خاطره ماندگار قسمت دوازدهم


فصل دوازدهم

همان طور که انتظار می رفت من و مریم هر دو در امتحان کارشناسی ارشد مرحله اول پذیرفته

شدیم.حالا می ماند انتخاب رشته و دانشگاه خود انتظار چند ماهه برای جواب قطعی که با وجود

درصدهایی که داشتیم در انتخاب اول صد درصد بود.
خبر قبولی مرحله ی اول من با پخش کارتهای عروسی شهاب و نگار هم زمان شد.به قول جحمیت انگار

فقط سرما بی کلاه مانده بود.همه سر خانه و زندگی شان رفته بودند.عروسی شهاب شبیبه خاطر ماندنی

بود.نگار به حد کافی روی شخصیت شهاب اثر گذاشته بود و ازاو پسر سربه زیر از رام ساخته بود.
از اول تابستان حمید کار بازسازی خانه ر ا شروع کرده بود .به قول خودش باید خانه ازبیخ و بن

بازسازی می شد.اواخرتابستان بود که خبر قبولی ام رسید من پذیرفته شده بودم.همان روز حمید با یک

دسته گل رز سفید و یکدسته گلسرخ به خانه ام امد.نمی دانم چرا با دودسته.دسته گل رز را به دستم داد و

گفت :مبارکه خانم حقوق دان.
تشکر کردم و خواستم دسته گل رز سفید را ازدستش بگیرم که دست گل را پشتش قایم کرد و گفت:نه

خاطره خانم.من دسته گلتان را دادم.این دسته گل ماله خواستگاریه.
-خواستگاری؟
.ولی تازه درس خوندن خاطره خانم شروع می شه و من بنده خدا باید در خماری دو سال دیگه رو طی

کنم تا خانم از درس عقب نیفتن.بعد هم که امتحان کانون وکلا و غیره.مثل این که اسم دکترا بد در رفته.
-تودلت شور نزنه تو خونه رو اماده کن هروقت اماده شد ما هم می ریم سر خونه و زندگیمان.
ولی مگه یادت رفته مامانت گفته تا درست تموم نشه ازعروسی خبری نیست.
-منظور مامان لیسانس بود.بعد هم تازه درس خوندن با رفتن سر زندگی منافاتی ندارهخ.دلت شور نزنه.تو

هم ازشهاب و علی رضا عقب نمی افتی.دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.
مامان که متوجه امدن حمید شده بود از طبقه بالا امد .حمید که متوجه مامان شد سرش را به طرف بالا

گرفت و درحالی که دست گل رزسفید را به طرف مامان گرفته بود.گفت:سلام به مادر زن عزیز

خودم.چشمتون روشن.
-دلت روشن حمید جان.دستت در نکنه.این کارا چی بود کردی؟چه گلهای قشنگی
-قابل شما رو نداره./
مامان دوباره ازحمید تشکر کرد و به بهانه ی گذاشتن گلها در گلدان به سمت اشپرزخانه رفت .حمید هم

در فرصت به دست امده استفاده کرد و درحالی که سرش را به گوشمنزدیک می کرد گفت:هنوز سر حرفت

هستی؟
-سر کدوم حرف؟
-یعنی اگه خونه تا چهارماه دیگه حاضربشه...
-اره بابا اره..چه داماد عجولی...
-من عجولم؟مثل این که یادت رفته زمستان سال هفتاد و شش بود که ما عقد کردیم .الان مهر هفتاد و

هشته...میشهدوس ال ..مثل این که به سرکار خانم خیلی خوش گذشته هان؟روز و ماه هم یادشون رفته.
نگاهی به حمید انداختم.نه.مثلاین که عصبی بود.با دست راستم یک نیشگون کوچک از لپش گرفتم و گفتم:گفتم

که اون موقع با الان فرق داشت هم مندرس داشتم وهم تو هنوز تو کارت ماهر نشده بودی هرچی باشه

طرح داشتی.
-خوب الان هم هنوز درس داری.
-اگه تو یک شوهر خوب باشی و کمی کمک من کنی و توقع زیادی نداشته باشی به خدا من حاضرم از

همین فردا بیام خونمون و زندگیمون رو شروع کنم.
-یعنی مامان و بابات مخالفتی ندارند؟
-نه خیالت راحت باشه.
غنچه ی لبخند در صورت حمید شگفت.چقدر خوشحال شده بود .می تونستم چشماش رو ببینم که داره برق

می زنه .نمی دونم شابد حرفمن نیروی مضاعفی به او داد که دو دستش را بهطرف کمر ن گرفت و من

بغل کرد و چرخاند.هول شدم.دل تو دلم نبود که مامان برسه.به حمید زدم و اروم گفتم:حمید چی کار می

کنی من رو بگذار زمین الان مامان می رسه.
حمید ایستاد ولی هنوز بغلش بودم .من را به اتاقم برد و در رو از پشت بست چشمانش برق عجیبی پیدا

کرده بود.صورتش نزدیک صورتم بود و نفسش صورتم را گرم کرد.بوسه ای برگردنم زد و من را روی

تخت گذاشت و به سمت پنجره رفت.می تونستم ازچشماش خیلی چیزا رو بخونم.میدانستم وجودش پر از

نیازه.هر وقت این طوری می شد زود از من به سمتش رفتم خیلی اروم دستم را روی شانه اش گذاشتمو

صدایشکردم.حمید سرش را چرخاند و با شرمی که همیشه من رو مجذوب خودش می کرد گفت:حالاکه از

طرف تو خیالم راحت شد نهایت تلاشم رو یم کنم که هرچه سریع تر پول بازسازی خانه را فراهم کنم.
دانشگاه هفته ی اول مهرماه شروع شدو من و مریم دوباره هم کلاس شدیم و مهسا که هنوز درسش را در

مقطع کارشناسی به پایان نرسیده بود اواسط مهرماه همراه ساسان و خانواده اش ایران را به مقصد کانادا

ترک کرد.اوایل ابانماه هم طرح حمید به پایان رسید و مجوز مطبش را در تهران دریافت کرد.
بابا به عنوان کادو به حمید یک چک یک میلیون تومانی داد که در ان شرایط میتوانست پول خوبی برای جلو

افتادن کاری بازسازی خانه باشد.حاج زرگر هم برای پایان یافتن طرح حمید سنگ تمام گذاشت و یک

مهمانی شام باحضور فامیل درجه اول بعد هم یک پاکت.
منو حمید هر دو انتظار داشتیم هدیه حاج زرگر هم یک چک بانکی باشد و این یعنی از بین رفتن دلشوره ی

ما برای تامین پول بازسازی و تسریع ان ولی وقتی حمید در پاکت را باز کرد ازان یک فیش حج تمتع

دراورد .حاضران مجلس سکوت کردند.
حمید خیلی جا خورده بود حاج زرگر که معلوم بود در پوست خود نمی گنجد جلو امد و گفت:خوب حمید

اقا حیفه که حالا که دکتر شدی ازفیض حاجی شدن محروم بشی .به همین خاطر فیش تمتع یکی از دوستانم

را که امسال به خاطر پاره ای از مسائل نمی توانست به حج مشرف بشه خریدم.
ترتیب کارهایش را هم حاج اقا نورانی میده.انشالله پروازت بیستم بهمن است.
حمید نگاهی به حاجی انداخت و گفت:دست شما در نکنه حاج اقا ما را شرمنده کردید.
حاج اقا درحاتلی که لبخندمی زد گفت:ولی حمی اقا این فیشاست برای انجام بقیه ی مراحل باید مبلغی

بریزی به حساب که ان را هم از پولی که اقای دکتر بدیع زحمت کشیدن بده. بعد نگاهی به بابا انداخت و

گفت:من و اقای دکترمی خوایم زورکی تو رو حاجی کنیم خوب یک صلوات برای اقای دکتر حاجی ما

بفرستید.
من وحمید حیرتزده به هم نگاه کردیم .انگاری کاخ ارزوهایمان یکباره خراب شد.حالاباید پولی را که فکر

می کردیم می تونه کار بازسازی خونه را سرعت بده صرف مکه حمید می کردیم.
فردای ان روز حمید به موبایلم پیام داد که ساعت شش بعد ازظهر حاضرباشم چون می خواهیمب رویم

بیرون و با من کارداره.هنوز ازمهمونی شب گذشته منگ بودم.زودتراز وقت تعیین شده حاضر شدم.حمید

انگاری عجله داشت و پیش ازساعت شش به خانه ما امد.هوا سرد شده بود.من بارانیمشکی و چکمه مشکی

پاشنه بلندی به پا داشتم. سریع به سمت او دویدم. آبی که روی سنگهای حیاط بود، یخ زده بود و من در

تاریکی متوجه نشدم. شاید به خاطر عجله زیاد دقت کافی نکردم و لیز خوردم. نیم متری در کوچه بودم. پام

درد شدیدی می کرد. از صدای جیغ من حمید که پشت در بود وارد حیاط شد. حالا درد پام تا زیر زانوم

می رسید. حمید وحشتزده به کمکم آمد و دستم را گرفت. قصد داشت بلندم کنه، ولی از صدای جیغ من

پشیمان شد. از درد زیاد اشکهایم ناخودآگاه روی گونه هایم می ریخت.
حمید دو زانو کنارم نشست و گفت:" ممکنه پات شکسته باشه، یا پیچ خورده باشه. باید طاقت بیاری تا

ببرمت دکتر. آروم باش. نفس عمیق بکش و بهش فکر نکن تا من بلندت کنم."
پام زیر بدنم بود. حمید یا علی گفت و من را که داشتم از درد می مردم بلند کرد. دست خودم نبود، ولی

انگار گریه کردن و ناله زدن آرومم می کرد. حمید در را باز کرد و من را روی صندلی عقب ماشین

نشوند و در حالی که مثل پدرها من را نصیحت می کرد گفت:" حواست کجا بود؟ حالا به نظرت بهتره

بریم بیمارستان اخگر یا نه، بهتره به بابات زنگ بزنم. بیمارستان اخگر این موقع همه انترن هستند. شاید

پدرت یک دکتر ارتوپد سراغ داشته باشه."
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:" نمی دونم، هر کاری می کنی زود باش. دارم می میرم."
حمید سریع گوشی موبایل را درآورد و بابا را گرفت. خیلی کوتاه و اجمالی گفت که چی شده. نمی دونم

بابا چه حالی داشت که مرتب حمید در حال آروم کردن او بود. خدا شکر حمید به مامان زنگ نزده و الا

کارش در آمده بود. حمید سریع از جیب کتش خودکار و کاغذی درآورد و چیزی روی آن نوشت و گفت

پس شما سفارش کنید، بعد در حالی که سوییچ را می چرخاند از آینه نگاهی به من کرد و گفت:" نگران

نباش. بابا گفت بریم پیش دکتر ملتجی. گفت خودش الان می ره آنجا و ترتیب کارها را می ده. طبقه پایین

مطب دکتر رادیولوژی هست گیر و کشهای بیمارستان اخگر را نداریم."
در حالی که ناله می کردم گفتم:" حمید، جان هر کسی که دوست داری آروم تر. دارم می میرم."
حمید از آینه نگاهی به من انداخت. معلومئ بود کمتر از من عصبی نیست. در حالی که زیر لب به چاله

های خیابان فحش می داد گفت:" می رسیم. کمی تامل کن."
به گفته حمید دو چهارراه به مطب دکتر ملتجی مانده بود، ولی انگار تمام چراغ قرمزها آن روز با ما لج

کرده بودند. از درد بی تاب شده بودم که حمید جلوی ساختمان پزشکان ایستاد. شکر خدا جای پارک خوبی

پیدا کردیم. نمی دانستم چه جوری باید از ماشین پیاده بشم. پام صاف روی صندلی بود. دو دستم را به

صندلی تکیه دادم و سعی کردم به جای درازکش روی صندلی بشینم که حمید گفت:" چی کار می کنی؟

بذار من برم تو مطب اول اوضاع و احوال را ببینم، بعد می آیم کمکت می کنم." و با سرعت از ماشین

خارج شد و به سمت مطب دکتر رفت.
هنوز چند دقیقه بیشتر از رفتن او نگذشته بود که مامان و بابا را دیدم که با حمید صندلی چرخ داری را

می آورند. مامان سریع تر از بقیه به سمت ماشین دوید. می توانستم تصور کنم الان مریضهای مطب

مامان دارن منو فحش می دن که باعث شدم خانم دکتر کارش را ول کنه و بیاد سراغ دختر یکی یکدانه

اش و آنها امشب نمی دانند به جای کرم شب یا کرم زیر چشم که حالا تموم شده چی باید به صورتشون

بزنند.
مامان در را باز کرد. صورت سفیدش مطابق معمول قرمز شده بود.
می توانستم تصور کنم تا اینجا چه حالی داشته. نگاهی به پام و بعد به خودم انداخت و گفت: «خوبی؟»
دلم نمی خواست ناراحتش کنم، ولی درد پام به قدری زیاد بود که قادر به آرام نگه داشتن خودم نبودم.

حمید صندلی را کنار ماشین گذاشت، صندلی جلوی ماشین را کمی جلو داد تا جا باز شود و بعد به کمک

بابامن را روی صندلی نشاندند. دیگه نمی توانستم طاقت بیارم. انگاری درد تا زیر کمرم رسیده بود. مامان

ازدیدن وضعیت من بی تاب شده بود و مرتب زیر لب صلوات می فرستاد.
خدا را شکر ساختمان مجهز به آسانسور بود. وقتی وارد مطب شدیم آنجا مملو مریض بود. پدر با منشی

صحبت کرد. او در حالی که از دیدن وضعیت من ناراحت شده بود گفت: «مریض آمد بیرون شما

بفرمایید.»
معلوم بود مریضهای دیگر هم شرایط من را درک کرده بودند والا به همین سادگی از نوبت خود نمی

گذشتند. با آمدن مریض از داخل مطب حمید سریع من را به داخل هدایت کرد. دکتر ملتجی با پدر و حمید

دست داد و شروع به معاینه پایم کرد. با هر اشاره ای که به پایم می کرد آه از نهادم بلند می شد. دکتر

سریع روی برگه چیزی نوشت و گفت: «اجازه بدهید عکس بگیرم تا نظرم را اعلام کنم.»
مادر می خواست چیزی بپرسد که پدر او را دعوت به سکوت کرد. وقتی از مطب بیرون آمدیم می توانستم

با دیدن چشمهایی که دلسوزانه به من نگاه می کردند بفهمم صدام به بیرون هم رسیده، ولی آنقدر پاهام درد

می کرد که برخلاف همیشه از اینکه کسی اشکهایم را ببینه شرم نداشتم.
خدا را شکر در قسمت عکسبرداری هم زیاد معطل نشدیم. دکتر با دیدن عکس و گرفتن یک سونوگرافی

داپر رنگی تشخیص داد تاندون پام نه به صورت کامل ولی تا حدودی پاره شده و ابراز خوشحالی کرد که

اگر پارگی بیشتر از این مقدار بود صددرصد باید عمل می شدم، ولی حالا با گرفتن گچ می توانیم تاندون

صدمه دیده را ترمیم کنیم. به توصیه دکتر پایم را گچ سبک گرفتم تا راحت تر باشم و بعد مقداری قرصهای

مسکن نوشت که تا حدودی دردم را تسکین بده.
آن شب آنقدر درد داشتم که فراموش کردم آن روز حمید با من چه کار داشت.
چند روز اول به پیشنهاد دکتر در خانه استراحت کردم تا هفته بعد با چوب دستی به دانشگاه برم. دکتر

معتقد بود بهتره تا چند روز پایم را زمین نگذارم. فردای روزی که پایم را گچ گرفته بودم حاج زرگر و

حاج خانم و سمانه به دیدنم آمدند. حاج خانم از اولی که وارد خونه شد مشغول توصیه های غذایی شد که

بهتره آب پاچه بخورم تا سریع تر استخوانم جوش بخوره. سمانه هم که دلش نمی خواست از مامانش عقب

بیفته میوه تازه آناناس را توصیه کرد و مرتب می گفت که کمپوت آناناس خاصیتی نداره و باید خود میوه

را بخورم.
سکوت حاج زرگر برایم عجیب بود. او که همیشه نظری می داد حالا فقط تسبیح فیروزه ای را در دستانش

می چرخاند و ساکت به حرف بقیه گوش می داد. ته دلم از آن همه سکوت دچار وحشت و دلهره شدم.
مامان برای بار دوم چای آورد که حاج زرگر سرفه ای کرد و رویش را به سمت بابا چرخاند و گفت: «

ببخشید آقای دکتر، فضولیه، ولی خوب پرسیدن بهتر از نپرسیدن است. می خواستم بپرسم شما برای خاطره

خانم عقیقه کردید؟ بعضی از اتفاقات که می افته آدم را کمی نسبت به مسایل حساس می کنه. آخه در

عرض کمتر از دو سال اول بینی او می شکنه و حالا هم پاش.»
بابام که معلوم بود مثل همیشه جا خورده چای نیم خورده اش را روی میز گذاشت و گفت: «از توجه و

حساسیت شما متشکرم حاج آقا، ولی خوبه که بدونید خدا رحمت کنه پدر من فوق العاده آدم معتقدی بود.

یک ماه پیش از به دنیا آمدن هر کدام از نوه هایش مرتب به بچه ها توصیه می کرد که عقیقه را فراموش

نکنند. البته وظیفه پدر هر بچه ایه که عقیقه کنه. گو اینکه هم من و هم برادرم به دستور پدر تن می دادیم،

ولی باز هم خدا بیامرز پدرم راضی نمی شد و خودش برای همه نوه هایش از طرف خودش هم عقیقه می

کرد.»
حاج آقا چایش را سر کشید و گفت: «بله آقای دکتر، گوسفند قربانی کردی درست، ولی عقیقه رسم و

رسومی داره. شما این رسم و رسوم را رعایت کردید؟»
پدر که معلوم بود عصبانی شده وسرخی صورتش از پس صورت سبزه اش هم معلوم بود نگاهی به حاج

آقا انداخت و گفت: «حاج آقا، عقیقه یک سنت جاری است و تا جایی که می دونم در همه خانواده ها

مرسومه. ممکنه من به اندازه شما مذهبی نباشم، ولی مسلمونم و به یک چیزهایی اعتقاد دارم به عقیقه و

صدقه و دعاهایی مثل آیه الکرسی و ان یکاد برای رفع بلا معتقدم.»
حاج آقا استکان را سر جایش گذاشت و در حالی که از جایش بلند می شد گفت:«قصد توهین نداشتم، خدا

توفیقات شما را بیش از پیش کنه. ان شاءالله دختر شما و عروس ما هم هر چه زودتر سلامتی اش را به

دست بیاره.» و اشاره ای به حاج خانم و سمانه کرد و آنها هم از جا بلند شدند.
پدر برخلاف حاج آقا هنوز صورتش برافروخته بود. حاج آقا با پدر دست داد و مادر هم با سمانه و حاج

خانم روبوسی کرد. پدر هنوز گرفته بود دلم نمی خواست این جوری ببینمش. انگار متوجه حال من شد و

به بهانه حمام رفتن من را تنها گذاشت.

از هفته بعد با پای گچ گرفته به دانشگاه می رفتم. حمید هر وفت کلاس داشتم دنبالم می آمد و من را می

رساند وبعد از تمام شدن کلاسها دوباره من را به خانه می رساند.
روز چهارشنبه ساعت چهار بعدازظهر مطابق معمول دنبالم آمد. دیگه به وضعیتم عادت کرده بودم و راه

رفتن با چوبدستی مثل اوایل برایم سخت نبود. آن روز آخرین کلاس هفته ام را داشتم. حمید کمکم کرد تا

داخل ماشین بنشینم. از اینکه آنقدر به من توجه داشت قند توی دلم آب می شد. آن روز بر خلاف همشه من

را به خونه نرسوند و در جواب من که کجا می ریم گفت: «روزی که پات اینطوری شد می خواستم باهات

صحبت کنم، ولی فرصت نشد.حالا بهترین فرصته.»
«خوب؟»
«راستش پدر آمادگی خودش را اعلام کرده که هر وقت ما بگیم مراسم عروسی را برپا کنه. ولی اجاره

مطب باعث شده کمی شرایط جمع کردن پول برای بازسازی... چه جوری بگم. می دونی... من و نادر

باهم مطب اجاره کردیم تا پول کمتری بدهیم.»
«خوب اینکه خیلی خوبه.»
«درسته. ولی هنوز ما شناخته شده نیستیم. شاید سال اول اینطوری باشه. مردم فقط به یک تابلو و مطب

نمی توانند اعتماد کنند. شاید یک چند وقتی شرایط باب میل نباشه.»
«می خوای از بابا پول قرض بگیرم؟»
«نه، حرفش را نزن.»
«اون که حرفی نداره.»
«درسته، ولی دلم نمی خواد از همین اول زندگی آویزون پدرامون باشیم. پولی هم که پدرت به عنوان کادو

داد را مجبورم صرف مکه کنم. البته اگه تو راضی باشی.»
«راضی باشم؟ مگه جاهامون عوض شده که تو برای مکه رفتن از من کسب تکلیف می کنی؟»
«نه عزیزم، جاهامون عوض نشده. ولی دلم نمی خواد هیچ دل چرکینی در کار باشد. بهت قول دادم، یعنی

به هم قول دادیم هیچ پیشرفتی را با در کنار هم بودن عوض نکنیم.»
«قول دادیم، ولی مکه فرق می کنه. اگه من هم در شرایط تو بودم ازت می خوستم منطقی فکر کنی. تو

می خوای به جایی بری که هر مسلمونی آرزوش را داره. خدا تو را طلبیده که به دل بابات این هدیه را

انداخته. بقیه پولش را هم حواله کرد. من کی باشم که مانع دعوت خدا بشم. مطمئن باش هیچ دل چرکینی

در کار نیست. من از ته وجودم راضی به رفتن تو هستم. برو و از خدا بخواه خودش بقیه کارها را درست

کنه.»
حمید نگاهی قدرشناسانه به من انداخت و گفت: «ممنونم.»

پایم را هجدهم آذرماه که مصادف با آخر شعبان بود باز کردم. دکتر ملتجی برایم یک دوره فیزیوتراپی

تجویز کرده بود. فردای روزی که پایم را باز کردم اول رمضان بودو مطابق هر سال خونه حاج زرگر

برای افطاری دعوت بودیم. خیلی دلم می خواست مثل سال گذشته در کارها کمک حنانه و سمانه و حاج

خانم کنم، ولی دکتر توصیه کرده بود تا پایان فیزیوتراپی از پاهایم کار نکشم.
آن سال از ماه رمضان چیزی نفهمیدم، چون بعدازظهرها پیش از افطار برنامه فیزیوتراپی داشتم. حمید در

همه جلسه ها همراهم بود. روزهای جمعه هر هفته را هم از صبح تا ظهر در جلسه های توجیهی حج

شرکت می کرد.
کار بازسازی خونه متوقف شده بود. معلوم بود حمید پول کم آورده. می دانستم اصرار برای گرفتن وام از

بابا فایده نداره. اگه قرار بود روی پای خودش بایسته چرا من باید مانعش می شدم؟
من و مریم ترم اول را با موفقیت پشت سر گذاشتیم. مهسا کم و بیش با نامه با ما در تماس بود. نوشته بود

داره زبان می خونه و خیلی هم پیشرفت کرده. ترم دوم شروع شده بود که حمید مشغول خداحافظی از

فامیل شد. می دانستم کمتر از یک ماه از حمید دورم، ولی نمی دونم چرا اینقدر بی تابش شده بودم. روزی

که حمید می رفت برای اولین بار خانه حاج زرگر موند. دلم نمی خواست صبح بشه. چقدر تا صبح با حمید

حرف زدم و چقدر مثل بچه ها گریه کردم. حمید به همه کارها من می خندید. چشمام از زور خستگی و

خواب می سوخت.
روزی که حمید به مکه رفت، حتا دانشگاه را هم تعطیل کردم. وقتی همراه خانواده زرگر از فرودگاه

برگشتیم تمام مسیر را بی صدا اشک ریختم. خدا را شکر چادر مثل همیشه اشکهای من را مخفی می کرد.
وقتی به خانه برگشتم مامان بود. از دیدن قیافه من خنده اش گرفت و گفت: «صورتت شده مثل متکا. مکه

رفته، سفر قندهار که نرفته. کمتر از سی روز دیگه برمی گرده.»
خیلی خسته بودم. با اینکه چشمهایم باز نمی شد رفتم توی اتاق و عکسهای عقدکنانمان را درآوردم. با

عکسهای حمید حرف می زدم. چندبار از اینکه به حمید اجازه دادم بره پشیمان شدم، ولی می دانستم همه

اینها وسوسه های شیطانی است. چندبار توی دلم گفتم لعنت بر دل سیاه شیطان.
نمی دانم چقدر وقت در آن حال روی تخت بودم، در حالی که هنوز لباسم را عوض نکرده بودم خوابم برد.

آنقدر خسته بودم که نفهمیدم مامان کی آمد بالای سرم. فکر کردم تازه خوابیدم.
مامان ضربه ای به دستم زد و گفت: «خاطره، من دارم می رم مطب، غذات رو گازه.»
از لای چشمام نگاهی به مامان انداختم و دوباره خوابیدم.


آن یک ماه به من سخت گذشت. شاید فقط توانسته بودم با حمید پنج دفعه تلفنی، آنهم خیلی کوتاه صحبت

کنم.
آن سال نمی خواستم مثل قبل مغلوب حمید بشم. به همین خاطر مرتب روز سالگرد عقدمان را به خودم

یادآوری می کردم که مثل سال گذشته آن را فراموش نکنم. روزی که با هتل محل اقامت حمید در مکه

تماس گرفتم تا سالگرد عقدمان را تبریک بگویم هرگز فراموش نمی کنم. مسئول هتل گفت حاجیها برای

اعمال به صحرای عرفات رفته اند. آن سال تاره متوجه پارچه های نوشته شده دعای عرفه در محوطه

میدان تجریش شدم. همه جا اعلامیه هایی با این عنوان جلوی چشمم بود. دعای عرفه، صحن امامزاده

صالح، ساعت دو.
آن سال برای اولین بار در زندگیم در دعای عرفه شرکت کردم. شاید دلم می خواست کمی خودم را به

حمید نزدیک حس کنم. حال و هوای دعا و فضای معنوی امامزاده صالح آنقدر گوارا بود که به خودم قول

دادم از سال بعد همیشه در آن مراسم شرکت کنم.
حاج زرگر یک هفته مانده به آمدن حمید تعدادی کارت دعوت ولیمه برایمان آورد تا مهمانان را دعوت

کنیم.
روز چهارشنبه، بعد از دانشگاه مشغول پخش کردن کارتهای ولیمه شدم.همه بعد از دیدن کارت، آرزوی

دیدن کارت عروسیم را می کردند.
روزهای آخر دیگه در پوست خود نمی گنجیدم. مثل زندانیهایی که آزادی آنها نزدیک بود، حساب دقیقه های

مانده را داشتم.
حاج اقا سفارش کرده بود سر در خانه را چراغانی کنند. گوسفند و اسفند و وسایل استقبال از مسافر فراهم

بود. ساعت هشت به فرودگاه رفتیم. شلوغی و بی نظمی پرواز حجاج باعث تأخیر پرواز حمید شده بود.

ساعت دوازده اعلام کردند پرواز شماره 529 از جده به زمین نشست. انگار شماره 529 با تمام

گلبولهای قرمز خونم عجین شده بود. روی پای خودم بند نبودم. حاج زرگر معتقد بود برای انجام کارهای

گمرکی ممکنه خیلی معطل شوند. با اینکه فکر می کردم حمید خیلی دیرتر از آن کارش تمام شود، ولی

کمتر از بیست دقیقه بعد او را با یک چرخ دیدم که وارد محوطه انتظار شد. قیافه حمید با چیزی که می

شناختم زمین تا آسمان فرق کرده بود. موهایش را از ته زده بود. صورتش سیاه شده بود و ریشهایش

درآمده بود. حسابی قیافه حاج آقاها را پیدا کرده بود. نمی دانم، شاید به خاطر سیاهی چهره اش بود که به

نظرم لاغرتر هم می آمد. حاج زرگر پیش از همه به سویش رفت و در آغوشش گرفت و پشت او بقیه. دلم

می خواست حمید را در آغوش بگیرم و ساعتها به خاطر این فراق یک ماهه گریه کنم. ولی وقتی سمانه و

حنانه فقط به گفتن یک زیارت قبول و حال و احوالپرسی اکتفا کردند. پیش خودم حلاجی کردم شاید این هم

جزئی از قانونهای خانواده زرگر است و نباید من خودم را سبک کنم. آخر نوبت به من رسید. رویم را

محکم تر از همیشه گرفتم و جلو رفتم. بغض راه گلویم را گرفته بود.
با تمام قوا گفتم: «سلام حاج حمید، زیارت قبول.»
حمید با دیدن من چرخ را رها کرد و مقابلم قرار گرفت. انگار او هم ناگهان متوجه حد و حدودش شد و

در حالی که در یک قدمی من بود سرش را پایین انداخت و گفت: «سلام، نایب الزیاره بودم.»
می دانستم جلوی حاج زرگر من و حمید مجبور به رعایت اصول و عقاید در چهارچوب او هستیم. به

همین خاطر از حمید فاصله گرفتم و در حالی که خودم را به حاج خانم می رساندم گفتم: «چشم شما

روشن.»
جواب تشکر حاج خانم در میان صلوات و اصرار حاج زرگر به خاطر دیر شدن و رفتن به خانه گم شد.

آن شب هم تا صبح در کنار حمید و در جمع خانوادگی آنها حضور داشتم.
ولیمه حاج زرگر با توجه به نظارت و مدیریت او خیلی خوب و عالی برگزار شد. حاج آقا به عنوان هدیه

به حمید یک تابلو فرش و ان یکاد ابریشم کار تبریز داد. بابا و مامان هم یک قالیچه یک زر و نیم ابریشم

پوست پیازی. خیلی به مامان اصرار کردم به جای قالیچه پول بدهند، ولی مامان می گفت پول خرج می

شه، ولی این فرش همیشه به عنوان هدیه این سفر به یاد حمید می مونه. همه فامیل به غیر از تعداد

محدودی پول و سکه دادند و این می توانست کمی کار بازسازی خانه ما را جلو بندازه.
نزدیک عید بود که من و حمید به بازار رفتیم. حمید سکه هایی را که به عنوان چشم روشنی آورده بودند

همه را فروخت تا هرچه سریع تر کار بازسازی خانه را از سر بگیریم. از همان راه هم شب به خونه حاج

زرگر رفتیم. حاجی وقتی فهمید حمید سکه ها را فروخته تعجب کرد. سعی می کرد خودش را آرام نشان

بده. ولی انگار مطابق همیشه طاقت نیاورد و گفت: «به نظرت الان زود نبود؟ می گذاشتی برای بعد. حالا

معلوم نیست تا دو ماه دیگه چقدر سکه بالا و پایین بره.»
«چرا دو ماه دیگه؟ من می خوام از فردا کار بازسازی را شروع کنم.»
«شب عیدی که کارگر گیر نمی آید. اگر هم باشه می خوان هر روز پول سه چهار روز را ازت بگیرن.»
«خوب این همه صبر کردم می گذارم این دو هفته عید هم تموم بشه بعد.»
«خوب پسر، از نوزده فروردین ماه محرم شروع میشه، بعد هم صفر شروع می شه.»
«خوب چه ربطی داره؟»
«ربطش در اینه که شگون نداره.»
«من که نمی خوام تو روز تاسوعا و عاشورا کلنگ بزنم که شگون داشته باشه یا نداشته باشه.»
«موضوع روز تاسوعا و عاشورا و دهه اول و دوم نیست. مثل اینکه تو هم دیگه تو باغ نیستی. مگه نمی

دونی در این دو ماه کار و کاسبی می خوابه. هیچ صنفی مثل قبل خرید و فروش ندارند. زنهایی را که به

زور می تونی از بازار و دو مغازه ها جمع کنی پاشون نمی ره نه چیزی بخرند نه چیزی بدوزند.»
«بابا، شما داری یه جوری حرف می زنی انگار باید خلق خدا کارشون را تعطیل کنند تا...»
«بله پسرم، هر چیزی یک رسم ورسومی داره. مثل اینکه داری اعتقاداتت را فراموش می کنی.»
«ولی پدر...»
«ولی بی ولی. من اجازه نمی دم توی این دو ماه کار کنی. شما دو تا جوان می خواهید برید توی این

خونه و سالیان سال با هم به خیر و خوشی زندگی کنید. دلم نمی خواد خونتون با عجله و یا بی فکری و

جوان بازی بدشگون بشه.»
حمید مثل همیشه مغلوب حاجی شد. انگار او هم مثل من متوجه شده بود که بحث کردن با او فایده نداره.

در حالی که می دونستم از شرایط به وجود آمده راضی نیست، ولی سکوت کرد.
عید آن سال را با خانواده من به شمال رفتیم. وقتی نگار و شهاب و علیرضا
و شقایق را کنار هم میدیدم حق را به حمید میدادم . من و حمید زودتر از آنها به عقد م در آمده بودیم ،ولی

انگار قرار نبود حالا حالاها زندگی مشترکمان را شروع کنیم .گاهی اوقات عمو عماد سر به سر ما

میگذاشت و میگفت پس ما کی شیرینی عروسی شما رو میخوریم . بعد خودش پیش دستی میکرد و میگفت

:می دونم ،آقا داماد میخواد مثل قبل موهاش در بیاد و بلند بشه و صورتش هم سفید بشه تا یه وقت ما بل

نگیریم و نگیم عروسمون خوشگل تر از داماده .دایی شهروز هم میگفت :نه ،به نظرم این دو تا میخوان

رکورد طولانی ترین نامزدی دنیا را توی کتاب رکوردها ثبت کنند .
اوایل خودمم به حرفهای اطرافیان میخندیدم و همه چیز به خنده و شوخی برگزار میشد ،ولی حالا دیگه از

حرفهای آنها کلافه میشدم . مثل آن بود که هرکدام از آن حرفها متلکی مستقیم به من بود .
حمید قرار بود روز پنجم مطب را باز کنه .معتقد بود حالا که هیچ کس توی شهر نیست و مریض نمیبینه

این فرصت خوبیه برای جلب مشتری . با اینکه میدانستم هیچ کس در تعطیلات عید به غیر از درمانگاه به

فکرش نمیرسه که مطب دکتری باز باشه ،ولی دلم نمیخواست نا امیدش کنم به همین خاطر از پیشنهادش

برای باز کردن مطب استقبال کردم .حمید به من گفت شمال بمونم و با مامان اینا روز سیزدهم برگردم .

ولی دلم نمیخواست او را تنها بگذاررم و به همین خاطر با حمید همسفر شدم
خانواده حاج زرگر مطابق سالهای گذشته هفته ی دوم به مشهد رفتند .
حمید روی کاغذ بزرگی نوشته بود مطب ایام تعطیلات باز است ،و آنرا روی در چسبانده بود .روز پنجم

.ششم و هفتم بدون اینکه مریضی داشته باشه دم غروب به خانه آمد دلم نمیخواست بهش بگم ول کند .به

خدا هیچ کس به فکرش نمیرسید دکتری از تعطیلات عیدش استفاده نکند .ولی باز باز هم سعی
میکردم جای نا امید کردنش بهش امیدواری بدم . روز هشتم از مطب تتماس گرفت و گفت زن و مردی

همراه بچه کوچکشان به مطب آمدند .بچه دندان درد شدیدی داشته .خلاصه بعد از چهار روز حمید اولین

ویزیتش را کرده بود .با خوشحالی گفت حاضر باشم چون میخواد بیاد خونه و با هم ناهار بریم بیرون
من که دراین چند روزخیلی حوصله ام سر رفته بود از خدا خواسته از پیشنهادش استقبال کردم .نیم ساعت

بعد دم خونه ی ما بود .معلوم بود خیلی خوشحاله تا سوار ماشین شدم و سلام کردم دست توی داشبرد

ماشین کرد و یک جعبه کادو پیچ شده کوچک به من داد ،متعجب نگاهش کردم .
(حمید این چه کاری بود که کردی .حالا با یک مریض اینقدر ذوق نکن .کادو برای چی خریدی ؟)
حمید که خیلی ذوق زده شده بود گفت :آخ جون فکرشم نمیکردم امسال هم بتونم غافلگیرت کنم ..
-غافلگیرم کنی ؟
-دختر مثل اینکه تو بیشتر از من حواست پرته ،امروز تولدته ،هشت فروردین .حالا دیگه خاطره خانم ما

بیست و سه ساله شده یادت رفته بود یا اینکه منو فیلم کردی ؟
- نه به خدا .حساب روزهای هفته از دستم رفته . در ضمن مگه من و ت قرار نگذاشتیم امسال برای هم

کادو نخریم .قرار بود پولهات را جمع بکنی تا برای بازسازی به مشکل بر نخوریم .
-نگران نباش با این پولها نه کسی پولدار میشه . نه فقیر در ضمن میخواستم شب بهت بدم ،ولی گفتم آنقدر

روز تولد خاطره خانم برای من خوش روزی بوده که همین امروز اولین مریض من اومد .حالا هدیه ات

را باز کن .
من که بیشتر از تو ذوق دارم باز کن دیگه .
سریع آنرا باز کردم یک مدال کوچک طلایی بود که روی آن یک دسته گل حک شده بود .حمید سرش را جلو

آورد و گفت :دختر خوب حالا مدال را بچرخون .
مدال را روی دستم چرخاندم پشت مدال عکس من و حمید در مهمانی تولد سه سال پیش بود . همان

عکسی که حمید در عید سال گذشته از من گرفته بود .
با تعجب نگاهش کردم و گفتم –تو چه کارهایی به فکرت میرسه
-خوب دیگه ،دلم میخواست همون قسمت از وابستگیهات رو بهت برگردونم البته به طوری که هیچ وقت

از بین نره .
دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم چقدر دوستش دارم زود زنجیر کوتاهی که به گردنبندم بود را باز

کردم و مدال را داخل آن انداختم و گفتم :مثل همیشه حاج آقا دکتر با کارهای غافلگیرانه اش .
روز تولد من و اولین مریض حمید دست به دست هم داده و یکی از قشنگ ترین روزهای نوروز آن سال

شد .
تا آخر عید انگار در رحمت بروی حمید باز شد و هفت مریض به مطب مراجعه کردند به قول حمید این

میتئنست زمینه ی خوبی برای معرفی اش باشه و اسمش و کارش را در ذهن مردم حک کنه ..
محرم و صفر آن سال طولانی تر از سالهای گذشته به پایان رسید شب آخر صفر من و حمید مثل سالهای

گذشته در هفت مسجد را زدیم و مژده تمام شدن ماه صفر را به حضرت رسول (ص)دادیم و در مسجد

آخر نماز صبح را خواندیم و از خدا خواستیم کمکمان کنه.
از روز بعد کار بازسازی شروع شد .خوشحال بودیم اینجا هم رضایت حاج زرگر را کسب کردیم و باعث

دلخوری و کدورت نشدیم . خدا را شکر مشکل پولیرا که داشتیم رفع شده بود و امیدوار بودیم در فاصله

چهار پنج ماه بازسازی تمام شود.مامان مشغول خرید بود و هرروز که مطب نداشت مشغول سفارش

وسایل دوختنی به ملیحه خانوم و خرید وسایل سایر بود.معتقد بودن چون بدری جون تازه جهاز مهیا کرده

از هر نظر میتونه کمک خوبی برای او باشه به همین دلیل همراه او به خرید رفت.
امتحانات ترم دوم هم به خیر و خوشی به پایان رسید.کارهای خونه خوب پیش میرفت. امیدوار بودیم

بتوانیم در اذر و دی بتوانیم مراسم عروسی را برپا کنیم.مامان و بابا از پیشرفت بازسازی مطلع بودند و

مامان برای خرید وسایل و اندازه گیری اتاقها چندبار همراه من و حمید به انجا امده بود ولی حاج زرگر

و حاج خانوم را هروقت تعارف کردیم به انجا بیایند و پیشرفت کار را ببینند حاج زرگر سر باز میزد و

میگفت:دیر نمیشه هر گرونی روزی ارزون میشه ماهم گذاشتیم وقتی همه کارها تمام شد با شیرینی خدمت

برسیم.
کلاسهای دانشگاه دوباره شروع شد.درسها خیلی سنگین بود.برخلاف مقطع لیسانس واحدهای دوره فوق

کمتر بود.ولی حجم درسها به مراتب بیشتر از دوره لیسانس بود.سعی میکردم بیشتر از سابق درس بخونم

تا خدای نکرده از درسها عقب نمانم.
رنگ زدن در خونه رو به اتمام بود و قرار بود امروز فردا کابینتی برای نصب انها بیاد.کار بازسازی

زودتر از پیش بینی ما رو به اتمام بود.اوایا ابان بود که خونه تمام و کمال حاضر شد.مامان به غیر از

پرده ها تمام وسایل را خریده بود.وسایل اشپزخونه که نصف کار بود را چیده بودیم.قرار عروسی را برای

هفتم دی گذاشتیم که مصادف با عید فطر بود.قرار بود از هفته اینده برای خرید لباس عروس و کارهای

دیگر به بازار برویم.حاج خانوم و حاج زرگر قرار بود پنجشنبه به خونه ما بیایند تا به قول معروف حاج

خانوم اتاقی را که قرار بود وسایل حمید در ان چیده شود را ببیند.اشپزخانه و اتاق خواب و اتاقی که برای

مهمان در نظر گرفته بودیم حاضر بود.به قول مامان اگر مبلمان هم حاضر میشد کاری نداشتیم.قراربود

دوشنبه هفته بعد مبلمان اتاق پذیرایی را بیاورند و سه شنبه و چهارشنبه هم پرده دوز قول اوردن پرده ها

را داده بود.
کارهای خانه از طرف ما به پایان رسیده بود.میدانستم مامان در هر زمینه ایی فکر همه جا را میکند و

باهم فکری بدری جون و فیروزه جون و کارهای دست ملیحه خانم از هرنظر همه چیز مرتب است.پیش

از امدن حاج زرگر توی خونه چرخیدم.نمیتوانستم باور کنم این همان خانه ایی است که سال گذشته انقدر

از دیدنش وحشت کرده بودم.حالا همه چیز قشنگ بود از همه قشنگتر اشپزخانه شده بود.حمید قفسه های

رنگ چوب خوشگلی سفارش داده بود که به وسیله یک پیشخان به هال متصل میشد.لامپهای هالوژن بالای

کابینتها خیلی انجا را قشنگتر کرده بود.مامان تمام سرویس اشپزخانه را لیمویی و پرتغالی سفارش داده بود

که یا کابینت ها هماهنگی داشت.ساعت چهار بعدازظهر بود که زنگ در خونه به صدا درامد.طبق عادت

امدم از پشت پنجره رو به کوچی نگاهی بندازم که یاد محرم سال گذشته افتادم.دلم نمیخواست دقیقه نود

بهانه ایی دست او بدهم.
حمید در را باز کرد و به استقبال مهمانها رفت.نگاهی به خودم انداختم همه چیز مرتب بود.موهایم را با

کش محکم بستم و دم در رفتم.
حاج خانم در حالی که سبد گلی بسیار زیبا دردست داشت وارد شد سمانه هم جعبه شیرینی و حاج زرگر با

یک قالیچه وارد خانه شد.حاج خانوم از همان ابتدا معلوم بود از تزیینات خانه خوشش امده سریع من را

بوسید و در حالی که چادرش را از سرش برمیداشت گفت:مبارکه به سلامتی.
امدم چادر را بگیرم و تا کنم که پیش دستی کرد و گفت:نه عروس خانم لازم نیست این رسمها دیگه از مد

افتاده.
حاج زرگر قالیچه را گوشه ای گذاشت و جواب سلامی داد و چرخی در خانه زد.دلم میخواست نظر او

رابدانم.میخواستم حاج خانم و سمانه را به سمت پایین راهنمایی کنم تا اتاق خوابها را ببینند که با صدای

حاج زرگر در جایم متوقف شدم.حمید و حاج زرگر مشغول صحبت بودند.حاج خانم که از این بحثها دل

خوشی نداشت برخلاف همیشه به میان انها رفت و گفت:دیگه چی شده؟بیا حاجی وقت برای حرف زدن

زیاد داریم.بیا بریم پایین اتاق خوابها را ببینیم.
حاجی دستی در هوا تکان داد و گفت:چی میگی حاج خانوم؟یکبار بالای سر کار پسرت نبودم....گفتم بزرگ

شده و میدونه چی درسته چی غلط.ببین چی کار کرده.هی پیش خودم گفتم:نه دیگه پسرم دکتر شده برای

خودش حاج حمید زرگره دیگه ما را چه به دخالت ولی ببین حاج خانوم.و اشاره ای به اشپزخانه کرد و

گفت:نگاه کن!
مگه چی شده حاجی؟
میخواستی چی بشه اشپزخانه اپن!
خوب فکر کردم صور قبیحه قاب کرده زده به در و دیوار خونه اش.اشپزخون این جوری مده حاجی.
به به چشمم روشن حاج خانوم ما هم رفتن تو خط مد و این قرطی بازیها.خوب دیگه چی؟بگو تا ماهم

بدونیم.
نه حاجی من که اهل مد و این جور حرفها نیستم ولی مگه اشکالی داره؟خونه خواهر خودت فرشته خانم

را میگم انجا هم اشپزخانه اش اپن است.
درسته اگر انجا اشپزخانه اپن داره دویست متر خونه است که اشپزخانه به هال اختصاصی خودشون باز

میشه نه خونه اییکه دل و جیگر اشپزخانه تواتاق پذیرایی باشه. حمید، همین که گفتم خودم رجب آقا بنا را

می فرستم اینجا یه تیغه بکشه.
- ولی بابا، من کلی پول خرج کردم. در ضمن وسایل را چیدم، مگه فقط یک تیغه کشیدنه، باید کابینت

عوض بشه.
- هر کاری میگم میکنی. نگران پول و این جور حرفها نباش. خودم نظر دادم، خودم هم پای همه چیز

هستم. تا یک قران آخرش را هم خودم حساب می کنم . شده چند میلیون بدم می دم، ولی دلم نمیخواد اسباب

شایعه مردم بشم که فردا پس فردا بیان خونت و پچ پچها شروع بشه، هر وقت یه خانه خریدی که تونستی

قسمت مهمان را از قسمت خودتان جدا کنی ،هر کاری دل خودت و زنت خواست بکنید، ولی حالا با این

خونه که همه چیز سر همه، نه.
من و حمید مثل مات زده ها به حاج زرگر نگاه کردیم. انتظار هر چیزی را داشتیم به جز این یکی.

میدانستم با حرف زدن فقط خودمان را خسته میکنیم،پس ترجیح دادیم سکوت کنیم و خودمون را به دست

تصمیمات و نظرات او بسپاریم.
دلم نمیخواست مامان اینها چیزی از این ماجرا بفهمند، به همی خاطر فقط به گفتن اینکه یکی از لوله ها

ترکیده و مجبوریم پیش خان را برداریم و لوله را درست کنیم اکتفا کردم. مامان میخواست خودش بیاید

خونه تا در جمع کردن وسایل کمک کنه، ولی برای اینه قانع بشه خودم هزار و یک بهانه آوردم.
حاج زرگر قرار بود برای روز شنبه حاج رجب را بیاره که این آمدن دو هفته طول کشید. من و حمید فکر

میکردیم حاج زرگر از حرف خودش پشیمان شده، ولی درست روزی که فکر میکردم آبها از آسیاب افتاده

رجب بنا آمده و مشغول کار شد. خودش دیوار را گچ کرد و گفت که آماده رنگ است. نقاشی را که آورده

بودیم کار جدیدی گرفته بود، به همی خاطر حمید به دنبال نقاش دیگری رفت. وقتی نقاش به منزل ما آمد

گفت که هنوز دیوار خشک نشده و با این وضیعت و سردی هوا تن گچ خیسه و باید صبر کنیم تا دیوار خ

شک شود چون رنگ طبله می کنه. به هم ریختگی خونه، سفارش کابینت جدید و دیوار خشک نشده همه را

کلافه کرده بود که حاج زرگر طبق معمول پا وسط گذاشت و پیشنهاد جدیدی داد.
- با این وضعیت معلومه خونه تا هشتم دی حاضر نمیشه، پس بهتره عروسی را یک ماه بعد، یعنی هفدهم

بهمن که مصادف با تولد امام رضا(ع) است بیندازیم تا خیال همگی از بابت آماده شدن کارها در وقت

مورد نظر راحت بهش.
نمیدانستم به مامان اینها چی بگم. میدانستم به اصل ماجرا پی می برند، رد ضمن اگر به خونه میآمدند و

می دیدند ما دیوار کشیدیم که صدرصد همه چیز را می فهمیدند . فکری به ذهنم رسید.
آن روز عصر وقتی از دامشگاه به خونه آمدم مامان منزل بود. آنقدر نقشه ام را در ذهنم حلاجی کرده

بودم که بدون اینکه لباسم را عوض کنم پیش مامان رفتم. مامان در کتابخانه مغشول پاک کردم میز

بود.سلامی کردم و دستمال گردگیری را از دستش گرفتم، مامان که مثل همیشه دنبال دلیل کارم میگشت

گفت: حالت خوبه؟ دختر، برو لباست را عوض کن، تازه من اینجاها را گردگیری کردم. فقط این میز کمی

لک بود آمدم لکه را پاک کنم. اتفاقی افتاده؟
- آره مامان جون، عروسی کمی عقب افتاد. هفدهم بهمن، تولد امام رضا(ع)
- وا! چرا؟ شماها چرا عروسی را عقب می اندازین؟ ناسلامتی سه ساله عقد کرده اید.
- مامان، حالا یک ماه اینور آنور که فرقی نمیکنه.در ضمن حاج زرگر موافق نبود ، کلی اصرار کردم تا

قبول کرد.
- تو عروسی را عقب انداختی؟ چرا؟
- خوب مامان ، درسهایم خیلی سنگینه. گفتم از تعطیلات دو ترم استفاده کنم . مممکن بود عروسی باعث

شه این ترم نتونم نمره بیارم.
مامان که همیشه درس خواندن من براش از هر چیزی مهم تر بود خوشحال شد و گفت: آره خوب، یک ماه

زیاد توفیری نداره. تو این سال آخری از درس نمونی.
- در ضمن یک اتفاق دیگه.
- خوب ، آن یکی چیه؟
- هیچی گفته بودم که لوله ترکیده.
- آره، لابد زیر دیوار گنج پیدا کردید
- نه بابا. آمدیم لوله را عوض کنیم. کابینت را برداشتیم و بعد سرامیک را کندیم و بعد بهتر دیدیم به جای

پیشخان دیوار بگذاریم. یک دیوار به اتاق اضافه می شه. آخه مامان، وقتی آمدم وسایل را بچینم دیدم دیوار

کم داریم.
مامان که معلوم بود حرفها منو باور نکرده، روی صندلی نشست و گفت: چی؟ دیوار کشیدید؟ آخه چرا،

مگه پولتان اضافی کرده؟ یک روز پیشخان میگذارید ، و روز دوم دیوار می کشید. بعدش هم ،یعنی چی

دیوار کم آورده بودید؟
- آره مامان.برای تابلو فرشی که حاج زرگر کادوی مکه به حمید داده بود جا نداشتیم.
- خاطره ،مثل اینکه تو حالت خوب نیست. جای آن تابلو فرش توی اتاق پذیرایی است نه دم در ورودی یا

دم در آشپزخانه. باز هم به من هیچ ارتباطی نداره. ماشاءالله دوتا آدم عاقل و بالغ هستید و هر دوتاتون هم

درس خونده و دانشگاه رفته اید. دور و زمونه دخالتهای بی مورد هم تموم شده. زندگی خودتونه خودتون

میدونید چه جوری پولتون را دور بریزید.
از اینکه مامان ناراحت شده بود دلگیر بودم. ولی ته دلم از اینکه گیر نداد خوشحال و راضی بودم. خدا را

شکر آنقدر ها هم که فکر میکردم مامان ذهنم درگیر نشد. چون شب بر خلاف انتظارم به بابا چیزی نگفت.




تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار