رفتم توی خونه ... فکرم خیلی مشغول بود ... رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم بخورم ... باید ناهار می خوردم تا بتونم دوباره بشینم درس بخونم ... انگار نه انگار که دو روز دیگه عید بود ... حالا خوبه لباسامو خریده بودم ... ولی حال و هوای عید زیاد توی خونه به چشم نمی خورد. آرتان هنوز داشت می رفت سر کار منم که گم شده بودم توی کلاس و درس ... همه ظرفای صبحونه توی ظرفشویی بود. غر غر کردم:
- صبح همچین به من می گه تو به فکر درست باش که گفتم الان همه ظرفارو می شوره! خب اینا که الان کپک می زنه ...
مایه لازانیا داشتم ... یه کم لازیانیا درست کردم و گذاشتم توی فر. دستکشامو دستم کردم و رفتم وایسادم سر ظرفشویی ... مایع ظرفشویی رو که برداشتم صدای زنگ خونه اومد ... با تعجب دستکش ها رو در آوردم و رفتم سمت در ... یعنی کی بود؟! آرتان که کلید داشت ... از چشمی که نگاه کردم با دیدن یه مرد مسن بیشتر تعجب کردم. یه روسری سرم کردم و درو باز کردم:
- بله ...
- خانوم تهرانی؟!
خانوم تهرانی! اومدم بگم نه ... یهو یادم اومد فامیل آرتان تهرانیه. نیشم باز شد و گفتم:
- بله بفرمایید ...
چه لذتی داشت که با فامیل آرتان منو صدا کنن! مرده خم شد از جلوی پاش یه جعبه برداشت و گفت:
- دخترم اینو آقاتون سفارش داده ... اومدم براتون نصبش کنم ...
با تعجب نگاهی به کارتون کردم و گفتم:
- این چیه؟!
- ماشین ظرف شویی ...
چشام چهار تا شد. یارو که نگاه متعجب منو دید گفت:
- می شه بیام تو یا نه؟
رفتم از جلوی در کنار ولی نتونستم حرفی بزنم. یارو یالا گویان اومد تو و یه راست رفت سمت آشپزخونه ... وایساده بودم یه گوشه و مثل خلا نگاش می کردم. آرتان ... آرتان کاش اینجا بودی ... به خدا غرورو می ذاشتم کنار می پریدم تو بغلت یه ماچ سفتت می کردم. آخه گل پسر! تو چرا اینقدر ماهی؟!!!! منو باش که داشتم غیبتتو می کردم. صدای گوشیم که بلند شد بدو بدو دویدم سمت اتاقم و گوشیو برداشتم. چه حلالزاده. با نیش گشاد جواب دادم:
- الو ...
- الو ترسا خونه ای؟
- سلام ... آره ...
- سلام ... ببین یه آقایی قراره بیاد خونه ... ماشین ظرفشویی می یاره ... گفتم حتما یه مرد مسن رو بفرستن ولی حواست باشه ... اول از چشمی نگاه کن اگه جوون بود درو باز نکن زنگ بزن من بیام خونه ... اگه هم مسن بود حتما یه چیز پوشیده تنت کن ...
پریدم وسط حرفاش و گفتم:
- آرتان ...
ساکت شد و گفت:
- بله ...
- یارو اومده .... داره نصبش می کنه.
- جدی؟!!! کیه؟
- یه آقای مسن ...
- لباست ...
- مناسبه آقا!
- خیلی خب ... مواظب خودت باش ...
دوباره گفت مواظب خودت باش! با لبخند گفتم:
- ازت ممنونم ...
- بابت چی خانومی؟
- لطف کردی ... واقعا ظرف شستن وقتمو می گرفت ...
- خواهش می کنم ... قابل تو رو نداره ...
- کی می یای خونه آرتان؟
نفس عمیقی کشید ... انگار حرفم باعث شده بود لذت ببره. با صدایی که توش رگه های خنده بود گفت:
- خیلی زود ...
- باشه ... مزاحمت نمی شم ...
- ترسا این یارو که رفت حتما به من زنگ بزن ...
- باشه ...
- یادت نره ها!
- باشه ...
- اوکی برو به استراحتت برس ... نمی خواد بهش سر بزنی ... کارشو که بکنه می ره ... استراحتتو بکن که باید دوباره بری سر درس.
- باشه ...
خندید و گفت:
- چشمت بی بلا
منم خندیدم. یه چند لظه سکوت کرد و سپس گفت:
- کاری نداری؟
- نه ...
- اوکی ... فعلا
- فعلا
گوشیو قطع کردم و گذاشتم روی سینه ام. آرتان داشت توی زندگی من همه چیز می شد ... کم کم کانادا هم داشت برام رنگ می باخت ... رویای پزشکی داشت برام کمرنگ می شد .... انگار همه چیز داشت تبدیل می شد به آرتان. یارو کارشو کرد و رفت. منم زنگ زدم به آرتان خبر دادم. بعدش با لذت ظرفا رو چیدم توی ماشین ظرف شویی ... نهارمو خوردم و رفتم توی اتاق خوابم ... عکسارو یکی یکی از زیر تخت در آوردم و دور تا دور اتاق زدم به دیوار ... دیدنشون به خودم هم انرژی می داد. وقتی کارم تموم شد نشستم سر درس ... درس خوندن برام شیرین شده بود ... هر چیزی که آرتان توش نقش داشت برام شیرین شده بود ...

تنگ ماهی رو برداشتم ... اول ضربه ای به ماهی توی تنگ زدم تا بالا و پایین بپره و بعد گذاشتمش سر سفره ... با اینکه وقتی برای اینکارا نداشتم ولی نمی تونستم از سفره هفت سین بگذرم ... حس می کردم اولین و آخرین سالیه که کنار آرتان هستم پس دوست داشتم گل بکارم ...سفره ام یه ساتن قهوه ای بود که روش یه تور نارنجی انداخته بودم و ظرفای سفالی که با سلیقه قهوه ای و نارنجی کرده بودمشون و شش تا سین رو ریخته بودم توشون گذاشته بودم روش ... سبزه امو هم عزیز با سلیقه سبز کرده بود و به سفره ام رنگ و شادابی داده بود ... خودم یه تونیک نصفه آستین نارنجی پوشیده بودم با یه شلوار برمودای لوله تفنگی قهوه ای ... موهامو هم دم اسبی محکم بالای سرم بسته بودم ... آرتان همه اش غر می زد برو سر درست ... واسه این کارا همیشه وقت داری ولی من گوش نکردم. برای اولین بار هم به خودم اجازه دادم و رفتم توی اتاقش ... از داخل کمدش یه پیرهن اسپرت نارنجی کشیدم بیرون یه ژیله قهوه ای هم گذاشتم کنارش با شلوار مخمل کبریتی قهوه ای ... آرتان حموم بود ... یک ساعت دیگه سال تحویل می شد. رفتم دم در حموم و صداش کردم:
- آرتان ...
شیر آب بسته شد و سریع گفت:
- بله ...
- نمی یای بیرون؟ الان سال تحویل می شه ها ...
- چرا ... چرا الان می یام ...
- زود باش ...
دیگه چیزی نگفت و دوباره شیر آب باز شد. رفتم ظرف میوه و آجیل رو آوردم و گذاشتم کنار سفره هفت سین. هیچی کم نداشت ... خیلی قشنگ شده بود و من همه سلیقه امو برای چیدنش به کار برده بودم. صدای در حموم که اومد پریدم سمت اتاق آرتان که ازش خواهش کنم اون لباسا رو بپوشه .... حوله اش تنش بود و موهای خیسش ریخته بود روی پیشونیش ... اون زل زده بود به من و من به اون. روز به روز نگاش خاص تر می شد. انگار از تیپ من خوشش اومده بود چون لبخند زد. نمی دونم اون تو چه فکری بود ولی من تو فکرای شیطانی بودم. آخ که چه کیفی می داد کمر بند حوله اشو می گرفتم می کشیدم ... تو اون لحظه قیافه اش دیدنی می شد. از فکر خودم خنده ام گرفت و آرتان که خنده منو دید اخم کرد و گفت:
- چیز خنده داری دیدی؟!
- نه ... آرتان ...
- بله ؟
- می شه اون لباسا که گذاشتم لب تختت رو بپوشی؟
- کدوما؟!
- یه دست لباس گذاشتم لب تختت ... بپوش دیگه ...
- خیلی خب ... سال تحویل کیه؟
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- کمتر از نیم ساعت دیگه ...
در حالی که می رفت به سمت اتاقش گفت:
- الان می یام ...
پریدم توی اتاقم ... از اون روزی که عکسامو زده بودم به دیوار فرصت نشده بود آرتان بیاد و عکسا رو ببینه. ترجیح هم می دادم نبینه هنوز ضد حالی که خورده بودم یادم نرفته بود. از داخل کشور پاتختی هدیه اشو در آوردم. دیروز یهو هوس کردم براش عیدی بگیرم می دونستم اون به احتمال نود درصد چیزی برای من نگرفته ولی بازم دوست داشتم براش یه چیزی بگیرم ... یه ساعت خیلی خوشگل که البته به پای ساعت خودش نمی رسید ولی می دونستم توی دستش خیلی قشنگ می شه. همیشه اعتقاد داشتم مردا هر چی هم ساعت داشته باشن بازم کمشونه ... ساعت توی دست مردا خیلی شیکه ... چقدر دوست داشتم زودتر سال تحویل بشه ساعتو بهش بدم ... هدیه دادن رو خیلی دوست داشتم ... ساعت رو که توی یه باکس کوچولوی نارنجی گذاشته بودم برداشتم و بردم گذاشتم کنار سفره ولی یه جایی گذاشتم که مشخص نباشه. چند دقیقیه بعد آرتان هم اومد .... وای که چه جیگری شده بود!!! موهاش همونطور خیس هنوز روی صورتش بود ... رنگ نارنجی و قهوه ای چقدر به پوست برنزه اش می یومد. اومد نشست کنار من ... سفره رو روی زمین پهن کرده بودم. کنترل تی وی رو برداشت و گذاشت کانال سه ... جفتمون در سکوت خیره شده بودیم به تی وی ... تا پنج دقیقه دیگه سال نو می شد ... برنامه داشت لحظه به لحظه مهیج تر می شد و منم با علاقه خاصی زل زده بودم به صفحه تلویزیون ... یهو آرتان گفت:
- ترسا پاشو ...
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- چی؟
لبخندی زد و کفت:
- پاشو بیا بشین اینجا ...
و ضربه ای روی پاش زد. اگه بگم چشمام اندازه نعلبکی گشاد شد دروغ نگفتم! حیرتم رو که دید گفت:
- چرا تعجب می کنی؟ دوست دارم هم خونه ام بشینه روی پام ... بعد سال تحویل بشه. ایرادی داره؟
از خدا خواسته از جا بلند شدم و نشستم روی پاش ... نمی دونستم سال دیگه ایران هستم یا نه ولی در هر صورت می خواستم همه لحظه هایی که اینجا هستم رو کنارش باشم و چی از این بهتر که لحظه تحویل سال نزدیک ترین حالت رو بهش داشته باشم. دستشو حلقه کرد دور کمرم و منو چسبوند به خودش ... خدایا چرا تا بهش نزدیک می شدم اینجوری ضربان قلبم می رفت روی هزار؟ چرا داشتم داغ می شدم. بی اراده یکی از دستاشو گرفتم توی دستم و اونم دستمو محکم فشار داد. صدای بمب بلند شد و مجری آغاز سال جدید رو تبریک گفت. با خنده شروع کردم ورجه وورجه کردن و گفتم:
- سال نوت مبارک ...
آرتان منو چرخوند سمت خودش زل زد توی چشمام ... سرمو کشید پایین و لباشو نرم فشار داد روی پیشونیم. داشتم نگاش می کردم ... می خواستم با نگاه التماسش کنم منو دوست داشته باشه ... می خواستم التماس کنم نذاره برم و جلومو بگیره ... صداش لرزونش بلند شد... به خدات که صداش داشت می لرزید:
- سال نوی تو هم مبارک خانومم ...
چقدر از لفظ خانومم که از دهن اون در می یومد لذت می بردم. این لذت به شکل یه لبخند توی صورتم نمود پیدا کرد. اونم بهم لبخند زد ... بلند شدم از روی پاش و نشستم کنارش ... خیز گرفتم به سمت هدیه ام که آرتان مچ دستمو گرفت و گفت:
- کجا؟!!
نگاش کردم و خواستم بگم کجا می رم که سامسونتشو از کنار مبل برداشت درشو باز کرد و یه جعبه ربان پیچی شده طوسی و صورتی خوشگل از توش در آورد و گرفت به سمتم:
- ناقابله خانوم ...
با ذوق گفتم:
- وای آرتااااان مرسیییییی!
- خواهش می کنم ... ببین خوشت می یاد؟
در جعبه رو باز کردم ... بازم یه گردنبند ... با یه پلاک ... ولی اینبار روی پلاک یه جمله دیگه حکاکی شده بود ... با دیدنش لبخند از روی صورتم رفت. بازم این جمله ...

- قرار نبود ...

زل زدم توی چشمای عسلیش که از همیشه روشن تر شده بودن انگار ... آب دهنمو قورت دادم. گردنبند رو از توی دستام کشید بیرون و منو عین بچه ها برگردوند و گردنبند رو انداخت دور گردنم تا قفلش رو ببنده ... وقتی قفلش بسته شد قفل گردنبند قبلی رو باز کرد و گذاشتش داخل همون جعبه و داد دستم. باورم نمی شد! این کارش خیلی معانی داشت ... خیلی حرف ها برای گفتن داشت ... ولی چرا حرف نمی زد ... آرتان فکر نکن من خیلی باهوشم به خدا من از کودنم کودن ترم ... تا وقتی اعتراف نکنی من هیچی نمی فهمم. همیشه شک دارم ... به همه چی شک دارم. آرتان که از نگام کلافه شده بود سرشو گرم عوض کردن کانالای تی وی کرد ... نفس عمیقی کشیدم. حالا که نمی خواست چیزی بگه منم نباید می گفتم. بی اراده گردنبند رو لمس کردم و لبخند زدم. خم شدم و کادوشو برداشتم ... گرفتم به سمتش و گفتم:
- اینم عیدی تو ...
آرتان برگشت به سمتم. با حالت بامزه ای ابروشو بالا انداخت و گفت:
- مال منه؟
می خواستم بگم پ نه پ مال خودمه می خوام تو ببینی دلت بسوزه! سوالا می پرسیدا! ولی فقط لبخندی زدم و گفتم:
- آره ...
با پرستییژ خاص خودش جعبه رو از دستم گرفت و با دست دیگه اش دماغمو فشار کوچیکی داد و گفت:
- رسم اینه که بزرگترها به کوچیکترها هدیه می دن خانوم کوچولو ...
لبخندی زدم و گفتم:
- من فقط خواستم به هم خونه ام یه یادگاری بدم که وقتی نیستم هر وقت می بینتش یادم بیفته ...
اخماش در هم شد ولی حرفی نزد. در جعبه رو باز کرد یک تای ابروشو برد بالا و گفت:
- ممنون ... قشنگه!
اون ذوقی رو که انتظار داشتم نشون نداد. انگار دلخور بود و چیزی نمی تونست لبخند بشونه روی لباش. ساعتو از داخل جعبه در آورد و بست دور مچ دستش ... همینطور که حدس می زدم توی دستش فوق العاده بود! ساعت خودشو باز کرد و انداخت داخل کیفش ... دیگه حرفی نزد. منم ترجیح دادم هیچی نگم ... پرتغالی برداشتم و مشغول پوست کندن شدم .... با کلی سلیقه به شکل گل درش آوردم و تا اومدم بخورم دست آرتان اومد جلو و پرتغال رو از دستم کشید. با تعجب گفتم:
- ا ... مال منه!
- حالا چی می شه مال من بشه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- هیچی بخورش ...
پرتغال رو نصف کرد و نصفشو گرفت جلوم ... گفتم:
- نمی خوام یکی دیگه پوست می کنم ....
لبخند تلخی زد و گفت:
- بخور دیگه .. تنهایی مزه نمی ده ...
بی حرف پرتغال رو گرفتم. خودشو کشید سمت من و دستشو انداخت دور شونه ام. لا اله الا الله! این چرا امروز اینجوری شده بود؟!!!! انگار حالش بد بود ... چرا نمی فهمید با اینکارا داره حرارتم رو هر لحظه می بره بالاتر؟ دیگه ممکن بود نتونم ازش جدا بشم و اتفاق جبران ناپذیری بیفته ... سرمو چسبوند به شونه اش و پاهاشو انداخت روی هم ... حسابی توی حس فرو رفته بودم که صدای تلفن بلند شد. آرتان با لبخند منو از خودش جدا کرد و گفت:
- شروع شد ...
- چی؟
- سیل تبریکات ...
اولین تلفن نیلی جون بود ... با اینکه وظیفه ما بود اول زنگ بزنیم ولی اون زنگ زد و اصرار کرد حتما برای نهار بریم خونه شون ... آرتان هم پذیرفت بعد از اون من زنگ زدم خونه مون و با بابا و عزیز صحبت کردم که اونا هم برای شام دعوتمون کردن ... حسابی خوش به حالمون شده بود ... با آتوسا شبنم و بنفشه هم حرف زدم. وقتی تلفنم تموم شد آرتان گفت:
- برو حاضر شو بریم یه دوری بزنیم ...
- بعدش می ریم خونه مامانت؟
- آره ...
پریدم توی اتاق مانتوی آبیمو با شلوار مشکی و کفشای پاشنه بلند آبی پوشیدم یه روسری مشکیو آبی هم سرم کردم و کیف ورنی مشکی امو هم دستم گرفتم. جیگری شده بودم برای خودم چون لباسام نو بود ذوق داشتم زودتر برم بیرون ... تا رفتم بیرون دوباره از دیدن تیپ آرتان هنگ کردم ... یه پیرهن تنگ پوشیده طبق معمول... به رنگ آبی ... خودش می دونست خوش هیکله برای همین هم همیشه لباسای خیلی تنگ می پوشید و منو دیوونه خودش می کرد ... آستیناشم طبق معمول بالا زده بود یه شلوار تنگ مشکی و کفشای اسپرت مشکی ... تیپش منو یاد یکی از تیپای امیر تتلو توی کلیپ اگه راستشو بخوای انداخت ... دقیقا همونجوری شده بود ... وای که چه جیگری بود! کوفتش بشه اونی که قراره بعد از من باهاش باشه! بوی عطرش منو خل می کرد ... تلخی عطرشو خیلی خیلی دوست داشتم. با دیدن من لبخند زد و گفت:
- منو تو امروز چرا هی با هم ست می شیم؟
با لبخند شونه بالا اندختم و گفتم:
- والا این بارو دیگه من کاری نکردم ...
دستشو گرفت به سمت منو گفت:
- بریم؟
دستشو گرفتم و گفتم:
- بریم ...
نمی دونستم کجا قراره بریم برای همینم سکوت کرده بودم. یه کم از مسیر که طی شد گفتم:
- کجا داریم می ریم آرتان؟!
آهی کشید و گفت:
- کجاش مهم نیست ... مهم اینه که امروزو باهم باشیم ...
این چی داشت می گفت؟! آرتان چرا حرف زدنت عوض شده آخه عشق من؟ عشق من!؟!؟! جلل خالق! آخه تو کی شدی عشق؟ تو کی شدی همه چیز؟ چرا باهام کاری کردی که هدفم از یادم بره؟ نکنه وقتی رفتم نتونم درس بخونم و گند بزنم به آینده ام ... آرتان احساسمو که به تاراج بردی ... نکنه می خوای آینده امو هم ازم بگیری؟ تو رو خدا منو بیشتر از این وابسته نکن ... اگه منو نمی خوای کاری کن که راحت بتونم دل بکنم. با دیدن مسیر با لبخند گفتم:
- بام تهران؟!
- آره ...
یاد کتاب تا ته دنیا افتادم. ساغر حالا می فهمیدم وقتی این مسیرو با مسعود می رفتی چه حسی داشتی. ماشینو پارک کرد و دو تایی پیاده شدیم. دستمو گرفته بود و یه لحظه هم ول نمی کرد. چی از این بهتر؟ دو تایی سوار تله کابین شدیم. من اینطرف نشسته بودم و اون ، اون طرف ... زل زده بودیم توی چشمای هم ... ولی هیچ کدوم حرف نمی زدیم. نگاهش اینقدر روی قلبم سنگینی می کرد که بی اراده آه کشیدم. پشت سرم اونم آه کشید و گفت:
- امسال قراره چی بشه؟!
- از چه لحاظ؟
- از همه لحاظ ... همیشه موقع تحویل سال این سوال برام پیش می یاد ... می گن اون موقع اگه دعا کنی دعات برآورده می شه ... ولی من واقعا نمی دونم باید چه دعایی کنم ...
امسال منم دعا نکردم. اینقدر آغوش آرتان برام آرام بخش بود که به کل همه چیز از یادم رفت ... دوباره آهی کشیدم و سکوت کردم. پرسید:
- کارای رفتنت به کجا رسیده؟
حتما از خداته من برم! بغض کردم ولی جلوشو هر طور بود گرفتم و با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم:
- معلوم نیست هنوزم .. فرم دومم اومده ... دیگه دست اوناست ... یه موقع تا یک ماه دیگه درست می شه ... یه موقع هم تا دوسال ...
آرتان دیگه به من نگاه نمی کرد. از شیشه های تله کابین زل زده بود به بیرون دستشو مشت کرده بود گذاشته بود روی پاش .... اینقدر محکم دستشو مشت کرده بود که بندای دستش سفد شده بودن ... آروم هم با مشتش می کوبید روی پاش ولی هیچی نمی گفت. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- برنامه ات چیه؟
با پوزخند گفتم:
- برات مهمه ...
فقط نگام کرد. فکر کنم نگاش به معنی همون پ ن پ خودمون بود. حتی حال خندیدن هم نداشتم. سرمو زیر انداختم و گفتم:
- دو ترم دیگه زبان دارم ... تمومش که بکنم امتحان تافل می دم ... اگه نمره ام خوب بشه به محض اینکه برسم اونور می رم کالج ثبت نام می کنم ...
- اگه ... اگه یه روزی بخوای ازدواج کنی راجع به من بهش چی می گی؟!
آرتان چرا دوست داری منو زجر کش کنی؟ آخه این حرفا چیه که تو داری می زنی؟ می خوای منو دق بدی؟ پوست لبمو جویدم و گفتم:
- نمی دونم ... شاید شناسنامه مو عوض کنم که هیچ وقت مجبور به توضیح دادن نشم ...
چنان نگام کرد که ترسیدم و گفت:
- پس قصدشو داری ...
با تعجب گفتم:
- چه قصدی؟
- ازدواج ....
آهان! پس بگو چرا این سوالو پرسید. لابد انتظار داشت سریع بگم من که دیگه ازدواج نمی کنم. چیه آرتان خان حس مالکیتتون گل کرده؟ پوزخندی زدم و گفتم:
- شاید خر مغزمو گاز زد ...
یه جور عجیبی نگام کرد و بعد با صدای آروم ولی خشنی گفت:
- به اون خره بگو بیاد اول منو گاز بگیره ..
منظورش چی بود؟! پرسیدم:
- یعنی اول تو ازدواج کنی؟!
تله کابین ایستاد ... رفت پایین و جوابمو زیر لب آهسته داد ... درست نفهمیدم چی گفت .... ولی نمی دونم چرا حس می کنم گفت:
- نه ... که راضی بشم طلاقت بدم ...

شاید بازم زاییده افکار دخترونه خودم بود ... شایدم نه .... کاش بلند گفته بود ... کاش یه جوری می گفت تا می تونستم ازش بپرسم منظورش چی بوده .... ولی اون عادت داشت همیشه منو تو خماری بذاره .

کمکم کرد برم پایین ... دستمو گرفت و همراه خودش برد ... دوتایی رفتیم و نشستیم روی یه تیکه سنگ ... تقریبا شلوغ بود اونجا ... انگار خیلی ها این بالا سالشون رو تحویل کرده بودن. هر دو سکوت کرده بودیم شاید هر دو می دونستیم اگه زیادی حرف بزنیم ممکنه حرفایی بزنیم که درست نباشه ... ولی آخه چرا درست نباشه؟ من اگه می گفتم درست نبود ولی آرتان اگه می گفت که طوری نمی شد ... به خودم توپیدم:
- بس کن دختر ... از کجا معلوم حرفای دل تو حرفای دل اونم باشه؟
مشغول بازی با ناخنام بودم ... صدای آرتان باعث شد سرمو بیارم بالا و نگاش کنم:
- شاید ... منم باهات بیام ...
چی؟!!!!!! یعنی می خواست بیاد کانادا؟!!!!! ای خدا! می خواد اعتراف کنه؟ دورت بگردم ای خدا اگه بگه دوستم داره پیاده می رم تا اولین امامزاده و شمع روشن می کنم.... چه نذرا! عین زنای قدیمی شده بودم. نگاه متعجبمو که دید گفت:
- برای یه سری تحقیقات می یام ... وکیلت قراره برای منم ویزای یک ماهه بگیره دیگه ... مگه نه؟!
لعنتی! خاک بر سر من که اینقدر زود ذهنم برای خودش رویا می بافه ... سری تکون دادم و گفتم:
- اومدنو که باید بیای ... چون بابام باید خیالش راحت باشه که تو با منی ... بعدش هر وقت خواستی می تونی برگردی ...
نگام کرد. با یه اخم غلیظ ... چته؟!!! انتظار داری بگم بمون برای همیشه؟ کور خوندی ... عمرا اگه من بهت بگم بمون. خودت باید به این نتیجه برسی که بدون من هیچی نیستی ... یه کم نگام کرد و بعد یه دفعه بلند شد. منم پریدم از سر جام ... گفت:
- بریم ... نیلی جون منتظره ...
هیچی نگفتم. انگار نه انگار تازه رسیدیم ... حوصله نداشتم باهاش بحث کنم. دنبالش راه افتادم دوباره سوار تله کابین شدیم ... همینطوری که داشتیم می یومدیم به سمت پایین بلند شدم و در تله کابین رو باز کردم. خم شدم به سمت پایین که آرتان سریع بازومو گرفت و کشیدم عقب و با عصبانیت گفت:
- بشین سر جات ... نمی گی یه وقت می افتی؟!
- مگه من بچه ام؟ حواسم هست ... تعادل هم دارم ...
منو به زور نشوند کنار خودش. دستشو انداخت دور شونه ام و منو چسبوند به خودش ... نفس تو سینه ام حبس شد. این امروز یه مرگش شده بود ... اینقدر با خشونت منو چسبونده بود به خودش که مطمئن بودم دوباره جای دستش روی بازوم می مونه ... انگار لال شده بودم و هیچی نمی تونستم بگم. تله کابین که ایستاد آرتان ایستاد دستمو گرفت توی دستش و رفت پایین منم با کمکش پیاده شدم ... زمینا سنگ لاخی بود و راه رفتن با اون پاشنه های بلند برام خیلی سخت بود ... ولی آرتان محکم دستمو گرفته بود و کمک حالم شده بود ... به ماشین که رسیدیم دستمو ول کرد و دوتایی سوار شدیم. سعی کردم به چیزایی به غیر از آرتان فکر کنم. گفتم:
- درسمو بگو ...
- همین امروز فقط استراحت داشتی ... از فردا دوباره شروع می شه ...
- کی می شه تموم بشه ...
- ترسا ...
- بله؟!!
- می گم ... اگه قبول بشی امکانش هست که از رفتن منصرف بشی؟!
برگشتم نگاش کردم. از نگاش هیچی نمی تونستم بخونم. دوباره صاف نشستم. وقتی اون اینقدر خونسرد بود چرا من نباشم؟ گفتم:
- نه .. وقتی یه تصمیمی بگیرم عملیش می کنم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که ماشین پرواز کرد ... چنان سرعتی گرفت که برای اولین بار ترسیدم و چسبیدم به صندلی ... مسیر نیم ساعته رو توی اون شلوغی تو ده دقیقه طی کرد. جلوی در خونه اشون وایساد و بدون توجه به من سوئی شرتشو برداشت و پیاده شد... منم دنبالش رفتم پایین. درای ماشینو قفل کرد و زنگ در خونه اشون رو زد ... در که باز شد دستمو گرفت ... حداقل مجبور بود جلوی مامانش نقش بازی کنه ... نیلی جون با شادی از در خونه اومد بیرون و هر دومون رو با عشق بوسید ... چقد دوسش داشتم! پدر جون هم بیرون اومد و ما رو بوسید سال نو رو به هم تبریک گفتیم و رفتیم تو ... ساعت دوازده ظهر بود و تا ناهار وقت داشتیم آرتان با باباش نشستن به فیلم دیدن ... حقا که مردا سر و تهشون توی تلویزیون خلاصه می شه .. نیلی جون هم نشست کنار من ... مانتومو در آوردم و آویزون کردم یه تاپ مشکی پوشیده بودم زیر مانتوم. آرتان داشت زیر چشمی نگام می کرد. همونطور که حدس زده بودم بازوم یه کم رنگش عوض شده بود ... بدی پوست سفید همین بود دیگه! داشتم پوست دستمو نوازش می کردم که نیلی جون متوجه شد و با نگرانی گفت:
- ای وای عزیزم دستت چی شده قربونت برم؟
اصلا حواسم نبود دارم چی می گم. دهنمو باز کردم و با خنده گفتم:
- شاهکار پسرتونه ...
چشمای نیلی جون برق زد و خندید و قبل از اینکه بتونم حرفمو ماست مالی کنم بلند رو به آرتان گفت:
- آرتان مامان ... یه کم بیشتر روی رفتارت کنترل داشته باش ... زدی دست ترسا رو کبود کردی ...
آرتان سریع به دستم نگاه کرد. از جا بلند شد اومد نشست کنار من و دستمو گرفت توی دستش. نیلی جون با خنده آهسته گفت:
- چته مامان؟!! وحشی شدی نکنه؟
به دنبال این حرف غش غش خندید. من سرخ شدم و آرتان هم سرشو انداخت زیر. نیلی جون حسابی ما دو تا رو زیر نظر گرفته بود. آرتان بازومو نوازش کرد و گفت:
- الهی بمیرم عزیزم ... ببخش نمی خواستم اینجوری بشه.
ای نیلی جون الهی دورت بگردم. کاش تو همیشه پیش من باشی تا بلکه این آرتان دست از غرورش برداره. زل زدم توی چشماش و گفتم:
- فدای سرت عزیزم ...
آرتان یهو خم شد و روی دستمو به نرمی بوسید. قلبم افتاد توی پاچه ام. چشمامو بستم و هجوم خون به صورتم رو حس کردم. نیلی جون دستی زد روی شونه ام و گفت:
- من می رم به غذا سر بزنم ...
انگار فهمید دارم از خجالت می میرم. بعد از رفتن نیلی جون هم جرات نگاه کردن توی چشمای آرتان رو نداشتم. آرتان همینطور که دستمو نوازش می کرد گفت:
- آخه دختر چرا اینقدر پوست تو حساسه! اینبار که دیگه کاریت نکردم ...
سرمو زیر انداختمو گفتم:
- سفیدی این مشکلاتو هم داره ...
با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:
- و چه مشکلی هم هست! آبرومون جلوی نیلی جون رفت ...
بیشتر خجالت کشیدم و آرتان با خنده منو کشید توی بغلش و با لحنی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:
- الهی قربونت برم ...
سریع با سر گشتم دنبال نیلی جون ... حتما نیلی جون بود که آرتان داشت با من اینجوری حرف می زد. ولی خبری از نیلی جون نبود نگاه به پدرجون کردم که شاید جلوی پدرجون خواسته نقش بازی کنه ولی پدرجون هم حواسش اصلا به ما نبود ... پس چش بود؟!!! نیلی جون برگشت و گفت:
- بچه ها گرسنه نیستین؟
- چرا مامان جان ... غذا حاضره؟
همه رفتیم سر میز ولی من همه اش تو فکر آرتان بودم ... هیچی از طعم غذا نفهمیدم

بعد از خوردن ناهار نیلی جون و سوره میزو جمع کردن و نذاشتن من دست به سیاه و سفید بزنم وقتی هم که اصرار کردم دست منو گرفت توی یکی از دستاش دست آرتانو هم گرفت توی اون دستش و راه افتاد سمت اتاق آرتان ... نمی دونستم قصدش چیه ... در اتاق آرتانو باز کرد ما دو تا رو هل داد توی اتاق و در حالی که در اتاقو می بست گفت:
- برین یه کم استراحت کنین ... واسه عصرونه صداتون می کنم ....
اینو گفت و درو بست ... اه اه همینو کم داشتم ... یه اتاق خالی ... من و آرتان ... یه تخت دو نفره .... آرتان با خونسردی نشست لب تخت و در حالی که ساعت مچیشو که همون ساعتی بود که من براش خریده بودم رو ازدستش باز می کرد گفت:
- خدا خیرش بده نیلی جونو ... خیلی خسته بودم ...
راستش منم خیلی خوابم می یومد ... زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم خیلی خونسردانه از لب تخت بلند شد رفت سر کمد و برای خودش لباس راحتی در آورد ... پشتشو کرد به من تا لباسشو عوض کنه ... منم از موقعیت استفاده کرده سریع شیرجه زدم توی تخت و لحافو کشیدم روی خودم .... چشمامو هم بستم ... برام مهم نبود که آرتان هم بخوابه کنارم ... صدای نچ نچی که شنیدم چشمامو باز کردم. آرتان کنار تخت دست به کمر ایستاده بود و زل زده بود به من. منم زل زدم توی چشماشو و گفتم:
- هان چیه؟
لبخندی زد و نشست لب تخت و گفت:
- هیچی ...
زدم به دنده بی خیالی و دوباره چشمامو بستم. دیدم صدای خنده اش می یاد ... با حرص چشم باز کردم و نگاش کردم. دراز کشیده بود دستشو به صورت قائم گذاشته بود روی پیشونیش و همینطور که زل زده بود به سقف داشت می خندید. غرغر کردم:
- چته تو؟ چرا می خندی؟!
- خندیدنم توی مملکت شما مالیات داره؟
- نخیر بفرما بخند .. ولی حواست باشه به من نخندی که بد می بینی ...
انگشتمو به نشونه تهدید گرفته بودم سمتش و تکون می دادم. یهو چرخید به سمت من دستشو گذاشت زیر سرش و با اون یکی دستش دست منو توی هوا گرفت. دستمو کشیدم و گفتم:
- ا دستو ول کن ...
دستمو محکم گرفته بود و نمی ذاشت عقب بکشمش ... با همون لبخند کج گوشه لبش گفت:
- دوست دارم به زنم بخندم ... مشکلیه؟
- می تونم بپرسم چیه من خنده داره؟
لبخندش عمیق تر شد ... دستمو ول کرد و گفت:
- بگیر بخواب ...
- وا! من که داشتم می خوابیدم ...
پرو پرو پشتمو کردم بهش و چشمامو بستم. برام عجیب بود که آرتان اینقدر راحت می تونه کنار من بخوابه و هیچ خطایی ازش سر نزنه ... عجب آدمی بود این آرتان! توی همین فکرا بودم که چشمام سنگین شد و خوابم برد ...
وقتی چشم باز کردم حس کردم توی یه جا گیر افتادم ... نه دستامو می تونستم تکون بدم نه پاهامو ... چشمامو کامل باز کردم و یه تکون به خودم دادم که بفهمم چرا اینجوری شدم ... یا باب الحوائج! آرتان پشت سرم خوابیده بود و دستاشو دور بدنم حلقه کرده بود پاهاشم انداخته روی پاهام ... یه لحظه با دیدن این حالت نزدیک بود سکته کنم! ولی کم کم آروم شدم ... من و آرتان توی بغل هم! چی از این بهتر؟ یکی از دستامو گذاشتم روی دستاش و اون یکی رو هم گذاشتم روی پاش ... چه حس خوبی داشتم .... اصلا ناراحت نبودم که چرا اینکارو کرده ... دوست داشم توی همین حالت بمونم. به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت نزدیک چهار بود ... وقت داشتیم پس می تونستم از این موقعیت استفاده کنم. آرتان کی منو بغل کرده بود که نفهمیده بودم؟! بدجنس! چشمامو دوباره بستم ولی دیگه خوابم نمی برد ... بوی آرتان ... داغی نفساش روی گردنم ... اجازه خواب رو دیگه بهم نمی دادن ... نمی دونم چقدر گذشته بود که کسی به در ضربه زد و به دنبالش صدای نیلی جون بلند شد:
- آرتان مامان ... ترسا ...
آرتان تکانی خورد و حلقه دستاش دور من تنگ تر شد. خواستم جواب نیلی جون رو بدم که صدای آرتان بلند شد:
- می یایم الان مامان ...
پس بیدار بود!!! عجب! سعی کردم خودمو به خواب بزنم که فکر کنه چیزی نفهمیدم. یه کم که گذاشت دستاشو باز کرد . پاهاشم از روی پاهام برداشت و از تکون خوردن تخت فهمیدم که داره از روی تخت بلند می شه. از صدای خش خش معلوم بود که داره لباس عوض می کنه. لباسشو که عوض کرد آروم گفت:
- تری ...
جونم؟!!! تری؟!!!! چه مخفف کرد منو! تا حالا کسی اسممو مخفف صدا نکرده بود. لبخندی نشست گوشه لبم ... همه چیز این بشر برای من خاص بود! تکونی خوردم و لای یکی از چشمامو باز کردم ولی اونقدر کم که فقط بتونم ببینمش و اون منو نبینه. پایین تخت ایستاده بود و در حالی که داشت ساعتشو می بست به مچ دستش دوباره صدام کرد:
- ترسا پاشو ... کم کم باید بریم خونه تون ...
دکمه های پیراهنش باز بود و پیراهنش هم افتاده بود روی شلوارش ... بعد از بستن ساعتش مشغول بسته دکمه هاش شد و دوباره گفت:
- تری بیدار نشی می یام قلقلکت می دما ... تو که اینقدر خوابت سنگین نبود...
داشت خنده ام می گرفت. پیراهنش رو تند تند کرد توی شلوارش و اومد نشست لب تخت. از ترس اینکه قلقلکم بده سریع چشمامو باز کردم و نشستم. با دیدین حالت من خنده اش گرفت و گفت:
- سلام عرض شد بانو ...
- سلام ... ساعت چنده؟
- مگه ساعت نداری؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم:
- خسیس ... نخواستم ...
از لب تخت بلند شد و گفت:
- پاشو تا عصرونه مامانو بخوریم و بریم طول می کشه ... نمی خوام بابات ناراحت بشن ...
این اخلاقشو خیلی دوست داشتم ... به شدت مقید احترام به بزرگترا بود ... حتی چند باری از عزیز شنیده بودم که قبل از رفتن به مطبش رفته و بهشون سر زده. رفت سمت در ... درو باز کرد و نگاهی به سمت من انداخت:
- نمی یای؟!
بلند شدم و همراه هم از اتاق رفتیم بیرون.

عصرونه رو کنار نیلی جون و پدر جون خوردیم و بعد از اینکه پدر جون عیدی هامونو که نفری چند تا تراول تا نخورده بود بهمون داد و آرتانو نمی دونم ولی منو کلی شاد کرد از خونه شون اومدیم بیرون و رفتیم سمت خونه ما ... آرتان اصلا به روی خودش نمی آورد که منو بغل کرده منم چیزی نگفتم ... داشتم با ضبط ماشین ور می رفتم و دنبال یه آهنگ قشنگ می گشتم که آرتان دستمو پس زد و خودش با ریموت ضبط چند تا آلبوم و ترک رو عقب جلو کرد تا به آهنگ مورد نظرش رسید ... ای خدا! بازم قرار نبود! زیر چشمی نگاش کردم خونسردانه داشت رانندگیشو می کرد ... کاش می شد ازش بپرسم چرا تب این آهنگ تو رو گرفته ول نمی کنه ... چی توی آهنگه که تو اینقدر دوسش داری ... ولی لال شدم ... آرتان یه چیزی می خواست با این کاراش به من بگه ولی من دلم نمی خواست پیش پیش قضاوت کنم. پیش خودم تصور کردم که الان دستمو می برم جلو ضبطو خاموش می کنم و می گم:
- آرتان ... چی قرار نبود؟ آیا واقعا تو به خاطر من چشمات خیس شده؟ آیا واقعا هر چیزی که نباید می شده الان شده؟ آرتان اگه منو دوست داری بهم بگو ...
بعد آرتان یه ذره عاقل اندر سفیهانه نگام می کنه و می گه:
- فکر نمی کردم اینقدر بی جنبه باشی ... از یه آهنگ معمولی چه برداشتایی پیش خودت کردی ... وقتشه یه کم بزرگ شی ترسا ... از اولم بهت گفتم تو دختری نیستی که من بتونم عاشقش بشم!
وای که اون موقع ممکن بود هر بلایی سر خودم بیارم ... مثلا درو باز کنم بپرم پایین .... یا جیغ بکشم و بزنم زیر گریه ... شایدم آرتان با گازهام تیکه پاره می کردم بعدم خودمو می انداختم جلوی یکی از ماشینا ... از فکرای خودم خنده ام گرفت و بی صدا خندیدم. آهنگ تموم شد ... آرتان دوباره زد از اول بخونه ... گیر داده بودااااا ... جلوی در خونه ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم. سرمو انداختم زیر داشتم می رفتم به سمت خونه که آرتان دستمو گرفت و گفت:
- کجا؟! با هم باید بریم ...
دو تایی باهم رفتیم و زنگو زدیم ... در باز شد دست تو دست هم رفتیم تو ... عزیز و بابا و اومدن استقبالمون ... آرتان با دیدن بابا دست منو ول کرد ... شاید یه احترامی بود به بابا ... فراغ بال پریدم توی بغل عزیز و گونه های چروکیده اشو بوسیدم ... چقدر دوسش داشتم فقط خدا می دونست. بعد از عزیز رفتم توی بغل بابا و بوسیدمش ... جدیدا هی براش دلتنگ می شدم ... بعد از تبریکات عید چهارتایی رفتیم تو که دیدم آتوسا و مانی هم هستن. با خنده گفتم:
- به به ... جمعتون جمعه ... فقط گلتون کمه ها ...
خندیدن و مانی تایید کرد. من نشستم کنار آتوسا آرتان هم نشست کنار مانی ... بابا و عزیز هم به جمعمون پیوستن و حسابی بحث گل انداخت ... داشتیم از هر دری حرف می زدیم که یهو آتوسا یواشکی گفت:
- ترسا طرلان کیه ؟
- هان؟!!!
- چرا تعجب کردی؟!
- دختر خاله آرتانه ... تو طرلان رو از کجا می شناسی؟
با لبخندی موذیانه گفت:
- ماجراها داره ...
- چی شده؟
- نیما ...
- خب ...
- تهمینه جون امروز که رفتیم اونجا برام تعریف کرد که نیما داشته با گوشیش با دختری به اسم طرلان حرف می زده ... گویا دختره سر یه سری مسائل داشته نیما رو پس می زده و نیما هم می خواسته هر طور شده قانعش کنه. تهمینه جون که بعد از جریان تو خیلی نگران نیما بود دلش طاقت نمی یاره و تا تماس نیما تموم می شه می ره توی اتاقش و ازش می خواد که بگه طرلان کیه ... نیما هم فقط می گه توی تولد تو باهاش آشنا شده ولی دیگه آمار خاصی نمی ده.
- عجب! نیمای آب زیر کاه ... شماره طرلان رو از کجا آورده؟ فکر نکنم طرلان بهش پا بده ...
- وا! دلشم بخواد ... مگه نیما چی کم داره ؟
- ببین آتوسا ... طرلان مشکلات زیادی داشته ... می ترسم تهمینه جون وقتی می فهمه حرفایی بزنه که دلش بشکنه ... من نگران این رابطه ام ... باید حتما با نیما حرف بزنی ...
- چه مشکلی؟ چی شده مگه؟ چرا من بگم؟ خودت بگو!
- گوش کن یه دقیقه ...
و تند تند شمه ای از اون چیزی که می دونستم رو برای آتوسا تعریف کردم. تا حرفام تموم شد آتوسا با حیرت آهی کشید و گفت:
- آخی حیوونی ...
- حالا آتوسا تو برو اینا رو برای نیما بگو که یه وقت خدایی نکرده وقتی شنید یهو جا نزنه ... بعدشم اول مامانش رو راضی کنه بعد بره سراغ طرلان ... آرتان تازه طرلان رو به زندگی عادی برگردونده ها ...
- چرا خودت بهش نمی گی ... تو که با نیما صمیمی تری ...
چی باید می گفتم؟ می گفتم آرتان رو نیما حساسه سرمو می ذاره لای گیوتین؟ سرمو تکون دادم و گفتم:
- تو زودتر از من می بینیش ... بعدم من دوست ندارم خبر بد بهش بدم ... شاید ناراحت بشه.
آتوسا قانع شد و گفت:
- خلی خب خودم بهش می گم ...
بحثو عوض کردم و گفتم:
- آتوسا زود باش این جینگیل خاله رو به دنیا بیار دیگه ... دلم آب شد
به دنبال این حرف دستمو گذاشتم روی شکمش ... دستشو گذاشت روی دست من و گفت:
- سه چهار ماه دیگه باید بصبری عزیزم ... ببینم خودت نمی خوای منو خاله کنی؟
خواستم یه چیزی بگم که متوجه سکوت جمع شدم ... انگار این حرف آتوسا حرف دل همه بود که زل زده بودن به من. به آرتان نگاه کردم ... انگار عصبی بود ... اخماش شدید تو هم بود ... خب بابا! چته حالا؟ انگار چی بهش گفتن که اینقدر بهش برخورده ... دلت هم بخواد که من مامان بچه ات باشم ... به دست آتوسا ضربه ای زدم و گفتم:
- یه حساب سر انگشتی که بکنی می بینی تازه نزدیک شش ماهه که عروسی کردم ... فکر کنم یه کم زود باشه ... نیست؟!
خندید و گفت:
- از الان که بهت بگم شاید تا سه سال دیگه به خودت بنجنبی ...

دوباره به آرتان نگاه کردم. سرشو انداخته بود زیر و هنوزم اخماش در هم بود. کاش می شد برم ازش بپرسم چه مرگته؟ وای نه دلم نمی یاد بهش بگم چه مرگته! فقط بپرسم چته؟! چرا اخم کردی ... ناراحت شدی از اینکه همه ازمون بچه می خوان؟ ناراحت نشو ... وقتی من برم همه چیز براشون مشخص می شه. بی اختیار بغض گلومو گرفت ... کاش آرتان هم مثل من فکر می کرد. کاش می شد فقط برای یه لحظه برم توی ذهنش یه چرخی بزنم و بیام بیرون ... کاش به قول سهراب مردم دانه های دلشون پیدا بود ... عین انار ... کاش آرتان اینقدر مرموز نبود ... ولی از حق نگذریم ... دیوونه این مرموز بودنش بودم.

شامو توی جمع خونواده خودم خوردیم و بعد از شام هم ما و هم آتوسا اینا پا شدیم که دیگه بریم خونه مون ... بابا هم بهمون عیدی داد و من دیگه خیلی خوش به حالم شد ... بعد از خداحافظی از مامان اینا و ماینا اینا سوار ماشینا شدیم ... آرتان بوقی برای مانی زد و راه افتاد. هنوز چیزی از خونه فاصله نگرفته بودیم که داد آرتان هوا رفت:
- تو چرا به خواهرت نمی گی؟
با تعجب گفتم:
- هان؟
- ترسا ... من حوصله این مسخره بازیا رو ندارم ...
- چی می گی آرتان؟ من متوجه نمی شم ...
- ببین ترسا خواهش می کنم ازت قضیه رفتنت رو به خواهرت بگو ...
داشتم کم کم عصبی می شدم ... با خشم گفتم:
- خودت چرا به نیلی جون نمی گی؟ چرا بهش نمی گی این عروس براش موندنی نیست؟ چرا نمی گی نباید از من نوه اشو بخواد ...
آرتان با کلافگی نگام کرد. انگار می خواست داد بزنه ... ماشینو کشید کنار خیابون و نگه داشت ... پرید پایین ... می دیدمش که چطور با کلافگی دست می کشه توی موهاش ... این کار آرومش می کرد ... تا حالا چند بار اینکارو کرده بود ... تا عصبی می شد می پرید از ماشین بیرون ... انگار نیاز به هوای آزاد پیدا می کرد. یه ربعی دور و اطراف ماشین قدم زد. معلوم نبود چشه! خب لامصب اگه حرفی داری بیا بگو ... اگه هم نه که پس اینهمه بهم ریختنت واسه چیه؟ یه کم دیگه که گذشت اومد سوار شد و راه افتاد. آروم تر شده بود از چهره اش هم مشخص بود ... داشتم پوست لبمو می جویدم که گوشیم زنگ زد. از توی کیف درش آوردم شبنم بود ... نگاه آرتان هم روی صفحه گوشیم بود ... فکر کنم اسم شبنم رو دید که با بیخیالی نگاشو دزدید ... خوب شد حالا توی این موقعیت نیما بهم زنگ نزد! وگرنه گوشیو پرت می کرد از شیشه برون. حوصله نداشتم ولی جواب دادم:
- الو ...
- ای خره دلم واسه هان گفتنت تنگ شده ...
خنده ام گرفت و گفتم:
- هان؟
- هان و درد به گورت ...
- ا بیشعور!
غش غش خندید و گفت:
- ترسا دستم به شلوارت به دادم برس ...
- چی شده باز؟ مشاور کم آوردی ...
- بدجور ...
- اردلان باز چه خاکی تو سر من کرده؟
- از کجا فهمیدی اردلانه؟
- آخه تو فقط واسه اردلان اینجوری به بال بال زدن می افتی ... این که دیگه فکر کردن نداره.
خندید و گفت:
- ترسا تا همین الان خونه مادربزرگم بودیم طبق معمول محل سگ بهش نذاشتم ولی اون برعکس همیشه انگار خیلی کلافه بود. حتی وقتی مادربزرگم می خواست سینی چایی رو دور بگردونه ازش گرفت که یعنی کمکش کنه ولی اول از همه آورد سینی رو طرف من ...
- به به! خب ...
- منم بدون اینکه نگاش کنم گفتم نمی خورم ...
زدم زیر خنده و گفتم:
- بابا ایولا داری ...
قیافه آرتان خیلی بامزه شده بود پیدا بود می خواد سر از حرفامون دربیاره به خصوص که اسم جدیدی بین حرفام شنیده بود ... بیچاره اردلان ... الان آرتان تو ذهنش گورشو هم کنده با دستای خودش ... از عمد صدای گوشیمو بلندتر کردم تا صدای شبنمو با اون گوشای تیز شده اش بشنوه ... گفت:
- حالا اینا همه اش به جهنم ... الان تازه اومدیم خونه مون داشتم لباسامو عوض می کردم که برام اس ام اس اومد ... هنوزم باورم نمی شه ترسا .... اردلان بووووووووووووود ...
گوشیو گرفتم اونطرف ... همچین جیغ کشید که پرده گوشم یه بندری زد برای خودش ... جیغش که تموم شد گفتم:
- اولا که کرم کردی بوزینه! دوما من مطمئن بودم این روز می رسه ...
- حالا چه خاکی بریزم توی سرم ...
- خاک لازم نیست بریزی تو سرت ... یه آجر بزن تو سرت بلکه عقلت بیاد سر جاش ...
- یعنی چی؟
- یعنی خبر مرگ من! خب معلومه الان باید چی کار کنی دیگه ...
- من نمی فهمم منظورتو ... ببین این به من اس ام اس داده فردا باید ببینمت ... حتما!
- بگو گذاشتم برات!
- هان؟
- شبنمممممم خنگ شدی؟ خب بهش بگو کار دارم نمی تونم بیام ... اصلا تو با من چی کار داری؟
- وا! من اینقدر تو سرم زدم اردلان برگرده حالا که برگشته براش طاقچه بالا بذارم ...
- خب واسه همین می گم خنگی دیگه ... تو اگه الان جوابشو بدی و خیلی راحت هم باهاش قرار بذاری براش تبدیل می شی به یه آدم راحت الوصول ... ولی اگه برای راضی کردن تو به آب و آتیش بزنه اونوقت قدر تو رو می دونه ... آدم اگه یه چیزیو راحت به دست بیاره زود هم از دستش می ده براش هم اهمیتی نداره ولی اگه به سختی به دستش بیاره اونوقت برای نگه داشتنش از جون مایه می ذاره ....
یه کم سکوت کرد و بعدش گفت:
- آره حق با توئه ... باشه همینو می گم ...
- باریکلا برو ببینم چی کار می کنی ... ولی خودمونیما ... این پسرخاله تو هم عجیب سفته ها! بعد از هفت ماه تازه خودشو یه ذره ول کرد ...
- بد چیزیه ... بدجور مغروره ...
- توام غرورشو گرفتی که راضی شد دوباره بیاد جلو ...
- ترسا خیلی ازت ممنون ...
- خب دیگه برو ... واژه های عجیب غریب هم به کار نبر ... من عادت کردم از تو و بنفشه فقط فحش بشنوم.
غش غش خندید و گفت:
- از بس دوستت داریم خره ...
- آره معلومه ... برو جواب اس ام اسشو بده دیر شد.
- باشه باشه فعلا خداحافظ
- خداحافظ.
داشتم به شبنم هم حسودی می کردم. اونم به عشقش رسید ... خوش به حالش! کاش منم می تونستم آرتانو واسه همیشه داشته باشم .

صدای آرتان منو از توی فکر بیرون کشید:
- مشاوره می دی به دوستات ؟
نگاش کردم و گفتم:
- ایرادی داره؟!
- نه ... راحت باش ... ولی یه چیزی نگو که بعد برات دردسر بشه ...
- نخیر حواسم هست ...
- انشالله ...
ماشینو جلوی در پارک کرد و دوتایی پیاده شدیم ... از فردا دوباره زندگی یکنواخت و خسته کننده من شروع می شد. کلاس زبانمم پنج روز اول عید تعطیل بود و باید از صبح تا شب فقط درس می خوندم. حالا خوبه همه اشو یه بار خونده بودم و فقط داشتم یه جورایی دوره می کردم. ولی کمکای آرتان فوق العاده بود! نکاتی رو بهم می گفت که واقعا ریز و خیلی خیلی مهم بودن. خودم می دونستم اگه تا دم کنکور همینجور ادامه بدم یه چیزی می شم. ولی قبول شدنم بدون داشتن آرتان چه فایده ای داشت؟ ترجیح می دادم برم که دیگه هیچ کدوم از جاهایی که منو یاد آرتان می انداختن رو نبینم. دو تایی سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا. آرتان خمیازه می کشید و معلوم بود خسته است. تا رفتیم توی خونه بدون اینکه کلمه ای حرف به من بزنه سرشو زیر انداخت و رفت توی اتاقش در اتاقو هم بست. شونه ای بالا انداختم و منم رفتم توی اتاقم ... ترجیح می دادم بخوابم ... لباسامو عوض کردم ... نگاهی به عکسام انداختم و رفتم توی تختم... خیلی خسته بودم ... اینقدر که دیگه جونی برای فکر کردن نداشتم. چشمامو بستم و به خواب فرو رفتم.
- چه عید مسخره ای!
این جمله رو به خودم با صدای بلند گفتم. بعد از روز اول که رفتم مهمونی دیگه توی خونه حبس بودم ... جواب تلفنای همه رو هم آرتان می داد و اجازه نمی داد هیچکس بیاد خونه مون مهمونی ... حالا همه می دونستن من دارم برای کنکور می خونم ولی هیچکس از رفتنم خبر نداشت. آرتان روز به روز داشت بداخلاق تر می شد و دیگه از اون نرم خویی خبری نبود ... همه اش غر می زد به درس خوندنم ایراد می گرفت زیاد از حد سختگیر شده بود ... امروز روز دوازده فروردین بود ... آرتان در کمال بی رحمی بهم گفت فردا برای سیزده بدر جایی نمی ریم الان هم رفته بود توی اتاقش داشت طبق معمول قرار نبود رو گوش می کرد منم که کارم شده بود طی کردن مسیر اتاق مطالعه ام و آشپزخونه و دستشویی ... خسته شده بودم دلم می خواست داد بزنم. یازده روز بود که کارم شده بود درس خوندن ... دیگه مغزم کشش نداشت. دوست داشتم گریه کنم ... باید از خونه می رفتم بیرون وگرنه می مردم. نشستم روی کاناپه و بی اختیار زدم زیر گریه ... حالا گریه نکن کی گریه بکن... صدام اونقدر بلند بود که از صدای زمزمه های آهنگ اتاق آرتان رد بشه و به گوشش برسه ... یهو در اتاق آرتان باز شد و پرید بیرون ... من عین روزی که مامانم مرده بود داشتم زار می زدم. آرتان دوید سمت من نشست کنارم روی کاناپه بازوهای منو به نرمی گرفت توی دستاش انگار می ترسید با کوچیک ترین فشاری دوباره کبود بشه. با نگرانی گفت:
- ترسا ... ترسا چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ کسی زنگ زد؟ کسی حرفی بهت زد؟
سرمو به نشونه نفی تکون دادم. شونه هامو تکون داد و گفت:
- پس چته؟ چته عزیزم؟ چرا داری گریه می کنی؟ حرف بزن ترساااااا
آب دهنمو قورت دادم تا هق هقم قطع بشه و بتونم بگم چه مرگمه ...
- من ... من حوص ... حوصله ام سر رفته ...
آرتان صورتمو گرفت بین دستاش و زل زد توی چشمام:
- همین؟!!!
دوباره گریه ام شدت گرفت و سرمو بردم بالا و پایین ... یهو آرتان زد زیر خنده ... منو کشید توی بغلش و با لحن کشداری گفت:
- عزییییییززززممممم
سرمو گذاشتم روی شونه اش و به گریه ام ادامه دادم. موهامو نوازش کرد و در گوشم گفت:
- عزیزم ... خسته شدی؟ درس خسته ات کرده؟ عوضش نتیجه خوبی می بینی از این خستگی ... باور کن من صلاحتو می خوام ...
- نمی خوام دیگه درس بخونم ... یازده روزه پامو از خونه نذاشتم بیرون ...
با همون لبخند منو از خودش جدا کرد و گفت:
- حق با توئه ... یه کم زیاده روی کردیم ... قول می دم برات یه برنامه خوب بچینم که خستگیت در بره و دوباره انرژیت برگرده ...
داشتم نگاش می کردم که تلفن زنگ زد. آرتان دست نوازشی به گونه من کشید و از جاش بلند شد. رفت سمت تلفن و جواب داد:
- الو ...
- سلام آتوسا خانوم خیلی ممنون شما خوبین ... مانی خوبه؟
- بله بله هست ... گوشی خدمتتون ... سلامت باشین ...
گوشیو گرفت به سمت من و گفت:
- ترسا ... پاشو خواهرته ...
از جا بلند شدم. اشکامو پاک کردم و گوشیو گرفتم:
- سلام
- سلام خواهری .... خوبی؟
- مرسی ... تو خوبی ... نی نی خوبه؟ مانی چطوره؟
- هممون خوبیم ... ترسا جونم فردا چی کاره این؟
سعی کردم بخندم:
- هیچ کاره ...
- خب پس برنامه خاصی ندارین ...
- نه ..
- چه خوب! فردا همه باغ بابای مانی دعوتیم ... باید شما هم بیاین خوش می گذره ....
با ذوق گفتم:
- باغ بابای مانی؟!!!
عاشقش بودم ... پارسال هم برای سیزده بدر رفتیم اونجا و حسابی خوش گذشت. باغ خوشگلی بود ... آتوسا گفت:
- آره می دونستم دوسش داری ... برای همینم زنگ زدم بهت ... ولی یه کار دیگه هم باید بکنی ...
- چی؟
- اولا که من با نیما حرف زدم ... اونم خوب به حرفام گوش کرد و بعدم گفت همه اشو می دونه ... گویا خود طرلان براش گفته بود و برای همینم راضی نشده بوده با نیما رابطه ای داشته باشه ... نیما هم در این مورد با تهمینه جون حرف زده ... وقتی هم تهمینه جون خواسته مخالفت کنه نیما گفته ببین مامان! منم دلم پیش کس دیگه ایه ... برام مهم نیست زنم هم یه گوشه از قلبش پیش شوهر و بچه مرحومش باشه ... همینطور که بعدا از اونم می خوام کاری به یه گوشه کوچولو از قلب من نداشته باشه ... منم دیگه پسر کاملی نمی تونم برای یه دختر باشم و خلاصه اینقدر تو گوشش خونده که راضی شده ... حالا تهمینه جون ازم خواسته به تو بگم بی زحمت خاله آرتانو هم دعوت کنی باغ ...

آه کشیدم ... آرتان گفته بود سیزده به در نمی ریم ...

آرتان وقتی قیافه پکر منو دید با دستش اشاره کرد چی شده؟ جلوی دهنی گوشیو گرفتم و گفتم:
- آتوسا می گه فردا بریم باغ بابای مانی ... برای سیزده بدر ... ولی تو که ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- دوست داری بری؟
با تعجب گفتم:
- هان؟
از قیافه من خنده اش گرفت و گفت:
- می گم دوست داری بری؟!
- معلومه که دوست دارم ... از خدامه!
- پس می ریم ...
دوست داشتم از شادی بمیرم ... زودی به آتوسا گفتم :
- باشه آتوسا می یایم به اونا هم زنگ می زنم اگه برنامه ای نداشتن می گم با ما بیان ...
- اوکی پس گوشیو بده دست آرتان تا با مانی هماهنگ کنه ...
گوشیو پرت کردم سمت آرتان و گفت:
- مانیه ...
آرتان گوشیو گرفت و مشغول صحبت با مانی شد. دیگه دست خودم نبود باید یه جوری خوشحالیمو خالی می کردم. ای خدا الهی قربونت برم که نذاشتی زیاد غصه بخورم ... پریدم سمت ضبط و روشنش کردم ... یه آهنگ شاد آوردم و همون وسط شروع کردم به رقصیدن ... حالا نرقص کی برقص ... نگام افتاد به آرتان با دهن باز داشت به من نگاه می کرد و در جواب مانی فقط می گفت:
- باشه ... نه ... آره ... حتماً
خنده ام گرفت. پشتمو کردم بهش و به قر دادنم ادامه دادم ... نمی دونم چقدر گذشته بود که یهو دستاش دور بدنم حلقه شد ... ثابت شدم. این کی گوشیو قطع کرد؟ کی اومد سمت من؟ منو برگردوند به سمت خودشو و توی گوشم گفت:
- همیشه وقتی خیلی خوشحال می شی اینجوری می رقصی؟
سعی کردم عادی باشم. گفتم:
- آره ... همیشه ...
- کیا این عکس العمل تو رو دیدن تا حالا ؟
باز داشت عجیب غریب می شد. با خنده گفتم:
- شبنم بنفشه آتوسا عزیز ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- توی مردا ...
بدجنس می خواست از زیر زبون من حرف بکشه. خاک بر سر من که بلد نبودم دروغ بگم. گفتم:
- بابام .... مانی ... بابای مانی ... نیما ...
فشار دستش دوبرابر شد. داشتم بین دستاش له می شدم ... عجیب بود که هیچ اقدامی برای بیرون کشیدن خودم انجام نمی دادم. اینقدر فشارم داد که کم مونده بود استخونام له بشه. یهو ولم کرد و با سرعت رفت سمت اتاقش ... این چش شده بود؟! همونجا سر جام ایستادم و با دست بدنمو نوازش کردم خیلی دردم گرفته بود ... دوباره انرژی گرفته بودم برای درس خوندن ... فکر فردا ذوق زده ام می کرد اونقدر که عکس العمل آرتان برام کمرنگ می شد ...
ساعت هفت صبح از صدای آنشرلی پریدم بالا ... گوشیو برداشتم با غیض صداشو خفه کردم و گفتم:
- من غلط کردم گفتم می خوام برم سیزده به در ...
خواستم دوباره بخوابم ولی دیگه خوابمم نمی برد. بلند شدم نشستم ... لجم گرفته بود. رفتم از اتاق بیرون ... صدای آب می یومد ... فکر کنم آرتان حموم بود. رفتم توی دستشویی و بعدش بساط صبحانه رو آماده کردم. داشتم توی سبد مخصوص پیک نیک وسایل مورد نیازمون رو می ذاشتم که آرتان اومد توی آشپزخونه و با قیافه ای داغون گفت:
- بیدار شدی؟
- پ نه پ ...
اومد وسط حرفم و با خنده گفت:
- خیلی خب ... فهمیدم سوالم بی مورد بود ... حاضری؟
- ساعت چند قرار داریم؟ نه من حاضر نیستم ...
- ساعت هشت ... می یان اینجا با هم می ریم ... بدو حاضر شو ...
تند تند صبحانه مو خوردم و رفتم توی اتاقم. یه تی شرت تنگ مشکی با یه شلوار جین سورمه ای پوشیدم مانتوی سفیدمو هم تنم کردم و روسری سفید و سورمه ایمو کشیدم روی سرم ... چشمامو سورمه زدم و از خیر بقیه اش گذشتم ... می دونستم نیما هم هست ... نمی خواستم آرتان حساس بشه. نیما؟!!! وای خاک تو سرم ... طرلانو یادم رفت بگم! کیفمو برداشتم رفتم بیرون و نالیدم:
- آرتاااااااااان ...
آرتان هم حاضر و آماده از اتاقش اومد بیرون ... یه شلوار گرمکن مشکی تنش بود با یه تی شرت مشکی ... قربونش برم که اینقدر خوش تیپ بود. نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:
- بله .... چیزی شده؟
- یه چیزی یادم رفت ...
- چی؟
باید به ارتان می گفتم؟!!! جهنم و ضرر ...
- آرتان ... دیروز آتوسا بهم گفت خونواده خاله تو هم دعوت کنم ... ولی یادم رفت! حالا فکر می کنن از عمد نگفتم.
سبد پیک نیکو از روی اپن برداشت و گفت:
- مانی هم به من گفت ... خودم دیروز بهشون گفتم ... می یان ...
- ای وای مرسییییییی ... کلی داشتم سکته می کردما ...
یه دفعه دم در وایساد ... برگشت به طرفم و گفت:
- برای این چیزای مسخره سکته کنی؟ بار آخرت بود از این حرفا زدیا ...
چنان اخماش در هم شده بود که ترسیدم و گفتم:
- باشه ...
امروز از اون روزایی بود که آرتان اخلاق نداشت و بد اخلاق شده بود ... خدایا خودمو به خودت می سپارم با این خوش اخلاق ... وسایل رو که گذاشتیم توی ماشین مانی اینا و خاله اش اینا هم اومدن و همه با هم راه افتادیم سمت باغ مانی اینا ...

.



تاريخ : ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار