خاطره ماندگار قسمت هشتم


فصل هشتم

 

جواب آزمایش را گرفتیم و خدا را شکر هیچ مشکلی نبود.
بنا بر صلاحدید بزرگ ترها قرار بر این شد مجلس نامزدی و عقد کنان با هم برگزار شود. پدر و از او بیشتر مادر، در تکاپو تهیه و تدارک مراسم عقد کنان بودند.
مامان فکر می کرد امکان دارد با گرفتن مراسم عقد کنان در خانه جوان ترها به فکر قاطی کردن مهمانی باشند. پس صلاح را بر این دید که به جای خانه مراسم را در یکی از تالارهای درجه یک شهر برگزار کنند.
کار ما به مدت یک هفته این شده بود که تالارهای مختلف را بازدید کنیم. مامان در ورودی، محل رختکن و حتا زیر میزها را هم بررسی می کرد. به نظر او باید همه چیز بی عیب و نقص می بود. بابا که از روز اول کار را بهانه کرد و خود را برای این مقوله کنار کشید.
خدا را شکر روز هفتم تالار خوبی مورد پسند مامان قرار گرفت.
حالا نوبت لباس بود، چون مراسم عقد کنان بود به قول مامان باید مفصل برگزار می شد.
به قول بابا سر صبح کفش آهنی را به پا کردیم و هنوز مغازه های خیابان زرتشت باز نشده توی خیابان قدم می زدیم، ولی باز هم پارچه ای را که نظر مامان را جلب کند پیدا نکردیم. خدا را شکر آن روز مامان باید به مطب می رفت، والا تا شب در خیابانها بودیم.
صبح روز بعد، سر ساعت یازده، پس از یک ساعت گشتن در خیابان نفت عاقبت پارچه به قول مامان کیمیا پیدا شد.
همان روز پیش ملیحه خانم رفتیم و پس از کلی ورق زدن ژورنالهای مختلف لباس مورد نظرمان را انتخاب کردیم. یک لباس یقه دلبری با آستین سه سانتی. دامن لبس هم پفی بود که از وسط باز می شد. زیر آن یک دامن کوتاه قرار داشت که موقع راه رفتن پیدا می شد. پارچه لباس نقره ای بود و قرار بر این شد که ملیحه خانم روی بالاتنه و دامن تنگ و یک حاشیه پهن دور تا دور دامن را کار کند.
با آنکه مامان به ملیحه خانم اعتماد داشت و می دانست جای هیچ دلواپسی نیست، اما تا لحظه آخر مرتب سفارش می کرد. از آنجا مستقیم به آرایشگاه رفتیم و برای روز عقد وقت گرفتیم. بعد هم عکاس و سفارش گل و شیرینی و خرده کاریهای دیگر. مامان حتا در سفارش دادن کارت هم وسواس به خرج می داد. مدت زمان زیادی در خیابان بهارستان بالا و پایین رفتیم تا به قول مامان یک کارت دعوت سنگین و رنگین پیدا کنیم تا اسباب حرف و حدیث هیچ کس نشود. عاقبت کارت هم انتخاب شد. کارتی کرم و ساده که دورش یک حاشیه طلایی پهن داشت. روی پاکت هم همان حاشیه طلایی نقش بسته بود. متن کارت را مامان انتخاب کرد.
به نام آرامش دهنده قلبها
خاطره و حمید
در چشن کوچکمان شادی بزرگی موج می زند حضور
شما در این جشن نشانه پاک ترین محبتهاست
بدیع و زرگر
مامان پس از انجام این کارها خیالش راحت شد. قرار خرید حلقه هم برای روز پنجشنبه گذاشته شد که مطب تعطیل بود.
پنجشنبه صبح حمید و حاج خانم دنبال ما آمدند می دانستم مقصد کجاست، جواهر فروشی حاج نوین. خدا را شکر پنجشنبه بود و مشکل طرح ترافیک نداشتیم.
ساعت ده در مغازه جواهر فروشی بودیم. حاج نوین آن روز خودش در مغازه حضور داشت و به سفارش حاج خانم حلقه های سنگین را روی پیشخوان گذاشت.
حلقه ها به نظرم خیلی پهن و بزرگ آمدند. با وجود آنکه حاج خانم چند حلقه را به زور دستم کرد، اما از آن سری حلقه ها که خیلی هم گران بودند هیچ خوشم نیامد. سری سوم حلقه ها را حاج نوین با تردید روی میز گذاشت. با اولین نگاه به جعبه، حلقه مورد نظرم را پیدا کردم. یک حلقه طلا سفید که روی آن یک ردیف نگین باگت کار شده بود. حلقه را به انگشتم کردم و دستم را بالا گرفتم. این همان چیزی بود که می خواستم.
حاج خانم نگاهی به حلقه انداخت و گفت:« خاطره جون، به نظرت این خیلی ساده نیست؟»
« نه حاج خانم، من همیشه از این مدل حلقه ها خوشم می آمده.»
« ولی اگر یک چیز سنگین تر برداری بهتره. برای عروسی و مهمانی...»
« نه حاج خانم، همین خوبه. در ضمن همان حلقه ای که روز بله بران برایم آوردید خیلی سنگینه. برای مهمانی و عروسی همان را دستم می کنم.»
حاج خانم با تردید نگاهی به حلقه انداخت و پس از چند ثانیه مکث گفت:« خوب... اگر پسندیدی مبارک باشه.»
مامام که معلوم بود از بابت خرید هم خیالش راحت شده نگاهی به حاج خانم انداخت و گفت:« مبارکه حاج خانم. حالا از بابت خاطره خیالمان راحت شد. اگر اجازه بدید برای حمید آقا انتخاب کنیم.»
« خواهش می کنم، اجازه ما هم دست شماست.»
« خوب پس آقای نوین، بی زحمت حلقه های مردانه تان را هم بیاورید.»
آقای نوین یک سری حلقه طلا سفید و طلا زرد روی میز گذاشت. حاج خانم نگاهی از سر تعجب به حاج نوین انداخت و گفت:« حاج آقا، حلقه ها طلاست یا پلاتینه؟»
« طلاست حاج خانم.»
حمید یک حلقه سفید با یک نگین تک برداشت و به دست کرد و گفت:
« همین خوبه.»
حاج نوین لبخند زد و گفت:« خوب، آقای داماد سریع انتخاب کردند. مبارکه انشاالله. فاکتور کنم؟»
حاج خانم دوباره رویش را محکم گرفت و گفت:« نه حاج آقا، حلقه آقا داماد هنوز مانده.»
مامان اول نگاهی به من و بعد به حاج خانم کرد و گفت:« ولی حمید آقا که حلقه شان را انتخاب کردند!»
« بله، ولی به نظرم حمید آقا فراموش کردند طلا برای مرد حرامه. حاج آقا لطف کنید سینی حلقه های پلاتین را بیاورید. پسر ما هنوز نماز می خونه.»
مامان مات و مبهوت به حاج خانم نگاه می کرد. لحظه ای آمد چیزی بگوید، اما فقط نفس عمیقی کشید و سکوت کرد.
حاج نوین سینی کوچکتری را که فقط پنج حلقه روی آن قرار داشت روی پیشخان قرار داد. حمید نگاهی گذرا به سینی انداخت. مشخص بود هیچ کدام را نپسندیده. حلقه های این سینی نسبت به قبلی ساده تر بود. حاج نوین یکی از حلقه ها را به حمید پیشنهاد داد. حمید بی تفاوت جواب منفی داد. حاج خانم که نمی خواست موضع چند لحظه قبلش را از دست بدهد رو به حاج آقا کرد و گفت:« حلقه های مردانه تان همین است؟»
« بله حاج خانم. ما سفارش پلاتین کم داریم. به همین خاطر تنوع در حلقه های طلا بیشتره.»
حمید دوباره حلقه طلایی را که پسندیده بود به دست کرد و گفت:« مامان، همین خوبه.»
« نه پسرم، اگر از حلقه های پلاتین خوشت نیامده بهتره سفارش بدیم.»
« مامان، مگه چه ایرادی داره؟ اگر نماز خواندن باهاش ایراد داره خوب موقع نماز در می آرم.»
« نه، دیگه چی؟ همین که گفتم، سفارش می دیم. حاج نوین هم هوای ما را دارند و بد قولی نمی کنند و سفارش رو به موقع حاضر می کنند.»
« ولی...»
« نه پسرم، به قول پدرت نمی خوام اسباب حرف بشم. حاج آقا شما لطف کنید حلقه عروس خانم را بپیچید. لطف کنید یک حلقه هم برای آقای داماد مثل حلقه ای که پسندیده درست کنید، البته با پلاتین.»

«چشم، رو چشم حاج خانم.»
حاج نوین با دقت حلقه من را درون جا انگشتری زیبایی که شبیه گل رز بود قرار داد و بعد اندازه انگشتر حمید را گرفت و سفارش را ثبت کرد.
از مغازه که بیرونآمدیم هنوز من و مامان گیج بودیم. طی راه سکوت رقرارود. حمید بی حرف ما را به خانه رساند.
وقتی دم در خانه رسیدیم حاج خانوم از ماشین پیاده شد و از صندوق عقب ماشین یک بسته کادوپیچ شده بیرون آورد و به طرفم گرفت. گفت:«قابل شما را نداره. حاج آقا سفارش کرده بودند که به قول معروف چادر بختتان را خودشان بخرند. البته گفتند دلشون می خواد این چادر رو روز عقد کنان سر کنید.»
مات و مبهوت نگاهش کردم، ولی زود به خود آمدم و درحالی که تشکر می کردم بسته را گرفتم. مامان هرچقدر اصرار کرد خانم زرگر برای رفع خستگی و خوردن فنجان چای به خانه بیاید قبول نکرد و به سرعت رفتند.
دلم می خواست دست کم حمید می ماند. می خواستم با او حرف بزنم. یک عالمه سوال داشتم که شاید حمید می توانست مثل همیشه برای آنها جوابی داشته باشد.
مامان زودتر از من وارد خانه شد، اما من قدرت راه رفتن هم نداشتم. بسته کادرپیچ در دستانم سنگینی می کرد. وارد اتاقم که شدم به سرعت بسته را باز کردم. یک چادر سفید بود. دستم را زیر پارچه چادر گرفتم. خیلی نازک بود. این چادر بیشتر از آنکه وسیله ای پوشاننده باشد در حکم وسیله ای برای نمایان کردن بود. باز دیگر چه خبر بود؟ این کار حاج زرگر چه معنی داشت؟ یعنی من باید روز عقدکنان هم به جای شنل چادر سر می کردم؟
چادر را سر انداختم. خنده دار بود. هر کس دیگری هم به جای من بود خنده اش می گرفت. تمام لباسم از زیر چادر پیدا بود. چه فکری کرده بودند؟
چادر را از سرم برداشتم و با حرص به روی تخت پرت کردم.
مامان وارد اتاق شد.«چی شده خاطره؟»
«نمی دونم حاج خانم چه فکری کرده. این چادر سر کردن فایده نداره.»
«من به ملیحه خانم سفارش دادم برات شنل سفید و پوشیده بدوزه. اون با چادر فرقی نداره. تازه از این هم کلفت تره و تنت رو می پوشونه.»
«ولی مامان، دیدی که حاج خانم گفت حاج آقا چی دلش می خواد.»
«آره شنیدم. تو نگران این چیزا نباش. وقتی شنل رو سرت کنی همه می فهمند از چادر هم پوشیده تره.»
«ولی مامان، حاج آقا زرگر رو که می شناسید. ماشاالله یک کلامه.»
«خوب، شنل رو برای عکس و آتلیه تنت کن. وقتی هم خواستی بیای تالار چادر رو روش سرت کن تا این طوری دل او را هم به دست بیاوری.»
حق با مامان بود. باز هم مثل همیشه فکر بکر کرده بود.



شنبه شروع ترم جدید بود. خدا را شکر در فاصله تعطیلی همه کارهایمان را کرده بودیم. به دانشاه رفتم و پس از تعریف کردن ماجراهای این چند وقته برای مریم و مهسا هر دو را به مراسم عقدکنان دعوت کردم و گفتم تا چند روز دیگگه کارتها حاضر می شود و به دستشان می رسانم.
آن روز بعد از کلاس حمید دنبالم آمد. با هم سفارش کیک دادیم و چند جا هم سفره عقد دیدیم. حالم از سفره های عجیب و غریب به هم می خورد. به قول حمید هر چه به دستشان رسیده بود در این سفره ها چپانده بودند.
آخرین جایی که رفتیم مزونی بود که در سعادت آباد قرار داشت و مریم به من معرفی کرده بود. وقتی نزدیک آنجا رسیدیم هوا تاریک شده بود. حق با مریم بود. او تز خود من بهتر سلیقه ام را می دانست. آنجا همان سفره عقدهای مورد علاقه من را داشت. سفره ای انتخاب کردم که با طرفهای کریستال و نقره تزیین می شد. می دانستم ظرفهای نقره با آینه و شمعدان هم خوانی دارد.
ساعت نه شب با حمید به رستورانی رفتیم و غذا سفارش دادیم و از هر دری صحبت کردیم. فراموش کردم می خواستم با او درموزد مسائل روز خرید حلقه صحبت کنم.
خیالم از بابت همه چیز راحت بود.
روز دوشنبه حلقه حمید و کارتها حاضر شد. قرار بود آن شب همراه حمید برای تحویل دادن کارتها به خانه شان بروم.
ساعت هفت و نیم بود که حمید دنبالم آمد. می دانستم حاج زرگر از اینکه یک زن و یا دختر بعد از غروب در خیابان تنهایی رانندگی کند و یا سوار آژانس شود به شدت بدش می آید، به همین خاطر پیشنهاد حمید برای آمدن به دنبالم را بدون چون و چرا پذیرفتم.
مامان مثل همیشه سلیقه به خرج داده بود و کارتها را درون جعبه مقوایی کرم رنگی گذاشته بود که روی آن پاپیون ساتن طلایی زده بود.
وقتی به خانه حاج زرر رسیدیم هیچ کس به استقبالم نیامد. خیلی تعجب کردم. حمید در حالی که کمی تن صدایش را پایین آورده بود جواب سوال نپرسیده ام را داد.
«همه دارند نماز می خوانند.»
لابد این هم در خانه آنها رسم بود. درحالی که من هم سعی می کردم آ رام تر صحبت کنم گفتم:«پس بهتره من هم نمازم را بخوانم.»
«باشه، همین الان برات جانماز می آورم.»
به اتاق حمید رفتم. چادرم را تا کردم و روی تخت گذاشتم. دستی به موهایم کشیدم.دلم یک آینه می خواست. ناامیدانه در اطراف اتاق به دنبال آینه گشتم که حمید با جانماز وارد اتاق شد.
«وضو داری؟»
با اشاره سر جواب مثبت دادم.
«بفرمایید خانم. پس تا شما نمازتون رو می خونید من برم وضو بگیرم.»
«حمید؟»
از لحن من تعجب کرد. ایستاد و مستقیم به چشمانم نگاه کرد.
«تو نباید توی اتاقت بک آینه داشته باشی.»
«آینه؟ خوب اگر آینه می خوای می تونی بری راهرو با توی دستشویی.»
«آنجاها را که می دانم آینه داره. منظورم توی اتاق خودته. لازمت می شه. می خوای مویی شانه کنی، لباست رو مرتب کنی.»
«نه خاطره جون. من از حفظم، چشم بسته هم می توانم مو شانه کنم و لباسم را مرتب کنم. در ضمن من تا چند وقت دیگه دارم از اینجا می رم. فرقی برام نمی کنه.»
«کجا؟!»
«خونم. خون خودم. چرا چشمهایت گشاد شده. منظورم خونه ما دوتاست.»
تازه متوجه منظورش شدم. درحالی که دندانهایم را محکم به هم فشار می دادم با مشت به بازویش کوبیدم.« خیلی بدی حمید، سر به سر من می گذاری؟ نمی دونی چه هولی کردم. فکر کردم می خوای خونه مجردی بگیری؟»
در حالی که باز هم تن صدابش پایین می آورد گفت:« از این فکرها نکن، اگر هم می کنی به زبون نیار. اگر بابا بشنوه خونت حلاله. حالا هم زودتر نمازت را بخوان.»
کمی عقب تر ایستادم و شروع به نماز خواندن کردم. حمید هم پس از وضو گرفتن به اتاقآمد و جانماز مردانه ای را درست جلوی من پهن کرد و او هم به نماز ایستاد.
فضای عجیبی بود. خیلی قشنگ. دلم می خواست آن زمان تنا ابد ادامه پیدا کند و هرگز تمام نشود. نمازهایمان با هم تمام شد.
موهایم را با کش سفت کردم و رو به حمید کردم و گفتم:«حالا که تو اتاقت آینه نداری خودت بگو خوبم یا نه.»
«خیلی خوبی. فقط اگه موهات رو باز می کردی بهتر بود. من عاشق موهای بلند و بازم. وقتی مواهات رو فر می کنی معرکه می شی.»
خنده ام گرفته بود. در حالی که می خندیدم گفتم:«آخر کدومش؟بسته، باز، فر؟»
برای لحظه ای هر دو باصدای بلند خندیدیم.
«بسه دیگه، از اظهار نظرت خیلی ممنونم، ولی حالا از چشم خودت نه، از چشم بابات یک نگاه به من بکن ایرادی، چیزی ندارم؟»
حمید چشمهایم را به شکل مسخره ای ریز کرد گویی می خواهد دقیق باشد، بعد در حالی که با دستش به ریش پرفسوری اش دست می کشید گفت:«فتبارک الله احسن الخالقین.»
خنده ای نخودی کردم. جمله معروف عاشقها. آره، حاج زرگر همین را می گفت. خودم از فکرم خنده ام گرفت. بسته ای که کارتها در آن قرار داشت برداشتم و همراه حمید از اتاق خارج شد. حنانه و سمانه به استقبال آمدند. از اینکه خواهرهای حمید من را پذیرفته بودند و سعی می کردند با من صمیمانه رفتار کنند احساس خوشحالی می کردم.
با هم به سمت اتاق نشیمن رفتیم. دم در اتاق نشیمن حاج خانم هم به استقبالم آمدو حاج آقا پشت به ما روی مبل راحتی نشسته بود و مشغول نگاه کردن به اخبار تلویزیون بود. سلام کردم و وارد اتاق شدم. حاج آقا سلام کرد و احوال پدر و مادرم را پرسید. همگی نشستیم.
حاج خانم مشغول پذیرایی شد. من جعبه کارتها را روی میز مقابل حاج خانم قرار دادم و گفتم:« کارتهای عقدکنانه. بابا گفتند اگر تعداد کم بود بفرمایید باز هم بیارم.»
حاج خانم نگاهی به جعبه انداخت. آن را برداشت و روی پایش گذاشت. در جعبه را باز کرد و یکی از کارتها را درآورد و مشغول خواندن شد.
نگاهم به صورت حاج خانم بود. نمی توانستم از روی خطوط صورتش بفهمم کارت را پسندیده یا نه. حاج خانم بدون آنکه چیزی بگوید یکی از کارتها را به دست حاج آقا داد.
حاج آقا نگاهی سطحی به هر دو طرف کارت انداخت و آن را باز کرد و مشغول خواندن شد. صورتش سرخ شد و چشمهای سبزش به وضوح لرزید. نگهی به من انداخت و کارت را روی میز پرت کرد.
«معلومه این کارت رو کی سفارش داده؟»
من که تا آن لحظه فکر می کردم خانواده زرگر نه تنها کارت را می پسندند، بلکه از سلیقه مامان تعریف خواهند کرد نگاهی از سر تعجب و ناامیدی به حمید انداختم.
حمید کارت را از روی میز برداشت و نگاهی به آن انداخت، انگار می خواست بفهمد چه ایرادی باعث شده حاج زرگر عصبانی شود.
نمی دانستم باید چه بگویم، در واقع نمی دانستم حرف بزنم یا نه. حاج زرگر باصدایی بلندتر از قبل گفت:«پرسیدم این کارت رو کی سفارش داده؟ لابد این کارت هم مثل بقیه کارهایتان بچه بازی بوده و خودتون سفارش دادید؟»
از درون و بیرون و با تمام وجود می لرزیدم. چرا؟ مگر کارت چه ایرادی داشت؟ تا آنجا که به یاد می آورم به قول مامان کارت ساده و سنگینی بود و هیچ گونه جلف بازی هم در آن نبود. پس چه ایرادی داشت؟ باید کارت را برمی داشتم و نگاهی دوباره به آن می انداختم. شاید اشتباه چاپی در آن رخ داده بود که هیچ کداممان نفهمیده بودیم، ولی پیش از آن باید جواب حاج آقا را می دادم. چرا هیچ کس کمکم نمی کرد؟ حنا حمید! برای اولین بار باتمام وجود جای خالی خانواده ام را احساس کردم. احساس تنهایی می کردم، اما باید به خودم مسلط می شدم. مثل همیشه برای اعتماد به نفس بیشتر سرم را کمی بالا گرفتم.
«کار مامانه حاج آقا. مگه ایرادی داره؟» و بعد سریع یکی از کارتها را برداشتم. پیش از اینکه کارت را باز کنم و بتوانم به آن نگاهی بندازم حاج آقا با صدایی که بیشتر شبیه داد بود فت:«خاطره خانم، مثل اینکه شما نمی فهمید یا اینکه استغفرالله دارید درست کاری می کنید که من یک عمر از آن وحشت داشتم. منظورم اینه که اسباب حرف و سخن مردم بشم. یک عمر با آبرو زندگی کردم و نگذاشتم یک نفر جرات کند از یک کار من ایراد بگیرد. حالا باید عروس خودم من رو مضحکه خاص و عام کنه! می دونید برای یک نفر که یک عمر متعمد بازار فرش فروشها بوده چقدر سخته اسباب حرف و شایعه مردم بشه؟»
دیگر قدرت حرف زدن نداشتم. بغض مثل سد راه گلویم را بسته بود. اگر هم می خواستم صدایی از گلویم بیرون نمی آمد. نگاهی ملتمسانه به حمید انداختم. حنانه و سمانه متحیر ما را نگاه می کردند. حاج خانم هم مثل همیشه سکوت را بر هر کاری ترجیح داده بود.
حمید از جایش بلند شد و کنار پدرش نشست.«بابا، می تونم سوال کنم کارت چه ایرادی داره، بگید تا اصلاح کنیم.»
حاج آقا پوزخند زد و گفت:«ایراد؟ سرتا پا ایراده. این کارتها به درد خانواده ما نمی خوره. حمید، بابا، فردا برو پیش منوچهر، پسر احمدی. یکسری کارت آبرومند سفارش بده. نه، نمی خواد. خودم باید برم. تو هم ممکنه خرابکاری کنی.»
«مگه چی شده بابا؟»
«می خواستی چی بشه؟ عروس خانم ما خیلی اسم درست و حسابی داره، اسمش رو صدر کارت هم زده. حمید، چرا رسم و رسوم خانوادگی مان را یاد این دخترخانم نمی دی؟ گوش کن دختر، در خانواده ما رسم نیست اسم عروس رو توی کارت بنویسید، آن هم اسمی مثل اسم شما که آد م یاد کافه های قدیمی می افته.»
سکوت مثل بختک روی اتاق افتاد، سکوتی زجرآور تر از همیشه. حاج زرگر حرفی زده بود و حرف او هم حجت بود. من ندانسته نافرمانی کرده بودم، بدون آنکه چیزی بدانم پا از چهارچوب رسم و رسوم خانوادگی آنها فراتر گذاشته بودم.
اشک چشمهایم را پر کرده بود، اما حتا جرات ریختن آنها را نداشتم مبادا رسمهای خانوادگی آنها نباشد. نگاه اشک آلودم به چهره درهم حمید افتاد. من دوستش داشتم و حاضر نبودم به هیچ قیمتی نامزدیمان به هم بخورد. نمی خواستم کم بیاورم، آن هم به خاطر مسائل مسخره ای چون حلقه و کارت. ار مامان و بابا می فهمیدند با من چه برخوردی کرده به طور حتم نمی توانستند ساکت بنشینند. من در مقابل شرط به آن بزرگی حمید کم نیاورده بودم و حالا هم حاضر نبودم به هیچ قیمتی کوتاه بیایم و میدان خالی کنم. حاج زرگر هم حداکثر در همین دوران می توانست نظر بدهد و بعد از عروسی ما خواه و ناخواه حضور او در زندگیمان کمرنگ تر می شد.


با آنکه می دانستم در خود فرو رفته ام و چهره ای مغلوب دارم، اما باز سرم را بالا گرفتم و گفتم:«بله حاج آقا. حق با شماست، اما خواهش می کنم من رو مقصر ندونید. حمید هیچ چیز از این رسومات به من نگفته بود. باور کنید اگر می دانستم هیچ وقت چنین کاری نمی کردم. شما هم زحمت نکشید، در این مرحله تهیه کارت و دیگر مراسم به عهده خانواده منه. شما فقط لطف کنید متنی رو که مورد نظرتونه بنویسید تا...»

«لازم نکرده، خودم ترتیب کارهارو می دم. در ضمن خوشم نمی آد این قدر حمید حمید می کنی. امیدوار بودم حمید این مسائل رو برات توضیح داده باشه. در خانواده ما رسم نیست زن راحت همسرش رو با اسم کوچیک صدا کنه، به خصوص جلوی پدر و مادر شوهرش. حالا که هنوز حمید آقای ما مکه نرفته می تونی آقا صداش کنی، ولی ان شاءالله مکه رفت می شه حاج آقا. پس یادت باشه حمید اینو گفته و حمید این کارو کرد نداریم. کیشمیش هم دم داره متوجه شدی دختر.»

ناله ای از دهانم بیرون آمد که فکر می کنم شبیه بله بود.

«در ضمن یک چیز دیگه هم می خواستم بهت بگم. درسته که انجام مراسم عقدکنان با شماست، ولی چند تا نکته را می خواستم متذکر بشم تا خدایی نکرده کدورتی پیش نیاد. گوشِت با منه دختر؟»

این بار فقط در حالی که مات و مبهوت نگاهش می کردم سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.

«خوبه، پس گوش کن. در درجه اول هر ماشینی رو که می خواهید گل بزنید خود حمید آقا گل می زنند.»

در حالی که صدایم از ته چاه درآمد گفتم:«ولی حاج آقا، مامانم سفارش دادند ما یک گل فروشی آشنا سراغ داریم.»

«خاطره خانم، فکر می کنم بار دومه که بهت می گم دوست ندارم کسی وسط حرفم بپره. از اینکه هر دویی هم سه بشه متنفرم. پس سعی کن کاری نکنی برای مرتبه سوم بهت متذکر بشم. حالا هم من حرفهایم را می زنم، بعد از آنکه حرفهای من تمام شد شما هر صحبتی داشتید بفرمایید. خوب، همان طور که می گفتم نکته اول در مورد سفارش گل ماشین بود. شما در درجه اول از زحمتهای مادر گرامی قدردانی می کنید و از ایشان می خواهید سفارش گل ماشین را پس بگیرند. چون ماشین گل زدن ما هم ضوابط داره و شاید آن گلفروشی آنها را رعایت نکنه. پس شما ابتدا به یک هم فکری در مورد انتخاب ماشین با حمید آقا می رسید و بعد بقیه کارها را به عهده ایشان می گذارید. نکته بعد، شما رأس ساعت پنج باید برای مراسم عقد در تالار حاضر باشید. پس کارهایتان، منظورم وقت آرایشگاه و زمان عکس برداری را به گونه ای تنظیم می کنید که از این ساعت دیرتر نرسید، چون اگر دیرتر بشه غروبه آفتابه و مردم می خواهند نماز بخوانند. از همه مهم تر حاج آقا برای نماز جماعت به مسجد می روند. پس سعی کنید رأس ساعت مقرر در تالار حضور داشته باشید. نکته بعد، لطف کنید نوار و ضبط و این چیزها رو به هیج وجه به آنجا نیاورید. نگران گرم نشدن مجلس هم نباشید. برای آنکه مجلس حرام نشه به حاج خانم سپردم یکی از این خانم هایی که مجلس را گرم می کنند دعوت کنند. حالا اگر سؤالی داری یا اینکه نکته ای هنوز برات مبهمه می تونی بپرسی.»

دیگر رمقی برایم نمانده بود. انگار له شده بودم، شاید هم له شدن از این حالت من قابل تحمل تر بود. پتکی به دست گرفته بود و تا می توانست زده بود. دیگر توصیه های مامان هم برایم فایده ای نداشت. دیگه سر بالا گرفتن و کمر صاف کردن هم نمی توانست اعتماد به نفس از دست داده ام را به من بازگرداند. دلم می خواست آب می شدم و به زمین فرو می رفتم. به گل قالی زل زده بود.

یک ظرف میوه ی پوست کنده جلوی صورتم قرارگرفت.نگاهم را چرخاندم حاج خانوم بود که تبسمی به لب داشت
بیابخور دخترم خودت که چیزی پوست نمیکنی .دستم پاک بود
اختیار دارید
دست بردم و برشی سیب برداشتم و به احترام او به دهان گذاشتم احساس کردم همه میتوانند صدای جویدن سیب را بشنودند .
حنانه و سمانه تویهاتاق نبودند حمید هم چهره اش گرفته بود درحالی کهسرش پایین بود با انگشتان دستش بازیمیکرد .حاج آقا هم که انگارنه انگار تا چند دقیقه ی پیش غوغایی به پا کرده بود راحت داخل مبل لم داده بود و مشغول نگاه کردن بتلویزیون بود انگار خودش هم میدانست بعد ازان حرف ها نباید انتظار سوال و جوابی داشته باشد .
حاج خانوم برای کشیدن غذابه اشپزخانه رفت حاج اقاهنوزهم به تلویزیون زل زده بود بارفتن حاج خانوم حمید سرش را بالاگرفت وبا چشم به من اشاره کرد که دنبال او ازاتاق خارج شوم.
ظرفمیوه را باکمترین صداروی میزقراردادم وپشت سر حمیدازاتاق خارج شدم حمید به اتاقش رفت و من هم به دنبال او وقتیوارد اتاقش شدیم نفسیازته دل کشیدم درست مثل یکماهی که مدتی ازاب دورافتاده باشد.
بدون توجه به حمید رویه تخت ولو شدم قدرت حرف زدن نداشتم ناهم به سقف سفید اتاق بود دوباره چشمانم پرازاشک شد ازاینکه اینقدر سریع گریه ام میگرفت ازدست خودم حرصمگرفته بود .دلم نمیخواست حمید گریه ام راببیند.چشم هایم رابستم اما فشارپلک ها باعث شد اشکهایم سرازیرشود.
حمید کنارم روی لبه تخت نشست اروم دست روی گونه ام کشید و اشک روی گونه هایم راپاک کرد.
خاطره جان میشهخواهشکنم گریه نکنی من طاقت گریه کردن توراندارم
حمید دست خودم نیست نمیتونم ارامباشم یک چیز ازت میپرسم دلم میخواد راستشرا بگی چرا منو انتخاب کردی؟چرا من؟تو که پدرتو میشناختی تو که میدانستی من و تو تکه ی هم نیستیم و چقدر بینمانفاصله است حمید... و بغض دوباره راه گلویم رابست .
حمید پدرتو حتی با اسم من مشکل دارره اون وقت فکرمیکنی میتونه من رو به عنوان عروسش بپذیره
ولی اون توروپذیرفته والا هیچ وقت اجازه نمیداد که کار به این مرحله برسه مثل اینکه توفراموش کردی منو تو تاچند روز دیگه به عقد هم درمیایم و تاچند ماه دیگه هم زندگی مشتارکمان راشروع میکنیم به نظر تو تمام این ها نمیتونه دلیل باشه که پدرم تو رو به عوان عروسش قبول داره؟
حمید رفتار پدر تو با من درست مثل رفتار یک مدیر مدرسه با شاگرد خاطی است انگارکه من تماتام رسم و رسومات خانوادگی شماررا حفظم اما لج میکنم و درست خلافش عمل میکنم به نظر تو این رفتارمنصفانه است دلم میخواد جوابم رو بدی.
تودرست میگی اما این دلیل نیستکه اون دوستت نداره و میخواد توی همه امور سرزنشت کنه بابابه خدا پدر با من و حنانه و سمانه هم جوره بابامیتونه بهترین پدرباشه به شرطی که ماهم پایمان راازچارچوب اصولو قوانینی که اوندورمان کشیده دست کمم دریکیک نگاه اوبیرون نگذاریم.اون یک مرد قدیمیه که هنوزداره در سی سال پیش زندگی میکنه .درنظر اون هنوزهم باید درهمه جا پدرسالاری حکم کنه اون هنوزنتونسته
بپذیره دوره و زمانه عوض شده و جوانها استقلال فکری پیدا کرده اند باورکن من و خواهرهایم خیلی سعی کردیم این رو بهش بفهمونیم ولی نتیجه اش این بود که میگه خیره سر شدید.ماهم فقط برای اینکه ارامش داشته باشیم هرچی اون میگه میگیم چشم.به خدا خاطره اگر چندبار باب دلش راه بری حساسیتش کم میشه.قبول دارم خیلی از حرفاش زورگوییه ولی به خدا این چیزها حتی ارزش فکر کردن هم نداره.یک گل ماشین عروس یا کارت شاید باعث بشه من و تو بهم بریزیم.به خدا این مسائل فقط مال الانه وقتی زندگی مشترکمون شروع بشه دیگه از این خبرها نیست به طور حتم حساسیت اون کم میشه.
فکر میکنی برای من خیلی راحته که این چیزها رو به خانواده ام بگم از یک طرف توی خونه شما تحت فشارم از طرف دیگه تو خونه خودمون دارم داغون میشم حمید میدونی اگه بابام این حرفهارو بشنوه ممکنه بگه قید تورو بزنم.
خاطره من بهت قول میدم خوشبخت میشیم ما فقط زیر یک سقف بریم همه چیز خودش حل میشه فقط ازت میخوام این حرفهای پدرم رو جدی نگیری میدونم سخته خیلی هم سخته ولی ازت خواهش میکنم از این اتفاقهایی که امشب اینجا افتاد چیزی به خانواده ات نگی این جوری اونا رو هم نارحت میکنی برای ماشین هم یک بهانه بتراش بگو هزینه گل ماشینو باید خانواده داماد بپردازن خلاصه یک جور که خودت صلاح میدونی.....خاطره هنوز ناراحتی؟
نگاهش کردم نمیتوانستم جوابش را بدهم.
خاطره....
تو هنوز جواب سوال منو ندادی چرا منو برای ازدواج انتخاب کردی؟
به خاطر اینکه تو همانی هستی که من میخواهم گل بی خاری که شکر خدا قسمت من شد.
از ازدواج با من پشیمون نیستی؟
این حرفها چیه خاطره؟بعد در حالی که میخندید به شوخی اضافه کرد"مگر اینکه جنابعالی پشیمان باشید"و دوباره ان چهره جدی دوست داشتنی را به خود گرفت همان که عاشقش بودم.
خاطره ببین منو.....هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه من رو نسبت به تو مکدر کنه بذار یه چیزی بهت بگم من همیشه از عشق و عاشقی متنفر بودماز پسرهایی که بایک نگاه عاشق میشوند و به دنبال دخترها راه میفتند و گل سرخ تقدیم میکنند متنفر بودم.من عاشق تو شدم به خاطر اینکه اهسته و ارام تو دلم جا پیدا کردی هیچوقت یادم نمیره روز تولدت در ویلای شمال یک لحظه فکرم رو به خودت مشغول کردی ولی خیلی سریع این فکر را از ذهنم پس زدم و باخود گفتم تو ان کسی نیستی که من دنبالش میگردم ولی وقتی روز مهمانی نادر توی جمع جوانها نرفتی مشتاق شدم و بیشتر به دلم نشستی.نمیدانم متوجه شده بودی یا نه توی مهمانی مرتب دنبالت میگشتم و به حرکاتت دقیق میشدم.همانی بودی که میخواستم اما این هنوز برای من کافی نبود.وقتی به خواسته من تن دادی و موافقت خودت رو اعلام کردی مطمئن شدم در موردت اشتباه فکر نمیکردم......امشب هم با وجود ان همه حرفی که پدر زد تو فقط سکوت کردی و به خاطر بزرگتر بودنش به او احترام گذاشتی.به خداوندی خدا به انتخابم ایمان اوردم.اگر بگم خوشبختت میکنم باور میکنی؟
از روی تخت بلند شدم باور داشتم با تمام وجودم باور داشتم من با هیچ کس دیگر غیر از او خوشبخت نمیشدم.به قول خودش هیچ کس و
هیچ چیز نمی توانست ما را نسبت به هم مکدر کند. دیگر نتوانستم مقاومت کنم. خودم را در آغوشش رها کردم. دستانم دور کمرش بود و سرم روی سینه اش. چقدر به او احتیاج داشتم. دیگر باور داشتم که حمید همه چیز و همه کس من است.
هیچ کدام حرف نمی زدیم، انگار نمی خواستیم لذت اولین بار که به آغوش یکدیگر رفته بودیم را با حرف زدن ضایع کنیم.



تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار