به جای اینکه برم خونه بابا یه راست رفتم خونه بنفشه اینا که تازه از قشم برگشته بودن. با دیدنم انگار دنیا رو دادن بهش و شروع کرد تلپ تلپ منو ماچ کردن. با خنده خودمو کشیدم عقب و گفتم:
- اوه چته! انگار بی افشو دیده همچین منو ماچ می کنه. برو بهرادو بکن تو حلقت ...
خندید و گفت:
- اونم می کنم تو غصه اونو نخور ...
خوب نگاش کردم پوستش تیره شده بود و مشخص بود حسابی آفتاب خورده. با اینکه الان فصل سرما بود ولی اونجا الانم گرم بود ... با خنده گفتم:
- بابا برنزه!
- بهم می یاد؟ اونجا حسابی آفتاب گرفتم ...
- آره با نمک شدی ...
- بیا بریم توی اتاقم کارای خوب خوب باهات دارم
با مامانش هم سلام و احوالپرسی کردم و رفتیم با هم توی اتاقش ... چمدونش هنوز اون وسط ولو بود ... نشستم لب تختش و گفتم:
- توام خوب شلخته ای ها ...
- هر چی باشم بهتر از توام ...
- اینجوری فکر کن تا شاید یه کم به زندگیت امیدوار بشی ...
دمپایی رو فرشی اش را برداشت و به سمتم پرت کرد. غش غش خندیدم و جا خالی دادم. دمپایی خورد توی دیوار ... کنارم نشست. دستشو گذاشت زیر چونه ام و زل زدم توی چشمام. با لبخند گفتم:
- چته آدم ندیدی؟!
- خودت چته؟
- هان؟
- این چشما داد می زنن که اولا کلی گریه کردن ... دوما کلی غم دارن ... چه مرگته؟ اصلا چی شده که تو قدم رنجه فرمودی اومدی اینجا؟
سعی کردم بخندم ولی دیگه نمی شد حالا که غممو فهمیده بود دیگه نمی تونستم پشت خنده های مستانه پنهونش کنم. گفتم:
- هیچی ... چیزیم نیست.
- به من دروغ نگو خانومی ... من می دونم تو یه چیزیت هست ...
سرمو انداختم زیر. حرفی نداشتم بگم دوست نداشتم منو شکست خورده و خورد شده ببینن و باور کنن. بنفشه سرمو گرفت توی بغلش و گفت:
- تو رو خدا ترسا هیچ وقت اینجوری مظلوم نشو من دوست شیطون و تخس خودمو به این ترسای مظلوم تریجیح می دم وقتی اینجوری می بینمت دوست دارم از زور ناراحتی داد بزنم ... چی شده؟
اشک دوباره به چشمم هجوم آورد. باید حرف می زدم. شاید کمی آروم می شدم. در میان گریه همه چیزو تعریف کردم و بنفشه خوب گوش کرد وقتی حرفام تموم شد خندید . دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- ترسای من ... همون ترسایی که همیشه به من و شبنمم یاد می داد چه جوری پدر صاحاب یه پسرو بیاریم پیش چشمش حالا خودش جلوی یه چلغوز کم آورده؟
- می گی چه خاکی تو سرم کنم ؟
- این مهمونی خاک بر سری کی هست؟
- نمی دونم ...
- مهمونیشونو کوفت می کنیم واسشون ... یه کاری می کنم دلت خنک بشه. حالا دیگه ترسا جون منو غصه می ده. منم دقش می دم.
دستمو کشید و به زور منو نشوند کنار چمدونش و گفت:
- بیا بشین ببین برات چیا آوردم ... با اینا می تونی آرتانو دیوونه کنی و تحویلش بدی به همون خراب شده ای که توش کار می کنه تا قابش بگیرن بزننش به دیوار به همه نشونش بدن که یه روانشناس خودش دیوونه شده. درس عبرت بشه واسه همه که با تو در نیفتن.
از حرفاش خنده ام گرفت و گفتم:
- چی آوردی مگه برام؟!
یه پلاستیک از داخل چمدونش کشید بیرون و گذاشت روی پام و با لحن با مزه ای گفت:
- برگ سبزیست تحوه بنفشه ...
بعد غش غش خندید و گفت:
- واقعا هم حکم همون برگ سبز رو داره ... دیدی انسان های اولیه به خودشون برگ آویزوون می کردن ... حالا اینم یه چیزی تو همین مایه هاست.
محتوای پلاستیکو خالی کردم و از دیدن اونهمه لباس خواب و لباس زیر سکسی بهت زده شدم و گفتم:
- بنفشه!!
- خره یادته قبل از رفتنم گفتم شما دو تا خیلی می تونین به هم حال بدین ... اینم وسیله هاش ...
- گمشو ....
- حالا نظرم عوض شده ... تو اینا رو بپوش و شب و نصف شب برو وسط حال و پذیرایی هی سر و صدا کن تا آرتانم بیاد بیرون بعد فکر کن! تو رو اینجوری ببینه که خرامان خرامان داری وسط خونه راه می ری بهت هم محرمه ... ولی خب به خاطر غرور خرکیشون حق دست زدن به شما رو ندارن. این آتیشش می زنه. شبی یه بار اینکارو بکنی فاتحه آرتان خونده است!
خندیدم و گفتم:
- یهو هم فاتحه خودم خونده می شه ...
- فکر نکنم از این آرتان بخاری بلند بشه ولی اگه هم شد مهم نیست توام یه لذتی می بری عوضش ...
چپ چپ نگاش کردم که دادش بلند شد:
- آخه بیشعووووووور این همه دختر پسر مجرد تو کف موندن اونوقت تو و این شوهر احمقت که موقعیتشو دارین هی واسه هم کلاس می ذارین. خب من که نمی گم برو کار دست خودت بده ... ولی یه کاریم بکن که ناکام نمیری اگه مردی ...
- نمی خوام ..
- از بس خری ... در هر صورت از من گفتن بود تو با این لباسا می تونی آرتانو زجر کش کنی ...
- حالا شاید امتحان کردم.
تا شب پیش بنفشه چرت و پرت گفتیم و خندیدم. حدودای ساعت هشت بود که بفشه بلند شد و رو به من گفت:
- پاشو ...
- پاشم چی کار کنم؟
- وقت اجرای نقشه است ...
- می خوای چی کار کنی بنفشه؟ حداقل قبلش به من بگو ...
- پاشو توی راه بهت می گم.
به ناچار بلند شدم حاضر شدم و همراه بنفشه راه افتادیم. توی راه بنفشه نقشه اشو برام گفت و من کلی خندیدم. همیشه نقشه های بامزه ای توی سرش داشت. وارد کوچه که شدم ماشینو جایی پارک کردم که کسی متوجه نشه. جلوی در ساختمون بنفشه با لبخندی بدجنسانه یه کم از موهاشو ریخت بیرون لباشو محکم مالید روی هم تا قرمز تر بشه و گفت:
- من می رم تو کار نگهبان ... بدو فقط زود کارتو بکن و بیا ...
- باشه برو ...
بعد از رفتن بنفشه و گذشت چند ثانیه منم یواش وارد شدم. نگهبان بیچاره محو دلبری های بنفشه بود و اصلا منو نمی دید. خم شدم و از جلوی اتاقش سریع رد شدم و پریدم توی اتاقک مخصوص کنتورها و فیوزهای برق. با چشم دنبال عدد صد و ده گشتم. خیلی زود پیداش کردم و سریع زدمش بالا ... به همین راحتی برق کل خونه قطع شد. حالا طول می کشید تا آرتان بفهمه برق از پایین قطع شده ... بدو بدو رفتم از داخل اتاقک بیرون و از ساختمون زدم بیرون. بنفشه هنوز مشغول خوش و بش بود. موتوری که یکی از مامورین نیروی انتظامی نشسته بود روش جلوی در پارک شده بود. سریع رفتم جلو و گفتم:
- مازیار؟!
پسر کلاشو برداشت و نگام کرد و گفت:
- خودمم ...
- من ترسام ... دوست بفشه ...
خندید و گفت:
- سلام ... امان از دست این بنفشه ... به خدا اگه لو برم شش ماه اضافه خدمت می خورم بعد اول از همه می یام بنفشه رو می کشم.
منم خندیدم و گفتم:
- سلام ... نگران نباشین طوری نمی شه انشالله ... حالا هم موتورتون رو پشت شمشادا پارک کنین و با من بیاین ... وقت نداریم.
سریع موتورشو پارک کرد و دنبال من راه افتاد. نگهبان خدا رو شکر حواسش پرت پرت بود. بدو بدو با مازیار از جلوش رد شدیم. به در آسانسور که رسیدیم با خنده گفتم:
- شما همین جا باشین تا من برم بنفشه رو بیارم. نگهبانمونو حسابی از راه به در کرد.
مازیار هم خندید و گفت:
- این وروجکو فقط خدا می شناسه.
دوباره یواشکی پریدم از ساختمون بیرون. باید جوری وانمود می کرد که انگار تازه اومدم. دوباره وارد ساختمون شدم و اینبار بی تعلل رفتم سمت نگهبان. با دیدن من دست از حرف زدن برداشت و گفت:
- سلام خانوم دکتر ...
- سلام آقای صمدی خسته نباشی ...
- درمونده نباشی ... مهموناتون همه اومدنا ... شما چقدر دیر اومدین.
تو دلم فحش دادم:
- تو قبر تک تک اون مهمونا ... لا اله الا الله.
ولی در عوض گفتم:
- یه کم کار داشتم حالا می رم.
سپس شروع کردم با بنفشه سلام احوالپرسی و طوری وانمود کردیم که اونم یکی از مهمونای ماست. بعد از خداحافظی از نگهبان هر دو رفتیم سمت آسانسور و سریع به همراه مازیار سوار شدیم. هر سه استرس داشتیم ولی به روی هم نمی آوردیم. بنفشه دستی به جعبه ای که توی دست مازیار بود کشید و گفت:
- چند تاست؟
مازیار هم با لبخند گفت:
- سه تا ...
- من نمی دونم تو چرا همیشه از این چیزا تو دست و بالت داری ...
- واسه ترسوندن امثال تو عزیزم ...
- مازیاااااااااااااررررر ...
مازیار خندید و گفت:
- خیلی خب عصبی نشو ... می دونی که اذیت کردن تو ذات منه.
آسانسور که ایستاد هر سه رفتیم بیرون و من و بنفشه بعد از آخرین سفارش ها به مازیار توی ایستگاه پله قایم شدیم تا ببینیم چه اتفاقی قراره بیفته. مازیار یکی از دوستای بنفشه بود ... خوبیش این بود که بنفشه دوست خیلی خیلی زیاد داشت و هر کدوم یه جایی به درد می خوردن. الان هم مازیار خان سرباز نیروی انتظامی بود و خلی می تونست به من کمک کنه ...

دیوارا و در خونه طوری ساخته شده بود که صدای موسیقی بیرون نمی یومد و برای همسایه ها آزاری تولید نمی کرد. چون برق قطع شده بود مازیار چند بار محکم درو کوبید تا بالاخره در خونه باز شد. باز شدن در همانا و بیرون اومدن صدای موسیقی همان ... یه موسیقی لایت بود ... مونده بودم با وجود نبود برق چه طور موسیقی گوش می کردن. حتما آرتان با لپ تاپش و اسپیکرای مسافرتیش آهنگ گذاشته بود چون صدا خیلی هم بلند نبود. از تصور اینکه آرتان داشته تو بغل یه دختر می رقصیده ولی درو که زدن مجبور شده دل بکنه دلم خنک شد. صدای مازیار بلند شد:
- اینجا چه خبره آقا؟!!!
داشتم خدا خدا می کردم خود آرتان اومده باشه جلوی در ... چون مازیار که آرتان رو نمی شناخت و ممکن بود کس دیگه رو سین جیم کنه. ولی وقتی صدای آرتان رو شنیدم خیالم راحت شد. آرتان اومد بیرون در خونه رو بست که صدای موسیقی رو خفه کنه و گفت:
- یه مهمونیه سر کار ... اتفاقی افتاده؟!
- خودم دارم می بینم مهمونیه ... شبی هزار تا از این مهمونیا تو تهرون برگزار می شه که نصف بیشترش بساط لهو و لعبه ...
- نه سر کار اشتباه شده ... این یه مهمونیه خونوادگیه ...
- خونوادگیه؟!!
- بله ...
- پس بفرمایید پدر یا مادرتون بیان دم در ...
- چی؟!!! مگه من بچه ام که باید ولیم بیاد دم در؟
- نخیر ولی مهمونیه خونوادگی با حضور خونواده برگزار می شه ...
داشتم کیف می کردم از اینکه آرتان مجبور شده جلوی یه نفر کوتاه بیاد و جوابشو درست بده. آخیش خنک شدممممم خفننننننن! یه کم سکوت شد تا بالاخره آرتان گفت:
- پدر و مادرم نیستن ...
- پس خونه مجردیه ....
- نه نه من ازدواج کردم متاهلم!
ااااا بچه پرو! حالا که پاش گیر افتاد اسم منو کشید وسط. آرتان الهییییی بمیری همه مردا عین همه ان! مازیار سریع گفت:
- پس بفرمایید بگین همسرتون بیان دم در شناسنامه هاتون رو هم بیارین ...
آرتان دوباره گیج شد ...
- همسرم؟!! ولی ... همسرم نیست.
- آقا شما خودت حال خودت رو می فهمی؟ اصلا در خونه رو باز کن ببینم.
- برای چی؟!
- رو حرف من حرف نزن می گم در خونه رو باز کن.
آرتان که چاره ای جز اطاعت نداشت درو باز کرد. مازیار سرکی کشید و گفت:
- چرا چراغا خاموشه؟ چه غلطی می کردین اون تو؟
انگار به آرتان برخورد. یه دفعه گفت:
- می شه کارتتون رو ببینم؟
من رنگم پرید ولی بنفشه دستمو گرفت و گفت:
- نترس کارت جعلی هم داره ...
- جرم نیست؟
- جرم که هست ولی مازیارم اهل این کارا نیست فقط برای ترسوندن فک و فامیلش و دوستاش این کارو کرده بیچاره خودشم نمی خواست همچن بلایی سر یه غریبه بیاره من کلی ازش خواهش کردم تا اومد.
آرتان که کارت رو دید و مطمئن شد گفت:
- برقا قطع شده از قصد خاموش نکردیم ...
- ا راست می گی؟ خر گیر آوردی؟ کل ساختمون برق دارن جز خونه تو؟!
آرتان تازه متوجه شد که راهرو برق داره ... با تعجب گفت:
- ا نمی دونستم! پس لابد از پایین قطع شده ...
- فایده نداره شما راست و دروغت معلوم نیست ... برو کنار آقا من باید از داخل بازدید کنم ببینم چه خبره ...
- ولی آخه ...
- ولی و اما نداره ... برو کنار بهت می گم.
وقتی صدا قطع شد فهمیدم مازیار رفته تو ... آخیش! الان آّبروی آرتان می رفت. قیافه مهموناش چه دیدنی می شد با دیدن مامور ... قیافه خود آرتانو بگوووو! یه ربعی طول کشید تا آرتان و مازیار با هم اومدن بیرون. من و بنفشه که اینقدر خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم. آرتان داشت توضیح می داد و مازیار هم داشت تهدید می کرد. دو تایی سوار آسانسور شدن و رفتن پایین. من که از زور خنده ولو شدم روی پله ها ... بنفشه هم با خنده گفت:
- هاااااای ... چه کیفی داد ... آرتان داشت سکته می کرد که یه وقت مهموناشو نگیرن ببرن کلانتری.
- فک کن! دیگه کسی نمی یاد خونه اش مهمونی می گن امنیت نداره.
- بیچاره!!!!
دو تایی خوب خندیدیم تا اینکه آرتان برگشت. در خونه رو که باز کرد تنها چیزی که شنیده می شد صدای جیغ بود ... مازیار دستت طلا! موش هارو انداخته بود توی خونه و حالا که آرتان فیوز رو وصل کرده بود موش ها کار خودشونو کرده بودن. سریع در حالی که می خندیدیم با بنفشه رفتیم طبقه نوزدهم و سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین. نگهبان خدا رو شکر مشغول صحبت تا تلفن بود و متوجه ما نشد. ما هم بدو بدو از ساختمون دویدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. چیزی طول نکشید که دسته دسته مهمانهای آرتان اومدن از خونه بیرون. اکثرا زوج بودن و مهمون تکی کمتر به چشم می خورد. از دوستای مجرد آرتان مثل بهراد و عرشیا و فربد و آرسام هم خبری نبود و انگار جدی جدی مهمونی خونوادگی بوده ... همه سوار ماشینای آن چنانی شدن و رفتن پی کارشون. من و بنفشه هم خوشحال و خندان در حالی که نقشه مون به بهترین شکل اجرا شده بود از محل جرم دور شدیم.
تا زمان رسیدن به خونه بنفشه اینا ما گفتیم و خندیدیم. جلوی در خونه که ایستادم بنفشه گفت:
- امشبم بیا بریم خونه ما ...
- نه مرسی می رم خونه خودمون
- گمشو! تعارف نکن بیا بریم خونه ما ... خونه خودتون باید صد تا جواب به بابات بدی آبروریزی می شه.
دیدم راست می گه برای همینم ماشینو پارک کردم و دوتایی پیاده شدیم. تا صبح با بنفشه بیدار بودیم و تو سر و مغز هم زدیم و گفتیم و خندیدیم. نزدیکای ساعت پنج صبح بود که بالاخره دل کندیم و گرفتیم خوابیدیم.
ساعت سه ظهر بود که از هوارای بنفشه چشم باز کردم:
- مردییییییی؟!!!!! خب پاشو این آرتان خودشو کشت!
با بی حالی گفتم:
- چه دردته؟ خوابم میاد
- الاغ! عین خرس می مونی! خواب زمستونی می ری؟ اینقدر که این گوشی تو عرررر زد، من که نتونستم بخوابم. خبر مرگت این لامصبو سایلنت می کردی و می کپیدی. از ساعت ده صبح داره عر می زنه. خودتم که ماشالله یه تکونم نمی خوری. لنگتو انداخته بودی روی من کله تم لای بالش خرناس می کشیدی.
خواب از سرم پرید غش غش خندیدم و نشستم سر جام. با عصبانیت گفت:
- بایدم بخندی این شوهرت همه جا رو زنگ کش کرد ...
- همه جا رو؟!
- آره بابا خونه تون زنگ زده ... البته زرنگ خان نگفته دیشب تا حالا زدی بیرونا گفته صبح رفته از خونه بیرون نمی دونم کجاست. بعدم به آتوسا زنگ زده. به شبنمم زنگ زده به منم زنگ زد.
با تعجب گفتم:
- وووو چه خبره! گفتی اینجام؟
- پ ن پ نمی گفتم تا کل شهر خبردار بشه تو دیشب خونه نبودی داشت آبروتو می برد. بیچاره آتوسا با یه حالی زنگ زد به من سراغتو گفت. عزیزت هم زنگ زد. بابات هم زنگ زد...
- واااااااای!
- پاشو پاشو بدو حاضر شو ...
- حاضر شم واسه چی؟! آرتان کی به تو زنگ زد؟
- یه ربع پیش ... قبلش شبنم زنگ زد و گفت که آرتان در به در دنبالته و از من سراغتو گرفت که منم گفتم پیش منی بعدش هم خودش زنگ زد. گفت بگم آماده باشی که داره میاد دنبالت ... در ضمن فرمودن اون لعنتی رو هم جواب بدین.
- چی گفت اصلاً؟ چه جوری ازت پرسید؟
- چه جوری نداره که ... چه لوسی تو ... چرا اینقدر عکس العملاش برات مهمه هان؟ دلت کار خودشو کرده هان؟ هان ؟ هان؟
زدم پس کله اشو و گفتم:
- گمشو ...
- من خودم ختم این حرفام ... باشه تو لو نده من که خودم می فهمم. آرتانم تا زنگ زد با یه حال عجیب غریبی گفت سلام بنفشه خانوم ... حالا دهن من باز مونده بود که چرا آرتان زنگ زده به من گفتم سلام ... گفت ترسا پیش شماست؟ گفتم چطور؟ گفت خواهش می کنم جواب منو بدین ترسا پیش شما هست یا نه؟ من وقت ندارم. گفتم زن شماست سراغشو از من می گیرین؟ عصبی شد گفت کاری ندارین؟ دلم می خواست بگیرم سیر بزنمش ... دوست داشتم یه عالمه اذیتش کنم ولی دلم نیومد برای همینم گفتم نگران نباشین. پیش منه ... به خدا ترسا یه نفس عمیقی کشید که دلم یه حالی شد. انگار خیالش از هفتاد جهت راحت شده باشه ... گفت راست می گی؟ گفتم آره اینجا خوابه. گفت چرا گوشیشو جواب نمی ده؟ گفتم چون خوابه ... گفت بگو حاضر باشه دارم می یام دنبالش ... در ضمن بگو اون لعنتی رو هم جواب بده. بعدم قطع کرد.
- از آرتان بعید بوده این حرفا ...
- دله دیگه این حرفا سرش نمی شه که ... پاشو پاشو حاضر شو می یاد الان.
گوشیمو برداشتم و نگاش نگاش کردم سی و هفت تا میس کال از آرتان داشتم و یه عالمه هم از بقیه. چه خبرهههههه! ولی حتی یه دونه اس ام اس هم نداده بود. مثلا خواهش کنه جواب بدم. مرده شور این غرورتو ببرن. خوب کردم باهات دیشب آبروتو بردم. ناچارا لباس پوشیدم و نشستم منتظر آرتان. اگه باهام بد برخورد می کرد خیلی حرفا داشتم که بهش بزنم. دیگه سکوت در برابرش کافی بود.
بنفشه از پنجره بیرونو نگاه کرد و گفت:
- بدو اومد.
ازش تشکر کردم به خاطر زحمتایی که کشیده بود و تایید کردم از مازیار هم که دیشب دیگه فرصت نشده بود ببینیمش تشکر ویژه کنه. از مامانش هم تشکر و خداحافظی کردم و رفتم بیرون. آرتان با دیدن من خم شد و در ماشین رو برام باز کرد. منم نشستم و خیلی رسمی گفتم:
- سلام ...
چند لحظه سکوت کرد ولی بالاخره گفت:
- سلام ...
در حالی که جلوی خنده مو می گرفتم گفتم:
- خوش گذشت؟
نگام کرد ... منم پرو پرو زل زدم توی چشماش ... گفت:
- آره خیلی ..
- خب خدا رو شکر ..
- اینجا اومدی واسه چی؟
تو دلم گفتم شروع شد. گفتم:
- مگه واسه تو فرقیم داره که من کجا برم؟ مهم این بود که من خونه نباشم.
- گفتم برو خونه بابات ... گفتم یا نگفتم؟
صداش داشت اوج می گرفت. قبل از اینکه بتونم جواب بدم خودش گفت:
- می خواستی بری یه جا دیگه نباید یه خبر به من می دادی که از ساعت ده تا حالا اینقدر دنبالت نگردم؟
- بیخود دنبالم گشتی ... به تو ربطی نداشت من کجا هستم یا کی می خوام برگردم خونه.
- خیلی هم ربط داشت ... من شوهرتم ...
- شوهر شوهر شوهر! انگار خودتم باورت شده یه جا یه خبریه ... بذار روشنت کنم آقای آرتان خان ... من اگه زن تو محسوب می شدم و توام شوهر من ... اینقدر از نشون دادن من به دیگران واهمه نداشتی وقتی تو منو در حدی نمی دونی که به دیگران معرفی کنی یا بگی که ازدواج کردی منم دوست دارم هر کاری دوست دارم بکنم به تو هم نگم چون در حدی نیستی که بهت بگم ...
آرتان سکوت کرده بود و با تعجب نگام می کرد. نفس بریده ادامه دادم:
- دیگه از کارات خسته شدم آرتان ... خودت مهمونی می ری ولی یه شب که من رفتم مهمونی خونه رو کردی تو حلقت و بعدم یک ماه معلوم نیست ول کردی کدوم گورستونی رفتی به روی مبارکت هم نیاوردی که من چه خاکی دارم تو سرم می ریزم یا اینکه خرجی منو کی می ده ... تو ادعای شوهری داری؟ تو حتی هم خونه ساده هم نیستی ... هم خونه ها حداقل یه سلام علیکی با هم دارن یه حالی از هم می پرسن ولی تو چی؟!!! من به دوستام نگفتم ازدواج کردم که برام حرف در نیارن چون تو این جامعه درست نیست که یه دختر متاهل تنها بره مهمونی ... من فکر آبروی خودمو تو رو کردم ولی تو چی؟ تو چرا به دوستات نگفتی؟ چرا دوست داری هر کاری که خودت داری می کنی رو به من برعکسشو ثابت کنی اگه می خوای منو اصلاح کنی اول خودتو اصلاح کن ...
حرفامو که زدم انگار سبک شدم. ساکت نشستم و به بیرون چشم دوختم. چند لحظه ای در سکوت سپری شد تا اینکه آرتان گفت:
- چرا می ذاری حرفات توی دلت بمونن ... می تونستی زودتر از اینا ازم سوال کنی و جواب بشنوی ...
- برام مهم نبود ولی وقتی به شعورم توهین می کنی دیگه نمی تونم ساکت بشینم
- ببین ترسا ... من به دوستام نگفتم چون می دونستم که اونا جنبه ندارن منو و تو رو کنار هم ببینن ..
- یعنی چی؟
- ترسا اکثر دوستای من مجردن ... اونا اختیار نگاهاشون رو ندارن. بقیه دوستای متاهلم هم از این قضیه ناراحتن. من حتی نمی خواستم بذارم دوستای متاهلم هم از ازدواجم با خبر بشن که دیشب همه اشون فهمیدن ... حتی اونایی که متاهلن یه سری کاراشون منو ناراحت می کنه. نمی خوام تو بیای تو جمعشون...
- اگه اینجورین چرا باهاشون دوستی؟
- همه خصوصیتاشون که بد نیست. بعدم اکثرا همکارام هستن ... نمی شه که باهاشون قطع رابطه کنم ... این از این ... حالا چرا دوست نداشتم تو بری مهمونی چون ... چون من که از محیط مهمونیایی که تو می ری خبر ندارم معلوم نیست چه جوری باشه چه جور آدمایی توش باشن. مثلا همون پسر مسته ... دیدی؟!! من اگه از جاش مطمئن باشم مگه سادیسم دارم که نذارم تو بری؟ خب برو توام حق شادی کردن داری ... ترسا باور کن اگه دیشب نخواستم تو جمع باشی واسه این بود که خودت اذیت نشی ... همین. حتی من فکر می کردم چون به کسی نگفتی متاهلی الانم دوست نداری تو جمع همراه با من دیده بشی. فکر می کردم خودتم خوشت نمی یاد چه می دونستم اینقدر اذیت می شی تازه ... در مورد مسافرت هم من خیلی از دست حرفات و کارات دلخور بودم من سالی یه بار می رم آلمان واسه پروژه های تحقیقاتی بزرگ ... این قضیه هم صاف مصادف شد با دعوای من و تو ... اونجا هم اینقدر کار سرم ریخته بود که فرصت سر خاروندنم نداشتم ... خرجی هم ریخته بودم به حسابت می تونستی چکش کنی ... ولی خب ... اینقدر از دستت ناراحت بودم که بهت چیزی در این رابطه نگفتم. بهم حق بده یه کم ...
چیزی نگفتم و به بیرون نگاه کردم. دلایلش قانعم کرده بود. بعد از چند لحظه سکوت آرتان با لحن ناراحتی گفت:
- چرا دیروز ناهار نخورده رفتی؟! وقتی دیدم غذات دست نخورده اس عذاب وجدان گرفتم شدید. دختر من فکر کردم غذاتو خوردی وگرنه محال بود بذارم گرسه بری از خونه بیرون.
- مهم نبود ... اشتها نداشتم.
- منم اون غذا رو دست نزدم ... وقتی یادم می یومد که تو ...
به حرفش ادامه نداد. منم چیزی نگفتم. چند ثانیه بعد خودش با لحن سرخوشی گفت:
- عوضش الان دو تایی برای ناهار می خوریمش. همون دیروز گذاشتمش داخل یخچال که خراب نشه.
- مگه ناهار نخوردی؟!!!
آهی کشید و گفت:
- نه
- چرا؟
- وقت نکردم.
دیگه چیزی نپرسیدم. می دونستم چرا نخورده. دوباره تو دلم قند آب کردن. خدا رو شکر دوباره داشت مهربون می شد. رسیدیم به ساختمون ماشینو پارک کرد و دوتایی وارد شدیم. توی آسانسور گفت:
- حالا یه چیزی بگم؟
با خنده گفتم:
- از کی تاحالا واسه حرف زدن از من اجازه می گیری؟
لبخندی زد و گفت:
- یکی از دوستام از عرشیا شنیده بود که من ازدواج کردم ... دیشب توی جمع اعلام کرد ... منم مجبور شدم بگم خانومم رفته مسافرت ... اونام ازم قول گرفتن دفعه دیگه یه مهمونی بگیرم و اون سور عروسی که بهشون ندادم رو حالا جبران کنم.
خودمو زدم به خریت و گفتم:
- خب که چی؟
- یعنی اینکه باید یه بار میزبان این دوستای شکم پرور من باشی ...
- بالاخره بعد از اینهمه فرار گیر افتادی؟
- من از چیزی نمی ترسم ... برامم مهم نیست که کسی تو رو ببینه ... دلیلشو بهت گفتم.
- اوکی مسئله ای نیست ... چه کنیم دیگه. دل رحمم نمی تونم بگم نه ...
خندید و دو تایی از آسانسور رفتیم بیرون. حسابی رفته بودیم تو فکر مهمونی ... باید سنگ تموم می ذاشتم ... یه کمم باید کنارش آرتانو حرص می دادم.
صبح روز پنج شنبه داشتم حاضر می شدم برم واسه ترم بعدی زبان ثبت نام کنم که آرتان راهمو سد کرد و گفت:
- دوباره شروع شد؟
- چی؟
- کلاس رفتنای تو ...
- دارم می رم واسه ثبت نام ...
- اهان ... مهمونی امشبو یادت نره ها ...
- مهمونی امشب؟!!!
- خونه خواهرت ....
- اااااا یادم رفته بود .... تو از کجا می دونی؟ من که بهت نگفته بودم؟
- خود آتوسا زنگ زد بهم ...
- وای خوبه یادم آوردی وگرنه خیلی زشت می شد.
- فراموشکاری دیگه ...
- بهتر از توام ... شب زود بیا ... فعلا خداحافظ.
خداییش اینقدر از دست آرتان این چند روز حرص خورده بودم که مهمونی خواهرم رو فراموش کرده بودم. تند تند کارای ثبت نامم رو انجام دادم و برگشتم خونه. یه کت و شلوار مشکی انتخاب کردم و رفتم حموم ... می خواستم کارامو بکنم و زودتر برم خونه آتوسا. بعد از حموم موهامو سشوار کشیدم و آرایش ملایمی هم کردم. باید به آرتان خبر می دادم. گوشیمو برداشتم و شماره شو گرفتم. صداش که تو گوشی پیچید گفتم:
- سلام آرتان من دارم می رم خونه آتوسا.
خنده اش گرفت و گفت:
- سلام ... چرا عجله داری انگار؟
- خب گفتم یه وقت مریض داری ...
- ندارم ... چی گفتی؟ حالا دوباره بگو؟
- گفتم من می خوام برم خونه آتوسا ...
- الان؟ تازه ساعت دو ظهره ... ما قرارمون واسه شامه!
- خب من حوصله ام سر می ره ...
- من و تو رو با هم دعوت کردن ... درستش اینه که با هم بریم ...
- یعنی نرم؟!
- به نظر من خوب نیست تنها بری ...
- باشه پس یه کم زودتر بیا تا بریم.
- من واسه هفت می یام ... بشین فیلم ببین که سر گرم بشی.
- باشه ...
- کلاست چی شد راستی؟
- ثبت نام کردم دیگه ... ولی دیگه صبحا نیست. بعد از ظهرا ساعت چهار تا ششه.
- به شب می خوری که ...
- با ماشین می رم و می یام ... مشکلی پیش نمی یاد که ...
- خیلی خب ... پس صبر کن می یام خونه الانم مریض دارم دیگه کاری نداری؟
- نه خداحافظ
- خداحافظ
همونجور که آرتان گفته بود مشغول تماشا کردن فیلم شدم. اینقدر فیلمای آرتان مهیج بود که زمان به کل از دستم در رفته بود. یهو با باز شدن در از جا پریدم و سیخ نشستم. آرتان اومد تو با دیدن من با تعجب گفت:
- هنوز آماده نشدی؟
نگاهی به صفحه تی وی کردم و با سر درگمی شقشقه امو با انگشت اشاره ام خاروندم. آرتان با دیدن قیافه من خنده اش گرفت و گفت:
- قیافه اشو! بدو دختر حاضر شو دیر می شه ...
بدو بدو رفتم توی اتاقم آرایشم هنوز سر جاش بود فقط یه بار دیگه رژ زدم و تند تند لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون. پالتوم به چوب لباسی دم در آویزون بود. آرتان با دیدن لباسم لبخندی زد و گفت:
- باید اعتراف کنم که خیلی خوش لباسی!
اولین بار بود که داشت از من تعریف می کرد! هیجان زده شدم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- مرسی ... همه همینو می گن.
- بیا باز من به تو رو دادم؟
با خنده پالتومو پوشیدم و دو تایی از در رفتیم بیرون.
فراری رو نگهبان آورده بود جلوی در پارک کرده بود. سوار شدیم و راه افتادیم سمت خونه آتوسا که زیادم با اینجا فاصله نداشت. ساعت هشت بود که رسیدیم. با گوشیم زنگ زدم روی گوشی آتوسا که در حیاطشونو باز کنه تا ماشینو ببریم داخل. چزی طول نکشید که در حیاط باز شد و آرتان ماشینو برد داخل. مانی و آتوسا هر دو توی حیاط منتظر ما ایستاده بودن. در کمال تعجب و حیرت پرادوی سفید رنگ نیما رو هم دیدم که بین ماشین آتوسا و مانی پارک شده. آتوسا که گفت خودمون چهارتا! از حضور نیما ناراحت نشده بودم ولی برام عجیب بود ... آرتان ماشینو پشت اون ماشینا پارک کرد و دو تایی پیاده شدیم.
آتوسا و مانی خیلی گرم ازمون استقبال کردن و دعوتمون کردن داخل خونه ...وارد که شدم با چشم دنبال نیما می گشتم. توی پذیرایی نشسته بود و به یه گوشه خیره مونده بود ... من با صدای بلند سلام کردم:
- سلام نیمایییییی ....
نیما سرشو بالا آورد و با دیدن من گل از گلش شکفت بلند شد ایستاد و بعد از چند ثانیه که خوب نگام کرد اومد طرفم و گفت:
- سلام به روی ماهت ...
دستشو به سمتم دراز کرد و منم با لبخند دستشو فشردم. صدای آرتان از پشت سرم بلند شد:
- سلام عرض شد نیما خان ...
بعد دستشو گذاشت تو کمر منو محکم منو کشید عقب. کمرم درد گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و اومدم عقب. آتوسا پالتومو گرفت و آرتان و نیما و مانی رفتن به سمت پذیرایی ... آتوسا آروم گفت:
- آرتان چیزی در مورد نیمایی می دونه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- نه ... من که چیزی نگفتم.
- حس می کنم روی نیما حساس شده ... وقتی داشتی با نیما حرف می زدی و دست می دادی مانی داشت با آرتان حرف می زد ولی اون اصلا حواسش نبود و فقط داشت به شما دو تا نگاه می کرد اونم با اخم ... بعدم که اومد تورو کشید عقب ...
- یه کم زیادی غیرتیه ...
- عزیزم غیرت توی عشق خیلی قشنگه ... چون آدم باید خیلی عاشق باشه تا روی طرفش غیرت داشته باشه.
می خواستم بگم آرتان استثاست ... ولی ساکت شدم و همراه هم به سمت پذیرایی رفتیم. آرتان خیلی صمیمی گفت:
- بیا عزیز دلم بشین کنارم ...
لبخندی زم و بی اراده نگام افتاد به نیما ... رنگش یه کم قرمز شده بود. دوست نداشتم اذیت بشه ولی مجبور بودم طبیعی رفتار کنم. رفتم و نشستم کنار آرتان. آرتان هم دستمو گرفت گذاشت روی پاش و دست خودشم گذاشت روی دستم. نیما سریع خم شد پرتغالی از روی میز برداشت و مشغول پوست گرفتن شد. لرزش دستشو حس می کردم. آرتان هم عکس العملای نیما رو بدجور زیر نظر داشت. مانی دوباره بحثای مردونه رو وسط کشید و با آرتان حسابی مشغول گفتگو شدن ... نیما ولی ساکت بود و فقط هر از گاهی زیر چشمی به من نگاه می کرد. آرتانم فکر کنم متوجه شد که اون یکی دستشو حلقه کرد دور شونه ام و منو کشید سمت خودش. آب دهنمو قورت دادم. دوست داشتم پسش بزنم ... داشت نیما رو عذاب می داد. یه دفعه نیما از جا بلند شد و گفت:
- مانی ... داداشم من برم دیگه ...
- کجا؟ بودی حالا ....
- نه می دونی که فقط اومدم یه سر بهتون بزنم ... به خاطر همون قضیه ... ولی دیگه بهتره برم مامان هم منتظرمه.
- باشه ... هر طور میلته ... پس بذار آتوسا رو صدا کنم.
به دنبال این حرف با صدای بلند آتوسا رو صدا زد. آتوسا هم چند باری اصرار کرد ولی وقتی نیما نپذیرفت دیگه حرفی نزد ... انگار همه مون درکش می کردیم که زیاد هم اصراری به موندنش نداشتیم. نیما برای همه ما البته به جز آرتان عزیز بود و ما نمی خواستیم اذیت بشه. خیلی رسمی با آرتان دست داد و بعد از خداحافظی از خانه حارج شد. خواستم همراه آتوسا و مانی برای بدرقه اش برم دم در که آرتان دستشو گذاشت روی پام و محکم منو نشوند سر جام. گفتم:
- ا بذار برم ... زشته ...
- ترسا بین شما دو تا چیزی بوده؟!
با تعجب گفتم:
- چی می گی؟!!! معلومه که نه ...
- مطمئنی؟!
برای اینکه بهش ثابت کنم دختری نبودم که رو دست بابام بمونم و اون به من لطف نکرده که راضی شده باهام ازدواج کنه گفتم:
- نیما از من خواستگاری کرده بود قبلاً منم قبول نکردم و همه چی تموم شد رفت پی کارش ...
چند لحظه سوکت کرد و سپس گفت:
- که اینطور ...
بعد از چند لحظه دوباره پرسید:
- تو چرا جواب منفی دادی؟ ... نیما که موقعیتش عالیه ...
پسره فوضول! داری دنبال چی می گردی؟ هی منو سوال جواب می کنی! حقشه یه جوابی بهش بدم که هم نونش بشه هم آبش. کمی مکث کردم که طاقت نیاورد و گفت:
- نگفتی ...
- می دونی چیه؟! نیما پسر خیلی خیلی خوبیه ... ولی ازدواج تو برنامه من نبود ... من اگه ازدواج می کردم ممکن بود هدفم به خطر بیفته. هر چند که نیما بورسیه کانادا داشت و می تونست خیلی راحت منو به خواسته ام برسونه ولی من می دونستم اگه باهاش ازدواج کنم همه چی خراب می شه. خودمو می شناسم اگه عاشق بشم دیگه همه چیزو می بوسم می ذارم کنار از جمله درسو ... نیما هم اینقدر که خوبه من می دونستم بعد از اردواج می تونه منو شیفته خودش بکنه ... واسه همینم یه جورایی ازش فرار کردم.
نگاه آرتان مث سنگ شده بود. تو دلم گفتم:
- آخیشششش خنک شدم ... تا تو باشی تو چیزی که بهت مربوط نمی شه فوضولی نکنی.
چند لحظه ای سکوت کردیم و من تو دلم داشتم به مانی و آتوسا فحش می دادم که چرا نمی یان تو. آرتان دوباره سکوتو شکست و گفت:
- پس توام نسبت بهش بی میل نبودی ... واسه همین نگاهتون به هم ...
- برات متاسفم که اینقدر شکاکی ... من اگه می خواستم خیلی راحت می تونستم با نیما ازدواج کنم. هیچ مشکلیم نداشتم ... ولی نمی خواستم وابسته بشم.
پوزخندی زد و کفت:
- ولی این نیما اونقدرها هم عاشقشت نبوده ... می دونی من اگه جاش بودم ... شب عروسی تو رو می دزدیدم.
- اولا که همه چیز زوری نمی شه دوما ... نیما از صوری بودن ازدواج ما خبر داره ...
صدای آرتان که با حیرت گفت:
- چی؟!!!!
همزمان شد با داخل شدن آتوسا و مانی. برای همینم دیگه نتونستیم به بحث ادامه بدیم. آرتان خیلی عصبی بود و اینو از حالتاش به خوبی می تونستم تشخیص بدم. می دونستم منتظر یه فرصته که کله منو بکنه. هر چهار نفر دور هم نشسته بودیم و در حال بگو بخند بودیم که مانی یه دفعه گفت:
- ترسا ... تو خیلی بی رحمیا ...
- وا! خیلیم دلت بخواد ... من کجام بی رحمه؟ باز تو زبون در آوردی مانی؟!
خندید و گفت:
- اومدی شرکت دل این نویدو بردی و بعدم زرت ازدواج کردی ...
- پ ن پ صبر می کردم تا ترشی لیته بشم ... بعد ازدواج می کردم.
- در هر صورت خانوم نوید برات یه هدیه فرستاده ... آخه تازه دو سه روزه که فهمیده ازدواج کردی من نذاشته بودم بفهمه ولی بالاخره خودم سوتی دادم و همه چی لو رفت ...
با خونسردی تکه ای نارنگی توی دهنم گذاشتم و گفتم:
- خب؟!
گوشای آرتان مثل رادار شده بود و همین منو به خنده می انداخت بیچاره امشب از زمین و آسمون براش بارید. مانی دست توی جیبش کرد و یه جعبه مخملی زرشکی به همراه یه کارت گرفت جلوم و رو به آرتان گفت:
- البته با کسب اجازه از آرتان اعظم!
آرتان هم لبخندی زورکی زد و حرفی نزد. جعبه رو گرفتم و درشو باز کردم. یه حلقه طلا سفید و برلیان خیلی خیلی خوشگل بود ... مشخص هم بود که خیلی سنگینه. محو تماشای حلقه شده بودم که مانی گفت:
- بیچاره می گفت می دونم اینکار صحیح نیست ولی نه دیگه می تونم حلقه رو بفروشم و نه می تونم به کس دیگه ای بدمش ... پس ببر بده به خود ترسا تا هر کاری می خواد باهاش بکنه. آخه اینو واسه نشون کردنت خریده بوده ...
با ذوق کردمش توی دستم ولی کوچیک بود و توی انگشتم فرو نمی رفت. برای انگشت کوچیکم کوچیک بود برای انگشت وسطم هم بزرگ ... بدون منظور حلقمو در آوردم و اینو کردم جاش که یهو متوجه نگاه غضب آلود و خشماگین آرتان شدم. حسابی ترسیدم. دوباره حلقه خودمو دستم کردم و این یکی رو گذاشتم تو جعبه انداختمش توی کیفم و در پاکت رو باز کردم. یه کارت تبریک بود که وسطش با خط خوش نوشته بود با آروزی بهترین ها برای تو ... بی اراده کارت رو گرفتم طرف آرتان. آرتان اگه دست خودش بود می زد زیر دستم و اینو از نگاش می خوندم ولی برای حفظ آبرو کارتو گرفت نگاهی اجمالی بهش انداخت و پرتش کرد روی میز. مانی برای تغییر جو گفت:
- آره آرتان جون ... این نون زیر کباب زلزله ما رو دست کم نگیر ... خاطرخواهای آن چنانی از در و دیوار براش می ریختن. حالا قرعه به نام شما افتاد و بخت و اقبال بهت رو کرد ... برو سجده شکر به جا بیار ...
آرتان پوزخندی زد و گفت:
- واقعاً!
اون شب تنها اتفاق خوب و مثبتی که افتاد شنیدن خبر بارداریه آتوسا بود ... نیما هم برای همین اومده بود اینجا. اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت. حتی دلم می خواست از جا بپرم و طبق عادت دیرینه ام یه کم قر بدم. ولی با هزار زور جلوی خودمو گرفتم که دیگه اگه جلوی مانی هم می رقصیدم نور علی نور می شد. آرتان بعضی وقتها خیلی گوشت تلخ می شد و امشب یکی از همون شبها بود. بعد از خوردن شام و تشکر و خداحافظی همراه آرتان سوار ماشین شدیم و من یه جورایی اشهدمو خوندم. چون می دونستم آرتان الان خیلی عصبیه و هر اتفاقی ممکنه بیفته. بدنمو حسابی چرب کرده بود ... ولی اینو خوب می دونستم که من هیچ خطایی مرتکب نشده ام و زبونمو هم حسابی دراز کرده بودم که اگه حرفی زد جوابشو زود بدم. در کمال تعجبم آرتان با اون سرعت سرسام آور نرفت سمت خونه و از شهر خارج شد. نمی دونستم کجا داره می ره سوال پرسیدنم جایز نبود. بعد از یه مدت زمان طولانی ماشینو روی یه پل نگه داشت و پیاده شد. از زیر پل یه رودخونه خروشان جریان داشت. بدون اینکه حرفی بزنه رفت از ماشین پایین ... لبه نرده پل ایستاد و زل زد به آب ... خدای من! آرتانم مثل من با صدای آب آروم می شد. برام جالب بود که هیچ داد و هواری سر من نکرد ... اومد اینجا که خودشو آروم کنه. محو تماشای زیبایی هاش شدم. روی پل یه تیر چراغ برق وجود داشت که نورش آرتانو سایه روشن زده بود. شده بود عین یه تندیس ... پسرها اصولا اینطور مواقع سیگار روی سیگار می کشن تا آروم بشن منم هر آن منتظر بودم که آرتان سیگارشو در بیاره ولی خبری نشد ... تا حالا هم ندیده بودم سیگار بکشه ... تو دلم گفتم:
- خاک بر سرت ... این که مرده ... سنشم بالاتره ... لب به سیگار نمی زنه ... اونوقت توی خرچسونه تقی به توقی می خوره هف هف سیگار می کشی.
یه ساعتی آرتان روی پل قدم زد و منم تو ماشین از فرصت استفاده کردم و نگاش کردم تا بالاخره برگشت. سوار ماشین شد و بدون حرف راه افتاد. دیگه با سرعت نمی رفت. خیلی آروم و خیلی با آرامش ... صدای آب کار خودشو کرده بود ... باید ازش تشکر می کردم. جلوی در خونه که رسیدیم قبل از اینکه پیاده بشم گفت:
- تو برو بالا بگیر بخواب ... من یه دوری می زنم و می یام.
سری تکون دادم و پیاده شدم. پس هنوز خیلی هم آروم نشده بود. شاید امشب توی آزار دادنش یه کم زیاده روی کرده بودم. در ماشینو بستم و رفتم داخل ساختمون.
از اون شب سه روز گذشت ... کلاسای من دوباره شروع شده بود و سرم گرم کلاسام بود. آرتان هم عادی شده بود ولی دیگه زیاد باهام هم کلام نمی شد. اکثرا توی اتاقش در حال مطالعه کتابهای تخصصی خودش بود. از مطب هم دیرتر می یومد. یه شب که منم روی تختم ولو بودم و داشتم درس می خوندم اومد تو و نشست لب تخت. از حضورش تعجب کردم و صاف نشستم. طبق معمول گفت:
- ببخش اومدم وسط حریمت ...
با لبخند گفتم:
- اشکال نداره ...
- راستش ... دوستام دیوونه ام کردن. همه اش سراغ اون مهمونی رو می گیرن.
- هر روز خودت می دونی قرارشو بذار ...
- برای تو فرق نداره؟!
- نه من که همیشه هستم ...
- پس برای سه روز دیگه قرار می ذارم ...
- باشه فقط منم یه لیست می نویسم تو همه اشو تهیه کن که چیزی کم و کسر نباشه.
- باشه حتما ... البته غذا از بیرون سفارش می دما ...
- نیازی نیست ... خودم می تونم بپزم ...
- نه تعداد مهمونا زیاده ...
- چیه؟! فکر می کنی از پسش بر نمی یام آبروتو می برم؟
با تعجب نگام کرد و گفت:
- نه اصلاً ... فقط نمی خوام خسته بشی.
دلم لرزید. به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- می گم آتوسا و دوستام بیان کمکم ... نترس خسته نمی شم.
- باشه هر طور راحتی ... پس لیستو به من بده حتماً ...
- باشه می نویسم فردا صبح بهت می دم.
از اتاق که رفت بیرون تند تند شروع به نوشتن کردم ... می خواستم چند نوع غذا بپزم چند نوع هم دسر و سالاد درست کنم. یه عالمه چیز لازم داشتم. دوست داشتم به معنای واقعی سنگ تموم بذارم.
روز قبل از مهمونی کلاس نرفتم. باید خونه رو تمیز می کردم. آتوسا که به خاطر وضعیتش نمی تونست کارای سنگین بکنه ... بنفشه و شبنمم تازه بدتر اینقدر منو می خندوندن که به هیچ کاری نمی رسیدم. برای همینم تصمیم داشتم تا قبل از اومدن اونا همه جا رو برق بندازم. به ویترین که رسیدم یه صندلی گذاشتم زیر پام و رفتم بالاش تا خاکای روشو تمیز کنم. آرتان هم خونه بود و توی اتاقش طبق معمول مشغول مطالعه بود. گردگیری می کردم ولی همه فکرم درگیر آرتان و رفتارای چند روز اخیرش بود. یه چیزی داشت آزارش می داد که کم حرف شده بود خیلی هم باهام سر وسنگین بود. یه حسی بهم می گفت آرتان پیش خودش فکر کرده من به نیما قضیه صوری بودن ازدواجمو گفتم تا بتونم بعد از اون با نیما ازدواج کنم. شایدم چیز دیگه بود که من ازش سر در نمی آوردم. اینقدر توی فکر فرو رفته بودم که حواسم نبود یکی از پایه های صندلی روی فرشه و اون یکی روی پارکتا و داره لق می خوره. تند تند داشتم کهنه می کشیدم که یهو صندلی از زیر پام در رفت ... قبل از اینکه بتونم دستمو به جایی بند کنم محکم افتادم روی زمین و پام بدجور پیچ خورد که نفس تو سینه ام حبس شد. بیشتر از همه از صدای جیغ وحشتناک خودم ترسیدم. چیزی طول نکشید که آرتان سراسیمه پرید توی پذیرایی و با دیدن من که ولو شده بودم روی زمین دوید به طرفم و گفت:
- چی شدی؟؟؟؟؟؟
با درد چشمامو بستم و گفتم:
- خوردم زمین ...
با دیدن صندلی واژگون شده گفت:
- از روی صندلی؟!
- آره ...
با عصبانیت گفت:
- اون بالا رفته بودی چی کار؟!
بغضم گرفت. من داشتم از زرو درد می مردم اون وقت اون دعوام می کرد. اصلا بلد نبود یه کم نازمو بکشه. دستمو گرفتم به پایه صندلی و سعی کردم بلند بشم. درد پام یه کم بهتر شده بود. تا ایستادم آرتان هم ایستاد و گفت:
- خوبی؟!
- آره ...
- لجبازی نکنیا ... اگه درد داری بگو تا بریم دکتر ...
- نه خوبم.
دیگه بهش توجهی نکردم و لنگ لنگان راه افتادم سمت اتاقم. انگار نه انگار که من به خاطر دوستای اون و مهمونی اون به این روز افتاده بودم ... جون تو جونش می کردم مثل سگ بود و یه ذره نرمش نداشت. رفتم توی اتاقم و افتادم روی تخت. پام ذق ذق می کرد ولی دردش قابل تحمل بود. ساعت نه شب بود. تصمیم گرفتم بخوابم تا بلکه درد پام یادم بره. کاش آرتان یه مسکن برام می آورد. ولی می دونستم از این کارا بلد نیست. خودمم دیگه جون نداشتم بلند شم برم توی آشپزخونه. با یکی از شالام پامو محکم بستم و دراز کشیدم روی تخت. بغضم ترکید و همینطور که آروم آروم اشک می ریختم به خواب رفتم.

 

از زور درد بیدار شدم. درد پا نفسمو بریده بود. آباژور کنار تخت رو روشن کردم ... روی عسلی کنار تخت یه مسکن با یه لیوان آب بود ... کار آرتان بوده! شاید می دونسته ممکنه از زور درد پا بیدار بشم. مسکنو برداشتم و با آب خوردم ... داشتم از زور درد می مردم شالو که باز کردم از دیدن مچ پای متورم و کبود شده ام حیرت کردم. نکنه شکسته باشه؟!!!! مهمونی فردا چی پس؟ گور بابای مهمونی و آرتان با هم. منو بگو که دارم می میرم. نیم ساعتی گذشت ولی هیچ فرقی نکردم. با هزار زور و درد از تخت اومدم پایین اگه پام اشاره به زمین می شد نفسم بند می یومد پامو گرفتم بالا و در حالی که از زور درد هق هق می کردم لی لی کنان رفتم سمت آشپزخونه تا یه مسکن قوی تر بخورم. این یکی انگار فایده ای نداشت. هیچ وقت فکر نمی کردم مسیر اتاقم تا آشپزخونه رو یه روزی با این همه زجر طی کنم. وقتی رسیدم توی آشپزخونه حس کردم نصف عمرم کم شده. عرق سرد روی کل بدنم نشسته بود. یه قرص از داخل یخچال برداشتم و خوردم. حتی فکر اینکه دوباره بخوام این مسیرو برگردم وحشت زده ام می کرد. نشستم همونجا روی صندلی های آشپزخونه. هق هقم هی داشت بلند تر می شد چون دردم عوض اینکه آروم بشه هی داشت بدتر می شد. نمی خواستم آرتانو صدا کنم. حاضر بودم از درد بمیرم ولی از اون نخوام کمکم کنه. اگه می تونستم خودمو به تلفن برسونم و زنگ بزنم اورژانس شاید می شد یه کاری کرد ولی حتی توان این کارو هم نداشتم. توی همین فکرا بودم که یهو چراغ آشپزخونه روشن شد و آرتان اومد تو ... با دیدن من حس کردم رنگش پرید. سریع اومد جلوم زانو زد و دستمو گرفت توی دست داغش و گفت:
- چته ترسا؟!!! چرا گریه می کنی؟!
دیگه نتونستم غرورمو حفظ کنم وسط هق هق گفتم:
- دارم از درد می میرم ...
آرتان سریع متوجه پام شد. مچ پامو گرفت توی دستش که جیغم بلند شد. آرتان وحشت زده دست انداخت زیر بدنم و منو مثل پر کاه از جا کند و راه افتاد سمت در. حرف نمی زد ... ولی آشفتگی از کاراش معلوم بود. از چوب لباسیه دم در شنل پشمیمو کشید و انداخت روی بدنم. شالمو هم انداخت روی سرم و راه افتاد به سمت در. خودش فقط یه تی شرت تنش بود با یه شلوار گرم کن ... تو همون حالت نالیدم:
- یه چیزی بپوش ... سر ما می خوری ...
صدای لرزونش بلند شد:
- فدای سرت ...
خدا شاهده دردم داشت کم می شد. فشار بازوهاش ... عطر تنش ... محبت کلامش ... عشق توی کاراش ... دردو از یادم برده بود. هق هقم با سکسکه همراه شده بود. آرتان منو به خودش فشار داد و گفت:
- چرا بیدارم نکردی ترسا؟! آخه چرا؟!!! من اینقدر بدم ...
از لحنش پیدا بود داره عذاب می کشه. گفتم:
- نه ... نمی خواستم ... نمی خواستم مزاحمت ...
منو خوابوند روی صندلی جلو خودشم سریع سوار شد و گفت:
- این حرفا یعنی چی؟! تو کی می خوای بفهمی من در قبال تو وطیفه دارم ... اینا لطف نیست ترسا ... وظیفه است.
فقط گریه می کردم و حرفی نمی زدم. آرتان هر بار نگاهی به من می کرد و از دیدن رنگ پریده و چشمای گریون من پاشو بیشتر روی پدال گاز فشار می داد. جلوی در بیمارستان چنان ترمز کرد که صدای جیغ لاسیتکاش بلند شد. سریع پرید پایین درو باز کرد و منو عین یه شی قیمتی گرفت تو بغلش. کاش می شد زمان متوقف می شد و من همونجا می موندم. چقدر آغوشش رو دوست داشتم و بهم آرامش می بخشید. وارد بخش اورژانس شد و با راهنمایی یکی از پرستارا وارد یکی از اتاقا شد خواست منو بخوابونه روی تخت که بی اراده دستمو انداختم دور گردنش و محکم تر چسبیدمش. اونم منو فشار داد به خودش و همونجور که من توی بغلش بودم نشست روی یکی از صندلی ها. دکتر وارد اتاق شد و رو به آرتان گفت:
- بذارش روی تخت پسرم ...
- نه آقای دکتر ... اگه می شه همین جا معاینه اش کنین ...
دکتر خنده اش گرفت و گفت:
- امان از دست شما جوونا.
نشست جلوی صندلی و پامو گرفت توی دستش از درد نفسم تو سینه حبس شد و اشکام فوران کرد. آرتان سریع دستمو گرفت توس دستش محکم فشار داد و اون یکی دستشو از زیر شالم برد داخل و مشغول نوازش موهام شد. دوباره آروم شدم. دکتر کمی پامو وارسی کرد و سپس گفت:
- نشکسته ... در رفته ... باید جا بندازمش ...
شنیده بودم که جا انداختن استخون در رفته خیلی درد داره. با عجز به آرتان نگاه کردم. آرتان خیلی ناراحت بود و اینو از نگاش می فهمیدم. نگامو که دید صورتمو گرفت بین دستاش و گفت:
- من پیشتم عزیزم ... نترس ...
با اشاره دکتر آرتان منو محکم توی بغلش فشار داد. اینقدر محکم که حتی نمی تونستم یه گوشه از بدنمو دیگه تکون بدم و یه دفعه درد توی همه بدنم پیچید. طوری که از درد جیغ کشیدم و بیحال بیحال شدم. چشمام بسته شد و همه رمقم از تنم رفت بیرون. صدای آرتان رو شنیدم که با نگرانی می گفت:
- ترسا ... ترسا عزیزم ... چی شدی ترسا؟!
دکتر گفت:
- نگران نباش جوون ... از حال رفته یه سرم براش می نویسم اینو که تزریق کنه حالش خوب خوب می شه. بعدم باید پاشو گچ بگیرم ...
- آقای دکتر مطمئنین چیزیش نشده ؟
دکتر خندید و گفت:
- عاشقیااااا! ببرش توی اتاق بغلی تا بیام سر وقتش.
آرتان از جا بلند شد. منو فشار داد به خودش و در یه لحظه حس کردم پیشونیم داغ شد. آره ... آرتان برای اولین بار منو بوسید ... اونم درست زمانی که فکر می کرد من بیهوشم. همه تنم داغ شده بود ... جون داشت دوباره به تنم بر می گشت. وارد یه اتاق دیگه شد ولی نمی دونم چی دید که رو به یکی از پرستارا گفت:
- خانوم اینجا اتاق خصوصی ندارین؟! اینجا که خیلی شلوغه ...
- نخیر آقا اینجا بخش اورژانسه ... طبیعیه که شلوغه ... بخوابونینش روی این تخت ...
آرتان ناچارا منو خوابوند روی تخت ولی دستمو رها نکرد و با دست دیگه اش هم موهامو نوازش می کرد. پرستار با کنجکاوی گفت:
- خواهرته؟!
وا! پرو! می خواست ببینه اگه من خواهرشم تور پهن کنه ... اولم نمی پرسه همسرته ها! آدم مارموز ... آرتان به خشکی گفت:
- زندگیمه ...
تنم داغ شد ... یعنی راست می گفت یا می خواست فقط پرستاره رو از سرش باز کنه؟ حسابی کیفور شده بودم. به سختی جلوی لبخند زدنم رو می گرفتم. پرستار گفت:
- چه داداش مهربونی ...
اااا ننر! چه اصراری هم داره که منو آرتانو با هم خواهر برادر کنه. شیطونه می گه چشمامو وا کنم پایه سرمو بردارم بکوبم فرق سرشا ... آرتان هم با کلافگی گفت:
- کاش خواهرم بود ... شاید اگه خواهرم بود اینقدر دوسش نداشتم که از درد کشیدنش دیوونه بشم. ولی متاسفانه خواهرم نیست ... همسرمه ... دنیامه ...
پرستار با حرص و کینه گفت:
- خوش به حالش که شوهر مهربونی مثل شما داره!
به دنبال این حرف از صدای تق تق پاشنه کفشش فهمیدم رفته. حالا حال من دیدنی بود! دوست داشم پاشم عربی برقصم. خدایی از حرفای آرتان تا مرز سکته خوشحال شده بودم. به خودم نمی تونستم دروغ بگم. بهش وابسته شده بودم. شاید عشق به اون صورت نبود ... ولی دوسش داشتم. می دونستمم روزی که برم براش خیلی دلتنگ می شم. خیلی به حضورش عادت کرده بودم ولی احساسم هوز اونقدری نبود که بخوام دائم پیشش بمونم. هنوزم رفتنو ترجیح می دادم. آرتان دستمو با محبت می فشرد و زمزمه وار داشت باهام حرف می زد. دست از فکر و خیال برداشتم و با همه وجودم گوش شدم:
- مانی راست می گه بهت می گه زلزله ... حقا که زلزله ای! آخه وروجک من تو روی صندلی رفته بودی واسه چی؟ خدا رحم کرد پات در رفت اگه سرت خورده بود توی یه جا ...
با اومدن دکتر حرفای آرتان نیمه تموم موند و من فحش به اموات دکتر دادم حسابی. آرتان گفت:
- گچ می گیرین پاشو؟!
- آره دیگه پسرم ... این پا رو اصلا نباید بذاره روی زمین.
- چقدر باید توی گچ بمونه؟
- یه ماه ...
بعد از اون حس کردم یه چیز داره به پام کشیده می شه. آرتان با نگرانی گفت:
- دکتر چرا چشماشو باز نمی کنه؟! خیلی وقته از حال رفته ... نکنه خدایی نکرده ...
- صبر داشته باش پسرم ... از کجا معلوم؟ شایدم بیداره و داره حرفای ما رو می شنوه ولی می خواد واسه تو نازکنه. می گن نازکش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن ... حالا نقل خانوم شماست ...
با این حرف خندید. منم خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودمو گرفتم. بعد از اینکه گچ پام تموم شد و دکتر گفت:
- خب اینم از این تموم شد ... سرمش که تموم شد می تونی ببریش.
چند لحظه صبر کردم و سپس به آرومی چشمامو باز کردم. آرتان کامل روی صورتم خم شده بود و زل زده بود بهم. تا دید چشمامو باز کردم یه لبخند گشاد زد و گفت:
- بالاخره بیدار شدی خانوم خوابالوو ...
اینقدر از حرفا و نگرانیاش کیفور بودم که منم لبخند زدم از اونم گشاد تر. موهامو از توی پیشونیم زد کنار و گفت:
- خوبی؟ درد نداری دیگه عزیزم؟
لحن حرف زدنش در حد مرگ بهم لذت می داد. چشمامو یه بار باز و بسته کردم. خندید و گفت:
- این یعنی چی؟ یعنی درد داری یا نداری؟
- نه ... خوبم ...
- خوب خدا رو شکر ... دختر تو بالای صندلی چی کار می کردی؟ این سوال داره مغز منو سوراخ می کنه.
- رفته بودم بالای ویترینو گردگیری کنم.
- بالای ویترین؟!!! آخه اونجا گردگیری می خواد؟ بعدشم اگه اینقدر مهم بود خوب منو صدا می کردی ...
در دلم باز شد و گفت:
- تو تو خونه تبدیل شده بودی به یه روح متحرک ... اصلا بود و نبودت فرقی نمی کرد ... منم صدات نکردم.
نوک بینیمو فشار داد و گفت:
- حق با توئه ... چند وقت بود حال خوبی نداشتم. یه فکری داشت عذابم می داد ... ولی قول می دم از این به بعد پشت خانوم کوچولو رو خالی نکنم. قبوله ...
- قبوله ... آرتان ...
- جانم؟!
اینبار به جز دلم همه وجودم لرزید. کم مونده بپرم بغلش ... جلوی خودمو گرفتم و گفتم:
- مهمونی فردا .... کلاسام ...
- مهمونی فردا رو که کنسل می کنم ... کلاساتو هم می رم ترمتو می ندازم واسه ماه دیگه ....
- حالا کلاس به درک ... ولی زشت نیست جلوی دوستات؟
- دوستام که مهم تر از هم خونه کوچولوم نیستن ...
وصف حالم گفتن نداره ولی اینو خوب می فهمیدم که هرچی محبت آرتان نسبت بهم بیشتر می شد منم احساسم بهش بیشتر می شد و این می تونست دردسر ساز بشه. آرتان زیر بازومو گرفت و گفت:
- پاشو که وقت رفتن به خونه است ... سرمت هم تموم شد.
نشستم روی تخت و خود آرتان سرم رو از دستم خارج کرد و توی سطل زباله انداخت. شنل رو محکم دور من پیچید و دوباره منو کشید توی بغل گرمش .... گفتم:
- بذارم زمین خودم یه جوری می یام ...
خندید و گفت:
- اینجام دست از غد بازی بر نمی داری؟!
منم خندیدم و حرفی نزدم. آرتان منو سوار ماشین کرد و راه افتاد. توی خونه هم منو خوابوند روی تخت و گفت:
- هر چیزی که لازم داشتی شماره گوشیمو بگیر ... چون می دونم نمی تونی بیای از اتاق بیرون.
- ازت ممنونم ... بابت همه چیز ...
- نیازی به تشکر نیست خانوم کوچولو ... فقط زودتر خوب شو ... و قول بده که اگه کاری داشتی خبرم کنی.
- قول می دم.
- باریک الله ... حالا راحت بخواب ...
- آرتان ... ساعت پنج صبحه ... حالا فردا چی جوری می ری مطب؟
- فردا خونه ام خانومی نگران این چیزا نباش ... فقط استراحت کن.
بعد از اینکه چراغو خاموش کرد و رفت حس عجیبی بهم دست داد. دوست داشتم کنارم بخوابه. نمی خواستم بره ... دوست نداشتم تنها بخوابم ... ولی غرور لعنتیم اجازه نمی داد بهش زنگ بزم و بخوام بیاد کنارم بخوابه. شاید راجع به من فکرای دیگه می کرد که این اصلا صحیح نبود. بعدا که پام خوب شد باید برای این احساس جدیدم یه فکر جدی می کردم....

صبح که بیدار شدم پام یه کم درد می کرد. یه کم به اطرافم نگاه کردم و همه اتفاقای شب قبل تو ذهنم دوباره مرور شد. ساعت دویازده بود و مشخص بود به جبران کم خوابی دیشب حسابی خوابیدم. از بیرون صدا می یومد ... سعی کردم بلند بشم. گچ پام خشک شده بود ... نشستم سر جام و پامو از تخت گذاشتم پایین ... با زحمت بلند شدم ایستادم تعادلم داشت به هم می خورد لی لی کنان خودمو رسوندم به دیوار و به کمک دیوار رفتم سمت در. به در که رسیدم به نفس نفس افتادم ... آرتان توی آشپزخونه بود و صدا از توی آشپزخونه می یومد. شروع کردم لی لی کنان رفتم به سمت کاناپه ... از سر و صدای من آرتان اومد جلوی اپن و با دیدن من بدو بدو از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
- ا بیدار شدی؟! چرا صدام نکردی؟
نشستم روی کاناپه و در حالی که موهامو از روی پیشونیم کنار می زدم گفتم:
- باید عادت کنم ... نمی شه که همه اش از تو کمک بخوام.
نشست کنارم و پامو گرفت به نرمی گذاشت روی میز و گفت:
- این حرفا چیه؟ شاید یه روز منم این بلا سرم بیاد ... تو کمکم نمی کنی؟
خندیدم و گفتم:
- نه ...
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- دست شما درد نکنه ... ولی مسئله ای نیست نازکش زیاد دارم.
لجم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و غش غش خندیدم . ترجیح دادم حرفی نزم. گفت:
- درد نداری دیگه؟
- نه .. یه کمه ... زیاد نیست ...
- دکتر برات مسکن هم نوشته ... اگه حس کردی درد داری بگو تا بهت بدم.
- نه از قرص خوردن زیاد خوشم نمی یاد ... الان لازم ندارم.
- باشه پس همین جا بشین تلویزیون نگاه کن تا من یه ناهار خوشمزه برات درست کنم ...
- تو و آشپزی؟
- چی فکر کردی؟ من این همه سال تنها زندگی کردم ... گشنگی که نخوردم.
- آخه دیدم همه اش برای خودت از رستوران غذا می گیری.
- چون وقت نداشتم ... ولی امروز که تو خونه ام می تونم هنرمو بهت نشون بدم.
- حواست باشه ... نزنی بکشیموناااا
خواست حمله کنه به طرفم که خودمو کشیدم عقب و جیغ کشیدم. دستشو گذاشت روی گوشش و در حالی که می گفت:
- دخترا جز جیغ بنفش کشیدن کار دیگه ای ندارن.
رفت سمت آشپزخونه. با غیض گفتم:
- هی آقا پشت سر دخترا حرف نزن ...
خندید و دیگه چیزی نگفت. کم کم داشت بوهای خوبی از توی آشپزخونه بلند می شد. همه حواسم معطوف به حرفای دیشب آرتان بود ... اون همه محبت ... اون همه نگرانی! از آرتان مغرور بعید بود. ولی می دونستم اگه یه کلمه در موردش باهاش حرف بزنم یه چیزی می گه که همه خوشیمو زایل کنه. پس ترجیح دادم اصلا به روی خودم نیارم که همه حرفاشو شنیدم. بوی خوش غذا مجبورم کرد از جا بلند بشم و لنگ لنگان برم سمت آشپزخونه. آرتان با دیدن من اخمی کرد و گفت:
- تو نمی تونی چند دقیقه آروم یه جا بشینی؟
از دیدن هیبتش با پیشبند و دستکش آشپزخونه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. چنان از ته دل قهقهه می زدم که اخمای صورت آرتانم باز شد و اونم شروع کرد به خندیدن. همونجور وسط خنده هاش گفت:
- کوفت ... به چی می خندی؟
به زحمت نشستم روی صندلی و گفتم:
- وای باید زنگ بزنم به نیلی جون بیاد پسرشو ببینه ...
- چشه؟!!! بچه پرو!
خندیدم و گفتم:
- چشم نیست مماخه ...
خندید و گفت:
- حالا غذا رو که دادم خوردی دیگه واجب میشه زنگ بزنی به نیلی جون بیاد دستشو هم ببوسی با این پسر تربیت کردنش ...
- وای مامانم اینا ...
- حالا ببین ...
غذا رو کشید و با کلی وسواس تزینش کرد. زرشک پلو با مرغ پخته بود. با آب مرغ هم سوپ درست کرده بود. اول یه کم سوپ برام کشید و گذاشت جلوم ... با ادا و اصول یه قاشق از سوپ رو وارد دهنم کردم و از خوشمزگیش دهانم باز موند. با دیدن قیافه من لبخندی مغرورانه زد و گفت:
- چطوره؟!
- خیلی بد مزه است!
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- حیف که دختر نیستم ...
- اگه بودی چی می شد؟ لابد خواستگارات دم در خونه صف می کشیدن.
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
- اون که صد در صد ... ولی منظورم این نبود. اگه دختر بودم الان باهات قهر می کردم بشقاب غذارو هم از جلوت بر می داشتم و می گفتم حق نداری لب بزنی برو فست فود بخور.
از لحنش خنده ام گرفت و گفت:
- وای تو این حالت تصوت که می کنم می بینم خیلی بهت می یاد.
- بخور زلزله اینقدر زبون نریز.
با لبخند مشغول خوردن شدم. آرتان دوباره خوب شده بود و این خوبیش منو دیوونه می کرد. وقتی مهبرون می شد انگار یه نفر دیگه بود. یه فری که من هم دوسش داشتم هم نمی شناختمش ... همین منو می ترسوند. زرشک پلو با مرغش هم فوق العاده شده بود. بعد از خوردنش گفتم:
- دستت درد نکنه ... ترشی نخوری یه چیزی می شی ....
- یه چیزی شدم ... تو نمی بینی ...
چپ چپ نگاش کردم یعنی باز شروع کردی. اونم خندید و هیچی نگفت. گفتم:
- ظرفا با من ... تو پختی من می شورم ...
- لازم نکرده شما بفرما برو توی اتاقت ...
- ا آخه اینجوری که نمی شه.
اومد طرفم قبل از اینکه بفهمم چه قصدی داره توی بغلش بودم. نکن آرتان تو رو خدا نکن! دارم معتاد آغوش گرمت می شم. منو چسبوند به خودش و گفت:
- بچه خوب همیشه به حرف بزرگترش گوش می ده.
- آخه این بزرگتره فقط بلده زور بگه.
- مطمئن باش همه این زورگویی ها به نفع خودته.
دیگه حرفی نزدم. راست می گفت ... یکی از دکمه های پیرهنشو بستم و گفتم:
- تا روی شکمت بازه ....
هیچی نگفت فقط نگام کرد منم زل زدم بهش. چشماش منو توی خودشون غرق می کردن. آب دهنمو قورت دادم ولی چشم ازش نگرفتم. آرتان هم همینطور زل زده بود به من ... کنار تخت ایستاده بود ولی قصد نداشت منو بذاره روی تخت. منم اصراری نداشتم ... توی آغوش اون آروم تر بودم. حس می کردم که فاصله صورتش داره با صورتم کمتر می شه. صدای نفساش عجیب غریب شده بود و همین باعث می شد منم نگاهم داغ تر بشه. نمی دونم یهو چه اتفاقی افتاد که سریع منو گذاشت روی تخت. دستی توی موهاش کشید. چند نفس عمیق کشید و یه کتاب برداشت داد دستم و گفت:
- بخون تا حوصله ات سر نره ... کاری هم داشتی صدام کن.
کتابو گرفتم. چرا اینجوری کرد؟ مثلا چی می شد اگه منو می بوسید؟! حق با بنفشه است ما می تونیم خیلی از وجود هم لذت ببریم ولی حیف که اگه منم می خواستم آرتان نمی خواست. زمزمه کردم:
- باشه ...
در حالی که از اتاق می رفت بیرون با صدای گرفته گفت:
- آفرین حالا شدی دختر خوب.
بعد از رفتنش کتابو چسبوندم روی سینه ام و به فکر فرو رفتم. واقعاً خوش به حال زن آرتان ... آرتان حالا که فقط نسبت به من حس مسئولیت داشت اینقدر مهربون شده بود چه برسه به زمانی که از ته دلش کسی رو دوست داشته باشه.
یک ماه گذشت ... داشتم دق می کردم. همه فامیل فهمیده بودن و همه برای عیادتم اومده بودن. عزیز اینقدر گریه کرد که دلمو ریش کرد. اصرار داشت حتما برم خونه پیش خودش تا پرستارم بشه ولی من نمی خواستم از آرتان دور بشم برام عجیب بود ولی خلوتم با آرتان رو به هر چیز دیگه ای ترجیح می دادم. و جالبی کار اینجا بود که آرتان هم با عزیز مخالفت کرد و گفت مامانش بهم سر می زنه و نمی ذاره من تنها بمونم. پس نیازی نیست برم خونه بابا اینا ... نیلی جون و آتوسا و بنفشه و شبنم مدام بهم سر می زدن. ولی بازم توی خونه موندن داشت خلم می کرد. حداقل قبلا هر روز کلاس می رفتم و سرم گرم می شد ولی حالا چی؟ آتوسا خیلی اصرار می کرد که از خونه ببرتم بیرون ولی من حوصله با آتوسا بیرون رفتن رو نداشتم. بنفشه و شبنم هم حوصله عصاکش من شدن رو نداشتن ... دوست داشتم خود آرتان اصرار کنه برای اینکه ببرتم بیرون ولی اونم اصلا حس نکرده بود که من نیاز به بیرون رفتن دارم و هیچ حرفی در این مورد نمی زد. اکثرا هم چون می دونست یه نفر پیشم هست شبا دیر وقت می یومد خونه. توی این یک ماه نصف بیشترش رو نیلی جون می یومد خونه مون ولی خوبیش این بود که شبا می رفت وگرنه من مجبور می شدم حتما کنار آرتان بخوابم و اصلا از اینکار خوشم نمی یومد. می خوابیدم که چی؟ من کز کنم یه گوشه تخت و آرتانم بخوابه اونور من هی به اون فکر کنم اون به من و هر دو تا صبح غلت بزنیم و آه بکشیم؟! مسخره تر این کار کاری وجود نداشت. بالاخره ما زن و شوهر بودیم و اگه قرار می شد یه شب تا صبح کنار هم بخوابیم به هم دیگه میل شدید پیدا می کردیم. نمی خواستم اینجوری بشه ... چون عذاب می کشیدیم هر دو ... آرتان خوددار تر از این حرفا بود. روز قبل از اینکه قرار بود با آرتان بریم گچ پامو باز کنیم نشسته بودم روی کاناپه پامو دراز کرده بودم روی مبل و داشتم فیلم می دیدم. یه فیلم خیلی خیلی غم انگیز. حالا از بس حالم خوب بود این فیلم هم تازه بدترم کرد. وقتی فیلم تموم شد اشکم داشت در می یومد. بدجور هوس سیگار کرده بودم اگه نمی کشیدم دیوونه می شدم. خیلی وقت بود نکشیده بودم ... دیگه فکر کردم ترک کردم. دقیقا از اون شبی که دیدم آرتان تو اوج ناراحتیش هم لب به سیگار نمی زنه منم تصمیم گرفتم دیگه نکشم و دیگه هم نکشیدم ولی حالا هوسش داشت دیوونه ام می کرد. از جا بلند شدم راه رفتن با پام راحت تر شده بود. دیگه به سنگینیش عادت کرده بودم. رفتم توی اتاق پاکت سیگارمو از داخل کشوی لباسام کشیدم بیرون و دوباره برگشتم نشستم رو کاناپه ... تازه ساعت پنج بود سه و ساعت و نیم دیگه تا اومدن آرتان وقت داشتم. حتما تا اون موقع بوش هم می رفت. سیگارو در آوردم و با هوس یه کم نگاش کردم. طاقت نیاوردم گذاشتمش توی دهنم و با فندک زیپوی خوشگلم روشنش کردم. پک اولو اینقدر محکم زدم که انگار عشقمو می خواستم بعد از مدت طولانی ببوسم. خودم از تشبیه خودم خنده ام گرفت. پک دوممو آروم تر زدم. سرمو تکیه دادم به پشتی مبل و دودو با لذت از دهن و بینیم بیرون فرستادم. داشتم سومین پک رو می زدم که صدای باز شدن در بلند شد ...
چشمام باز شد. آرتان وارد شد و من در جا خشک شدم. آرتان هم جلوی در خشکش زده بود و انگار به چشماش اعتماد نداشت چون هی چشماشو باز و بسته می کرد و مبهوت مونده بود. قلبم به شدت می کوبید آبروریزی از این بدتر؟! سیگارو با دست لرزون توی زیر سیگاری کریستال خاموش کردم و ایستادم. حتی نمی تونستم سلام کنم. توی دلم داشتم خودمو دلداری می دادم:
- هیچی نمی شه ... ندیدی آرتان مهربون شده؟ تو با این موقعیتی که داری محاله سرت داد و هوار کنه. خیلی راحت از این قضیه می گذره ... نترس ... خودتو نباز ...
توی همین فکرا بودم که دیدم آرتان داره می یاد جلو. خواستم برم عقب که دیدم پشتم مبله. صاف ایستادم و زل زدم توی چشماش مجبور بودم قوی باشم. اومد جلوم ایستاد ... قفسه سینه اش بالا و پایین می رفت. چشماش عین دو کاسه خون شده بود و معلوم بود که حسابی عصبانیه. کاش یه چیزی می گفت داشتم می مردم از ترس. تصمیم گرفتم من یه چیزی بگم. با تته پته گفتم:
- سلام ... چه زود اوم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که حس کردم فکم جا به جا شد. دستمو گذاشتم روی صورتم. باورم نمی شد! آرتان منو زد؟ آرتان به من سیلی زد؟ به چه حقی؟ اون به چه حقی دست روی من بلند کرد؟ اشک توی چشمام حلقه زد. ولی جلوی خودمو گرفتم. خواستم برم سمت اتاقم که بازومو گرفت. چنان بازومو فشار می داد که از درد نفس تو سینه ام حبس شد. حتی از سری قبل هم توی پارتی فشارش بیشتر بود. با ناله گفتم:
- آخ ... آخ ...
عربده کشید:
- تو داشتی چه غلطی میکردی؟! فکر کردی بزرگ شدی؟!!! احساس بزرگی بهت دست داده؟
- من ... من ...
پاکت سیگارمو برداشت توی دستش مچاله کرد و داد زد:
- بقیه اش ...
جوابی ندادم. اینبار بلندتر هوار کشید:
- گفتم بقیه اش ..
دستمو روی گوشم گذاشتم و گفتم:
- دیگه ندارم ... همین یه بسته بود.
چونه امو گرفت توی دستش. بازوم کم بود حالا چونه امو هم داشت می شکست. با صدای وحشتناکی گفت:
- به من نگاه کن ...
به ناچار با غیض نگاش کردم. گفت:
- برام کاری نداره که دست و چونه اتو هم عین پات بشکنم. پس به من دروغ نگو ...
جیغ زدم:
- دروغ نمی گم ... همین یه بسته بود. برو بگرد توی اتاقمو.
چونه ام و دستمو یه فشار محکم داد و ول کرد. دستمو روی دستم گذاشتم. از درد ضعف می رفت. نشستم روی کاناپه چون حسابی نیروم تحلیل رفته بود. آرتانم نشست روی اون یکی مبل. لحظاتی در سکوت سپری شد تا اینکه با صدای ترسناکش گفت:
- چقدر وقته از این غلطا می کنی؟
جواب ندادم. دوست نداشتم جوابشو بدم. می دونستم وجهه ام پیشش خراب شده ولی برام مهم نبود. صورتم بدجور درد می کرد و فکر کنم گوشه لبم پاره شد بود چون می سوخت. آرتان که دید جواب نمی دم کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت:
- جواب منو بده ترسا ...
- جواب بدم که چی؟ دوباره بزنی تو صورتم؟
- اگه جواب ندی مطمئن باش دوباره می زنم ...
صداش دیگه هیچ نرمشی نداشت و عین اژدها شده بود. بغض کرده بودم ... تازه به مهربونیش خو گرفته بودم . خاک بر سر من که خودم همه چیزو خراب کردم. گفتم:
- از روزی که رفتم پیست ...
- پس یکی دو ماهه ... حالا بگو چرا به بیرون یفتنم گیر می دی؟! جنبه نداری ... یه بار گذاشتم با دوستات بری پیست ببین با چه سوغاتی برام برگشتی ...
چیزی نگفتم. دوباره گفت:
- تو می دونی نظر اکثریت مردا راجع به دختری که سیگار می کشه چیه؟! فکر کردی کلاس داره؟ فکر کردی اینجوری بزرگتر نشون می دی؟
- من عقده ندارم ...
- داری! اگه نداشتی همچین غلطی نمی کردی ... دختره خیره سر ... تو اگه تو یه مکان عمومی این کوفتی رو بگیری دستت می دونی به چه چشمی بهت نگاه می کنن؟
- برام مهم نیست ...
- غلط می کنی ... برای من مهمه ... خیر سرت الان زن منی! چرا نمی فهمی؟! چرا می خوای چیزی رو نشون بدی که نیستی ...
از جا بلند شدم. نمی خواستم دیگه به داد و هواراش گوش کنم. خسته شده بودم. اون منو درک نمی کرد. خواستم برم سمت اتاق که صدای آرتان که گفت:
- بشین هنوز حرفم تموم نشده ...
با صدای زنگ در هم آمیخت. آرتان از جا بلند شد و در حالی که زیر لب می گفت:
- همینو کم داشتیم.
رفت سمت آیفون. نمی دونم کی بود که با خشم گفت:
- خروس بی محل ...
بعد یه دفعه برگشت سمت من و گفت:
- برو لباستو عوض کن ...
نگاهی به خودم کردم. یه شلوار برموداری جین پوشیده بودم با تاپ قهوه ای و قرمز ... با اخم گفتم:
- نمی خوام لباسم خیلی هم خوبه.
اومد به سمتم خواستم برم عقب که منو از روی زمین کند. دست و پا زدم و گفتم:
- نمی خوام ... ولم کن... چی از جونم می خوای؟
رفت توی اتاقم. منو انداخت روی تخت خوابم و گفت:
- اگه سرکش بشی جونتو ... زود یه لباس پوشیده تنت کن و بیا بیرون ... زخم کنار لبتو هم پاک کن ... حوصله غیرتی شدن بعضیا رو ندارم ...
نمی فهمیدم چی می گه ... مگه کی اومده بود؟ دوست داشتم باهاش لج کنم. برای چی منو زده بود؟ حالا حقش بود که حرص بخوره ... یه شلوارک مشکی پوشیدم با یه تاپ تنگ قرمز ... خواستم برم بیرون که پشیمون شدم و پیش خودم گفتم:
- یه وقت یکی از دوستاشه ... اصلا درست نیست این کارو بکنم. بهتره یه چیزی بپوشم که همین یه ذره احتراممو زیر سوال نبرم. یه بلوز آستین بلند سرخابی تنم کردم با شلوار چسبون صورتی ... گچ پام اذیت می کرد و مجبور شدم یکی از پاچه هاشو تا بزنم. جلوی آینه ایستادم و با دیدن صورت سرخم و گوشه لب پاره شدم دلم به حال خودم سوخت. اصلا دوست داشتم سیگار بکشم به آرتان چه؟ چرا توی همه کارای من دخالت می کرد؟ با کرم پودر سرخی صورتمو تا حدی پوشوندم و روی لبم هم رژ لب سرخ مالیدم تا زخم لبم پیدا نباشه. آخرین نگاهو به خودم انداختم و راه افتادم سمت سالن ... در اتاقو که باز کردم صدای آرتان بلند شد:
- اومدی خانومم ... بذار بیام کمکت ...
وا؟! جلل خالق ... چش شد این دوباره؟ نکنه نیلی جون اومده؟ خوب اگه نیلی جون اومده بود که نیاز نبود من لباس عوض کنم. آرتان سریع اومد سمتم ... نگام کشیده شد سمت پذیرایی ... مردی پشت به من نشسته بود و دستشو کرده بود توی موهای پر پشتش. داشتم یارو رو تجزیه تحلیل میکردم تا بفهمم کیه که آرتان دوباره منو کشید توی بغلش. با اخم گفتم:
- زشته ...منو بذار روی زمین ...
توجهی نکرد. منو برد توی پذیرایی و با خنده گفت:
- اینم خانوم گل من آقا نیما ...
نیما؟! پس نیما بود ... توی این مدت همه یا به عیادتم اومده بودن یا زنگ زده بودن جز نیما ... حالا روز آخر ... از جا بلند شد و با دیدن من توی بغل آرتان اخماش در هم شد. نگاشو دزدید و گفت:
- سلام ترسا ...
با ذوق گفتم:
- سلام نیمایی ... خوبی؟!!! چه عجب یادی از ما پا شکسته ها کردی استاد ...
آرتان فشار محکمی به پهلوم وارد کرد و منو نشوند روی کاناپه که کلی با نیما فاصله داشت. نیما با لبخند گفت:
- چی کار کردی با خودت دختر خوب؟!
- هیچی یه کم با پام کشتی گرفتم ...
- دیوونه ... حالا خوبی؟!
- آره بابا قراره فردا برم گچ پامو عوض کنم ... شما یه کم دیر اومدی واسه عیادت ...
نگام افتاد به سبد گلی که کنار پاش قرار داشت و گفتم:
- واااااااااای گل نرگس!!!! من عاشق گل نرگسم نیمایی ...مرسی!
با لبخند نقاشی شده روی صورتش گفت:
- می دونستم ...قابل تو رو نداره. واسه تو باغی از گلم کمه ... ترسا مطمئنی خوبی درد نداری دیگه؟
بی اختیار به سمت آرتان نگاه کردم. اخماش چنان در هم بود که دوباره ترسیدم. اینبار حتی از اون لحظه که منو سیگار به دستم دید بدتر شده بود. ترسیدم بزنه بلایی سر نیما بیاره ... برای همینم یه کم خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
- آره باور کن خوبم ...مامانت اینا چطورن؟!
- خوبن سلام بهت رسوندن ...
به دنبال این حرف از جا بلند و اومد به طرفم. ترسیدم ... چی کار می خواست بکنه؟ خدایا خودمو به خودت می سپارم این آرتان الان دوباره وحشی می شه. من اصلا حوصله اشو ندارم. نیما خونسردانه جلو پام زانو زد ...



تاريخ : ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار