خاطره ماندگار قسمت دهم



فصل دهم

نامزدی شقایق روز بیست و چهارم فروردین ماه در خانه دایی شهروز برگزار شد. انگار نامزد کردن شقایق روی شهاب هم تاثیر گذاشته بود ،چون همان شب دختر خانمی به نام نگار را به ما معرفی کرد . او بلند و لاغر اندام بود و هیکلی شبیه به مانکنها داشت و بر خلاف آنچه ما قکر میکردیم صورتی سبزه داشت همه فکر میکردیم شهاب فقط دخترهای سفید رو را می پسندد. نگار دختری اجتماعی و خونگرم بود و جوری با ما برخورد میکرد که انگار همه ما را می شناسد.مامان هم که در برخورد اول نسیت به همه نظر منفی داشت به کلی مجذوبش شده بود.نگار بر خلاف هیکلش چهره ای فوق العاده معمولی داشت. اما وقتی دهان ابز میکرد و شروع به صحبت میکرد چنان با تسلط کلمه ها از دهانش خارج می شد که همه به انتخاب شهاب احسنت می گفتند.
آن شب بر خلاف همیشه شهاب برادر عروس بود و به جز چند دفعه و آن هم خیلی کوتاه نرقصید و دائم مشغول پذیرایی و خوشامدگویی به مهمانان بود و یا اینکه کنار نگار که با مامان خیلی گرم گرفته بود می نشست و با آنها صحبت میکرد.
آن شب اولین مهمانی رسمی ای بود که من بعد از با حجاب شدنم در آن شرکت میکردم بعضی از افراد فامیل که فقط من را در مهمانیهای بزرگ می دیدند با تعجب به من نگاه میکردند ، ولی من از شرایط به وجود آمده رضایت داشتنم.
بله بران حنانه روز اول اردبیهشت بود.
آن روز بعد از دانشگاه سریع به خانه حاج زرگر رفتم. میدانستم تمام کارها انجام شده ،اما دلم نمیخواست با دیر رفتنم بهانه ای به دست او بدهم. حاج زرگر مثل همیشه سنگ تمام گذاشته بود. به قول حاج خانم چیزی نبود که در بازار باشد و حاج آقا نخریده باشد.
درست مثل بله بران من خانواده حاج زرگر هیچ یک از افراد خانواده خود را دعوت نکرده بودند ،فقط جمع شش نفره خودمان بودیم، ولی برخلاف ما خانواده طه با سی نفر آمدند. همه بزرگتر ها ی فامیل خود را آورده بودند. خدارا شکر حاج زرگر خیلی بیشتر از تعداد مهمانان تهیه و تدارک دیده بود.
حرفها زده شد. حاج آقا طه از حاج زرگر اجازه خواست پیش از تعیین مهریه چند نکته کوچک را بگوید. حاج زرگر با سکوت موافقت خود را اعلام کرد. حاج طه گلویش را صاف کرد و گفت: خوب عروس خانم، دلم میخواد چند نکته رو قبل از هر چیز بهت بگویم. تا بعد پیشمان نشی. جنگ اول به از صلح آخره. با اجازه حاج آقا اول میخواستم بگویم همانطور که میدانی من سه پسر دارم و برای هر کدامشان بالای ساختمان خودم خانه ساخته ام ،چون
شما به امید خدا عروس اول و بزرگ هستید کار و الگوی شما الگویی برای دو عروس بعدی است .البته هنوز خیلی مانده تا برای دو تا اقا پسر دیگر دست بالا بزنم.می توانم این دو اپارتمانی که برای انها ساخته ام را اجاره بدهم.ولی دلم نمی خواهد در حریم خصوصی خانواده ام پای غریبه باز بشه.از سودش چشم پوشی می کنمو عطایش را به لقایش می بخشم.همین جا بهت می گویم دلم می خواهد همه ی بچه هایم پیش خودم باشند.فردا پس فردا نشنوم که ما نمی تونیم با خانواده ی شوهر بسازیم و ساز مخالف بزنی و بخوای از اونجا بری.تا منو حاج خانم هستیم دلمان می خواهد شما هم بالای سرمان باشید .البته در خانه ی خودتان چکار می کنید و چه می خورید و چه می خرید به خودتا ن مربوطه.فقط در همین حد که خانه ی شما اونجا باشه کافیه.خدا را شکر ان قدر هم بزرگ هست که تا چند بچه قد ونیم قد توش راه بیافتند جا تنگ نباشه.هر وقت هم خواستید تغییری انجا بدید خودم نوکرتون هستم و از خرجش و تا بالاسر کارگرا ایستادنش هم با خودم.ولی تا وقتی منو حاج خانم هستیم این خانه هم هست و انشائالله در کنار شما .خوب حالا هستی؟»
حاج زرگر سرفه ای کرد و گفت:«حاج اقا،من از طرف دخترم به شما ضمانت می دهم.»
«خوب ،پس نکته ی دوم و اخر، از نظر ما هیچ ایرادی نداره دختر خانم شما درس بخونه و مدرکی بگیره .ولی حاج اقا دوره زمانه عوض شده .نه تنها من،بلکه سید مرتضی هم دوست نداره خانمش کار کنه.هر جا میری صد تا چشم نامحرم داره نگاهت می کنه.خوب،اگر دختر خانم شما دوست داشت درس بخوانه و دکتر بشه خوب بشه،واسه ما هم افتخاره،ولی کار کردن نه.»
حاج زرگر که انگار حرف دلش را از زبان کس دیگری می شنید لبخند زد و گفت:«والا ما هم موافقیم.کار کردن که هیچی حاج اقا.دوره زمانه خیلی بدتر از انی شده که شما فکر می کنید.»مکثی کرد و بعد نفسی ار سر حسرت کشید و ادامه داد:«درس خواندن حاج اقا فقط مال پسر هاست .دختر ها درس بخوانند که چی؟به خداوندی خدا هر دختری که درس خوانده یا خراب شده یا اینکه اخرش گندش از جایی زده بیرون .دختر ها که میرند دانشگاه دیگه محرم و نامحرم نمی شناسند.انگار نه انگار...»
چیز هایی را که می شنیدم باور نمی کردم .اطرافم را نگاه کردم .انگار این حرفها برای همه عادی بود و با ان موافق بودند .خشم تمام وجودم را گرفته بود .نمی توانستم باور کنم به این راحتی...من عروس انها بودم.چطور می توانست به من ننگ به این بزرگی را بچسباند .نگاهی به حمید انداختم .ناگهان تمام خشمم تبدیل به تاثر و ناتوانی شد .بغض سنگینی گلویم را فشرد.از پس قطره های اشک نمی توانستم حمید را درست ببینم .انتظار داشتم حرفی بزند.هر حرفی...حرفی که بتواند این همه احساس تنهایی و بی کسی را از من بگیرد .اما اومثل همیشه بر دهانش مهر سکوت زده بودند.هیچ نمی گفا،فقط چهره اش کمی گرفته به نظر می رسید .بغضم را با هر زحمتی که بود قورت دادم.
حاج زرگر مردی نبود که حرفی را بدون فکر بزند . او همیشه حرفهایش را با شعور و اگاهی می زد .او خیلی راحت به من توهین کرده بود،در صورتی که اگر کمی فکر می کرد این حرف توهین مستقیم به خودش بود .من عروسش بودم .همسر پسرش .خدا را شکر کردم که چادر بر سر دارم .چادرم را جلو اوردم و قطره اشکی را که بی اراده روی گونه ام ریخته بود بدون انکه کسی متوجه شود به ارامی با گوشه ی چادر پاک کردم .حس میکردم حاضران به من نگاه می کنند و در دل من را مسخره می کنند.
صدای صلوات در اتاق پیچید .رباب خانم با اسپند وارد شد .
گلوی من هنوز در نتیجه ی بغض فرو خورده درد می کرد . حتی وقتی کنار حمید و حنانه و مزتضی برای گرفتن عکس یادگاری ایستادم بصورت تصنعی هم نمی توانستم لبخند بزنم.
گاهی نگاهم در نگاه پیروز مندانه ی حاج زرگر گره می خورد.او هر چقدر می خواست می توانست مرا تحقیر کند و جلوی دیگران من را خوار کند ،اما من دست بردار نبودمو اگر لازم میشد تا اخر عمرم هم به درس خواندن در دانشگاه می پرداختم .تمام کنایه ها و حرف های او را به خدا واگذار کردم.
قرار عروسی حنانه و مرتضی را برای تابستان همان سال گذاشتند حاج زرگر صلاح نمی دانست دوران عقد کردگی زیاد طولانی شود.
امتحانات پایان ترم ششم دانشگاه نزدیک بود .مهسا خیلی عقب افتاده بود .دو ترم مشروط شده بود و اگر ترم دیگر را هم مشروط می شد .به طور حتم ز دانشگاه اخراج می شد .برخلاف او من و مریم سخت درس می خواندیم .با براوردی که کرده بودیم می توانستیم درسمان را هفت ترمه تمام کنیم و اسفند ماه در امتحان فوق شرکت کنیم.
خدا را شکر امتحانات را مثل قبل با موفقیت پشت سر گذاشتیم .باز هم با معدل خوب و اختلاف کمی از مریم شاگرد اول گروهمان شدم.تابستان ان سال یک درس سه واحدی گرفتم تا کمی جلو بیفتم.
تابستان شلوغی بود.حاج خانم مشغول درست کردن جهیزیه ی حنانه بود .هر روز کار داشتند و من سعی می کردم تا انجا که می شود کمک حالشان باشم.بعضی روز ها هم درسم را بهانه میکردم و از رفتن به خانه شان و ماندن برای شام سرباز می زدم.
هنوز از حرف حاج زرگر دلخور بودم.برخلاف حرف ها و کنایه های دیگرش این یکی برای من جا نمی افتاد.نمی توانستم این حرف را مثل بقیه پای رسم و رسومات خانوادگی بگذارم.این یک توهین مسلم بود .
برای عروسی حنانه یک لباس صورتی رنگ دوختم. روز عروسی با حنانه و سمانه و حاج خانم به ارایشگاه رفتیم .حنانه در اتاق مخصوص ارایش عروس بود و ما نمی توانستیم او را ببینیم.
ساعت یک بعد از ظهر بود که من کارم در ارایشگاه تمام شد .با موبایل به حمید زنگ زدم.گفت حدود نیم ساعت دیگر به دنبالم می اید نگاهی دوباره به خودم انداختم .با این که ارایشگر چیزی حدود یک ساعت روی صورتم کار کرده بود ،ولی خدا را شک ارایشم محو و ملایم بود .موهایم را پشت سرم جمع کرده بود و پشت ان موها بصورت خلقه حلقه روی شانه ام ریخته بود .
حمید وقتی رسید چهار دفعه با موبایلم تماس گرفت و گفت که دم در منتظر است .سمانه و حاج خانم هنوز کار داشتند .ان دو لباسهایشان را اورده بودند و قرار بود از ارایشگاه مستقیم به خانه بروند .ولی من باید به خانه ی خودمان می رفتم تا لباسم را عوض کنم .
سریع مانتو روسری ام را تنم کردم و چادرم را سر کشیدم عینک افتابی که برای پوشش ارایش چشمانم اورده بودم را بصورت زدم و رویم را محکم گرفتم تا رژلبم مشخص نباشد .بعد از دادن انعام کارکنان و خداحافظی از ارایشگاه خارج شدم .حمید دخل ماشین نشسته بود می دانستم با این شکل و شمایل من را نمی شناسد .برای سر به سر گذاشتن با او سر از پا نمی شناختم . در حالی که رویم را محکم تر می گرفتم به سمت ماشین حرکت کردم.
دستگیرهی در ماشین را گرفتم و در را باز کردم .حمید که متوجه اطرافش نبود با باز شدن در ماشین تکتن خورد و به سمت من برگشت .چند ثانیه به من زل زد و گفت:«خاطره تویی؟»
رویم را کمی ازاد کردم و گفتم:«به همین زودی من رو فراموش کردی!»
حمید لبخند زد و گفت:«اول سوار شو،بعد منو بازجویی کن.»
خندیدم و سوار ماشین شدم . حمید نگاهی به من کرد و گفت:«خیلی توی چادر سر کردن وارد شدی ،ان قدر خوب رو گرفته بودی که باور کن نشناختمت.»
در حالی که ماشین را راه می انداخت مثل شوفر های تاکسی با وظیفه شناسی پرسید :«خوب خانم،خانه تشریف می برید یا می ایید خانه ی ما.»
«نه ،باید برم خونه لباسم رو عوض کنم.»
«چشم رو چِشَم.اول بریم خانه ی شما وووراستی خاطره یه چیز خوب برات دارم .»
مثل بچه ها ذوق زده شدم و درحالی که به پهنای صورت می خندیدم به حمید گفتم:«چی؟چه چیز خوبی؟»
«صبر کن،اول لباست رو عوض کن ،بعد خودت می فهمی .»
به خانه که رسیدیم مامان خانه نبود .تا حمید کتش را دراورد به اشپز خانه رفتم .میدانستم پیغام مامان روی در یخچال در انتظارم است .
درست حدس زده بودم.مامان روی کاغذ سفیدی که به در یخچال چسبانده بود نوشته بود :«خاطره جان،برات کمی جوجه درست کردم.توی ماکروفره.نکنه نخوری .تا شب خیلی راهه.امشب باید همش روی پا باشی ،پس غذا نخورده نرو.
حمید رو با صدای بلند صدا کردم.
«حمید،حمید جان،یه دقیقه بیا»
حمید وارد اشپز خانه شد .«چی شده؟»
کاغذ را جلوی صورتش گرفتم و گفتم :«طبق معمول مامان نگرانه دختر یکی یکدانه اش شده که خدایی نکرده ضعف کنه.»
حمید درحالی که می خندید و استین پیراهنش را بالا میزد گفت:«خدا پدر و مادرش رو بیامرزه.من که دشتم از گرسنگی می مردم .خانهی خودمان کسی نبود .من هم تنهایی حوصله ی غذا خوردن نداشتم.»
در یخچال راباز کردم .سالاد در یخچال بود . ظرف سالاد را دراوردم و روی میز گذاشتم .دکمه ی ماکروفر را برای گرم شدن غذا فشار دادم .وقتی صدای زنگ ان بلند شد حس کردم حسابی گرسنه هستم و
با باز شدم در ماکروفر بخار مطبوعی از بوی جوجه ی کباب شده و سیب زمینی سرخ کرده به مشامم رسید .با احتیلط و در حالی که سعی می کردم به ناخن های مانیکور شده ام اسیبی ترسد سینی غذا را دراوردم و روی میز جلوی حمید گذاشتم.در حالی که از بوی غذا مست بودم گفتم:«بفرمایید،این هم غذا،اقا دیگه امری ندارند؟»
حمید در همان حال دست در جیب شلوارش برد و یک ترواول چک پنجاه تومانی دراورد و روی میز گذاشت و گفت:«نه خانم،خیلی ممنونم،بنده سعی می کنم از این به بعد به رستوران شما بیایم .»
نگاهی به تراول چک روی میز انداختم و گفتم:«مسخره!»
«خانم،این چه حرفیه...من قصد مزاح ندارم .این انعام قابل شما رو نداره.»
«حمید بس کن،والا...»
حمید تکه ای از جوجه را بوسیله ی کارد نصف کرد و به سمت دهانم گرفت و گفت:«خاطره خانم وقتی عصبانی میشه از همیشه خوشگل تره ،خب والا چی؟»
«هیچی باید برم.می خوام لباسم رو بپوشم.»
حمید نیم خیز شد و مچ دستم را گرفت و من را کنار خودش روی صندلی نشاند .از قدرت دستش حیرت کردم.
«لباس پوشیدن دیر نمیشه ومی خوای مادرت حکم قتلمو صادر کنه .هان؟»
خودش از حرفش خنده اش گرفت.«تا وقتی که غذات رو تمام و کمال نخوردی هیچ جا نمی ری.»
نمی دانم چه قدرتی داشت و چه جاذبه ای در وجودش بود که با چند جمله از این رو به ان رویم میکرد .کنار او درست مثل بچه ها حرف گوش کن می شدم ومخالفت با او برایم معنی نداشت .همه ی وجودم او شده بود .دیگر برای رفتن به عروسی هم عجله ای نداشتم .دلم می خواست ساعتها کنارش بنشینم.حتی اگر حرف هم نمی زد برق چشمانش و لبخند شیطنت امیزش برایم کافی بود .
غذا را خوردم و نخوردم .مست غذا،نه،فقط و فقط مست او بودم.
صدای زنگ موبایلش خلوت دو نفره ی ما را به هم زد درست مثل بچه ای که بادکنک از دستش رها شود و به اسمان برود کنف شدم.
حمید بعد از شنیدن صدای ان طرف خط در حالی که به ساعت مچی اش نگاهی می انداخت گفت:«باشه،باشه.چشم کمتر از نیم ساعت دیگه انجام .»
میدانستم دستور صادر شده هر چه زود تر خود را برسانیم . بدون انکه حرفی بزنم سریع به اتاق رفتم .قبل از هر کاری نمازم را خواندم.اینطور خیالم راحت تر بود .با دقت و به هر زحمتی که بود لباسم را به تن کردم و با احتیاط و خیلی ارام در اتاق را باز کردم.
حمید حاضر و اماده بود و پشتش به در اتاق من بود و دستش را به نرده ی راه پله تکیه داده بود . باشنیدن صدای باز شدن در برگشت و برای چند ثانیه نگاهم کرد .
همان چشمها و همان لبخند شیطنت امیز .اه خدا،تا کی می خواست با نگاهش من را دیوانه کند .کت و شلوار مشکی پوشیده بود .بلوز صورتی کمرنگ و کراوات زرشکی .
حرفی برای گفتن نداشتم .ارام ارام به سمتش حرکت کردم تا اینکه رسیدم شانه به شانه اش .برای انکه به چشمانش زل بزنم سرم را بالا گرفتم چقدر پلک زدن سخت بود ،حتی برای صدم ثانیه ای چشم از او برداشتن برایم دشوار بود.
در حالی که تن صدایش را خیلی پایین اورده بود در گوشم،بطوری که فقط من در این دنیا می توانستم بشنوم زمزمه کرد :«تو جرا اینقدر خوشگل شدی؟»
خندیدم،او هم خندید.شیطان شده بود.
«ولی قبول نیست .رنگ لباست رو از روی پیراهن من کپی کردی.»
دستش را گرفتم و در حالی که به پشت دستش می زدم گفتم:«شما خیلی بدجنسی.حالا فهمیدم خبر خوب چی بود.لباست رو با من ست کردی .اخه مگه منو تو عروس دامادیم.تو توی مردانه ای و من هم توی زنانه.وقتی هم برای کادو دان بیای قسمت زنانه من چادر سرمه و هیچ کس نمیفهمه.»
بلند خندید و گفت:«شما فکر کردی خیلی زرنگی؟نه خیر،این خبر خوبم نبود.»بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:«اخ اخ .. دیر شد .خاطره بود.»
عقدکنان در خانه ی حاج زرگر برگزار می شد ،ولی حمید داشت به سمت میر داماد میرفت.تعجب کردم.
«حمید جان،داری کجا میری؟»
«چیزی را فراموش کردم ، یک کار کوچولو دارم .»
«اخه زشته.ما باید کمی زودتر خونه ی مامان اینا باشیم.»
«نگران نباش.چند دقیقه بیشتر وقتمون رو نمی گریه.»
هنوز مشغول بحث سر دیر و زود شدن بودیم که حمید مقابل اتلیه خانم پدرام ترمز کرد .با تعجب نگاهش کردم.
«اینجا چکار داری؟نکنه اومدی دنبال عروس و داماد؟»
در حالی که کمربند ایمنی اش را باز میکرد و سرش پایین بود گفت:نه خیر.ما هم عروس و دامادیم .نباید عکس بندازسم؟»
حالا می فهمیدم که خبر خوب چه بود و برای چه رنگ بلوزش را با رنگ لباسم ست کرده .»
با لبخند همیشگی اش نگاهم کردو گفت:«خانم حقوقدان باز هم کلک خوردند.»
حمید برخلاف م خیل یارام بود و با ارامش به دستور های خانم پدرام گوش می داد .برخلاف او در دل من غوغایی بود.می ترسیدم دیر بشه و حاج زرگر مثل همیشه بهانه ای برای ازار من پیدا کنه.دلم نمی خواست حلواوت و شیرینی این شب قشنگ با قیافه ی عبوس او از بین برود.دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.شکر خدا حمید به اناختن هشت عکس رضایت داد و سزیع به سمت خانه شان رفتیم.
وقتیدم در خانه شان رسیدیم هنوز چند دقیقه ای به زمانه که برای عقد تعیین کرده بودند مانده بود،ولی معلوم بود خیلی دیر شده .به سرعت از ماشین پیاده شدم .سعی کردم محکم تر از قبل رویم را بگیرم تا بهانه ای به دست حاج اقا ندهم .
حاج زرگر همراه حاج اقا طه دم در ایستاده بودند.سلامی کردم و پشت سر من هم حمید وارد شد و سلام کرد.حاج اقا که معلوم بود بمب اتش است نگاهی به حمید انداخت و گفت :«کجا بودی تا الان؟کلی کار داشتیم .مبایلتو خاموش بود.»
حمید خیلی ارام گفت:«ببخشید حاج اقا دیر شد .کار داشتم،شرمنده موبایلم شارژنداشت.»
«مثلا چه کار؟»
«رفته بودم خاطره رو از ارایشگاه بیارم .»
حاج اقا با شنیدن اسم من انگار اتش زیرش روشن کردند.صورتش از عصبانیت سرخ سرخ شد و من را با تحکم به داخل خانه هول داد.برای من جای تعجب نبود ،این رفتار را پیش بینی کرده بودم.
حاج اقا با وجود تمام خشم و عصبانیتی که داشت برای انکه حاج اقا طه چیزی متوجه نشود صدایش رزا اهسته کرد و در حالی که نگاهش را از من می دزدید رو به حمید کردو گفت:«حمید،انگار تو نمی خوای اداب و معاشرت یاد بگیری .دیگه بچه نیستی که من بخوام هر چیزی رو صد بار توصیح بدم.»
«باز هم می گویم شرمنده ام،عروس و داماد هم که هنوز نیامده اند.»
«عروس و داماد بخورند توی فرق سر من .کاش دیرتر می امدی،ولی من رو جلوی حاج طه خرد نمی کردی .اخه چند بار باید بهت بگم اسم کوچک زن رو جلوی غریبه به زبون نمی ارن .چند بار بهت گفتم بگو خانم .همین طور صدات رو ول میدی توی کوچه و خیابون که رفته بودم خاطره رو بیارم.پسر مثل اینکه تو گوش تو حرف نمی ره.»
«بابا،حاج اقا که غریبه نیستند.»
«نامحرم ،نا محرمه.نزدیک و غریب هم نداره .یک سری چیز ها رو سعی کن بفهمی .دلم نمی خواد فردا پس فردا مردم پشت سرم حرف بزنند.بهت بگم دوست ندارم جلوی مرتضی هم این دختره رو به اسم صدا کنی .فهمیدی پسر؟»
«بله حاج اقا،هر چی شما بگید .»
سریع و بودن اینکه دیگر حرفی بین منو حمید رد و بدل شود به طرف ساختمان رفتیم .حاج هانم با دیدن من خوشحال شد و گفت:«کجا بودید؟دلم
هزار راه رفت.گفتم خاطره که از ما زودتر رفت خونه پس چطور هنوز نیامده
-چطور عروس و داماد هنوز نرسیدن؟
-چه میدونم مادر رفتن پی قرتی بازی.آهان گفتن رفتیم باغ فیلمبرداری کلی مهمان را اینجا معطل کردن که چی می خوان فیلم بگیرن.بابا خوب بیاین از مراسم تا دلتون میخواد فیلم بگیرید.این همه النگ و دولنگ بازی نداره که.
در دل خدا را شکر کردم که از رفتن به آتلیه و عکس برداری چیزی بهشان نگفته بودیم.
حاج آقایی که قرار بود خطبه عقد را جاری کند بیست دقیقه بعد از ما رسید ولی هنوز از عروس و داماد خبری نبود.حاج زرگر کلافه و عصبی بود و من سعی میکردم تا میشود جلویش آفتابی نشوم تا خدایی نکرده به قول بابا پا روی دم شیر نگذارم.
یک ساعت از زمانی که برای عقد تعیین کرده بودند گذشته بود که عروس و داماد در میان هلهله جمع و صلوات وارد خانه شدند.سریع چادر سفید گل درشتی را که برای این مجلس دوخته بودم سر انداختم و محکم رو گرفتم عروس و داماد در جایگاهی که جلوی سفره عقد بود نشستند.صیغه عقد جاری شد و باز صدای هلهلهه و صلوات فضا را پر کرد و زمان دادن کادوها فرا رسید.
فیلمبردار خواست فردی برای اعلام هدایا نزدیک عروس و داماد برود که هر کس هدیه ای داد آن شخص با صدای بلند اعلام کند.در مراسم عقد کنان من این وظیفه گردن خاله شادی بود ولی حالا هیچکس داوطلب نمیشد.
فیلمبردار نگاهی به حاج خانم و بعد به مادر داماد انداخت و گفت:حاج خانمها یکی برای اعلام هدایا تشریف بیارد.
خاله سودی خاله بزرگ حمید آرام چیزی در گوش حاج خانم گفت و بعد حاج خان نگاهی ملتمسانه به من انداخت و گفت:«خاطره ،مادر تو بیا.تو واردتری.»
با تعجب نگاهی به حاج خانم انداختم:«چرا من؟خوب سمانه یا عطیه بیان.هرچی باشه سمانه خواهر عروسه و عطیه دخترخاله عروس.»
«مادر اونها بچه ان.»
«خوب حاج خانم به عمه فرشته بگید.»
«مادر،اون صدای آرومی داره.بیا دخترم،به قول سودی تو از همه بهتری.»
خواستم باز مخالفت کنم که خاله سودی بعداز آن حاج خانم من را ماچ باران کردند و در واقع من را در یک عمل انجام شده قرار دادند.رویم را محکم تر گرفتم.چادرم تا روی ابروهایم را هم پوشانده بود که شروع به معرفی کادو دهندگان کردم.
به افتخار مادر آقای داماد،یک گردنبند....»
کادوی خانمها اعلام شد و حالا نوبت آقایون بود که به اتاق بیایند نمی دونم چرا یک آن دلم شور افتاد.حاج آقا زرگر و حاج آقا طه،دایی علی،دایی رضا،عمو محمد و تمام مردهای محرم به عروس وارد شدند و آخر هم حمید.
حاج آقا جلو آمد و عروس و داماد را بوسید و دو سکه به عروس و دو سکه به داماد داد.
فیلمبردار نگاهی به من انداخت و گفت:«زن برادر عروس خانم چی شد؟»
خاله سودی از پشت به من ضربه زد من گفتم:«به افتخار پدر آقا داماد،دو سکه هدیه به عروس خانم و دو سکه به آقا داماد.»
همه مشغول هلهله شدند و بعد حاج زرگر جلو آمد.یک پنج پهلوی در دست دخترش گذاشت و یک ساعت به دست مرتضی بست.پیش از آنکه چیزی بگویم سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:«هنرنمایی بسه.خودم کادوها رو اعلام می کنم.»و مشغول اعلام کادوها شد.
بغض مثل همیشه راه گلویم را بست و چشمانم از اشک پر شد و نفس عمیقی کشیدم.دلم نمی خواست کسی متوجه حالم شود.
عمه فرشته نگاهی به من انداخت و گفت:«وا چرا اومدی کنار؟منصور چیزی بهت گفت؟»
«نه عمه جون،گفتن تو خسته شدی.»
عمه فرشته نگاهی عمیق به من انداخت.می دانستم حرفم را باور نکرده هرچه بود او خواهر حاج زرگر بود و بهتر از هر کسی او را می شناخت.
وقتی حمید جلو آمد عمه فرشته اشاره ایی که من و حمید در کنار عروس و داماد عکس بیندازیم.حال خوشی نداشتم.انگار تمام قوه و بنیه ام تحلیل رفته بود.از کنار حاج زرگر گذشتم و کنار حمید ایستادم.نگاه حاج زرگر نگاه نامهربان همیشگی بود و مثل همیشه حالم رو بد می کرد.عکاس حاضری گفت و با اینکه می دانستم از پشترویی که گرفته ام لبم معلوم نیسن ولی بنا به عادت لبخندی مصنوعی به لب آوردم.حمید آخرین خدی دهنده بود و بعد از عکس یادگاری کم کم کهمانان اتاق را ترک کردند.
مراسم عروسی رأس ساعت هفت در هتل آزادی برگزار می شد و احتمال می رفت مهمانانی که فقط برای مراسم عروسی دعوت شده اند رأس ساعت در انجا باشند.به همین خاطر ما باید زودتر از همه آنجا حاضر می شدیم.
حنانه و مرتضی هنوز مشغول انداختن عکسهای یادگاری کنار سفره عقدشان بودند.به اتاق حمید رفتم تا چادرم را عوض کنم که حاج زرگر وارد اتاق شد.تسبیح فیروزه ای رنگش در دستش بود.ولی بی ذکر آن را می چرخاند.نگاهی سرسری به من انداخت و گفت:«خاطره خانم لازم نیست شما تمام
هنرهای تون رو به معرض نمایش بگذارید.
- ولی حاج آقا ، سودی خانم و حاج خانم از من خواستند کادوها رو اعلام کنم.
- فکر میکنم دفعه چنده که به شما میگم از اینکه اسباب شایعه مردم بشم متنفرم. من از حرف و حدیث بیزار و فراری هستم، ولی انگار شما بر عکس من دلتون برای حرف و حدیث مردم لک زده.
- حاج آقا من چنین قصدی نداشتم.
- ولی عملتون غیر از این رو نشون میده. شما قصد دارید ذره ذره من رو آب کنید و زیر پاهاتون له کنید، ولی من ایناجازه رو نیمدم. هر کس هر غلطی دلش خواست می تونه بکنه ،ولی من دلم نمیخواد نامحرم صدای عروسم رو بشنوه. شما که آدم درس خونده ای هستی و به روز قیامت اعتقاد داری چطور حکم خدا رو زیر پا میگذاری، شاید صدای شما خدایی نکرده دل یک نفر رو بلرزونه، و شما ناخواسته موجب لغزش یک نفر بشی.
آمدم چیزی بگویم که حاج زرگر از اتاقا خارج شد و در را بست. فدرت فکر کردن نداشتم. اعتقادات و عقابد حاج زرگر با من زمین تا آسمان فاصله داشت. باز هم یاد حرف نادر افتادم. دنیا شما با هم خیلی متفاوته. شما از جنس هم نیستید. نادر با اینکه برخوردکمی با خانواده حمید داشت، ولی بهتر از من آنها را شناخته بود. هنوز در حال حلاجی کردن مسائل بودم که حمید وارد اتاق شد.
- خاطره، تو که هنوز اینجا نشستی ،پاشو تا دیر نشده.
سریع حاضر شدم و باهم سوار ماشین شدیم. حمید خیلی سرحال بود. لبخند زد وگفت: خاله سودی گفتی خانمت خیلی سر عقد زحمت کشید دستت درد نکنه.
- قابلی نداره، حنانه هم مثل خواهر نداشته من میمونه.
از لحم پکرم انگار متوجه ناراحتی ام شد: چیزی شده؟
- نه
- به من دروغ نگو. وقتی باهام حرف میزنی از لحن صدات، حتا از پشت تلفن هم می فهمم ناراحتی. حالا کنارم نشستی و داری سرم رو شیره می مالی. بگو ببینم چی شده؟
- هیچی بابا، فقط کمی خسته شدم.
- به این زودی؟ هنوز که اولشه. تازه تا ساعت دوازده باید روی پا باشی. اذیت نکن. بخدا اگه نگی چی شده آنقدر توی خیابون می چرخونمت که ساعت یازده که مهمونا دارن می آن بیرون ما تازه برسیم و بعد خودت میدونی که پدر شوهر عزیزت چی کار میکنه.
- هر کاری دلت نمیخواد بکن.
- اوه ،اوه ،چه جسور. آفرین، خوشم اومد. پس دیگه از حاج منصور زرگر نمی ترسی.
- اون که هری کاری بکنیم باز هم حرف خودش رو میزنه و از مین و زمون ایراد میگیره. همیشه هم راهی پیدا میکنه که حرفش رو به کرسی بشونه و ..ولش کن.
- نمیخوای بگی، نگو، ولی عمه فرشته گفت که سر سفره عقد چه اتفاقی افتاد.
- عمه فرشته؟ عمه فرشته که صدای بابات رو نشنید. او سمت دیگه سفره بود و وقتی بابات حرفش رو به من زد چیزی نشنید. از من پرسید چه اتفاقی افتاده، ولی من چیزی بهش نگفتم. آخه خواهر باباته. بیام چی بگم. بگم برادرتون از اینکه کادوها رو من اعلام کردم ناراحت شده.هان؟ تو بگو حمید.
حمید قهقهه ای از ته دل زد و گفت: خوشم اومد خودت رو لو دادی.
- حالا عمه چی بهت گفت؟
- هیچی ، عمه چیزی نگفت. فقط گفت نمیدونم برادرم چی به خاطره گفت که بعدش خاطره رفت توی خودش و دیگه هم کادوها رو اعلام نکرد. من هم یه دستی زدم، چون مطمئن بودم چیزی بهم نمیگی..
نگاهی به حمید انداختم، جقدر دوستش داشتم و چقدر به او احتیاج داشتم انگار دوباره همه چیز را فراموش کردم . شدم مثل صبح. انگار نه انگار حاج زرگری بوده و حرفی به من زده. خندیدم و با مشت آرام به بازویش زدم.
- خیلی بدجنسی
خندید و فرمان را رها کرد و دو کف دستش را بهم زد و گفت:
- دیدی خانم حقوقدان، باز هم من بردم.
برای من در کنار حمید بودن پادزهری بود بر نیش زبانهیا وقت و بی وقت حاج زرگر.
آن شب با خیر و خوشی تمام شد و گذشت. حنانه و مرتضی در میان دعای خیر بزرگترها و بدرقه و هلهله جوانترها پا به زندگی جدید و مشترکشان گذاشتند.
روز پا تختی هم مراسم مولودی بود و بعد باز کردن هدیه ها و بعد خداحافظی عروس و داماد ا زمهمانان و طلب حلالیت برای سفر به حج ابراهیمی که آرزوی هر آرزموندی است و هدیه حاج زرگر بود به حنانه و مرتضی



تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار