یک هفته ای طول کشید ولی هیچ خبری از آرتان نشد. همه ناخن هامو از زور حرص جویده بودم بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودند و دیوونه ام کرده بودن. خدایا نکنه این بار دیگه منو سر کار گذاشته باشه؟ ولی مگه می شه؟ کار خودش هم به من گیر بود دیگه فقط من محتاج اون نبودم. شایدم منو اسکل کرده بود و اصلا مشکلی توی زندگیش نبود. همون شبی که ازش جدا شدم از فرداش منتظر بودم بابا بگه مامان آرتان تماس گرفته ولی هیچ خبری نشد که نشد. بازم شماره شو به من نداده بود که بتونم در صورت لزوم خبری ازش بگیرم. لعنتی حتی شمارمو هم نگرفته بود ... انگار اصلا براش مهم نبود. مثل مرغ پر کنده هی پله ها رو بالا می رفتم و از روی نرده سر می خوردم پایین. عزیز مدام غر می زد و حرص می خورد. ولی دست خودم نبود حسابی عصبی شده بود بابا هم می دونست یه چیزیم شده ولی به پر و پام نمی پیچید می دونست که اینجور وقتا نباید ازم سوالی بپرسه چون بدتر می شم. بالاخره بعد از گذشتن دو هفته یه روز که توی اتاق نشسته بودم و بی هدف با لب تابم بازی می کردم در اتاق باز شد و عزیز اومد تو. برعکس همیشه حتی حوصله عزیزوهم نداشتم. توجهی نکردم و به بازیم ادامه دادم عزیز نشست لب تخت و گفت: - ببند در اون ماسماسکو کارت دارم مادر ... - بگو عزیز می شنوم ... - دِ نه نه ببند در اونو بذار من حرفمو بزنم بعد که رفتم بشین کارتو بکن اینجوری منم حواسم می ره تو اون یادم می ره چی می خواستم بگم. برای اینکه زودتر حرفشو بزنه و بره در لب تابو با غیض بستم وگفتم: - بفرمایید می شنوم! - اووه! کی می ره این همه راهو! اخلاقه تو داری یا زهر هلاهل؟ - بگو عزیز دل و دماغ ندارما! عزیز زیر لب گفت: - چه روزیم اینا زنگ زدن ... این که حوصله نداره حالا بهش بگم می گه نه! با تعجب گفتم: - چی گفتی عزیز ؟ - هیچی مادر راستش اومدم یه خبری بهت بدم ... البته به من ربطی نداره یهو نپری به منا ... بابات زنگ زد گفت. رادارام داشت به کار می افتاد: - خب؟! - مادر این شتریه که در خونه همه می خوابه! از دل دل کردنش عصبی شدم و گفتم: - اهههه عزیز یه باره بگو دارم می میرم خلاصم کن دیگه! عزیز چپ چپ نگام کرد و گفت: - استغفرالله از رو دنده چپ بلند شدیا ... من بدبختو بگو که شدم قاصد تو. فقط نگاش کردم تا بالاخره با همون خونسردی ذاتیش گفت: - بابات زنگ زد الان ... - خب؟ - گفت شب مهمون دارین ... - کی؟! - نه نه منم گفتم یه دفعه ای نمی شه و حداقل می ذاشتن برای یه شب دیگه ولی خب بابات گفت اونا اصرار داشتن. دیگه مطمئن بودم یه خبری هست ولی از اینکه از طرف آرتان باشه مطمئن نبودم راستش دیگه بعد از دو هفته ازش نا امید شده بودم. عزیز ادامه داد: - آره مادر ... دختر پله و مردم رهگذر یه وقت فکر نکنی بابات می خواد به زور شوهرت بده ها فقط گفت اینا موقعیتشون خوبه و بهتره تو امشب یه کم به خودت برسی و مقبول جلوشون حاضر بشی. با حرص گفتم: - حالا انگار همیشه هپلی هستم! بعد ادمه دادم: - کی هستن حالا؟ - نمی دونم مادر! ولی بابات خیلی هول بود و کلی هم سفارش کرد ... نکنه کسی جز آرتان باشه؟! نکنه بابا مجبورم کنه با طرف ازدواج کنم؟ وای خدا حالا چه خاکی تو سرم کنم؟ چرا آرامش به من نیومده؟ از وقتی که آتوسا رفت دنبال خوش گذرونیش آرامش هم از زندگی من پر زد. عزیز از جا بلند شد و گفت: - پس دیگه سفارشت نمی کنما اینا برای ساعت نه می یان ... تا اون موقع حاضر باش. - چشم ... عزیز از مطیع بودن من تعجب کرد زیر لب صلواتی فرستاد و از در خارج شد. از جا بلند شدم. ساعت پنج بود و چهار ساعت بیشتر وقت نداشتم. نمی دونستم باید به خودم برسم یا اینکه خیلی ساده ظاهر شم؟ اگه خونواده آرتان بودن کلی باید به خودم می رسیدم تا تو دل مامان آرتان جا بشم ولی اگه کسی دیگه بود ترجیح می دادم شبیه دخترای کولی برم جلوشون تا منو نپسندن ولی من که نمی دونستم کیه! ای آرتان خدا بگم چی کارت کنه! چرا یه خبر به من ندادی آخه؟! بالاخره تصمیم گرفتم آراسته باشم فوقش می گفتم نمی خوام بابا که نمی تونست زورم کنه! رفتم حموم وحسابی به خودم رسیدم. بعد هم که اومدم بیرون یک دست کت و دامن یاسی رنگ که حسابی بهم می یومد پوشیدم و موهامو سشوار زدم و ریختم دورم. خودمو که توی آینه نگاه کردم از خودم خوشم اومد ولی نمی دونستم روسری باید سرم کنم یا نه! عادت نداشتم جلوی مرد نامحرم حجاب داشته باشم. بهتر بود سرم نکنم بالاخره من همین بودم نمی تونستم که خودمو عوض کنم. کلی عطر به خودم زدم و ساعت هشت و نیم که شد رفتم پایین. بابا هم آمده بود و در حال بستن کرواتش بود با دیدن من لبخند زد و گفت: - سلام دختر گلم! حالا شدم دختر گل! ای آب زیر کاه بدجنس. تصمیم گرفتم اوقات تلخی درست نکنم با لبخند رفتم طرفش و در حالی که کرواتش را می گرفتم تا ببندم گفتم: - سلام بابا جون خسته نباشین. - درمونده نباشی عزیزم ... چقدر قشنگ شدی ... شدی کپی مادر خدابیامرزت. عزیز جون از پشت سر با یه ظرف اسپند حاضر شد و گفت: - هر چی خاک اون مرحومه خاک تو باشه مادر الهی ... ایشالله که سفید بخت بشی. بابا دستی روی موهایم کشید و گفت: - انشالله! ار بستن کروات که فارغ شدم نشستم روی مبل و گفتم: - بابا کی هستن اینا؟! عزیز با غیض گفت: - دختر یه ذره حیا کن ... یعنی تو باید خجالت بکشی الان! چی کار داری که کی هستن می یان می بینیشون دیگه. بابا با خنده گفت: - ولش کن عزیز ... این ته نغاریه منه حق انتخاب هم داره ... باید بدونه به کس کسونش نمی دم. سپس به من نگاه کرد و در حالی که کنارم می نشست گفت: - والا یه آقایی زنگ زد به من و گفت که برای امر خیر زنگ زده . من اصلا فکر نمی کردم منظورش از امر خیر خواستگاری باشه فکر می کردم برای کار زنگ زده ولی وقتی شروع کرد به حرف زدن فهمیدم تو رو دیدن و پسندیدن برای پسرشون. گفت شماره منو هم از یکی از همکارا گرفته ولی اسمشو نگفت. از اون کار درستای تهران هستن ... فامیلشون تهرانیه و از اون تهرانی های اصیلن! باباهه تو کار واردات و صادراته فرشه و چند تا هم کارگاه قالی بافی داره ... نه تنها توی تهران که توی همه شهرای ایران. پسرشونهم تک پسره و همین یه دونه اس. اسمشو گفت ولی سخت بود یادم رفت فقط یادمه که گفت پسرش دکتره! توی دلم قند آب می شد اونم تن تن! خودشون بودن. خدایا خودمو به خودت می سپارم هنوز حرف بابا تموم نشده بود که صدای زنگ بلند شد. من از جا پریدم و عزیز و بابا بهم خندیدن سریع رفتم جلوی آینه و نگاهی به خودم کردم ذره ای آرایش نداشتم فقط برق لب کمرنگی روی لبام بود که رنگ پریده نباشم. زیر لب گفتم: - کاش یه ذره سرمه زده بودم. چشام خیلی بی حال تر از همیشه شدن. ولی دیگه وقتی برای این کارا نداشتم. در باز شد . اول از همه آقای قد بلند و خوش استیلی وارد شد که حدس زدم باید بابای آرتان باشه پوست سبزه و صورت کشیده ای داشت چشم و ابرو مشکی بود و از جذابیت چیزی کم نداشت. نگاهش مهربان بود که از همان لحظه به دلم نشست. پشت سر او خانم فوق العاده جوان و فوق العاده زیبا و خوش تیپی وارد شد که با دیدنش دهنم باز موند. این مامان آرتان بود یا خواهرش؟ شال قشنگی رو طوری روی سرش بسته بود که هم حسابی شیک بود و هم همه موهاشو پوشونده بود و حتی یه تار از موهاش هم پیدا نبود. صورت گرد و سفیدی داشت با چشمای کشیده و خمار عسلی رنگ. آرتان دقیقا تلفیقی بود از پدر و مادرش! حقا که خدا کم نذاشته بود برای این بشر. مادرش هم خیلی مهربون می زد و اونم به نظرم دوست داشتنی اومد. خیلی صمیمی منو در آغوش کشید و در حال بوسیدن گونه ام گفت: - ماشالله به سلیقه آرتانم. بابای آرتان هم با بابا دست داد و مشغول خوش و بش شدن. بالاخره آرتان وارد شد. خدای من!!!!! واقعا چرا پسرا تا کت و شلوار می پوشن اینقدر خواستنی می شن؟ کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود با پیراهن قهوه ای رنگ و کروات کرم قهوه ای. موهاشو خیلی خوشگل ژل زده بود و دختر کش که بود دیگه هزار بار بدتر شده بود. سبد گل خیلی بزرگی دستش بود عزیز سریع ازش گرفت و مشغول تعارف شد. من گوشه ای ایستاده بودم و عین آدم ندیده ها بهش نگاه می کردم. آرتان بعد از تحویل سبد گل به عزیز تازه متوجه من شد و وقتی متوجه نگاه خیره من شد پوزخندی کنج لبش ظاهر شد و نگاهش را به سمت بابا برگرداند. لعنتی! انگار اصلا منو ندید! این همه افسونگری من چشمشو نگرفت؟ خوب نگیره به درک! اصلا مگه اون کیه؟ چرا دوست دارم جلوش جلب توجه کنم؟ اون که یه روزی همینطور که اومده قراره بره پس چرا باید برام اهمیت داشته باشه. با صدای بابا به خودم اومد: - دخترم بیا بشین اینجا کنار خودم. تازه فهمیدم مدت طولانی بی هدف کنار سالن ایستاده و مشغول فکر کردن بودم. خجالت کشیدم و رفتم نشستم کنار بابا. آرتان هم بین پدر و مادرش و روبروی من نشسته بود. با دیدن حجاب کامل مامان آرتان پشیمون شدم از اینکه یه روسری نینداختم روی سرم ولی انگار براشون مهم نبود چون نگاشون هنوز هم مهربون بود. شایدم چون منو عشق پسرشون می دونستن و برام احترام قائل بودن. بابا و آقا تهرانی حسابی گرم گفتگو بودن. مامان آرتان هم با عزیز مشغول بود زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم که دیدم خیلی معمولی پاهای بلندش را روی هم انداخته و به حرف های باباها گوش می کنه. بعد از چند دقیقه بابای آرتان که متوجه شده بود حوصله من سر رفته لبخندی زد و گفت: - آقای رادمهر از هر چی بگذریم سخن دوست دوست خوش تر است بهتره بریم سر اصل مطلب ماشالله شما اینقدر بیانتون شیواست که آدم همه چیزو فراموش می کنه. بابا هم که مشخص بود حسابی از بابای آرتان خوشش اومده خندید و گفت: - اختیار دارین آقای تهرانی ... شما خودتون صاحب اختیارین هر جور صلاح می دونین. - راستش همونطور که تلفنی هم خدمتتون عرض کردم این آرتان گل من از اون اول سرش گرم کتاب و درسش بود و هیچ وقت هیچ خلافی ازش سر نزده ... تا الان هم از هیچ دختر خانومی خوشش نیومده بود تا اینکه دختر شما رو دیده و خلاصه دل از کفش رفته. ما هم که دیدم چی از این بهتر که این تنها اولادمونو دوماد کنیم و تو لباس دومادی ببینیمش این بود که قرار امشبو گذاشتیم و خدمتتون رسیدیم ولی حقیقتا حالا دیگه خود من هم شیفته شما و دختر خانوم گلتون شدم و آرزوی قلبیم اینه که این وصلت سر بگیره ... - شما لطف دارین آقای تهرانی برای ما هم مایه مباهاته ... - اگر اجازه بدین این دختر و پسر گل چند کلام با هم صحبت کنن اگه به تفاهم رسیدن اونوقت می ریم سر مباحث بعدی ... - بله خواهش می کنم ... دخترم ترسا پاشو آقا رو راهنمایی کن عزیزم. از جا بلند شدم و بدون نگاه کردن به آرتان راه اتاقم رو در پیش گرفتم. آرتان هم با قدم های استوار دنبالم می آمد. وارد اتاق که شدم خیلی راحت نشستم لب تخت و گفتم: - هر جا دوست داری بشین. چپ چپ نگام کرد و گفت: - ممنون از مهمون نوازیتون. تو دلم قند آب شد که تونستم لجشو در بیارم. نشست لب صندلی میز کامپیوترم و گفت: - حالم از این مراسمای مسخره به هم می خوره. - من بدتر از تو ... - حالا یعنی ما باید با هم چه حرفی بزنیم؟ - مثلا باید بگیم شما چه انتظارایی از همسر آینده تون دارین؟ پوزخندی زد و گفت: - و منم می گم که من هیچ انتظاری ندارم و از اونم همین انتظارو دارم. - پس انتظار داری ... - آره انتظار دارم که هیچ کاری به کارم نداشته باشه ... ترسا تو می یای تو خونه من زندگی می کنی ولی هیچ کاری به کار هم قرار نیست داشته باشیم ... اوکی؟ - نه بابا! پس انتظار داری صبح به صبح پاشم برات صبحونه درست کنم و شب به شب با بوی قورمه سبزی ازت استقبال کنم. خنده اش گرفت ولی جلوی خودشو گرفت و گفت: - نه فقط گفتم که بدونی ... - آرتان بهتره به بابا مامانت و بابای من بگی که مراسممون هر چی بی سر و صداتر باشه بهتره. - نمی شه. - چرا؟ - چون من تک فرزند اونام برام آرزوهای زیادی دارن و من نمی تونم نسبت به خواسته اشون بی تفاوت باشم. اخمامو تو هم کردم و گفتم: - بچه نه نه! هنوز این حرف از دهنم کامل خارج نشده بود که چونه ام تو دست قوی آرتان مشت شد. صورتشو آروده بود نزدیک صورتم. نفسای داغش روی صورتم پخش می شد. حتی نفسش هم بوی عطر تلخشو به خودش گرفته بود. چشماش اینقدر ترسناک ده بود که ترجیح دادم چشمامو ببندم. از لای دندوناش گفت: - چی گفتی؟! با تته پته گفتم: - من ؟ ... هی هیچی! فشار دستش بیشتر شد و گفت: - ترسا خوب گوش کن ببین چی می گم. توهین به من بکنی نکردی! نه به من نه به خوانواده ام. اینو بدون که اونا از جونم برام بیشتر عزیزن و در ضمن شخصیتمم برام خیلی مهمه. با این القاب بچه گونه خداحافظی کن خانوم کوچولو ... گرفتی مطلبو؟! داشتم سکته می کردم قلبم عین قلب یه بچه کوچولوی بی پناه می کوفت. وقتی نگاهمو دید دستشو کشید و عقب و از جا بلند شد. شاید فهمیده بود دارم سکته می کنم و الانه که بمونم روی دستش. بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون. مشتمو کوبیدم روی تخت: - کثافت عوضی! آشغال الدنگ ... به خدا آرتان موهاتو از ته می تراشم کچلت می کنم. می زنمت ... لباساتو توی تنت پاره می کنم. آبروتو می برم ... نکبت بی شعووووووووور... با صدای در از جا پریدم. آرتان با لبخند وارد شد و گفت: - اگه از فحش دادن خسته شدی پاشو بریم پایین . درست نیست من تنها برم. زل زدم توی چشماش نفسام با خشم می یومدن و می رفتن. آرتان گفت: - اوه ترسیدم ! به هیچکس اینجوری نگاه نکن خواهشا یه وقت سکته می کنه. به دنبال این حرف غش غش خندید. دیگه تحمل نداشتم جایی که اونم هست بایستم. سریع از اتاق خارج شدم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین. ناخونامو محکم توی دستم فرو می کردم که گریه ام نگیره. چه آشغالی بود آرتان! آشغال تر از اونی که فکرشو می کردم. وقتی وارد جمع شدیم نگاه همه به سمت ما کشیده شد. نگاه بابا اینقدر مشتاق بود که فهمیدم هیچ مشکلی وجود نداره و نقشه ام واقعا گرفته. از ته دل دلم می خواست جواب منفی بدم و پوز آرتانو به خاک بمالم ولی اینجوری همه نقشه هام نقشه بر آب می شد. بابا دست منو گرفت و گفت: - خب دخترم چی شد؟ شانه ای بالا انداختم و گفتم: - باید فکر کنم. زیر چشمی آرتانو پاییدم. از حرص داشت پوست لبشو می کند. فکر کنم حسابی از جواب مثبت من خونواده اشو مطمئن کرده بود چون اونا هم تعجب کردن و آرتان هم حسابی کنف شده بود. به خصوص که مامان باباش هی نگاش می کردن و با نگاه ازش می پرسیدن قضیه چیه؟ ولی بابا که حقو به من می داد با لبخند گفت: - درسته دخترم حرف یک عمر زندگیه ... بابای آرتان گفت: - دخترم چقدر مهلت می خوای که فکر کنی؟ - فکر کنم دو هفته کافی باشه ... آرتان لحظه به لحظه عصبی می شد. داشت تند تند با پاهاش روی زمین می کوبید. مامانش هم مشخص بود که نگران پسرشه چون مدام با نگاهش آرتانو دلداری می داد مطمئن بودم آرتان بیشتر از من دلش می خواد این مجلسو به هم بزنه و بیخیال همه چیز بشه. نکنه واقعا بشه؟! نکنه بره دیگه پشت سرشو هم نگاه نکنه؟ عجب غلطی کردم! اصلاً بره به درک. پسره بی شعور لیاقت هم خونه شدن با منو نداره. برای چی باید بترسم؟ برای یه خارج رفتن که نباید خودمو بدبخت کنم. از کجا معلوم توی این یه سالی که قراره باهاش زندگی کنم دیوونه ام نکنه. اصلا من همه چیو می سپارم دست خدا و سعادتمو از اون میخوام. با صدای تشکر و خداحافظی مهمونا از جا بلند شدم. مامان آرتان به سمتم اومد و منو در آغوش کشید. بغلش چقدر مهربون بود! یاد مامان افتادم ... این دومین زنی بود که آغوشش منو یاد مامان خدابیامرزم می انداخت. چند لحظه ای توی بغلش موندم و اون زیر گوشم گفت: - امیدوارم نا امیدم نکنی عروس گلم ... بهش لبخند زدم. خودمم می دونستم جوابم مثبته و این مهلتو فقط برای خل کردن آرتان خواستم. آرتان حتی با من خداحافظی هم نکرد و خیلی زود رفت. ولی باباش مثل مامانش خیلی گرم دست منو فشرد و ازم خواست خوب فکر کنم. بعد از رفتن اونا ولو شدم روی مبل و نفسمو با صدا دادم بیرون بابا هم کنارم نشست و در حالی که گره کرواتش را شل می کرد گفت: - عجب خونواده اصیلی بودن! ده تای ما رو می خرن و آزاد می کنن ولی یه ذره افاده و کبر نداشتن! عزیز هم گفت: - ماشالله عجب دومادی بود! چشمم کف پاش مادر خیلی به هم میاین خیلی آقا و خوشگل بود. از لحن عزیز خنده ام گرفت و عزیز ادامه داد: - مامانش چقدر خانوم و نجیب بود! همچین که حرف می زد دلم می خواست زل بزنم توی دهنش ... این دندوناش مثل مروارید سفید و ردیف ... با خنده گفتم: - استغفرالله عزیز خجالت بکش! بابا هم خندید و رو به من گفت: - نظرت چیه؟ جدی می خوای فکر کنی یا خواستی ناز کرده باشی؟ نمی شد رک به بابا بگم موافقم! ممکن بود شک کنه. از این رو گفتم: - نه واقعا می خوام فکر کنم. آخه ازدواج تو برنامه کاری من نبوده. - خوب پسریه ترسا ... عین مانی ... حیفه از دست بره. در حالی که از پله ها بالا می رفتم گفتم: - روش فکر می کنم. روزی که آرتان اومد خواستگاری من پنج شنبه بود. امروز هم دوباره پنج شنبه بود ... قرار بود با بچه ها بریم پاتوق ... دوست داشتم برم ببینم آرتان هم می یاد یا نه. لباس مرتبی پوشیدم و از خانه خارج شدم. از وقتی آرتان اومده بود خواستگاری سختگیری بابا نسبت به من کمتر شده بود و حتی اگه تا سر کوچه هم می خواستم برم سوئیچ ماشینو بهم می داد. حتی یه بار بهم گفته بود می خواد ماشینو به اسم خودم بکنه. بنفشه و شبنم که سوار شدند مشت و لگدشان بود که به سمتم می پرید. بنفشه گفت: - خیلی کثافتی یه هفته است هر چی زنگ می زنم جواب سر بالا می دی عزیز هم که می گفت رفتی ویلای شمیران ... آشغال نمی گی از فوضولی کهیر می زنم؟ از عمد به عزیز گفته بودم به شبنم و بنفشه بگه ویلای شمیرانم که هوس نکنن بیان اونجا . حوصله اشونو نداشتم. شبنم گفت: - اومد یا نه؟ کشتی مارو ... - ای بابا! رو دسته هر چی فوضوله بلند شدین شما ... آره اومد ... - وای خدا جون! چی پوشیده بود؟ - گونی ... - زهرمار آرتان با اون پرستیژ و اون ماشینش گونی می پوشه؟ - خب کت و شلوار پوشیده بود دیگه ... - چه رنگی؟ - کتش سبز خیاری بود شلوارشم زرد قناری کفشاشم اسپرت نارنجی یه پاپیون خوشگل صورتی هم زده بود. شبنم و بنفشه چپ چپ نگام کردن و شبنم با غیض گفت: - به خدا پاشنه کفشمو الان می کنم تو چشمت ... خندیدم و گفتم: - کت شلوار مشکی ... پیراهن قهوه ای ... کروات کرم قهوه ای ... کفش مشکی براق ... موهاش ژل زده فشن! بنفشه افتاد روی من و گفت: - ای بمونه تو حلقومت الهی! شبنم خودشو به چپ و راست تکون داد و گفت: - ای خدا ملت چه شانسایی دارن! - حواستون انگار نیستا! آرتان مال من نیست آرتان پل منه برای پریدن اونور ... - خیلی خری اگه نگهش نداری ترسا به خدا از این بهتر هیچ وقت گیرت نمی یاد. - بهتر! من هیچ وقت نمی خوام شوهر کنم ... - آخه دیوونه همه حسرت یه نگاشو می خورن حالا این شازده می خواد هلو شه بره توی گلوی تو اونوقت تو تفش می کنی؟! - این قراره من و آرتانه - یعنی خودت حرفی نداری - معلومه که دارم ... من نمی خوام زن این روانی بشم به خدا می گه روانشناسه ... ولی از صد تا دیوونه بدتره یه اخلاق گهی داره که نگووووووووو داشتم روی بالا می آوردم. - بیشعوووووووور خیلی هم دلت بخواد پسر هر چی اخلاقش چیز مرغی تر باشه جذاب تره! - نکبت! صد سالم ... - تو از بس که این نیما نازتو کشیده بد عادت شدی یه مدت که با این آرتان زندگی کنی می فهمی دنیا دست کیه. پیچیدم توی پارکینگ و گفتم: - امیدوارم هیچ وقت نبینمش ... یه جوری برنامه ریزی می کنم که هر وقت اون هست من نباشم. - از بس خری ... - به خودم مربوطه و مجمع بین المللی خرها ... تو رو سننه. ماشینو که پارک کردم هر سه پیاده شدیم و شبنم گفت: - شازده هم هست! چرخیدم و با دیدن ماشینش گفتم: - وای یا ابوالفضل! - گربه هه رو دم حجله کشته ها! رنگت مث استفراغ بچه شد ... - اه خفه شوووووووووو - دیدی ؟ تا شیر می خوره عق می زنه انگار پنیر داده بیرون ... منو و شبنم گذاشتیم دنبال بنفشه و جیغمون رفت بالا بنفشه هم با خنده حرفشو ادامه می داد. بالاخره گرفتیمش و بعد از زدن چند تا تو سری و تو گوشی رفتیم تو ... هنوزم داشتیم غش غش می خندیدیم و برای همینم تا وارد شدیم همه به سمتمون برگشتن. اصلا به سمت میز پسرها نگاه هم نکردم و خیلی بی خیال پشت بهشون نشستم در حالی که خون داشت خونمو می خورد. شبنم نشست کنارمو در حالی که جوری حرف می زد که کسی جز خودمون سه تا منظورشو نفهمه گفت: - ترسا آرتان همچین نگامون کرد که نگووووو - چشش دراد الهی! - نگو تو رو خدا چشمای به اون قشنگیشو - پیشکش! بعد از من تو ورش دار - وا! انگار داره اسباب بازیشو می بخشه. - حیف اسباب بازی! بنفشه گفت: - اوه اوه چنگالشو پرت کرد توی بشقابش پاشد رفت دستشویی ... - دروغ! - نه بابا به خدا بچرخ ببین دوستاشم همچین با شک دارن نگامون می کنن - گور تو گور همه اشون! گارسون که اومد هر سه غذا سفارش دادیم و منتظر نشستیم تا غذامون بیاد. آرتان هنوز از دستشویی نیومده بود بیرون. شبنم گفت: - بمیرم الهی! نکنه بچه ام رگشو زده باشه ... - بمیره راحت شم... - قصی القلب بی شرف! غذاهارو آوردن و روی میز چیدن ولی آرتان هنوز هم نیومده بود بیرون. چند قاشق بیشتر نخورده بودم که بنفشه به سرفه افتاد شدید و شبنم هم در حالی که رنگش پریده بود گفت: - ترسا اومد بیرون الان هم داره با خشم می یاد طرفمون ... پاشیم در بریم ... قبل از اینکه فرصت کنم بچرخم به طرفش سایه اشو درست بالای سرم حس کردم. بی اراده سرمو گرفتم بالا . درست پشت سرم ایستاده بود و دستاشو گذاشته بود روی پشتی صندلی. چشمم که افتاد تو نگاش بدون اینکه سلام کنه یا چیزی بگه گوشیشو از جیبش در آورد و با تحکم گفت: - شمارتو بگو ... با چشمای گشاد شده گفتم: - هان؟! اینقدر هنگ کرده بود که معنی کلماتو هم نمی فهمیدم. دوباره و اینبار بلند تر گفت: - شمارت .... سریع خودمو پیدا کردم و توی جلد ترسا فرو رفتم و گفتم: - واسه چی؟ - مهم نیست ... بگو ... - و اگه نگم؟ خم شد روی صورتم. علاوه بر خودم شبنم و بنفشه هم حسابی ترسیده بودن. آروم و شمرده شمرده گفت: - تا اون روی سگ منو بالا نیاوردی ... شمارتو بگو ... آب دهنمو قورت دادم و شمارمو گفتم. جرات نداشتم دیگه بر خلاف میلش حرفی بزنم ممکن بود میزو بکوبه توی سرم از آرتان دیوونه بعید هم نبود. وقتی شماره رو زد توی گوشیش برای اینکه مطمئن بشه سر کارش نذاشتم شماره رو گرفت و وقتی چراغ گوشی روی میز شروع به خاموش و روشن شدن کرد فهمید که درست گفته ام. بدون حرف راهش را به سمت در رستوران کج کرد و خارج شد. بعد از اینکه از رفتنش مطمئن شدیم بنفشه نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: - یا قمر بنی هاشم! ترسا دلم برات می سوزه! عین اژدهای دو سر میمونه ... شبنم هم با بغض گفت: - داشتم از ترس می مردم ... سعی کردم خونسرد باشم و از این رو گفتم: - نه بابا! همچین پخی هم نیست ... فقط قپی می یاد ... آدمش می کنم من الان مجبور شدم کوتاه بیام چون نمیخواستم وسط رستورانی که همه کارکنانش می شناسنمون آبروریزی درست بشه. - دوستاش بدتر از ما ترسیده بودن و داشتن با چشمای گشاد شده نگاهمون می کردن. - من موندم این با این اخلاق گندشو چه جوری سوگولی مامان باباشه. - لابد فقط واسه ما سگه ... اشتهام کور شده بود و نمی تونستم دیگه چیزی بخورم. تکیه دادم به پشتی صندلی و به فکر فرو رفتم. چطور قرار بود با این بشر زندگی کنم؟ ای خدا به من صبر بده. یهو صدای جیغ شبنم بلند شد: - ترسا برات اس ام اس داد. سریع گوشیو از دست شبنم قاپیدم. تازه چشمش افتاد به شماره اش که به رند می گفت زکی! اس ام اسو باز کردم نوشته بود: - مثل یه دختر خوب پاشو بیا بیرون کارت دارم ... بچه بازیم در نیار وگرنه مجبور می شم بیام تو با یه زبون دیگه باهات حرف بزنم. جلوی دوستام و دوستات فکر نکنم زیاد جلوه خوبی داشته باشه ... اس ام اسش یه تهدید بود. چاره ای نبود باید می رفتم. بلند شدم و گفتم: - من می رم بیرون یه هوایی عوض کنم شمام تا غذا خوردین بیاین. پول غذامو دادم به بنفشه و رفتم بیرون. توی محوطه جلوی رستوران نبود. مونده بودم کجا برم دنبالش که اس ام دومش اومد : - بیا پشت رستوران ... پشت رستوران یه فضای سبز خیلی رویایی و قشنگ بود با شبنم و بنفشه کلی عکس اونجا گرفته بودیم یه بهشت کوچولو بود ... راهمو به اون سمت کج کردم و رفتم پشت رستوارن خدا رو شکر خلوت بود و جز آرتان کسی اونجا نبود. در حالی که دستشو کرده بود توی جیب شلوارش وسط پارک ایستاده بود و با جدیت به من نگاه می کرد. نزدیکش که رسیدم گفت: - کاش همیشه دختر خوبی بودی ... - این مسخره بازیا یعنی چی؟ - این سوالیه که من دقیقا الان میخواستم ازتو بپرسم... - آبرومو جلوی دوستام بردی - این به اون در که توام آبروی منو جلوی مامان بابام بردی ... انگار یادت نیست قرارمون چی بود؟ تو باید نقش دوست دختر منو بازی میکردی. یعنی منو تو از قبل با هم حرف زده بودیم و قرارامون رو هم گذاشته بودیم. اون دو هفته وقت لعنتی چی بود یهو این وسط؟ - هر دختری نیاز به مهلت داره ... - بله ولی نه دختری مثل تو که از خداشه من بگیرمش ... جیغ کشیدم: - خفه شووووو خواستم برم که مچ دستمو گرفت. با شتاب مچمو از دستش خارج کردم و شروع کردم به دویدن ولی هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که با یه حرکت ناگهانی منو چسبوند به دیوار ... دستمو هم سفت گرفت و چنان فشار می داد که استخونام داشت پودر می شد در گوشم گفت: - این بازیه که شروعش کردی دختر خانوم ... اجازه نمی دم با غرورم بازی کنی ... من با پدر مادرم حرف زدم و نمی ذارم سکه یه پولم کنی ... فردا زنگ می زنی خونه مون و جواب مثبتتو به مامانم می گی. فهمیدی؟ داشتم از زور درد می مردم ولی گفتم: - محاله ... اصلا من پشیمون ... فشار دستش بیشتر شد. از درد جیغ زدم و اشکام سرازیر شد از ناتوانی خودم لجم گرفت حق نداشتم جلوی اون غول بی شاخ و دم اینجوری ضعف نشون بدم. آرتان دوباره گفت: - زنگ می زنی ... چاره ای نبود اگه بازم مخالفت می کردم دستمو می شکست. میون هق هق گفتم: - باشه ... باشه کثافت ولم کن دستم شکست. فشار دستش کم شد و ولم کرد. خودمو کشیدم کنار و گفتم: - وحشی ... از جیبش دستمالی در آورد و گفت: - مثل بچه ها اشکت دم مشکته! بگیر پاک کن اشکاتو ... فردا منتظر زنگت هستم ... یادت باشه که اگه یادت بره اون روی منو هم می بینی ... - نیست که الان ندیدم! - این نصفش بود ... برای ترسوندن تو .. بدون اینکه دستمالو بگیرم راهمو گرفتم و رفتم سمت ماشین. بنفشه و شبنم هم کنار ماشین منتظرم ایستاده بودند. کاملا نا خودآگاه کلیدمو از توی کیفم در آوردم و رفتم سمت ماشینش. بنفشه و شبنم فقط نگاه میکردند و نمی دونستن قصدم چیه؟ به ماشین که رسیدم کلیدو گذاشتم روی بدنه خوشگلش و با غیض یه خطر سرتاسری روی بدنه اش کشیدم. از اول تا آخر .... بنفشه جیغ زد: - ترسا! کارم که تموم شد رفتم طرف ماشین سوار شدم و بدون توجه به بچه ها ماشین رو روشن کردم. سریع پریدند بالا چون می دونستن اگه نیان می رم. بنفشه و شبنم جیغ جیغ می کردن ولی اصلا نمی فهمیدم چی میگن. اینقدر له شده بودم که زده بودم به سیم آخر ... بنفشه و شبنم را پیاده کردم بدون اینکه کلمه ای حرف زده باشم. خودم هم به سمت خانه رفتم. ماشین را پارک کردم و رفتم تو ... خدا رو شکر عزیز توی آشپزخونه بود باباهم توی اتاقش یه راست رفتم توی اتاقم درو قفل کردم. افتادم روی تخت و از ته دل زار زدم. دستم هنوز هم می سوخت و حسابی قرمز شده بود. اینقدر زار زدم که از خستگی خوابم برد. صبح که بیدار شدم بابا و عزیز مشغول خوردن صبحانه بودن رفتن توی آشپزخونه و در حالی که چشمانم را می مالیدم گفتم: - سلام ... عزیز سریع گفتم: - سلام مادر صبحت بخیر ... دست و صورتتو شستی؟ - نه عزیز حال نداشتم ... بابا گفت: - زشته دختر ... بلند شو همین الان برو دست و صورتتو بشور ... با نق نق رفتم سر ظرفشویی و صورتمو گیرفتم زیر شیر. عزیز جیغ زد: - می چایی ! - به درک! - با عزیز درست صحبت کن ترسا! - وا مگه چی گفتم؟ نشستم سر میز و عزیز استکان چایی رو گذاشت جلوی دستم در حالی که خامه شکلاتی رو می مالیدم روی نون به بابا گفتم: - بابایی ... - باز چی شده؟ لقمه رو انداختم تو سفره و گفتم: - شد من یه بار شما رو صدا کنم شما درست جوابمو بدین؟ عزیز به طرفداری از من گفت: - راست می گه دیگه سهراب ... تو خیلی دخترمو اذیت می کنی ... بابا با خنده گفت: - ای بابا چند نفر به یه نفر ... خیلی خب! ببخشید ... بفرمایید دختر گلم ... بی مقدمه گفتم: - زنگ بزنین خونه آقای تهرانی اینا ... دست بابا وسط راه خشک شد. بیچاره داشت لقمه را به طرف دهنش می برد. چند لحظه نگام کرد و سپس لقمه رو گذاشت روی میز و گفت: - جوابت منفیه؟! پس بگو چرا خشک شد! ترسید لقمه به این چرب و نرمی از دست بره. با دلخوری گفتم: - نخیر ... مثبته! عزیز چنان کلی کشید که گوشم کر شد. گوشمو گرفتم ولی چیزی نگفتم که عزیز از دستم دلخور نشه. بیچاره یعنی شاد شد! بابا هم صورتش شکفت و با شادی گفت: - مبارکت باشه بابا ... - مرسی ولی هنوز که خبری نشده! شاید سر همون قضیه کی داده کی گرفته به توافق نرسیم ... بابا خندید و گفت: - تو کاری به این کارا نداشته باش ... خوب فکراتو کردی بابا؟ بعدا پشیمونی دیگه سودی نداره ها ... جونم بابا! چه مرهبون شده! سری تکان دادم و گفتم: - نه بابا ... مطمئنم ... - خیلی خب پس عجله ای نیست ... آخر هفته باهاشون تماس می گیریم ... نباید دیگه اصرار می کردم حالا بابا فکر می کرد چقدر هول شوهر دارم! ولی چه می شه کرد؟ از باربد می ترسیدم ... آب دهنمو قورت دادم و گفتم: - نه بابا همین امروز زنگ بزنین ... امروز جمعه است لابد آقای تهرانی خونه است ... نیازی نیست تا آخر هفته صبر کنین ... بابا چپ چپ نگام کرد و گفت: - نه به اون وقت که می گفتی شوهر نمی کنم و منو با لباس قورت می دادی نه به الان! - خب بگین دیگه ... بابا از جا بلند شد و گفت: - من که از کارای تو سر در نمی یارم. قبل از اینکه بابا از آشپزخونه خارج بشه گفتم: - بابا می زنین دیگه؟! بابا حرفی نزد ولی عزیز زد پشت دستمو گفت: - نه نه چته؟! گیر نکنه تو گلوت! هول کردی چرا؟ پسره که سر جاشه! با خنده گفتم: - عزیز دیدی که چه جیگر بود می ترسم این دخترای ورپریده بدزدنش! عزیز گونه اشو چنگ زد و گفت: - وای خدا مرگم بده نه نه! تو که اینجوری نبودی ... این حرفا چیه؟ بابات می شنوه ناراحت میشه بالاخره مرده غیرت داره. از جا بلند شدم و در حالی که گونه عزیزو می بوسیدم گفتم: - به بابا که نمی گم عزیز دلم ... دارم به شما می گم ما که با هم این حرفا رو نداریم. - باشه مادر به منم نگو ... درستش نیست! حالام برو یه زنگ بزن به خواهرت بهش بگو چی شده ... بالاخره همین یه خواهرو داری بعدا بفهمه دلخور می شه .. - چشم! از آشپزخونه که رفتم بیرون بابا رو دیدم که از کنار میز تلفن بلند شد. با دیدن من گفت: - خانوم خانوما شب میان اینجا برای صحبت های نهایی ... قراره با خونواده عموش بیان ... برو زنگ بزن آتوسا هم با مانی بیاد. - بابا به آتوس هم شما زنگ بزنین ... - می شه بپرسم چرا؟ جرات نکردم حرفی از خواستگاری نیما و نوید و طرفداری آتوسا از اونا بزنم. برای همینم شونه ای بالا انداختم و گفتم: - من می خوام برم حاضر بشم. بابا سری تکان داد و دوباره پای تلفن نشست. اصلا فکر نمی کردم اینقدر زود بخوان بیان اینجا سریع رفتم سر کمدم و شروع به زیر و رو کردن لباس هام کردم. دست آخر کت و شلوار کرم رنگی انتخاب کردم با دستمال گردن قهوه ای! خیلی شیک بود و بابا از سفرش به ایتالیا برام آورده بود. موهامو هم که طبق معمول می خواستم سشوار بکشم و لخت بریزم دورم. یه زنگ به شبنم زدم و یکی هم به بنفشه ... کارها داشت درست می شد. بنفشه و شبنم دوباره همون دوستای خوب خودم شده بودن و حسابی برام ترکوندن ... حتی عذا گرفتن برای جشن من چه لباسی باید بپوشن و بنفشه تند قطع کرد که بره پارچه بخره ببره پیش خیاط مامانش از ادا و اطوارهاشون خنده ام می گرفت. باید آدرس برادر شبنمو ازش می گرفتم. داداشش وکیل مجربی بود و برای گرفتن ویزای کانادا مسلما می تونست کمکم کنه ولی باید صبر می کردم تا همه کارا درست بشه. ساعت هفت که شد کت و شلوارمو پوشیدم و موهامو هم سشوار زدم. قرار بود ساعت هشت بیان هنوز دقایقی به اومدن مهمونا مونده بود که در اتاقم باز شد و آتوسا پرید تو ... از صبح هر چی خواسته بود تلفنی باهام حرف بزنه طفره رفته بودم .... ولی حالا دیگه نمی تونستم کاری بکنم! از جا بلند شدم و با لبخند گفتم: - سلام آباجی گلم ... - ای آب زیر کاه موذی ... - ا آتوسا بد نشو دیگه ... - خب تو که یکیو زیر سر داشتی چرا زودتر نمی گی؟ - اینطور نیست ... مانی سرشو آورد توی اتاق و گفت: - سلام خواهر زن! خندیدم و گفتم: - سلام مانی جون ... - بیاین بیرون خواهرای خوشگل ... مهمونا اومدن فکر کنم .. آتوسا با غیض دستمو کشید و گفت: - بعدا من با تو حرف دارم ... لجم گرفت! اصلا گیریم هم که آرتان دوست پسر من بود به اتوسا چه ربطی داشت. دختره فوضول! پایین که رفتیم مهمونا در حال وارد شدن بودن. باباش زودتر اومده بود تو و داشت با بابا خوش وبش می کرد مامانش هم تازه اومده بود وقتی رسیدم پایین آقایی جوونتر هم که خیلی شبیه به بابای آرتان بود وارد شد. رفتم جلو و سلام کردم مامان آرتان زود خودشو به من رسوند و بغلم کرد. چه بوی خوبی می داد! گونه امو با عشق بوسید و گفت: - قربونت برم الهی عروس خوشگلم ... تو فرشته ای که تونستی دل آرتان منو ببری ... با لبخند گفتم: - شما لطف دارین خانوم تهرانی ... اومد وسط حرفم و گفت: - عزیزم از امروز منو نیلی صدا کن ... - آخه ... - خواهش می کنم دختر عزیزم ... - چشم نیلی جون. بابای آرتان گفت: - نیلی جان اینقدر عروسمو سر پا نگه ندار لطفاً ... با بابای آرتان هم دست دادم و باباش با عشق پیشونیمو بوسید. بعد از اون نوبت به عموش و زن عموش رسید که هر دو جوون بودن و بعدا فهمیدم یه دختر یازده ساله دارن فقط ... وقتی همه اومدن تو تازه آرتان افتخار داد و وارد شد. خواستم به تلافی کاری که کرده بود بهش محل نذارم و برم بشینم ولی دیدم زیر ذره بین هستم برای همین هم بدون اینکه نگاش کنم سبد گلو از دستش گرفتم و گفتم: - چرا زحمت کشیدین؟ - زحمتی نبود ... وقتی از کنارم رد شد تازه تونستم نگاش کنم. کت شلوار دودی رنگ پوشیده بود با پیراهن خاکستری و کروات دودی ... خدایی خوش تیپ بود! بازم به من نگاه نکرد اصلا ندید چی پوشیدم. آخ آرتااااااااااااااان من نمی دونم خدا از خلقت تو چه انگیزه ای داشته! فکر کنم تو رو برای دست گرمی آفریده باشه. آخه تو چه موجودی هستی؟!!!! سبد گلو روی میز تلفن گذاشتم و رفتم نشستم کنار بابا ... مامان آرتان با لبخند گفت: - آقای رادمهر اگه اجازه بدین ترسا جون بشینه پیش آرتان من ... دیگه این دوتا مال همه ان ... بابا هم خندید و گفت: - خواهش می کنم اختیار دارین. دستش را توی کمر من گذاشت و گفت: - دخترم ... ترسا ... بشین کنار آقا آرتان ... این آقای دوماد خودش از عمد یه جا نشسته که کنارش جا باشه. همه خندیدند حتی خود آرتان. بدون اینکه سرخ و سفید بشه داشت می خندید. پسره پرو! نگام افتاد به آتوسا داشت با نگاش آرتانو می خورد. مانی هم لبخند به لب داشت. خم شدم و در گوش بابا گفتم: - بابا ... همین جا رحتم! بابا چنان نگام کرد که بدون حرف بلند شدم و با غیض نشستم روی مبل کنار آرتان. این نیلی جونم چه کارا می خواست از من خدا به داد برسه حالا که عقد نکردیم اینجوری مارو می چسبونه به هم وای به حال بعدمون! بدبخت شدم رفت! آرتان که به حرص و غیض من پی برده بود گفت: - آش کشک خاله ته! در حال که به دیگران لبخند می زدم با ترشرویی گفتم: - ای بی خاله بشم الهی! - اینقدر خوشم میاد وقتی حرص می خوری و داری دق می کنی ولی کاری از دستت بر نمی یاد! - وقت حرص خوردن شماهم می رسه آقا! - شتر در خواب بیند پنپه دانه ... - اون شتره! من ترسام خوبشم می تونم دقت بدم آقا ... - اااا هنوز خرت از پل نگذشته ها! کاری نکن پاشم بگم نمی خوام این دختره رو ... - انگار یادت رفته کار خودتم به من گیره! - فکر نکن این شده یه نقطه ضعف از من توی دستای تو آآ... اراده کنم همه چیزو به نیلی جون می گم و خلاص! - منم فکر نمی کردم قراره گیر دست آدمی مثل تو بیفتم ... وگرنه عمرا همچین کاری می کردم. زن یکی از همون عاشقای سینه چاکم می شدم که لااقل تا ابد منتمو داشته باشه. - اوه شما مگه عاشقم داشتین؟ - نه فقط شما داشتین ... - من که بــــــــــله! - خیلی روت زیاده شازده! هنوز جوابی بهم نداده بود که صدای بابای آرتان بلند شد: - بله دیگه آقای رادمهر ما اینجا خدمت رسیدیم برای بله برون این عروس خانوممون ... این ریش و اینم قیچی هر گلی زدین به سر خودتون زدین ... بابا سرفه ای کرد و گفت: - اختیار دارین ... من ترجیح می دم در این مورد دخالتی نکنم... ترسا هم دیگه دختر خودتونه! - خواهش می کنم! ترسا امید منو نیلیه ما که دختر نداشتیم از امروز فکر می کنیم که خدا یه دختر هم به ما داده ... کسی که آرتان منو بخواد جاش روی سر ماست ... برای مهریه این گل دختر هر چی که بگین به دیده منت قبول می کنم ... بابا که پیدا بود تعارف می کنه با من من گفت: - والا چی بگم؟ آقای تهرانی وقتی دو دلی بابا رو دید گفت: - اصلا مهریه اون دخترتون هر چی که بود مهریه ترسا جونم همون باشه ... رو کرد به آتوسا و گفت: - دخترم مهریه شما چقدر بوده؟ آتوسا که حسابی توی شوک منش و وقار خونواده آرتان قرار گرفته بود گفت: - آقای تهرانی آخه ... - بگو دخترم .... - چهار هزار تا ربع سکه ... آینه شمعدون نقره ... 110 مثقال طلای ساخته شده و 1362 شاخه گل یاس ... بابای آرتان خندید و گفت: - چه ایده جالبی! ربع سکه به جای سکه؟! ولی به نظر من مهریه عروسم همون 4000 سکه باشه به اضافه بقیه چیزایی که گفتین ... مخم داشت سوت می کشید! بابا بــــابــــا!! دلم نمی خواست مهریه ام سنگین باشه ... نمی خواستم آرتان فکر کنه دارم با وجودم تجارت می کنم! بابا داشت اعتراض می کرد و آقای تهرانی هم فقط سرشو تکون می داد و می گفت: - ارزش ترسا از نظر ما بیشتر از این حرفاست. آرتان هم خونسردانه داشت چایی می خورد و اصلا براش مهم نبود. چی براش مهم بود که این دومیش باشه. خونسردتر از این بشر خدا خلق نکرده بود. وقتی دیدم اون چیزی نمی گه خودم دست به کار شدم و زبون درازمو به حرکت درآوردم: - می شه منم یه چیزی بگم؟ همه خندیدند و نیلی جون گفت: - بگو عروس قشنگم ... قربونت برم عزیزم هر چی دوست داری بگو ... این مجلس مال توئه! - می شه مهریه مو با اجازه پدرم خودم تعیین کنم؟ همه تعجب کردند. آتوسا هی چشم غره می رفت که یعنی حرف نزن! می ترسید یه چیزی بگم مجلس به هم بخوره و لقمه به اون چربی از دست بره. بدون توجه به اون و بقیه ادامه دادم: - می تونم ؟ بابای آرتان گفت: - بگو دخترم ... مهریه حق توئه! آب دهنمو قورت دادم ... نفس عمیقی کشیدم و گفت: - مهریه من باید یه سکه باشه ... چشمای همه شد اندازه نعلبکی! یه سکه کجا و چهار هزارتا کجا؟ بابا خون خونشو می خورد کارد می زدی به جای خون آب پرتغال فوران می کرد چون رنگش زرد شده بود! حتی آرتان هم داشت با تعجب نگام می کرد. بابای آرتان سعی کرد لبخند بزنه و گفت: - دخترم ... آخه مگه می شه؟! سرمو انداختم زیر. دیگه داشتم خجالت می کشیدم گفتم: - مگه مهریه مال من نیست؟ من یه سکه بیشتر نمی خوام ... به نیت ... یگانه شاه قلبم! چه غلطا! دیگه داشت خنده ام می گرفت ولی سفت خودمو نگه داشته بودم. چند لحظه سالن در سکوت فرو رفت تا اینکه نیلی جون از جا بلند شد اومد طرفم و دستمو گرفت و بلندم کرد. زل زدم تو چشمام. چشمای عسلی رنگش لبریز از اشک بود. یه دفعه منو کشید تو بغلش اینقدر محکم که دردم گرفت. در گوشم زمزمه کرد: - حقا که انتخاب آرتان بی نظیره ... صدای دست هم بلند شد و دیگه کسی حرف روی حرف من نزد. نیلی جون وقتی خوب منو فشار داد و آب لمبو کرد ازم فاصله گرفت و تند تند رفت به طرف کیفش. جعبه مخملی خوشگلی از توی کیفش در آورد و رو به بابا گفت: - با اجازه تون آقای رادمهر می خوام عروسمو نشون کنم ... بابا سری تکان داد و گفت: - صاحب اختیارین خواهش می کنم ... ولی بابا حسابی عصبی بود و از چشماش می خوندم. از چهار هزار سکه گذشته بودم الکی نبود! نیلی جون در جعبه رو باز کرد و گفت: - آرتان مامان ... آرتان خیلی گرم گفت: - جونم مامان ... - بیا پسرم حلقه رو دست خانومت کن ... واه! همینو کم داشتم .... خدا یه کاری کن این نکبت دستش به من نخوره که من کهیر می زنم! آرتان با پرستیژ خاص خودش از جا بلند شد و حلقه رو از دست مادرش گرفت. اومد جلوی من ایستاد و رو به بابا گفت: - با اجازه تون پدر جان! اوهو! پدر جان! من با این سنم به بابام نگفته بودم پدر جان! چه زودم پسرخاله شد. انگار بابا هم حسابی خوشش اومد که لبخند رو لبش عین چس فیل ترکید و گفت: - اختیار داری پسرم ... آرتان خیلی خونسرد دستمو گرفت. دستش نه داغ بود نه یخ ... معمولی معمولی بود! حلقه گنده پر نگینو خیلی شیک گرفت بین انگشتاش و به نرمی و آروم آروم اونو توی انگشت من فرو کرد. وقتی حلقه توی دستم جا خوش کرد با لبخند گفت: - برات یه کم گشاده ... ظریف تر از اونی هستی که فکر می کردم. پشت چشمی براش نازک کردم و از نیلی جون تشکر کردم. بابای آرتان رو به بابا گفت: - راستش آقای رادمهر این دو تا جوون که همو پسندیدن و دیگه مال همه ان ... پس تعلل دیگه جایز نیست به نظر من بهتره هر چه زودتر اینا به هم محرم بشن ... - بله البته البته ... - مشکلی هم که سر راشون نیست ... به نظر من دو هفته دیگه که سالروز ازدواج امام علی و حضرت زهراست عقد و عروسی اینا رو با هم برگزار کنیم و بفرستیمشون سر خونه و زندگیشون ... بابا هم سری تکان داد و گفت: - از نظر منم مشکلی نیست ... جهاز دختر منم آماده است ... بقیه حرفای متفرقه هم زده شده و قرار شد فردا صبح آرتان بیاد دنبالم که بریم برای آزمایش و خریدهای متفرقه. مرگ برام بهتر از این بود که با آرتان برم بیرون ولی مگه چاره ای هم داشتم؟ بعد از رفتن مهمان ها آتوسا جیغی کشید و گفت: - ورپریده! من می گم چرا هی برای من ناز می کنه نگو سرش جایی گرمه ... - ا آتوسا تهمت نزن! - حرف نزن! اگه زیر سر نذاشته بودیش که نمی گفتی به نیت شاه قلبم ... کی وقت کرد بشه شاه قلبت؟ دیگه نباید انکار می کردم. آرتان قرار بود بشه شوهرم بذار هر جور دوست داشتن فک کنن. بی حرف فقط شونه بالا انداختم. آتوسا بغلم کرد و در حالی که محکم می بوسیدم گفت: - مبارکت باشه عزیز دلم خیلی به هم می یاین! به چشم برادری خیلی مقبول بود ... خونواده اش هم خیلی با شخصیت بودن ... با غرور گفتم: - آره می دونم ... - انشالله خوشبخت بشی عزیزم ... مانی هم برادرانه پیشانیمو بوسید و گفت: - با اینکه اون چیزی که من می خواستم نشد ولی بازم امیدوارم خوشبخت بشی انتخابت حرف نداشت ... - مرسی داداش مانی ... عزیز مدام با اسفند دور سر من می چرخید و حسابی داشت دود می کرد توی حلقم. همون لحظه بابا که برای بدرقه مهمونا رفته بود اومد تو و گفت: - چه ماشینایی! اومدم سریع بگم فراریشو دیدین بابا؟! ولی جلوی خودمو گرفتم و لال شدم. مانی پرسید: - تحقیق کردین بابا؟ مطمئنن؟! - آره پسرم همون روز که زنگ زد می خواستن بیان برای خواستگاری یکی رو فرستادم برای تحقیق گفت خونواده سرشناسین و هیچ کس تا حالا ازشون بدی ندیده ... بعد از این حرف به سمت من چرخید و گفت: - ترسیدی سر مهریه دعوا بشه که اونجوری همه چیزو خراب کردی؟ سیبی برداشتم و در حالی که گاز می زدم گفتم: - همه چیو درست کردم ... خبر ندارین! بابا در حالی که مردانه می خندید منو بغل کرد و گفت: - فکر نمی کردم دختر کوچولوم اینقدر بزرگ شده باشه! عروس شدی رفت .. خیل زود تنهام گذاشتی ترسا ... - ا بابا هنوز که نرفتم ... - دیگه داری می ری از حالا تا دو هقته دیگه خونه ما مهمونی ... - بابایی جهاز من که حاضر نیست چرا الکی گفتی حاضره؟ - چون باید از پس فردا با آتوسا برین و حاضرش کنین ... - وای کی حال داره؟ آتوسا با شادی دستمو گرفت و گفت: - من و تو ... وای چه شود! ترسای من داره عروس می شه. سعی کردم در شادی اونا سهین باشم ولی خدا شاهد بود که هیچ شعفی توی وجودم نبود. همه چیز برام بی تفاوت بود ... کاش زودتر همه چیز تموم می شد و من از این تظاهر کردن ها راحت می شدم. باید هر چی زودتر می رفتم سراغ وکیل و کارامو می سپردم بهش. تحت هیچ شرایطی نمی خواستم بیشتر از یه سال پیش آرتان بمونم .... بیشتر از اون دووم نمی آوردم ...



تاريخ : ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار