نفهمیدم اعترافاتش برای دوست داشتنم بازی با کلمات بود از سر جوانمردی یا حسی بود که از اعماق وجودش نشات میگرفت!و من وقتی پی بردم که باید تعمق میکردم که زمانی رو برای هر تفکر و تعمقی از دست داده بودم.
هوا روشن شده بود.به در و دیوار اتاق نگاه کردم سراسر از تصاویر زیبایی که از چهره ی جذابش ترسیم کرده بودم.با این همه تبحری که در نقاشی پیدا کرده ام هیچ وقت نتونستم اون برق نگاه رقصانش رو که برای اولین مرتبه منو در همون عالم کودکی اسیر خودش کرد رسم کنم.اون برق نگاه همون روز روحم رو تسخیر کرد و قلبم رو به اتیش کشوند اما من ابله اونقدر بچه بودم که نفهمیدم چه به سرم اومده!
یاد خاطرات شیرینش و یاد مهر و محبتهاش چنگ به دلم میزنه . هنوز پژواک صداش توی گوشمه.وقتی که از سر جبر دعوام میکرد و سرم داد میکشید.اخه من با اون همه کم محلی و سردی به حد نهایت دیونه اش میکردم.یادم میاد که وقتی سرم داد می کشید رگ وسط پیشانی اش برجسته میشد رگهای گردنش هم.و من دلم ضعف میکرد که با پاش بیفتم و ازش هزار بار عذر بخوام و و بگم که می میرم براش و دوستش دارم.دلم می خواست توی سینه ی ستبرش مچاله بشم و زار بزنم تا بفهمه وجودم رو چه اسان به اتیش کشونده.اما مبارزه میکردم تا پی به سر درونم نبره.میخواستم از بند خودم رهاش کنم.خدایا هر کی ندونه تو یکی خوب میدونی که دلم چقدر خونه!حالا من با این قلب به خون نشسته چطور میتونم قدم به زندگی عرفان بگذارم؟عرفان از من جواب می خواد.حتی دست به دامن خاله فروزان شده .مدتهاست که منو تحت فشار گذاشته.اون مدتهاست که منو میخواد و من میدونم که با تمام وجودش عاشقمه .بارها بهش گفتم که دوستش دارم ولی عاشقش نیستم.اخه یک دل چند مرتبه عاشقی داره؟عشق اگه رنگ عوض کرد عشق نیست هوسه،سازشه با زندگی.که حاصلی به جز افسردگی ،همونی که گریبان اغلب زنان رو گرفته.بارها به عرفان گفتم قلبی ندارو تقدیمش کنم.گفتم توی قلب من فقط محبته و اون به همین بسند کرده و من بیزارم از چنین زندگی ای.من که با طعم شیرین عشق اشنا شدم طعم شیرینی که هنوز یاداوریش رمق به دست و پام میاره چطور میتونم سازش کنم و مدارا؟اما این عشق با همه قدرتش هنوز کورم نکرده و میتونم ببینم و بفهمم که اطرافیانم رو به ستوه اوردم.خاله فروزان گفت که مامان فرح،دکتررو سر می دوونه.مامان سالهاست اسیر دست منه.میخواد باقی عمرش رو با دکتر قسمت کنه و من سد راهش شدم.از خودم بدم اومد.نباید اینقدر خودخواهانه چون اختاپوس روی زندگی مامان بیفتم.باید یک فکری برای تنهایی ام بکنم .کمترین اثرش اسایش عزیزانمه.مامان اونقدر فداکار و از خود گذشته اس که تا منو به سامان نرسونه واسه خودش فکری نمیکنه.اونم خودشو و جوونی اش رو فدای من کرد.اونم واسه اسیر دست سرنوشت نامرادشد.شاید امروز تکلیفم رو با عرفان روشن کنم.بارها تصمیم رو گرفتم که با ز مکولش کردم به روزی دیگه.هر روز برق تمنا رو توی چشای عرفان می بینم و زجر میکشم اما نمیدونم چرا لب فرو می بندم؟خب مگه من میتونم اون اخرین روز با هم بودنمون رو فراموش کنم؟اون روز که با تمام وجودش زجه زد و ازم خواست عشقش رو باور کنم اما من ب سنگدلی اونو از خودم روندم و به دروغ گفتم ازش متنفرم.من اون روز زنده بودم به سیم اخر.تیشه برداشته بودم تا زنجیر وابستگی مون رو پاره کنم.مستاصل و در مانده می نمود.هیچ وقت حالت چشاش از یادم نمیره و اون برق خشم رم که چون صاعقه ای ناگهانی از ابر غمگینی که مدتها توی چشای خوشگلش جا خوش کرده بود و بر وجودم ساطع شد و به اتیشم کشید.خدایا خودت میدونی که سوختم و دم نیاوردم.عجب هنرپیشه ای هستم من!
یاد اون روز فراموش نشدنی همیشه باهامه و مثل پرده ی سینما جلو دیدگان خیالم قرار میگیره و چقدر روشن و شفافه .انگار همین دیروز بود که از اعماق وجودش فریاد زد:چون میخوام بفهمی که دوستت دارم،بفهمی عاشقتم،چرا نمیخوای بفهمی که من نسبت به تو نه ترحم کردم نه گذشت و نه جوانمردی.من همیشه دوستت داشتم .نمیگم از نگاه اول.نه از اون نیمه شبی که دیدمت وجشت کردی،یهو دلم لرزید.خواهش میکنم اینو توی اون کله ای......حرفش رو خورد پشت به من و رو به دیوار کرد و مشت بر ان کوبید.چقدر ازش میترسیدم.انگار دیونه شده بود.برافروخته بود و میلرزید.باز برگشت و به طرفم هجوم اورد.ترسیدم،یک گام به عقب برداشتم و رومو اون طرف کردم.با غیظ صورتم رو چر خوند و گفت:به چشام نگاه کن.مگه نه این که حرف دل ادما توی چشاشونه؟پس بیا توی چشام هم نگاه کنیم و حرف دلمون رو بزنیم.و من سر به زیر انداختم.میترسیدم لو برم و اون پی ببره که چقدر خواهانش هستم.محکم سرم رو بالا گرفت و داد زد:به چشام نگاه کن دختره خیره سر.من باز با لجاجت چشام رو پایین انداختم.نقطه ضعفش دستم اومده بود.دوست نداشت کسی رخ ازش بگیره.به شدت تکونم داد و فریاد کشید و و خواست بهش نگاه کنم و بگم که دوستش دارم.اون فقط همین یک جمله رو میخواست بشنوه.یک جمله ای ساده ی دوستت دارم رو.از من که زن قانونی اش بودم .و من لب فرو بسته بودم از سر لجاجت .ازم خواست که حداقل عشق اونو باور کنم و من نخواستم که باور کنم.اما او چی؟نتونست یا نخواست بفهمه که من حاضر بودم براش بمیرم.شاید هم من مقصر بودم که بهش میدان موشکافی نمی دادم.من هنرپیشه ای خوبی بودم و تونستم نقشم رو خوب ایفا کنم و اون طی مدت کوتاهی که با هم زیر سقف زندگی میکردیم نتونست پی به راز درونم ببره.
گرچه خیلی تلاش کرد اما من بهش مجال نزدیک شدن به خودم رو ندادم و مصرانه اونو از خودم روندم.اون روز هم همین طور .هنوز احساس می کنم شونه های ظریفم زیر فشار انگشتاش داره خرد میشه.داشت تکونم میداد و میخواست که بگم دوستش دارم و اگه من بخوام میتونیم در کنار هم بهترین زندگی رو داشته باشیم اما من احمق سرش داد کشیدم :ازت متنفرم.همیشه بودم و حالا که مثا خرچنگ به من و زندگیم ام چسبیدی بیشتر.
خدایا کاش همون روز منو میکشتی تا امروز و هر روز با یاداوری اون لحظه ها هر دم پرپر نزنم.سزای حماقتم ؛سزای لج بازیهام و میدونم که محقم.
هنوز صداش توی گوشم زنگ میزنه :دروغ میگی.چشاش برق میزد.
و من چشام رو مثل دو گوش یخی به چشاش دوختم و حرفی نزدم.نگاه شوربارش رو به چشام دوخت و گفت:تو دروغ میگی مهتاب.واسه همین نمیزارم بری..تو واسه این کارات دلیل داری.اینو خوی میدونم.مهتاب تو حق نداری با من اینطوری رفتار کنی.
راست بود.دورغ میگفتم.ازش متنفر نبود بارش پر پر میزدم.ای خدا اون روز و دگر روزها من بودم که این چنین خوب نقشم رو ایفا میکردم؟سرم رو به زیر انداختم و تا ناظر التماس بی حدش نباشم .فریاد زد :سرت رو بالا بگیر احمق کوچولو به من نگاه کن..گفتم به من نگاه کن.پس چرا نگاه نمیکنی هان؟میترسی؟چون میدونی چشات یه چیز دیگه رو میگن؟جواب منو بده.فقط بگو دوستم داری.بگو که عشق منو باور کردی.
سرم رو بالا گرفتم و گفتم:تو دیونه ای.چرا بی جهت اصرار داری کنارت بمونم؟
دست زیر چونه ام برد و نگاهش رو به نگاهم گره زد و در مانده گفت:چون دوستت دارم دیونه ی احمق.محکم تکونم داد و تکرار کرد:میفهمی کوچولوی ابله میفهمی؟
من هم با غیظ خودم رو از قید پنجه هایش رهانیدم و داد کشیدم:
دورغه دروغه،بعد به طرف پنجره رفتم و پشت بدو کردمو گفتم:تا کی میخوای خودت رو هلاک نشون بدی؟نترس،اونقدارم بدبخت نیستم که توی این شهر دردندشت درمونده و سر خورده بمونم.بعد برگشتم زل زدم تو چشاش و صدامو به گلوم انداختم:دیگه بازی بسه.نمیخوام ادای جوونای عاشق رو در بیاری.لازم نکرده هر روز به طریقی رنگم کنی.من این هدیه رو هم ازت قبول نمیکنم.از تو و این همه هدیه حالم به هم میخوره.ازت متنفرم .هم از تو هم از این کیف لعنتی .دیگه تمومش کن.
به طرفم امد و بازوانم را میان دستانش گرفت و گفت:پس چطور ثابت کنم که دوستت دارم نه از سر ترحم؟مهتاب به خدا دوستت دارم همیشه داشتم.
رخ بر گرفتم چشم به دیوار دوختم و گفتم:
از جلو چشام دور شو.باز نگاهش کردم و ادامه دادم:من نمیخوام با تو زندگی کنم.اینو باید به کی بگم؟اهی سنگین از سینه بیرون داد و گفت:پس چرا حاضر شدی باهام ازدواج کنی؟
سرد و یخ زده جواب دادم:چون مجبور شدم.اون لعنتی منو مجبور کرد.من قصد موندن نداشتم.خیال داشتم اونو بندازم تو دامنت و گورم رو گم کنم.بعد نفسی تازه کردم و گفتم:که شکر خدا خودش به درک واصل شد.
بعد دوباره نگاهش کردم و با لحن ملایمتری که نشان از غم دورن داشت،گفتم:شاید اگه اون روز توی اون رستوران اون حرفها رو نمیزدی که در قبال من مسئولیت داری ،امروز خام حرفات میشدم و باور میکردم که عاشقمی.پس به من حق بده که عشقت رو باور نداشته باشم.
با صدایی نسبتا بلند که حکایت از استیصالش داشت گفت:من چطور میتونستم اون روز به تو بگم دوستت دارم در حالی که فکر میکردم و مطمئن بودم تو هنوز اون نامرد رو دوست داری.من به زمان نیاز داشتم مهتاب.چرا نمیخوای درک کنی؟
از یاداوری خاطرات گذشته ،بغضی بزرگ و سفت توی گلوم پنجه انداخت.طاقت نیاوردم و گریه کردم و با لحنی ملتماسانه گفتم:دست از سرم بردار.تو رو به تمام مقدسات عالم از سرم بردار.
رفت پشت پنجره دسته به سینه ایستاد و اهی کشید و گفت:گریه نکن مهتاب،میدونی طاقت ندارم تورو به این حال ببینم .اگه من مسبب این همه ناراحتی تو هستم،باشه از سر راهت کنار میرم.سپس خم شد و کیف قهوه ای رو برداشت و و گفت خواهش میکنم این اخرین هدیه ام رو از خودت دور نکن.بعد با مهربانی ادامه داد:مهتاب یه نگاه به سگکش بنداز.ببین دادم اسمم رو روش حک کنن تا بدونی همون طور که تا این سگک هست اسم من هم باهاش هست،تا من زنده باشم عشق تو هم با من هست و توی روحم و وجودم حک شده.خواهش میکنم اگه یک روز ،فقط یک روز دلت به یاد من تپید،اونو دستت بگیر.به حرمت دوران کوتاه با هم بودنمون.گرچه من هیچ وقت باور نکردم ک با تو بوده باشم.میفهمی با تو بودن و بی تو بودن یعنی چی؟بعد اهی کشید و به طرفم امده و ادامه داد:یعنی با تمام وجود زجر کشیدن.دست به زیر چانه ام برد و نگاهش رو دوخت به نگاهم و گفت:
بالاخره اون روز میاد که تو احمق کوچولو هم بزرگ بشی و دست از لحاجت بچه گانه ات برداری و من منتظر میشینم تا اون روز بیاد.فقط امیدوارم اون روزموقعی برسه که من فرصت داشته باشم همه هستی ام رو پات بریزم.بعد لبخندی از سر درد زد و گفت:از امروز قول میدوم اون روزی که تو ازم متنفر نباشی رو جشن بگیرم.و با ملایمت اما از سر درد به روم لبخند زد.ای خدا لبخندش هم شیرینه!خدایا چه افریدی!دلم میخواست کنارش بمونم و تا قیامت توی چشای جذابش زل بزنم.نگاه سراسر غمش اروم بود و من هر ان در نی نی چشاش غرق و و از خود بی خود میشدم،اما مبارزه کردم و با لبخندی استهزامیز زدم و گفتم:
تو از من هم ،بچه تری و هم احمق تر.اونقدر احمق که نتونستی بفهمی توی زندگی من جای برادر نداشت ام بودی همین!
اتشش زدم.کیف چرم رو با غیظ روی زمین کوبید و رفت.رفت برای همیشه و من موندم و با سینه ای چون کوره سوزان!که خوده کرده را تدبیر چیست؟
به پهنای صورتم اشک می ریزم اما چه فایده که ان روزها رابرگشتی نیست.حلاوت زندگی ام روبا دستان خودم به زهر اندودم و هنوز نمی دونم نادم باشم یا نباشم!با حسرت به انگشت دست چپم نگاه میکنم .حلقه ای ازدواجمان هنوز زینت بخش انگشتمه و دلم نیامده لحظه ای اونو از خودم جدا کنم ؛این حلقه جزئی از وجودم شده و من به هیچ قیمت اونواز خودم جدا نمیکنم،نه ،نه حتی حلقه ای عرفان نباید جایگزین این حلقه بشه.به عرفان میگم.همین امروز میگم.اون باید بدونه که این حلقه به قلبم گرما می ده به دست و پام رمق میده.میگم که این حلقه منو سرپا نگه داشته و نباید که متوقع باشه اونو از خودم دور کنم.اصلا لازم نیست عرفان حلقه دستم کنه.میگم انگشتر دستم کنه.یک انگشتر توی دسته راستم .هیچ ماجرایی توی زندگی نباید این حلقه رو از دستم جدا کنه.این حلقه اولین و اخرین عشق منه.
ای ا حمق دیونه ی یادگار کدوم عشق؟عشقی که وفا نداشت به تو؟رفت . زندگیی نویی رو بنا کرد؟سارا،نگفت می مونه تا تو بزرگ بشی؟حالا مونده به پات ؟سارا رو ندیدی؟سارا؛اون دخار خوشگل و نازنین رو؟وای که چقدر این سارا ملوسه!یعنی مادرش هم همین قدر قشنگ و ملوسه؟حتم دارماونقدر زیبا و دلنشین بوده که تونسته منو و عهدش رو فراموش کنه!کدوم عهد؟خب خودش گفت که می مونم تا تو بزرگ شی.اما نموند.یعنی حالا در کنار مادر سارا خوشبخته؟به همین راحتی منو فراموش کرد؟مگه ادعا نمیکرد که عشقش از وجودش نشات میگیره و نه از سر دلسوزی؟پس حق با من بود .اون فقط در برابر من احساس مسئولیت میکرد.چه خوب شد که رها نیدمش.وای سرم داره میترکه.همه چیز دروغ بود.از اینکه زن خلق شده ام اصلا راضی نیستم مردها همه سر و ته یک کرباسند .خداوندا!از تو ممنونم که سارا رو به نوعی وارد زندگی من کردی.این دختر شیرین و دوست داشتنی گرچه وسیه ای بود برای پیدا کردن عشقم اما خود ندانسته باعث شد از عشق جاودانه ام فاصله بگیرم و باور کنم که عشق یک طرفه پوشالی و پوچه و حاصلی نداره جز پریشانی.عشقی که طی این سالها هم چون اتش زیر خاکستر ارام ارام به قلبم گرما می بخشد. خونی اگر در عروقم جریان داشت از گرمای همین اتش بنشسته زیر خاکستر بود.اما سارا به من فهموند که همین کارو بکنم .میرم تا خاکسترش رو هم به باد بدم و خودم رو از این ذلت برهانم.بهتره به عرفان فکر کنم.خدایا کمکم کن .یعنی من میتونم در کنار عرفان احساس خوشبختی کنم؟خدای خوبم خودت کمک کن تا این عشقی که تمام تار و پودم رو در بر گرفته از یاد ببرم.تو خود واقفی که بدون کمک تو قادر نیستم اونو فراموش کنم .تو ناظری که من چه اسان به سارا دل بستم،چرا؟چون واقفم سارا پاره ی تن عزیزترین فرد زندگی منه،جزئی از وجود اونه و من همه روزه با چه لذتی سارا رو به خودم می فشارم و می بویم.در عجبم از این همه وفاداری زن!حالا دیگه مامان فرح،میفهمم و بهش حق میدم.اونم سالهای جوونی و شادابی رو به حرمت عشقی که به پدرم داشت به پای من ریخت.این اواخر هم دکتر کلافه اش کرده.میدونم که دست بردار نیست .خاله فروزان مامان رو دوره کرده و از فردای پیری براش میگه.اینه که مامان نرم شده و میخواد به دکتر جواب بده.میدونم که عاشقش نیست.میخواد خودش رو به نوعی تسلیم سرنوشت کنه.داره با روزگار مدارا میکنه.مامان یک همراه میخواد برای ادامه زندگی.اما عشقش توی قلبش محفوظه.گاه گداری جسته گریخته یه چیزایی به خاله فروزان میگه و من از گوشه و کنار میفهمم.
دلم ضعف کرد. بلند شدم به اشپزخانه رفتم اما چیزی برای خوردن پیدا نکردم.نانها بیات شده بود واز دهن افتاده بود .یک حبه انگور دهنم گذاشتم و به اتاقم برگشتم.لباس پوشیدم و روسری مشکی حاشیه دارم رو روی سرم انداختم و همان کیف چرم قهوه ای رو از توی کمد برداشتم .کیفی که هر بار دیدنش اتش به جانم میزد.رنگ کیفم با مانتو و شلوار مشکی و روسری حاشیه دارم تناسبی نداشت اما دلم اونو میخواست.لااقل همان یک روزی که دلم بی نهایت هواشو کرده.گرچه واقفه که بیهوده اس .در کمد رو بستم و روانه ی موسسه شدم.از وقتی که دانشگاهم رو به اتمام رسونده بودم و با عرفان توی موسسه اش همکاری میکردم.رشته ی تحصیلی ام هم نقاشی بوده و این بر تبحرم افزوده .
وقتی که پای به دفتر موسسه گذاشتم عرفان رو دیدم که نگران پای تلفن نشسته و داره شماره گیری میکنه.با دیدن من گوشی رو گذاشت و بلند شد و اومد طرفم،پرسید :کجا بودی تا حالا؟
خونسردانه روی مبلی ولو شدم ،کیفم رو روی زانوانم نهادم و گفتم :
چطور؟
پشت میزش نشست و جواب داد:
نگرانت بودم.خیلی دیر کردی.دیروز که میرفتی تاکید داشتی امروز زدتر میایی .مگه قرار نیست تا اخر همین هفته کار نقاشی سالن رو تموم کنیم.
ارام کیفم رو فشردم و گفتم:
چرا دیشب یه مقدار کسالت داشتم.
خودش رو روی میز قدری جلو کشید و گفت:
خاله فروزان باهات حرف زد؟
بی حوصله بلند شدم کیفم رو روی میز نهادم و گفتم:اره.
عرفان دستش را مشت کرده زیر چانه نهاد و مشتاقانه نگاهم کرد و گفت:
خب؟
جواب دادم :به جمالت.
بی حوصله بلند شد دستانش را روی میز قرار داد و گفت:
هنوزم میخوای منو سر بدوونی؟بگو بدونم مهتاب منظورت چیه از این بازیا؟
به طرف سالن رفتم و گفتم:
حالا وقت این حرفا نیست عرفان.باشه موقع خودش باهم صحبت مبکنبم.میبینی که کار دارم.
عرفان یک گام به طرفم برداشت که مانعش شدم و گفتم مگه تو کلاس نداری؟
جواب داد :خیلی مهم نیست.
لبخندی زدم و گفتم: اما کار من برام مهمه.
همان جا که ایستاده بود دست به سینه شد و گفت:همین امروز باید جواب منو بدی.مفهمومه؟
خندیدم و گفتم:
به خودم که این طوری قول دادم.تو هم بهتره مزاحم کارم نشی.
پرسید:
کارت یا افکارت،که هنوز هم باهاشون درگیری؟
سرتکان دادم و گفتم:هردو با هم .میخوام ضمن کارم فکر کنم.مگه تو الان تهدیدم نکردی که امروز اخرین مهلته؟
مهربانانه گفت:
من هیچ وقت تو رو تهدید نمیکنم .من ازت خواهش کردم دیگه بیشتر از این بازیم ندی.
چرخیدم .به طرف سالن به راه افتادم و گفتم:
منم که گفتم چشم عرفان جان.
به طرف سالن میرفتم در حالی که میدونستم عرفان هنوز همان جا ایستاده و به رفتنم چشم دوخته .همیشه میگفت که من عروس خیالهایش بودم و حالا که در واقعیت پیدام کرده از تماشا کردنم سیر نمشه.چه میکردم با این همه عشقی که دورادور نثارم میکرد؟میپذیرفتم؟جز با کمک خدا قادر نبودم.
لباس کار پوشیدم و رو چهار پابه قرار گرفتم.من و عرفان با کمک هم مشغول نقاشی بر روی دیوارهای این کلاس بودیم.این کلاس از بقیه کلاسها بزرگتر و روشن تر بود به همین خاطر به این مکان سالن میگفتیم..تصمیم داشتیم بچه های بین سنین شش تا ده سال رو به این مکان انتقال بدیم و کلاسهای کوچکتر رو برای بچه های بزرگتر که پای ثابت نقاشی می شدند و تعدادشان کمتر بود در نظر گرفته بودیم.هر تابستان بچه های کوچکتر بیشتر برای نقاشی ثبت نام میکردند تا اوقات فراغتشان پر شود و کلاسهای کوچک جوابگوی ترم تابستانه نبود.به همین خاطر دیوار بین دو کلاس را برداشتیم و با مختصر دست کاری و مرمت کلاسی بزرگ و روشن مهیا کردیم تا با فراغ بال بتونیم از بچه های بیشتری ثبت نام به عمل بیاریم.نقاشی بر روی دیوارهای سالن هم فکر من بود و عرفان به خوبی از ایده ام استقبال کرد و مسئولیت نقاشی اش رو هم به خودم واگذار نمود.میدونه که از عهده اش بر میام.البته خودش هم در اوقات فراغت کمک میکنه.اما مسئولیت اصلی روی دوش منه.از وقتی کار نقاشی بر روی دیوارهای این اتاق رو به عهده گرفتم مسئولیت کلاسم رو به عرفان واگذا کردم.
من معلم نقاشی بچه های کوچکتر موسسه هستم .باسارا هم در همین موسسه اشنا شدم.
البته سارا پنج سال بیشتر نداره و کوچکترین بچه ی این موسسه اس.اما به نقاشی علاقمنده و استعداد خوبی داره .سارا دختر نازو ملوسی که با سکوتش و نگاه غمگینش هر ببیننده ای رو در نگاه اول مجذوب خودش میکنه.
چایی تون سرد نشه خانم.
صدای عرفان مرا از صحرای خیالات که از سحرگاه ان روز در وسعت بیکرانش دست و پا می زدم بیرون کشانید.سینی چای رو روی میز کوچک نهاده و خیر به من ایستاده بود.اهی کشیدم و گفتم :
تو کاره دیگه ای جز خیره شدن نداری؟
یک گام به جلو برداشت در حالی کهع گردنش رو ،رو به من بالا گرفته بود گفت:
این سوالیه که من میخوام از تو بپرسم .این طوری پیش بری کارت حالا حالاها می مونه معطل ها.
حوصله نداشتم براش از حالات درونم بگم .چه فایده از تکرار مکررات؟
افکارم مغشوشم به خودم مربوط بود.این من بودم که باید حسابم رو با خودم تسویه میکردم تا بتونم به اون جواب بدم.خشک و جدی گفتم:
بابت چای ممنون.
و خود م رو سرگرم کار نشون دادم.اما عرفان نرفت.همون جا ایستاد به نظاره کردن من.نمیدونست که چقدر معذبم میکنه .زیر گرمای نگاهش ذوب میشدم.سنگینی نگاه مشتاقش خردم میکرد.مجنون بود رد عصر حاضر شاید،و این همه علاقه ی او رنجم میداد .فکر کردم اگه عرفان وارد زندگیم نشده بود راحت با درد جانگاهم دست و پنجه نرم میکردم.من و سرنوشت و عرفان و نقاشی،مثل کلافهای رنگین یک بلوز کاموایی یک جورابی به هم ارتباط پیدا کردیم.همه چیز از تابستان ان سال شروع شد.