آرتان دم در منتظرم بود ... بدون حرف از خونه زدم بیرون و اونم پشت سرم اومد و درو بست ... رفتیم توی آسانسور ... دستمو به میله آسانسور گرفته بودم ... درد بدی توی کمرم داشتم ... دوست داشتم داد بزنم ... هی دردم داشت بیشتر می شد دوست داشتم بشینم ... رنگمم فکر کنم حسابی پریده بود ... چه غلطی کردمممممم ای خدااااااا! آخه چرا زنا اینقدر بدبختن؟!!!! زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم ... داشت با اخم نگام می کرد ... وقتی نگرانم می شد اخم می کرد ... تازه به این نتیجه رسیده بودم ... آروم گفت:
- درد داری؟
هیچی نگفتم ... حتی نگاشم نکردم ... آسانسور ایستاد سریع رفتم بیرون .... دنبالم اومد و گفت:
- ترسا ...
با خشم گفتم:
- می شه بری ماشینو بیاری؟! من حالم خوب نیست ...
نگام کرد ... یه نگاه سرد و خشک انگار می گفت خاک بر سر بی لیاقتت ... می دونستم اونم الان بدترین فکرارو پیش خودش می کنه ... ولی بذار بکنه ... به درک! ... بذار اونم اعتماد به نفسش بیاد پایین ... بذار فکر کنه از دستش ناراحتم ... چیزی طول نکشید که از پارکینگ اومد بیرون ... رفتم سوار شدم و نفس راحتی کشیدم ... ایستادن انگار برام سخت شده بود ... بی حرف راه افتاد ... نمی دونستم کجا داره می ره ... اصلا اون مگه پزشک زنان و زایمان می شناخت؟ وقتی جلوی مطب یکی از بهترین پزشکا ایستاد تعجب کردم. آوازه این دکترو خیلی شنیده بودم ولی می دونستم به این راحتی نوبت نمی ده چون سرش خیلی شلوغه ... ترجیح دادم هیچی نگم بذار بریم تو ضایع بشه ... مطب دکتر طبقه پنجم یه ساختمان بود ... سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا ... آرتان منو نشوند روی یکی از صندلی ها و خودش رفت سمت منشی ... نمی دونم چی به منشی گفت که منشی از جاش پرید و سلام احوالپرسی گرمی کرد باهاش ... وا! نکنه آرتان دکتر زنان می ره؟!!! از این بشر هیچی بعید نیست ... خنده ام گرفته بود ... جلل خالق ... نوبتو گرفت و اومد نشست کنار من ... نمی تونستم ساکت بشینم ... دلو زدم به دریا و گفتم:
- می شناسنت؟
با همون اخمای درهمش گفت:
- نیلی جونو می شناسن ...
به به پس از مامانش پرسیده بود!!! آبرو برام نمونده پس ... حالا چی گفته یعنی؟ بپرسم ؟ نپرسم؟ چی کار کنم؟ به درک من می میرم از فوضولی اگه نپرسم ... گفتم:
- چه جوری از نیلی جون آدرس دکترش رو پرسیدی؟
برگشت طرفم ... زل زد توی چشمام ... چه چشمایی داشت بی شرف! گفت:
- بهش گفتم به حامله بودنت شک داریم ...
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با صدای بلندی گفتم:
- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با پوزخند گفت:
- پس انتظار داشتی چی بگم؟! بگم عروست تازه ...
مریض از اتاق اومد بیرون و منشی به آرتان اشاره کرد. پیدا بود نیلی جون اینجا برو بیایی داره که اینقدر زود ما رو فرستاد داخل ... بعدا فهمیدم این خانوم دکتر دوست صمیمیه نیلی جونه ... از جا بلند شدم. آرتان گفت:
- من بیرون منتظر می مونم ...
زیر لب گفتم:
- بهتر ...
چون ممکن بود معاینه بخواد بکنه ... دوست نداشتم آرتان هم باشه ... رفتم تو ... اوه ... چه خانوم دکتری!!! موهای بلوند ... سن تقریبا هم سن نیلی جون ... یه شال خوشگل انداخته بود روی سرش و با چشمای آرایش شده اش به من نگاه می کرد ... بوی عطرش اتاقو پر کرده بود. زیر لب سلام کردم و نشستم کنارش روی صندلی ... با لبخند پرسید:
- خب ... بگو ببینم خانوم خوشگله ... مشکلت چیه؟!
ای خداااااا ... حالا چی بگم؟!! چرا این آرتان اینقدر احمق بود؟! نره حالا به مامان آرتان بگم عروست تازه بلــــه! آبرو برامون نمی مونه که ... ولی مجبور بودم بگم ... فوقش بعدش ازش می خواستم چیزی به نیلی جون نگه ... آره درستشم همین بود ... دلو زدم به دریا و مشکلمو براش گفتم ... با لبخند به تخت اشاره کرد:
- بخواب اونجا ...
با اینکه خجالت می کشیدم ولی رفتم خوابیدم ... بعد از معاینه لبخند زد و رفت نشست سر جاش ... منم بلند شدم و رفتم نشستم روی همون صندلیه ... گفت:
- شوهرت خیلی دوستت داره ... مگه نه؟!!
با تعجب نگاش کردم ... چه ربطی داشت؟! گفت:
- عزیزم هایمن تو از اون نوعی بوده که باز شدنش خیلی با درد و .... بذار راحتت کنم ... تو باید دیشب به خاطر خونریزی و درد زیاد بستری می شدی ... ولی گویا مشکلت فقط یه کم درده که از صبح گرفتارش شدی ... درسته؟!!
فقط سرمو تکون دادم ... خندید و گفت:
- قدر شوهرتو بدون فقط مردایی که دیوونه وار عاشق زنشون هستن اینقدر ملاحظه می کنن ... کسایی که از نوع تو هستن همون شب کارشون به بیمارستان می کشه ... خیلی ها اینجوری شدن تا حالا ... چون آقایون یا اطلاعی ندارن یا اصلا براشون مهم نیست این مسئله ... ولی تو ... دیشب درد داشتی؟!
با شرم گفتم:
- نه زیاد ...
لبخندی زد و گفت:
- سلام منو به شوهرت برسون ...
نسخه ای برداشت و تند تند چیزایی یادداشت کرد و گفت:
- این قرصا رو مصرف کن تا دردت بهتر بشه ... هیچ مشکلی نداری گلم ... دردت هم کاملا طبیعیه ... فقط سعی کن زیاد تا دو سه روز سر پا واینسی ...
چشمی گفتم و نسخه رو از دستش گرفتم ... وقتی دید سر جام نشستم فهمید هنوز کار دارم و منتظر نگام کرد ...

نیلی جون رو براش گفتم و درخواستمو هم مطرح کردم ... سرمو که بالا آوردم دیدم داره با تعجب نگام می کنه ... بیشتر خجالت کشیدم ... گفت:
- تو زن آرتانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- اوهوم ...
- خدای من!!! نیلی چه عروسی داره! ماشالله ... آرتان حق داره برات بمیره ....
لبخند زدم .... اومد کنارم ... دست گذاشت سر شونه ام و گفت:
- عزیزم .... ناراحتی و خجالت نداره که ... خیلی از زن و شوهرا یه مدت بعد از ازدواجشون به هم فرصت می دن .. فرصت شناخت بیشتر ... دوست ندارن از همون اول زندگیشون روی روالای اینجوری بیفته ... توام یکی از اونا خواستی عاشق بشی بعد با شوهرت باشی ... این کاملا طبیعیه و خیلی هم خوبه ... حداقل به خودت و آرتان ثابت کردی که عشقت عشقه ... نه هوس ... ولی چون دوست نداری من هیچی به نیلی نمی گم و همونطور که خودتون گفتین براش توضیح می دم که یه شک الکی داشتین ... خوبه؟!
با لبخند گفتم:
- خیلی عالیه خانوم دکتر ... ممنونم ...
- خواهش می کنم عزیزم ...
بلند شدم ... دیگه موندن جایز نبود ... می دونستم که مریضای زیادی اون بیرون منتظرن ... بعد از تشکر مجدد و دست و روبوسی با دکتر رفتم بیرون ... آرتان با دیدن من از جا بلند شد و اومد سمتم ... کمرم هنوز درد می کرد ... از منشی هم تشکر کردیم و دو تایی از مطب اومدیم بیرون ... دستشو آورد جلو و نسخه رو از لای انگشتام کشید بیرون و گفت:
- دکتر چی گفت؟
پوست لبمو جویدم و گفتم:
- هیچی ...
با لبخند گفت:
- هیچی که خیلیه ...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- من کمرم درد می کنه سوئیچو بده برم توی ماشین ...
دستشو انداخت دور کمرم و تا ماشین همراهیم کرد ... درو باز کرد و من سوار شدم ... سریع رفت و لحظاتی بعد با پلاستیک داروهام برگشت و گذاشت روی پام ... حرفی نزد و ماشین راه افتاد ... سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم ... دوست نداشتم چیزی بشنوم ... اعصابم داغون بود ... حرفای دکتر هم در مورد اینکه آرتان دوستم داره نتونسته بود آرومم کنه ... ماشین توقف کرد ... ولی من لای چشمامو باز نکردم زود بود برسیم لابد جایی کار داشت ... با نوازش دستش روی گونه ام سریع چشمامو باز کردم و خودمو کنار کشیدم ... پشت چراغ خطر بودیم ... با دیدن قیافه من اخم کرد و گفت:
- چت شده ترسا؟!!!
با اخم گفتم:
- هیچی ...
- رو پیشونی من نوشته احمق؟!!! ترسا ... تو دیشب خودت بهم اجازه دادی وگرنه همینطور که تا الان ...
داد زدم:
- نمی خوام چیزی بشنوم ...
- ولی باید بشنوی ... من باید بدونم به چه جرم باید سردی تورو تحمل کنم؟
چی می گفتم؟ می گفتم چون بهم ابراز علاقه نکردی دارم دیوونه می شم؟ می گفتم محتاج اینم که از زبونت بشنوم دوستم داری؟ اینقدر باید خودمو کوچیک می کردم؟! نه .... نباید چیزی می فهمید ... پس سکوت کردم ...
وقتی سکوتمو دید گفت:
- نمی خوای حرفی بزنی؟
- دلیلی نداره ...
- درد داری هنوز؟
- یه کم ...
- قرصاتو بخور خوب نشدی می ریم یه دکتر دیگه ...
سری تکون دادم و سکوت کردم ... خودش ادامه داد:
- ترسا اگه مشکلی هست دوست دارم بدونم ... من فکر می کردم ... فکر می کردم ...
به اینجا که رسید عصبی شد و محکم کوبید روی فرمون ... ولی حرفی نزد ... منم لبمو جویدم و بازم حرفی نزدم ... چراغ سبز شد راه افتاد و جلوی یه موبایل فروشی نگه داشت ... رفت پایین و لحظاتی بعد با جعبه ای در دست برگشت ... با کنجکاوی نگاش می کردم .... جعبه گوشی sony Ericson بود مدل arc s ... گوشیو در آورد و خم شد از داخل داشبور جنازه گوشی منو کشید بیرون ... آش و لاش شده بود ... خطمو در آورد گذاشت توی گوشی و گرفتش به طرفم ...
- رفتیم خونه بزنش توی شارژ ...
وااااای چه گوشی خوشگلی بوووووود .... باید تشکر می کردم؟ غرورو گذاشتم کنار و گفتم:
- ممنون ...
با لبخندی مرموز گفت:
- آدم وقتی خسارت می زنه باید جبرانش کنه دیگه ... راستش دیشب ترسیدم دوباره همه چی خراب بشه ... اصلا نفهمیدم دارم چی کار می کنم ...
ای خدا ... این چرا اصرار داشت راجع به دیشب حرف بزنه ... نمی تونم منکرش بشم که یادآوری دیشب همه تنمو گرم می کنه ... ولی دوست نداشتم چیزی بگم در موردش ... ازش خجالت می کشیدم ... دلخورم بودم ... برای همین هیچی نگفتم ... اونم حرفی نزد ... یهو گوشی زنگ زد ... نگاش کردم ... شماره بود چون اسم کسی سیو نشده بود روی سیم کارتم ... شماره هیچ کسو هم قربون خودم برم حفظ نبودم ... گوشیو گذاشتم در گوشم و با شک گفتم:
- الو ...
صدای شبنم بلند شد:
- الهی جنازه اتو خاک پس بزنه .... کدم گوری هستی؟ چرا این ماس ماسکت خاموش بود؟ تلفن خونه رو هم که جواب نمی دی ...
حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم ... جلوی آرتان هم نمی تونستم اونجوری که دوست دارم حرف بزنم برای همین گفتم:

- سلام عرض شد ...

خندید و گفت:
- سلام ... خبر دارم برات دست اول ...
- باز چی شده؟!
- اردلان ...
زد زیر خنده ... گفتم:
- اووووو چه ذوقیم می کنه! اردلان چی کار کرده باز؟!!!
- دیروز ... همه رفته بودیم باغ دایی ام ...
- خب ...
بعد از ظهر که همه خواب بودن پاشدم برم دستشویی ... دستشویی هم ته باغه ...
- خب ... به به ته باغ!
- حس کردم یکی پشت سرمه ... برگشتم دیدم اردلانه ... اخم کردم و اومدم به راهم ادامه بدم که مچ دستمو کشید هلم داد توی دیوار ...
- اوه اوه فیلم جنایی بوده پس ...
- آره خودمم هنوز باورم نمی شه ... ترسا ...
- هان؟!!!!
- قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم یا کاری بکنم منو بوسید ...
- چی؟!!!!!!
- باور کن ...
- یعنی چی می خواستی بزنی تو گوشش ...
- می فهمی چی می گی؟ من عاشقشم! با همین بوسه همچین نرم شدم که افتادم تو بغلش ... اونم منو فشار داد به خودش ... نیاز به حرف زدن نبود ... دم گوشم گفت دیگه از دستم نمی ده ... حتی اگه خودمو بکشمم دیگه ولم نمی کنه ...
خندیدم ... از ته دل ... خوشحال بودم که تونستم یه کاری برای دوستم بکنم ... گفتم:
- شبنمی ... خوشحالی؟!!
- خوشحال؟!!! خوشحال مال یه لحظه اشه دارم بال در می یارم ...
- خوش حالم عزیزممممممم ...
- جبران می کنم ترسا ... باور کن جبران می کنم اگه تو نبودی من حتما اردلان رو از دست می دادم ...
- فدات بشم خانومی من که کاری نکردم ...
- ایششششششش ... از حرف زدن اینجوری بدم می یاد ...
- خاک تو گورت کنم ... باز من تو رو تحویل گرفتم ...
غش غش خندید و گفت:
- اردلان پشت خطمه کاری نداری ؟
- نو که می یاد به بازار ...
- خفه شو ... شما نویین اون که کهنه است ...
- پس دود ازکنده ...
جیغ زد:
- ترسا لال شو ... قطع کرد!
- خب به من چه ...
- خداحافظ ...
فرصت نداد بگم خداحافظ و قطع کرد ... بسوزه پدر عاشقی ... منم بودم همین کارو می کردم ... بعد از یه دوره طولانی جدایی الان فقط نیاز به عشقش داره ... آرتان جلوی رستورانی نگه داشت و گفت:
- بیا پایین خانوم مشاور ...
فهمیده بود با کی دارم حرف میزنم ... تیز تر از این حرفا بود ... چون حال غذا درست کردن نداشتم رفتم پایین ... ناهار چلو کباب برگ خوردیم و آرتان هم تا تونست منو تقویت کرد ... بعدم از گارسون یه شیشه آب معدنی گرفت و مجبورم کرد قرصامو بخورم ... وقتی برگشتیم خونه بعد از ظهر شده بود ... کلاس زبانمو نرفته بودم ... درس هم نخونده بود و عذاب وجدان داشتم ... وقتی خواستم برم سمت اتاق مطالعه آرتان جلومو گرفت و گفت:
- امروزم استثنائا درس تعطیله ... برو استراحت کن ...
- من خوبم ...
- خیلی خب ... فعلا استراحت برات بهتره ...
سرمو تکون دادم و رفتم توی اتاقم ... از خدا خواسته ولو شدم روی تخت ... ضربه ای به در خورد ... سریع چشمامو بستم ... نمی خواستم حداقل فعلا ببینمش ... حس می کردم تازه یادش افتاده من نیاز به محبت دارم و برای همین داره دور و برم می پلکه ... ولی الان هیچ نیازی بهش نداشتم ... آرتان لای درو باز کرد و وقتی دید چشمام بسته است اومد داخل اتاق و لحاف رو کشید روم ... منتظر بودم بره از اتاق بیرون .... ولی سر جاش ایستاده بود ... لای چشمامو باز کردم ... زل زده بود به عکسای من ... جدی جدی عین نمایشگاه شده بود براش ... عکسارو توی روشنی روز هم کامل دید زد و بعد خم شد ... عکس روی عسلی رو برداشت و زمزمه کرد:
- دیوونه ام نکنی خیلیه ...
سپس از اتاق رفت بیرون و آهسته در رو به هم زد ... وا! عکسو کجا برد؟!!! یادم باشه بعدا برم عکسو ازش بگیرم ... همینطور که چشمام بسته بود خواب به سراغم اومد ... مسکن ها داشتن عمل می کردن ... چیزی طول نکشید که به خواب فرو رفتم ...
با نوازش دستی چشم باز کردم ... ارتان کنارم روی تخت دراز کشیده بود و داشت آروم موهامو نوازش می کرد ... چشمامو محکم بستم ... نمی خواستم بفهمه بیدارم .... نوازششو دوست داشتم ... خیلی نرم دستشو روی موهام و گونه ام می کشید ... کم کم انگشتش کشیده شد روی لبم ... داشتم دوباره داغ می شدم ... نفس داغش پخش شد روی صورتم ... قبل از اینکه بتونه منو ببوسه خودمو کشیدم کنار ... چشمامو باز کردم و با خشونت گفتم:
- تو ... تو ...
با تعجب نگام کرد و گفت:
- من چی؟!!!
- تو اینجا چی کار داری؟!!!
- کجا؟!!!
- توی اتاق من ...
- اتاق تو؟!! فکر کنم اینجا اتاق هر دومونه ها ... یه نگاه به تختش بنداز ... دو نفره است!
- ولی قرارمون ...
با لبخند گفت:
- قرارداد من و تو دیشب فسخ شد ... تو دیگه زن منی ... می فهمی؟! زن من ...
دوباره اومد به طرفم که پسش زدم و گفتم:
- اگه فکر کردی من ملکم و الان صاحبم شدی کاملا در اشتباهی ...
- چی می گی تری؟!!!!
- همین که گفتم ... برو بیرون ...
- از تو بعیده این رفتارا! دیشب توام می خواستی ...
جیغ زدم:
- اینقدر دیشب دیشب نکن ! من دیشب یه غلطی کردم ...
با ناراحتی نگام کرد و زمزمه کرد:
- پس حدسم درست بود ...

حدس؟!! چه حدسی؟!!!! هیچی نگفت ... از جا بلند شد و بدون گفتن یه کلمه اضافه از اتاق رفت بیرون ... کاش حرفشو کامل می کرد ... الان یعنی قهر کرد؟!! ماشالله از یه دختر هم بدتره! زود قهر می کنه ... حالا معلوم نیست تا کی میخواد تنبیهم کنه ... ولی حقشه ... الان که طعم رابطه رفته زیر دندونش می خواد بازم تجربه اش کنه و نمی تونه دل بکنه ولی کور خونده ... من وسیله خوش گذرونی اون نیستم ... اما ... اما پس خودم چی؟!!! منم بدون اینکه بدونم معتاد آرتان شدم ... خدایا چه بلایی قراره سر زندگیم بیاد؟! کاش می فهمیدم آینده چه خوابایی برام دیده ...


شب آرتان برای شام جگر خرید ... نه اون حرفی می زد نه من ... فقط غذا می خوردیم .... وقتی غذا تموم شد بلند شدم برم توی اتاقم که صدام زد ... خشک و معمولی ...
- ترسا ...
- بله ؟
- فردا کلاس زبان داری ...
- اوهوم ...
- می ری؟!
- اوهوم ..
- بعدش می یای خونه؟
- اصول دین می پرسی؟! نه بعدش می رم دفتر شایان ...
چشماشو ریز کرد و گفت:
- جدی جدی می خوای بری؟
پ ن پ می خوام بشینم مغرور بازیای تو رو تماشا کنم و ببینم کی ازم خسته می شی تا بندازیم بیرون ... الان برات عروسک خوبیم ... پوزخندی زدم و گفتم:
- پس چی کار کنم؟!!! هدفم از اول رفتن بود ...
با دلخوری گفت:
- ترسا ...
با این ترسا ترسا کردناش یه چیزی می خواست بگه ... ولی نمی گفت ... برگشتم نگاش کردم ... من به اون ... اون به من ... ولی نه من چیزی گفتم و نه اون چیزی گفت ... تا نگاشو دزدید راه افتادم رفتم سمت اتاقم ... در اتاقو بستم و افتادم روی تخت ... نکنه امشب بخواد بیاد توی این اتاق ... خدایا تو شاهدی که آرتان بد چیزیه! نمی تونم ازش بگذرم ... ولی اینم می دونی که بعدش خیلی عذاب می کشم ... حتی ممکنه افسردگی بگیرم پس خدایا خودت کمک کن ... به دلش بنداز نیاد ... لب تخت نشسته بودم و دعا می کردم که تقه ای به در خورد ... اههههههه خدا این بود جواب من؟!!! سرد جواب دادم:
- بله؟
در باز شد ... قامتش توی چارچوب در دوباره دلمو لرزوند ...
- ترسا ...
- بله ؟
- می خوای بخوابی؟!!!
نگاش یه جور خاصی بود ... انگار منتظر بود ... انگار داشت فریاد می زد و ازم می خواست تا دعوتش کنم بیاد پیشم بخوابه ... ولی زهی خیال باطل آقا آرتان ... بالشمو مرتب کردم و در همون حالت گفتم:
- آره ...
- خب ... اگه ... اگه خوابت نبرد ... یا اگه کابوس دیدی ...
پریدم وسط حرفش ...
- خسته ام .... راحت می خوابم ...
آهی کشید و گفت:
- در هر صورت صدام کن...
آخرین نگاهو به سمتم انداخت ... رفت بیرون و درو بست ... کم مونده بود صداش کنم ... خودمم بهش نیاز داشتم ولی هیچی نگفتم ... شاید اینجوری بهتر بود ... شاید قفل دهنش قراره هیچ وقت نشکنه ... پس بذار همینطور باقی بمونه ... من که همه جوره وابسته اش هستم دیگه اینجوری نباید وابسته بشم ... بدترین ضربه رو من میخورم نه اون ... مطمئنم ...
اشک صورتمو خیس کرد ... زیر لب گفتم:
- خاک بر سرت ترسا ... کجا رفت اون ترسا که با وجود اون همه کمبود محبت صدای خنده هاش گوش فلکو کر می کرد؟!!! حالا به خاطر یه مرد داری اشک می ریزی؟!! خاک بر سر بی لیاقت کنم ...
یه کم که گریه کردم آروم شدم و چشمامو بستم ... خواب بر هر درد بی درمان دوا بود ...
صبح قبل از اینکه آرتان بیدار بشه زدم از خونه بیرون ... دردم خیلی کمتر شده بود خدا رو شکر ... کلاس زبانو به سختی گذروندم و بعد یه راست رفتم دفتر شایان باید یه خبری می گرفتم ... شایان گرم ازم استقبال کرد و برام سفارش قهوه داد ... گفتم:
- مرسی شایان نیومدم ازم پذیرایی کنی ... چه خبر؟!!!
با لبخند گفت:
- اتفاقا می خواستم خبرت کنم ... خبرای خوب برات دارم ...
با ترس نگاش کردم ... تو رو خدا نه ! الان زوده ... گفتم:
- چه خبری؟!!!
- چرا رنگت پرید؟!!! می گم خبر خوب! با اقامتت موافقت شده ... حدود یک ماه فقط دوندگی داره .... یک ماه هم وقت می بره تا ویزات حاضر بشه ... برو به فکر بستن ساکت باش ... دو ماه دیگه کانادایی ...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- این ویزا چقدر وقت اعتبار داره؟!!
- چطور؟!
- آخه ... می خوام کنکور بدم بعد برم ...
- کنکورت کی هست؟!
- تیر ماه ...
- خب وقت داری ... ویزا شش ماهه است ...
نفس راحتی کشیدم ... از این ستون تا اون ستون فرجه ... گفت:
- تو داری می ری اونور درس بخونی ... بعد مثل دیوونه ها می خوای اینجا هم کنکور بدی؟!
از جا بلند شدم ... لبخندی زدم و گفتم:
- امتحانش ضرر نداره ...
سرشو تکون داد و گفت:
- صلاح ممکلت خویش خسروان دانند ...
- ویزای آرتان چی؟
- اونم با ویزای تو آماده می شه ... ولی سه ماه اعتبار داره ...
سرمو تکون دادم و گفتم:
- مرسی بابت زحماتت ... انشالله خواهرت شوهر کنه بیایم برقصیم ...
خندید و گفت:
- اونم داره شوهر می کنه ...
با تعجب نگاش کردم که گفت:
- ای بابا فکر کردم اول از همه به تو گفته ... اردلان پسر خاله ام آخر هفته قراره بیاد خواستگاری ...
- نه نگفته بوووووود .... مبارکش باشه!!!! از قول من بزن پس کله اش بگو خیلی بشعوری ...
با لبخند گفت:
- چشم حتما ...
- کاری نداری؟
- سلام برسون ...
- سلامت باشی ...
از دفتر شایان اومدم بیرون ... شمارش معکوسم شروع شده بود ... باید به آرتان می گفتم؟!! نه ... وقتی خواستم برم بهش می گم ... الان اگه بگم ... اگه شوق رفتنو توی نگاش ببینم ... اگه حس کنم از رفتنم خوشحال می شه می میرم! نه طاقت ندارم ... همون دم آخر بهش می گم .... اینجوری بهتره ...
توی همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد ... درش آوردم ... شماره ها رو تازه ذخیره کرده بودم ... نیما بود ... چه عجب بعد از عمری نیما به من زنگ زد:
- الو ...
- سلام دختر بلای دیروز ... عاشق امروز ...
- سلام نیما ... اذیت نکن ...
- چی شده باز که بی حوصله ای و منو کردی کیسه بوکس ...
لبخندی زدم و گفتم:
- هیچی نشده ...
- آره پیداست ...
- نیما آرتان دیوونه ام کرده ...
- مطمئنی تو آرتانو دیوونه نکردی؟!
- نخیرم ...
- ترسا بهت گفتم غرورو بذار کنار ...
- نمی تونم ... اون باید بخواد من بمونم ... نیما ویزام درست شده ...
- ترسا دیوونه نشو ... آرتان نگهت نمی داره ... چون باهات قرار گذاشته ...
- می گی چی کار کنم؟!
- تو بهش بگو که می خوای پیشش بمونی ... باور کن از خوشحالی پر در می یاره ...
- اگه در نیاورد چی؟! اگه نوک منو چید چی؟ اگه غرورمو شکست چی؟!
- اولا که هیچ کدوم این اتفاقا نمی افته ... دوما اگه هم بیفته حداقل پیش وجدانت شرمنده نیستی ...
- اونوقت پیش غرورم شرمنده ام که دردناک تر از وجدانه ...
- باشه ... حالا لجبازی کن ببین به کجا می رسی ...
بی حوصله گفتم:
- کاری داشتی باهام ؟
- آره ... راستش می خواستم یه خبر بهت بدم ...
- خوب یا بد؟
- اونش دیگه تشخیصش با توئه ...
- چی؟
- امشب می خوام برم خواستگاری ...
با تعجب گفتم:
- چی؟!!!!
- خواستگاری طرلان ...
- خدای من!!!! پس رضایت داد!
- مگه خبر نداری؟
- از چی؟!!!
- آرتان باهاش صحبت کرده ... من به ارتان مدیون شدم ...
چه جالب! من شبنم واردلان رو به هم رسوندم ... آرتان نیما و طرلان رو ... ولی کسی نبود که کاری برای خودمون بکنه ... ای روزگار!
- وظیفه اش بوده ...
- دوست دارم امشب شماهم باشین ...
- دوست دارم بیام نیمایی ... می دونی که عین داداشمی و برات آرزوها دارم ولی ماه دیگه تافل دارم ... نزدیک دو ماه دیگه هم کنکور دارم ... اصلا وقت نمی کنم ...
- اوکی ... بی معرفت! حداقل به آرتان بگو ..
- خودت بهش بگو ..
- شرمنده ... من نمیگم ..
- ای از دست تو ... غرورت دیگه خیلی حالش وخیم شده ... ببرش دکتر ...
زیر لبی گفتم:
- دکترش آرتانه که هیچ کاری براش نمی کنه ...
بعد از خداحافظی از نیما سوار ماشین شدم و رفتم خونه ... نمی دونم چرا ... ولی انگیزه ام برای درس خوندن چند برابر شده بود ...

مثل برق و باد دو ماه گذشت ... بیچاره آرتان! ... شاید هم بیچاره ترسا ... خیلی سعی کرد باهام رابطه برقرار کنه ولی من ... شاید فوبیا پیدا کرده بودم ... نمی دونم ولی هر چی که بود حس بدی بود ... در عین اینکه دیوونه وار آرتان رو دوست داشتم و برای باهاش بودن له له می زدم ولی خیلی هم برام سخت بود و برای همین مثل سگ پاچه اشو می گرفتم ... بازم به اون ... آرتان مغرور چندین و چند بار سعی کرد به من نزدیک بشه .... ولی نشد ... حتی یه بار ازم خواهش کرد برای مشاوره بریم پیش یکی از دوستاش ... اون شبو خوب یادمه .... زدم زیر خنده :
- خودت خجالت نمی کشی این حرفو می زنی؟!!! یعنی خودت اینکاره ای ... خودت هیچ کاری نتونستی بکنی ... حالا از دیگرون انتظار داری؟
سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
- ترسا ... روانشناسا هچ وقت نمی تونن مشاورای خوبی واسه اطرافیانشون باشن ... همیشه اونارو ارجاع می دن به جاهای دیگه ... این یه قانونه ... عین پزشکا که نمی تونن آشنایانشونو جراحی کنن ...
- ببخشید طرلان غریبه بود؟!!!
پوزخندی زد و گفت:
- من با درمان طرلان ثابت کردم که احساس وارد کارم نمی شه ... اما ... در مورد تو ... به بن بست رسیدم ...
- کی به تو گفته من حالم بده؟ من خیلی هم خوبم ...
- ترسا تو هیچ کاریت طبیعی نیست ... حتی درس خوندنت جدیدا از حالت عادی خارج شده ... داری با درس خودکشی می کنی ... من پشیمونم از اینکه وادارت کردم بخونی ... خواب تو در طول شبانه روز کمتر از چهار ساعت شده ... داری با خودت چی کار می کنی؟!
- دست از سرم بردار آرتان ... بذار به حال خودم باشم ... چی گیرت می یاد که هر چند وقت به چند وقت به من پیله کنی ... دوست دارم اینجوری باشم ... به تو هم هیچ ربطی نداره ... از نظر خودمم کاملا طبیعیه ...
آرتان چند لحظه نگام کرد و بعد پاشد رفت ... انگار فهمیده بود داره یاسین می خونه تو گوش خر ... و از اون به بعد رابطه من و آرتان شد در حد سلام و خداحافظ و شب ها هم در حد معلم و شاگرد ... نمی تونستم از اطلاعات فوق العاده اش بگذرم ... خیلی کمک حالم بود ... کمتر از دو هفته دیگه به کنکورم وقت باقی بود ... همه درسارو خونده بودم و حالا داشتم دوره می کردم ... شاید اگه به قول آرتان خودکشی نکرده بود نمی رسیدم این همه درسو کامل بخونم ... زبانمم تموم شده بود ... تافلمو به راحتی آب خوردن گرفتم ... روزی که فهمیدم قبول شدم آرتان اصرار کرد برام جشن بگیره ولی عاقل اندر سفیهانه نگاش کردم و گفتم:
- از این بچه بازیا خوشم نمی یاد ...
این حرف از صد تا فحش براش بدتر بود ... کی داشت ادعای بزرگی می کرد! و داشت کیو متهم به بچگی می کرد!!!! خیلی خنده دار بود ... آرتان هر از گاهی یک قدم به سمتم بر می داشت ولی من ... شاید جدی جدی بیمار بودم ... نیما و طرلان بدون گرفتن مراسم ازدواج کرده و برای ماه عسل رفتن ترکیه ... به همین راحتی! فقط یه مهمونی کوچیک گرفت که توی اون مهمونی به زور شرکت کردم .... حوصله نداشتم ... شاید افسردگی گرفته بودم خودم خبر نداشتم ... فقط می دونم از اول تا آخر مهمونی حتی دست هم نزدم چه برسه به اینکه برقصم ... و در تموم طول مهمونی نگاه نگران آرتان و نیما روی من میخکوب شده بود ... نیما می دونست چه دردمه ... البته نصفه کاره ... ولی می دونست ... فکر می کرد درد من فقط و فقط به خاطر اینه که دارم می رم و آرتان رو دارم از دست می دم ... ولی این نصف ماجرا بود ... نصف دیگه ماجرا برمیگشت به رابطه ام با آرتان ... به انتظارم از اون ... به از دست دادن زندگی دخترانه ام ...
با بلند شدن صدای گوشیم از فکر خارج شدم ... ته خودکارو که توی دهنم بود کشیدم بیرون و بدون نگاه کردم به شماره جواب دادم:
- الو ...
- سلااااام خانوم کانادایی ...
- شایان؟!!
- بله دیگه ... پس انتظار داشتی کی باشه ...
بی تفاوت گفتم:
- چی شده شایان؟!
- ویزات هم درست شد مادمازل ...
- چه زود ...
- گفتم که دیگه آخراشه ... تو خیلی خوش شانسی که اینقدر زود کارت درست شد ... البته از صدقه سر وکیل کار درستت هم هست ...
- اوکی ... مرسی شایان ...
- باید بری دنبال بلیط ...
- باشه ... بعد از کنکور ...
- از الان برو ... بلیط بد گیر می یاد ... الان بگیر برای اون موقع ...
- دیر نمی شه ...
- لجباز یه دنده! ویزای آرتان هم درست شده ... خودت بهش می گی یا من بگم؟
اگه می گفتم تو بگو آرتان همه چیو می فهمید ... نمی خواستم چیزی بفهمه .... نمی خواستم ... سریع گفتم:
- خودم می گم ...
- باشه ... پس منتظرت هستم
- باشه ... بازم ممنون ...
- خواهش می کنم ... کاری نداری؟
- نه ...
تماس قطع شد ... بالاخره همه چیز درست شد ... زودتر از اون چیزی که بهش فکر میکردم ... آرتان از رفتن من خوشحال می شد ... مطمئنم! پس باید رفتنم رو بهش هدیه می دادم ... 15 مرداد ... تولدش ... آره! بهترین فرصته! باید بلیطمو می گرفتم برای روز 15 مرداد ... کنکورم رو دادم دیگه تا اون موقع ... حتی رتبه ها هم اومده ... بعد با خیال راحت می رم ... حالا که آرتان منو نمی خواد ...
یه دفعه به گریه افتادم ... دلم خیلی گرفته بود ... خیلی زیاد ...

از اتاق رفتم بیرون ... میخواستم برم یه لیوان شیر بخورم ... یه دست لباس پاره پوره و گشاد تنم کرده بودم ... دیگه حوصله نداشتم حتی به خودم برسم ... یه جورایی هم می ترسیدم ... نمی خواستم آرتان با دیدنم تحریک بشه ... ترجیح می دادم ژولیده باشم ... از اتاق آرتان صدا شنیدم ... داشت با یکی حرف می زد ... کنجکاو شدم ... رفتم دم در اتاقش و گوش وایسادم:
- ببین شهاب ... من دیگه عقلم به جایی نمی رسه ... حتی به استاد هاشمی هم زنگ زدم ... می گه حتما باید تحت راونکاوی قرار بگیره ...
- نه گفتم که بهت ... افسردگی بعد از اولین نزدیکیه ... طبیعی هست ولی اگه جلوشو نگیریم وخیم می شه ...
- ای بابا! می گی چی کار کنم ... اینقدر نگو تو که خودت اینکاره ای! پدرم در اومده ... زیر بار نمی ره شهاب!
- من نمی دونم مشکل چی بوده ...
- با دارو می تونم جلوی روند بیماری رو بگیرم ولی نمی خوام بهش دارو بدم ... وقتی با مشاوره می دونم خوب می شه دوست ندارم این داروهایی که هر کدوم هزار تا عوارض دارن رو بکنم توی بدنش ...
- آخرم مجبور می شم به زور ببرمش ...
- از استاد خواستم یه شب بیاد اینجا ولی گفت زیر بار بیمارایی که خودشون قبول ندارن بیمارن و نمی خوان درمان بشن نمی ره ... گفت بیمار باید خودش مراجعه کنه ...
- فعلا که موندم وسط این میدون ... دستم هم به هیچ جا بند نیست ... روز به روزم داره بدتر می شه ...
آهی کشید و با صدایی تحلیل رفته گفت:
- خیلی نگرانشم شهاب ... همه اش تقصیر منه ...
- ازت خواهش می کنم از دکترا و پرفسورای اون خراب شده در مورد مشکلش سوال کن ... یعنی اونجا مهد روانشناسیه ...
- نخند! من دارم حرص می خورم تو می خندی ...
- منتظر خبرت هستم ... خداحافظ ...
از در اتاق فاصله گرفتم ... چقدر نگرانم شده بود ... شهاب رو می شناختم ... یکی از دوستاش بود که توی آلمان زندگی می کرد و مثل خودش روانشناس قابلی بود ... بیخیال شیر شدم و برگشتم توی اتاق ... دو روز دیگه کنکور داشتم ... ایستادم جلوی آینه ... این کی بود دیگه!!! یه دختر ژولیده ... با چشمای گود افتاده ... ابروهای پر شده ... صورت رنگ پریده و چشمای از همیشه روشن تر ... آهی کشیدم و گفتم:
- خودتی ترسا؟!!!
یه کم جلوی آینه عقب جلو رفتم ... نشستم لب تخت ... این چه وضعی بود؟!!! نباید خودمو می باختم ... دنیا که به آخر نرسیده بود ... اگه من و آرتان قسمت هم باشیم به هم می رسیم ... حتی اگه همه بنده ها خدا بر علیه ما نقشه چیده باشن ... با یاد خدا انگار دلم آروم گرفت ... انگار حس کردم خدا هوامو داره و من تنها نیستم ... دیگه تنهایی بهم فشار نمی آورد ... یا علی گفتم و بلند شدم ... تند تند دفتر و کتاب ها رو جمع کردم ... هر چی خونده بودم بس بود ... نمی خواستم دیگه درس بخونم ... این دو روز آخر نیاز به استراحت و تفریح داشتم ... کتابا رو که جمع کردم رفتم سمت حموم ... آرتان هنوز هم توی اتاقش بود ... دوش آب گرم حالمو جا آورد ... با اینکه هوا خیلی گرم بود ولی طاقت دوش آب سرد رو نداشتم .... بیرون که اومدم آرتان روی کاناپه نشسته بود و مشغول تماشای تی وی بود ... با دیدن من با تعجب بهم خیره شد ... انگار باورش نمی شد خودم باشم ... موهای خیسمو کردم توی کلاه حوله و سعی کردم لبخند بزنم ... من که داشتم می رفتم برای چی باید این روزای آخرو زهرمار هم خودم می کردم و هم آرتان؟ ترجیح می دادم منم مثل خودش باشم ... شاید اون منو دوست نداشت ولی عملش چیز دیگه ای می گفت ... منم می خواستم توی عمل بهش نشون بدم که باهاشم ... گفتم:
- چایی می خوری؟
با چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت:
- نیکی و پرسش؟
از حالتش خنده ام گرفت رفتم سمت آشپزخونه و کتری رو گذاشتم روی گاز ... آرتان چه گناهی کرده بود ... من چه گناهی کرده بودم؟!!! نباید زندگی رو به کام هر دو نفرمون زهر می کردم دوست داشتم همیشه خاطره خوبی از هم داشته باشیم ... برگشتم قوطی چایی رو از داخل کابینت بردارم که دیدم دقیقا پشت سرم به میز تکیه داده و زل زده به من ... با خنده ای آهسته گفتم:
- چته؟ آدم ندیدی؟
یه قدم اومد به سمتم ...
- ترسا ...
- جانم؟
یه قدم دیگه بهم نزدیک شد ... دوست داشتم بغلش کنم ... قوطی چایی رو گذاشتم روی میز و نگاش کردم ... گفت:
- بهتری؟
- آرتان ... می دونم خیلی اذیت شدی ... ولی ... درسام سنگین بود ... ببخشید ... کنکورو که بدم پس فردا راحت می شم ...
دستمو گرفت و منو کشید توی بغلش ... بوی عطرش هنوز هم مستم می کردم ... خودمو چسبوندم بهش و نفس عمیق کشیدم ... در گوشم گفت:
- دوست دارم همیشه زلزله باشی .... دوست ندارم اینقدر گرفته و پکر ببینمت ... این مدت ... خونه انگار روح نداشت ...
با خنده هلش دادم عقب و گفتم:
- حالا روح خونه برگشته ...
اونم خندید ... قوطی چایی رو برداشت و گفت:
- برو یه چیزی تنت کن ... موهاتم خشک کن ... چایی با من ...
لبخندی بهش زدم و رفتم توی اتاقم . یه تاپ و شلوارک لیمویی تنم کردم حوله سرمو هم سرم کردم. دست و صورتمو کرم زدم و یه رژ لب صورتی هم مالیدم روی لبم و رفتم بیرون ... آرتان هم با سینی چایی از آشپزخونه اومد بیرون ... اعتراض کردم:
- اصلا دم کشید؟
سینی رو گذاشت روی میز منو کشید سمت خودش و گفت:
- مگه جرات داشت دم نکشه ...
سرمو گذاشتم سر شونه اش و ریز خندیدم ... روی موهامو بوسید و گفت:
- چت شده بود خانوم من؟
- بعضی وقتا اینجوری می شم ...
- می یای بریم پیش دوستم؟ یه ویزیتت بکنه بد نیست ...
- نه ... خودم خودمو بهتر می شناسم ...
دستشو انداخت دور شونه ام دیگه چیزی نگفت ... دوتایی با هم یه کم تی وی نگاه کردیم و بعدم چایی خوردیم .... آرتان گفت:
- شام بریم بیرون؟
از جا پریدم و گفتم:
- پاتوق اگه می بریم ... می یام ...
لبخندی زد و گفت:
- برو حاضر شو شیطون ...
بیرون رفتن با آرتان رو خیلی دوست داشتم ... سریع حاضر شدم ... آرتان هم خوش تیپ منتظرم بود ...

اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم شد ... برای اولین بار هر دو دست از غرور برداشته بودیم ... شوخی می کردیم ... می خندیدم ... مسخره بازی در می آوردیم ... حتی آرتان اجازه داد دوباره پشت فرمون فراری خوشگلش بشینم و من کلی لذت بردم ... دیگه نمی خواستم به رفتنم فکر کنم ... نمی خواستم به نبودن آرتان فکر کنم ... فقط می خواستم به حالا فکر کنم ... به بودن اون ... به داشتنش ... به بودن اسمش توی شناسنامه ام ...

- ترسااااااا بدو دیر شد ...
مقنعه مو کشیدم روی سرم ... از این مدل کرواتیا بود جدید خریده بودم ... دسته هاشو از زیر بستم و موهامو یه کمشو کج از زیر مقنعه کشیدم بیرون ... قشنگ شد ... آرایش نکردم که مشکلی پیش نیاد برام ... کوله امو انداختم روی دوشم ... مدادو پاکنمو هم چپوندم داخلش و رفتم بیرون .... آرتان با دیدن من لبخندی زد و گفت:
- نیلی جون زنگ زد گفت برات نماز خونده ...
- دستش درد نکنه ...
- بریم دیر شد ...
اصلا استرس نداشتم ... سوار ماشین شدم و آرتان راه افتاد سمت حوزه امتحانیم ... با لبخند گفت:
- راحتی؟
- آرههه ... من همه اشو خوندم ... با اطمینان می گم دوبرابر بیشتر از سال قبل بلدم ...
- مداد برداشتی؟
- آره ...
- پاکن؟!
- آره ...
- کارت ورود به جلسه ...
- آره ...
- خب ... امیدوارم موفق بشی ...
آخه چه فایده؟! ولی هیچی نگفتم ... قسم خورده بودم ضد حال نزنم ... آرتان هم مثل من بود انگار ... شب به شب گونه منو می بوسید و خیلی راحت می رفت توی اتاقش می خوابید ... انگار نمی خواست بهم نزدیک بشه ... شاید هم بیچاره ترسیده بود من دوباره حالم خراب بشه ... اینجوری بهتر بود ... حداقل حالا که می خواستم برم اینجوری بهتری بود ... با توقف ماشین از فکر خارج شدم:
آرتان دستمو گرفت و گفت:
- استرس که نداری؟
- نه ...
- برو که مطمئنم قبولی ...
لبخند تلخی زدم ... خم شدم گونه اشو بوسیدم و گفتم:
- با این همه زحمتی که تو کشیدی معلومه که قبول می شم ... ممنونم ازت ...
صورتمو گرفت بین دستاش ... سرشو آورد جلو ... خیلی نرم روی لبامو بوسید و گفت:
- برو شیطون من ...
خندیدم ... بعد از مدت ها لبهامو بوسیده بود ... از ماشین پریدم پایین که صدام کرد ...
- تری ...
چرخیدم به طرفش :
- جانم ...
- من می رم سه ساعت دیگه بر می گردم ... اومدی بیرون بهم زنگ بزن ... همین دور و برا هستم ...
- باشه ...
دست براش تکون دادم که برام بوق زد و رفتم سر جلسه ... از اون چیزی که فکر می کردم راحت تر بود ... به خصوص زباناش ... زبانا رو اینقدر راحت زدم که خودمم باورم نمی شد ... اختصاصی ها رو هم با دقت بیشتر یکی از پس از دیگری جواب دادم و زودتر از همه زدم بیرون از جلسه ... نیازی به زنگ زدن نبود ... آرتان جلوی در حوزه توی ماشین تابلوش نشسته بود ... می دیدم که چشم همه دخترا بهش دوخته شده ... با افتخار رفتم در ماشینو باز کردم سوار شدم و اول از همه گونه اشو بوسیدم ... با لبخند گفت:
- چطور بود خانومی؟
- عالی!
- پس قبولی ...
- فکر کنم ...
- واجب شد به افتخارت جشن بگیریم خانوم کوچولو ...
و دماغمو فشار داد ... جشن؟!! شاید بهتر بود گودبای پارتیمو بگیریم ... باید رفتنمو بهش می گفتم؟! نه ... زود بود ... توی موقعیت خودش باید می گفتم ... آرتان مستقیم منو برد رستوران برای ناهار ... با صدای بلند می خندیدم و از هر دری حرف می زدم ... آرتان سعی داشت منو آروم کنه ولی موفق نمی شد و پا به پام می خندید ... چه روزای قشنگی بود ...
برگشتیم خونه ... رفتم توی اتاقم که لباسامو عوض کنم ... آرتان امروز به خاطر من سر کار نرفته بود ... لباسامو که عوض کردم چشمم به عکسا افتاد ... انگار تازه ذهنم باز شده بود ... عکسی که آرتان از روی عسلی برداشت رو کجا گذاشت؟! باید سراغشو می گرفتم؟! نه ... باید خودم می فهمیدم ... رفتم از اتاق بیرون .... توی حموم بود ... خدا رو شکر ... سریع پریدم توی اتاقش ... نیازی به گشتن نبود ... عکس روی عسلی کنار تختش بود ... ای بابا ... شب به شب چه جوری با دیدن این عکس می خوابید؟! لبخند زدم و اومدم از اتاق بیرون ... دیگه داشتم از کاراش برداشتای خوبی می کردم ... حس می کردم که اونم منو دوست داره ... غیر ممکن بود کسی فقط از روی عادت نسبت به هم خونه اش این رفتارا رو نشون بده ... ولی تا وقتی که نمی گفت نمیتونستم بمونم ... صدای در حموم بلند شد ... پریدم جلوش و گفتم:
- پخخخخخخخخخخ
دستو گذاشت روی قبلشو و گفت:
- سکته ام دادی وروجک! این چه وضعشه؟
چقدر خوب بود که دیگه اخم نمی کرد ... خیلی وقت بود لبخندشو ندیده بودم ... منم خندیدم و گفتم:
- آخیشششش ترسیدی؟!
اومد طرفم دماغمو فشار محکمی داد و گفت:
- یکی طلبت ...
رفت توی اتاقش تا لباس بپوشه منم رفتم توی آشپزخونه ... دوست داشتم برای شام خودم غذا درست کنم ... صداش از پشت سرم بلند شد:
- تری ... مهمونی رو کجا بگیریم؟!
- بیخیال آرتان ... نیازی به مهمونی نیست ...
- چرا؟!
- بذار تا قبول شدم مهمونی می گیریم ...
- مطمئنی؟
- آره ...
- خیلی خب ... ولی یه مهمونی دعوتیم ... باید بیای ... نیمتونی زیرش بزنی ...
چه عجب! ما رو قابل دونست تا توی یه مهمونی باهامون شرکت کنه ... چی از این بهتر؟! با شادی گفتم:
- آخ جون ... کی هست؟!
- الان نیست ... ولی دوستم چون می دونه من سخت رضایت می دم به رفتن از الان بهم گفته ...
- کی؟
- آخر ماه ...
- باشه می ریم حتما ...
- پس یه بار بریم لباس بخریم ...
- اوووه این همه لباس دارم من که هیچ جا نپوشیدمشون تا حالا ...
- چه خانوم کم خرجی ...
خندیدم:
- چه کنیم دیگه ...
اون شب شامو با هم خوردیم و آرتان خیلی در مورد انتخاب رشته برام حرف زد ... چه دل خجسته ای داشت ... بعد از اینکه چایی هم خوردیم بلند شدم برم بخوابم ... منتظر بودم اونم باهام بیاد ... حداقل امشب دوست داشتم باهاش باشم ... فقط توی بغلش بخوابم ... ولی هیچ اقدامی نکرد ... فقط لبخندی توی صورتم پاشید و گفت:
- خوب بخوابی عزیزم ...

رفتم توی اتاقم ... دراز کشیدم روی تخت ... خاطرات اون شب جلوی چشمم رژه می رفتن ... خیلی دلم می خواست قبل از رفتن فقط یه بار دیگه با آرتان باشم ... فقط یه بار دیگه ... کاش برام حسرت نشه ...

آخرین نگاهو توی آینه به خودم انداختم ... فوق العاده شده بودم ... موهامو اتو کشیده بودم و تا کمرم رسونده بودم ... لخت لخت شده بود ... جلوشو هم مثل برج ایفل گنبد کرده بودم روی سرم ... خیلی بهم اومده بود ... آرایشمم کامل و بدون نقص بود ... جدیدا خط چشمامو هم خیلی قشنگ در می اوردم ... همیشه فکر می کردم نمی تونم بکشم ولی یکی دوبار که کشیدم دیدم خیلی هم راحته ... ریمل و سایه و رژ گونه آجری ... همراه با رژ لب مسی که وسطشو قرمز در آورده بودم ... لباس دکلته سوغاتی آرتان رو تنم کرده بودم ... کتشو چپوندم داخل کیفم تا اونجا تنم کنم ... کفشمم مشکی بود و طبقه معمول پاشنه بلند ... حرف نداشت ... مانتومو برداشتم جورابامو هم کردم داخل کیف ... می خواستم آرتان منو این جوری ببینه ... دوست داشتم عکس العملش رو ببینم ... تلق تولوق کنان رفتم از اتاق بیرون ... آرتان سر یخچال داشت آب می خورد ... یه پیرهن تنگ مشکی تنش بود ... یه کروات باریک شل قرمز رنگ هم دور گردنش بود ... شلوارشم مشکی و تنگ بود .... تیپت تو حلقم! کنار اپن ایستادم و با لذت بهش خیره شدم ... چه افتخاری بود برام که برای یه مدت کوتاه آرتانو داشتم ... فکر کنم از بوی عطرم .... شایدم از صدای کفشام ... حضورمو حس کرد و چرخید به طرفم ... با دیدم خشک شد سر جاش ... از دیدن قیافه اش خنده ام گرفت ... چرخی زدم و گفتم:
- می پسندی؟!
انتظار داشتم الان کلی به به و چه چه کنه ... ولی صدای دادش بلند شد:
- این چیه پوشیدی؟!!! اینهمه آرایش برای چیه؟!!! لخت بیای سنگین تری که ...
ذوقم کور شد ... بی احساس ... من برای تو اینجوری اومدم ... وگرنه مطمئن باش جلوی دوستای هرزه ات این مدلی نمی چرخم ... اینا رو به اون نگفتم ... در عوض داد زدم:
- چشه؟!!!! خیلی هم دلت بخواد ... خانومای دوستات لخت بیان سنگین ترن ... من که مشکلی ندارم ...
- برو عوضش کن ...
- نمی خوام ...
- پس جایی نمی ریم ...
نشستم روی کاناپه ... لجبازی باهاشو دوست داشتم ... گفتم:
- باشه نمی ریم ...
چند لحظه در سکوت سپری شد تا اینکه اومد جلو و گفت:
- ترسا جون لجبازی نکن ... برو جورابتو بپوش ... کتشم بپوش روش ... بیا بریم ...
- نمی یام ... دوست دارم اینجوری بیام ...
دوباره عصبی شد:
- می خوای اینجوری بیای تا مردای هرزه لذتت رو ببرن؟ این چه اخلاقیه شما دخترا دارین؟ چرا از جلب توجه خوشتون می یاد ...
اگه سه تا سیلی بهم می زد اینقدر ناراحت نمی شد که حرفاش آتیشم زد ... اون چه فکری پیش خودش می کرد؟ با غیض نگاش کردم و گفتم:
- هرزه خودتی ...
و راه افتادم برم سمت اتاق که بازومو گرفت توی دستش و گفت:
- چی گفتی؟!
از صداش ترسیدم ولی از رو نرفتم و گفتم:
- همین که شنیدی ...
- خیلی خب! راه بیفت بریم تا نشونت بدم هرزه کیه ...
نمی خواستم دوباره دستمو کبود کنه ... به زور دستمو از دستش خارج کردم و گفتم:
- نمی یام ... مگه زوره؟
- آره زوره ... راه بیفت بهت می گم ...
هلم داد سمت در ... باز وحشی شده بود ... باشه می یام ولی ادمت می کنم ... مانتومو پوشیدم ... بلند بود و تا مچ پامو می پوشوند ... شالمو هم انداختم روی سرم و رفتم بیرون ... توی آسانسور با سوئیچش به دیوار آسانسور ضربه می زد و می رفت روی مخم ... ولی نمی خواستم بیشتر از این اوقات تلخی درست کنم ... دوتایی سوار ماشین شدیم وراه افتاد ... چنان گاز می داد که گفتم نرسیده به باغ هر دو جوونمرگ می شیم ... مهمونی توی باغ یکی از دوستاش گرفته شده بود ... خوبه هوا گرم بود وگرنه یخ می زدیم ... یک ساعت بعد به باغ رسیدیم ... ارتان دیگه حتی نگامم نمی کرد ... داشتم از بی توجهیش عذاب می کشیدم ... وارد باغ شد و ماشینش رو پشت ماشینای دیگه پارک کرد و دوتایی پیاده شدیم ... دوستاش به سمتمون هجوم آوردن .... میز و صندلی چیده نشده بود همه دور تا دور ایستاده و محوطه وسط رو هم پیست رقص کرده بودن ... بعد از سلام و معارفه به بعضی ها که نمی شناختم دوباره برگشتم سر جای اولم و تکیه دادم به ماشین ... دل و دماغ شادی کردن نداشتم ... دوست داشتم آرتان بیاد منو با خودش ببره تو جمع دوستاش ولی اون بی توجه به من مشغول بگو و بخند بود ... جالبی کار اینجا بود که به خانوما خیلی بیشتر از آقایون توجه نشون می داد و چنان خودش بهشون نزدیک می کرد که دلم می خواست دق کنم ... هر از گاهی نگاهی به سمتم می انداخت ... ولی یه نگاه سرد و بی روح ... گوشیمو در آوردم ... شماره شایان رو گرفتم ... بعد از دو بوق جواب داد:
- سلام ...
- سلام شایان خوبی؟ چطوری با زحمتا ..
- شما رحمتین خانوم ... خواهش می کنم ... تو خوبی؟ چه خبرا ...
- شایان یه زحمتی برات دارم ...
- باز چی شده؟
- ببخش که مزاحم تو شدم ... ولی خواهش می کنم برای دو هفته دیگه بلیط برام بگیر ...
- پس تصمیمتو گرفتی که بری ... کنکورت چی شد؟
- مهم نیست ...
یکی داشت از درونم فریاد می زد اینکارو نکن ... ولی لجباز تر از این حرفا بودم که به ندای درونیم اهمیتی بدم ...
- برای چه تاریخی می خوای دقیقا؟
- پونزده مرداد ...
- باشه ... خبرت می کنم ...
- خیلی ازت ممنونم ...
- خواهش می کنم.
- کاری نداری فعلا ...
- نه سلام برسون ... به آرتانم بگو بیاد ویزاشو بگیره ...
دندون قروچه ای کردم و گفتم:
- باشه می گم ... کاری نداری فعلا
- سلام برسون ...
- سلامت باشی توام همینطور ... بای ...
- خداحافظ.
گوشیو قطع کردم و پرتش کردم داخل کیفم. صدای آرتان بلند شد:
- با کی حرف می زدی؟
فوضولیش گل کرد یادش افتاد زن داره ... اخم کردم و گفتم:
- به تو ربطی نداره ...
- به من ربط نداره پس به کی ربط داره؟
- به خودم ...
- ترسا پرسیدم با کی حرف می زدی؟!!!
عجب سیریشی شده بود! برای اینکه آتیشش بزنم گفتم:
- با شایان ...
غلظت اخمش صد برابر شد:
- خبر جدیدی شده بود؟
باید می گفتم؟ نه ... زود بود ... بذار یه کم بخوابه توی اب نمک ... شب اخر بهش می گم ... سری تکون دادم و گفتم:
- هنوز نه ...
نفس عمیقی کشید ... بازم فکر دخترونه کردم ... این نفس از سر آسودگی بود! ... دیگه از فکرای خودم خنده ام می گرفت ... گفت:
- بیا پیش بقیه زشته ...
- بقیه هستن خدمتتون ... نیازی به من نیست ...
پوزخندی زد و گفت:
- حسود ... مگه نگفتی هرزه ام؟ می خوام هرزگی رو بهت نشون بدم ...
رفتم جلو ... سینه به سینه اش ایستادم و گفتم:
- توام به من گفتی هرزه ... کاری نکن که منم به تو نشون بدم ...
بازوهامو گرفت توی مشتش ... هنوز مانتوم تنم بود ... می دونستم اگه درش بیارم آرتان دیوونه می شه ... در گوشم گفت:
- مواظب دندونای خوشگلت باش ... حیفه بریزمشون توی دهنت ...

اینو گفت ... بازومو رها کرد و رفت ... لعنتی! فقط بلده زور بگه ...

نشستم لب صندلی ماشین جورابامو از داخل کیفم در آوردم ... زیاد در دیدرس بقیه نبودم ... تند تند جورابامو پوشیدم و کت حریرو از داخل کیف در آوردم ... شالم رو برداشتم موهامو صاف کردم و برج ایفلم رو بالا تر بردم ... مانتو رو هم در اوردم وکتو پوشیدم و از ماشین پیاده شدم و دوباره همونجا تکیه دادم ... چه صحنه قشنگی شده بود ... یه دختر با لباس قرمز ... تکیه داده به فراری قرمز ... کاش دوربین داشتم به یکی می گفتم عکسمو بگیره ... آرتان هنوزم مشغول بگو بخند بود ... ولی خوب نمی تونست نقش بازی کنه ... اهل این کارا نبود ... مشخص بود که رفتاراش مصنوعیه ... یه پسری از جمع جدا شد و اومد به سمت من ... با دقت نگاش کردم ... دو تا لیوان شربت دستش بود ... البته لیوان که نه ... جام ... یکی از دوستای آرتان بود ... توی تولدم با خانومش آشنا شده بودم ... اسمش ... فکر کنم فرهاد بود ... با لبخند گفت:
- سلام ترسا ... چرا تنهایی؟!!! بیا بین ما ...
و یکی از شربت ها رو گرفت به طرفم ... خیلی تشنه بودم ... بدون اینکه به رنگ سرخ شربت ها شک کنم یکی از جام ها رو گرفتم و لاجرعه سر کشیدم ... داشتم به این فکر می کردم که خاک بر سر آرتان ... یکی دیگه باید به فکر تشنگی زنش باشه تو این گرما که یهو آتیش گرفتم ... داد آرتان هم در اومد ... ولی دیر:
- نه ترساااااااااااا...
ولی دیگه من اون زهرو خورده بودم ... فرهاد خندید و رو به آرتان که سریع خودشو رسونده بود گفت:
- چی کارش داری آرتان؟! یه کم روشن فکر باش ...
آرتان دست منو گرفت و رو به فرهاد گفت:
- گمشو تا لهت نکردم .... من کی از این غلطا کردم که حالا به زنم می دی ...
- بابا من فکرکردم می دونه چی داره می خوره ... ترسا ... ترسا خانوم خوبین؟!
خم شده بودم و دستمو گذاشته بودم روی معده ام ... بد چیزی بود لامصب همه وجودمو به آتیش کشید ... موندم بقیه چه جوری این زهرماری رو اینقدر راحت کوفت می کنن ... آرتان فرهادو هل داد و گفت:
- بهت گفتم برووووو
بعد از رفتن فرهاد دست منو فشرد و گفت:
- هر چی بهت تعارف کردن باید بخوری؟!!! اگه خوب بود خودم برات آورده بودم ... فکر کنم من شوهرتم نه بقیه ...
با حرص نگاش کردم و گفتم:
- از کجا باید می دونستم؟!
با کلافگی دستی توی موهاش کرد و گفت:
- از اینجا تکون نخور ... الان تنت داغ می شه ... حواستو جمع کن ترسا ... خواهش می کنم ... یه کم تحمل کنی اثرش می پره ...
فقط سرمو تکون دادم ... حرفاش نشون می داد که بازم می خواد تنهام بذاره بره ... اصلا به روم نیاورد که لباسم چه خوب و پوشیده شده ... شاید از اولم می دونست دارم سر به سرش می ذارم و محاله با اون لباس برم توی یه جمع نامحرم ... وقتی رفت کم کم احساس گرما بهم دست داد ... نسیم ملایمی می وزید و با موهام بازی می کرد ولی من گرمم بود ... آهنگ ملایمی گذاشتن ... هی داشت بیشتر گرمم می شد ... کاش آرتان می یومد پیشم ... کاش بغلم میکرد تا با هم برقصیم ... چه اهنگی هم بود ... نمی فهمیدم خواننده داره چی می گه ولی ریتمشو دوست داشتم ... باز دوباره یکی از جمع جدا شد و اومد سمت من ولی قبل از اینکه بهم برسه آرتان از پشت زد سر شونه اش ... یارو برگشت به طرف آرتان و نمی دونم آرتان بهش چی گفت که عقب گرد کرد و برگشت ... شده بود گشت ارشاد من ... خنده ام گرفت از کاراش ... گذاشتمش زیر ذره بین ... کاش می یومد دستمو می گرفت بریم با هم برقصیم ... دوست دارم باهاش برقصم ... دوست دارم ببوسمش ... من چه مرگم شده؟!!!! آرتان داشت می رفت به سمت یه دختره ... یه دختر بلوند که به طرز فجیعی هم لباس پوشیده بود ... نکنه می خواست باهاش برقصه؟ سرم داشت گیج می رفت ... دوست داشتم لباسامو در بیارم ... خیلی داغ شده بودم ... راه افتادم سمت پیست رقص ... همه داشتن با هم می رقصیدن ... دختره چرخید سمت آرتان ... سرعتمو بیشتر کردم ... آرتان برگشت .... داشت دنبالم می گشت ... یه دفعه منو وسط پیست دید ... اخماش در هم شد ... دستمو گذاشتم سر شونه پسری که بین من و آرتان بود .... می خواستم بره کنار ... محال بود اجازه بدم آرتان با اون دختره برقصه ... پسره برگشت به سمتم .... یهو آرتان اومد جلو پسره رو هل داد کنار و دو تایی با یه حرکت خشونت آمیز همدیگه رو بغل کردیم ... توی بغلش حس خوبی داشتم ... اهنگ هنوز داشت می خوند ... آرتان دستشو کشید روی کمرم و در گوشم گفت:
- می خواستی با این پسره برقصی؟
چه فکری کرده بود پیش خودش ... خنده ام گرفت ... گفتم:
- خودت چی؟ میخواستی با این دختره برقصی؟!
زل زدیم تو چشمای هم ... از یه فاصله نزدیک ... یهو با هم گفتیم :
- نه ...
با هم لبخند زدیم ... بی اراده روی پاشنه پا بلند شدم و زیر گردنش رو بوسیدم ... رفتارام انگار دست خودم نبود ... ولی چه خوب که دست خودم نبود ... اگه اراده داشتم غرورم نمی ذاشت هر کاری که دوست دارم بکنم ولی حالا راحت هر کاری دوست داشتم می کردم .... فشار دست آرتان روی کمرم بیشتر شد ... دستش نوازش گونه رو کمرم می رفت و می یومد ... در گوشم زمزمه کرد:
- با این لباس فوق العاده شدی ... خانومو شیک و با وقار ...
نیشم گشاد شد ... شیطنتام دیگه دست خودم نبود ... از زیر پیرهنش دستم رو آروم کشیدم روی سینه اش ... در گوشم با لحن خنده داری گفت:
- نکن دختر ... یکی می بینه آبرومون می ره ...
مستانه خندیدم و گفتم:
- بره ...
دستای داغم روی سینه اش داشت حالشو خراب می کرد ... داشت می شد مثل من ... دستمو در اوردم کرواتشو گرفتم و کشیدم ... چراغارو خاموش کردن ... کرواتشو بیشتر کشیدم .... حالا صورتش دقیقا جلوی صورت من بود ... نرم نرم هنوز داشتیم می رقصیدیم ... چشمامو بستم و لبامو گذاشتم روی لباش ... یه لحظه متوقف شد ... چشمامو باز کردم ... چشماشو بسته بود ... دستشو گذاشت دو طرف صورتم ... انگار دیگه برای هیچ کدوممون مهم نبود کسی ما رو ببینه ... بیشتر خودمو چسبوندم بهش ... لرزش خفیفی رو توی بدنش حس می کردم ... نمی دونم چقدر گذشت که یه دفعه خودشو از من جدا کرد ... مچ دستمو گرفت و کشید ... چراغا هنوز خاموش بود ... توی جمعیت منو برد سمت ماشین ... در جلو رو باز کرد و هلم داد توی ماشین نمی دونستم چش شده ... ولی اعتراض هم نمی کردم ... همه تو حال خودشون بودن و کسی متوجه ما نبود ... پاشو روی پدال گاز فشرد و سریع از باغ خارج شد ... هنوز داشتم نفس نفس می زدم ... یه کم دویده بودم ولی انگار خیلی دویده بودم ... با سرعت پیچید توی کوچه متروکه ای که پشت باغ قرار داشت و بن بست بود ... مطمئن بود سال تا ماه گذر کسی به اینجا نمی افته ... توی تاریکی زل زدیم به هم ... می دونستم چی می خواد ... اونم می دونست من چی می خوام ... اومد جلو ... دوباره و هزار باره همو بوسیدیم ... در گوشم گفت:
- بریم عقب ... راحت تریم ...
داشتم جورابمو پام می کردم که گوشیم زنگ خورد ... آرتان با دکمه های باز کنارم روی صندلی نشسته بود و دستش هم دور شونه ام حلقه شده بود ... خم شد از روی صندلی جلو کیفمو برداشت و داد دستم ... گوشیمو در آوردم ... شماره نیما بود ... زیر لب گفتم:

- به به آقای کم پیدا پیدا شدن!

آرتان با اشاره پرسید کیه و من زیر لبی گفتم:
- نیماست ...
گوش رو گذاشتم دم گوشم و جواب دادم:
- الو ..
- سلام ترسا ...
- به سلام ماه داماد .... رفتی داماد شدی ما رو یادت رفت؟ بی احساس ... بی عاطفه ...
- ترسا ... ترسا ... ترسا ... بذار حرف بزنم ...
- بفرمایید ... راستی خوبی؟ طرلان خوبه؟
- من خوبم .... اونم خوبه سلام بهت می رسونه ... الان برای چیز دیگه ای زنگ زدم ...
نگران شدم ...
- چیزی شده؟
- آره ... ولی اتفاقش خوبه ...
- چی شده؟!!
- آتوسا ...
قلبم وایساد ... صاف نشستم و گفتم:
- آتوسا چی؟!
- تو خاله شدی منم عمو ... تبریک می گم ترسا ...
جیغ کشیدم:
- راست می گی؟!!!!
- آره ... همین یک ساعت پیش دردش گرفت ... آوردیمش بیمارستان ... الان فارغ شد ... گفتم خبرت کنم بیای ...
از شادی اشک از چشمام سرازیر شد و گفتم:
- کدوم ... کدوم بیمارستان ؟
آرتان با نگرانی به من خیره شده بود ولی لبخندی زدم تا خیالش راحت بشه ... آدرس بیمارستان رو گرفتم و قطع کردم ... تا قطع کردم آرتان سریع پرسید:
- چی شده؟
- خاله شدم آرتان آتوسا وضع حمل کرده ...
با چشمای گرد شده گفت:
- راست می گی؟
غش غش خندیدم و گفتم:
- آره ...
آرتان به نرمی منو کشید توی بغلش ... گونه امو بوسید و گفت:
- خاله کوچولو ...
با ناز گفتم:
- آرتان ... شیطونی بسه ... بریم ... می خوام ببینمش این قینقیل خاله رو ...
آرتان پیاده شد ... دستشو به سمت من دراز کرد و من هم پیاده شدم ... در ماشین رو برام باز کرد و کمک کرد تا سوار بشم ... خودشم از در دیگه اومد و سوار شد ... شالمو کشیدم روی سرم و مانتومو هم توی همون حالت پوشیدم ... آرتان زیر چشمی نگام کرد و گفت:
- خوبی عزیزم ؟
- اوهوم خوبم ...
- سرگیجه ... کمر درد ...
سریع گفتم:
- نه خوبم ...
دستمو گرفت و گذاشت روی پاش ... به بیمارستان که رسیدیم پریدم پایین ... آرتان سریع اومد پیشم دستمو گرفت و گفت:
- ندو ...
- آرتان توام بدو من دل توی دلم نیست ...
در حالی که با خونسردی راه می رفت و منو هم دنبال خودش می برد گفت:
- بالاخره می رسیم ... دیر نمی شه ... دویدن برات خوب نیست ...
نفس عمیق کشیدم و دیگه اعتراضی نکردم ... وارد بخش که شدیم سراغ اتاق آتوسا رو گرفتیم که پرستار نشونمون داد و دو تایی به اون سمت رفتیم ... با اینکه وقت ملاقات نبود ولی آرتان تونست راضیشون کنه که بذارن یه لحظه بریم داخل ... تا رفتیم توی اتاق خنده مون گرفت ... علاوه بر ما نیما و طرلان و مانی و تهمینه جون و عزیز و بابا هم اونجا بودن انگار نه انگار ساعت دوازده شب بود ... گویا مانی اشنا داشت توی بیمارستان ... با جیغ و هوار پریدم بغل آتوسا که رنگ به رو نداشت و ماچ بارونش کردم ... آتوسا به زور خودشو کنار کشید و گفت:
- یادت باشه ها ... من زودتر تو رو خاله کردم ...
- الهی فداش بشم ... کوش؟!
مانی بچه ای رو از داخل تخت متحرک کنار آتوسا برداشت ... گرفت سمت من و گفت:
- بیا خاله کوچولو ... اینم یه ترسای دیگه ...
بچه رو که لای یه عالمه پارچه و حوله پیچیده بودن و لباسای تنش بهش زار می زد بغلش کردم و با تعجب به مانی خیره شدم ... جای مانی ، نیما گفت:
- ترسا ... درسا کوچولو کپی خاله اشه ... وقتی آوردنش ما همه مات مونده بودیم!
بهش نگاه کردم ... راست می گفتن ... با اینکه هنوز چهره اش مشخص نبود ولی رنگ چشماش و حالت لبهاش کپی من بود ... با ذوق فشارش دادم به خودم و گفتم:
- وااااااااااااای دختره ... الهی خاله قربونت برهههههه ...
لپشو محکم بوسیدم که جیغش بلند شد ... مانی سریع گرفتش و گذاشتش توی بغل آتوسا ... عزیز گفت:
- نه نه این چه وضع ماچ کردنه؟! صورت بچه نوچ شد ...
غش غش خندیدم و گفتم:
- آخه عاشقشم عزیززززززززززز ...
- هنوز نیومده؟!
طرلان ازم دفاع کرد:
- حق داره بابا ... من که زن عموشم عاشقش شدم دیگه چه برسه به ترسا که خاله اشه ...
با قدردانی نگاش کردم و گفتم:
- وووی که بچه شما چه لواشکی بشه ...
گونه طرلان گل انداخت و نیما چپ چپ بامزه ای نگام کرد ... بابا گفت:
- دیروقته بچه ها ... بهتره بریم ... فردا دوباره می یایم ...
آرتان رفت سمت بچه و گفت:
- اجازه بدین من این درسا کوچولو رو ببینم ... می خوام ببینم چطور جرات کرده شبیه ترسای من بشه؟ ترسای من یه دونه است ...
من ذوق مرگ شدم و بقیه خندیدن ... آرتان بچه رو بغل کرد ... با محبت عجیب غریبی نگاش کرد و بعدم خم شد که ببوستش ... به جای اینکه پیشونی یا لپشو ببوسه زل زد توی چشمای من و چشمای درسا کوچولو رو بوسید ... حس کردم قلبم افتاد توی پاچه ام ... آب دهنم رو قورت دادم و از جا بلند شدم تا بریم ... همه از مانی و آتوسا خداحافظی کرده و راه افتادیم سمت در ... آرتان داشت با بابا حرف می زد ... طرلانم کنار تهمینه جون و عزیز بود ... نیما اومد کنار من:
- چه خبرا ...
- برای پونزدهم بلیط گرفتم ...
سر جاش متوقف شد:
- چی؟!
- تابلو بازی در نیار نیما ...
- پس کار خودتو کردی ... آره؟
چیزی نگفتم ... کلافه دست کشید توی موهاش و گفت:
- داری احمقانه ترین کار زندگیتو می کنی ... پس حداقل بهش بگو داری می ری ... بذار اون یه کاری بکنه ...
- اگه براش مهم باشم خودش می فهمه ...
- ای بابا ... همه درارو به روی این بنده خدا بستی ... چرا اینقدر پر توقعی تو دختر ؟
- بیخیال ... با طرلان چی کار می کنی؟
سرسری و با عجله گفت:
- طرلان خیلی خانومه ... ترسا پشیمون می شیا ....
همه رسیدیم به در ... دیگه نشد جوابی به نیما بدم ... فقط لبخند تلخی بهش زدم و بعد از خداحافظی همراه آرتان رفتم سمت ماشین ... آرتان درو برای من باز کرد و گفت:
- بشین من الان بر می گردم ...
نپرسیدم کجا می خواد بره ... دوباره رفته بودم توی فکر ... دوری آرتان ... بابا ... عزیز .. آتوسا .... درسا ... دوستام ... همه و همه رو چطور می تونستم تحمل کنم؟!!! در ماشین باز شد و آرتان با دو لیوان معجون نشست داخل ... یکی رو گرفت سمت من و گفت:
- بخور ...
لبخند زدم و گرفتم ... چقدر با محبت بود واقعاً ... می ترسید دوباره حالم بد بشه ... گرفتم و تا تهشو خوردم ... خودشم خورد ... لیوانا رو انداختیم و راه افتادیم ... تا خونه از هر دری حرف زدیم ... از هر دری جز موندن با هم یا جدایی ...

 



تاريخ : ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار