خاطره ماندگار قسمت نهم



فصل نهم

بار دیگر به تصویری که داخل آینه نقش بسته بود خیره شدم، نه، این امکان نداشت. این تصویر نمی توانست از آنِ من باشد. دیگر از آن خاطره خبری نبود، آن خاطره با ابروهای پهن، خاطره ای که نهایت آرایشش ماتیک صدفی کم رنگی بیش نبود. چهره ام برای خودم هم ناآشنا بود. داخل آینه به دنبال خاطره ای می گشتم که تا چند ساعت پیش برایم آشنا بود.
منیژه گیره دیگری به تورم زد تا از محکم بودنش اطمینان یابد.
نگاهی به ساعت انداختم. حمید تا چند دقیقه دیگر می رسید. نمی توانستم تصور کنم حمید با دیدن من چه حالی می شود، لابد من را نمی شناخت.
سپیده، یکی از کارکنان آرایشگاه، در اتاق را باز کرد و در حالی که چشمکی به من می زد گفت:« آقا داماد شما هم تشریف آوردند عروس خانم... خدا نجار نیست، ولی در و تخته را خوب به هم جور کرده.»
دسته گل را به دستم داد. دسته گل را حمید سفارش داده بود که از گلهای ارکیدۀ سفید و زرشکی درست شده بود. خوشحال بودم. با وجود آنکه هیچ کدام از طرف مقابل خبر نداشتیم، اما ناخودآگاه رنگ گل با آرایش صورتم و لاک ناخنم هماهنگی پیدا کرده بود. ایستادم. دستانم لرزش خفیفی داشت که با تمام وجود امیدوار بودم کسی متوجه آن نشود. دستیار آرایشگر تور را روی صورتم انداخت. نگاهی به خود انداختم. انگار از پس تور صورتم جذابیت بیشتری پیدا کرده بود. مسئول آرایشگاه جلو آمد. گفت:« عروس خانم، منکرات ایراد می گیره و برای ما دردسر می شه. بدون حجاب نباید از آرایشگاه بیرون بری.»
لبخند زدم و گفتم:« چادر آوردم.»
منیژه کمی تعجب کرد. با لحن بامزه ای گفت:« خیلی جالبه! عروسهای چادری می آیند با شنل می روند، آن وقت تو با مانتو آمدی و می خوای با چادر بری. مبارکه، با هر چی می ری به سلامت.»
کلاه شنل را روی سرم انداختم و با بدبختی چادر را روی آن کشیدم. منیژه بار دیگر جلو آمد. از زیر تور نگاهی به من انداخت و گفت:« آهان، حالا فهمیدم... داماد از آن دو آتیشه هاست. خواستی شش میخه اش کنی.»
می دانستم از امروز که بله می گویم باید منتظر چنین حرفها و نظراتی باشم، اما برایم مهم نبود. فقط می خواستم در نظر حمید درست باشم و او من را بپسندد. خدا را شکر ملیحه خانم کارش را ماهرانه انجام داده بود و چند دکمه مخفی زیر دامنم نصب کرده بود که در فاصله بین آرایشگاه تا تالار دامنم کنار نرود. چادر را محکم گرفتم. دیگر هیچ جا را نمی دیدم. وقتی در آرایشگاه باز شد فقط توانستم پاهای حمید را ببینم. سرم را به زور کمی بالا گرفتم.
حمید خوش قیافه تر از همیشه شده بود. کت وشلوار سرمه ای، پیراهن آبی، کراوات سرمه ای و زرد. بوی ادوکلنش مثل همیشه مستم کرد. گل دستم را به او سپردم تا بتوانم چادرم را اداره کنم. وارد خیابان شدیم. هوا سرد بود. اثر بارش برف چند روز پیش در کنار خیابان هنوز نمایان بود. کفشم حدود ده سانت پاشنه داشت. دلهره لیز خوردن باعث شد به دست حمید چنگ بندازم. حمید من را با احتیاط از پیاده رو رد کرد و در حالی که در ماشین را برایم باز می کرد در سوار شدن کمکم کرد. پس از نشستن روی صندلی گرم و نرم ماشین با خیال راحت کمی چادرم را کنار زدم تا خیابان را ببینم، چون از آن حالت کلافه شده بودم. تمام سطح جلوی شیشه ماشین و پنجره کناری گل چسبانده بودند. حالا منظور حاج زرگر را از ضوابط گل زدن می فهمیدم.
حمید سوار ماشین شد. به وضوح اخم کرده بود.
« حمید، چرا بداخلاقی، دیشب خوب نخوابیدی؟»
« چرا، خیلی هم خوب خوابیدم، ولی جناب عالی حال بنده رو گرفتید.»
قلبم فرو ریخت. « من؟ مگه چه کار کردم.»
« هیچی، صد تا آرایشگر آمدند بیرون و بالای ده هزار تومان از من رونما گرفتند. اون وقت خانم بنده خودش رو هفت لا پیچونده.»
نمی توانستم باور کنم. حمید با آن وقار و متانت به خاطر آنکه صورت من را ندیده اخم کرده بود. دلم نمی خواست بیشتر از این اذیتش کنم.
« حمید جان، چه کار کنم. گفتم شاید توی راهرو نامحرم باشه. اگه می خوای همین الان تورم رو می زنم کنار.» و بدون آنکه منتظر جوابش بشوم تور را کمی از صورتم کنار زدم.
نگاهم کرد، نگاهی که به جرأت می گم با همیشه فرق داشت. چشمانش برق می زد. انگار برای اولین بار بود که نگاهم می کرد.
تور را پایین انداختم. درست مثل اولین بار از نگاهش خجالت کشیدم. تور را دوباره روی سرم مرتب کردم و دستم را روی دامنم گذاشتم. هنوز نگاهم می کرد. لبخندی شیطنت آمیز گوشه لبانش بود. به ناگاه احساس کردم گرمم شده. تمام تنم داغ شده بود. دستش را خیلی آرام روی دستانم قرار داد و با نوازش انگشتانش دستم را گرفت و به کمک دستم دنده را عوض کرد.
توی اتوبان که بودیم دستم را بالا برد و بوسه ای به آن زد. حس می کردم تمام نگاهها معطوف به ماست، انگار که همه به ما زل زده بودند. ساکت بودیم. گاهی اوقات سکوت قشنگ ترین حرفها را می زند. در دل از حاج زرگر به خاطر طرز گل زدن ماشین سپاسگزار بودم. نمی خواستم این لحظه ها را با هیچ کس قسمت کنم. فقط خودم و حمید، همین.
همه چیز درست مثل یک خواب گذشت، یک خواب شیرین و دلپذیر.
لحظه ای که به عقد حمید درآمدم، زمانی که حاج زرگر پیشانی ام را بوسید و کف دستم سکه پنچ پهلوی قرار داد، عکسهای یادگاری، شور و هیاهویی که در کمتر جشنی دیده بودم. عبور از میان جمعیت ناآشنایی که تمام قد ایستاده بودند و برایم هلهله می کردند و با دستهایشان روی میز می کوبیدند و سعی در گرم کردن مجلس داشتند، پچ پچهای ناآشنا و متفاوت از همیشه. پچ پچهایی که بوی تحسین می داد، رونمایی که مادر حمید به انگشتم کرد، و حتا صدای بله گفتنم که از اعماق وجودم برمی خاست، و زن دنبک زنی که راحت در میان سیل جمعیت می رقصید و جوان ترها را بلند می کرد، حتا صدای صلوات با هلهله ای که حاج زرگر خواستار آن بود و ریختن پول روی سر ما به دست حاج زرگر، لبخند رضایت مامان و بابا. شنیدن کلام خوشبخت باشید و به پای هم پیر شوید از زبان مهمانان، همه و همه دست به دست هم دادند تا شب عقدکنانم را به زیباترین شب زندگی ام تبدیل کنند.
حالا، حق را مثل همیشه به حمید می دادم.
ما در چارچوب ضوابط حاج زرگر حرکت کرده بودیم و همه چیز بر وفق مرادمان پیش رفته بود و آن شب به بهترین و خاطره انگیزترین نحو به پایان رسید.
از شب عقدکنان تا دو روز بعد برف بسیار زیادی بارید. روز سوم هوا آفتابی شد. به پیشنهاد شهاب و شقایق قرار شد آخر هفته برای اسکی به دیزین برویم. خدا را شکر حمید هم خیلی استقبال کرد.
صبح روز جمعه ساعت چهار صبح حمید دنبالم آمد. قرارمان میدان تجریش بود. شهاب و شقایق، نادر و نادیا و علی رضا هم آمده بودند.
حدود هفت بود که به دیزین رسیدیم. پس از صبحانه مفصلی به پیست رفتیم. خیلی شلوغ بود. بعد از لباس پوشیدن همگی به قله رفتیم. نمی توانستم باور کنم حمید به این خوبی اسکی می کند. او به من نگفته بود اسکی ورزش مورد علاقه اش است و اکثر زمستانها به اسکی می رود. او باز هم توانسته بود من را غافلگیر کند و کاری کند که باز تحسینش کنم. بار سوم که از قله پایین آمدیم تصمیم گرفتیم برای خوردن یک نوشیدنی داغ به رستوران برویم. وسایلمان را گوشه ای گذاشتیم.
عده ای در پایین پیست مشغول برف بازی بودند. همراه بقیه به سمت رستوران می رفتیم که یک آن ضربه ای محکم به صورتم خورد و بعد دردی شدید در ناحیه بینی و چشم و تمام قسمت راست صورتم احساس کردم. سرمای چند لحظه پیش جای خود را به سوزش شدید و داغی خونی داد که از صورتم سرازیر بود. یک آن ضعف تمام بدنم را فرا گرفت. دیگر قدرت ایستادن روی پا نداشتم و در جا روی زمین افتادم.
دستهایم را محکم روی صورتم فشار می دادم و چشمانم را از درد بسته بودم. فقط صدای مبهم هیاهوی بقیه را می شنیدم. دهانم از خون پر شده بود.
صدای حمید را می شنیدم که ترس در آن موج می زد.
« خاطره، چی شد؟»
نادر هراسان تر از بقیه جلو آمد.
« باید برسونیمش بیمارستان، شاید بینی اش شکسته که این قدر خون می آد. دهنش پر خون شده!»
حمید گفت:« شهاب. برو ببین کار کدومشون بود. احمقها توی گلوله برف سنگ گذاشته بودند. اگر خورده بود به سرش چی؟»
حمید سرم را بلند کرد. به سرفه افتاده بودم. مزه خون تمام دهانم را فرا گرفته بود. حس می کردم اجزای صورتم به شدت متورم شده. درد طاقت فرسایی در سرم حس می کردم.
دیگر توان باز نگه داشتن چشمهایم را نداشتم. صداها هم مانند تصاویر در نظرم تیره و تار شد و بعد از چند لحظه دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

دوباره جلوی آینه ایستادم. برای صدمین بار از دیدن چهره ام حال بدی پیدا کردم. به کلی تغییر کرده بودم. دیگر از آن بینی خوش فرم خبری نبود. بینی ام شکسته بود. چشمهایم هم انگار از بینی ام پیروی می کرد و نامتقارن و کوچک و بزرگ به نظر می رسید.
حوصله هیچ کاری نداشتم. دوباره به رختخواب رفتم. تنها جایی بود که در این چند روز کمی احساس آرامش پیدا می کردم. سرم را زیر پتو قایم کردم. مامان که انگار متوجه حال من شده بود وارد اتاق شد و گفت:« وا، خاطره، باز هم خوابیدی؟ هیچ وقت سابقه نداشته این قدر بخوابی. بلند شو مادر.»
در حالی که سرم هنوز زیر پتو بود گفتم:« حوصله ندارم.»
« یعنی چی حوصله ندارم! دماغت شکسته که شکسته. دنیا که به سر نیامده دخترم که زانوی غم بغل گرفتی . خدا رو صد هزار مرتبه شکر که آن سنگ لعنتی به سرت نخورد. از بابت بینی ات هم ناراحت نباش. بابات خودش با دکتر فردین صحبت کرده. ان شاءالله بینی ات می شه مثل قبلش، شاید هم بهتر.»
با بی حوصلگی گفتم:« مگه ندیدید حاج زرگر چه قشقرقی به پا کرد.»
« غصه اون رو نخور. اون فقط هارت و پورتش زیاده. الان هم پاشو حاضر شو، دارن می آن اینجا.»
سرم را با عجله از زیر پتو بیرون آوردم.« اینجا برای چی؟ همان پریشب که آمدن عیادتم برای هفت پشتم بسه.»
« پاشو، پاشو آبی به سر و صورتت بزن. لباست رو هم عوض کن و اون قیافه ماتم زده رو هم به خودت نگیر. بابات گفته خودم امشب قانعش می کنم.»
« ولی حاج زرگر قانع شدنی نیست.»
« بابات هم تا حالا حرف بی خودی نزده. وقتی می گه قانعشان می کنم، لابد قانعشان می کنه. دِ پاشو دختر. هنوز که به من زل زدی.»
مثل فرفره از جا بلند شدم و دست و صورتم را شستم، چون حوصله لباس انتخاب کردن نداشتم به پوشیدن یک شلوار مشکی و بلوز ساده صورتی اکتفا کردم. موهایم را بالای سرم بستم و در آینه نگاهی انداختم. انگار موهای جمع شده دماغم را چند برابر نشان می داد. موهایم را باز کردم و شل پشت سرم بستم. آره، این جوری بهتر بود. هنوز داشتم جلوی آینه صورتم را برانداز می کردم که صدای زنگ در من را به خود آورد. به سمت پنجره دویدم و از لای پرده به در حیاط چشم دوختم. مامان در را باز کرد. حاج خانم و حاج آقا و بعد از او حمید وارد شدند. با دیدن حمید تازه فهمیدم چقدر دلم برایش تنگ شده. از پریشب تا حالا حاضر نشده بودم با او صحبت کنم و هر بار که زنگ زد به مامان گفتم بگوید خوابم. نمی دانم چرا، ولی او را مقصر می دانستم. آخر چقدر یک نفر باید در مقابل حرفهای بی منطق پدرش کوتاه می آمد. حرصم گرفته بود. با دیدن چهره مصممش از آن سوی حیاط مطمئن بودم این بار هم حرفش را پیش خواهد برد. نمی خواستم بیرون بروم و با او روبه رو بشوم. پاهایم به زمین میخ شده بود. مامان به اتاقم آمد. با دیدن چهره ام انگار حال درونم را فهمید.
« خاطره جان، تو که هنوز اینجایی مامان. بیا بیرون، زشته، لازم نیست تو هیچ حرفی بزنی. همه چیز رو بسپار به بابات. خودش قانعشان می کنه.»
« ولی مامان، مطمئنم فایده نداره.»
« تو از کجا مطمئنی؟ این بنده خداها که تا حالا مخالفت آن چنانی با ما نکردن و جز احترام هم چیزی ازشون ندیدیم، بعدش هم یک تیریه تو تاریکی می اندازیم، ببینیم چی می شه.»
مامان حق داشت نسبت بهشون بدبین نباشه، من نصف کارهایی که با من کرده بودند را به درخواست حمید به آنها نگفته بودم و حالا از آن می ترسیدم که امشب مامان و بابا هم آن روی حاج زرگر را که فقط من با آن آشنا بودم ببینند.
همراه مامان وارد اتاق پذیرایی شدم. سلام بلندی کردم و به سمت حاج خانم رفتم و با او روبوسی کردم. حاج زرگر مثل همیشه بالای اتاق روی مبل همیشگی اش نشسته بود و تسبیح فیروزه ای رنگش را در دست می چرخاند. حمید که سرش را برای دیدن من بلند کرده بود سلام آرامی کرد و دوباره سرش را پایین انداخت.
حاج زرگر بر خلاف حمید جواب سلام من را با صدای بلند داد و تک سرفه ای کرد. رو به پدر گفت"« آقای دکتر، من به احترام شما اینجا هستم، ولی حرفهام همون حرفهاییه که پریشب خدمتتون عرض کردم. به نظر من اتفاقیه که افتاده. دنیا که به آخر نرسیده. این اتفاق ممکن بود برای هر کسی بیفته. گو اینکه بینی خاطره خانم کمی کج شده، ولی به نظر من که تو ذوق نمی زنه. بدجور نشده. به خداوندی خدا تا چند روز دیگه هم این کبودیها می ره می شه یک دماغ معمولی. پسر من هم که مشکلی نداره که خاطره جان بخواد خودش رو الکی به دردسر بندازه، به خدا این دختر باید صد مرتبه خدا رو شکر کنه که شوهرش مثل این پسرهای قرتی بیرون نیست که دلش بخواد زنش هر روز یک جور باشه. حمید ما منش و رفتار خاطره رو پسندیده. شکل و ظاهر مثل پوله، به یک شب بنده و به یک تب می ره. آقای دکتر، خدا شاهده که من دلم برای این دختر می سوزه. چرا باید بی خودی خودش رو به دست تیغ جراحی بده. که چی؟ که یه ذره دماغم کج شده. خوب شده که شده. فدای سرت بابا، جونت سلامت باشه. درست می گم آقای دکتر؟»
پدر نفس عمیقی کشید، انگار خودش هم فهمیده بود مبارزه سختی در پیش دارد. من درست گفته بودم، راضی کردن حاج زرگر به این راحتی نبود.
« فرمایشات جناب عالی متین. خوشبختانه شما و خانواده محترمتان خیلی منطقی برخورد می کنید و من هم از شما بی نهایت سپاسگذارم، اما دخترک من از دیدن صورتش در عذابه. خوب وظیفه من هم به عنوان پدر اینه که تا حد امکان کمکش کنم. دست کم فردا از این پشیمان نباشم که در حقش کوتاهی کردم.»
حاج زرگر با لحن مسخره ای گفت:« آقای دکتر، شما جوری صحبت می کنید انگار آسمون به زمین آمده. بابا اتفاقی نیفتاده. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که نقص عضو نبوده. بعدش هم خاطره خانم رو حمید آقا می خواد هر روز ببینه که شکر خدا هیچ نارضایتی ای نداره، پس دیگه به نظرم جای هیچ صحبتی باقی نمی مونه. اگر اجازه بدید دیگه ما رفع زحمت کنیم.»
« نه حاج آقا، کجا تشریف می برید. ما هنوز حرفهامون به نتیجه نرسیده.»
« دیگه چه نتیجه ای؟ بذارید من باهاتون رک باشم. حرف من یک کلام، مخالف جراحی هستم.»
« حاج آقا شما یا پسرتون؟»
« فرقی نداره، حرف من، حرف پسرمه.»
پدر که تا آن لحظه فقط با حاج زرگر صحبت می کرد رو به حمید کرد و گفت:« آره پسرم، تو هم با پدرت هم عقیده ای؟»
حمید سرش را به طرف پدر بلند کرد. فقط به او نگاه کرد، انگار که قدرت حرف زدن نداشت. همه چشم امیدم به حمید بود. با تمام وجود از او انتظار داشتم در چنین موقعیتی طرف من را بگیرد.
حاجی از سکوت حمید استفاده کرد و در حالی که به پدر لبخند می زد گفت:« خدمتتون که عرض کردم جناب دکتر، حرف من، حرف آقا حمیده.»
پدر محکم تر از قبل باز رو به حمید کرد. دیگر یواش یواش داشتم می ترسیدم.
« ولی من چیزی از زبون خودش نشنیدم. دلم می خواد آره یا نه را از زبون خودش بشنوم. آقای دکتر، شما تحصیل کرده این مملکت هستید، نباید برای حرفهایتان وکیل بگیرید. خاطره دلش می خواد بینی اش رو عمل کنه. اون از این وضعیت راضی نیست و ازدیدن قیافه اش در آینه کلافه و عصبیه. من با چند دکتر صحبت کردم. دکتر فردین از همه حاذق تره. خیالاتون از این بابت راحت باشه. حالا دلم می خواهد نظر شما را به عنوان یک همسر بدانم. اگر جواب شما منفی باشه مطمئن باشید من هم دخترم رو قانع می کنم منصرف شه، ولی نه تنها من، بلکه دخترم هم می خواهد جواب آره یا نه را از زبان خودتان بشنوه.»
انگار به دهان حمید مهر سکوت زده بودند. نگاهی غمزده به من و بعد به پدر کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. می توانستم دلیل سکوتش را حدس بزنم.
حاج زرگر که معلوم بود عصبی تر از قبل شده تسبیح فیروزه ای را سریع تر در دستانش می چرخاند. همه منتظر شنیدن نظر حمید بودیم. سکوت حکمفرما بود، صدای تیک تاک ساعت بلندتر از همیشه به گوش می رسید. عاقبت پدر سکوت را شکست.
« خوب، آقا حمید چی شد؟ بیشتر از من دخترم مایله نظر شما رو بدونه.»
از خطوط چهره حمید معلوم بود که چه فشاری را تحمل می کند. رو به پدر کرد و گفت:« من مخالفتی ندارم، ولی هیچ تضمینی وجود نداره که خطری خاطره رو تهدید نکنه و یا بینی اش خراب تر از الان نشه.»
«من این تضمین رو به شما می دم.»
«خیلی می بخشید آقای دکتر، ولی با چه اطمینانی؟»
« جناب دکتر، من خیلی ساله که توی اتاق عمل کار کرده ام. مطمئن باشید اگر نیم درصد احتمال خطر می دادم تک بچه ام را بازیچه قرار نمی دادم.»
« ولی آقای دکتر...»
« می دانم می خواهید چی بگویید. احتمال خطر در هر عملی هست، ولی بحث در مورد آن یک تا پنج درصده. اگر ما بخواهیم این جوری فکر کنیم نباید راه بریم، چون به احتمال یک درصد ممکنه پامون بپیچه، پس باید همیشه آن نود و نه درصد احتمال خوب رو در نظر بگیریم. خوب، حالاکه از بابت شما خیالمون راحت شد قراری با دکتر فردین می گذارم تا شما هم ایشون رو ملاقات کنید.»
حاج زرگر که آن رویش بالا آمده بود و صورتش از خشم قرمز شده بود به
حمید گفت:«تو داری چه کار می کنی؟مگه زنت هنرپیشه است که هروقت صورتش نقصی پیدا کنه بره دکتر پلاستیک و خودش رو درست کنه حمید جان، اگر اینجا کوتاه آمدی فردا پس فردا می خواد پوستش رو بکشه،ناخن بکاره، مژه فر کنه یا چه می دونم از این قرتی بازی ها که از در و همسایه می شنویم.»
پدر که معلوم بود از این طرز حرف زدن حاج زرگر خوشش نیامده بود رو به حاجی کرد و گفت:«حاج آقا،دختر من عروسک خیمه شب بازی نیست که هرروز خودش رو به یک شکل در بیاره.خیال شما از این بایت راحت باشه این همه سال دختر بزرگ نکردم که من و مادرش رو مضحکه خاص و عام کنه شما هم نگران ابرویتان نباشید ما خودمان بیشتر از شما خواستار ابروییم درضمن بنده فقط صرف احترام نظر شما را هم خواستم، والا همان هفته پیش دکتر فردین کار خودش را انجام داده بود چون بیشتر از این در مقام یک پدر نمی توانم ناراحتی دخترم را تحمل کنم.»
«مثل اینکه شما فراموش کردید خاطره خانم دیگه شوهر داره.»
«نه، فراموش نکردم.به خاطر همین است که از حمید خواستم نظرش رو خیلی صریح به ما بگه.آقا حمید، حالا که خیالت از بابت خطر راحت شد نظرت رو خیلی رک و راست به ما بگو»
ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.نگاهی به مامان انداختم حال او هم بهتر از من نبود با تمام وجو خواستار این جراحی بودم، اما نه به این قیمت، نه به قیمت یکه حرمت و احترام بین دو خانواده ابین برود.مطمئن بودم دیگر پدر ول کن نیست.نگاهم را به لب های حمید دوختم شاید از لبانش جمله ای جادویی بیرون می آمد و همه چیز را حل می کرد.ملتمسانه نگاهش کردم.
«راستش...راستش من حرفی ندارم.اگر خاطره راضیه و شما هم به عنوان یک پزشک تضمین می کنید که...»
باز هم صدای او فضا را متشنج کرد.صدایی که تاکنون چیزی جز اعتراض از آن برنیامده بود.
«مثل اینکه متوجه نیستی پسر، زنت قراره بره زیر دست یک نامحرم، اون هم برای قرتی بازی.»
«آقای زرگر،این چه حرفیه می زنید دکتر محرمه.»
«آقای دکتر، خواهش می کنم شما لازم نکرده مسائل شرعی رو برای من بازگو کنید.این دختر که مریض نیست دکتر درصورتی محرمه که برای سلامتی بیمار کار کنه، نه مثل اینکه مریض مثل یک خمیر بره زیر دستش و دکتر هرجوری که می خواست به اون حالت بده آخه اینم شد محرمیت.»
«پس لازمه همین جا یک چیزی رو برای شما بگم استخوان بینی خاطره از وسط شکسته و باعث شده یک سوراخ بینی اش بسته شه.همین چیز ساده می تونه موجب تنگی نفس و حتی بیماری قلبی بشه حالا چه شما رضایت بدید و چه ندید من وظیفه خودم می دونم که فکری به حال این استخوان بکنم چون به هیچ عنوان حاضر به تحمل مسائل بعدی آن نیستم.دکتر رزم جو که متخصص گوش و حلق و بینی است دکتر فردین رو به ما معرفی کرد و گفت حالا که خاطره قرار یک بار برای ترمیم آن استخوان بیهوشی رو تحمل کنه و زیر تیغ جراحی بره،بهتره جراحی زیبایی هم انجام بده.»
«جناب دکتر، این حرفها همش بهانه است.چقدر ادم هست که چه می دونم پلیپ دارن و یا به هر دلیلی از راه دهان نفس می کشند همه شان بیماری قلبی می گیرند؟»
«آقای زرگر، بنده که هر حرفی می زنم شما چیز دیگری می فرمایید.شما درست می فرمایید همه این حرفها بهانه است حالا با تمام این بهانه ها
شما اجازه می دهید؟"

سکوت کرد و به پدرم خیره شد. با وجود آنکه شکست خورده بود اما برقی از پیروزی در چشمانش درخشید." به شرطی که دکترش را عوض کند"

پدر کلافه شده بود. "یعنی چه؟ فردین برای این کار بهترینه. من حاذق تر از او نمی شناسم."

"درسته، ولی آقای دکتر، نمی تونم برای دوست و آشنا ماجرارو توضیح بدم. اگر براتون مهمه که گوشه ای از دل من هم راضی باشه دنبال یک دکتر زن بگردید. توی تهرون به این بزرگی یه دکتر زن خوب هم پیدا می شه. آقای دکتر، به خدا از اینکه اسباب شایعه بشم متنفرم."

نور امیدی در دلم روشن شد. پدر بعد از کلی بحث و جدل توانسته بود حاج زرگر یک کلام را راضی کند و این خودش پیروزی بود.

دلم می خواست همان جا می پریدم و پدر را بوسه باران می کردم. انگار ته دلم قند آب می کردند. چهره حمید هم آرام شده بود.

البته فقط خدا می دانست حاج زرگر به خاطر مغلوب شدنش چه حالی داشت.

حق با پدر بود. نباید بیشتر از این با دم شیر بازی می کردیم.

پدر زودتر از آنکه فکرش را می کردم دکتر انوشه پهلوان را پیدا کرد که متخصص جراحی پلاستیک از آمریکا بود. سر هفته آزمایشات انجام شد و بعد از گرفتن عکس من در بیمارستان دی تهران به تیغ جراحی سپرده شدم. روزی که گچ بینی ام را باز می کردند روزی به یادماندنی بود.

حمید دو ساعت زودتر از وقت به خانه مان آمده بود و مرتب سر به سرم می گذاشت و شوخی می کرد. می دانستم خودش از من نگران تر است و با این شوخیها می خواست فکر هردویمان را منحرف کند.

بنا به درخواست حمید تنها به دکتر رفتیم و کسی همراهیمان نکرد.

زمانی که دکتر پهلوان گچ را از روی صورتم برداشت احساس کردم کوهی از روی صورتم برداشته شده. حمید با چشمانی گشاد شده از سر تعجب و در حالی که دست به سینه پشت سر دکتر ایستاده بود به من نگاه می کرد. لبخندی از سر رضایت به لب آورد.

از دیدن لبخند او خوشحال شدم. دلم می خواست هر چه زودتر صورتم را در آینه ببینم.

دکتر چسبهای پنج سانتی را از روی میزش برداشت و گفت:" باید تا ده روز به بینی ات چسب بزنی. حالا من این چسبها را می زنم. نحوه زدنش رو هم به همسرت یاد می دم. هر روز باید آنها را عوض کنی چون شل می شه. در ضمن تا شش ماه عینک زدن ممنوع، دویدن ممنوع، حمل اشیای سنگین ممنوع..."دیگر داشتم کلافه می شدم.ذ چطور خانم دکتر نمی فهمید من به حرفهایش ذره ای اهمیت نمی دادم. من فقط می خواستم خودم را ببینم. دیگر دلم طاقت نیاورد و وسط حرفش پریدم" خانم دکتر، میتونم خودم رو تو آینه ببینم."

"من کاری نکردم، بینی ات کوچک بود. فقط شکستگیها را درست کردم و کمی خرده کاری. البته بهت بگم، جراحی بینی های شکسته خیلی سخته و نتیجه هم همیشه دلخواه نمی شه. حالا اگر مایلی ببینی اشکال نداره، بیا ببین." و دست برد و از کنار میز کارش آینه ای برداشت و به دستم داد.

از حرفش ترسیدم.یعنی چه همیشه نتیجه دلخواه نمی شود. یعنی ممکن بود بینی من ... از ترس گره ای بر ابروانم افتاده بود و با چشمان هراسان به دکتر خیره شدم. آینه را از دستش گرفتم. آرام آینه را بالا آوردم تا چهره ام در آن نمایان شد. حیرت کردم. صورتم را چپ و راست گرداندم و بینی ام را نگاه
کردم.بینی که حالا خیلی کوچکتر از قبل شده بود وقوس پیدا کرده وسرش رو به بالا بود .

نگاه حیرت زده ام را به دکتر دوختم .لبخندی شیطنت آمیز برلب داشت بدون شک قصد اذیت کردن من را داشت ،چون بینی ام فوق العاده شده بود.چهره ام به کلی تغییر کرده بود .خودم را با این بینی جدید نمی شناختم.

((خانم دکتر شما به این می گویید خرده کاری ؟بینی ام به کلی تغییر کرده از روز اولش هم بهتر شده .دستتان درد نکنه .نمیدانم چه جوری از شما تشکر کنم .))

((خواهش میکنم.مبارکت باشه،حالا اجازه می دی چسب بزنم؟))

نمی توانستم از دست حاج عسگر ناراحت باشم.در واقع انتظار اینکه او به دیدنم بیاید توقع بی جایی بود ،چون در هر صورت مخالف جراحی بود وبه طور حتم به دیدنم نمی آمدند.نه او ونه خانواده اش.

روز بعد از اینکه گچ بینی ام را برداشتم به خانه شان رفتم .هیچ کس درباره جراحیم حرفی نزد،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است .همه خانواده از حاج آقا تبعیت می کردند .حنانه وسمانه هم به تبعیت از پدر ومادرشان یک نگاه اضافه هم به من نکردند .نمی توانستم بگوییم ناراحت شده ام ،اما کارهایشان برایم عجیب بود .در واقع همه کارهای این خانواده برایم عجیب بود .

آن سال عید ،هفته اول تعطیلات را همراه خانواده دایی شهروز به شمال رفتیم.مثل سال گذشته خانواده گلستانه وعمو عماد ما را همراهی کردند.بنا به سفارش دایی شهروز درست مثل سال گذشته سه روز زودتر رفتیم.باز هم چهار شنبه سوری بود وهمه دور آتش جمع بودیم باد خنکی از دریا به سمت ساحل می وزید.به آتش نگاه می کردم وبه فکر فرو رفته بودم .یاد پارسال افتادم .چقدر شرایط تغییر کرده بود. می شد گفت همه چیز عوض شده .شهاب دیگر مثل سابق با من شوخی نمی کرد وسر به سرم نمی گذاشت .نادر رابطه سرد وسنگینی با من داشت. نادیا وشقایق هم مثل قبل با من رفتار نمی کردند ،ولی من گله نداشتم واز شرایط راضی بودم .در کنار حمید بودن ارزش تمام این تغییرات را داشت .چقدر سریع همه چیز مطابق میل من شده بود.اکنون دست در دست مردی در کنار ساحل قدم می زدم که روزی یک نگاه از جانب او برایم حکم دنیا را داشت .
دست حمید را در دستم فشردم .توجه او جلب شدوپرسید: ((چی شده خاطره سردته؟))

((نه داشتم به پارسال فکر می کردم .از اینکه الان....نه ولش کن.))

((بگو دلم می خواد بشنوم .پشیمون که نشدی؟نکنه دلت می خواد بری پیش بقیه واز روی آتش بپری.اگر می خوای برو از نظر من هیچ اشکالی نداره .فکر نکن حالا که همسر من هستی باید از همه چیزهای که داشتی بگذری.من بهت اعتماد کامل دارم وتو حق داری با هر کسی که دوست داری بری وبیای. دلم نمی خواد دیگران فکر کنند تو رو از اونها گرفتم .))ناگهان ایستادوبه من نگاه کرد .((می خوای بریم با هم از روی آتش بپریم؟))

در حالی که دستش را می کشیدم تا دوباره راه برویم گفتم: ((دیوانه شدی حمید .من هیچ وقت از روی آتیش پریدن خوشم نمی آمده.))

لبخندی به من زد واو هم دستم را فشرد.

((حمید.....))

((بله؟))

((می آی باهم بریم چای بخوریم .هوا سرده وچای داغ خیلی می چسبه .بیا بچه ها را هم ببریم ویلا وچای درست کنیم چطوره ؟))

((فکر نکنم بتونیم بچه ها را راضی کنیم از این جمع دل بکنند ،ولی اگه موافق باشن خیلی خوبه .))

به سمت بقیه رفتیم .برخلاف پیش بینی حمید همه استقبال کردند. هوا نسبت به سالهای گذشته خیلی سردتر بود وبیرون ماندن بدون فعالیت مساوی با سرما خوردن بود.همگی به سمت ویلای آقای زرگر راه افتادیم .همه چیز برایم تازگی داشت حتی این شرایط .از اینکه اکنون به عنوان صاحب خانه پا به آن ویلا می گذاشتم احساس رضایت می کردم .

بچه ها وارد ویلا شدند ومن سریع به سمت آشپزخانه رفتم.خوشبختانه کیک گردویی که از تهران آورده بودیم به همه می رسید .قهوه حاضر شد .حمید به آشپزخانه آمد تا کمکم کند .باهم وارد نشیمن شدیم بچه ها روی مبلهای راحتی ولو شده بودند ومشغول صحبت کردن بودند .

نادیا به کمکم آمد ویواش گفت: ((بابا جون مگه فامیل شوهریم .قبل از اینکه لباست رو در بیاری رفتی تو آشپزخونه مبادا این جمعیت از گشنگی بمیرن! برو لباست رو عوض کن ،من اینها رو می برم.))

نگاهی متعجب به نادیا اندختم وپرسیدم: ((لباسم؟ مگه لباسم چشه؟))

((وا خوب چه میدونم .....با مانتو وروسری وایسادی داری کار میکنی!))

((نادیا حالت خوبه ؟من خیلی وقته همیشه همینطوری هستم .))

نادیا در حالی که صدایش را آهسته تر می کرد گفت: ((بابا ،دیوارها که چغلیتو به حاج زرگر نمی کنند.اون الان کیلومترها از اینجا فاصله داره .خیالت هم از بقیه راحت باشه .این وسط ستون پنجم نداریم.))

تازه متوجه منظور نادیا شدم اون فکر می کرد من به احترام حاج زرگر با حجاب شده ام .از نادر تعجب کردم که تا الان چیزی به او نگفته بود.سینی را روی میز گذاشتم وبه سمت نادیا برگشتم وگفتم : ((مثل اینکه نادر چیزی بهت نگفته .موضوع فقط حاج زرگر نیست حمید از من خواسته اینجوری باشم .))

((حمید ؟ اونکه به نظر خیلی متجدد می آد!))

دلم می خواست سر به تنش نباشد. او نه تنها به من بلکه به حمید هم به راحتی توهین کرده بود ،اون هم در نهایت احترام وادعای روشنفکری وهمین بیشتر حرصم می داد .

((متجدد؟ مگه تجدد بی حجابیه ؟اگر این طور فکر می کنی پس مردم لخت جزایر آفریقا از همه متجدد ترن.))

از حالت چهره نادیا معلوم بود بهش برخورده .گفت: ((هرطور راحتی ،به من ربطی نداره ....هر کس هرجور می خواد باشه.))وفنجانی قهوه برداشت وبه سمت شقایق رفت.

در دل کمی ناراحت شدم که او را رنجاندم .اما او هم کم من را نرنجانده بود. چرا متوجه نمی شد؟بر خلاف آنچه فکر می کردم با حجاب بودن کار سختی نبود .کلی لباس از تهران با خود آورده بودم .شلوارهای گشاد با بلوزهای آستین بلند .روسری های رنگی هم خریده بودم تا به آن لباسها بیاید.

روز جمعه در ویلای دایی شهروز مشغول چیدن سفره هفت سین شدیم .زمان تحویل سال ساعت یازده وبیست وچهار دقیقه شب بود .پیش از تحویل سال با حمید به ویلای حاجی رفتیم تا لباسمان را عوض کنیم . وقتی وارد ویلا شدیم حمید دستم را گرفت ومن را به سمت اتاق پذیرایی برد. واز من خواست تا چشمانم را ببندم .وقتی به اتاق پذیرایی رسیدیم حمید ایستاد واز من خواست چشمانم را باز کنم .وقتی چشمهایم را باز کردم جعبه بزرگی که رویش پاپیون لیمویی رنگی قرار داشت توجهم را جلب کرد .با لبخند نگاهش کردم وچهره ای شرمنده به خودم گرفتم.

((حمید تو چیکار کردی؟))

خندید ودستم را رها کرد وبه سمت جعبه رفت .دستش راروی جعبه گذاشت وگفت : ((قابل شما را نداره ،ولی قبل از اینکه افتخار بدی وبازش کنی باید حدس بزنی توش چیه.))

((چه می دونم ،نمی تونم حدس بزنم چه چیزی می تونه انقدر بزرگ باشه .شاید برام یک موتور سیکلت خریدی؟))

((موتور؟ آخه چرا این فکر رو کردی؟))

((خوب،آخه فقط موتور سیکلت می تونه جعبه به این بزرگی داشته باشه.))

((نه ،اشتباه کردی می تونی پنج تا حدس دیگه بزنی.))

((حمید به خدا نمی دونم .آخه هیچ چیزی جعبه به این بزرگی نداره .))

((تا حدس نزنی نمی گذارم بازش کنی.))

((خوب،ماشین ظرفشویی،ماشین لباس شویی، ماکروفر،یخچال ماشین))

((خیلی زرنگی خاطره خانم ،فکر کردی من برای کادوی عید جهیزیه خریدم ؟))

مأیوس نگاهش کردم .درست انگار کوه کنده بودم .((منکه حدس زدم حالا بذار کادو را باز کنم .))

سرش را بالا برد وبا صدای بلندی گفت: ((نچ....تو فقط چهار تا حدس زدی در صورتی که من گفتم باید پنج تا حدس بزنی هنوز یکیش مونده .))ودر حالی که خود را بی خیال نشان می داد با دست شروع به ضربه زدن به جعبه کرد.

((حمید خیلی بدجنسی جعبه به این بزرگی آوردی گذاشتی جلوی من می گی حدس بزن .هر چی هم که حدس می زنم میگی نه .خوب تو خودت رو بذار جای من .خودت فکر می کنی چی می تونه تو این جعبه باشه....آهان ،خودم فهمیدم مهرم را آوردی شب عیدب بدی دستم تا تمام وکمال از دستم راحت بشی .درسته ؟))

((نه خیر اشتباه حدس زدی .من فرصت پنج تا حدس را به تو دادم .ولی نتونستی .حالا هم برو لباست رو عوض کن باید بریم خونه دایی شهروز اینها دیر می شه.))

برق شیطنت را در چشمانش خواندم .می دانستم می خواهد من را اذیت کند.((کادو را کی باز کنم ؟))

در حالی که خود را بی تفاوت نشان می داد گفت: ((هر وقت برگشتیم .))

باز هم چشمانش از شیطنت برق زد.

((ولی حمید جان ،خودت که می دونی دلم طاقت نمی آره .تا بریم وبرگردیم میمیرم .تو رو خدا ،تو رو خدا.....))

در حالی که دستانش را به نشان تسلیم بالا می برد گفت : ((باشه ،باشه،قسم نخور بیا ببین دوست داری یا نه ؟))

به سمت جعبه دویدم وربان لیمویی رنگ را از آن جدا کردم .بعد متوجه شدم حمید نیست .در اتاق باچشم دنبالش گشتم .او را دیدم که پشت سر من در حال فیلم برداری است .دست از کار کشیدم وروی زمین نشستم .

((راستی که؟از الان داری فیلم میگیری تا از کادوهات سند داشته باشی تا خدایی نکرده یه وقت زیرش نزنم .هان؟))

((درسته وقتی خانم ؟آدم داره حقوق می خونه هر کس دیگه ای هم جای من بود شرط احتیاط را رعایت می کرد .))

خندیدم ودوباره دست به کار شدم .زرورق سفیدرنگی که روی جعبه بود را باز کردم .نمی توانستم باور کنم حمید چه وقتی این کارها را انجام داده است .آخر ما از تهران تا اینجا لحظه به لحظه با هم بودیم .روی جعبه چسبهای بی رنگ خورده بود .خم شدم از روی میز کاردی برداشتم تا راحت تر بتوانم چسب ها را باز کنم .

حمید با صدای بلند گفت : ((چه کار می کنی؟)) وبعد گویی دارد بچه ای را دعوا می کند گفت: ((بدون استفاده از وسایل خطرناک وبرنده خانم .))

((یعنی چی؟ خوب می خوام جعبه را باز کنم .))

((ازما گفتن بود .اگر از کارد استفاده کنی ممکنه جعبه منفجر بشه .))

خندیدم وگفتم : ((چی می گی ؟مگه این تو بمبه ؟)) وهمان موقع کارد را درون جعبه فرو بردم تا چسبها باز شوند .اما درست همان موقع صدای ترکیدن چیزی از داخل جعبه آمد.در حالی که جا خورده بودم نگاهی به حمید کردم وگفتم : ((حمید،یواش یواش دارم می ترسم این صدای چی بود ؟))

حمید در حالی که می خندید نگاهی از پشت دوربین به من کرد وگفت : ((من که بهت گفتم ....خوب حالا که فهمیدی با دست بازش کن .))

کلی وقت با جسبهای که بی رحمانه روی جعبه زده بود کلنجار رفتم .عاقبت پس از کلی بدبختی توانستم چسب ها را بکنم .نگاه پیروز مندانه ای به حمید انداختم وگفتم: ((آخرش تونستم .))

((بله البته بعد از گذشتن هشت دقیقه وسی وهفت ثانیه .خوب خاطره خانم کمی عجله کن .ساعت ده ونیمه ویک ساعت دیگه سال تحویله .))

((اووو... تا یک ساعت دیگه کلی وقت داریم حمید جان .))

لبخند شیطنت آمیزی به من زد ودر حالی که به جعبه اشاره می کرد گفت: ((فکر می کنی .))

سریع در جعبه را باز کردم توی جعبه پر از بادکنکهایی بود که بزرگیشان به اندازه یک کف دست بود .رنگ ووارنگ .نگاهی از سر تعجب به حمید انداختم .حمید دوربین را روی سه پایه تنظیم کرد وبه سمتم آمد.

خوب حالا که تونستی بعد از نه دقیقه تلاش جعبه را باز کنی بگرد وکادوت را توی یکی از این بادکنکها پیدا کن .))

((یعنی چی ؟))

((یعنی اینکه کادوت توی یکی از این بادکنکهاست .اگر فکر می کنی خیلی طول می کشه بریم وبعد از سال تحویل پیداش کن .))

ملتمسانه نگاهش کردم .((نه حمید .دوباره شروع نکن من تا کادوم را پیدا نکنم از اینجا تکون نمی خورم .))

((باشه من تسلیم خوب شروع کن .))

حمید روی کاناپه ولو شد دستش را زیر چانه اش گذاشت وبه من خیره شد .باز آن لبخند شیطنت آمیز روی لبهایش نقش بست .

((خاطره خانم کمک نمی خوای ؟))

در حالی که صورتم را باعصبانیتی ساختگی اخم آلود کرده بودم گفتم : ((نه خیر شما به جای کمک می آمدی کادویم را مثل یک شوهر مهربون در دستم می گذاشتی .چرا منو اذیت می کنی ؟))

((شما اسم این سرگرمی شب عید را می گذارید اذیت؟دست شما درد نکنه .))

با لحنی دلجویانه گفتم دست کم بگوکادو چیه تا اگر توی بادکنک دیدم بفهمم .))

((مگه فرقی هم می کنه .تو اگه چیز غیر عادی توی یک بادکنک دیدی بترکونش .))

مشغول نگاه کردن بادکنکها شدم .بادکنکهای خالی را با حرص روی زمین می اندختم .دوسوم جعبه خالی شده بود که بادکنک زرد رنگی که داخلش کاغذ سفیدی بود توجهم را جلب کرد .سریع بادکنک را ترکاندم وکاغذ را برداشتم کاغذ هم با چسب بسته بندی شده بود .

حمید پیروز مندانه نگاهم کرد وگفت: ((چی شد؟خوب بازش کن دیگه .نگران نباش این کاغذ دیگه نمی ترکه .می تونی از چاقو استفاده کنی ))

سریع با چاقو کاغذ را باز کردم .داخل کاغذ نوشته بود :

سلام زیباترین خاطره زندگیم .اگر به پیشنهاد کمک من لبیک می گفتی وقتت هدر نمی رفت .کادوی تو زیر جعبه است این بادکنکها جهت زیبایی بود.

حمید از زرو خنده داخل کاناپه فرو رفته بود ودندانهایم را به نشان حرص به او نشان دادم .بادکنکها را از داخل جعبه بیرون ریختم .مقوای هم رنگ جعبه به ته آن چسبیده بود .آن را جدا کردم. بسته ای به اندازه یک کتاب کادو پیچ شده داخل جعبه بود .وای خدایا از دیدن آن ذوق زده شدم .

حمید دوباره به سمت دوربین رفت انگار می خواست روی صورتم زوم کند .نمی توانستم خوشحالیم را پنهان کنم .جعبه را به گوشه ای پرت کردم وگوشی موبایل نوکیا ظریف قرمز رنگ را در دستم گرفتم .((حمید......... غافلگیر شدم.))

به سمتش رفتم او هنوز پای دوربین بود دستم را دور گردنش انداختم وصورتش را بوسه باران کردم .حمید فقط می خندید .


((بابا ،چی کار می کنی ؟قابل شما را نداره یک وسیله ضروریه کلی گشتم نا یک شماره رند پیدا کنم حالا خوشت اومد؟))

((خوشم اومد؟دارم دیونه می شم انتظار هر چیزی را داشتم جز این .))

((قابلت را نداره .حالا سریع لباست را عوض کن تا زودتر بریم .یواش یواش صدای بقیه در می آد.))

با هم از پله ها بالا رفتیم .از صبح لباسهایمان را آماده روی تخت گذاشته بودم .وقتی وارد اتاق شدم به جای کت ودامن سورمه ای رنگم یک کت وشلوار سبز رنگ روی تخت دیدم .حمید که هنوز دوربین در دستانش بود نگاهی به من کرد وگفت: ((بپوش . به نظرم بهت می آد.))

((این دیگه چیه حمید؟))

((کادوی تولدت.))

((از الان؟))

((آره خوشم اومد خریدم .آدم نباید همون روز کادو بده یه هفته جلو عقب بشه آیه قرآن عوض نمیشه.))

حمید دوربین را خاموش کرد وکت وشلوارش را از روی تخت برداشت .به سمتش رفتم ودوباره بر گونه اش بوسه ای زدم .((دستت درد نکنه .))

((خواهش می کنم .خاطره جان بدو زود لباستو بپوش دیر میشه .))

بعد به سرعت از اتاق خارج شد وبه اتاق کناری رفت .

لباسم را پوشیدم .انگار کت وشلوار را بع تنم دوخته بودند .یک کت بلند بود که زیر آن یک بلوز کرم رنگ بود .شلوارش هم دم پا گشاد بود.از توی چمدان روسری کرمی در آوردم وسر کردم .نگاهی به خودم انداختم .چقدر نسبت به پارسال تغییر کرده بودم!

چند ضربه به در نواخته شد .بعد از اجازه ورود داخل اتاق شد .مثل همیشه جذاب وبرازنده .با حالت تحسین آمیزی نگاهم کرد وگفت: ((بیش از آنچه فکر می کردم بهت میآد.))

وقتی به ویلای دایی شهروز رسیدیم چند دقیقه ای بیشتر به سال تحویل
نمانده بود. همه طبق سنت دور سفره هفت سین نشسته بودند. من و حمید هم به آنها ملحق شدیم و کنار پدر نشستیم. قرآن کوچکی را از کیفم بیرون آوردم و مشغول تلاوت آیاتی از آن شدم.
صدای تیک تاک آشنایی که از تلویزیون می آمد نمایانگر این بود که تا چند لحظه دیگر سال تویل میشود، در دل آرزو کردم خدا سلامتی را از خانواده ام نگیرد و همیشه شاد، مثل همان موقع کنار حمید باشم.
سال تحویل شد و دایی شهروز مثل هر سال دشت لای قرآن داد. بابا به خاطر عید اول یک سکه به حمید و یک سکه به من داد. همه مشغول روبوسی و تبریک عید بودند که دایی شهروز نگاهی به عمو عماد انداخت و او هم سر تکان داد. با صدای بلندی گفت: «یک لحظه همگی ساکت، یک خبر خوش دارم. همگی روز بیست و چهارم فروردین منزل ما دعوت هستید. مناسبتش رو هم چند روزی بود که میخواستم بهتان بگویم، اما گفتم روز اول عید برای اعلام این خبر خوش یمن تر است... خوب، بیشتر از این منتظرتان نمیگذارم. بیست و چهارم فروردین جشن نامزدی شقایق و علیرضاست.»
نگاهی به شقایق انداختم. سرخ شده بود. با وجود رابطه صمیمانه ای که شقایق و علیرضا با هم داشتند خبر نامزدی شان چندان دور از ذهن نبود، اما باز هم همگی حیرت کردیم.
زودتر از همه مامان به بدری جون و فیروزه جون و شقایق و علیرضا تبریک گفت. بعد هم خانم گلستانه و بقیه.
آن شب به مناسبت آن خبر همگی مهمان عمو عماد بودیم. چه شب خوبی بود.
بعد ازسال تحویل به خانه حاج زرگر زنگ زدیم و عید را تبریک گفتیم. قرار بود چند روز پایانی تعطیلات را من و حمید همراه خانواده زرگر به مشهد برویم.
روزهای بسیار خوبی را در شمال گذراندیم. روز هفتم فروردین ما از جمع جدا شدیم و به سمت مشهد حرکت کردیم. ساعت یازده شب بود که رسیدیم. بنابر پیشنهاد حمید پیش از ملحق شدن به دیگران به پابوس امام رضا(ع) رفتیم. چند سالی میشد به مشهد نرفته بودم. آخرین بار سالی بود که در دانشگاه پذیرفته شده بودم و همراه مامان سفری یک روزه برای تشکر و پابوسی به مشهد آمده بودیم.
حال و هوای عجیبی داشتم. برخلاف همیشه چادر مشکی را بسیار ماهرانه به سر کرده بودم، چون در این چند ماه مهارت پیدا کرده بودم. چشمم به پنجره فولاد افتاد. تعداد زیادی مریض اطراف آن نشسته بودند و دستها را ملتمسانه به سمت آسمان دراز کرده بودند. از ته دل آرزو کردم خدا تمام بیماران را شفا دهد. نمیدانم چه حسی مرا وادار کرد در صحن سقاخانه بر روی سنگهای حیاط به سجده درآیم و خدا را به خاطر تمام نعمت هایی که به من داده شکر کنم. تشکر کردم از این که در این بیست و یک سالی که زندگی کرده ام همیشه صحیح و سالم بوده ام و طعم خوشبختی را با تمام وجود چشیده ام.

یک هفته ای که در مشهد بودیم برخلاف تصورم بسیار خوش گذشت. پیش از رفتن کمی نگران بودم که باز هم حاج زرگر با حرفهایش آزارم بدهد، ولی شکر خدا هیچ مشکلی پیش نیامد.
روز آخر که برای دعای وداع به حرم رفتیم روز خاطره انگیزی بود. دعای وداع و دلتنگی از رفتن به تهران با خواستگاری خانمی از حنانه درآمیخت و باعث شد در ذهن همگیمان بماند.
حنانه و سمانه مشغول نماز خواندن بودند و من و حاج خانم کنار هم مشغول خواندن دعای وداع بودیم که خانم چاق و سفید رویی به زور خودش را کنار ما جا داد. من کمی ناراحت و دو زانو نشستم و حاج خانم هم خودش را جمع و جور کرد.
آن خانم محکم رویش را گرفت و در حالی که گونه های سفیدش سرخ شده بود سرش را جلو آورد و گفت: «ببخشید حاج خانم موقع دعا مزاحم شدم.» و به حنانه و سمانه اشاره کرد و گفت: «دختر خانم های شما هستند؟»
«بله.»
خانم که انگار ته دلش قند آب شده بود خنده ای نخودی کرد و گفت: «خدا ببخشه. غرض از مزاحمت، بنده یک سید مرتضی دارم که برای خودش آقاییه. توی پاساژ فروردین بازار بزرگ کنار دست پدرش مغازه طلا فروشی دارند. چند سال پیش هم باباش خونه رو کوبید و یک چهار واحدی ساخت. ان شاالله تن بچه های شما سلامت باشه. من سه تا پسر دارم که سید مرتضی بزرگشونه. خیلی وقته به در و همسایه سپردیم یک دختر خوب و خانواده دار برای پسر ما پیدا کنند، ولی انگار تا حالا قسمت نبوده. حالا دختر خانم شما رو دیدم و گفتم اگر اجازه بدید شماره ای بگیرم و ان شاالله مزاحمتون بشیم. شما زائرید دیگه؟»
حاج خانم که معلوم بود جا خورده مکثی کرد و گفت: «بله، ما اهل تهرانیم... والا چی بگم. بنده این وسط کاره ای نیستم. حاج آقا باید تصمیم بگیرن. اگر شما اجازه بدید من مشورتی با حاج آقا بکنم و بعد خودم مزاحمتون بشم.»
«نه خانم، این حرفها چیه؟ شما شماره تون رو به من بدید. من خودم زنگ میزنم و پیگیر میشم که حاج آقا موافقت کرده اند یا نه.» و پیش از اینکه حاج خانم بتواند حرفی بزند سریع خودکار و دفترچه ای از کیفش درآورد و فامیل و شماره تلفن را نوشت و دوباره نگاهی دقیق به حنانه انداخت و خداحافظی کرد و رفت.
حاج خانم مات مانده بود. حنانه و سمانه که تا آن لحظه به خاطر حضور آن خانم سر سجاده نشسته بودند پس از رفتن او جلو آمدند و از مادرشان پرس و جو کردند.
خنده ام گرفته بود، چقدرآن خانم راحت و بی شیله پیله درخواستش را مطرح کرده بود. شاید حنانه هم به زودی عروس میشد.


عصر روز چهارده فروردین به تهران رسیدیم. شکر خدا آن روز کلاس نداشتم. برای اولین بار بود که بدون مامان و بابا به مسافرت میرفتم و دلم برای هر دو حسابی تنگ شده بود. نیم ساعت بعد از رسیدن مامان هم به خانه آمد. تا آمدن بابا با هم حرف زدیم، مامان از شمال و من هم از مشهد. انگار یک سال بود همدیگر را ندیده بودیم. با وجود آنکه هر روز با مامان و بابا صحبت میکردم، ولی نمیدونم چرا آن روز حرفها تمامی نداشت. خلاصه آن شب تا نیمه های شب مشغول گفتگو بودیم.
قرار بر این شد روز بعد همراه مامان به خانه ملیحه خانم برویم تا برای نامزدی شقایق لباس سفارش بدهیم. دیگر لباسهای قبلی ام قابل استفاده در مجالس مختلط نبود. با وجود آن که تمام لباس هایم پوشیده بود، اما باید لباسها را کمی گشادتر میدوختم تا بدن نما نباشد.
آن روز کت و شلوار مشکی رنگی سفارش دادم که رویش قیطون دوزی سفید شده بود. مامان خیلی از لباسم راضی بود.
غروب که به خانه آمدم به حمید زنگ زدم. او گفت که خواستگاری که در مشهد حنانه را دیده بود قرار است شب جمعه بیاید. مثل اینکه حاج زرگر سپرده تا توی بازار تحقیق کنند و گویا نتیجه تحقیق رضایت بخش بوده که اجازه ورود صادر شده.
ظهر پنجشنبه به خانه حاج زرگر رفتم تا در انجام کارها به آنها کمک کنم. همه چیز آماده و روبراه بود. رأس ساعت هشت شب خانم و آقای طه که مردی هم سن و سال حاج زرگر بود، همراه پسری جوان و سبزه رو و بلند قامت وارد خانه آنها شدند. سید مرتضی بیشتر شبیه پدرش بود. چشمهای مشکی درشت و ریش مشکی اش سن او را بیشتر از بیست و پنج نشان میداد.
زودتر از آنچه فکر میکردیم پدرها با هم صمیمی شدند و حنانه و مرتضی به اتاق رفتند تا حرف هایشان را بزنند و طبق گفته حاج آقا چون وقتی دو نفر نامحرم با هم در اتاق تنها هستند نفر سوم به طور حتم شیطان است حمید هم با آنها به اتاق رفت.
دلم به حال حنانه سوخت. با وجود حمید نمیتوانست راحت صحبت کند. ولی بعد خودم را قانع کردم که حنانه خیلی راحت به این خواسته پدرش تن داد، پس این یک امر خیلی عادی و طبیعی در خانواده زرگر است و جای هیچ دلسوزی نبود.
با کمال تعجب بعد از بیست دقیقه حنانه و مرتضی و حمید از اتاق خارج شدند. حدس زدم در همان ابتدای کار فهمیده اند به درد هم نمیخورند، چون حرف هایشان سر بیست دقیقه تمام شده بود، اما وقتی خنده رضایت را در نگاه مرتضی و سرخ شدن گونه های حنانه دیدم فهمیدم در کمال تعجب آنها فقط با بیست دقیقه صحبت کردن به تفاهم رسیده اند!
حاج آقا طه به مرتضی نگاه کرد و او برای اعلام رضایت سرش را پایین انداخت. حاج آقا لبخند زد و گفت: «خوب مبارکه، پس بهتره دهانمان را شیرین کنیم.»
تا چند وقت پیش فکر میکردم چون من عاشق حمید شده بودم این قدر راحت و بدون شناخت کافی حاضر شدم با او ازدواج کنم، اما حالا میدیدم بدون آنکه عشقی در کار باشد یک دختر و پسر در مدت خیلی کوتاهی به این نتیجه رسیده بودند که میتوانند باهم زندگی کنند. به یاد شقایق و علیرضا افتادم. آن دو حدود سه سال با هم ارتباط خانوادگی داشتند و تازه این نتیجه رسیده بودند که میخواهند باهم زندگی کنند.
هنوز در تعجب بودم، چقدر اختلاف عقیده و فرهنگ بین خانواده های ما بود، اما هنوز خود را خوشبخت ترین زن دنیا میدانستم.



تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار