل دادم.برخلاف اینکه در دانشگاه شایع بود که استاد افشار دستش به دادن نمره بیست نمی رود به پایان نامه ام بیست داد وکلی هم تشویقم کرد.
امتحانات پایان ترم را با موفقیت به پایان رساندم .به خاطر سنگینی کار پایان نامه ودر کنار ان درس خواندن برای امتخان فوق لیسانس کمی افت معدل پیدا کرده بودم ،ولی در مجموع از خودم راضی بودم.
چند روز بعد از پایان امتحانها بود که در کتابخانه سخت مشغول درس خواندن بودم.به غیر از روز یازدهم اسفند که زمان برگزاری امتحان بود به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردم.سرم میان جزوه های مختلف گم بود وبرگه هایم روی میز پخش وپلا بود.ناگهان دستی به شانه ام خورد.سرم را چرخاندم .خانم رضایی،مسئول کتابخانه بود که در این چند ماه من را حسابی شناخته بود وبرخورد خوب ومودبانه ای با همه وبه خصوص با من داشت.
سرش را نزدیک گوشم اورد وگفت:«خانم بدیع.همسرتون دم در منتظر شماست،انگار کار واجبی دارن.»
نگاهی به ساعت انداختم.پنج بعد از ظهر بود.دلم شور افتاد.حمید اغلب کارش ساعت شش تموم می شد.یعنی اتفاقی افتاده بود؟
با دلشوره به سمت در رفتم.موقع خارج شدن از محیط کتابخانه باد سردی به صورتم خورد.با سرمایی که به مغز استخوانم نفوذ کرد تازه یادم امد ان قدر عجله کردم که فراموش کردم ژاکت بپوشم.
برخلاف انتظارم حمید خیلی ارام در حال قدم زدن جلوی محوطه کتابخانه بود.کت ماهوت قهوه ای به تن داشت با شلوار اجری ونیم پوت چرم قهوه ای .از پشت هم زود می شناختمش.
چلو رفتم.«حمید جان ،سلام.»
به طرفم چرخید.لبخند همیشگی اش را به لب داشت.صورتش مهربانتر از همیشه به نظر می رسید.به عمق چشمانش که برق می زد خیره شدم.دلواپسی چند لحظه پیش جای خود را به احساس شیرین داد،احساسی که نامی نداشت.از سرمای چند لحظه پیش هم دیگر خبری نبود.
«می تونم ازت خواهش کنم امروز رو به من ببخشی.میدونم که همین دو سه ساعت هم برات حیاتیه فولی اگه می تونی وسایلت رو جمع کن تا باهم بریم ویه دوری بزنیم.»
در مقابل حرفهای حمید همواره تسلیم بودم.مخالفت برایم مفهومی نداشت.نگاهی از روی قدر دانی به او انداختم وگفتم:«راستش خودم هم دیگه حوصله درس خوندن نداشتم.صبر کن برم وسایلم رو جمع کنم.»
«پس تو ماشین منتظرت هستم.»
سریع به داخل کتابخانه برگشتم ووسایلم رو جمع کردم وبه سمت میز کتابدار رفتم.خانم رضایی نیم نگاهی به من انداخت ودر حالی که سرش را دوباره روی کتاب می انداخت گفت:«خیره انشاالله،خانم بدیع شما همیشه دیر تر از بقیه می رفتید!»
«بله کاری برام پیش امده باید برم.خداحافظ.»
حمید داخل ماشین منتظر من بود.سریع به سمت ماشین دویدم .موسیقی ملایمی از داخل ماشین به گوش می رسید.حمید خودش در را برایم باز کرد.مثل همیشه وسایلم را روی صندلی عقب پرت کردم وخودم رو روی صندلی کنار حمید انداختم وبا سرخوشی گفتم:«خوب اقای دکتر،کجا تشریف می بریم؟»
«هیچ جا...دلم گرفته بود.گفتم بریم با هم دوری بزنیم شاید حالم جا بیاد.»
«برای چی دلت گرفته؟خدا نکنه دلت بگیره.اتفاقی افتاده؟»
«اره بدترین اتفاقی که انتظارش رو هم نمی کشیدم برام افتاده.»
دلم یکهو ریخت پایین.با کف دست ارام روی گونه ام زدم وگفتم:«خدا مرگم بده،چی شده جمید؟»
«چی میخواستی بشه؟بدبخت شدم رفت بیچاره شدم!»
دیگه به وضوح می لرزیدم.چرا من ان قدر ساده بودم درنگاه اول چهره حمید در نظرم خیلی ارام وسرخوش امد،ولی حالا...یعنی چی شده بود؟به سمت حمید چرخیدم وگفتم:«حمید تورو خدا یه جا وایسا ببینم چی شده؟
تو با این حالت رانندگی نکنی بهتره.برای حاج اقا یا حاج خانوم اتفاقی افتاده؟»
«نه خاطره .همه سالم هستن،ولی تو...تو چی کار کردی؟»
جمیده دیگه چیزی نگفت.داشتم دیوانه می شدم.از درون میلرزیدم.
«حمید من چی کار کردم؟بازم خطایی ازم سر زده؟من که سرم به درس خوندن گرمه .بابات چیزی گفته؟»
این را که گفتم حمید زد زیر خنده.نمی تونستم به این فکر کنم که چه اتفاقی افتاده.دیگه کلافه شده بودم.حمید داشت قهقهه می زد.فکر کردم دیوانه شده.ماشین را گوشه ای پارک کرد وبعد از کشیدن ترمز دستی به سمت من چرخید.رفتارش داشت کلافه ام می کرد.دستم را به سمت ضبط بردم تا از صدای ان نجات پیدا کنم که حمید دستم را گرفت ومانعم شد.
«با این چی کار داری؟»
«صداش کلافه ام میکنه.»
دستم را کنار کشید وفکری سریع از ذهنم گذشت.به سمت صندلی عقب برگشتم وکیفم را از روی صندلی برداشتم.موبایلم را از داخلش برداشتم ومشغول گرفتن شماره شدم.حمید گوشی را از دستم کشید.بغض توی گلویم گیر کرده بود وصدایم به وضوح می لرزید.
«خودت که نمی گی چی شده،پس بذار زنگ بزنم خانه شاید کسی باشه بهم بگه چه اتفاقی افتاده.»
حمید موبایل را به سمتم گرفت وگفت:« اگه میخوای زنگ بزن،ولی هیچ کسی نمی دونه.یعنی برای هیچ کسی مهم نیست،ولی برای من مهمه.برام خیلی مهمه که رنم تحت هیچ شرایطی روزی که من واو مال هم شدیم رو فراموش نکنه.»
نگاهی به تقویم ساعتم انداختم.خدای من سالگرد عقدمان بود .چرا من فراموش کرده بودم.حمید حق داشت،درس وقبولی همه چیز را تحت تاثیر قرار داده بود.
«جمید جان ،تورو به خدایی که می پرستی از دست من ناراحت نشو.به خدا روزها رو گم کردم.»
«برای یک بار می بخشمت،ولی یادت باشه تحت هیچ شرایطی من وتو حق نداریم چنین روزی رو فراموش کنیم.»
به او لبخند زدم.هیچ وقت نمی توانستم هیچ کارش را پیش بینی کنم.از ته دل دوستش داشتم وبه او احتیاج داشتم.کارهای حمید وحرفهایش همیشه نو بود وبرایم تازگی داشت.نمی دونم توی چه عالمی بودم که حمید چندبار دستش را جلوی صورتم تکان داد وگفت:«اگه خانم از عالم هپروت خارج شدند روی صندلی درست بنشینید که می خوایم بریم جایی.»
خندیدم،پرسیدم کجا؟
«باز هم عجله کردی ،جریمه خاطره خانم برای اینکه چنین روزی رو فراموش کرده اینه که اروم بشینه ودیگه سئوالی نکنه.»
«نه عزیزم.تو حق داشتی .دیگه فکرش رو نکن.دلم نمی خاود یه چنین شبی با فکر های بی خودی حروم بشه.»
حمید دور زد وجلوی قنادی عسل ایستاد .دو عدد موس شکلات خرید وبعد از خوردن انها دوباره راه افتادیم.می دانستم سئوال کردن فایده ای نداره.وقتی حمید تصمیم بگیره سکوت کنه وحرفی نزنه هیچ جور نمی شه از زیر زبونش حرف بیرون کشید.از یک فرعی خیابان دربند به سمت نیاوران رفت وان قدر کوچه وپس کوچه رفت که موقعیت مکانی را گم کردم ونمی دانستم کجا هستیم.حمید درخیابانی دنج وکم رفت وامد ایستاد.کوچه شرقی غربی بود وافتاب کمی می گرفت وهنوز بقایای بارندگیهای روزهای پیش در گوشه وکنار کوچه خودنمایی می کرد.غیر از اپارتمان نوسازی که سر کوچه بود تمام خانه ها ویلایی بود.منطقه ساکتی بود ودرخت زیاد داشت.هرکسی با هر قدرت تخیلی می توانست بفهمد این مکان در بهار وتابستان دیدنی است.
حمید به سمت خانه ای رفت که نسبت به بقیه خانه های کوچه کوچکتر وقدیمی تر بود .از جیب پالتویش کلیدی بیرون اورد.
دیگر طاقت نیاوردم وپرسیدم:«حمید جان این جا کجاست؟»
دستش را به نشانه سکوت روی بینی اش گذاشت.باز هم بیهوده سئوال کرده بودم.پشت سر او وارد خانه شدم.خانه ای قدیمی بود که کف ان موکت شده بود .سقف گچ بریهای رنگی قشنگی داشت.اشپزخانه زشت و بدریختی کنار در ورودی قرار داشت.که کاشیها و کابینت های فلزی ابی رنگ داشت.کف اشپزخانه موزاییک شده بود و چند سوسک مرده انجا افتاده بودند.در کابینت زیر سینک شکسته و اویزان بود.پنجره های اشپزخانه که روبه کوچه باز می شد با کاغذ های مشبک گلدار پوشیده شده بود واشپزخانه را از انی که بود تاریک تر ونمور تر نشان می داد.از اینکه در انجا بودم حس خوبی نداشتم.از اشپزخانه بیرون امدم.در مقابل اشپزخانه در شیشه ای قرار داشت که به اتاق پذیرایی به نسبت بزگی باز می شد.کف انجا هم موکت سبز لجنی پوشانده شده بود.در سمت شمال اتاق ویترینی چوبی قرار داشت که بد قواره و کهنه بود.تراس نیم دایره بزرگی سر اتاق پذیرایی قرار داشت که چند دبه نفت و یک شیلنگ پاره گوشه اش افتاده بود.نرده های تراس زنگ زده بود.چند گلدان شکسته هم به وسیله دایره های اهنی زنگ زده به نرده ها وصل شده بود.
با اشاره حمید از تراس بیرون امدیم.پله های فلزی در راهروی پشتی قرار داشت و مقابل ان هم یک دستشویی بود که شکر خدا حمید از دیدن انجا صرف نظر کرد.انتظار داشتم انتهای پله ها ختم به زیر زمین شود،ولی با کمال تعجب پایین هم مثل بالا پنجره های سرتا سری داشت.سه اتاق انجا به وسیله یک هال به هم متصل می شد ودر گوشه سمت چپ یک دستشویی وحمام بود.انتهای هال به راهروی باریکی ختم می شد.با حمید وارد راهرو شدیم انتظار دیدن هرپیزی را در پس این راهرو داشتم غیر از حیاطی به این زیبایی.حیاطی فوق العاده قشنگ وبا صفا بود.به حمید نگاه کردم.«خونه از بیرون به نظر یک طبقه می امد.»
«اره،توی شیب ساخته شده واز بیرون به نظر یک طبقه می اد.تازه یک طبقه هم زیر زمین داره.نپسندیدی؟»
«اینجارو؟معلومه که نه،مثل خونه ارواح می مونه.همه چیز مال صد سال پیشه.حالم از اشپزخانه اش بهم خورد.اون گچ بریهای رنگی وموکتهاو...»
«بابا اونارا ول کن.منظورم خود خونه است.بابا مقداری پول داده که به سلیقه خودم یک اپارتمان بخرم.»
«دستشون درد نکنه ،ولی اینجا خونه خوبی نیست.حاج اقا اینجا رو دیدن؟»
«گوش کن،باز هم عجله کردی.با پولی که بابا داده اگه می خواستم همین طرفها خونه بخریم مجبور بودیم اپارتمان نقلی بخریم.مگر اینکه محله رو عوض میکردیم که در این صورت هم به مامان وبابای من دور می شدیم وتو هم از دانشگاه واقای بدیع اینها دور می شدی.پس گفتم یه خونه کلنگی بخرم و توش رو باز سازی کنم.خونه خوبیه.اگه یه دستی به سر وگوشش بکشیم عالی میشه.یه مهندس ارشیتکت اوردم اینجا رو دیده.قول داده بکندش یه خونه ژورنالی ،ولی کمی خرج داره.خونه رو خریدیم کم کم خرجش می کنیم دیگه دیوار پذیرایی رو می ریزیم می اندازیم سر هال.کابینتهای اشپزخانه هم چوبی...کف رو هم عوض می کنیم.این گچ بریهای مسخره رو هم می کنیم.توی تراس هم یه باربی کیوی کوچولو...خونه میشه از این رو به اون رو.توی این خونه سالیان سال کسی زندگی نکرده.صاحبش که مرده افتاده دست ورثه که انها هم با هم اختلاف داشتن.خلاصه بخت با من وتو یار بوده که امسال باهم کنار اومدن وبرای اینکه زودتر خونه فروش بره کمی پایین تر از قیمت گذاشتن ومن تونستم بخرم،البته مقداری پول کم اوردم،ولی چون دیگه دلم نمی خواست دست جلوی بابا دراز کنم یه وام نوسازی گرفتم .اگه بازم فکر میکنی دلت با این خونه نیست همین الان اگر بفروشمش ضرر نمی کنیم هیچ،سودهم می کنیم،چون من خونه رو ارزون تر خریدم.الان این خونه یادت باشه،بعدش رو هم ببین.نمی دونی میخوام چی کارش کنم.میکنمش عروس که همسایه ها باور نکنند این همون خونه است.»
«من به حرفهای تو اطمینان دارم ومی دونم که اگه بخوای کاری بکنی ان را به بهترین نحو انجام می دی.»
«پس از فردا بازسازی رو شروع میکنم.»
«از فردا؟ولی هنوز تا عروسیمون خیلی مونده.»
«درسته،ولی این خونه کم کار نداره.از در و دیوار ولوله کشی ،همه چیزش باید عوض بشه.فکر کنم از این خونه فقط یه اسکلت می مونه.بعدش هم چون میخوام پول بازسازی رو خودم بدم بهتره از الان شروع کنم که بهم فشار نیاد.»
«می خوای به بابا بگم کمکمون کنه؟»
«حرفش رو نزن.»
امدم اصرار کنم،ولی چون مطمئن بودم حمید یک کلامه ترجیح دادم سکوت کنم.باهم از در خانه بیرون امدیم .حمید دزدگیر ماشین را زد.به سمت در رفتم،ولی کمی مکث کردم ودوباره در رو بستم.
حمید نگاهی به من انداخت وگفت:«پس چرا سوار نمی شوی؟»
«دلم می خواد کمی قدم بزنم،حالا که قراره اینجا زندگی کنیم بد نیست کمی موقعیت محل رو بشناسم.»
«حالا حالا ها وقت داری بری وبیای.الان هم هوا سرده و تاریک،بذار در یک فرصت دیگه.»
به سمت حمید رفتم،دستم رو در بازویش حلقه کردم وگفتم:«دلت نمی خواد اولین سالگرد عقدمون رو بایک خاطره از اولین راهپیمایی در محل زندگیمان جاودانی کنی؟»
خمید دیگر نتوانست مخالفت کند،در ماشین رو قفل کرد و باهم به سمت کوچه های اطراف حرکت کردیم .موقعیت محل را پیدا کردم.شکر خدا چند کوچه بیشتر با بدری جون اینها فاصله نداشتیم واین برای من نعمت بزرگی محسوب می شد.پشت منظریه رسیدیم که کوچه ها باریک وباغی بود.تصمیم گرفتیم از همان جا به سمت ماشین رگردیم.
حمید نگاهی به من انداخت وگفت:«قدم زدن هم عالمی داره.ان قدر با ماشین این ور واون ور می ریم متوجه دور اطرافمون نیستیم.من تاالان نمی دونستم یک بیمارستان روانی اینجا هست.همیشه فکر میکردم تهران یه بیمارستان روانی داره و اون هم امین اباده.»
نگاهی به سردر بیمارستان انداختم.روی تابلو کوچکی نوشته بود:بیمارستان اعصاب و روان رضاعی.
من هم تعجب کردم در طول این همه مدت با اینکه بارها وبارها از این کوچه گذر کرده بودم ،ولی متوجه این تابلو نشده بودم.هنوز نگاهم به تابلو بود که در بزرگ بیمارستان باز شد.من وحمید درست جلوی در بودیم .مرد میانسالی در حالی که در دست راستش عصایی بود از در خارج شد و پشت سر او دختری با چادر.از دیدن ان منظره حیرت کردم.مریم بود،ان هم در بیمارستان روانی !کاش کمی دور تر ایستاده بودم و یا کاش هیچ وقت هوس پیاده روی نمی کردم تا با این کار سر از رازی در بیارم که چند سال مریم ان را از من مخفی کرده بود.
ان شب با یاداوردی دیدن مریم خواب به چشمم راه نیافت.چقدر با دیدن من وحمید شرمنده شد.چهره پدرش،سرهنگ بهارلو،سرهنگی که سالیان سال در جبهه از خانه وکاشانه واز همه مهم تر از مملکت ما دفاع کرده بود ویک پایش را از دست داده بود لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمی شد.گویی درد از دست دادن این پا به مراتب کمرنگ تر ازدردی بود که سرهنگ بهارلو به خاطر افسردگی همسرش تحمل میکرد که ناشی از جنگ بود.
مریم ان روز برایم گفت مادرش بعد از شنیدن خبر اشتباه شهادت پدرش برای همیشه لب از لب فرو بست .مریم برایم گفت دراین سالها چه سختی هایی کشیده.من در عجب بودم که دختری با این همه مشکلات چقدر محکم ایستاده ولب به ناشکری باز نکرده .از خودم شرمنده بودم که همه چیز داشتم ولی مثل مریم نه محکم بودم ونه شاکر.
ان شب تا پاسی از شب با سجاده پهن در مقابل خدا زانو زدم و او را به خاطر تمامی نعمتهایی که به من داده بود شکر کردم.
از فردای ان روز احترامم برای مریم چندین برابر شد.با وجود اینکه نقش زن خانواده را بازی می کرد،ولی همیشه با اختلاف کمی از من رقیبم بود.
روزها وشبها پشت سرهم گذشت و یازدهم اسفند ،روز سرنوشت ساز زندگیم فرا رسید.حوزه امتحانیمان دانشگاه خودمان بود.شکر خدا سئوالات امتحانی ساده تر از انی بود که فکرش را میکردم.البته استاد افشار معتقد بود چون چندین دور کتابها رو مرور کرده بودیم امتحان برایمان ساده بود.وقتی از جلسه امتحان بیرون امدم وچهره پریشان ودرمانده بعضی از دانشجویان را دیدم حق را به استاد دادم که اسان بودن سوال ها فقط در نتیجه تسلط ما به کتابها بود.
حمید از شنیدن اینکه از پس امتحان با موفقیت بر امدم خیلی خوشحال شو.روزهای باقی مانده تا عید را به استراحت پرداختم.انقدر در این چند ماه خسته شده بودم که برایم هیچ تفریحی بهتر از استراحت کردن یا خواندن کتابهای غیر درسی نبود.ان سال ده روز پیش از شروع تعطیلات نوروزی مامان وبابا به هند رفتند تا دیداری با دایی شایان داشته باشند که تازه ازدواج کرده بود.چون حمید در درمانگاه شیفت داشت برخلاف هر سال مجبور شدیم در تهران بمانیم.
تحویل سال ساعت پنج و ربع صبح یکشنبه بود.خانواده زرگر برای تحویل سال به امامزاده صالح رفته بودند.من هم به حمید پیشنهاد دادم سال تحویل خانه ما باشد.شب انگار تمامی نداشت.تا ساعت دو بعد از نیمه شب در خیابانها پر از جمعیت بود.دست فروشها انواع و اقسام اجناسشان را روی زمین ولو کرده بودند وهر کدام سعی میکردند قیمتی پایین تر از بغلی خود به مردم پیشنهاد دهند و با بالاترین صدا قصد جلب مشتری داشتند.منظره ای دیدنی بود.با اینکه بعد از ظهر با حمید تمام وسایل سفره هفت سین را تهیه کرده بودیم،ولی انگار شور وهیجان بیش از اندازه مردم جایی برای بازگشت به خانه باقی نمی گذاشت.
ساعت دو نیم به خانه رسیدیم.این اولین شبی بود که من وحمید تنها بودیم.به حمید پیشنهاد کردم در اتاق من استراحت کند تا نزدیک سال تحویل صدایش کنم.حمید لبخند زد ودر حالی که لبهایش را جمع میکرد گفت:«خیلی بدجنسی.امشب رو به هیچ وجه حاضر نیستم از دست بدم.دلم می خواد تا صبح بیدار باشم.چطوره سفره هفت سین رو باهم بندازیم.»
از پیشنهادش استقبال کردم.میز گردی که گوشه اتاق نشیمن بود و رویش پر ازقابهای سیلور عکسهای فامیل بود را خالی کردم وبه کمک حمید انرا اماده کردم.ساتن بلند را دوباره روی میز انداختم .اول قران کرم رنگی را که خدا بیامرز مامانی دراولین روز شروع مدرسه به من هدیه داده بود را بوسیدم وروی میز قرار دادم.بعد هم یک عکس از مامان وبابا ،ولی زیاد به دلم نچسبید به اتاقم رفتم وعکس تولد بیست سالگی ام رو که در ویلای حمید اینها انداخته بودیم را در قاب جا دادم وروی میز گذاشتم.
حمید وسایل هفت سین را در ظرفهای کریستال چید.ظرفها را روی سفره قرار دادیم ووسط ظرف ها هم سبزه ودر کنار انها گل سنبل صورتی.
همه چیز مرتب بود.انگار ماهی داخل تنگ هم از هیجان ما به وجد امده بود ومرتب دور تنگ نی چرخید.حمید نگاهی از سر رضایت به سفره انداخت.وقتی نگاهش به قاب افتاد دقیق شد وبعد خم شد وقاب را از روی میزبرداشت وگفت:«عید دوسال پیش،روز تولدت.»
«درسته سال 76،چقدر زود میگذره.»
«من هیچ وقت این عکس رو ندیده بودم.»
«راست میگی؟تعجب میکنم چطور این عکس رو تا حالا بهت نشون ندادم.می دونی حمید ،من وتو باهم عکس زیاد داریم .عکس تو اتلیه،عکس نامزدی حنانه،مراسم عقد خودمان،ولی هیچ کدوم برای من این عکس نمی شه.این عکس دنیای منه.می دونی چه مدت با این عکس زندگی کردم.نمی دونی اون روز که تو نمی خواستی با ما عکس بندازی می خواستم بمیرم،ولی وقتی مامان وبابا مجبورت کردن نمی دونی چه حالی شدم.»
«من این عکسو میخوام.»
«باشه،برات ظاهر میکنم.نه،چرا ظاهر کنم.مگه توی یه خونه چند تا عکس یه جور می خوایم.تا چند وقت دیگه هم که رفتیم سر خونه وزندگی ...»
«ولی من همینو میخوام.اگه میخوای ظاهر کنی برای خودت ظاهر کن.»
«حالا چه فرقی میکنه،عکس عکسه دیگه.ظاهر کنی که فرق نمیکنه.»
«چرا این عکس برای من فرق میکنه.چون تو با این یه تیکه کاغذ زندگی کردی.دلم میخواد چیزی رو که خیلی بهش وابسته ای مال من باشه.البته اگه برات اشکالی نداره.»
بهش نگاه کردم مثل همیشه ته دلم قند اب شد .این همان مردی بود که من عاشقانه دوستش داشتم.احساساتم مثل یک بچه لطیف بود.عکس را از قاب بیرون اوردم.حمید دستی روی ان کشید و ازم قیچی خواست.به اتاقم برگشتم وبعد از چند دقیقه برگشتم.قیچی را از دستم گرفت وقسمتهای اضافی ان را برید وعکس را داخل کیف پولش جا داد ودرحالی که با دستش ضربه ای به ان می زد گفت:«حالا برای همیشه باهامه،قسمتی از وابستگی های تو.»
لبخند بر لبانم ظاهر شد.ماهی درون تنگ ارام شده بود.حس میکردم نگاهمان می کند.نگاهی به ساعت انداختم ومثل فشفشه از جا پریدم.
«حمید پاشو،ساعت یک ربع به پنجه.نیم ساعت دیگه سال تحویل میشه.»
سریع به اتاق دویدم.ان قدر از صبح مشغول بودم که لباسم را هم اماده نکرده بودم.نگاهی گذرا به لباسهایم انداختم.تاپ صورتی ودامن لنگی چهار خانه صورتی مشکی را از چوب لباسی در اوردم .رژ کمرنگ صورتی هم به لبهایم مالیدم وکش سرم را از موهایم بیرون کشیدم وسرم را تکان دادم موهایم که بلندیشان تا کمرم می رسید روی شانه هایم ریخت.صندل سفیدصدفی ای را هم از بین کفشهایم انتخاب کردم.نگاهی دوباره به اینه انداختم.خوشم امد،خیلی ساده دخترانه.کمی از عطر شانل به مچ دست و دوطرف گوشم زدم.ساعت پنج شده بود.به سالن رفتم.حمید هم حاضر شده بود.شلوارسبز تیره وپیراهن سبز روشن با یک کروات سبز و نارنجی انتخاب او بود.قران کریم هدیه مامانی در دستش بود و داشت ومی خواند.نمی خواستم متوجه من بشه.اهسته به اتاقم رفتم و دوربینم را از داخل کشو در اوردم.اگر متوجه من می شد دیگر عکس انداختن فایده ای نداشت.انتهای سالن ایستادم ودوربین را روی حمید زوم کردم .با صدا و نور فلاش تازه متوجه شد و گفت:«خوب می گفتی حاضر می شدم.این طوری؟»
«این طوری کیفش بیشتره.»
حمید که تازه متوجه ظاهرم شده بودنگاهی دقیق به من انداخت و خیلی ارام گفت:«چقدر خوشگل شدی!»
«مگه زشت بودم؟»
«نه خیلی لباست بهت میاد اخه همیشه لباسهای سنگین وزنونه می پوشی ولی این یکی...»
«خوب،اگه دلت می خاود می تونم همیشه از این مدل لباس ها بپوشم.»
«نه منظورم این نبود.اون لباسها خیلی هم عالبه ،ولی وقتی مثل الان با هم تنها بودیم از این لباس ها بپوش.عین دختر مدرسه ای ها شدی.حالا خانم کوچولو اگه رضایت می دن،تلویزیون رو روشن کن وبیان پیش من بنشینن که تا چند لحظه دیگه سال تحویل میشه.»
تلویزیون را روشن کردم وکنارش نشستم.انگار اولین باری بود که سفره هفت سین می دیدم.نمی دانستم باید چه کار کنم.دل توی دلم نبود و قلبم تند تند می زد .حمید مشغول قران خواندن بود.دستم را رو به اسمان گرفتم وزیر لب مشغول دعا خواندن کردم.
«خدایا ،خداوندا،پدر ومادرم همیشه زنده وسلامت باشن.خدایا هیچ وقت بنده ای مریض واسیر نشه.خدایا من وحمید سالیان سال باهم به خیر وخوشی...»
صدای تلویزیون دعایم را نیمه تمام گذاشت.»
«اغاز سال یکهزار وسیصد وهفتاد و هشت هجری قمری.»
حمید قران را بوسید و روی میز گذاشت وبعد بلند شد و موهایم را بوسید.قدرت بلند شدن نداشتم.حمید بسته کادو پیچ شده ای را جلویم گرفت وگفت:«قابل شمارو نداره.عیدت مبارک.»
تازه به خودم امدم .خواستم از جا بلند بشم که حمید جلویم را گرفت .
«کجا؟»
«من هم کادوی تو رو بیارم.»
«تا وقتی هدیه من رو باز نکردی هیچ جا نمیری.بزرگتری گفتن .کوچک تری گفتن.»
پاپیون روی جعبه رو کشیدم وبعد هم زرورق را باز کردم.یک ساعت نقره ای رنگ بسیار قشنگ.از جا پریدم ودستانم را دور گردنش قلاب کردم.«از کجا میدونستی من از این ساعت ها خوشم می اد؟»
«از چشمات.ان روز که باهم توی پاساژ گلستان پشت ویترین ساعت فروشی ایستاده بودیم رد چشاتو گرفتم.»
سرم روی شانه اش گذاشتم .هنوز دستانم دور گردنش بود.حمید بوسه ای به شانه ام زد.چقدر احساس خوشبختی میکردم،حتی نگاه چشمانم هم خریدار داشت واین بهترین احساس دنیا بود که بدانی برای کسی عزیزی واو تک تک حرکاتت را زیر نظر دارد.نمی دانم چقدر وقت در ان حالت بودم که حمید اهسته در گوشم زمزمه کرد:«خاطره میدونی اول سال هرکاری کنی تا اخرسال همون کار رو خواهی کرد.تو که نمی خوای ما تااخر سال تو ای نوضعیت باشیم.»
دستانم را که دور گردنش بود شل کردم وتازه یادم افتاد که باید هدیه ام را به او بدهم.به اتاقم رفتم واز داخل کمد بسته کادو پیچ بزرگی بیرون اوردم.به سمت هال رفتم.حمیدبه کمکم امد .دلم خواسته بود تقلید کار پارسال اورا بکنم.درحالی که ژستی به صورتم داده بودم گفتم:«خوب،سرکار اقا حدس بزنند چی براشون خریدم.»
حمید لبخند زد وگفت:«کیفه.»
وا رفتم..انتظار نداشتم حمید هم مثل من از حواب دادن عاجز باشه وسر کارش بذارم.ولی نه.او با یک نگاه فهمیده بود.شاید هم از تو چشمام خونده بود.نمی دانم ،ولی هرچه بود همیشه از من سر بود،ومن هیچوقت نمی تونستم درست وحسابی از کار های اون تقلید کنم.
حمید کاغذ را پاره کرد وبعد در حالی که به کیف چرمی دست می کشید گفت:«می دونستم کیفهفولی فکر نمی کردم چنین چیزی باشه.دستت درد نکنه.»
«حمید جان ،با مغازه دار شرط کردم اگر نپسندی عوضش کنی.»
« بهتر از این نمی شه.حرف نداره.مگه چیزی که خاطره خانم میخره بد می شه.»
یا اینکه ا نشب نخوابیده بودیم هیچ کدام احساس خستگی نمی کردیم.بعد از صبحانه به خانه خودمان رفتیم.به حمید پیشنهاد داده بودم روز اول عید اینه و قران ببریم،او هم از پیشنهادم استقبال کرد.با اینکه هنوز خونه همان خانه ای بود که دیده بودم،ولی نمی دانم چرا دیگه ازش خوشم می امد.
ان سال عید با اینکه مامان وبابا نبودند عید خوبی داشتیم.روز چهارم عید خانواده زرگر همراه خانواده شوهر حنانه به مشهد سفر کردند،ولی من وحمید به خاطر کار او در تهران ماندیم.روزهایی که حمید در درمانگاه بود من به خانه دایی شهاب می رفتم.قرار بود عروسی شقایق وعلی رضا شانزدهم فروردین برگزار شود.به مناسبت عروسی شقایق همه تهران بودند.مامان وبابا هم یازدهم برگشتند.
با اینکه فقط بیست روز از هم دور بودیم ودر ان مدت هرروز باهم تماس داشتیم،ولی انگار یک دنیا برای هم حرف داشتیم.مامان وبابا کلی از زن دایی شایان تعریف کردند.گویا سارا دختر بزرگ سفیر ایران در هند بود.مامان می گفت با اینکه دختر سفیره ،خیلی خاکی وخونگرمه.داره روان شناسی می خونه.وقتی بهش گفتن من حقوق می خونم خیلی استقبال کرده وگفته در حال حاضر در کشور های پیشرفته هر فرد یک وکیل داره ویک روانشناس.
خلاصه خیلی مشتاق دیدن سارا شدم.فیلم عکسهایی که مامان وبابا در هند انداخته بودند دست دایی شایان بود وقول داده بود که تا یکی دو هفته دیگر عکسها را ظاهر کند.


عروسی شقایق به همه ما خیلی خوش گذشت.شقایق درلباس عروس بسیار زیبا و برازنده شده بود .نگار هم در عروسی شرکت داشت.انگار برنامه ی شهاب و نگار هم جدی شده بود چون بدری جون در همه ی کارها نظر نگار را می پرسید و از او کمک می گرفت.روز پاتختی هم برای بازکردن کادوها نگار به کمک من امد.خیلی دخترخوب و زیبایی بود و دنیایی از حسن بود.دردل به انتخاب شهاب احسنت گفتم.
روز بیست و نهم فروردین اول محرم بود.حاج زرگر ده روز اول محرم خانه اش برنامه عزاداری داشت.کار هر روزمان این بود که ازصبح خانه ی حاج اقا باشیم.از این که دانشگاه نداشتم خدا را شکر می کردم.دلم نمی خواست هیچ بهانه ای دست او بدهم و سعی می کردم تا انجا که می شود جلوی او افتابی نشوم.روز عاشورا و تاسوعا هیئت هم صبح می امد و هم شب.صدای سینه زنی و زنجیر از کوچه بالا منظره سینه زنی را تماشا کنیم .مداحی که مشغول خواندن بود صدای سوزناک و زیبایی داشت .پرده ی پنجره ی روبه حیاط را کمی کنار زدیم و مشغول نماشای سینه زنی شدیم.رویم را محکم گرفته بودم.مرد مداح وسط حیاط ایستاده بود.و سینه زنان و زنجیر زنان دور او میچرخیدند.
عده ای از سینه زن ها پا برهنه بودند و بر روی سر و شانه هایشان گل مالیده بودند.من و حنانه و سمانه مشغول تماشای سینه زنی بودیم که مرد مداح از عزاداران خواست که بنشینند و خودش مشغول نوحه خوانی شد.سوز صدایش عجیب بود.حنانه و سمانه هم چادرهایشان را پایین کشیده و گریه می کردند .من هم که چادرم در نتیجه ی سینه زدن ازقبل شل تر و ازاد تر شده بود بدون این که چادرم ر ا جلو بکشم مشغول گریه کردن بودم .نمیدونم چقدر وقت دران حال بودم.هیچ متوجه اطرافم نبودم که دستی به شانه ام خورد حنانه بود.
-خاطره خانم.مامان صدا می کنه.باید بریم کمک برای ریختن شربت.
اشک روی صورتم را با چادر پاک کردم و پایین رفتم .ان روز به خاطر دو نوبت پذیرایی خیلی خسته شده بودم.هوا گرم شده بود.دلم می خواست هر چه زودتر به خانه برگردم و حمام بروم.
چراغهای حیاط خاموش بود.ساعت نزدیم یک بعد از نیمه شب بود.چادر مشکی ام را سر کردم.منتظر حمید بودم که من را به خانه برساند.حاج اقا زودتر از حمید وارد خانه شد.با دیدن من انگار خون به صورتش دوید و صورت سفیدش یکباره قرمز شد.درحالی که از کنارم رد می شد گفت:خانم تشریف بیارید تو اتاق حمید باهاتون کارداره.
انگار یک چیزی از توی دلم یکباره به زمین افتاد .وای خدایا دوباره چی شده بود؟
چادرم را که حالا روی شانه هایم افتاده بود زیر بغل زدم.سرم را چرخاندم و نگاهی به حیاط انداختم.هنوز از حمید خبری نبود.لابد با مرتضی مشغول جا دادن فرشها داخل زیرزمین بودند.انگار زمان هم کش می امد.با این که هرلحظه انتظار امدن حمید را داشتم ولی از او خبری نبود.نباید بیشترزااین حاج زرگر را درانتظار می گذاشتم چون می دانستم عاقبت خوبی به دنبال ندارد .وارد اتاق حمید شدم.حاج اقا مثل همیشه تسبیح فیروزه ای رنگش را در دست می چرخاند و سرش پایین بود .جرات حرف زدن نداشتم.با تمام قوایی که در بدنم مانده بود گفتم:با من کاری داشتید حاج اقا؟
سرش را بالا گرفت و گفت:خاطره خانم می دونم یکسری کارها مال ذات ادمه و هرکاری هم بکنه نمی تونه انها را تغییر بده.هرچی باشه شما بیست سال توی خانواده ی بزرگ شدید که فرهنگ و اداب و رسومشون با ما زمین تا اسمون فرق داشته.شاید انتظارات من کمی خودخواهانه باشه ولی هرچی باشه شما الان عروس خانواده ی زرگر هستید و فکری که مردم در مورد شما می کنند فکریه که درمورد من و خوانواده ام می کنند .بارها به شما گفتم که از اینکه اسباب شایعه بشم متنفرم.درسته که یکسری از کارها رو به خاطر اینکه عروس خانواده ی ما هستید متحمل شدید مثله همین چادر ولی تورو به خدا یکسری از کارها رو به خاطر شخصیت خودتون بکنید به نظر شما درسته یک زن جوان به سن و سال شما با این برو رو بره طبقه بالا و مشغول تماشای سینه زنی بشه؟هان؟جواب بدید؟درسته؟
-ولی حاج اقا من تنها نبودم.حنانه و سمانه هم با من بودند.
-بله اونها هم بودند .ولی حالا که دارید می گید باید بگم اونها چادرهاشون رو روی سرشون کشیده بودند ولی شما چی؟گوش کن دختر چادر وقتی چادره که روگیری درستو حسابی باشه.اگه قرار باشه گردی صورت درسته بیفته بیرون که چادر نه تنها زیبایی یک زن رو نمی پوشونه بلکه بدتر مثل یک قاب صورت زن رو زباتر میکنه.حالا عاجزانه تمنا می کنم این چند مورد رو رعایت کنی.معلوم نیست چند تاازاین پسرهای هیز کوچه صورت عرئوس من رو درحال ابغوره گرفتن دیدن.سعی کن حواست بیشتر جمع باشه.فهمیدی چی میگم؟
-بله حاج اقا چشم.
حاج اقا دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت .شانه هایم مثل همیشه می لرزید و بعد اشکهایم مثل سیل روی صورتم می ریخت بدون این که کسی مرثار زدم.نمیدونم چرا اینجوری شده بودم.نسبت به حاج زرگر هم شرطی شده بودم.هر وقت می دیدمش اول تن و بدنم می لرزید و بعد ازحرف هایش که یا حق بود یا ناحق گریه ام می گرفت.
در روی پاشنه چرخید و حمید وارد اتاق شد.سرم هنوز پایین و چادره هنوز افتاده بود.حتی نمی توانستم اشک هایم را پاک کنم حمید جلو امد با کمک انگشت اشاره و شستش چانه ام را بالا گرفت و گفت:دختر مدرسه ای من که باز داره گریه می کنه .با چی شده ؟بابام حرفی زده؟
انگارحرفش تلنگری بود برای من.خودم را دراغوشش رها کردم و با صدایی خفه گریه کردم.دستانم را دور کمرش حلقه کردم.نمی خواستم تنها ماوای امنم رو به کسی جز حمید نبود ازدست بدم.سرم رو دوباره بالا گرفت و درحالی که با دستمال سفیدی که ازجیب بلوزش دراورده بود اشکهایم را پاک میکرد گفت:اخی...نازنینم گریه نکن دل منو ریش کردی.تازه صورت خوشگلت هم خراب می شه.عزیزم.باباست دیگه .من که بهت گفته بودم هرچی میگه یه چشم بگو بعد فکرش رو هم نکن.خودت که دیدی بابا با حنانه و سمانه هم همینطور برخورد میکنه.این نشون می ده که اون تورو مثل دختر خودش می دونه.
-حمید حس می کنم بابانت منو دوست نداره.
-اشتباه فکر می کنی.
-اخه می دونی توی این چن وقت هیچکدوم از کارهای من نتونسته نظر اونو جلب کنه
-گفتم که داری اشتباه می کنی .مطمئن باش اگه اون نمی تونست تور و تحمل کنه هرگز راضی به ازدواج ما نمی شد.این هم که گاهی اوقات ازدستت عصبانی می شه به خاطر اینه که دلش می خواد همه مطابق سلیقه و نظر اون عمل کنند.مطمئن باش اگه بشی همون دختری که حاجی میخواد هیچی بهت نمی گه.
-اخه حمید...
-عزیزدلم دیگه گریه نکن.فراموش کن.کم کم هم دستت می اد که حاجی ازچی خوشش می اد و ازچی خوشش نمیاد.



تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار