بالاخره روز جشن رسید. از صبح ساعت شش آتوسا عین عجل معلق بالای سر من بود: - ترسااااااااااااااااااا پاشو دیر می شه ژیلا دیگه رامون نمی ده ... - گور مرگ بگیر آتوسا .... - خجالت بکش ... یعنی امروز روز عروسیته ... پاشوووووووووو ... هیچی هیجان نداری به خدااااااا! دیدم آتوسا ول کن نیست به ناچار نشستم سر جام می دونستم سختی بیدار شدن فقط همون لحظه های اولشه کم کم خواب به کل می پره. آتوسا دستمو کشید و گفت: - پاشو زود باش حاضر شو تا برسیم اونجا شده نه ... چپ چپ نگاش کردم و بلند شدم تا به سمت دستشویی برم که دوباره صدام کرد.: - ترسا ... به آرتان گفتی بیاد دنبالت؟ سر جا خشک شدم. مگه باید می گفتم؟!!! حالا چه خاکی تو گورم کنم ساعت شش صبح؟ مجبور شدم دروغ بگم: - آره گفتم ... ولی گفت نمی تونه بیاد کاراش خیلی زیاده گفت خودتون برین من می یام دنبالتون ... - ای بابا!زودتر می گفتی تا من مانی رو بیارم با خودم ... - حالا چلاق که نیستیم خودمون می ریم با آژانس ... - من که اصلا با تو نمی یام دیدی که به تو هم به زور وقت داد من جای دیگه وقت گرفتم ... - پس اینجا اومدی واسه چی؟ - اگه نمی یومدم که سر کار خانوم تا ساعت دوازده خواب تشریف می بردین ... از حرف زدنش خنده ام گرفت و گفتم: - خب باشه خودم با آژانس می رم ... - خیلی خب بدووووووو دیررررررر شد ... - اههههههه انگار چهار ماهه به دنیا اومده رفتم توی دستشوی صورتمو که تو آینه دیدم وحشت کردم. پف آلود و بی روح ... چند مشت آب یخ توی صورتم پاشیدم و بعد از چند لحظه از دستشویی خارج شدم آتوسا لباس عروس و وسایل مورد نیازم را آماده گذاشته بود ... تند تند لباس پوشیدم و حاضر شدم. آتوسا زنگ زد به آژانس ... بابا و عزیز هم بیدار شده و در تکاپوی کارهای خودشون بودن. انگار همه چی به هم گره خورده بود با اینکه اینطور نبود و همه چیز سر جای خودش بود. ولی همه دوست داشتن اینجور وقتا دور خودشون بچرخن. خدا رو شکر همه کارها به خوبی و خوشی انجام شده بود. وقتی خواستم از در خانه خارج بشم عزیز از زیر قران ردم کرد با خنده گفتم: - عزیز سفر که نمی رم به خدا دارم می رم عروس بشم و بیام. عزیز با گوشه دستمال دستش اشکش رو پاک کرد و گفت: - الهی خوشبخت بشی مادر ... - از الان شروع کردین عزیز جونم؟ گریه مال شبه ... وقتی میخوام برم توی خونه خودم ... به خدا الان فقط می خوام برم خوشگل کنم ... عزیز بغلم کرد و با گریه گفت: - همینجوریش هم مثل پنجه آفتاب می مونی عزیز دلمممم دلم تاب گریه های عزیزو نداشت. می دونستم بیشتر گریه اش بابت غربت منه ... اینکه مادر ندارم تا برام ذوق کنه. بابا به زور منو از عزیز جدا کرد و در حالی که سعی می کرد با حرف هایش عزیز رو آروم کنه منو هم بغل کرد و در گوشم گفت: - آرتان ظهر می یاد دنبالت بابا؟! مجبور بودم بهش زنگ بزنم بگم بیاد از این رو گفتم: - بله بابا ... - مواظب خودت باش ... عزیز برات چند تا لقمه درست کرده که بخوری چون صبحونه که نخوردی ناهارم احتمالا نمی تونی بخوری ... - دستش درد نکنه باشه می خورم چشم - باریکلا ... پس برو به سلامت ... بعد از ظهر می بینمت ... گونه بابا رو بوسیدم. یه جور عذاب وجدان داشتم از اینکه داشتم همه رو گول می زدم. اشکای عزیز خنجر روی قلبم می کشید. مراقبت های آتوسا اذیتم می کرد و محبت بابا تیر خلاصم بود. با بغض رفتم سوار تاکسی شدم و آدرس آرایشگاه رو دادم. دلم خیلی گرفته بود کاری بود که کرده بودم ولی برخورد های بد آرتان باعث حالت بدی در من می شد انگار اعتماد به نفسم داشت از بین می رفت. انگار داشتم چیزی می شدم که اون می خواست. ولی نمی ذاشتم ... هر طور شده جلوش می ایستادم من باید ترسای واقعی رو به آرتان نشون بدم نباید فکر کنه جلوش کم آوردم نباید ترسا رو دست کم بگیره ... من باید آرتان رو به زانو در بیارم دوست دارم همه کاراشو تلافی کنم. هر چقدر که تا الان جلوش کوتاه اومدم بسه توی همین افکار بود که صدای راننده بلند شد: - خانوم رسیدیم ... تشکر کردم و بعد از حساب کردن کرایه اش وارد ساختمون شدم. داخل آرایشگاه نسبتا شلوغ بود و همزمان با من سه تا عروس دیگه هم اومده بودن. توی دلم گفتم: - حالا خدا کنه هول نکنه و چهار تا بوزینه جای چهار تا عروس هلو تحویل دامادا نده ... خودم از فکر خودم خنده ام گرفت. یکی از شاگردهای آرایشگاه منو به سمت یکی از اتاقها هدایت کرد و بعد از اینکه کمکم کرد لباسم رو در بیارم منو نشوند روی صندلی و به دستور ژیلا خانم مشغول پیچیدن موهام شد. اههههههه اصلا حوصله این بیگودی ها رو نداشتم کله مو سنگین می کرد تازه بعدم باید دو ساعت می رفتم زیر سشوار می سوختم. چقدر از پیچیدن موهام بدم می یومد. فقط هم به خاطر همین دنگ و فنگش. بعد از اینکه کار بیگودی کردن موهام تموم شد یه کلاه چپوند توی سرم و مثل بقیه عروس ها منو نشوند زیر سشوار. قبل از اینکه بشینم روی اون صندلی مسخره گوشیمو از تو کیفم در آوردم و به آرتان اس ام اس زدم: - ساعت 3 دم ساختمون .... خیابون جردن باش ... اس ام اسو که فرستادم ساعت نه بود ... مطمئن بودم که بیداره منتظر بودم جواب بده ولی هیچ جوابی ازش نیومد. گوشیو با حرص دوباره انداختم توی کیف و غر غر کردم: - به درک ... لیاقت نداری جواب اس ام اس منو بدی ... خودم ار حرص خودن خودم خنده ام می گرفت. واقعا برام رفتار آرتان عجیب بود اینقدر که همه تا به حال لی لی به لالام گذاشته بودن بد عادت شده بودم حالا تحمل رفتارای آرتان برام سخت بود. یکی دیگه از آرایشگر ها یه صندلی با خودش آورد و درست نشست جلوی من. فکر کردم می خواد بشینه باهام سلام احوالپرسی بکنه به خاطر همین هم بهش یه لبخند گشاد زدم آخه حوصله ام بدجور سر رفته بود. جواب لبخندمو با یه لبخند یخ و وارفته داد و گفت: - دستتو بده ... تازه چشمم به وسایل روی پاش افتاد می خواست ناخنامو مانیکور کنه. ناچاراً دستمو دادم بهش و اونم در سکوت مشغول شد حوصله ام حسابی سر رفته بود. کم کم میخواستم سرمو بزنم توی دیوار که صدای موبایلم بلند شد با خوشحالی دست یارو رو پس زدم و گوشیمو از تو کیفم در آوردم. بنفشه بود دکمه رو فشار دادم و گوشیو با شونه ام نگه داشتم و دستمو دوباره دادم به دختره ... - الو ... ایکبیری ... خنده ام گرفت و گفتم: - ایکبیری باباته ... - خب آره اونم هست ... - خیلی بی شعوری بنفشه ... در مورد بابات درست حرف بزن - حالا من اگه یه چیزی می گم دارم در مورد بابای خودم حرف می زنم ... تو چرا به بابای من فحش می دی؟!!! - گمشو من کی فحش دادم؟!!! - خب باشه حالا نمی خواد حرص بخوری کهیر می زنه بدنت ... آرتان دوست نداره - خیلی بی شعورییییییییی - با شمای دوست! - بنفشه بنال ببینم چه دردته؟ زنگ زدی به من چرت و پرت تحویلم بدی؟ بنفشه خندید و گفت: - آرایشگاهی؟! - بله - اووووه چه نازیم می کنه ... نازو واسه آرتان بکن که با ملایمت بیشتر باهات ... جیغ زدم: - بنفشههههههه قهقهه زد و گفت: - خره یکشنبه اون هفته تعطیله ... - خوب ... - خوب که خوب ... - خب تعطیله که باشه ... خبریه؟! - آره ... می خوایم بریم پیست ... - بیخیال بابا ... - آرتانو خر کنین دو تایی بیاین - عمرا اگه من به آرتان بگم بیا بریم پیست فکر می کنه یه جا یه خبریه ... - یعنی چی؟! یعنی قراره هم خونه ات باشه ها ... - حالا کیا هستین؟! - من و شبنم و داداشش و دو تا از دوستای داداشش و سه چهار تا از دوستای اینترنتی من ... - پسر یا دختر؟! - کی؟!! - دوستای اینترنتیتو می گم دیگه ... - دو تا دختر دو تا پسر ... - به به پس جمعتون جمعه ... - آره ... یه اکیپیم اگه یادت باشه چند بار دیگه هم رفتیم بیرون شهر... دربند ... درکه ... فرحزاد ... ولی تورو بابات اجازه نداد بیای یادته؟!!! - آهان آره ... - خب حالا دیگه از امشب آزاد می شی ... می تونی بیای اگه آرتان اومد که با آرتان بیا نیومدم به درک خودت بیا بریم صفا ... - باشه ... - پس اسمتو بنویسم که می یای حتما؟! بچه ها منتظرن ... - خره تابلو نیست؟ من به جای ماه عسل پا شم بیام پیست؟! - مگه می خواین برین ماه عسل؟!!!!! - آرتان که چیزی نگفته ... فکر نکنم قصدشو هم داشته باشه. - منم فکر نکنم پاشه بیاد ماه عسل ... این با این اخلاق گندش همین امشبم اگه افتخار بدن تشریف بیارن عروسی خودشون لطف بزرگی کردن. - اوکی منم نود درصد می یام ... - پس اسمتو می نویسم آرتانو هم می ذاریم توی ذخیره ها ... - نه بیخیال آرتان! اصلا نمی خوام بهش بگم. - می خوای مجردی حال کنی؟ - دقیقا! غش غش خندید و گفت: - باشه ... مجردیتو عشقه - واسه عقد که میای؟! - عقدتون هم توی همون باغه است؟! - آره ... - این آرتان اینا با این وضع توپشون یه باغ ندارن؟!!! که رفتن کرایه کردن؟!! - می گفت این باغایی که مخصوص مراسمه همه چیز تمومه و باغ اونا به درد مهمونی دادن نمی خوره ... - جلل خالق! عقاید این آرتانم مخصوص خودشه ها ... - آره بابا کلاسش منو کشته .. حالا می یای؟ - آره من و شبنم و شایان با هم می یایم. - مامان باباهاتون نمی یان؟!!! - چرا می یان ولی واسه عروسی ... - اوکی پس منتظرتونم... - باشه جیجری ... بوس بوس - بوس بوس بای - بای. آرایشگر هنوز خونسردانه مشغول دیزاین ناخنای من بود. خداییش خیلی سلیقه داشت به خرج می داد. خودم تا حالا اینجوری نتونسته بودم درستش کنم. عین حنا زدن عروسای هندی شده بود. دوست داشتم هی دستمو بیارم بالا و از نزدیک به ناخنام نگاه کنم ولی یه بار که این کارو کردم چنان چپ چپ نگاهم کرد که پشیمون شدم. همزمان با تمام شدن زمان سشوار موهام کار ناخن هام هم تموم شد اینبار رفتم زیر دست خود ژیلا خانوم. گویا فقط قرار بود کار منو خودش انجام بده و بقیه به دست شاگردا سپرده شده بودن. منو روی یه صندلی خوابوند و شیرجه زد روی صورتم همینجور که داشت صورتمو با شمع اصلاح می کرد دلم می خواست موهاشو بگیرم بکنم. خیلی دردم گرفته بود. وقتی از اینکار فارغ شد رفت سراغ ابرو هام و گفت: - این ابروهای پر تو دیگه به کارت نمی یاد من کامل می رم توش ... ایراد نگیری بعدا ها! - حالا نمی شه همینجور کلفت ... - به صورتت نمی یاد دختر جون... دیگه غر نزدم بذار هر کاری دوست داره بکنه. آتوسا می گفت کارش خوبه پس مطمئنا یه جوری درستم می کنه که قشنگ تر بشم ... دوست داشتم خیلی خوب بشم باید کم کم خومم یاد می گرفتم آرایش کنم تا بتونم برم روی مخ ارتان. البته اگه اصلا این چیزا واسه ارتان اهمیتی داشته باشه. شاید از اون مرداست که اصلا تغییرو توی آدم حس نمی کنه از اونا که این چیزا اصلا براشون اهمیتی نداره. نمی دونم چقدر گذشت که ژیلا خانوم بالاخره دست از آرایش صورتم برداشت و مشغول درست کردن موهام شد نمی دیدم داره چه بلایی سرم می یاره و حسابی کنجکاو شده بودم. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت کش و قوسی به بدنش داد و گفت: - بالاخره تموم شد ... جای عروس شدی عروسک! - دارم از گشنگی می میرم ... - چیزی نیاورده بودی بخوری؟! - چرا ولی یادم رفت ... - ای امان از عاشقی ... هر دو خندیدیم ولی اون به چی و من به چی؟!!! با کمک خودش لباسمو پوشیدم و رفتم جلوی آینه. راست می گفت به خدا! شده بودم عروسک!!! موهای فر خورده که صورتمو قاب گرفته بود. ابروهای متوسط نه پهن و نه نازک کمونی ... صورتمم بدون مو و سفید تر شده بود مهم تر از همه چشمهای بی روحم بوده که حالا داشت عین سگ پاچه می گرفت. خط چشم مشکی کشیده دور تا دور چشمم چنان نمایی بهش داده بود که خودمم دلم نمی یومد چشم از خودم بگیرم توی آینه مژه هامم حالا که ریمل خورده بود انگار دو برابر شده بود مژه بور خوبیش این بود که وقتی یه ریمل می یومد روش خیلی نما پیدا می کرد. لبامم که با رژ صورتی خیلی برجسته تر شده و برق می زدن و حسابی دلبری می کردند. چشمکی به خودم زدم و از ژیلا خانوم تشکر کردم. وقتی از اتاق خارج شدم همه نگاه ها به سمتم برگشت می دونستم که فوق العاده شدم برای همینم لبخندی به بقیه زدم و رفتم سراغ گوشیم. ساعت سه و ربع بود ... ولی هیچ خبری از زنگ یا اس ام اس آرتان نبود. داشتم حرص می خوردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. شبنم بود ... بازم به معرفت دوستام ... عروس به این غریبی ندیده بودم تا حالا ... تک و تنها ! عروسا اصولا یه ایل و لشگر همراه دارن ... اگه مامانم بود ... بغض گلومو گرفت. دکمه گوشی رو زدم و گذاشتمش در گوشم: - سلام شبنمی ... - سلااااااااااااام عروس غریییییییییییییب .... نبینم غریبیتو .... با حرف شبنم چیزی نمونده اشکم در بیاد که یهو صدای هل هله بلند شد از پشت گوشی. با تعجب گفتم: - کجایی شبنم؟ عروس اینجاست شما تنهایی عروسی گرفتین؟! - بابا بگو باز کنن در این آرایشگاهو دیگه ... علف سبز شد زیر پای ماها ... با تعجب خودم رفتم سمت در و بازش کردم. از چیزی که دیدم دهنم باز موند ... آرتان و شبنم و بنفشه و آتوسا پشت در ایستاده بودن ... درو که باز کردم همه اشون به استثنای آرتان شیرجه زدن داخل و ریختن روی سر من ... آرتان آرخ سر به طمانینه وارد شد. - واااااااااااااااااای خودتی ترسا؟!!!! - اومدم بگم این عروسه کیه اینقدر خوشگله؟!!!!! یهو دیدم خودتییییییی ایکبیرییییییی! - ورپریده چه چشات خوشگل شدههههههههه! - ترسااااااااااااا لالییییییییییییییییی؟ یه زری بزن دیگه ... خنده ام گرفت. اینقدر از دیدنشون شوکه شده بودم که حد نداشت ... آتوسا بغلم کرد و در حالی که به زور از ریختن اشکاش خودداری می کرد گفت: - چقدر ناز شدی خواهرییییییی یاد مامان افتادم .... همیشه واسه بابا همین مدلی خط چشم می کشید ... با اخم گفتم: - یه گولی اشک هم بریزی از پنجره می اندازمت پایین میدونی که من عر می زنم این وسط همه پولامون می ره توی چاه آرایش بی آرایش ... غش غش خندید و گفت: - خیلی خب عر نزن ... بعد از دست و روبوسی کردن با بنفشه و شبنم تازه متوجه آرتان شدم ... بیخیال گوشه ای ایستاده بود و به ما نگاه می کرد. کت و شلوار قهوه ای تیره پوشیده بود یا پیرهن قهوه ای و کروات کرم روشن ... دلبری شده بود واسه خودش! یه دسته گل رز و لیلیوم هم توی دستش بود. وقتی متوجه نگاهم شد استوار جلو اومد و دسته گلو گرفت جلوم ... نگاهش بهم خیلی معمولی بود ... چیز خاصی توش نبود انگاز تغییرات منو نمی دید. لجم گرفت از عمد دسته گلو جوری از دستش چنگ زدم که باعث شد ناخنام پوست انگشتاشو خش بندازه .... با درد دستشو کشید کنار چپ چپ نگام کرد و زیر لب غرید: - وحشی ... آتوسا جلو اومد و گفت: - خب بریم دیگه ... مانی و شایان اون پایین علف که زیر پاشون سبز شد هیچی ... گلم دادن ... من غش غش خندیدم ... می خواستم به آرتان نشون بدم که هیچی برام اهمیتی نداره ... برام مهم نیست که عین بقیه عروسا داماد جلوم خشک نشد و از زیبایی ام تعریف نکرد دستمو نگرفت نگفت دوستم داره نگفت تنها آرزوش رسیدن به من بوده ... هیچی برام مهم نیست .... بذار همه فکر کنن گفته ... بذار فکر کنن از حرفای عاشقونه اون من به عرش رسیدم .... همه با هم به سمت در راه افتادیم ... تازه یادم افتاد از فیلمبردار خبری نیست ... بازم از شاهکارای آرتان بود لابد .... آخه احمق اینقدر خرج کردی یه فیلمبردار هزینه ای داشت ؟ تو هیمن فکرا بودم که بنفشه در گوشم گفت: - شنلتو از روی سرت بردار عروسک ... فیلمبردار اون پایین منتظره که ازتون فیلم بگیره. با تعجب به بنفشه نگاه کردم ولی حرفی نزدم. دم در آسانسور که رسیدیم آتوسا و شبنم و بنفشه رفتن داخل منم خواستم برم تو که آتوسا جلومو گرفت و گفت: - تو و آرتان بعد از ما بیاین ... فیلمبردار گفت از وقت که می رین بیرون از آسانسور می خواد ازتون فیلم بگیره ... حواستون باشه قشنگ و عاشقونه بیاین بیرون بعد از این حرف چشمکی به هر دوتامون زد و رفتن. تکیه دادم به دیوار کنار آسانسور و با پاشنه پام مشغول ضرب گرفتن روی زمین شدم. حتی به آرتان نگاهم نکردم ... بعد از چند لحظه سکوت گفت: - انگار جدی جدی لباسه اندازته ... - پ ن پ شوخی شوخی یه ذره تو روش خندیدم تا اندازه ام شد وگرنه هی قر می یومد سرم ... چنگی توی موهاش زد و گفت: - دخترا همه اش فکر می کنن گوله نمکن ... - پسرا هم همه اش فکر می کنن خدای جذابیتن و همه اشون اعتماد به نفس کاذب و غرور حال به هم زن دارن ... - واسه همینه که می میرین واسه غرور پسرا؟!!! - حالا که پسرا دارن تلپ تلپ غش و ضعف می کنن واسه دخترای مغرور ... با باز شدن در آسانسور بحث ادامه پیدا نکرد و هر دو سوار شدیم. در آسانسور داشت بسته می شد که یه دفعه آرتان خم شد و سریع دنباله لباسمو کشید داخل. اگه جمعش نکرده بود لباس جر خورده بود. باید تشکر می کردم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم. لباسو رها کرد و زیر لب غر زد: - دست و پا چلفتی .... - نخود هر آش ... شاید من می خواستم لباسم پاره بشه این مجلس حال به هم زن به هم بخوره از شر تو راحت بشم ... - تو؟! تو از شر من راحت بشی؟ تو از خداته با من باشی این اداهات هم همه اش فیلمه .... - آرتان در خواب بیند پنبه دانه ... آرزو که بر جوانان عیب نیست پسر جون ... - ای وای مادر ببخشید تاریک بود موی سفیدتون رو ندیدم ... صدای ضبط شده خانومه توی آسانسور گفت: - لابی ... در داشت باز می شد سریع اومدم بیرون که حس کردم لباسم گیر کرده و داره کشیده می شه. چون سرعتم زیاد بود و تقریبا با حالت دو از آسانسور پریدم بیرون تعادلمو از دست دادم ولی قبل از اینکه بیفتم بازم آرتان به دادم رسید و منو گرفت تو بغلش ... خیلی فرصت طلب بوداااا! سریع خواستم ازش جدا بشم که کمرمو محکم فشار داد و سرشو فرو کرد توی گوشم و زمزمه وار گفت: - دختره لوس از خودراضی دست و پا چلفتی ... قبل از اینکه ولم کنه توی همون حالت گفتم: - معلومه لوس کیه ... یکی یه دونه خل و دیوونه ... سپس با خشونت دستاشو پس زدم. تازه متوجه شدم نگاه همه به خصوص لنز دوربین روی حرکات ماست. به ناچار لبخند زدم. آرتان هم فقط برای اینکه می دونست این فیلمو بعدا مامانش می بینه بازوشو آورد جلو و از لای دندونای به هم فشرده اش غرید: - بگیر دستمو تا بعدا حالیت کنم خل و دیوونه کیه؟ بازوهای محکم مثل سنگشو گرفتم توی دستم و با همون لبخند کذایی رو به دوربین آهسته گفتم: - لازم نیست حالیم کنی کیه ... می دونی تویی! کارد می زدی خونش در نمی اومد. قدماش سرعت گرفت می خواست هر چه سریع تر سوار ماشینش بشه که با تذکر فیلمبردار دوباره سرعتشو کم کرد. آخییییییی چه حرصی داشت می خورد بدبخت. حالا تازه اولشه آرتان خان ... صبر کن دارم برات!
شایان و مانی و اتوسا و بنفشه و شبنم یه گوشه ایستاده بودن و ما رو نگاه می کردند. برای شایان و مانی دست تکون دادم و بلند گفتم: - سلام آقایون خوش تیپ ... هر دو جلو اومدن و مانی با شعف گفت: - خودتی زلزله؟!!!! چه کردی؟!!!! - می دونم قشنگ شدم ولی اینقدر ازم تعریف نکن الان آب می شم می رم توی زمینا ... - تو که کلا نصفت تو زمینه ... عصبی داد زدم: -من کجام کوتوله است؟!!!! مانی غش غش خندید و گفت: - زلزله ... منظورم از این که نصفت تو زمینه اینه که خیلی تخسی ... نفس راحتی کشیدم و گفتم: - هاااان! ترسیدما ... شایان که انگار اونم توسط شبنم دهن لق فهمیده بود این ازدواج صوریه به خودش اجازه داد ابراز وجود کنه و گفت: - نه بابا ترسا تو که ماشالله عین مانکنا هم قد بلندی هم خوش استیل ... اگه وقت دیگه ای بود چنان نگاش می کردم که حساب کار دستش بیاد ولی حالا جلو آرتان بدم نمی یومد یه کم تحویلش بگیرم. به خاطر همین گفتم: - وای مرسی شایان ... تو همیشه به من لطف داری ... خودتم فوق العاده شدی! شایان پسر جذابی بود ... قد بلند و خوش هیکل ... مردانه خندید گفت: - چشمات قشنگ می بینن ... رو به مانی گفتم: - نیمایی چطوره؟! مانی جا خورد. انتظار نداشت جلوی آرتان حرفی از نیما بزنم. با چشمش اشاره ای به آرتان کرد و سر سری گفت: - خوبه ... برین دیگه مهمونا منتظرن ... عاقد هم الان می یاد ... با لبخندی موذیانه از اونا فاصله گرفتیم. اخمای آرتان بد رقم توی هم فرو رفته بود. باید می ترسیدم ولی دیگه ازش ترسی نداشتم. چی کارم می تونست بکنه؟ فوقش دو تا داد می زد منم بلندتر جوابشو می دادم وخلاص! نزدیک ماشین که رسیدیم به دستور فیلمبردار در ماشین رو برای من باز کرد و من با کلی لفت دادن و ناز و ادا و کرشمه سوار شدم. بچه ها فکر می کردند دارم برای آرتان ناز می کنم و بلند بلند می خندیدند. خبر نداشتند دارم روی اعصاب آرتان دراز نشست می رم ... وقتی نشستم اینبار نوبت اون بود که درو محکم به هم بکوبه. خنده ام گرفت و بلند بلند خندیدم. از در دیگه سوار شد و غرید: - چیز خنده داری هم وجود داره؟!!! - آره خوب ... قیافه خشماگین شما ... لبخندی موذیانه زد و گفت: - قیافه ترس آگین شما هم شب خنده داره ... اونم چه خنده ای! دیگه نترسیدم چون می دونستم این حرفا رو می زنه تا من بترسم و اون بخنده بهم. اینم شده بود نقطه ضعف من دستش ... از اینرو با خونسردی گفتم: - از این عرضه ها هم نداری آخه ... چشماش گرد شد و با تعجب نگام کرد. باورش نمی شد اینجوری جوابشو داده باشم. بعد از چند لحظه سکوت در حالی که سرعتش رو بیشتر می کرد گفت: - خیلی شجاع شدی! فکر نمی کنی به ضررت باشه؟! - شجاعت هیچ وقت به ضرر کسی نبوده ... ولی این شجاعت نیست ... این ریز دیدن توئه ... بر خلاف بار قبل عصبی نشد. لبخندی گوشه لبشو کج کرد و گفت: - باشه خانوم از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه ... - اینقدر واسه من کری نخون آرتان ... تو امشب بار آخریه که داری منو می بینی ... نمی خوام دیگه توی این مدتی که قراره کنار هم باشیم حتی چشمم بهت بیفته و نمی خوام بذارم رنگمو ببینی ... - وای نکن این کارو با من! نمی گی من تو رو یه روز نبینم از غصه دق می کنم می میرم؟! به دنبال این حرف قهقهه اش فضای ماشین را پر کرد. لجم گرفت و ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم. من دوست داشتم بیشتر عملی آرتان رو زجر بدم. کلامی اکثر اوقات جلوش کم می آوردم. بالاخره ماشین به در باغ رسید. رسیدن همان و شروع شدن برنامه های خاص همان. اول از همه جلوی ماشین عروس یه عده دختر و پسر با لباس محلی شروع کردن به لزگی رقصیدن. اومدم پایین و محو تماشای اونا شدم ... کیف کرده بودم و همه چی از یادم رفته بود ... یه پنج دقیقه ای اونا برامون محلی رقصیدن تا اینکه آهنگشون تموم شد. بعد از کنار رفتن اونا گاوی جلوی ماشین سر بریده شد و من با چندش از روی خونش رد شدم. آرتان هم به دستور فیلمبردار پشت سر من در حالی که دنباله پیراهنم را گرفته بود می یومد. وارد باغ که شدیم هفت تا دختر پسر کوچولو جلومون راه افتادن و روی یه قالیچه قرمز که تا جایگاه عروس و داماد پهن شد بود تند تند گلبرگهای گل مریم می ریختن و هل هله می کردن. خدای من! چقدر قشنگ بود ... آرتان واقعا سنگ تموم گذاشته بود. به خصوص که کنار قالیچه شمع های رنگی روشن شده بود و من کلا عاشق شمع بودمممم. اینقدر محو تماشای این برنامه ها شده بودم که نفهمیدم پنجه های آرتان کی توی دست من قفل شدن ... تازه وقتی فشاری به دستم وارد آورد و اشاره کرد باید بشینم متوجه دستش شدم و با تعجب نگاش کردم ... نمی دونم چرا یهو مهربون شده بود. در گوشم پچ پچ کرد: - اینم یکی از دستورای این فیلمبردار بداخلاقه است دیگه ... از لحنش خنده ام گرفت و نشستم کنارش .... تازه اون لحظه بود که عزیز با یه ظرف اسفند اومد بالای سرم و در حالی که های های گریه می کرد بغلم کرد. اینقدر هق هقش شدید بود که متوجه حرفاش نمی شدم. فقط محکم بغلش کردم و در گوشش گفتم: - عزیز تو رو خدا ... تو رو به ارواح خاک مامان گریه نکن منم گریه ام می گیره هاااااا عزیز بس کن جون ترسا ... همه چیزو به هم می زنماااا ... همه از دیدن این صحنه متاثر شده بودن و توی چشم همه اشک جمع شده بود. بالاخره عزیز تونست خودشو کنترل کنه و با بوسیدن پیشونیم از من جدا بشه. حق داشت اینقدر بیتابی کنه بعد از من خیلی تنها می شد. بعد از اون بابا پدرانه اول مرا در آغوش کشید و بعد از بوسیدن پیشانی ام گفت: - جای مامانت خیلی خالیه دخترم ... کاش بود و از دیدن تو توی لباس به این قشنگی غرق لذت می شد ... ایشالله خوشبخت بشی ته تغاری ... بابا اونقدر هم که فکر می کردم خبیث نبود. از شنیدن حرفاش از یادآوری نبود مامان ... از مهربونیه بابا ... بغض به گلوم چنگ انداخت ... چونه ام که شروع به لرزش کرد حس کردم دستم توی دست آرتان فشرده شد. فشارش خیلی خفیف بود و نمی دونستم که آیا واقعا این اتفاق افتاده یا من توهم زدم بابا منو ول کرد و رفت طرف آرتان. با هم دست دادن و بابا در گوشش چیزی پچ پچ کرد. فکر کنم سفارش منو می کرد. آرتان هم فقط سرش را تکان داد و اخم هایش بیشتر در هم شد. بعد از بابا نوبت نیلی جون و بابای آرتان بود اینقدر فشارم دادن و قربون صدقه ام رفتن که دیگه آب لمبو شدم بالاخره قربون صدقه ها و سلام و احوالپرسیا تموم شد و من آرتان تونستیم راحت بشینیم. عاقد هم اومد و شروع کردن به خوندن صیغه عقد ... نیلی جون و یکی از دخترای فامیل آرتان اینا یه حریر سفید رو گرفته بودن روی سرمون و آتوسا با نیش گشاده مشغول قند سابیدن شد ... عاقد تذکر داد که کسی دستاشو توی هم گره نکنه ... چه حرفا! اینا همه اش خرافاته ... ولی نمی دونم چرا بی اراده دستامو از هم باز کرد و دیگه تو هم نپیچوندمشون ... دستای آرتانم باز روی پاش بود ... ما که می دونستیم قراره یه روز همه چی تموم بشه پس چرا ما هم دستامون رو باز کرده بودیم؟!!! بعد از سه بار خودندن خطبه و هر بار جواب دادن آتوسا که عروس رفته برقصه و عروس رفته دور دور و چه می دونم از این مزخرفات بالاخره نوبت بله گفتن من رسید. قبل از اینکه فرصت کنم چشممو از روی آیه های سوره نور بردارم و بله رو بگم بنفشه بلند گفت: - عروس زیر لفظی می خواد .... خنده ام گرفت. قرآنو بستم و به آرتان نگاه کردم انتظار داشتم فراموش کرده باشه و الان ضایع بشه بعد همه براش دست بگیریم بهش بخندیم. ولی آرتان در کمال خونسردی دست توی جیب کتش کرد و جعبه ای ازش خارج کرد و به نرمی جعبه مخملی شیک رو توی دست من گذاشت. فقط نگاش کردم. باور نمی شد حتی به این چیزا هم فکر کرده باشه ... خداییش آرتان بعضی وقتا خیلی آقا می شد. جعبه رو توی دستم فشردم و در جواب عاقد که برای بار چهارم داشت می پرسید: - عروس خانوم وکیلم؟! گفتم: - با اجازه پدرم و روح مادرم ... بله! شاید اولین عروسی بودم که از روح مادرش هم اجازه می گرفت و همین باعث شد دوباره همه چهره ها غمگین بشه. ولی یه عده هم شروع به هل هلهه و دست زدن کردن که جو رو عوض کنن. داشتم به چشم و ابروهای بنفشه و شبنم که برام خط و نشون می کشیدن می خندیدم که یه دفتر گنده گذاشتن روی پام و گفتن امضا کن ... لا مصب هر چی امضا می کردم تموم هم نمی شد ... ولی بالاخره تموم شد و دفترو دادن به آرتان ... بنفشه و شبنم شیرجه زدن کنارم و در حالی که تند تند بوسم می کردن و تبریک می گفتن ازم خواستن که هدیه آرتانو باز کنم. خودمم کنجکاو بودم ... در جعبه رو که باز کردم یه گردنبد داخل جعبه بهم چشمک می زد. یه گردنبند ظریف از طلای سفید ... شبنم پلاکش را چنگ زد و گفت: - یه چیزی روش نوشته ... شبنم با هیجان گفت: - چی نوشته؟ نوشته دوستت دارم؟ زدم پس کله اشو و گفتم: - هیشکی هم نه و آرتان! بنفشه یه کم پلاکو عقب جلو کرد تا موفق به خوندن شد و سپس با لب و لوچه ای آویزون گفت: - خاک تو گور بی احساسش کنم ... - چی نوشته؟!! - نوشته قرارمون یادت نره ... دندونامو روی هم فشردم ... لعنتی! حتی اینجا هم نیش خودشو زد ... آرتان که از امضاها فارغ شده بود رو به بنفشه گفت: - اگه لطف کنین اون زنجیرو بدین تا ببندم دور گردن ترسا ممنون می شم. اینقدر مودبانه درخواستشو مطرح کرد که بنفشه لال شد و زنجیرو گذاشت کف دستش. آرتان هم بدون حرف دستشو گذاشت دور کمر من و منو چرخوند می خواستم بزنم زیر دستش و بگم هدیه ات ارزونی خودت. ولی نه! این کار درست نبود. اونوقت فکر می کرد دل من پیشش گیره و شروع می کرد به آزار دادنم باید نشون می دادم که هیچی برام مهم نیست. قفل زنجیرو که توی گردنم بست سرشو جلو آورد و در گوشم گفت: - قرارمون یادت نره خانوم کوچولو ... خواستم جوابشو بدم که شبنم دستمو کشید و گفت: - پاشو ... پاشو باید برقصیم ... - چیو برقصیم؟ یه عالمه آدم وایسادن تو صف به من هدیه بدن ... بذار همه اشو جمع کنم بعد می یام می رقصم. - اه زود باش بابا ... با کنار رفتن شبنم سیل هدیه ها به سویم سرازیر شد. تبدیل شدم به یه تندیس از طلا ... بعد از گرفتن هدیه ها و دست کردن حلقه ها نوبت به خوردن عسل رسید. چقدر برای این عسل نقشه کشیده بودم ... نیلی جون با لبخند ظرف عسلو جلوی دست آرتان گرفت و گفت: - دهن خانومت شیرین کن مامان جان ... آرتان لبخندی به مادرش زد و انگشتشو با ژست خاصی داخل ظرف عسل کرد و آورد سمت دهن من. با یه حالت تبدار زل زدم توی چشماش ... و به نرمی مچ دستشو گرفتم و انگشتشو آروم کردم توی دهنم و به جای اینکه گاز بگیرم مک زدم ... چشمای آرتان دیدنی شده بود. حالا من داشتم می ترکیدم از خنده آرتان هم خشک شده بود سر جاش. یه ذره با همون حالت ناخوشی نگاش کردم که یه دفعه انگشتو کشید بیرون. عرق روی پیشونیش سر می خورد. حالا چقدر فحش می داد بهم توی دلش ... دلم می خواست برم یه جا از ته دل غش غش بخندم. نوبت من شد که عسل بذارم توی دهنش. انگشتمو تا بالا عسلی کردم و محکم چپوندم توی دهنش انتظار داشتم چنان گازی بهم بگیره که روح مامانمو رویت کنم ولی اینکارو نکرد و در عوض خیلی زود عسلارو قورت داد و انگشتمو تف کرد بیرون. بعد از اونم به بهونه اینکه دوستش داره صداش می کنه از جا پرید و در رفت. بنفشه و شبنم سریع جاشو گرفتن و شروع کردن به سوال کردن که چی شد آرتان یهو سرخ شد. با خنده براشون تعریف کردم و هر سه شروع کردیم هر هر خندیدن. با شروع یه آهنگ خیلی شادو قشنگ دست دوستامو گرفتم و سه تایی رفتیم وسط ... رقصیدن با لباس عروس خیلی سخت بود برام ولی بازم نمی تونستم از رقص بگذرم. رقاصی بودم واسه خودم! دور و برم خیلی شلوغ شده و همه داشتن توی یه حلقه دورم می رقصیدن. هر از گاهی هم یکی می یومد جلوم و دوتایی می رقصیدیم. بعد از تموم شدن آهنگ میون دست و سوت بچه ها رفتم نشستم. داشتم اطرافو دید می زدم که چشمم افتاد به نیما. تنها سر یه میز نشسته بود و با حالت مغمومی زل زده بود به من. دلم براش ریشششش شد. اگه با نیما ازدواج کرده بودم حداقل اینقدر دردسر نداشتم و حرص نمی خوردم. ولی دیگه کار از کار گذشته بود و من الان زن آرتان بودم.... زن آرتان!!!! آرتان الان شوهر من بود!!!! چه واژه های غریب و بیگانه ای. اصلا حس خوبی نداشتم نسبت به این کلمات. نگاه غمگین نیما آتیش به جونم می زد. با نگاه دنبال آرتان گشتم سر میز یه خونواده چهار نفری نشسته بود. یه خانوم و آقا بودن با دوتا دختر ... یکی از دخترها سن زیادی نداشت ولی اون یکی تقریبا بیست و سه چهار ساله می زد در حد مرگ هم خوشگل و لوند بود ... دختره خیلی پکر بود و آرتان داشت باهاش آروم آروم حرف می زد. حتی دست دختره توی دستای آرتان بود ... خون به صورتم دوید ... پسره ... خدایا منو بکش از دست این راحت بشم ... چرا برام مهم بود؟! خدایا منو نسبت به آرتان مثل سنگ کن بذار همه کاراش برام بی اهمیت باشه ... چرا الان باید از دیدنش کنار یه نفر دیگه احساس ضعف کنم؟ چرا باید ناراحت بشم؟ خدایا چرا دارم حسودی می کنم؟ از زور عصبانیت نفس نفس می زدم. آرتان یه لحظه نگاهش توی نگام گره خورد و نمی دونم چی توی نگام دید که پوزخندی زد و اون یکی دست دختره رو هم گرفت. سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت میز نیما ... من نباید کم می آوردم. نیما با دیدن من جا خورد و گفت: - اینجا اومدی واسه چی ترسا؟! نشستم کنارش و با مهربونی گفتم: - اومدم حال تو رو بپرسم نیمایی ... - برو ترسا ... برو یه وقت آرتان خوشش نمی یاد اذیتت می کنه ها - نگران نباش اون خودشم تو عشق و حالش غرقه ... سرشو زیر انداخت و گفت: - آره دیدمش بی لیاقتو ... اگه من جاش بودم ... - اگه تو جاش بودی چی می شد؟! زل زد توی چشمام و گفت: - یه لحظه هم از کنارت تکون نمی خوردم ترسا ... دوست داشتم همینجور توی بغلم بگیرمت و باهات برقصم ... یهو انگار فهمید چی گفته ... عصبی شد و گفت: - برو ترسا من حالم خوب نیست برو نذار گناه کنم تو دیگه از امشب شوهر داری ... - نیما من که بهت گفتم ... - درسته ... درسته همونم منو سر پا نگه داشته ولی بالاخره عقد شما اون بالاها ثبت شده الان نگاه کردن به تو فکرکردن به تو حرف زدن با تو گناهه ترسا ... من صبر می کنم تا روزی که ازش جدا شدی ... صبر میکنم برات خانومم .... حالا برو ... بروووووو دیدم نیما داره عذاب می کشه. برای همینم از جا بلند شدم و دوباره راه افتادم طرف جایگاه عروس داماد وسط راه بودم که شایان پرید جلوم و گفت: - عروس خانوم ... حالا که داماد غرق خوشی های خودشه افتخار می دین یه دور با این حقیر برقصین؟! نگاهم کشیده شد سمت آرتان ... خدای من سر میز نبود ... نه آرتان و نه اون دختره ... شایان که نگاه سرگردانم رو دید گفت: - وسط پیست رقصه ... نگاه که کردم دیدم دختره رو گرفته توی بغلش و داره باهاش می رقصه ... چقدر عاشقانه ... چقدر نزدیک ... لعنتی!!!! آشغال .... شایان دستمو گرفت و گفت: - توام به من افتخار بده ... سری تکون دادم و باهاش رفتم وسط ... چرا وقتی آرتان همین شب اول هم حتی نمی تونه وفادار باشه من باشم؟! شایان منو چسبوند به خودش و دوتایی شروع به تکون خوردن کردیم. آهنگ ملایم بود و خیلی های دیگه هم داشتن دو نفره می رقصیدن ... ولی خیلی مسخره بود! عروس با یه پسر دیگه داماد با یه دختر دیگه! شده بودیم مایه مسخرگی مردم! شایان گفت: - شنبه می یای دفترم؟! - آره حتماً - هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام می دم ... - لطف می کنی ... در همون حین نگاهم افتاد به آرتان. یا باب الحوائج! چنان داشت نگام می کرد که سکته کردم. چراغا هم خاموش بود و جز برق نگاه عسلیش که خرمن خرمن می سوزاند چیزی مشخص نبود ... چش بود که مث سگ به من نگاه می کرد؟! عین سگی در کمین طعمه ... توی همون تاریکی یهو حس کردم دستم کشیده شد. اومدم جیغ بزنم که صدای آتوسا کنار گوشم بلند شد : - نترس خره منم ... - منو کجا می بری آتوسا؟! سکته کردم به خدا ... - بیا حرف نزن داشت به آرتان نزدیک می شد خواستم خودمو عقب بکشم که آتوسا دستمو محکم تر گرفت و تا رسید به آرتان دست آرتانو هم گرفت و از توی بغل اون دختره که حالا راحت تر می تونستم قیافه خوشگلشو ببینم کشید بیرون. آرتان هم با تعجب نگاه به آتوسا کرد و گفت: - اتفاقی افتاده آتوسا خانوم؟! آتوسا با عصبانیت گفت: - خجالت نمی کشین شما دو تا؟ الان یعنی باید با هم برقصین ... به دنبال این حرف منو شوت کرد توی بغل آرتان و اگه دست آرتان محکم دور شونه ام حلقه نشده بود پرت شده بودم کف زمین. آتوسا تند تند پیست رو خالی کرد و به ارکستر هم دستور یه آهنگ رو داد و خودش هم رفت کنار ... آرتان در گوشم غرید: - نیلی کم بود آتوسا هم اضافه شد! غر زدم: - می شه یه کم حلقه دستاتو شل کنی؟ دارم له می شم ... آرتان پوزخندی زد و منو محکم تر فشار داد که باعث شد ناله خفیف بکنم. توی همون لحظه نگاهم افتاد به بنفشه بی شرف و بهراد دوست آرتان! پس دوستاشم بودن! چطور راضی شده بود به اونا بگه؟ اینکه نمی خواست دوستاش بفهمن قضیه رو ... ای آب زیر کاه موذی! معلوم نیست چی رفته به دوستاش گفته. چند لحظه در سکوت گذشت تا اینکه آرتان با صدای خشنش در گوشم غرید: - خوش می گذشت انگار زیادی بهتون ... خواهرت عیشتو به هم زد ؟ - به شما که بیشتر داشت خوش می گذشت ... - حداقل من به یه نفر راضیم ... از سر میز یکی پا نمی شم برم تو بغل یه نفر دیگه ... نکبت حواسش به همه کارای منم بوده! تاریکی رو بهونه کارم کرد و پاشنه کفشم رو گذاشتم روی پاش ... چشماشو از درد بست و گفت: - من موندم وقتی بلد نیستی چه اصراری داری برقصی؟ له کردی پامو ... - فدای یه تار موهام ... - از زبون کم نیاری ها ... - نه نگران نباش ... اینبار خنده اش گرفت و فشار دستش ملایم تر شد. حتی حرکت آروم دستش روی کمرم رو هم حس می کردم. صدای خواننده که بلند شد توی خلسه شیرینی فرو رفتم. به دور از هر کینه و انتقام و تلافی ... چه لحظه قشنگی بود واقعاً ... عاشق آهنگ آرامش بهنام صفوی بودم و اون لحظه این بهترین گزینه بود ... باید از آتوسا تشکر می کردم ... - چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست می دونم که توی قلبت به جز من جای هیشکی نیست چشات آرامشی داره که دورم می کنه از غم یه احساسی بهم میگه دارم عاشق می شم کم کم تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم می دی تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی ... از بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهام تا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهام از بس تو خوب می خوام باشی تو کل رویاهام تا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهام چشات آرامشی داره که پا بند نگانت می شم ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات می شم بمون و زندگیمو با نگاهت آسمانی کن بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم می دی تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهام تا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهام چه آهنگ عاشقونه ای بود ... دلم نمی خواست آهنگ تموم بشه و من بتونم تا ابد توی آغوش آرتان بمونم ... احساس عجیبی داشتم. یه احساس آرامش خاص ... ولی بالاخره آهنگ تموم شد و ما مجبور شدیم دل از آغوش هم بکنیم. حس کردم آرتان هم حال منو داره چون قبل از اینکه ولم کنه فشارم داد به خودش و بعد رهام کرد. تا نگاش کردم چشماش برق می زد ... برای اولین بار بود که همچین برقی رو داشتم توی نگاش می خوندم. صدای دست و سوت کر کننده بود. صدای شبنم و بنفشه کنار گوشم بلند شد: - بابا دل بکن ... خوردین همو با نگاه ... حالا خوبه فقط رقصیدین با هم اگه کار دیگه بکنین که دیگه فکر کنم به نگاهاتون چسب قطره ای می زنین که دیگه جدا نشه از هم ... خندیدم و گفتم: - خفه شین بابا ... هر سه با هم نشستیم روی سه تا صندلی و بنفشه گفت: - خوب چطور بود؟ - چی؟ - رقصیدن با آرتان خوش تیپ؟ - خودت چی؟ رقصیدن با بهراد خوش تیپ چطور بود؟ گونه های بنفشه رنگ گرفت و سرشو انداخت زیر. شبنم گفت: - چه خجالتیم می کشه! نبودی ببینی ترسا اون لحظه که بهراد بهش پیشنهاد داد چه جوری نیشش شل شد و دوید وسط ... بنفشه مشتی نثار شبنم کرد و گفت: - کوفت من کی ذوق کردم؟ - من گفتم ذوق کردی؟! گفتم نیشت شل شد ... پس معلومه ذوقم کردی! من و شبنم می خندیدیم و بنفشه حرص می خورد. گفتم: - خوب حالا حرص نخور ... بگو ببینم چطور بود؟! چی می گفت؟! - زر می زد ... - یعنی چی؟ چه زری؟ - شمارشو داد ... - اووووووو پس تمومه دیگه ... - اههههه گمشو ... نخیرم گفتم باید فکر کنم - فکر کردن نداره که جواب تو از الان معلومه ... - خیلی بی شرفین شما دو تا ! هر سه خندیدم و بعد یهو بنفشه گفت: - ترسا به خدا این آرتان داره جرقه می زنه ... - یعنی چی؟! - من امشب اینو گذاشته بودم لای میکروسکوپ تا لایه های درونشو هم کاویدم ... - خب که چی؟! - اون لحظه که تو آرایشگاه دیدیمت و ریختیم سرت تو اصلا لحظه اول قیافه آرتانو دیدی؟! - نهههههه - ولی من خوب تو نخش بودم نمی دونی چه جوری ماتش برده رو صورتت ... بعدم از رو صورتت اومد روی سینه هات و اومد تا پایین ... استغفرالله ولی بد هیزیههههه حواستو امشب حسابی جمع کن ... - برو بابا توهم زدی! این اصلا حواسش به من نبود ... - تو ندیدی خرهههههه من دیدم - خب حالا که چی؟! - حلقه که کرد توی دستت یه جور عجیبی نگات کرد... اونوقتم که عسل گذاشتی دهنش داشت پس می افتاد ...... - بعدم پا شد رفت سر میز اون دختره ... - آمار اونو هم درآوردم ... دختر خاله اشه ... ولی رابطشونو نتونستم کشف کنم ... - مطمئن باش یه رابطه عاشقانه است ... - برو بابا! اگه رابطه عاشقانه بود که اون لحظه که تو رفتی نشستی سر میز نیما قیافه اش اینجوری نمی شد. دستای دختره رو ول کرد و یه لحظه خیز گرفت بیاد بپره روی سرت ... ولی خب نمی دونم چی شد که یهو پشیمون شد و نشست سر جاش ... بعدم فکر کنم از لج تو بود که دست دختره رو گرفت و بلندش کرد که برن وسط برقصن ... توام که قربونت برم نه گذاشتی نه برداشتی زرت با شایان پریدی وسط ... دیگه اون موقع من وحشت کردم از دیدن قیافه آرتان ... البته خودمم درگیر درخواست اون یکی شایان بودممممم حسابی ... خندیدم وگفتم: - اینایی که گفت همه اش توهمه من نمی خوام از هیچ حرکت آرتان برای خودم چیز خاصی تعبیر بکنم چون هدفم اصلا آرتان و داشتن اون نیست ... هدف من رفتن از ایرانه ... تمام! - از بس خری ... - لطف داری تو ... شایان بنفشه رو صدا کرد و اون هم با شادی از ما عذر خواهی کرد و رفت سمت شایان. من و شبنم نگاهی به هم کردیم و غش غش خندیدیم. خنده امان که ته کشید رو به شبنم گفتم: - راستی نگفتی کوه چه خبر؟! خوش گذشت؟! - نه اصلا ... - چرا؟!!!! - برعکس اون همه اصراری که کرد برای رفتنمون اونجا مثل سگ شده بود ... اصلا محل نمی ذاشت ... منم از اون بدتر ... - نشونه خوبیه ... - یعنی چی؟! - اون خواست تو بری تا با له کردن غرور تو غرور له شده خودشو ترمیم کنه دیگه خره ... چرا نمی فهمی؟ - یعنی دلیلش فقط همین بود؟! - آره ... اگه تو جلوش کم می آوردی اون به هدفش می رسید و دوباره واسه تو طاقچه بالا می ذاشت کم که نیاوردی؟ - نه بابا یه بارم نگاش نکردم ... تازه هی هم غر می زدم به مامانم که برگردیم من درس دارم. آخرم ما زودتر از همه برگشتیم. اون لحظه خداییش قیافه اردلان خیلی عجیب شده بود ... انگاز خیلی عصبی بود ... - دیگه آخرای عمرشه ... - ا خدا نکنه ... - غرورشو می گم بوزینههههه - عروس شدی هنوز بیشعوری - مگه لباس عروس رو با شعور می فروشن؟ پس این تقلبیه لابد چون چیزی روش نداشت ... دوتایی غش غش خندیدیم و با شروع آهنگ شاد بعدی دوباره رفتیم وسط و مشغول رقص و پایکوبی شدیم. انگار نه انگار که عروسی خودمه ... درست مثل اینکه منم اونجا مهمون بودم می خندیدم و شادی می کردم. وقت خوردن شام که شد نیلی جون با شادی اومد سمتم و گفت: - ترسا جون میز غذای تو و آرتانم آماده است آرتان منتظر توئه گلم ... بدو منتظرش نذار ... گونه اشو محکم بوسیدم و گفتم: - به روی چشمام نیلی جووووووون همراه نیلی جون رفتم به سمت اونجایی که آرتان ایستاده بود. با دیدن ما قدمی به سمتمون اومد و در حالی که زل زده بود توی چشمای من گفت: - کجایی عشق من؟!!! نمی گی این همه وقت شوهرتو می ذاری می ری ترسای خونش می یاد پایین یه بلایی سرش می یاد؟! نیلی جون ... یه کم عروستو دعوا کن بگو منو تنها نذاره ... نیلی جون به دفاع از من گفت: - حالا نیست تو خیلی هم تنها بودی؟ همه اش یا داشتی به درد و دلای طرلان گوش می کردی یا توی جمع دوستات بودی ... بمیرم واسه عروسم که یعنی شوهر کرده! پسر تو نمی فهمی دختر ناز داره؟ اون که نباید بیاد طرف تو ... تو باید بری طرفش ... در کسری از ثانیه آرتان منو کشید تو بغلش و رو به مامانش گفت: - نیلی جون من ... ترسای من با همه دخترا فرق داره ... نه به من شک داره ... نه نیازی داره به اینکه من نازشو بکشم ... نیلی جون با دیدن گونه های گل انداخته من خندید و از ما فاصله گرفت. سریع از تو بغل آرتان اومدم بیرون و خیلی خونسرد گفتم: - میز شام ما کجاست؟ مردم از گشنگی ... - با اون همه ورجه وورجه که تو کردی باید هم گرسنه باشی ... - به شما مربوط نیست میزو نشون بده ... - مگه من گارسونتم؟ این چه طرز حرف زدنه زیر چشمی که نگاش کردم دیدم کارد بزنی خونش در نمی یاد ... لبخند موذیانه ای زدم و گفتم: - یه کم شبیه هستی ... ولی نه کاملا ... - خیر ! شما دندتون می خاره ... نگاش کردم و اغواگرانه براش چشمک زدم که خنده اش گرفت و در سالن رو برام باز کرد. یکی از اتاقای داخل ساختمون رو دیزاین کرده بودن برای عروس و داماد ... غر غر کردم: - من جلوی فیلمبردارا غذا زهرمارم می شه ... بگو گم شن بیرون ... بدون حرف رفت نشست سر جاش ... لجم گرفت و منم رفتم نشستم. اینقدر گشنه ام بود که نمی تونستم لج کنم هیچی نخورم. بعدش لج کنم که چی بشه؟ نیست که براش خیلی هم مهمه من حتما غذا بخورم؟!!! فیلمبردار دوباره وارد شد و دستورات مسخره اش شروع شد: - آقای داماد غذا رو یواش ببرین سمت دهن عروس خانوم ... - عروس خانوم شما یه کم ناز کنین هی سرتون رو ببرین عقب ... - آقای داماد شما دستتون رو بکشین روی صورت عروس خانوم و نوازشش کنین تا دهنشو باز کنه ... حالم واقعا دیگه داشت بد می شد. نمی ذاشتن آدم یه لقمه غذا رو درست کوفت کنه. اینقدر رفتارای من و آرتان مصنوعی بود که خودم خنده ام گرفته بود. بالاخره بعد از دو ساعت اینوری کن و اونوری کن گفتن دست از سر ما برداشت و رفت بیرون تا ما تونستیم راحت غذامون رو بخوریم. وسط خوردن پرسیدم: - چی شد که به دوستات گفتی؟ یه تکه از ژیگو رو زد سر چنگالش و گفت: - چرا نباید می گفتم؟! - اون شب که بهت گفتم بیا بریم پاتوق ... - اون موقع دلیلی نداشت بفهمن ... من به همه اشون دیشب گفتم. - چرااااااااا؟! فقط نگام کرد و هیچی نگفت. این یعنی فوضولی بی جا ممنوع لال مرگ بگیر اینقدرم حرف نزن بذار غذامونو کوفت کنیم. شانه ای بالا انداختم و مشغول خوردن شدم. بعد از تمام شدن غذا نیلی جون اومد دنبالمون و گفت: - بچه ها راه بیفتین دیگه ... همه توی ماشیناشون منتظر نشستن تا دنبال ماشین شما بوق بوق راه بندازن ... آرتان سرشو فشرد و بدون حرف رفت به سمت پارکینگ ماشینا. منم به کمک نیلی جون دنبالش راه افتادیم. همه هنوز راه نیفتاده چراغ کنتاک ها رو روشن کرده و داشتن بوق می زدن. از کل مراسم عروسی فقط عاشق عروس کشونش بودم ... خداییش خیلی خوش می گذشت. فقط اگه این عنقو خان به من اجازه خوش بودن رو می داد و گازشو نمی گرفت زرت بره خونه. لباسمو جمع کردم و سوار ماشین شدم. نشسته بود پشت فرمون و اخماش هم حسابی تو هم بود ... ترجیح دادم حرفی نزنم ... قبل از اینکه راه بیفته بنفشه از شیشه خم شد تو و یه سی دی انداخت روی پامو و رو به آرتان گفت: - ورژن جدیده ... گوش کنین حال کنین ... اینو گفت و رفت. با شادی ضبط رو روشن کردم و سی دی رو چپوندم توی ضبط ... آرتان هم بی توجه به حرکات من راه افتاد ... سیل ماشین ها دنبالمان روان شدند ... صدای تتلو که پیچید توی ماشین بی اراده شروع کردم به بالا و پایین کردن هیکلم و بشکن زدن ... آرتان از گوشه چشم نگام کرد و سری به نشانه تاسف تکون داد. بی توجه بهش صدای ضبط رو بلندتر کردم و دستمو هم از شیشه بیرون بردم .... سرعت ماشینو بیشتر کرد و شیشه رو هم داد بالا ... اعتراض کردم و گفتم: - شیشه رو واسه چی دادی بالا؟ می خواستم دستم بیرون باشه ... - سرعت ماشین بالاست ... این فک و فامیلمون که هیچ کدوم حالت طبیعی ندارن ... یه موقع می خوان از راست سبقت بگیرن دستت بیرون که باشه یهو به خودت می یای می بینی دیگه دست نداری .. - اااااا خدا نکنه ... - همینه دیگه ... چنان با سرعت از بین ماشینا لایی می کشید که هیجانم رفته بود روی دویست .... عاشق سرعت بودم. یهو گفتم: - آرتاااااااااااااااااااااا ااان .... در همون حالت که اخم هم روی پیشونیش بود گفت: - بله؟ - می شه بذاری من بشینم؟!!!! - چی؟!!!!! - بذار من بشینم پشت فرمون ... پوزخندی زد و گفت: - دیگه چی؟!!! - پیچ پیچی ... خب بذار دیگه ... هوس رانندگی کردم خفنننننن - تو اصلا تو عمرت تا حالا پشت فرمونن فراری نشستی؟ از پرشیا بیشتر که سوار نشدی ... بهم برخورد. انگار داشت ثروتشو به رخم می کشید. همه هیجانم فروکش کرد. ساکت نشستم سر جام ... کاش می شد با یه چیزی بخوابونم توی صورتش تا عقده هام خالی بشه ... یه دفعه سرعت ماشین کم شد ... کم و کمتر تا اینکه ایستاد. با تعجب نگاش کردم که گفت: - بپر پایین ... - چی؟!!! - مگه نمی خواستی بشینی پشت فرمون؟ خب بیا بشین دیگه چقدر لفتش می دی ... می خواستم بگم دیگه نمی خوام ولی نمی شد. بدجوووووور هوس رانندگی کرده بودم. با ذوق پریدم پایین و نشستم پشت فرمون دنده اتوماتیکم واسه خودش صفایی داشتاااااا ... ماشین که راه افتاد دیگه سرعتم دست خودم نبود. آرتان هم خونسرد نشسته بود کنار دستم انگار اصلا براش مهم نبود که سرعت من هی داره می ره بالاتر ... یه کم که گذشت گره کرواتش رو شل کرد و گفت: - این ماشینو هر چی گاز بدی می ره ... ولی دلیل نمی شه که تو هی گاز بدیا ... یه خش به ماشین من بیفته مجبوری همه چیزتو بدی بابت خسارتش ... هیجان و سرعت باعث شده بود قیافه ام بدجنسانه بشه با نیش باز گفتم: - فدا تار تار موهام .... و سرعتو بازم بیشتر کردم. دیگه کسی به گرد پامون هم نمی رسید ... تتلو هنوزم داشت عربده می کشید ... یه کم تو اتوبانا چرخیدیم تا بالاخره تصمیم گرفتم برم سمت خونه. خوابم گرفته بود و حسابی خسته بودم. پرسیدم: - خونه ات تو کدوم خیابونه؟! - بالاخره خسته شدین از دور دور؟ - هر چیزی فقط یه مدت برای آدم جالبه ... بعدش آدمو خسته می کنه ... - از این حرفا هم بلدی؟!!! - نه فقط تو بلدی .... پرسیدم خونه ات کجاست؟ با پوزخند گفت: - یعنی میخوای بگی نمی دونی؟! - نه - یعنی برات نگفتن خواهرت اینا؟ - نه - یعنی باور کنم که تو تا حالا پاتو هم نذاشتی اونجا؟ - می خوای باور کن می خوای نکن ... ولی من هیچی راجع به خونه تو نمی دونم. - برو الهیه ... فکم افتاد ... ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم سمت الهیه هنوز هم تک و توک ماشین ها دنبالمون بودن .... از جمله ماشین بابا و مانی و بابای آرتان و شایان ... از روی آدرسی که آرتان داد رفتم و جلوی یه ساختمون بیست طبقه ایستادم. چه جایی هم بود خونه اش! گفتم: - برم توی پارکینگ؟! - نه لازم نیست نگهبان خودش پارک می کنه ... توی دلم گفتم بابا کلاس!!!!! همه از ماشیناشون پیاده شده بودن و می خواستن ما رو بدرقه کنن. عزیز دیگه گریه نمی کرد ... انگار خیلی با خودش کلنجار رفته بود. دست منو گرفت و رو به آرتان گفت: - این دسته گلو از امشب می سپارمش دست تو پسرم ... این گل من مادر نداره مواظب باش دلشو نسوزونی ... آرتان متواضعانه برای عزیز سر خم کرد و گفت: - عزیز خانوم مثل جفت چشمام مراقبشم ... بعد از عزیز نوبت به آتوسا رسید. منو محکم بغل کرد و در گوشم گفت: - من تا صبح بیدارم اگه مشکلی برات پیش اومد حتما خبرم کن ... هر چند که توام عین خودمی بعید می دونم مشکلی واست پیش بیاد. به دنبال این حرف چشمکی زد و اونم منو سپرد به آرتان و عقب رفت شبنم و بنفشه هم کلی کرم ریختن و با حرفای عجق وجق و شرم آورشون خجالتم دادن. بعد از اون بابا اومد جلو و دستمو گرفت دست آرتانو هم گرفت و گفت: - پسرم من در حق این دختر کوچولوم خیلی ظلم کردم حالا از تو فقط یه چیز می خوام ... دوستش داشته باش اونقدر که لایقشه ... و خوشبختش کن. حرف بابا آرتانو یه جور عجیبی کرد. هیچی نگفت فقط به بابا نگاه کرد و بعدم سر تکون داد. بابا هم دستی سر شونه ارتان زد و بعد از اینکه دستمو گذاشت توی دستای یخ زده آرتان پیشونی هر دومون رو بوسید و رفت سریع سوار ماشین شد. انگار نمی خواست شکستن بغضش رو ببینیم. بابای آرتان هم آرتانو به من سپرد و بعد از بوسیدن و تبریک گفتن به هردومون عقب نشینی کرد ... نیلی جون عزیزم از زور هق هق نمی تونست حتی حرف بزنه. آرتان پنج دقیقه تموم مامانشو عین یه جوجه کوچولو گرفته بود توی بغلش در گوشش حرف می زد. خداییش اشک منم داشت در می یومد. بالاخره نیلی جون از تو بغل آرتان اومد بیرونو و بعد از اینکه صورت پسرشو غرق بوسه کرد با گریه منو بغل کرد و در گوشم التماسم کرد آرتانشو دوست داشته باشم و مثل یه پسر کوچولو هواشو داشته باشم. داشت از خودم بدم می یومد مطمئن بودم آرتان هم همین حسو داره ...این همه اشک و بیتابی همه اش به خاطر یه ازدواج صوری بود که تازه بعد از به هم خوردنش همه رو بیشتر از الان حتی داغون می کرد ... بعد از اینکه همه ما دو تا رو به هم سپردن آرتان دستمو گرفت و با صدای بم شده گفت: - بهتره بریم تو تا اینا هم دلشون بیاد برن ... اینقدر حالم گرفته بود که سری تکان دادم و هر دو دوشادوش هم وارد ساختمون شدیم. مثل جوجه که دنبال مامانش راه می افته دنبالش می رفتم لابی ساختمون خیلی خیلی شیک و مدرن بود و اتاقک نگهبان خودش برای خودش یه واحد کامل بود. آرتان سوئیچ ماشینشو به دست نگهبان که یه مرد سی چهل ساله بود داد و سفارشات لازمو کرد. نگهبان با شادی گفت: - تبریک می گم آقای دکتر ... پس از امشب واحد شما هم دو نفره شد ... به شما هم تبریک می گم خانوم دکتر ... این آقای دکتر ما گل پسریه واسه خودش ... قدرشو بدونین ... قبل از اینکه من فرصت کنم حرفی بزنم آرتان با اخم تشکر کرد و رو به من گفت: - بیا از این طرف ... لبخندی به نگهبان مهربون زدم و دنبالش راه افتادم. از یه راهرو پیچید و جلوی در زرشکی رنگ آسانسور ایستاد. بی اختیار از لقبی که نگهبان بهم داده بود لبخند نشسته بود روی لبم. خانوم دکتر! عین خر تیتاب خورده کیف کرده بودم. در آسانسور که باز شد هر دو وارد شدیم و آرتان دکمه بیست رو فشار داد. اولالا! پنت هاوس هم خونه داشتن آقای دکتر. آرتان با دیدن لبخند من که هنوز اثراتش باقی بود گفت: - به چی می خندی؟ تو الان باید گریه کنی ... صادقانه نیشمو باز تر کردم و گفتم: - به این می خندم که از امشب شدم خانوم دکتر ... اول لبخند زد ولی بعد دوباره بی رحم شد و گفت: - از الان تا روزی که می ری می تونی با این لقب کیف کنی ... ولی زیاد بهش دل نبند چون موندگار نیست. آخ آرتان چه لذتی می بردم اگه می شد چشاتو با ناخنم بکشم بیرون. شانه ای بالا انداختم و گفتم: - الان چندان لذتی هم نداره ... اونوقتی ازش لذت می برم که خودم مدرک دکترامو از بهترین دانشگاه کانادا بگیرم آقای دکتر ... - اوه ... بله ... هر چند که بعید می دونم تو به جایی برسی ... به محض اینکه بری اونور همه چی یادت می ره. - تنها چیزی که با رفتن من اونور یادم می ره تویی آقایی دکتر ... - دوباره تو از این حرفا زدی ترسا؟ نمی گی قلبم وایمیسه؟! به دنبال این حرف غش غش خندید. با اخم گفتم: - مردم خیارشور تشریف دارن ... خودشون جوک می گن خودشونم می خندن ... - از جوک من خنده دار تر قیافه توئه ... لعنتی! آسانسور ایستاد و آرتان در حالی که با لبخند کلیدش را در دست می چرخاند پیاده شد. دلم می خواست از پشت یه لگد بزنم توی ماتحتش که هم نونش بشه هم آبش ... جلوی واحد صد و ده ایستاد و با کلیدش درو باز کرد و رفت تو ... قبل از اینکه وارد خونه بشم یه نگاهی به شماره واحد کردم و زیر لب گفتم: - یا علی! سپس آروم پا به خونه آرتان گذاشتم. از در که وارد می شدی جلوت یه راهرو باریک سه چهار متری بود که کفش پارکت بود و یه قالیچه دست بافت ترکمن دراز و یه جا کفشی هم کنارش بود و به دیوارهاش هم چند تا قاب خوشگل زده شده بود. بدون در آوردن کفشام راهرو رو طی کردم و رسیدم به نشیمن که یه سالن گرد بود و تلویزیون ال ای دی پنجاه اینچ یه گوشه اش بود نیم ست بنفش منم جلوش به صورت نیم دایره چیده شده بود. جون می داد بیفتی روی این کاناپه آبمیوه بخوری تی وی ببینی ... یه قالیچه گرد خوش رنگ یاسی هم جلوی نیم ست روی زمین انداخته شده بود. سه تا عکس بزرگ و گنده هم از آرتان به دیوار های نشیمن بود که همه اش با لباس اسپرت بود و قشنگیش اینجا بود که هر سه تا عکسش با لباس بنفش بود. توی یکی یه کلاه لبه دار کج گذاشته بود روی سرش به رنگ قهوه ای سوخته و یه پیراهن اسپرت بنفش چسبون با یه شلوار مخمل کبریتی همرنگ کلاهش ... طبق معمولم یقه تا روی شکم باززززز خودشیفتگی داشت اینماااااا .... حسابی عاشق هیکل خودش بود .... توی یکی دیگه یه سوئی شرت بنفش تنش بود با شلوار کتون سورمه ای .... دستشو هم با علامت لاو نگه داشته بود کنار صورتش ... توی اون یکی یه شلوار جین خاکستری پوشیده بود با یه پلیور خاکستری ... یه دونه شال اسپرت هم به رنگ بنفش انداخته بود دور گردنش ... خلاصه که تو هر سه تا عکس داشت دلبری می کرد خفن ... من مونده بودم این عکسا رو کی گرفته بود که با رنگ جهیزیه من ست شده بود ... حق با آتوسا بود منم باید چند تا عکس بگیرم روی این بشرو کم کنم. آشپزخونه شیکش همون جا کنار پذیرایی بود اوپنش ام دی اف مشکیو و قرمز بود و وسایل داخلش هم همه به رنگ مشکی و قرمز بودن ... تمام وسایل برقیم مثل ساید گاز ماشین ظرف شویی لباس شویی ماکروفر همه به رنگ مشکی بودن و چیزای دیگه مثل ظرف و ظروف قاشق چنگال روکش صندلی های میز نهار خوری و ... به رنگ قرمز بود. خوبه آتوسا تو این چیزا سلیقه داشت. آرتان سر یخچال رفت و یه بطری آب خارج کرد تا آب بخوره. منم بیخیال رفتم سمت پذیرایی که با یه راهرو از نشمین جدا می شد. پذیرایی مستطیل شکل بود و با یه قالیچه شش متری سورمه ای مفروش شده بود ... مبل های استیل سلطنتی هم با رنگ کله اردکی دور تا دور به شکل قشنگی چیده شده بود یه ویترین پر از ظروف نقره هم کنار پذیرایی قرار داشت. اینجا هم پر بود از عکسای آرتان ولی دیگه نه با لباس اسپرت. بلکه با لباس رسمی و کت شلوار و کروات ... جالبی کار اینجا بود که رنگ یه تیکه از لباساش توی هر کدوم از عکسا آبی بود و با رنگ پذیرایی ست شده بود ... حالا یا پیراهنش یا کرواتش یا دستمال گردنش ... عجب جلبی بود این بشر!!!! بعد از پذیرایی به اتاق خواب سرک کشیدم .... وای که چه اتاقی بود .... تخت بزرگ دو نفره آخر اتاق قرار داشت و همه وسایل اتاق اعم از رو تختی قالیچه دمپایی های راحتی کنار تخت وسایل تزئینی روی میز توالت و ... به رنگ طلایی و سبز روشن بود ... خوب یادمه روزی که می خواستیم وسایل اتاق خواب رو بخریم من دیگه حوصله خرید نداشتم و اینقدر غر زدم تا دست آخر آتوسا عصبی شد و گفت خودش با آرتان قرار می ذاره تا دو تایی برن بخرن. منم قبول کردم برای همینم اطلاعی از رنگ اتاق خوابم نداشتم ... حالا تازه داشتم می دیدمشون ... درست همرنگ چشمای من و آرتان بود! یعنی این نظر آتوسا بوده یا آرتان؟!!!! محاله آرتان چنین نظری داده باشه ... کار آتوساست ... وارد اتاق که شدم با دیدن عکس رو دیوار سر جا خشک شدم .... آرتااااااااااااااااااااان بر پدرت لعنت! یه عکس از بالا تنه برهنه اش زده بود صاف جلوی تخت .... لعنتی! حالا هر شب باید چشم بدوزم به هیکل دختر کشش و بگیرم بخوابم. اینجوری که تا صبح خوابای ناجور می دیدم. از همین اول کار شمشیرو از رو بستی آرتان؟ باشه حالا که اینطور شد منم بلدم از این کارا بکنم ... حالا وایسا ببین چی کارت می کنم آقاااااااا ... با صدای تق در پریدم بالا ... آرتان اومده بود تو و در اتاقو بسته بود. توی چشماش برق خاصی وجود داشت که آدمو می ترسوند. همونجا به در تکیه داد ... کرواتش رو در آورد کامل و پرت کرد روی تخت ... منم بدون اینکه کم بیارم همینطور که زل زده بودم توی چشماش نیم تاجمو در آوردم و پرت کردم روی میز آرایش ... لبخندی نشست کنج لبش شروع کرد دونه دونه دکمه های پیراهنش رو باز کردن. می دونستم میخواد من بترسم و به التماس بیفتم برای همینم زدم به سیم آخر ... داشتم با دم شیر بازی می کردم ولی برام مهم نبود ... رفتم وایسادم جلوش ... دستش از حرکت ایستاد و زل زد بهم . نمی دونست چه کاری می خوام بکنم و برای چی رفتم وایسادم جلوش ... با ملایمت دستشو پس زدم و خودم شروع کردم به باز کردن بقیه دکمه هاش ... چشماش از تعجب چهارتا شده بود. تیریپ شجاعت برداشته بودم ولی هی توی دلم دعا می کردم کار دستم نده یه وقت ... همه دکمه ها که باز شد دستمو زد عقب و با یه حرکت پیراهنشو در آورد پرت کرد روی تخت ... باید چشمامو می بستم تا نبینمش ولی مگه می شد اون بدن برنزه و اون هیکلو ندیددددددد؟!!!!!! زمزمه کرد: - عزیزم بچرخ تا زیپ لباستو باز کنم برات ... یا باب الحوائج! کار داشت بیخ پیدا می کرد. خدایا خودمو سپردم به خودت. باید کارمو تا ته ادامه می دادم. باید منو اونو می ترسوندم نه اون منو .... با عشوه رفتم چسبیدم بهش و گفتم: - عزیززززززم لباسم زیپش کنارشه .... خودم می تونم درش بیارم .... در بیارم؟!!! می خوای بری بیرون من موهامو باز کنم لباس خوابمو هم بپوشم بعد بیای تو ... کف دستمو چسبوندم روی سینه اش. قدم تا روی سینه اش بود از همون جا سرمو گرفتم بالا و زل زدم توی چشمای سرخ شده اش ... پیدا بود که داره کم می یاره .... چشمامو خمار کردم و چند بار پلک زدم. یه دفعه منو هل داد عقب و سریع در اتاقو باز کرد و پرید بیرون. منم از فرصت استفاده کردم در اتاقو قفل کردم و غش غش زدم زیر خنده. از ته دل می خندیدم. این می خواست منو بترسونه .... فکرشم نمی کرد من اینجوری بذارم توی کاسه اش ... لباس عروسو از تنم در آوردم یه دست لباس راحت پوشیدم و موهامو باز کردم و شیرجه زدم توی تخت گرم و نرممون ... می دونستم که این تخت حالا حالاها مال خودم تنهاست ... سرم روی بالش نرسیده خوابم برد ... صبح از سر و صدای بیرون بیدار شدم ... - والا آتوسا من که هر کاریش کردم بیدار نشد ... - ساعت یک ظهره ... چه خبره اینقدر می خوابه؟!!!! - تو برو ببین شاید تونستی بیدارش کنی ... ای آرتان مارموز نگاه کن چه جوری خودشو تبرئه می کنه! تو کی خواستی منو بیدار کنی؟!!!! یهو یادم افتاد در اتاق قفله اگه آتوسا می فهمید در قفله خیلی بد می شد نفهمیدم چه جوری از تخت پریدم پایین و قفل درو بی صدا باز کردم و بعد دوباره شیرجه رفتم توی تخت. به نفس نفس افتاده بودم. تازه لحافو کشیده بودم روی خودم که در اتاق باز شد و آتوسا پرید تو ... با دیدن چشمای باز من نیشش باز شد و گفت: - ا تو که بیداری ... پاشو بیا بیرون عروس خانوم ... برات کاچی آوردم ... گونه هام گل انداخت ... آش نخورده و دهن سوخته ... آتوسا پرید روی تخت و گفت: - الهی قربونت برم آبجی کوچولو تو خجالتم بلدی بکشی؟!!!! - ا آتوسااااا - خیلی خب بابا پاشو باید این ملافه رو ببریم بشوریم ... وا ملافه که تمیز بود ... ای خدااااا الان من جلوی این بشر لو می رم اونوقت دیگه کل تهران می فهمن کجا چه خبره .... از جا بلند شدم و به ناچار گفتم: - ملافه تمیزه دنبال آثارش نگرد .... - یعنی چی؟!!!! - آرتان دوست نداشت روی ملافه کثیف بخوابیم همون شبونه ملافه ها رو جمع کرد و عوض کرد ... - اووووه چه جونییییی داره این آرتان .... دوباره گونه هام از شرم رنگ گرفت .... صدای مانی بلند شد: - خانوم ... تو رفتی ترسا رو بیدار کنی خودتم گرفتی خوابیدی؟!!!! آتوسا با خنده گفت: - اومدیم بابا ... جلوی آینه ایستادم دستی توی موهایم کشیدم و بقایای آرایش دیشب را که توی صورتم پخش شده بود را با شیرپاکن به کمک آتوسا تمیز کردم. خواستم از اتاق خارج شوم که آتوسا گفت: - این چه وضعشه؟ این جوری می خوای بری جلوی شوهرت؟ یه لباس مناسب تر بپوش یه کمم آرایش کن ... قبل از اینکه آتوسا بتونه جلومو بگیره از اتاق زدم بیرون و گفتم: - بیخیال آتوسا ... مانی و آرتان روی کاناپه جلوی تی وی نشسته بودن و صمیمانه عین دو تا دوست چندین و چند ساله مشغول گپ زدن بودن. مانی اول متوجه من شد از جا برخاست و با صمیمت گفت: - به سلام عروس خوابالو ... باهاش دست دادم و گفتم: - سلام ... این خواب منم خار شده رفته تو چشم شماها ... خو خوابم می یومد ... با احساس نگاه آرتان روی خودم نگاش کردم و برای حفظ ظاهر جلوی آتوسا و مانی نشستم کنارش روی کاناپه و گفتم: - سلام ... صبحت بخیر عزیزم ... دست انداخت دور شونه ام و گفت: - سلام به روی ماه نشسته ات خانوم گل ... - الان یعنی منظورت این بود که من برم صورتمو بشورم ؟ آرتان منو به خودش فشرد و گفت: - نه عزیزم ... تو همه جوری واسه من عین گل می مونی ... آتوسا دستمو کشید و گفت: - آرتان لوسش نکن در هر صورت باید بره دست و صورتشو بشوره و بیاد ... منو کشان کشان برد سمت دستشویی و در همون حالت گفت: - خوش به حالت ترسا چه شوهر ماهی داری ... پوزخندی نشست گوشه لبم و بی حرف رفتم توی دستشویی دست و صورتمو شستم و در سوال ترسا که پرسید: - الان حالت خوبه ؟ درد نداری؟ مطمئن باشم؟ گفتم: - آره بابا ... توپ توپم به خدا ... - خیلی نگرانت بودم دیشب ... حیف که خجالت می کشیدم وگرنه شب همین جا می موندم - دیگه چی؟! - آرتان خوبه؟ راضی هستی؟! - معلومه که خوبه ... آتوسا لبخند زد و با موذی گری گفت: - آره کاملا ازش پیداست چه قدرتی داره ... دست و صورتمو خشک کردم و در حالی که می خواستم بحث رو عوض کنم گفتم: - صبحونه آوردی برامون؟ - آره ... آرتانم نخورد گفت صبر می کنه تا تو بیدار بشی ... کاچی هم آوردم براتون - دستت درد نکنه عزیز نمی یاد اینجا؟ - دلش که انجا بود بدجووووورررر ولی گفت باشه واسه یه روز دیگه می دونی که ... عزیز عقاید خاص خودشو داره ... آهی کشیدم و گفتم: - باید می رفتیم مادرزن سلام ... - خوب برین ... - کجا؟! - به جای یه جا باید دو جا برین ... اول برین بهشت زهرا سر خاک مامان بعدم برین خونه دیدن عزیز ... عزیز کم از مادر نیست برای من و تو ... گونه اشو بوسیدم و گفتم: - قربونت برم ... تو راست می گی. دستشو گذاشت روی گونه اش و گفت: - چه مهربون شدی! آرتان روت اثر مثبت گذاشته ... خندیدم و با پوزخند گفتم: - آره ... خیلی ... صبحونه رو همراه آرتان و با شوخی های آتوسا و مانی خوردیم ... بعد از اینکه همه کاچی رو هم کردن توی حلق ما دو تا ... که البته من با خجالت می خوردم ولی آرتان با خونسردی و یه لبخند مرموز گوشه لبش ... پا شدن که برن. آرتان خیلی اصرار کرد که برای نهار بمونن ولی قبول نکردن. فکر می کردن ما دو تا نیاز داریم بازم با هم تنها باشیم دیگه خبر نداشتن که هر دومون از هم فراری هستیم و اصلا دوست نداریم با هم باشیم. بعد از رفتن اونا آرتان خیلی خونسرد نشست پای تی وی و یه فیلم هالیوودی چپوند توی دستگاه دی وی دی و نشست به نگاه کردن. خیلی دلم می خواست منم بشینم تماشا کنم ... ولی حیف که نمی خواستم بشینم کنار دست اون ... بعد از این همه مدت تازه وقت کردم برم یه سر بزنم به گوشیم ... اووووووووه این همه میس کال و اس ام اس کجا بود؟!!!!! 10 بار بنفشه زنگ زده بود 8 بار شبنم .... 4 بار آتوسا .... اس ام اسارو که باز کردم دیدم از دیشب که ازشون جدا شدم همه اشون بهم اس ام اس داده بودن. بنفشه نوشته بود: - خدا پشت و پناهت مادر ... شبنم نوشته بود : - مراقب خودت باش چشمای آرتان خبیث شده بود ... آتوسا هم چند تا پیشنهاد شرم آور ولی خواهرانه کرده بود بهم. اس ام اسی که اشکمو در آورد اس ام اس نیما بود ... حدودای ساعت دو نوشته بود: - من بیدارم ... تا صبح نمی تونم چشم روی هم بذارم ... مراقب خودت باش ... کوچک ترین خطری حس کردی باهام تماس بگیر ... نزدیکتم زود می رسم بهت ... خدایا چقدر این بشر خوب و مهربون بود .... کاش می تونستم عاشقش بشم ... کاش می تونستم اونجور که لایقشه دوسش داشته باشم ولی حیف ... کاری نداشتم بکنم لب تاپمو باز کردم روی پام و خواستم وصل شم به اینترنت و بشینم چت کنم که دیدم رمز عبورو نمی دونم ... به ناچار لب تاپو بستم و طاق باز دراز کشیدم ... غرورم اجازه نمی داد برم رمزو ازش بپرسم ... رفتم و به دو تا اتاق دیگه سرک کشیدم ... هر دو تا اتاق تخت خواب یه نفره داشتن و مشخص بود که اتاق مهمانه ... از ملافه های به هم ریخته یکی از تخت ها متوجه شدم که آرتان شب قبل اینجا خوابیده. اتاق دکوراسیون زرشکی رنگ داشت و یه کتابخونه هم گوشه اش بود از دیدن کتابام داخل کتابخونه خوشحال شدم و سریع یکی از کتاب های رمانم رو برداشتم و دوباره برگشتم سمت اتاق خواب ... آرتان حسابی غرق فیلم بود و یه فنجون قهوه هم دستش بود ... کثافت چرا واسه من نریخته بود؟ بدجور هوس قهوه کردم بیخیال اتاق خواب شدم و رفتم سمت آشپزخونه و قهوه جوش رو گذاشتم روی گاز و مشغول درست کردن قهوه شدم. قهوه داشت آماده می شد شروع کردم به گشتن دنبال فنجون ... فنجون ها توی کابینت های بالایی بودن خواستم یکیشونو بردارم که دسته اش گرفت به فنجون پشت سری و قبل از اینکه بتونم فنجونه رو بگیرم افتاد کف آشپزخونه و هزار تیکه شد. نمی دونم چی شد که خودمم ترسیدم و جیغ کشیدم ... یهو آرتان پرید توی آشپزخونه و با دیدن من که دستمو گذاشته بودم روی سینه ام و چسبیده بودم به کابینت گفت: - چی شده؟ چیزیت شد؟! قبل از اینکه من حرفی بزنم نگاش افتاد به تکه های فنجون ... سری تکان داد و گفت: - دست و پا چلفتی هستی دیگه ... نکرده کار گر کار کند همین می شه ... روز اولی زدی جهاز خودتو ناقص کردی ... بی توجه به حرفاش خم شدم که خورده ها رو جمع کنم ولی اینقدر دستم می لرزید که درست نمی تونستم. آرتان اومد جلو و با ملایمت شونه هامو گرفت و گفت: - پاشو تو نمی خواد جمع کنی ... حالا تازه می زنی دستتو می بری کار منو بیشتر می کنی ... لجم گرفت از جا بلند شدم. خدا رو شکر دمپایی پوشیده بودم ... یه فنجون دیگه برداشتم و قهوه مو ریختم و بدون تشکر کردن از آرتان بابت اینکه می خواست خرده های فنجونو جمع کنه از آشپزخونه زدم بیرون فیلمو بدون اینکه پاز کنه ول کرده بود دویده بود تو آشپزخونه از رفتارش خنده ام گرفت. اومد بیرون و رفت توی یکی از اتاق خوابا لحظاتی بعد با جارو برقی برگشت و بدون نگاه کردن به من تمام آشپزخونه رو جارو کشید. منم راحت یه لم انداختم روی کاناپه و فیلم رو زدم از اول ... اسم فیلمش به فارسی می شد تاوان ... زبون اصلی بود زیر نویسم نداشت. زبانم بد نبود ولی دیگه نه تا این حد ...! کارش که تموم شد جارو رو برگردوند سر جاش و اومد نشست روی کاناپه کنار من ... ولی با فاصله و گفت: - فیلمش قشنگه؟!!! با اعتماد به نفس تیکه اشو نا دیده گرفتم و گفتم: - تازه اولشه ... - اصلا چیزی ازش می فهمی؟! کم نیاوردم و گفتم: - پ ن پ فقط تو می فهمی ... کنترل دی وی رو برداشت و با لبخند فیلمو پاز کرد و گفت: - اینجا چی گفت این دختر کوچولوئه؟!!! لعنتی! می خواست مچ بگیره ... ولی خدارو شکر دقیقا جایی نگهش داشت که من متوجه شده بودم. با اعتماد به نفس براش ترجمه کردم و گفتم: - ببین عزیزم اگه یه کم دقت کنی خودت می فهمی چی می گن ... دیگه نیازی نیست از من خواهش کنی برات ترجمه کنم. لجش گرفت از جا بلند شد و رفت سمت تلفن. منم بیخیال مشغول تماشای ادامه فیلم شدم. یه لحظه حواسم جمع مکالمه تلفنی آرتان شد: - یه پرس جوجه کباب با مخلفات بیارین به اشتراک نهصد و هشت ... تهرانی ... ممنون. و تلفن رو قطع کرد. بیشعووووووووووووور! یه پرس سفارش داد. این یعنی که تو این خونه هر کی باید به فکر خودش باشه بیخیال فیلم شد و خیلی راحت از جا بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه باید یه چیز خوشمزه بو دار برای خودم درست می کردم. خوبه عزیز بهم آشپزی یاد داده بود ... یه لحظه یه فکر به ذهنم خطور کرد که باعث شد لبخندی شیطانی بزنم. سریع تلفن توی آشپزخونه رو برداشتم و شماره نیلی جون رو گرفتم. با سومین بوق صدای گرفته نیلی جون توی گوشی پیچید: - جانم ... - سلام نیلی جوووووونم - سلام عزیز دلم ... سلام به روی ماهت عروس گلم ... خوبی مامان؟ آرتان خوبه؟! - آره نیلی جوووون خوبیم هر دوتامون ... آرتان هم اینجاست بهتون سلام می رسونه. - ببخش عزیزم من زنگ نزدم از زور سر درد دیشب نتونستم بخوابم صبح تازه تونستم یه کم بخوابم ... - الهی بمیرم .... نیلی جون تو رو خدا اینقدر خودتوتو اذیت نکنین ... من عذاب وجدان می گیرم. - نه دخترم مقصر تو نیستی ... منم از جدایی آرتان نالان نشدم ... آرتان چهار پنج ساله که از ما جدا شده و فقط آخر هفته ها بهمون سر می زنه ... اشک من اشک شوق بود چون دیگه از ازدواج آرتان نا امید شده بودم. حالا خیلی خوشحالم دخترم ... خیلی زیاد ... - مرسی نیلی جون ... - حالا حال هر دوتون خوبه؟ راحتین با هم؟ - آره نیلی جان ما خیلی خوبیم به خدا - نمی خواین برین ماه عسل؟! دروغی رو که آماده کرده بودم تحویلش دادم: - راستش نیلی جون آرتان یه کم گرفتاری کاری داره گفته الان نمی تونیم بریم ولی قول داده حتما در آینده نزدیک بریم ... - آره عزیزم حتما برین ماه عسل یه زن و شوهرو به هم نزدیک تر می کنه. - باشه چشم ... راستش زنگ زدم هم حالتون رو بپرسم هم ازتون یه سوال بپرسم ... - جانم دخترم ... چیزی شده؟ - نه راستش ما چون دیر صبحونه خوردیم حالا تازه می خوایم ناهار بخوریم ... خواستم بپرسم غذای مورد علاقه آرتان چیه؟! - الهی قربونت برم عروسم می خوای واسه آرتانم غذا بپزی؟ - آره دیگه نیلی جون ... اگه نپزم که گشنگی می خوریم ... خندید و گفت: - راستش می ترسیدم آشپزی بلد نباشی ... منم خندیدم و گفتم: - دستتون درد نکنه ... - ببخش دیگه گلم ... راستش آرتان سه تا غذا رو تا حد مرگ دوست داره ... یکی خورش فسنجونه ولی شیرین نباشه ها ... ترششو دوست داره ... یکی لازانیاست ... با پنیر پیتزای فراوووووون .... یکی هم خورش قیمه است ... البته به شرطی که ربش زیاد باشه لیموشم فراووووون ... سیب زمینی سرخ کرده هم کنارش باشه حتماً .... خندیدم و گفتم: - مرسی بابت اطلاعات مفیدتون نیلی جون از خودش که هر چی می پرسم می گه من همه چی دوست دارم ... - نمی خواد تو رو توی زحمت بندازه عزیزم آرتان من خیلی دوستت داره ... - منم خیلی دوسش دارم نیلی جون ... حالا که گفتین چ دوست داره اونایی رو هم که دوست نداره رو بگین تا یه وقت براش نپزم ... چقدر مارمولک بودم من! نیلی جون فکری کرد و گفت: - از خورش بامیه و خورش کرفس و مرصع پلو و ماهی هم به شدت بدش می یاد. - واس دستتون درد نکنه نیلی جون ... خیلی لطف کردین. راستی شب تشریف بیارین اینجا دور هم باشیم ... - نه دیگه عزیزم امشب که دیره می شه تا ما بیایم ولی انشالله فردا شب حتما یه سری بهتون می زنیم. - باشه منتظریمااااا ... قدم رو چشم ما می ذارین ... - زحمت می دیم حتما دختر گلم. بعد از خداحافظی با نیلی جون تند تند مشغول آماده کردن وسایل پخت لازانیا شدم ... خودمم لازانیا خیلی دوست داشتم ... حالا خوبه همه چیزش رو آماده داشتیم ... آرتان چند بار به بهونه خوردن آب یا برداشتن میوه اومد توی آشپزخونه می دونستم می خواد بفهمه من دارم چی کار می کنم. منم از عمد همه چیرو یه جوری چیده بودم روی میز تا بفهمه دارم چی درست می کنم. لازانیا رو به اندازه یه نفر آماده کردم و گذاشتم توی فر و فرو روشن کردم و درشو بستم. بعدم نشستم و مشغول خوندن همون رمانی شدم که از توی اتاق برداشته بودم و گذاشته بودمش روی میز آشپزخونه یه ربع که گذشت صدای فر بلند شد ... با خوشحالی از جا بلند شدم اول سرکی توی حال کشیدم و آرتان را دیدم که ظرف جوجه کباب رو گذاشته جلوش و داره نگاش می کنه. اصلا متوجه نشدم غذاشو کی آوردن ... خنده ام گرفت و در حالی که ظرف لازانیا رو از توی فر می کشیدم بیرون زمزمه وار گفتم: - بشین جوجه تو تنهایی سق بزن ... عمرا اگه یه لقمه از لازانیامو بدم بهت ... قربون خدا برم که شما مردا رو شکم پرست آفریده و ما زنا می تونیم از راه شکم شما هم حالتونو بگیریم هم وارد قلبتون بشیم ... ولی من راه اولو بیشتر دوست دارم. غذامو برداشتم و نشستم همونجا سر میز ... چه لازانیایی شده بود اینقدر پنیر داشت که روش کامل سفید شده بود ... آرتان دوباره اومد توی آشپزخونه منم یه تیکه از لازانیا رو بریدم و با ولع بردم سمت دهنم آرتان خیره شده بود به چنگال و اون لقمه پر از پنیر ... هنوز چنگال نرفته بود توی دهنم که چنگالو روی هوا زد و کرد توی دهنش ... با عصبانیت گفتم: - اااااا .... اونی که شما خوردی مال من بود ... خندید و گفت: - پس چرا داشت به من چشمک می زد؟!!! ظرفو کشیدم کامل جلوی خودم و گفتم: - جلوی تو غذا هم نمی شه خورد ... یه لیوان نوشابه از داخل یخچال برداشت و گفت: - راحت باش ... فقط می خواستم ببینم دست پختت چه جوریه که دیدم افتضاحههههه! ازحالت نگاهم خنده اش گرفت و رفت بیرون. به آشپزی من می گه افتضاح!!!! بلند هوار کشیدم: - خدا از ته دلت بشنوههههههه... به دنبالش خندیدم تا بیشتر حرصش بدم. بقیه لازانیا رو با ولع و حرص خوردم. کلا این آرتان سادیسم داشت باید اول خودشو درمان می کرد. بعد از خوردن غذام طرفا رو گذاشتم توی ظرف شویی و شستم. کارم که تموم شد خواستم برم توی اتاقم که آرتان صدام زد و گفت: - بیا بشین اینجا کارت دارم ... زیر لب خودمو به خدا سپردم. ظرف غذاش نصفه بود و پیدا بود نتونسته کامل غذاشو بخوره. مگه می تونست لازانیا رو ببینه و بشینه جوجه کباب بخوره؟ روی یه صندلی جدا نشستم و خونسردانه نگاش کردم. پاشو انداخت روی پاش و گفت: - ببین ترسا من و تو از امشب با هم هم خونه شدیم ... نفسمو با صدا بیرون دادم که یعنی حالم از این وضع به هم می خوره و دوباره نگاش کردم. چپ چپ نگام کرد و ادامه داد: - این خونه قوانین خاص خودشو داره ... غش غش خندیدم و گفتم: - لابد باید شبا ساعت نه بخوابم صبحها هم شش صبح بیدار باش می زنی ... کفشامو باید داخل خونه در بیارم و پشت در نذارم روزی به بار بیشتر نمی تونم برم حموم ... داشتم همینطور پشت سر هم اینا رو می گفتم که یهو گفت: - اههههه دیوونه ام کردی یه دقیقه ساکت شو بذار حرفمو بزنم ... همینطور که می خندیدم ساکت شدم و نگاش کردم. نفس عمیقی کشید و گفت: - من و دوستام هر هفته مهمونی می گیریم .... هر دو ماه یه بار مهمونی توی خونه من برگزار می شه جز شایان و فربد و آرسام کسی از ازدواج من و تو خبر نداره منظورم همکارامه ... که اکثرشون هم متاهل هستن ... وقتی این مهمونی تو خونه من برگزار می شه ... تو باید بری چون نمی خوام کسی از جریان بویی ببره ... حوصله حرفای بعدشو ندارم ... من توی زندگیم همیشه طالب آرامش بودم نمی خوام حضور تو این آرامشو از من بگیره ... پس همیشه این نکته یادت باشه ... کاری نکن که آبروی من زیر سوال بره یا اینکه تشنج توی زندگیم درست بشه ... من از امشب توی اون اتاق ته سالن می خوابم ... وسایلم رو هم می برم اونجا از وسایل تو اونجا هیچی نیست جز یه کتابخونه که اونو هم توی یه فرصت مناسب می ذارمش توی اون یکی اتاق ... پس خواهشا دیگه پاتو اونجا نذار اونجا حریم خصوصی منه همینطور که من پامو نمی ذارم توی حریم خصوصی تو توام دیگه پاتو اونجا نذار ... خواستی دوستاتو دعوت کنی اینجا از یکی دو روز قبلش به من خبر بده تا من خونه نیام ... دوست ندارم بیام وسط سه چهارتا دختر ... مهمونی های فامیلی رو هم تا اونجایی که می تونی کنسل کن چون من حوصله نقش بازی کردن رو واقعا ندارم نمی خوام تو پیش خودت برداشت بیخود بکنی این نزدیکیهامون ممکنه باعث وابستگی تو بشه ... که هم واسه من بد می شه هم واسه خودت و هدف آینده ات ... پس تا جایی که می تونی کنسل کن این مسخره بازیا رو ولی اگه نتونستی بازم از چند روز قبلش به من خبر بده .... من همه کارام برنامه ریزی شده است ... نمی تونم یه دفعه ای کاری رو انجام بدم ... در ضمن طرلان دختر خاله ام بعضی وقتا می یاد اینجا که من قبلش به تو می گم تا بری هر جایی که می دونی دوست دارم وقتی می یاد اینجا راحت باشه و حضور تو معذبش میکنه ... حرفاش داشت دوونه ام می کرد. ولی خونسردانه وسط حرفاش خیلی راحت پلکامو چند بار به هم زدم و چند تا خمیازه کشدار کشیدم. حرفشو قطع کرد و فقط نگام کرد منم شونه ای بالا انداختم و گفتم: - خو چی کار کنم؟ حرفات خسته کننده بود ... با عصبانیت گفت: - پاشو برو توی اتاقت ... پاشدم و گفتم: - می خوام برم دشوری ...برای اونم باید اجازه بگیرم؟!!!! - هر جا می خوای بری برو فقط جلوی چشم من نباش ... - لیاقت نداری ... اینو گفتم و رفتم توی دستشویی. چقدر حرفاش واسم گرون تموم شده بود. به من می گه نمی خوام بچسبم بهت چون این نزدیکیها باعث وابستگی می شهههههههه! ای الهی بگم چی بشه. الهی برسه روزی که تو وابسته من بشی و من خیلی قشنگ پامو بذارم روی دلت و رد بشم و بهت هر هر بخندم. خدایا برسون اون روزو. کثافت واسه هرزگیاش منو مزاحم می دونه و می خواد دکم کنه ... پارتی می گیره دختر خاله آشغالشو دعوت می کنه اینجا ... باید یه برنامه ریزی کنم ... یه جوری باید آرامششو ازش بگیرم ... خودش بهم نقطه ضعف داد پس منم باید ازش استفاده کنم.

چشمامو دوخته بودم به سرامیک های مشکی و با پاهام ضربه می زدم روی زمین. بالاخره صدای نخراشیده منشی بلند شد: - خانوم رادمهر ... از جام پریدم و گفتم: - بله ... - بفرمایید تو ... آقای نیازی منتظرتون هستن ... زیر لب گفتم: - چه عجب! و سریع پریدم توی اتاق شایان ... چه اتاقی! چه دم و دستگاهی! جلوی پام بلند شد و گفت: - به به خوش اومدین عروس خانوم ... - سلام - سلام ... چطوری؟ خیلی معطل شدی؟ - خوبم ... نه زیاد معطل نشدم ... منشیت پارتی بازی کرد زود منو فرستاد تو ... - آره دیگه پارتیت کلفته آخه ... بشین. نشستم روی کاناپه چرمی. اومد نشست روبروم و با تلفن روی میز سفارش دو تا فنجون قهوه داد و گفت: - خب ... - خب که خب ... غرض از مزاحمت همون که شبنم خدمتتون عرض کردن. - شبنم به من گفت می خوای اقامت تحصیلی بگیری برای ونکوور ... - درسته ... - فقط واسه خودت؟! - نه دیگه آرتانم هست ... - اون که تحصیلی نمی خواد ... به عنوان همراه هم که نمی تونه دنبالت بیاد. - پس باید چی کار کنه؟ اگه اون نباشه که اصلا نمی شه . - می تونه یا ویزای کارگری بگیره یا سرمایه گذاری ... - بابا بیخیال کارگری که اگه بخواد بگیره باید بره اونجا عمله بشه ... غش غش خندید و گفت: - نه یعنی اینکه مهارت خاصی نداره ... اونجا می تونه هر کاری بکنه حتما که نباید عمله بشه ... - خوب سرمایه گذاری چه جوریه؟!!! - باید هزینه کنه ... چند صد میلون باید اونجا سرمایه گذاری کنه ... - اوووووه! - آره عزیزم رفتن که به این آسونیا نیست .. - ولی ویزای اون که دائمی نیست ... اون زود برمی گرده. - خب می تونه پولشو برداره و برگرده ولی خب باید یه جریمه ای هم متقبل بشه ... - اینقدر داره که این چیزا توش گمه ! - خیلی خب پس باید کارای هر دوتون رو با هم پیگیری کنم باید همه مدارکتون رو با شرایطتون برام بیاری. راستی زبان بلدین؟ - زبان من بد نیست ولی آرتان فوله ... - زبان دوم چطور؟ - نه منه؟! خندید و گفت: - زبان اول کانادا همون انگلیسیه ... ولی زبان دومش فرانسه است اگه هر دوشو بلد باشین خیلی به نفعتون می شه ... به خصوص واسه تو که می خوای اونجا درس بخونی ... باید تافل یا ای التس داشته باشی ... داری؟! - نه ... - وقت تنگه ترسا باید بری دنبال کارای زبانت ... از الان که من پیگیر کارات می شم شاید تا یک سال دیگه شایدم یک سال و نیم دیگه کاراتون اوکی بشه ... باید زبانت کامل شده باشه وگرنه توی آزمون کالج اونجا به مشکل برمی خوری. یا مجبوری یه هزینه هنگفت بابت کلاسای زبان بدی ... یا اینکه دیپرت می شی ایران ... - خب پس باید برم ثبت نام کنم ... - آره هر چند که تو امتیازشو از دست می دی ... - امتیاز چی؟! - الان که مدارکتو می فرستم بهت امتیاز می دن هر چی امتیازت بالا تر باشه زودتر و راحت تر بهت اقامت می دن حالا که زبان بلد نیستی امتیاز مخصوص زبانو از دست می دی ... - بخشکه شانس! به شرطی که ویزای آرتان درست بشه و من بمونم و حوضم ... - اینکه بد نیست ویزای اون درست بشه خودش می ره یه مدت بعد کارای تورو هم خودش شخصا درست می کنه و به عنوان همسرش تو رو هم می بره ... قهوه امو که تازه آورده بودن مزه مزه کردم و گفتم: - بیخیال شایان ... از آرتان بخاری واسه من بلند نمی شه ... -نا امید نشو انشالله کارات خیلی راحت درست می شه ... - قدم بعدی چیه؟! - باید مدارک تحصیلیتو هر چی که داری برای من بیاری ... باید اول ترجمه اشون کنم و بعد رزومه اتو بفرستم ... راستی تو که گفتی آرتان زبانش خوبه خوب مدارکت رو بده برات ترجمه کنه ... - برو بابا دلت خوشه ها! آرتان برای من یه چوب کبریتم جا به جا نمی کنه ... حالا بیاد مدارکمو ترجمه کنه؟ همینطور که کاغذای جلوشو مرتب می کرد زیر لب چیزی شبیه: - بی لیاقت ... زمزمه کرد. ماندن بیشتر رو جایز ندونستم بلند شدم و گفتم: - خب دیگه اگه کاری نداری من برم که مدارکو آماده کنم و بعدم ببرم دارالترجمه ... - لازم نیست بیارشون همین جا من خودم یه آشنا دارم خیلی سریع ترجمه شون می کنه .. - باشه انشالله از خجالتت در می یام ... - برو خجالت بکش ... بعد از سلام رسوندن به ایل و تبارش بالاخره خداحافظی کرده و بیرون اومدم ... باید می رفتم خونه و سریع آماده می شدم. هم شب قرار بود نیلی جون اینا بیان خونه مون و هم فردا قرار پیست داشتیم با بچه ها ... به آرتان هم هیچی نگفته بودم ... برای چی می گفتم؟ به اون ربطی نداشت ... فقط یادمه دیشب قبل از خواب رفتم کنارش و گفتم دوشنبه باید بریم خونه مون ... بدون اینکه چشم از مطالعه پرونده یکی از بیماراش برداره گفت: - چه خبره؟!! - مادربزرگ زن سلام داریم ... - رسم جدیده ؟ - آره قبلش هم باید بریم بهشت زهرا مادرزن سلام ... - حالا چرا دوشنبه؟!! - خودت گفتی یکی دو روز قبلش بهت خبر بدم ... امروز جمعه است ... منم گفتم از الان بهت بگم که بعد نگی دیر گفتی. - خب یکشنبه می ریم ... دوشنبه دیگه خیلی دیره ... از جا بلند شدم و در حالی که می رفتم سمت اتاقم گفتم: - یکشنبه کار دارم ... راستی فردا شبم مامانت اینا می یان اینجا ... هنوز در اتاقو نبسته بودم که پرید تو ... از ترس یه قدم رفتم عقب خیلی حرکتش ناگهانی بود. از دیدن ترسم پوزخندی زد و گفت: - یکشنبه ... روز تعطیل ... خانوم کجا تشریف می برن؟!!! آهن پس بگووووو! فوضولیتون درد گرفت که عین قورباغه جهش نمودین داخل اتاق بنده! شانه رو از روی میز برداشتم و در حالی که به نرمی موهامو شانه می کشیدم گفتم: - برنامه دارم واسه خودم ... از بیکاری بدم می یاد ... با جدیت گفت: - کنسلش کن! ... می ریم خونه اتون ... نشستم لب تخت و گفتم: - نمی شه ... در ضمن مثل اینکه یادتون رفته ... پلاک توی گردنمو بالا گرفتم و با شیطنت گفتم: - قرارمون یادت نره آقا آرتان ... من و شما حق هیچ گونه دخالتی توی کارای همدیگه رو نداریم ... چند لحظه با خشم نگام کرد می دونستم اگه اون لحظه یه چاقو بدم دستش تیکه تیکه ام می کنه. آره دیگه! اینجوریاس شازده ... گهی پشت به زین و گهی زین به پشت ... فقط که نمی شه تو حرص منو در بیاری ... با سرعت از اتاق خارج شد و درو کوبید به هم. صدای قهقهه ام بلند شد هنوز چند ثانیه از رفتنش نگذشته بود که دوباره در به شدت باز شد. داشتم لحافو می زدم کنار که برم زیرش .... با دیدنش دوباره صاف شدم و منتظر نگاش کردم. با پوزخند گفت: - مطمئنی که یکشنبه خونه نیستی؟!!! با تاکید گفتم: - بعله ... شونه ای بالا انداخت و گفت: - خیلی خب ... پس حواست باشه که تا شب خونه نیای چون قصد دارم طرلان رو دعوت کنم خونه ... اینو و گفت و خواست از در خارج بشه که گفتم: - اونش به من ربطی نداره هر کاری دوست داری بکن ... اما بی زحمت قرارمون یادت نره ... کسی حق نداره پا به حریم اون یکی بذاره ... امشب دوبار سرتو انداختی زیر پریدی تو حریم من ... یه بار دیگه تکرار کنی حریمتو زیر و رو می کنم. دوباره خشم به چشمش دوید و از اتاق خارج شد. چقدر از چزوندنش لذت می بردم. لعنتی! طرلان رو می خواد بیاره اینجا .... عوضی!!!!! یادم باشه حتما قبل از رفتن در اتاقو قفل کنم که گندکاریاشونو تو اتاق من نخوان بکنن ... با رسیدن جلوی ساختمون از ماشین پیاده شدم و سوئیچ رو دادم دست نگهبان که جلوی در ایستاده بود. تا زانو خم شد و سلام کرد. از کاراش خنده ام می گرفت به خصوص که خانوم دکتر از زبونش نمی افتاد ... بابا شب عروسی به عنوان هدیه سوئیچ پرشیا رو داد بهم و من خدا رو شکر از لحاظ وسیله به هیچ عنوان محتاج آرتان نبودم. نایلون های خرید توی دستم سنگینی می کردن ... به زحمت رفتم توی آسانسور و دکمه بیست رو فشار دادم. باید برای شب سنگ تموم می ذاشتم. نمی خواستم نیلی جون بابت پسرش نگران باشه پس باید آشپزیمو بهشون نشون می دادم ... کلید خونه رو خدا رو شکر آرتان برام زده بود وگرنه الان پشت در می موندم ... درو باز کردم و خریدارو هن و هن کنون گذاشتم روی اپن. ساعت دو بود باید سریع غذا ها رو حاضر می کردم ... می خواستم سه نوع غذا درست کنم و وقتم هم حسابی تنگ بود ... سریع پریدم توی اتاق ... یه شلوارک لی تا روی زانو پوشیدم با یه تی شرت چسبون قهوه ای ... هنوز هم نمی تونستم لباس های خیلی باز جلوی آرتان تنم کنم ... تا همین حد بسش بود ... وسایل رو ریختم روی میز و مشغول پخت و پز شدم هر جا به مشکلی بر می خوردم سریع زنگ می زدم به آتوسا ... می دونستم اگه به عزیز زنگ بزنم دلتنگیش تشدید می شه و مجبورم برنامه فردا رو کنسل کنم و برم اونجا اینجوری آرتان پیش خودش فکر می کرد از ترس تنهایی اون و طرلان برنامه مو به هم زدم. آتوسا هم آشپزی خوبی داشت و حسابی کمکم می کرد ... سرگرم آشپزی بودم که تلفن زنگ خورد ... در حین خورد کردن کاهو برای سالاد بودم ... گوشیو برداشتم تکیه دادم به شانه ام و جواب دادم: - جانم ... صدای نیلی جون توی گوشی پیچید: - سلام دختر گلم ... - سلام نیلی جون گل خودم ... خوبین شما؟! - مرسی دخترم تو خوبی آرتانم خوبه؟! - اونم خوبه سلام می رسونه ... - خب به سلامتی سلامت باشه ... دخترم راستش زنگ زدم که بهت بگم ... قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه با ناراحتی گفتم: - نکنه نمی یاین؟! خندید و گفت: - چرا دخترم ... زحمتو که بهت می دیم ... فقط خواستم بگم یه کم زیادی قراره بهت زحمت بدیم ... سکوت کردم ... معنی حرفشو نفهمیدم خودش ادامه داد: - خواهرم هم با بچه هاش و شوهرش می خوان امشب با ما بیان اونجا بهتون سر بزنن ... چاقو از دستم افتاد روی زمین گوشیم از لای کتف و گوشم ولو شد توی بغلم. خودمم افتادم روی صندلی ... فقط همینو کم داشتم ... صدای الو الو نیلی جون که بلند شد سریع گوشیو دوباره برداشتم گذاشتم دم گوشم و گفتم: - جانم نیلی جون ببخشید گوشی از دستم یهو سر خورد افتاد ... - باشه عزیزم من مزاحمت نمی شم بیشتر از این فقط خواستم بدونی که یهو قوم اجوج و مجوجو دیدی شوکه نشی ... به دنبال این حرف خندید. منم به زور خندیدم و گفتم: - اختیار دارین ... بعد از اینکه مکالمه تموم شد جیغ زدم: - اههههههه یه صدایی از درونم بلند شد: - چته؟! چه مرگته؟! چی کم داری که می خوای جلوی این دختره کم بیاری؟!!! هان؟!!! خاک بر سرت پاشو خودتو جمع کن ... سه تا غذا درست کردی که انگشتاشونو هم باهاش می خورن ... خودتم که هیچی کم نداری ... پاشو یه دوش بگیر یه ذره به سر و وضعت برس خونه تو درست کن اینا تا دو سه ساعت دیگه که می یان نباید جلوشون ضعف نشون بدی ... نباید بذاری نیلی جون بفهمه دوست داری دختر خواهرشو بکشی ... لابد خطری از جانب این دختره وجود نداره که نیلی جونم چیزی درموردش نمی گه می دونی که چقدر دوستت داره اگه چیزی بود حتما بهت هشدار می داد ... مطمئن باش! سری تکون دادم ... دوباره مشغول درست کردن سالاد شدم ... ژله ها رو هم توی ظرفای مخصوصش ریختم و گذاشتم بالای یخچال تا ببنده ...قابلمه ها رو یکی یکی چک کردم همه چی حاضر و آماده بود ... حالا نوبت خودم بود ... رفتم توی حموم و سر سری دوش گرفتم. مونده بودم لباس چی بپوشم ... اینقدر کمدمو زیر و رو کردم تا دست آخر تصمیم گرفتم بلوز مشکی با دامن آبی کاربنیمو بپوشم ... بلوزش آستین بلند بود و آستینش تا روی انگشتای دستم می یومد ... مدلشو خیلی دوست داشتم دامنش تا یه کم پایین تر از زانوم بود و تنگ تنگ دوخته شده بود فقط یه چاک کوتاه پشتش داشت که راه رفتن رو برام راحت می کرد. صندل های لا انگشتی مشکیمو هم پوشیدم و سر صبر ناخنامو لاک آبی زدم ... مشغول سرمه کشیدم توی چشمم بود که صدای در اومد ... فهمیدم آرتان اومده .... کاش بلد بودم خط چشم بکشم ... حیف! ریمل هم زدم که نمای چشمامو دو برابر کرد یه سایه آبی هم زدم پشت پلکم ... اتو مو رو به برق زدم تا موهامو ویو کنم ... داشتم رژگونه صورتیمو می زدم که چند تقه به در خورد ... خنده ام گرفت! خوب گربه رو دم حجله کشته بودم ... دیگه سرشو نمی انداخت زیر بپره توی اتاق ... چند لحظه مکث کردم و سپس گفتم: - بله ... - ترسا ... یه لحظه بیا بیرون ... خنده ام با صدا شد و گفتم: - دستم بنده ... تو بیا تو ... اتو رو برداشتم و مشغول ویو کردم موهام شدم ... در اتاق باز شد و آرتان توی چارچوب ایستاد ... نگام کرد ... از بالا تا پایین از پایین تا بالا ... یا نگاه نمی کرد یا اگه می کرد آدمو با چشماش می خورد .... خونسردانه گفتم: - چیزی شده؟! - سلام عرض شد ... - سلام ... - خبریه؟!!! - چطور مگه؟!!! - دوستات قراره بیان؟!! اونهمه غذای رنگ و وارنگ ... این لباسا ... آرایش ... - سرت تو جایی نخورده آرتان؟! - جواب سوال من این بود؟! - یادت رفت دیشب بهت گفتم امشب مامانت اینا می یان اینجا؟!!! محکم زد توی پیشونیش و گفت: - ای وای ... - حالا هم طوری نشده ... نیم ساعت وقت داری حاضر بشی آقای فراموشکار ... سریع عقب گرد کرد ... قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفتم: - یه کم به خودت برس خاله ات اینا هم می یان ... دوباره برگشت و با حیرت گفت: - راست می گی؟!!!! - نه دروغ می گم ... خواستم شوکه شی بخندم بهت ... با عصبانیت گفت: - جدی پرسیدم ترسا ... - بله می یان ... طرلان خانوم هم هستن ... سریع از اتاق دوید بیرون و من پوزخند زدم. یعنی جدی طرلان اینقدر براش مهم بود؟! چرا؟!!! اون که مشکلی برای با طرلان بودن نداشت پس چرا گفت نمی خواد هیچ وقت ازدواج کنه و از من خواست نقش جی افشو بازی کنم؟! می تونست خیلی راحت باهاش ازدواج کنه و منو هیچ وقت وارد زندگیش نکنه ... پس چرا اینکارو کرد؟!!! حالا چرا داره اینجوری می کنه؟!! خدایا دارم می میرم فوضولی ... اتوی موهام که تموم شد انگار یه نفر دیگه شده بودم ... موهام ویو شده و پف دار اطراف صورتمو گرفته بود و تا روی کمرم می رسید ... مدل اِمو نصف موهامو یک ور ریختم روی صورتم و یه گل سر پاپیونی آبی زدم روش ... محشر شده بودم ... دیگه چیزی از طرلان کم نداشتم ... نمی دونم چرا اینقدر طرلان برام مهم شده بود ... داشتم به خودم عطر می زدم که صدای زنگ بلند شد سریع دویدم سمت آیفون و در رو باز کردم ... آرتان هم باشلوار گرمکن طوسی و تی شرت سفید از اتاقش اومد بیرون داشت ساعتشو می بست به مچش و موهاش هنوز خیس بود .... با دیدن من نگاش روی پاهام خشک شد ... دهان باز کرد تا چیزی بگه ولی نگفت ... شاید می خواست بگه برو شلوار بپوش ... بالاخره شوهر خاله اش هم بود و به من نامحرم ... ایستاده بودم کنار در برای استقبال از مهمونا که یه دفعه دست چپم داغ شد ... نگاه که کردم دیدم آرتان دستمو گرفته و داره حلقه مو می کنه توی انگشتم ... داغ شدم ... فقط نگاش کردم سرشو آورد بالا و گفت: - دیدم حلقه ات دستت نیست ... خواستم بگم برو دستت کن دیدم حالا می خوای لجبازی کنی و به حرفم گوش ندی ... نیلی جونم اگه می دید حلقه ات دستت نیست خون جفتمونو می کرد توی شیشه ... با اجازه ات پا به حریمت گذاشتم و حلقه رو از روی میز آرایشت برداشتم ... چقدر حرف زدنش خاص شده بود ... قلبم داشت توی سینه ام تند تند می زد. خواستم دهان باز کنم و تشکر کنم که صدای نیلی جون بلند شد: - به به عروس دوماد عاشق .... با خنده رفتم توی بغلش و گفتم: - سلام نیلی جون ... نیلی جون منو محکم بوسید و در گوشم گفت: - چقدر خوشگل شدی ترسا ... من که زنم دلم برات می لرزه چه برسه به آرتانم ... خندیدم و تشکر کردم بعد از نیلی جون خاله آرتان که از اون شب به بعد من خاله نسا صداش می کردم اومد تو و با محبت منو بغل کرد ... به همون نسبت نیلی جون ازش خوشم اومد و مهرش به دلم افتاد ... شب عروسی نه من تونستم کسی از فامیلم رو به آرتان معرفی کنم و نه اون کسی رو به من معرفی کرد ... فقط هنگام گرفتن کادوها بود که با یه سری از افراد آشنا شدیم اونم در حد سلام و احوالپرسی و تبریک ... همین! بعد از خاله ها طرلان وارد شد ... خدایا چقدر این بشر خوشگل بود! چشمای درشت مشکی مژه ها فرخورده بلند ... چشماش خیلی وحشی بود ... صورت کشیده و دماغ قلمی سر بالا ... موهاش فر درشت داشت و رنگ سیاهش سفیدی پوستشو بیشتر به رخ می کشید ... خاک تو سرت آرتان ! تو همچین دختر خاله ای داشتی و نگرفتیش؟! حقا که لیاقت نداری ... طرلان یه شلوار کتون مشکی لوله تفنگی پوشیده بود با یه تی شرت سفید و مشکی تنگ که هیکل بی نقصشو بیشتر به رخ می کشید ... وقتی گل سر موهاشو باز کرد و خرمن موهای فرش تا گودی کمرشو پوشوند بیشتر به قدرت خدا پی بردم ... عجب چیزی بود! بعد از طرلان طلا خواهر طرلان که حدودا سیزده ساله بود وارد شد و خیلی خونگرم با من دست داد ... دقیقا بر عکس طرلان بود ... توی چشمای طرلان انگار شیشه کار گذاشته بودن عین یخ سرد و بی روح بود ... ولی طلا اینجوری نبود و من بی اراده کمی خم شدم و بوسیدمش ... حتی از لحاظ چهره هم با طرلان فرق داشت چشمای عسلی داشت با موهای خرمایی لخت ... خوشگل بود ولی نه به خوشگلی طرلان ... بعد اون نوبت به بابای آرتان که من از اون شب به بعد پدر جون صداش می کردم شد و شوهر خاله اش آقای عظیمی ... پدر جون با محبت پیشونیمو بوسید و حالمو پرسید ... شوهر خاله اش هم باهام دست داد ... آرتان انگار از اینکه با شوهر خاله اش دست دادم زیاد خوشحال نشد ... چون چپ چپ نگام کرد و منم براش پشت چشم نازک کردم ... وقتی همه وارد شدن تازه وقت کردم روی رفتار آرتان و طرلان دقیق بشم ... چیز خاصی ندیدم آرتان کنار مادرش نشسته بود و مشغول بگو بخند با مامانش بود طرلان هم بی احساس و بی روح مشغول بازی با انگشتانش بود و در جواب به سوال های مادرش فقط سر تکون می داد. منم نشستم کنارشون و مشغول صحبت با طلا و هر از گاهی هم نیلی جون و خاله نسا شدم ... کمی که گذشت خاله نسا رو به آرتان اشاره ای کرد و با سر طرلان رو نشون داد ... رنگ طرلان به شدت پریده بود ... آرتان با افسوس سری تکون داد و از جا بلند شد و دست طرلان را گرفت و بلندش کرد ... طرلان هم عین عروسک کوکی دنبالش راه افتاد و آرتان او را با خودش به اتاقش برد ... خون به صورتم دوید .... فکر نمی کردم جلو جمع همچین کاری بکنه ... ولی انگار برای همه عادی بود ... انگار فقط من جا خورده بودم و از رفتار شوهرم شرمنده بودم ... سریع از جا برخاستم تا وسایل شام رو آماده کنم ... نیلی جون و خاله نسا هم دنبالم وارد آشپزخونه شدند ... خاله نسا رو به نیلی جون گفت: - به خدا دیگه نمی دونم باید چی کار کنم ... - خواهرم شما زیادی ازش توقع داری ... یه کم بهش مهلت بده کم کم با خودش کنار می یاد ... - آخه ... - آخه نداره ... انتظار زیادی اگه ازش داشته باشین اون حالش بدتر می شه ... خاله نسا دیگه حرفی نزد و من بیشتر رفتم توی خماری ... نیلی جون یهو برگشت طرف من و با اخم گفت: - ترسا عزیز دلم چرا اینقدر خودتو توی زحمت انداختی ... حاله نسا هم سرکی توی قابلمه ها کشید و گفت: - خوش به حال آرتان ... فسنجون و قیمه ... نیلی جون هم خندید و گفت: - و خوش به حال بابای آرتان به خاطر مرغش ... گردنمو کج کردم و مظلومانه گفتم: - نیلی جون ... شما دوست ندارین این غذاها رو ؟ خاله نسا بغلم کرد و گفت: - چرا دخترم ما دوتا خواهرو سنگم بذاری جلومون می خوریم می گیم خدا رو شکر چه برسه به این غذاهای خوش و آب رنگ ... دخترا و شوهرمم عین خودمن همه چی دوست دارن ... نفس راحتی کشیدم و گفتم: - خدا رو شکر ... تند تند میزو با سلیقه چیدیم ... مردها با حالت خنده داری هی سرک می کشیدن و به به و چه چه می کردن. ولی من همه حواسم به در قهوه ای رنگ اتاق آرتان دوخته بود ... نیلی جون زد سر شونه ام و گفت: - مادرجون برو صدا کن شوهرتو تا غذاهای مورد علاقه اش از دهن نیفتاده ... دوست نداشتم من برم ... اصلا به من چه ... نمی خواستم آرتان فکر کنه حسودی می کنم ... ولی دستور نیلی جون بود ... نفس عمیقی کشیدم و به سمت در اتاق آرتان رفتم ... زیر لب بسم اللهی گفتم و سه ضربه به در زدم ... صدای آرتان بم شده بلند شد: - بله ؟! آب دهنمو قورت دادم و گفتم: - آرتان جان ... غذا آماده است ... نیلی جون گفت بیام صداتون کنم ... - باشه ... می یایم الان ... شونه ای بالا انداختم و زیر لب گفتم: - به درک اصلا می خوام نیای ... هرزه! رفتم نشستم سر میز و در جواب نیلی جون که پرسید: - پس آرتان کو؟ گفتم: - الان می یاد ... هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق آرتان باز شد و اول طرلان اومد بیرون و به دنبال اون آرتان خارج شد ... نیلی جون با خنده گفت: - بیا دیگه مادر ... بیا ببین خانومت برات چه قیمه و فسنجون ترشی درست کرده ... آرتان لبخند زد و اومد بیاد بشینه سر میز که تلفن خونه زنگ زد ... به ناچار عقب گرد کرد و رفت به سمت تلفن ... حرف زدنش با گوشی چند لحظه بیشتر طول نکشید ... هر چی گوش تیز کردم نفهمیدم چی می گه ... آخر هم قطع کرد و با اخمای درهم اومد نشست سر میز ... وا! اینکه داشت می خندید یهو چش شد؟!!! چون نشسته بود کنار دست من مسئولیت پذیرایی ازش به عهده من بود بشقابشو برداشتم براش برنج بریزم که نیلی جون گفت: - شما دو تا به همین زودی بشقابتون از هم جدا شد؟!!! من و ارسلان تا دو ماه بعد از ازدواجمون از توی یه بشقاب غذا می خوردیم ... یادته ارسلان؟! پدر جون آهی کشید و گفت: - حالا خانوم هی منو یاد زن ذلیلیام بنداز ... بله یادمه ... ولی من توی اون دو ماه هیچی نفهمیدم از غذاهایی که خوردم ... همه خندیدیم و نیلی جون گفت: - چشمم روشن ... حرفای جدید می شنوم ... پدر جون چشمکی به نیلی جون زد و با لبخندی عاشقانه گفت: - بشنو و باور نکن خانوم .... چه عشقی بینشون بود .... کاملا از نگاهاشون مشخص بود .... نیلی جون به من نگاه کرد و گفت: - حالا شما دو تا هم چند بار حداقل با هم غذا بخورین بعد بشقاباتون رو جدا کنین ... به آرتان نگاه کردم دیدم انگار توی این دنیا نیست ... چش شده بود؟! یعنی با طرلان حرفش شده بود؟! نکنه پشت تلفن خبر بدی بهش داده بودن؟ طاقت نیاوردم و آهسته پرسیدم: - چیزی شده؟!!! تازه متوجه من شد ... سری تکون داد و گفت: - نه ... ولی نگاش داشت سیلی می زد توی گوشم ... ضربان قلبم تند شده بود حس بدی داشتم حس یه متهم ... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بیخیال بشم ... بشقابو پر از برنج کردم و گذاشتم جلوی خودمون دو تا ... آرتان نگاهی کرد و خواست چیزی بگه که به آرومی گفتم: - نیلی جون ... دیگه حرفی نزد و یه قاشق از فسنجون ریخت روی برنجش و از گوشه خودش مشغول خوردن شد ... بی اراده نگاش کردم تا از چشماش نظرشو بفهمم ... اولین قاشقو که خورد چشماش برق زد ... خوشحال شدم ... خوشش اومد ... پس اون روزم الکی گفت دست پختم افتضاحه ... نیلی جونم به به و چه چهی راه انداخته بود دیدنی و بقیه هم ازش دفاع می کردن ... خدا رو شکر که همه خوششون اومده بود و من رو سفید شده بودم ... این وسط فقط طرلان ساکت داشت مرغ می خورد و آرتانم حرفی نمی زد ... نیلی جون گفت: - آرتان مامان باشگاهتو ترک نکنیا ... آرتان با لبخند گفت: - چی شده شما نگران باشگاه من شدی نیلی جون؟! قبلا که می گفتی هیکلم باعث می شه همه اش نگرانم باشی و دعا می کردی دیگه نرم ... - نه مادر من ... اون موقع من می ترسیدم خدای نکرده زنای خراب برات کیسه بدوزن ... چون هیکلای اینجوری خیلی تو چشمه مادر ... ولی حالا با وجود داشتن زنی مثل ترسا من دیگه از هیچ نظر نگرانت نیستم ترسا چیزی کم نداره که تو بخوای دل به بقیه بدی بعدشم اگه می بینی نگران باشگاه رفتنتم به خاطر دست پخت بی نقص زنته ... تو اگه یه هفته دست پخت ترسا رو بخوری بشکه می شی عزیزم ... همه خندیدیم و من گفتم: - نیلی جون خجالتم ندین دیگه اینجورا هم نیست ... آرتان برای حرص دادن من با خنده گفت: - آره نیلی جون راست می گه دیگه اینجورا هم نیست ... چپ چپ نگاش کردم و اون از ته دل خندید. پدر جون به طرفداری از من گفت: - چشمتو بگیره پدر سوخته ... دست پخت زنت حرف نداره ... از یه دختر بیست ساله بعیده همچین دست پختی داشته باشه ... باید به اونی که یادت داده دست مریزاد بگم ترسا ... - مرسی پدر جون ... خوشحالم که خوشتون اومده نوش جونتون ... - من که دیگه هر شب اینجام ... نیلی جون گفت: - ارسلان ببین می تونی یه کاری بکنی که کم کم به جای این غذاهای خوشمزه شفته پلو با خورش شور بذاره جلومون ... - اختیار دارین! این حرفا چیه ... شما هر شب بیاین اینجا قدمتون روی جفت چشمای من ... سنگینی نگاه آرتانو حس کردم. یه جور خاصی داشت نگام می کرد انگار یه دنیا قدردانی توی چشماش لونه کرده بود ... نگاشو بی جواب گذاشتم و مشغول تعارف کردن دسر به طلا و طرلان شدم ... شب به خوبی سپری شد ... غیر از مواقعی که آرتان و طرلان مشغول پچ پچ می شدن بقیه چیزا خوب بود .... نیلی جون بیش از پیش خیالش راحت شد و همه با رضایت خونه رو ترک کردن ... بدون عوض کردن لباسام مشغول جمع کردن ظرف و ظروف شدم ... یه لحظه نگام افتاد به آرتان که دیدم بدون حرف داره کمکم می کنه ... چشمش کور به خاطر اون اینهمه زحمت کشیده بودم حالا هم وظیفه اش بود کمکم کنه ... منم بدون اینکه بهش تعارف کنم بره استراحت کنه به کارم ادامه دادم ... اونم به خودش زحمت نداد حتی یه تشکر خشک و خالی ازم بکنه .... خیلی خسته شده بودم فردا هم صبح ساعت پنج باید بیدار می شدم و حالا فقط دعا می کردم که بتونم با وجود اینهمه خستگی بیدار بشم باید ظرفا رو همین امشب می شستم وگرنه تا پس فردا کپک می زد ...آرتان که دید دستکش دستم کردم و می خوام ظرف بشورم گفت: - امشب می خوای بشوری؟!!!! - آره ... - مگه فردا رو ازت گرفتن؟! - واسه فردا گفتم که برنامه دارم ... نگاش مثل یخ شد و ابروهاش توی هم گره خورد ... مشتی کوبید روی اپن و گفت: - آهان! به دنبال این حرف رفت توی اتاقش و در اتاقو محکم به هم کوبید ... شونه ای بالا انداختم و گفتم: - وحشی فوضول حسود ... شستن ظرفا تا ساعت دوازده طول کشید بعد از اون سریع مسواک زدم و رفتم توی اتاق تا سریع بخوابم ... خیلی خوابم می یومد ... گوشیمو برداشتم تا هم چکش کنم ببینم چیزی روش اومده یا نه ... چند تا اس ام اس از شبنم بود که می خواست ببینه فردا حتما می رم یا نه ... جواب دادم حتما می یام سر قرار ... بعد از اون دو تا اس ام اس از شایان داشتم! اول نوشته بود: - ترسا ... چرا گوشیتو جواب نمی دی؟ بردار کارت دارم ... دومی نوشته بود: - اگه اینبارم برنداری مجبور می شم زنگ بزنم خونه تون ... میس کالام رو چک کردم ... شش بار زنگ زده بود!!! یعنی چی کار داشت؟ پس چرا خونه زنگ نزده بود؟! بی توجه به ساعت زنگ زدم روی گوشیش ... بعد از هفت تا بوق صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید: - الو ... - سلام شایان ... ترسام ... صداش هوشیار شد: - ترسا ... - ببخشید بیدارت کردم اصلا حواسم به ساعت نبود اس ام اساتو که دیدم شمارتو گرفتم ... - تو معلوم هست کجایی؟!!! گوشیتو چرا جواب نمی دی؟! - مهمون داشتیم گوشیم توی اتاق بود ... چرا زنگ نزدی خونه؟! - حالت خوبه؟! من زنگ زدم خونه آرتان جواب داد گفت دستت بنده بهت می گه که باهام تماس بگیری منم هر چی منتظر شدم دیگه خبری ازت نشد ... ای آرتان ...! پس بگو چرا اونموقع لال شده بود و اخماش رفته بود توی هم ... به چه حقی بهم نگفت ... حسود بی مصرف شکاک! اون نمی دونست که شایان وکیل منه ... حالا پیش خودش هزار تا فکر کرده لابد ... با صدای شایان به خودم اومدم: - کجایی؟!!!! ترسا .... - ببخشید داشتم فکر می کردم ... آخه جفتمون دستمون بند بود حتما یادش رفته بگه ... حالا کاری داشتی باهام؟ - می خواستم فقط بگم نفری بیست و چهارتا عکس از خودت و آرتان هم برام بیار ... - سه در چهار؟! - دوازده تا سه در چهار دوازده تا شش در چهار ... - باشه باید برم بگیرم ... - واجبه ها یادت نره ها ... - باشه باشه ... - اوکی کاری نداری؟! - نه ببخشید بیدارت کردم ... فردا که می یای؟! - مگه توام هستی؟؟؟؟؟؟ - پ ن پ می شه جایی شبنم و بنفشه باشن من نباشم؟! - آره ... اینهمه جا ما می رفتیم تو نمی یومدی ... - از این به بعد منم می یام ... خندید و گفت: - شوهر حکم آزادیت شد؟! - پرو نشو ... برو بگیر بخواب تا منم وقت کنم یه کم بخوابم ... - باشه ... اگه می دونستم فردا می یای امشب اینقدر خودکشان نمی کردم که باهات تماس بگیرم ... - حالا اشکالی هم نداره ... از این به بعد بدون ... خندید و گفت: - باشه ... شب بخیر ... - شب بخیر ... گوشیو که قطع کردم رفتم تو فکر آرتان ... چرا بهم نگفته بود؟!!! صبح ساعت پنج بود که از صدای آنشرلی بیدار شدم سریع گوشیو خفه کردم که آرتان بیدار نشه ... راستش ازش می ترسیدم ... می ترسیدم نذاره برم ... از این بعید نبود ... اینقدر استرس داشتم که خستگی و خواب یادم رفت و سریع بیدار شدم ... کمی سر جام نشستم و سپس بلند شدم پاورچین پاورچین رفتم دستشویی ... آبی به دست و صورتم زدم و دوباره برگشتم توی اتاقم ... اس ام اس از بنفشه اومد روی گوشیم: - بیداری؟! نوشتم: - بیدارم ... نوشت: - اتوبوسی که قرار بود باهاش بریم خراب شده ... قراره همه با ماشینای خودمون بریم ... کاراتو بکن تا نیم ساعت دیگه با ماشین شایان می یایم دنبالت ... نوشتم: - اوکی ... سریع پریدم جلوی آینه نیازی به درست کردن موهایم نبود همه رو چپوندم توی یه کلاه بافتنی قرمز ... یه ریمل زدم به مژه هام یه رژ قرمزم زدم به لبام ...اوه اوه چی شد ... شال گردن قرمز و مشکیمو پیچیدم محکم دور گردنم ... پالتوی چرم مشکیمو که داخلش خز نرم داشت و حسابی گرم بود تنم کردم یه شلوار گرم پوشیدم و روش شلوار چسبون مخمل سیاهمو پوشیدم ... بوت بدون پاشنه مشکیمو هم کشیدم روی شلوارم که تا بالای زانوم می رسید و اینجوری مطمئن بودم برف به پام نفوذ نمی کنه ... دستکش های چرمیمو هم دستم کردم و حسابی آماده به رزم شدم ... کوله پشتی مخصوص کوهنوردیمو برداشتم پاورچین پاورچین رفتم داخل آشپزخونه ... دیروز فکر امروزمو هم کرده بودم و حسابی خوراکی خریده بودم همه رو چپوندم داخل کوله ام یه لقمه پر و پیمونم نون و پنیر و گردو گرفتم که برای صبحانه بخورم ... فلاسک کوچیک مسافرتیمو هم پر از آب جوش کردم و دو تا تی بگ انداختم داخلش ... کارت بانکمو هم برداشتم که برای ناهار برم رستوران ... پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق و خواستم درشو قفل کنم که صدای آرتان باعث شد از ترس بچسبم به سقف ... - اوقور بخیر سرکار خانم ... کجا تشریف می برین کله سحر؟! نفس تو سینه ام حبس شد و با وحشت برگشتم سمتش ... چشماش پف دار و قرمز بود ... چقدر چهره اش شیرین شده بود این جوری ... آب دهنمو قورت دادم و گفتم: - با دوستام ... داریم می ریم ... - کوه؟!!! - نه ... - پس کجا می رین صبح اول صبحی؟! هوا هنوز تاریکه .... صداش داشت خشن می شد ... نباید کم می آوردم گفتم: - مگه من باید به تو جواب پس بدم؟!!!! دوست دارم برم به تو هم هیچ ربطی نداره ... دستمو گرفت و در حالی که می فشرد گفت: - هی این جمله رو عین طوطی تحویل من نده هااااا ... بابات تو رو سپرده به من ... بلندتر از خودش گفتم: - توام این جمله رو عین طوطی تحویل من نده ... بغض گلومو فشرد. از ضعف خودم متنفر شدم ولی ادامه دادم: - تا وقتی تو خونه بابام بودم از همه این تفریحا محروم بودم .... همه اش می ترسید یکی دخترشو بدزده ... تفریح من فقط این بود که پنج شنبه به پنج شنبه شام با دوستام برم بیرون اونم باید تا قبل از یازده بر می گشتم حالا که خیر سرم یعنی شوهر کردم بازم باید بپا داشته باشم؟ بابا خسته شدم منم آزادی می خوام ... می خوام واسه خودم خوش باشم با دوستام برم بیرون بگردم ... برم مهمونی ... پس من کی آزاد می شم پس کی دست از سر من بر می دارین؟!!!! دخترای مردم می رن سه چهار روزه مسافرت بابا مامانشون عین چشاشون بهشون اعتماد دارن هیچی هم بهشون نمی گن وقتیم که شوهر می کنن دیگه بدتر هر وقت بخوان با دوستاشون یک ماه می رن دور دنیا می گردن ... من انگار دارم تو عهد قجر زندگی می کنم ... اصلا نخواستم من ترجیح می دم زندانی بمونم ولی به کسی جواب پس ندم توام اگه خیلی نگرانی درو روزا روی من قفل کن و برو ... اینو گفتم کوله امو پرت کردم روی مبل و راه افتادم سمت اتاقم ... کلیدش تو جیب پالتوم بود درش آوردم و هنوز تو قفل نچرخونده بودمش که آرتان از پشت دستمو گرفت و برم گردوند .... کلید روی در موند. خواستم دستمو بکشم عقب ولی اینقدر محکم گرفته بود که نتونستم. نالیدم: - ولم کن بذار برم به درد خودم بمیرم ... منو چسبوند به دیوار خودش هم ایستاد جلوم و زمزمه وار گفت: - من بهت گفتم زندونی منی؟! سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم ... گفت: - من بهت گفتم نمی شه بری؟!! - نه ... - چرا یهو آمپر می چسبونی؟ من فقط خواستم بدونم کجا می ری ... به قول خودت تو یعنی الان شوهر کردی زشت نیست شوهرت ندونه تو کجا داری می ری؟ اگه بابات زنگ زد ازم پرسید بگم چی؟! یهو دیدی بابات هم از من پرسید هم از خودت ... زشت نیست حرفامون دو تا بشه؟! زشت نیست شما بدون خداحافظی بری؟ امروز روز دومه که هم خونه منی ولی یه صبحونه تا حالا به من ندادی ... حرفش داشت رگه های طنز پیدا می کرد. چه مهربون شده بود! ولی این توی ذاتش بود اینقدر با آدمای مشکل دار سر و کله زده بود که تا یکی جلوش نالان و گریان می شد اون بی اراده مهربون می شد ... برای همینم به خودم نگرفتم ... دستمو رها کرد و دستمالی به دستم داد و گفت: - ریملت ضد آبه؟! اینقدر اشک ریختی یه ذره اش هم نریخت پایین ... اینبار خنده ام گرفت و اشکامو پاک کردم ... گفت: - قبل از ازدواجمون آرایش نمی کردی اصلا ... - بالاخره آدم باید بعد از ازدواجش با قبلش یه تفاوتایی داشته باشه ... - اوه بله مادمازل ... حالا کجا تشریف می برین؟! با این پالتوی چرمی ... کلاه و شال ... - پیست ... - چی؟!!!!! - حرفم عجیب بود؟!!! دستی توی موهایش فرو کرد و گفت: - حالا نمی شه به همین کوه رضایت بدین نرین پیست؟! با تعجب گفتم: - چرا؟! - چون خطرناکه ... حداقل یه نفر باهات باید باشه که خیال من از بابتت راحت باشه ... تو امانتی ... بلایی سرت بیاد بابات نمی گه تو چه شوهری هستی که گذاشتی زنت تنها ... پریدم وسط حرفش و با عصبانیت گفتم: - مگه من بچه ام؟!!! با جدیت گفت: - خیلی خب ... آره تو بچه ای چون دو تا کلمه حرف منطقی نمی شه باهات زد همین که یه ذره باهات مهربون می شم می خوای رو سرم سوار بشی ... - خب نشو ... من ازت محبت گدایی نکردم ... نیازی هم به مهربونی تو ندارم ... انگار من و آرتان نمی تونستیم چند تا کلمه درست با هم حرف بزنیم مدام عین سگ و گربه می پریدیم بهم. همون موقع صدای گوشیم بلند شد ... شماره شبنم بود ... آرتان داشت با کنجکاوی نگام می کرد بی توجه بهش گوشیو برداشتم و گفتم: - هان ... - هان و درد ... - خو چته؟!!! - د بیا پاین دیگه علافمون کردی دو ساعته ... - می یام الان ... نفله! گوشیو قطع کردم و گذاشتم توی جیب پالتوم و بلند شدم. آرتان هم بلند شد و گفت: - با چی می رین؟ - با خر می ریم .... خب با چی می ریم؟!! با ماشین دیگه. - ماشین شخصی؟ لابد یه دختر هم سن و سال خودتم می خواد توی اون جاده های برفی و لیز رانندگی کنه ... درسته؟! - نخیر ... چپ چپ نگام کرد و گفت: - کجا می یان دنبالت؟ می رسونمت تا اونجا ... دیگه داشت می رفت روی مخم. دستمو کشیدم روی سرم و گفتم: - دم درن ... به دنبال این حرف سرمو انداختم زیر و بدون خداحافظی از در رفتم بیرون ... سوار آسانسور که شدم تازه متوجه شدم اونم داره دنبالم می یاد ... با یه تی شرت و گرم کن راه افتاده بود دنبال من ... احمق تو این سرما! به روی خودم نیاوردمو با پام ضرب گرفتم روی زمین ... عین بچه هایی شده بودم که می خوان برن اردو و باباشون می خوان اونا رو تا دم اتوبوس همراهی کنن و سفارششون رو بکنن. آسانسور که ایستاد دویدم بیرون که از پشت دستمو گرفت ... ایستادم و نگاش کردم ... بدون اینکه نگام کنه راه افتاد ... منم به ناچار دنبالش راه افتادم ... تازه متوجه شایان شدم که جلوی در لابی ایستاده بود ... مطمئناً وقتی شایان رو دید دست منو گرفت ... یه قصدی داشت ... لابد می خواست به شایان بفهمونه که من صاحب دارم. لجم گرفت و خواستم دستمو از دستش خارج کنم که دستمو محکم تر فشرد و یواش در گوشم گفت: - پس راننده تون آقاست ... اونم چه آقایی ... با لبخند مارموذانه گفتم: - بله! اونم چه آقایی ... شایان اومد جلو و در حالی که نگاش به شکل عجیب غریبی خیره بود به دستای من و آرتان گفت: - سلام ... صبح به خیر .. من به گرمی و آرتان به سردی جوابش رو دادیم. معلوم نبود آرتان چه پدر کشتگی با این شایان بدبخت داشت ... خودم جواب خودم رو دادم: - همون پدر کشتگی که تو با طرلان داری ... بی اراده لبخند زدم شایان لبخندم رو به خودش گرفت و او هم لبخند زد. ناگهان دستم در دست آرتان فشرده شده اونقدر محکم که دلم ضعف رفت ... نالیدم: - آخ .... حلقه ام که از دیشب توی دستم مونده بود بدجور توی دستم فرو رفته بود. شایان با نگرانی گفت: - چی شد؟! آرتان به جای من گفت: - هیچی ... بریم ... دستم زق زق می کرد برای اینکه کارش رو تلافی کنم سعی کردم دستش رو فشار بدم ولی زور من کجا و زور اون کجا؟! یه لبخند کج نشست کنج لباش ... بیشتر حرصم گرفت. راه افتادیم سمت ماشین شایان ... یه زانتیای سفید اسپرت شده خوشگل داشت ... شبنم و بنفشه با دیدن من دست در دست آرتان چشماشون اندازه نعلبکی گشاد شده بود. از دیدن قیافه هاشون خنده ام گرفت هر دوتاشون پیاده شدن و عین شاگردی که به معلمش سلام کنه سلام کردند ... آرتان به نرمی پاسخشون رو داد و رو به من گفت: - عزیزم ... کوله تو می ذاری عقب یا می بریش پیش خودت؟!!!! یه نگاه اینور اونورم کردم ... نه کسی از خونواده من بود نه از خونواده خودش پس عزیزم چه صیغه ای بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جلل خالق! همونطور با بهت گفتم: - پیشم باشه ... - صبحونه برداشتی ؟ - آره ... - ناهار چی کار می کنی؟! شایان با پوزخند گفت: - آرتان خان اگه اینقدر نگرانین خوب خودتون هم بیاین بریم ... جا واسه شما هم هست ... آرتان نگاهی به شایان کرد و گفت: - اینبار کار دارم ولی اگه دفعه دیگه ای هم در کار باشه مطمئن باش ترسا رو تنها نمی ذارم ... اینبارم دارم می سپارمش به کل اکیپ شما ... اگه یه تار مو از سرش کم بشه ... خدایا اون داشت نقش بازی می کرد ... شایدم فقط به خاطر اینکه من امانت بودم دستش اینقدر سفارشم رو می کرد پس با این وجود چرا من دلم داشت می لرزید؟! لعنتی همه چیزش خواستنی بود ... شایان سری تکون داد و بعد از خداحافظی سرسری با آرتان رفت نشست پشت فرمون بنفشه و شبنم هم همونطور گیج خداحافظی کرده و سوار شدند. منم خواستم سوار بشم که آرتان گفت: - کی بر می گردی؟! - معلوم نیست ... - اوکی ... نگاش کردم ... تو نگام نمی دونم چی دید که سرشو انداخت زیر ... دیگه مهربون نبود. دیگه کسی نبود که جلوش مهربون باشه و نقش بازی کنه همه سوار شده بودند. سرمو انداختم زیر و با یه خداحافظ سرسری سوار شدم. ماشین راه افتاد ... به پچ کوچه که رسید نا خود آگاه برگشتم ... دستاشو زده بود زیر بغلش و همونجا وایساده بود ... دستمو کشیدم و گفت: - ای بمیری بنفشه ... کجا داری منو می بری؟ دارم از سرما یخ می زنم ... - اه اینقدر ننال راه بیفت بیا تا بهت بگم ... باید بریم یه جا که بچه ها نباشن ... شبنم غش غش خندید و گفت: - ای خدا خفه ات نکنه ... به خدا من نامزد دارم ... هر سه هر هر خندیدیم و روی سراشیبی سر خوردیم رفتیم تا پایین . حالا پایین تپه بودیم و دور تا دورمون سفید بود ... هیچکس اینجا نمی تونست پیدامون کنه ... بنفشه با قیافه ای بدجنسانه گفت: - خب حالا وقتشه ... شبنم گفت: - به من بخوای تجاوز کنی جیغ می زنم ... - اه گمشو ... من به تو هیچ میلی ندارم ... به کسی هم قرار باشه تجاوز کنم به این ورپریده می کنم با این رژ لب سرخش ... خودشو کشید سمت من که به شوخی جیغ زدم و خودمو کشیدم کنار ... هر سه قاه قاه خندیدم و شبنم گفت: - حالا بگو ببینم چی کارمون داشتی؟! - یادتونه چند وقت پیشا هوس چی کردیم؟! - نهههههه - یادتون نیست؟! داشتیم می رفتیم پاتوق ... پشت چراغ قرمز ... یه دویست وشش اومد وایساد کنارمون ... یه دختر پسره از اون تریپ خوشگلا توش بودن ... یهو شبنم داد زد: - که سیگار می کشیدن ؟
بنفشه دست زد و گفت:- باریکلا ... من با تعجب نگاش کردم و گفتم: - خب ... بنفشه دست توی جیبش کرد و یه پاکت سیگار در آورد. چشمام چهارتا شد ... بنفشه با لبخند گفت: - بالاخره دست از دلم برداشتم ... چرا هی پسرا باید بکشن ما آه بکشیم ... با ذوق سیگارو از دستش کشیدم و گفتم: - وای بنفشه دمت گرممممممم .... بده ببینم چی هست حالا؟! - مالبرو اولترالایت فیلتر پلاس .... - اووووه ... - خره از اون خوباس! سه تایی خندیدیم و بنفشه فندکشو هم در آورد. یکی یه نخ واسه هر سه تامون روشن کرد و داد دستمون. اول خوب نگاش کردم ... نمی دونستم کارم درسته یا نه ... ولی می خواستم بکشم ... فکرو گذاشتم کنار و سیگارو گذاشتم گوشه لبم و پک زدم ... همه دهنمو و حلقم سوخت ولی سرفه نکردم ... بنفشه و شبنم هر دو به سرفه افتادن ولی اینقدر هر سه مشتاق بودیم که بیخیال پک دوم رو زدیم ... چشمامون از زور شوق دو دو می زد ... طعم گسی داشت عین چوب سوخته ... ولی دوست داشتم بیشتر و بیشتر بکشم ... سیگارو گذاشته بودم لای دو تا انگشتام ... ولو شدم روی برفا و تند تند پک می زدم ... فیلتر سیگار از رنگ سرخ رژ لبم سرخ شده بود ... از اون لحظه تصمیم گرفتم هر وقت خواستم سیگار بکشم رژ لب قرمز بزنم ... رنگ فیلترش خیلی قشنگ می شد ... تا رسید به فیلتر توی برفا خاموشش کردم صدای پسسسس که کرد خندیدمو گفتم: - بعدی ... بنفشه جعبه سیگارو به همراه فندک گرفت طرفم ... یه دونه در آوردم و گذاشتم گوشه لبم فندکو روشن کردم و با یه پک محکم سیگارو روشن کردم ... مال بنفشه هم تموم شد و دومی رو روشن کرد ... توی فضا بودیم هر سه تامون خود سیگار حسی بهمون نمی داد ولی کشیدنش خیلی لذت داشت ... بنفشه توی همون حالت که دودو از توی دماغش می داد بیرون گفت: - خبریه؟! چون روی صحبتش با من بود گفتم: - کجا؟! - نشد جلوی شایان ازت بپرسم ... با آرتان خبریه؟! خندیدم و پاک محکمی به سیگار زدم در حالی که دود رو می دادم بیرون گفتم: - نه بابا! شبنم هم اومد وسط بحث و گفت: - بدجور دستتو چسبیده بود ... یه جور خاصی هم تو رو سپرد به ما ... - فقط می خواست امانت بابا چیزیش نشه... بنفشه گفت: - تا دیدمت به چشمام شک کردم ... شبنم گفت: - منم! - خودمم به خودم شک کردم ... - غیرتیه؟! - شدید - غیرت نشونه عشقه خره ... - خر تویی که فکر می کنی یه پسر تو دو روز عاشق می شه ... آخه الاغ من به نفعمه اگه آرتان هیچ وقت حسی نسبت بهم پیدا نکنه ... من که آخرش اینجا بمون نیستم ... بذار هیچی ازم یادگار نمونه حتی یه عشق. - حیف آرتانه من دلم می خواد تو یا نری یا اگه هم قراره بری با آرتان بری. - من آزادی می خوام که دارم می رم ... با آرتان آزادی ندارم دیگه .. شبنم و بنفشه دیگه حرفی نزدن و فقط شونه بالا انداختن. وقتی یه پاکت سیگار رو سه تایی در سکوت کشیدیم بنفشه سرفه ای کرد و در حالی که کمی جلوم خم می شد گفت: - خانومای محترم ورودتون رو به جمع سیگاری ها تبریک عرض می کنم ... هر سه هوراااا کشیدیم و هن هن کنان تپه رو رفتیم بالا ... بچه ها داشتن برف توی سر و صورت هم می کوبیدن شایان با دیدن ما با عصبانیت جلو اومد و گفت: - هیچ معلومه شما کجایین؟!!!! همه جا رو دنبالتون گشتم ... شبنم خونسردانه گفت: - همین دور و اطراف بودیم ... - امیدوارم ... خندیدم و گفتم: - چیه شایان به ما شک داری؟! شایان که از عصبانیت در حال گر گفتن بود گفت: - با این بویی که شماها می دین ... اه اه یادمون به بوی سیگارا نبود ... بنفشه سریع گفت: - بو؟ چه بویی؟!!! شایان بنفشه رو هل داد و رو به ما گفت: - برین از توی کوله پشتی من یه اسپری بردارین بزنین به خودتون تا آبرومون نرفته ... من نمی دونم شما دخترا چرا هر چیزی رو باید خودتون امتحان کنین! من غش غش خندیدم ولی شبنم و بنفشه خجالت زده سمت ماشین راه افتادند ... ملینا یکی از دوستای اینترنتی بنفشه اومد سمتون و گفت: - بچه ها بدوین بیاین می خوایم آدم برفی بسازیم ... نکنه دارین می رین توی ماشین؟ من گفتم: - نه بابا الان می یایم ... تو ماشین یه کاری داریم ... - باشه زود بیاین عرشیا هم بالاخره دست از دلش برداشت و فلاسک چایی آلبالوشو از داخل کوله اش در آورد بیاین بخوریم که حسابی می چسبه ... - باشه الان می یایم بعد از رفتن ملینا تند تند اسپری اسپرت شایان رو روی خودمون خالی کردیم و به بچه ها پیوستیم ... عرشیا دوست شایان که اونم وکیل بود سه تا لیوان یه بار مصرف برامون چایی کرد و در حالی که یکی یکی دستمون می داد گفت: - این یه ذره چایی رو به زور واستون نگه داشتم وگرنه اینا بلعیده بودن ... هر سه تشکر کردیم و مشغول خوردن چایی شدیم ... بعد از خوردن چایی همه بسیج شدیم واسه ساختن آدم برفی ... حسابی در گیر جمع کردن برف بودیم که یه دفعه یه گلوله برفی محکم خورد تو کمرم ... از درد نفسم بند اومد صاف ایستادم و اول از همه به بنفشه و شبنم نگاه کردم حواسشون نبود و هر دو مشغول گوله کردن برفها بودن ... به پشت سرم که نگاه کردم متوجه نگاه کیان شدم ... کیان هم یکی دیگه از دوستای شایان بود ... با دیدن نگاهم دستشو به نشونه عذرخواهی بالا آورد و لبخندی زد که زیاد به دلم ننشست توجهی نکردم و دوباره مشغول جمع کردن برفا شدم ... گلوله بزرگی رو که درست کرده بودم روی هم گذاشتم و رفتم به سمت آدم برفی که بریزم روی بدنه اش کیان سریع جلو اومد و گفت: - بده به من ترسا ... با جدیت دستشو پس زدم و گفتم: - خودم دست دارم ... - چه خشن! - همینه که هست ... برفا رو روی روی تنه آدم برفی ریختم همون لحظه بنفشه و شبنم هم برفاشون رو آوردن ... شایان داد زد: - تنه اش کافیه دیگه ... منم الان سرشو می یارم ... به دنبال حرفش یه گلوله بزرگ آورد و روی تنه آدم برفی گذاشت و زیرشو محکم کرد ... دو تا دکمه به جا چشم یه خیار پلاسیده به جای دماغ و چند تا سنگ ریزه برای دهنش گذاشتیم ... یه دفعه شایان اومد به طرف من و گفت: - خب کلاه هم که نداریم ... پس از کلاه تو استفاده می کنیم ... قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم کلاهو کشید و خرمن موهای ویو شده ام ریخت دورم ... اینکارش همزمان شد با پرتاب شدن گلوله برفی از جانب کیان به سمت من. گلوله صاف خورد توی گوشم ... شایان مات شد روی من و یک دفعه هم سوز سردی شروع به وزیدن کرد. حس کردم سرما تا اعماق گوشم نفوذ کرد ... دستمو گذاشتم روی گوشم و نشستم دو زانو روی زمین. شبنم جیغ زد: - دیوونه االان سرما می خوره کلاشو برداشتی واسه چی؟ زیرش هیچی سرش نبود ... کیان احمق ... تو چرا همون موقع برف زدی تو سرش؟ شما پسرا یه جو عقل تو کله تون نیست ... شایان زمزمه کرد: - نمی دونستم ... کیان هم گفت: - فکر نمی کردم شایان کلاشو برداره ... به خدا از قصد نبود. عرشیا پادرمیانی کرد و گفت: - خب حالا دعوا نکنین ... شایان کلاهو بده سرش کنه می یان می گیرنمون نگیرنمون هم خودش سرما می خوره ... بنفشه کلاهو از دست شایان کشید و اومد کرد تو سر من ... سرمو با دستش بالا گرفت و گفت: - خوبی؟ ملینا هم اونطرفم زانو زد و گفت: - اینا وحشین ... امیدوارم سرما نخوری فقط. لبخندی زدم و گفتم: - نه خوبم اشکال نداره ... ولی سرم داشت از زور درد می ترکید باد رفته بود توی سرم و می دونستم که حتما سرما می خورم. از جا بلند شدم و گفتم: - بیخیال بچه ها ... آدم برفی بدون کلاه هم می شه ... کیان لبخندی دوستانه به روم زد و سپس کلاه بافتنی خودشو برداشت و چپوند روی سر آدم برفی و گفت: - اینم از کلاه حالا همه وایسین یه عکس بگیریم بعدش می خوایم بریم ناهار دیگه مردم از گرسنگی ... همه کنار هم ایستادیم و یه عکس یادگاری با دوربین شایان گرفتیم. هیچکس غذا نیاورده بود و همه می خواستن برن رستوران شایان خودشو رسوند کنار من و گفت: - ترسا ... - بله؟ - ناراحتی از دستم؟ - باید باشم؟ - خوب باور کن من نمی خواستم اینجوری بشه یعنی اصلا نمی دونستم زیر کلاه هیچی سرت نیست ... - مهم نیست ... - در هر صورت ببخشید .. - باشه بخشیدم حالا هم برو اونور تا به تلافی کارت یه گوله برف نزدم توی دماغت تا یخ کنی خندید و رفت پیس دوستاش ... بعد از خوردن ناهار کیان یه لیوان چایی داغ برای من آورد و گفت: - اینو بخور که سرما نخوری ... دستشو با سردی پس زدم و گفتم: - میل ندارم ... حس می کردم کیان داره نخ می ده برای همینم کم محلی می کردم تا خودش بره رد کارش. از رستوران که اومدیم بیرون یه کم دیگه همه با هم برف بازی کردیم و سپس تصمیم گرفتیم برگردیم ساعت سه ناهار خورده بودیم و تا می یومدیم برگردیم شب می شد ... سریع کوله هامون رو جمع کردیم و با بقیه خداحافظی کردیم ... کم کم بدنم داشت کرخ می شد و داغی رو توی تنم حس می کردم سرم هم هنوز درد می کرد تا اومدم برم بشینم عقب کنار بنفشه شایان گفت: - ترسا بشین جلو ... - چرا؟! - می خوام بخاری رو روت تنظیم کنم که گرم بمونی ... می ترسم با این بلایی که من و کیان احمق سرت آوردیم سرما بخوری ... شونه ای بالا انداختم و نشستم جلو شبنم هم نشست عقب ... تموم طول راه رو عطسه و فیر فیر کردم. چشمامو بسته بودم بلکه خوابم ببره ولی بدن درد و سر درد بهم اجازه خوابیدن نمی داد. با توقف ماشین چشم گشودم ولی وقتی مکان رو آشنا ندیدم دوباره چشمامو بستم. با صدای بنفشه و شبنم چشمامو به زحمت دوباره باز کردم: - ترسا پاشو بریم دکتر ... حال نداشتم پیاده بشم. شبنم و بنفشه بیچاره به زحمت زیر بغلامو گرفتن و کشون کشون منو به سمت درمانگاه بردن. شایان هم کنارمون با اعصاب داغون می یومد عذاب وجدان داشت می کشتش. به درک! زد دختر مردمو به این روز انداخت ... حالا بکشه! با توجه به حال خرابم مجبور شدیم بریم سمت اورژانس ... دکتر برام دو تا آمپول به همراه یه عالمه قرص و کپسول تجویز کرد ... حتی قدرت نداشتم به خاطر آمپول شکایت کنم فقط چنان بد به شایان نگاه کردم که شرمنده تر شد و سرشو اندخت زیر. شبنم با خنده گفت: - اینجوری داداشمو نگاه نکن خودش به اندازه کافی ناراحت هست که امانت مردمو به این روز انداخته ... حالا جواب آرتان رو چه جوری بدیم ... آرتان؟! گور بابای آرتان ... منو بگو که حالا باید دو تا آمپول بزنم ... با کمک شبنم و بنفشه خوابیدم روی تخت ... هر دو تا آمپول رو با هم زد بهم لعنتی از زور درد فقط اشک ار گوشه چشمم سرازیر شد ولی حتی نتونستم یه ناله کوچولو بکنم. صدام به کل بریده شده بود ... شبنم و بنفشه هم حسابی پکر شده بودن روز هر سه تامون خراب شده بود ... دوباره خواستن بلندم کنن که شبنم گفت بذار برم شایانو صدا کنم بیاد کمک ... من دیگه جون ندارم تکونش بدم. رفت و برگشتش چند ثانیه بیشتر طول نکشید. سرمو تکیه داده بودم به شونه بنفشه و چشمامو بسته بودم. شایان اومد تو و کنارم ایستاد. بوی عطرشو حس می کردم خم شد و در گوشم زمزمه وار گفت: - ایرادی نداره بغلت کنم؟ سرمو به نشونه مخالفت چند بار تکون دادم. شایان گفت: - آخه حالت خیلی بده ... دوباره سرمو تکون دادم ... به ناچار دست انداخت زیر بازوم و به کمک بنفشه و شبنم منو بردن سمت ماشین. روی صندلی که نشستم پاهام درد گرفت و دوباره اشک از چشماش سرازیر شد. وقتی مریض می شدم عین بچه ها می شدم. طاقت هیچ دردی رو نداشتم ... شایان سوار شد و با دیدن اشکای من با ناراحتی گفت: - درد داری؟! به زور گفتم: - فقط برو خونه ... دیگه حرفی نزد و راه افتاد. با حس کردن داغ شدن گونه هام چشم باز کردم ... شبنم بود گفت: - من دارم می رم گلم ... فردا حتما بهت سر می زنم با یه سوپ خوشمزه ... چشممو باز و بسته کردم و ماشین دوباره راه افتاد. بنفشه هم بعد از بوسیدن من و قول دادن اینکه فردا حتما می یاد پیشم رفت ... حال نداشتم از شایان بپرسم چرا اول منو نرسونده ... دوباره که ماشین ایستاد مطمئن بودم جلوی آپارتمان آرتان هستیم ... چشم گشودم صدای شایان بلند شد: - مثل اینکه آقا بزم داشتن! متوجه منظورش نشدم و به روبرو چشم دوختم. آرتان بود که داشت طرلان رو سوار تاکسی می کرد. قلبم فشرده شد آهی کشیدم و خواستم درو باز کنم که شایان گفت: - صبر کن بذار کمکت کنم ... سریع اومد سمت من درو باز کرد و دستشو جلو آرود قبل از اینکه دستشو بگیرم صدای عصبی آرتان از پشت شایان بلند شد: - چی شده؟!!! شایان برگشت و با قیافه ای جدی گفت: - سرما خورده ... نمی تونه خودش پیاده بشه ... آرتان شایانو پس زد و اومد جلو. نگاش مثل شیشه بود ... هیچی توی نگاش نبود. چشمامو بستم دوست نداشتم نگاش کنم. یک دفعه حس کردم از روی صندلی کنده شدم. بوی عطر آرتان مشاممو پر کرد ... صدای عصبی آرتان بلند شد: - مگه نگفتم مراقبش باش؟!!! اینجوری قول می دی؟ شایان جوابی ندادی. صدای بسته شدن در ماشینو حس کردم و بعد هم صدای آرتان رو: - این چیه؟! - داروهاشه ... بردمش دکتر ... چیز خاصی نیست ... دو تا آمپول هم زده ... - آمپول زده؟!!!!! - آره خوب تجویز دکتر بود ... آرتان صدام کرد: - ترسا ... جواب ندادم. قدرت نداشتم ولی اگه هم داشتم جواب نمی دادم. از صبح تا حالا با طرلان توی خونه داشته چی کار می کرده؟! خودش و محبت و مهربونیش به درک ... ولی دوست نداشتم تا وقتی من توی اون خونه دارم زندگی می کنم کثافت کاری بکنه توش وگرنه تحملش برام سخت می شد. باید باهاش در این مورد حرف می زدم. وقتی دید جواب نمی دم گفت: - ببینین چه به روزش آوردین که حاضر شده آمپول بزنه ... خوشم اومد که یادش بود من از آمپول خوشم نمی یاد ... شایان زیر لب خداحافظی کرد و رفت. تنها چیزی که بعدش حس کردم دویدن آرتان بود ... خوابم برد. دوباره که چشم باز کردم روی تختم بودم ... نالیدم: - آب ... بیرون رفتن آرتان رو از اتاق حس کردم. به خودم که نگاه کردم دیدم فقط شلوار گرمکنی که زیر شلوارم پوشیده بودم تنمه با بلوزم ... لباسامو عوض نکرده بود فقط شلوارمو با پالتوم در آورده بود. خدا رو شکر! یه لیوان آب پرتغال برام آورد و سرمو یه کم بالا گرفت و جرعه جرعه آب پرتغال رو توی دهنم ریخت. زیر لب غر هم می زد ولی نمی شنیدم. انگار داشت پیش خودش می گفت همینم مونده بود بشم پرستار این زلزله! با شناختی که از خودم داشتم می دونستم که مریضیم فقط تا فردا صبح طول می کشه. همیشه سختی یه مریضی برام فقط یه شب بود ... روز بعد فقط شاید گلوم درد می کرد یا یه کم سرم ... ولی دیگه بی حال نبودم. سکوت آرتان عجیب غریب بود هیچ حرفی نمی زد حتی سرزنش! حتی نپرسید چرا تو با شایان تنها بودی؟ هر چند که اگه هم می پرسید من قدرت پاسخ گفتن نداشتم. بعد از خوردن آب پرتغال یه کم از سوپی هم که از دیشب باقی مونده بود رو آروم آروم کرد توی دهنم و بعدم داروهامو داد. لحاف رو تا نزدیک گردنم بالا کشید و چراغو خاموش کرد و رفت دریغ از یه جمله برای خوش کردن دل من ...! بغض کرده بودم ... ناخودآگاه دوست داشتم آرتان دعوام کنه و سرم داد بزنه ... ولی خوب پیدا بود براش هیچ اهمیتی ندارم و برای همین هم هیچ حرفی نزد. چشمامو بستم تا دیگه به هیچی فکر نکنم به خاطر قرص ها خیلی زودتر از اونچه که فکر می کردم خواب منو در ربود.صبح با سر و صدای بنفشه و شبنم از خواب پریدم یکیشون اینورم نشسته بود روی تخت و یکیشون اونورم ... تا متوجه چشمای بازم شدن بنفشه خم شد چالاپ چالاپ منو بوس کرد و گفت: - پاشو ببینم نازک نارنجی یخ! یه گوله برف خورد تو سرش داشت می مرد ... خاک بر سر لا جونیت کنم من خودش و شبنم غش غش خندیدن. منم لبخند زدم و خودمو یه کم کشیدم بالا و با صدای گرفته گفتم: - شما دو تا اینجا چه غلطی می کنین؟ مگه ساعت چنده؟! شبنم گفت: - اوه اوه صداشووووو ... ما هم از صبح ساعت هشت اینجاییم الان ساعت دوازده است! بنفشه گفت: - خنگول پاشو برات خبرا دارم ... - کوری؟ پاشدم دیگه ... - آرتان شماره منو از کجا داره؟!!!! - هان؟! - صبح زود زنگ زد روی گوشیم و با کلی کلاس ازم درخواست کردن بیام اینجا پیش شما ... حالا من که خودم می خواستم بیام ... ولی همچین کلاس گذاشتم گفتم چرا به آتوسا نمی گین؟! - خب چی گفت؟ - گفت دلیل خاصی نداره ... ولی معلومه که نمی خواد خونواده ات بفهمن حالت بد شده ... - بازم قضیه امانت! - قضیه امانت؟ - هر محبتی که به من می کنه می ذاره پای اینکه من امانتم دستش ... چشمای بنفشه برق زد و گفت: - راست می گی؟! با تعجب نگاش کردم و گفتم: - چرا تو چشمات پروژکتور روشن شد؟ باز چه نقشه ای کشیدی؟ - دوست داری یه ذره اذیتش کنیم؟! - چه جوری؟! - بگو دوست داری یا نه؟ - آره از خدامه ... - خب پس زودتر خوب شو ... دارم براش ... با کنجکاوی نگاش کردم ولی شونه ای بالا انداخت و گفت: - خوب شو تا بگم ... - من خوبم بابا اون دو تا آمپول گنده حالمو جا آورد دیشب ... - نه الان یه کم زوده ... غیر طبیعی می شه بذار واسه فردا یا پس فردا ... الانم دیگه سوال نکن چون نمی گم چی تو سرمه. به شبنم نگاه کردم که گفت: - والا منم نمی دونم این می خواد چی کار کنه ... بنفشه گفت: - حالا نگفتی شماره منو از کجا آورده؟! اینور اونورو نگاه کردم و با دیدن گوشم که روی عسلی بود گفتم: - گوشیم تو کیفم بود ولی الان اینجاست پس نتیجه می گیریم از توی گوشیم شماره تو برداشته ... به دنبال این حرف از جا بلند شدم بدنم هنوز یه کم درد می کرد و حسابی عرق کرده بودم. ته گلومم یه کم درد می کرد. شبنم گفت: - کجا می ری؟! - می رم حموم ... دیگه چیزی نگفتن و منم رفتم توی حموم دوش آب گرم بدن دردمو بهبود بخشید تا اومدم بیرون همونجور با حوله رفتم توی آشپزخونه ... ساعت یک ظهر بود و بوی سوپ خونه رو برداشته بود ... با لذت بو کشیدم و گفتم: - به به چه بوی خوبی ... دست دوستان گرامی حسابی درد نکنه ... شبنم گفت: - برو یه لباس تنت کن ... خوبه سرما خورده بودی ... نشستم سر میز و گفتم: - خونه گرمه ... اشکال نداره ... بده بخوریم این سوپو ... بنفشه نگاهی به شبنم کرد و گفت: - این مریضه؟!! شبنم نگاهی به بالای حوله ام که باز شده بود انداخت و گفت: - ورپرده این سک و سینه رو انداختی بیرون واسه چی؟! بپوشون ببینم ... با خنده دو طرف حوله رو کشیدم روی هم و گفتم: - درویش کن ... هیززززز بنفشه سوپو کشید و هر سه تا با هم مشغول خوردن شدیم ... اونقدر مشغول شوخی و خنده بودیم که اصلا متوجه صدای در نشدیم. یه دفعه از صدای آرتان به سه تامون جریان قوی برق وصل شد و من نا خودآگاه پریدم بالا : - معنی مریضی رو هم فهمیدم ... آرتان که ظهر نباید می یومد خونه ... نگام افتاد به دستش دو تا نایلون پرتغال و لیمو شیرین دستش بود. نگاه آرتان صاف توی یقه من بود ... سریع دستم رو آوردم بالا ... یقه ام حسابی رفته بود کنار کشیدمش جلو و گونه هام گل انداخت. شبنم و بنفشه هم با تته پته سلام کردن. آرتان با پوزخند جواب داد و نایلون ها رو روی اپن گذاشت و گفت: - بنفشه خانم لطف کردین ... - خ .. خوا .. خواهش می کنم ... وظیفم بود ... سوئیچ ماشینشو هم انداخت روی اپن و رو به من گفت: - ترسا یه لحظه بیا ... نفسمو با صدا دادم بیرون و یواش رو به بنفشه و شبنم گفتم: - باز حالا گیر می ده به من ... بنفشه و شبنم هیچی نگفتن منم منتظر جواب اونا نبودم بلند شدم و راه افتادم دنبال آرتان رفته بود توی اتاق خودش تقه ای به در زدم حوله مو صاف کردم و رفتم تو .... نشسته بود لب تختش منو که دید اخم کرد و گفت: - بهتری ؟ - آره ... - اومدم که اگه حالت خوب نشده ببرمت دکتر ... ولی انگار ... - خوبم ... - دارم می بینم ... این چه وضعشه؟! - کدوم وضع؟ اینکه با دوستام داریم می خندیم؟ انتظار داشتی منو توی رخت خواب رو به موت ببینی تا خیالت راحت بشه؟ - تو کلا مشکل داری ... من کی این حرفو زدم؟! - واسه من دکتر نشو هر چی هم که باشم از تو که این همه با افراد مشکل دار سر و کله زدی بهترم ... فقط نگام کرد منم بی توجه خواستم از اتاق خارج بشم که گفت: - منظور من اینه که رفتی حموم به درک لا اقل یه چیزی تنت کن که نصف شب حالت بد نشه منو بی خواب کنی ... - مطمئن باش رو به موتم بشم تو رو صدا نمی کنم ... - از توی لجباز بعیدم نیست ... - شک نکن ... الان بی زحمت زودتر برو نمی خوام دوستام معذب باشن ... چپ چپ نگام کرد. من که هنوز به خاطر دیروز و اینکه طرلان رو آورده بود توی خونه دلخور بودم گفتم: - هان چیه؟! چرا اینجوری نگاه می کنی؟ فکر می کنی فقط طرلان می تونه معذب بشه؟! پوزخندی زد و گفت: - پس بگو دلت از کجا پره ... - دل من از جایی پر نیست ولی من حتما باید راجع به این قضیه با تو صحبت کنم ... - راجع به طرلان؟ فکر نکنم روابط من با دیگران به تو مربوط بشه ... با حرص و غضب گفتم: - روابط تو با هر الاغی فقط به خودت مربوطه ... هر غلطی دوست داری بکنی بکن ... حرف من سر چیز دیگه است ... یهو پرید سمت من یه قدم رفتم عقب. خوردم توی در اتاق که نمی دونم کی بسته شده بود ... یه دستشو گذاشت اینور سرم و یه دستشو هم گذاشت اینور سرم ... هرم داغ نفسش صورتمو داغ می کرد. حبسک کرد بین هیکل گنده اشو و در ... زل زدم توی چشماش و سعی کردم کم نیارم ... گفت: - من باید تو رو تربیت کنم، نه؟ - بابام به اندازه کافی تربیتم کرده ... تو ام تو زندگی من هیچ کاره ای! نیازی نیست توی تربیت بابای من دخالت کنی ... - تو اگه تربیت داشتی با این لحن با بزرگترت حرف نمی زدی ... - لحن من هر چی که هست حداقل از برخوردای تو بهتره ... - چی اذیتت می کنه؟ نکنه داری روی من احساس مالکیت پیدا می کنی؟ حسادت می کنی به رابطه من و طرلان؟ صورتم از حرص سرخ شده بود و اینو از گرمای خونی که هجوم آورد به صورتم حس کردم. با تموم توانم هلش دادم عقب و فریاد کشیدم: - گل بگیرم اون سازمان نظام روانشناسی رو که به تو مجوز کار داده ... تویی که فرق حسادتو با این نمی فهمی که من دوست ندارم توی خونه ای که توش گناه می شه زندگی کنم چه جوری روانشناس شدی ... خاک بر سر من با این انتخابم ... فکر می کردم آدم انتخاب کردم برای هم خونه شدن .... فکر نمی کردم اینقدر احمق باشی ... آره من بیشعورم من نفهمم ولی حداقل درک دارم فهم دارم ... تویی که یعنی تحصیلکرده ای چرا اینا رو نداری؟!!! آرتان خواست دستمو بگیره ... چشماش با تعجب روی صورت قرمز شده ام مات مونده بود. دستمو با خشونت کشیدم عقب ... ولی آرتان سریع دستمو گرفت و گفت: - ترسا ... ترسا ... ترسا ... گناه چیه؟!!!! بغضم ترکید .... آرتان پوست لبشو جوید و گفت: - حرف بزن ... تو راست می گی هم خونه باید هم خونه اشو درک کنه ... خیلی خب حالا فقط بگو چی ناراحتت کرده؟ منظورت از گناه چیه؟! با بغض گفتم: - طرلان دیروز ... دیگه نتونستم ادامه بدم. نفس عمیقی کشید منو نشوند لب تخت و در حالی که دستمو فشار می داد گفت: - با اینکه جلوی دوستات زشته اینهمه وقت توی اتاق بمونیم ... ولی ترجیح می دم همین الان همه چیز برات روشن بشه .... دوست ندارم هم خونه ایم از دستم ناراحت باشه ... - آره چقدرم که برات مهمه ... همه اش داری با زبونت ... - ترسا من آدمیم که تو زندگیم هیچ وقت زن جماعتو راه ندادم و جز مادرم با هیچ دختری رابطه نداشتم ... دخترای زیادی دور و اطرافم بودن ولی هیچ کدومو به شکل جدی توی زندگیم راه ندادم ... اگه می بینی اینجوری شدم به خاطر همینه همیشه با گارد راه رفتم که هیچ زن و دختری به خودش اجازه نده به من نزدیک بشه ... - باید سر من خالی کنی؟ - نه ... ولی ... عادت ندارم هیچ کس ... هیچ دختری جلوم اینقدر سرکشی کنه ... بیخیال! می خواستم طرلانو بهت بگم ... خوشحال شدم که سرکشی هام می ره روی مخش ولی نشون ندادم توی دلم قند آب شده .. سکوت کردم و نگاش کردم. دستی توی موهاش فرو کرد و گفت: - طرلان سه بار خودکشی کرده ... با چشمای گشاد شده گفتم: - چی؟!!!! - سه سال پیش ... با شوهرش و پسر یک ساله اش رفته بودن بیرون شهر برای گردش ... سه تا مرد بهشون حمله کردن شوهر و بچه اشو جلوش چشمش سر بریدن ... و به خودش سه بار تجاوز کردن و خواستن بکشنش که مامورا می رسن و ... خدایی شد که طرلان کشته نشد ولی بعد از اون واقعه سه بار خودکشی کرد ... از همون موقع زیر نظر منه ... تازه داره به زندگی عادی بر می گرده ... نیاز به کمک من داره منم از همه موقعیت هایی که مطب نمی رم برای اون استفاده می کنم. اون همیشه جمعه ها صبح تا شب می یومد اینجا و من مرتب باهاش صحبت می کردم عادت داره روزای تعطیل بیاد پیش من اوایل نمی یومد ولی کم کم خودش عادت کرد ... روز عروسیمون به من گفت که دیگه نمی یاد و دقیقا از بعدش حالش دوباره رو به بد شدن رفت ... منم مجبور شدم بهش بگم بازم بیاد ... با وجود تو معذب می شه حس می کنه تو دوست نداری اوقات فراغت شوهرتو با کسی تقسیم کنی دیگه خبر نداره که ... به اینجا که رسید لبخند زد. دستشو گذاشت زیر چونه من که هنوزم داشتم با تعجب نگاش می کردم و گفت: - حالا مشکل برطرف شد؟! بغش گلمو می فشرد ... به زحمت گفتم: - خدای من ... چه وحشتناک! - خیلی ... طرلان رو به نابودی بود ... به زور برش گردوندم الان خیلی بهتر شده ... توام یه کم مدارا کن دو سه ماه دیگه خوب خوب می شه ... یه دفعه برای مظلومیت طرلان دلم و بغضم با هم شکست و اشک از چشمام سرازیر شد. آرتان با تعجب گفت: - اااا دیگه گریه برای چیه؟!!! - بیچاره طرلان ... الهی بمیرم ... چقدر سختی کشیده ... - داری برای طرلان گریه می کنی؟!!!!! هیچی نگفتم ... فقط صورتمو با دست پوشوندم و هق هقم اوج گرفت. آرتان دستمو از روی صورتم برداشت و گفت: - بهت نمی یومد اینقدر دل نازک باشی ... سع کردم جلوی هق هقمو بگیرم ... اشکامو پاک کردم و گفتم: - فکر کردی من دل سنگم؟ بدون رودرواسی گفت: - دقیقاً بی توجه به حرفش گفتم: - آرتان ... - بله؟ - می شه منم باشم روزی که طرلان می یاد .. - بذار یه کم که بهتر شد اونوقت توام باش ... الان می ترسم از حضور تو خجالت بکشه و به درمان جواب نده ... - باشه ... خیلی دوست دارم کمکش کنم. - تو لطف داری ... حالا دیگه برو ... زشته دوستات بیرون تنهان. - آرتان ... - دیگه چیه؟! - من ... معذرت می خوام که بهت تهمت زدم ... آرتان با چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت: - ترسا ... - هوم؟! - انگار تازه دارم می شناسمت ... این شخصیت مهربونو کجا قایم کرده بودی؟! واقعا باید برم گل بگیرم در اون سازمان نظامو ... چطور نمی تونم تو رو بشناسم؟! خندیدم و گفتم: - هان چیه؟ عادت داری همیشه عین سگ پاچه بگیرم؟! - نه ... عادت دارم عین گربه پنجول بکشی ... به دنبال این حرف خندید و بلند شد پالتوی خوش دوخت قهوه ایشو روی پلیور شکلاتی رنگش تنش کرد و گفت: - اون لیمو پرتغالا رو آب بگیر بخور که بیماری کامل از تنت بره بیرون اگه هم دیدی حالت دوباره داره بد می شه زنگ بزن خبرم کن تا بیام بریم دکتر ... فقط نگاش کردم که خندید و گفت: - ای وای ببخشید .... یادم نبود شما رو به موتم که بشین به من چیزی نمی گین ... هر دو با هم خندیدیم و آرتان بعد از برداشتن سامسونتش گفت: - من دیگه می رم ... بیا برو بیرون دیگه دختر خوب ... یه چیزی هم تنت کن ... خوب نیست با حوله توی خونه راه بری ... - وا! دوستام که پسر نیستن ... - درسته ولی فعلا دوست ندارم حتی دخترا هم شما رو با حوله ببینن ... - دوست نداری؟!!!! چرا؟!!!! لبخندی زد و گفت: - خداحافظ ... بعد از اینکه از اتاق رفت بیرون جلوی در آشپزخونه خیلی محترمانه از بنفشه و شبنم عذر خواهی کرد و بعد از خداحافظی از در رفت بیرون. تا رفتم توی آشپزخونه بنفشه و شبنم ریختن روی سرم تا بفهمن چی شده و منم داشتم براشون تعریف می کردم که دوباره صدای در بلند شد و اینبار هر سه شنیدیم. از داخل آشپزخونه سرک کشیدم که دیدم آرتان برگشته. با لبخند گفتم: - چیزی شده؟! - سوئیچمو جا گذاشتم ... سوئیچشو از لب اپن برداشت و با دیدن من که هنوز حوله تنم بودم و دوباره یقه اش رفته بود کنار اخم کرد و گفت: - پاشو بیا ببینم ... رو به بنفشه و شبنم با لبخند گفت: - باید ببخشین این دوستتون یه کم لجبازه به حرف من گوش نمی کنه مجبورم زورش کنم ... بلند شدم و گفتم: - چی شده دوباره؟! دستمو کشید و گفت: - بیا تا بهت بگم ... جلوی در اتاق گفت: - با اجازه ... خندیدم و گفت: - بفرمایید ... رفت تو و منو هم کشید توی اتاق. اشاره کرد به تخت و گفت: - بشین ... خودش رفت سمت کشوهای لباس های توی خونه ام و یه شلوار گرمکن طوسی با یه بلوز پشمی گرم صورتی کشید بیرون و گفت: - بپوش ... با خنده گفتم: - جلوی تو؟! پشتشو کرد به من گفت: - یعنی اسمم شوهره .... بپوش ... همونجور که حوله تنم بود یواشکی از داخل یکی دیگه از کشوها لباس زیرمو در آوردم و تند تند لباسامو پوشیدم ... وقتی تموم شد موهامو هم با یه گیره بالای سرم بستم و گفتم: - برگرد پوشیدم ... برگشت و با دیدنم گفت: - موهاتو هم خشک کن ... با نق نق پا کوبیدم روی زمین و گفتم: - عین بچه ها با من رفتار نکن ... - بچه ای ... کوچولو ! اومد از در بره بیرون که یهو وسط راه برگشت و گفت: - ا من یادم رفت بهت ... قبل از اینکه حرفشو تموم کنه نگاش افتاد به کشوی لباس زیرم که باز بود و چند تا تیکه اش هم زده بود بیرون ... اینقدر هول هولی لباس برداشته بودم که همه اش زده بود بیرون. گونه هام رنگ گرفتن آرتان هم خندید و با لحن کشداری گفت: - اوکــــــی! دوباره سامسونتشو برداشت و گفت: - سر کردن با خانوما برام سخته ... یه چیزاییشون برام غریبه است ... به دنبال این حرف خندید و رفت بیرون ... یه کم توی اتاق موندم تا بره ... خجالت می کشیدم ازش. کشو رو با حرص با پام بستم و گفتم: - آبرومو بردی عوضی ... در اتاق باز شد و شبنم و بنفشه هجوم آوردن تو با دیدن لباس عوض شده من هر دو افتادن روی سرم که بفهمن چطور جلوی آرتان لباس عوض کردم ... مجبور شدم قضیه رو دوباره کامل براشون تعریف کردم ... ولی قضیه لباس زیر و حرفای آرتان رو سانسور کردم. بنفشه با زور منو نشوند روی تخت و موهامو هم خشک کرد و گفت آرتان سفارش کرده. اون روز کنار شبنم و بنفشه روز خوبی رو سپری کردم و تا شب با خوردن چند تا لیوان آبمیوه مریضی رو کامل از بدنم بیرون کردم. دو هفته دیگه هم گذشت ... اتفاق خاصی توی این مدت نیفتاده بود به جز اینکه همراه آرتان بالاخره برای مادرزن سلام رفتیم. قرار بود روز بعد از پیست بریم که با سرماخوردگی من کنسل شد. به جاش دو روز بعدش همراه با آرتان اول رفتیم بهشت زهرا که آرتان یه دسته گل خیلی بزرگ برای مامان خرید و یه جعبه بزرگ شیرینی هم خیرات کرد بعد هم رفتیم خونه دیدن عزیز و بابا ... برای عزیز هم یه دونه سکه بهار آزادی گرفت با یه دسته گل خوشگل ... عزیز هنوز هم به نبود من عادت نکرده بود و حسابی بیتابی می کرد. وقتی از خونه اومدیم بیرون آرتان گفت: - چطور دلت می یاد عزیزو بذاری و بری؟ - عادت می کنه ... - خودت چی؟! - خیلی وقته یاد گرفتم که به چیزی یا کسی دل نبندم ... - فقط به خاطر مرگ مادت؟! - مرگ مادرم ... بداخلاقی پدرم ... ازدواج آتوسا ... - نکنه انتظار داشتی آتوسا هیچ وقت ازداوج نکنه؟! - نه ... ولی تنهایی من قابل درک کردن نیست ... زیاد روش فکر نکن ... - فکر نمی کنم ولی دوست دارم بدونم چرا خودتو تنها حس می کنی؟ - چون تنهام ... تا حالا دقت کردی پسرا وقتی احساس تنهایی می کنن چی کار می کنن؟ - نه ... - نه! مسخره است ... دور و برشون رو پر از دوست دخترای رنگ و وارنگ می کنن ... همه کارشون می شه رفتن به پارتی و خوردن مشروب و تا دیر وقت دور دور رفتن دختر بلند کردن و اتو زدن ... همه چیزو امتحان می کنن سیگار ماری جوانا ... اکس کوفت زهرمار ... ولی ... ولی وای از اون روزی که یه دختر احساس تنهایی کنه ... با کنجکاوی نگام کرد و من گفتم: - من خیلی ساله که احساس تنهایی می کنم ولی هیچ وقت نه تونستم با پسری دوست بشم نه تونستم حتی با دوستای هم جنسم اونطور که دلم می خواد عشق و حال کنم نه تونستم یه مهمونی برم نه برم بگردم ... اینا باعث می شه بیشتر احساس تنهایی کنم مامانم دقیقا توی سنی منو تنها گذاشت که من نیاز داشتم سرمو بذارم روی پاهاش و باهاش درد دل کنم ... بهش از دردام بگم ولی با رفتنش خودش یه درد بزرگ گذاشت روی سینه ام ... آرتان طبق معمول مواقعی که ناراحت می شدم دستم رو گرفت و گفت: - فکر نمی کنی با رفتنت تنهاتر می شی ... - نیاز به فکر کردن نداره مطمئنم که تنهاتر می شم ولی یه حس خوبی هم برام داره که به همه احساسات بدش می ارزه ... - چه حسی؟! - استقلال ... - ولی به نظر من این کار تو یه اشتباه بزرگه که یه روزی بهش پی می بری ... ترسا تو شاید فقط چند ماه اول این حس قشنگ رو داشته باشی بعدش خیلی زود برات عادی و یکنواخت می شه و اونوقت تو می مونی و یه تنهایی عذاب آور که داغونت می کنه ... - می خوای منو از رفتن منصرف کنی؟! - نه فقط می خوام روشنت کنم ... - بیخیال ... بذار تاریک بمونم. آرتان نفس عمیقی کشید و دیگه حرفی نزد. زندگی روی روال عادی افتاده بود ... دیگه نه من به پر و پای آرتان می پیچیدم نه آرتان کاری به کار من داشت ... جمعه ها می رفتم با بنفشه و شبنم و اکیپشون می رفتم بیرون که خونه نباشم و آرتان بتونه با طرلان کار کنه ... البته می موندم خونه وقتی طرلان می یومد باهاش سلام احوالپرسی می کردم و بعد می رفتم حالا برخورد طرلان هم با من بهتر شده بود ... مدارکم رو به همراه عکس ها برای شایان بردم ... با آرتان هم صحبت کرده بودم اونم گفت نیازی به اقامت دائم نداره و یه اقامت یک ماهه هم براش کافیه برای همین دیگه نیازی به مدارک نبود و فقط پاسپورتش رو به شایان دادم ... شایان هم حسابی درگیر و دار کارای من بود کلاس زبان هم ثبت نام کرده بودم و از هفته آینده کلاسام شروع می شد و دیگه مجبور نبودم سر تا سر هفته بشینم توی خونه در و دیوار رو تماشا کنم. تجربه هم ثابت کرده بود تا وقتی که توی خونه هستم آرتان کاری به کارم نداره ولی وقتی می خواستم برم بیرون حسابی بهم گیر می داد و دوباره با هم بحثمون می شد ... روز شنبه از هفته سوم بود و من داشتم آماده می شدم که برم کلاس زبان ... یهو در اتاق باز شد و آرتان دم در ایستاد. هنوز هم داخل نمی یومد ... پالتوی خاکی رنگم رو با شلوار کرم و بوت کرم بلند پوشیدم بودم یه مقنعه مشکی هم سرم بود ... آرایش زیادی نداشتم و فقط یه رژ لب زده بودم با یه رژ گونه ... در حالی که سوئیچش رو توی دستش می چرخوند گفت: - جایی می خوای بری؟ ساعت هشت صبحه ... - آره .. - کجا؟ - کلاس ... - چه کلاسی؟! - تو باز گیر دادی آرتان ؟ - اسم اینو می ذاری گیر؟!!! من فقط سوال کردم ... - کلاس زبان ... - زبان؟!!! تو که زبانت خوب بود ... کیفمو برداشتم و در حالی که از در خارج می شدم گفتم: - خب دیگه به اندازه کافی بهت توضیح دادم ... خداحافظ ... به دنبال این حرف از در خارج شدم. آسانسور توی طبقه خودمون بود سریع پریدم تو و در رو بستم. کلاس که تموم شد گوشیمو از توی کیفم در آوردم و چکش کردم حسابی خسته شده بودم. زبان همیشه زود خسته ام می کرد ... بنفشه سه بار روی گوشیم زنگ زده بود قبل از اینکه فرصت کنم شمارشو بگیرم خودش دوباره زنگ زد. در ماشین رو باز کردم و در حالی که کیفم رو عقب می ذاشتم گوشی رو هم جواب دادم: - الو ... - سلام کجایی؟! - عجله داری؟! - آره ... کجایی؟! - دم کلاس زبانم ... - عالیه ! - چی شده بنفشه؟ - ببین ترسا یادته گفتی آرتان همه اش بهت می گه امانتی؟ - آره ... - یادته گفتم دارم براش؟ - آره ولی بعد نگفتی چه جوری ... - خب هنوز وقتش نرسیده بود ... الان دقیقا وقتشه - وقت چی؟ گیجم کردی ... - ببین ... با توضیحات لحظه به لحظه بنفشه حالت نگاه منم بدجنسانه تر می شد ... واقعا نقشه خوبی بود. گوشیو قطع کردم و رفتم همون سمتی که بنفشه گفت توی خیابون فرعی داشتم با سرعت می رفتم یه تک زدم روی گوشی بنفشه داشتم به کوچه مورد نظر نزدیک می شدم اومدم سرعتمو کم کنم ولی اشتباهی گاز دادم ... ماشینی از داخل کوچه اومد بیرون ... خودش بود یه دویست و شش آلبالوئی که کمر ماشینم داغون شده بود ... سرعتم بالا بود و فاصله ام کم ... ترمز گرفتم ولی بی فایده بود و ماشین محکم توی کمر دویست و شش فرو رفت ... چون کمربند نبسته بودم سرم محکم خورد توی شیشه و یه لحظه گیج شدم ... دویست و شش ایستاد بنفشه به همراه یه پسر پریدن بیرون و اومدن سمت من ... بنفشه در ماشین رو باز کرد و با جیغ گفت: - دیوونه ! قرار بود آروم بزنی ... تو که زدی خودتو داغون کردی! پسر همراه بنفشه هم ترسیده بود و دو تایی منو کشیدن بیرون از ماشین ... بنفشه گوشیمو در آورد و سریع شماره آرتان رو گرفت. همونطور با سر گیجه نشستم کنار ماشین. بنفشه گوشی رو داد دستم و گفت: - خودت بگو ... گوشی رو گرفتم و گذاشتم در گوشم ... صدای آرتان بلند شد: - ترسا مریض دارم بعدا خودم بهت زنگ می زنم ... بی حال نالیدم: - آرتان ... چند لحظه هیچی نگفت ... بعد یهو گفت: - ترسا؟!!! ترسا خودتی؟! - آرتان ... من ... من ... - چی شده؟ چرا صدات اینجوری شده؟ تو کجایی؟! - آرتان تصادف کردم ... بیا ... چند لحظه هیچ صدایی ازش بلند نشد ... بعد پرسید: - کجا؟!! آدرسو با بیحالی گفتم و از زور سر درد ناله ای کردم ... آرتان وحشت کرد و گفت: - چت شده ترسا؟! چت شده؟!!!!! - هیچی ... چیزیم نیست فقط بیا ... صداشو می شنیدم که داره از مریضش عذر خواهی می کنه بعدم شنیدم که به منشیش گفت در مطبشو ببنده و از بقیه مریضا هم عذر خواهی کرد در همون حالت که از صدای پاهاش متوجه شدم داره می دوه پرسید: - کی پیشته؟! - همون آقایی که زدم به ماشینش ... - گوشیو بده بهش ... - چی کارش داری؟! - گفتم گوشیو بده بهش ترسا ... خودتم منتظر باش خیلی زود می رسم پیشت ... دیگه حرفی نزدم و گوشیو گرفتم سمت پسره ... پسره با تعجب نگام کرد که بنفشه زد سر شونه اشو و گفت: - بگیر حسام ... پسر گوشیو گرفت و مشغول صحبت شد ... چند لحظه که گذشت کنجکاو به مکالمه اش گوش کردم: - نه آقا حالشون خوبه ... فقط به خاطر ضربه ای که به سرشون خورده سر گیجه دارن گویا ... - بله بله ... کمربند نبسته بودن سرشون خورده تو شیشه ... - نه باور کنین سالمن جاییشون هم نشکسته ... - باشه ... گوشی رو قطع کرد و گرفت سمت من ... بنفشه با کنجکاوی پرسید: - چی می گفت؟!!! - بنفشه کجای این بدبخت مغروره؟!!! این که داشت با خواهش و تمنا از من می پرسید خانومش سالمه یا اتفاقی براش افتاده ... من و بنفشه همزمان با هم گفتیم: - خانومش؟!!! - آره ... همینطوری پرسید ... بنفشه دو زانو نشست کنار من و گفت: - این شوهرت دیگه داره چهار می زنه .... حالت خوبه تو؟ - آره بهترم ... - پس من می رم می دونی که نباید منو ببینه ... - باشه برو ... - عصر می یام پیشت ... - باشه مواظب خودت باش - توام همینطور گلم ... لحظاتی از رفتن بنفشه نگذشته بود که ماشین آرتان با سرعت داخل فرعی پیچید و کنار ماشین من توقف کرد. با دیدنش جان تازه ای در بدنم دمیده شد ... سعی کردم بایستم. سریع پیاده شد و اومد کنارم زیر بازوهامو گرفت و در حالی که کمکم می کرد وایسم بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه دستشو نوازش گونه کشید روی پیشونیم. چشمامو بستم نمی تونستم خودمو گول بزنم از نوازشش لذت برده بودم. مقنعه امو که حسابی رفته بود عقب کشید جلو و در گوشم گفت: - چه کردی با خودت دختر خوب؟! دستمو آوردم بالا و در حالی که به حسام اشاره می کردم گفتم: - خوبم آرتان تو به این آقا رسیدگی کن ... آرتان دستمو فشار محکمی داد سپس رها کرد و رفت سمت حسام ... حسام یکی از دوستای دانشگاهی بنفشه بود. دیروز ماشینشو که کنار دانشگاه پارک کرده بود زده بودن و در رفته بودن اونم می خواسته ماشینو بذاره تعمیرگاه که بنفشه ازش می خواد بذاره منم یه بار با ماشینم بکوبم به ماشینش و در ازاش با بیمه ماشینم کل خسارت ماشینشو بدم ... اونم قبول می کنه ولی قرارمون یه برخورد آهسته بود نه اینکه من عین فیلم جنایی ها با تموم سرعت بیام بکوبم به بدنه ماشین که سر خودمم داغون بشه ... هدفمون هم از اینکار فقط این بود که آرتانو از سر کارش بکشیم بیرون و چند ساعتی علافش کنیم ... آرتان بعد از دادن کارت ملیش به حسام اونو راهی کرد سپس به سمت من اومد دستمو گرفت و آروم منو روی صندلی جلوی ماشین خودش نشوند بعد هم نشست پشت فرمون ماشین من و یه جای مناسب پارکش کرد تا به قول خودش به موقعش بیاد برش داره. سپس سوار ماشین خودش شد و راه افتاد. اصلا ازش نپرسیدم کجا می ری ... سرم بدجور درد می کرد ... لحظاتی در سکوت سپری شد تا اینکه آرتان گفت: - واسه چی اینقدر با سرعت می ری؟ چرا حواستو جمع نکردی؟! - گوشیم زنگ زد ... حواسم رفت به گوشی ... - اینقدر مهم بود؟! جوابی ندادم. ماشین توقف کرد و آرتان گفت: - بیا پایین ... به اطراف نگاه کردم و با دیدن بیمارستان گفتم: - اومدیم بیمارستان واسه چی؟ من خوبم ... - بیا پایین اونو تو تعیین نمی کنی ... دکتر تعیین می کنه ... به ناچار رفتم پایین. دستمو گرفت و در ماشینو با دزدگیر قفل کرد. دکتر هم بعد از معاینه سرم گفت: - چز خاصی نیست ولی یه قرص می نویسم بخوره واسه سر گیجه اش ... - دکتر اگه می شه یه عکس هم از سرش بگیرین ... دکتر نگاهی به آرتان کرد و گفت: - می دونم لازم نیست ولی برای اطمینان شما باشه ... بعد از گرفتن عکس و باز هم تایید دکتر مبنی بر سالم بودنم از بیمارستان خارج شدیم. آرتان منو رسوند خونه و گفت: - می رم ماشینتو بردارم ببرم تعمیرگاه ... از ماشین پیاده شدم و گفتم: - لطف کردی ... در حالی که ترمز دستی را آزاد می کرد گفت: - وظیفه بود و راه افتاد ... سر گیجه ام بهتر شده بود. رفتم داخل خونه و اول از همه زنگ زدم به بنفشه و اطلاع دادم خوبم که نگران نباشه. نقشه مون گرفت و آرتان یه روز کامل از کارش باز شد ... ولی محبتش بدجور داشت دامنو می گرفت ... تاحالا کسی اینقدر نگرانم نشده بود و اینقدر سریع به خاطر نگرانی خودشو به من نرسونده بود ... حتی اگه به خاطر امانت بودنم هم بوده باشه بازم برام شیرین بود و تبدیل شد به یکی از خاطرات خوب زندگیم ...



تاريخ : ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار