در امتداد حسرت

نویسنده:طیبه امیرجهادی

نوبت چاپ:هفتم

چاپ :نشر علی

تعدادصفحات:680

بها:15000


در امتداد حسرت دومین رمان خانم امیر جهادیه.نسبت به غزال خیلی واقعی تره و خیلی خیلی قشنگه اما خب همچین بی نقصه بی نقص هم نیست .اول داستانویگم بعد میریم انتقاد میکنیم.داستان دختری هستش که پدرش ترکشون میکنه و مادرش هم توی این جامعه که پر خطر نمیتونه دخترشو درست تربیت کنه دختره سیگار و بی حجابه و بعد با پسری آشنا میشه کاملا متفاوت با خصوصیات خودش و دلبسته هم میشن.به نظرتون دو ادم با دو طرز فکر کاملا متضاد با هم خوشبخت میشن؟این کتاب نقش هاش درست برعکسه کتاب غزاله.وحالا می ریم سراغ نقد کتاب.چطور میشه از یه لنز۴سال شبانه روز استفاده کرد ؟چشم به شدت اسیب میبینه اما یاسی جانم چیزیش نشد این واقعیه به نظرتون؟شما کدوم نقشو بیشتر دوست داشتین ؟نظرتون راجع به موضوع داستان چی بود؟بی صبرانه  منتظر نظراتتون هستم.

اینم خلاصه ای از داستان؟؟؟؟؟؟

نیمه های شب بود که با مهرداد مهمانی را ترک کرده و بیرون آمدم. داخل ماشین چون سرم به شدت درد می کرد سرم را به صندلی تکیه داده و چشمهامو بستم که مهرداد پرسید: چیه یاسی خانم، چرا دمغی؟ نکنه از دوستام خوشت نیومد؟ - نه اتفاقا بچه های خوبی بودن. یه خورده سرم درد می کنه فقط همین؟ خنده ای کرد و گفت: خوب عزیزم تقصیر خودته. بچه و چه به این حرفها! چشمامو باز کردم و با عصبانیت جواب دادم: این فضولیها به تو نیومده و به تو مربوط نیست. تو فقط زود تر منو برسون خونه. مهرداد با لب و لوچهء آویزان گفت: بداخلاق، نازک نارنجی. تا زمانیکه به خانه برسیم دیگه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. جلوی درب با دلخوری از هم خداحافظی کرده و من پیاده شدم. بی حوصله و بی حال کلید را بیرون آوردم و درب را باز کردم و به داخل رفتم. وقتی داخل خانه پا گذاشتم نیلوفر خوشحال جلو دوید و گفت: - سلام یاسی جون، می دونی کی اومده؟ اگه گفتی جایزه داری؟ لبخند زنان جواب دادم: سلام فسقلی، کی اومده که باعث شده تو تا این وقت شب بیدار بمونی؟ مگه فردا مدرسه نداری؟ - چرا؟ ولی از خوشحالی نتونستم بخوابم. قبل از این که حرفی بزنم مامان هم به هال آمد و سلام کرد. نگاهی به صورتش انداختم، پکر و گرفته به نظر می رسید. برای همین در جواب نیلوفر گفتم: حتما دایی اینا اومدن. آخه مامان از زندایی مونا که آدم فضولی بود خوشش نمی اومد. نیلوفر نچی کرد. گفتم: خاله اینا؟ - نه. - مامان بزرگ اینا؟ نیلوفر که دختر زیبا و شیرین زبانی بود خنده ای کرد و گفت: وای یاسی جون، تو چقدر خنگی. مامان با اخم و تشر جواب داد: بی ادب این چه طرز حرف زدن با بزرگتره. همین که سرمو بلند کردم تا جواب مامان رو بدم از دیدن کسی که پشت سر مامان ایستاده بود حیرت کردم. به چشمهای خودم اطمینان نکردم و چند بار باز و بسته کردم ولی نه واقعیت داشت، اصلا باورم نمی شد بعد از سالها دوباره ببینمش. سرم به دوران افتاد و احساس کردم خانه دور سرم می چرخد، برای حفظ تعادلم روی زانوهام نشستم و خیره نگاهش کردم. نسبت به هفت سال قبل کمی شکسته شده و کمی هم از مو های سرش ریخته بود و تار های سفید لا به لای موهایش خودنمایی می کرد و این بر جذابیتش افزوده بود. اون روز ها دیوانه وار دوستش داشتم و عاشقش بودم. وقتی در کنارش قدم بر می داشتم به وجودش افتخار می کردم و فخر می فروختم ولی حالا سر پا نفرت و انزجار بودم و هرگز در مخیله ام نمی گنجید که یکبار دیگر ببینمش. آه سینه سوزی کشیدم و پرسیدم: برای چی اومدی؟ - اومدم شما ها رو ببینم. پوزخندی زدم و گفتم: ماها رو؟! اون هم بعد از این همه سال. متاسفم خیلی دیر فیلت یاد هندوستان کرده. سرش را پایین انداخت و گفت: قبول دارم که خیلی دیره و اشتباه کردم ولی باز هم اومدم جبران گذشته رو بکنم. یاسی جون، من شما ها رو خیلی دوست دارم. خنده ی کشداری کردم و گفتم: یاسی جون، یاسی جون. سپس با فریاد ادامه دادم: نگو یاسی جون، یاسی مرده. در واقع تو کشتیش، اون موقع که ترکمون کردی و رفتی و ما رو تو دریای غم رها کردی. با نفرت بهش خیره شدم و گفتم: ما رو دوست داری؟ معلومه، هفت سال سراغی از ما نگرفتی. تو می دونی تو این مدت چه بلایی سر ما اومده. بخاطر تو در به در شدیم، آوارگی کشیدیم. می دونی چه بدبختیا کشیدیم، از هر کس و ناکس حرف شنیدیم و دم نزدیم و تحمل کردیم. نه آقا جون دیگه حنات پیش ما رنگ نداره، حالا هم برو همون جایی که بودی. بی اختیار با یاد آوری گذشته اشکم سرازیر شد، برای همین به سمت اتاق دویدم و درب را پشت سرم قفل نمودم و همانجا نشسته و زار زار گریه می کردم. پشت درب ایستاده بود و التماس می کرد و می گفت: یاسی، خواهش می کنم درب رو باز کن، می خوام باهات حرف بزنم. من هم خیلی عذاب کشیدم، باید همه چیزو برات توضیح بدم. با تمام توانم فریاد کشیدم و گفتم: از اینجا برو، حتی نمی خوام صداتو هم بشنوم. سکوتی سنگین بر فضای خانه حاکم شد. وقتی حسابی گریه کرده و سبک شدم بدون اینکه لباسامو از تنم در بیارم، سیگاری روشن کرده و روی تخت دراز کشیدم. از حرص پک محکمی به سیگار زدم و با حلقه های دود سیگار که به هوا می رفت من هم به گذشته پر کشیدم. از بچگی یعنی از وقتی که خاطرات بر ذهنم حک می شد وضع زندگیمون آشفته بود. و این نابسامانیها زمانی به اوج خود رسید که من هفت سال داشتم، درست هم سن و سال نیلوفر. هیچ وقت اون روز ها را فراموش نمی کنم. بابا هر شب به بهانه های مختلف مامان رو به باد کتک می گرفت و سیاه و کبودش می کرد. یک روز اونقدر کتکش زد که خون از بینی اش جاری شده بود. با روسری داشت خفه اش می کرد، از ترس، پایش را گرفته و التماس می کردم: بابا تو رو خدا، مامان رو نکش. تا اینکه مامان از وضع حاکم خسته شد و دست منو گرفت و به خانه مامان بزرگ رفتیم. خیلی دلم می خواست علت اون همه دعوا و مرافه ها رو بدونم. یک روز که جمعه هم بود، خاله مرجان و همسرش و همین طور دایی محمد و زندایی همراه سامان به آنجا آمدند. من و سامان در گوشه ای مشغول بازی بودیم که طبق معمول نیش و کنایه زندایی مونا نسبت به مامان شروع شد، هر دقیقه متلکی بار مامان می کرد و می خندید. تا اینکه گفت: مریم جون، چرا خودتو این همه عذاب می دی، یک دفعه طلاق بگیر و خودتو خلاص کن. مامان هم جواب داد: اگه یاسی نبود حتما این کار رو می کردم ولی الان نمی تونم. زندایی خنده کشداری کرد و گفت: گور پدر بچه. مگه باباش چه گلی به سرت زده که بچه اش بزنه. بسپار دستش تا پدر خودش و عشقش رو در بیاره. مامان وای نگو، نمی تونم جگر گوشه ام رو بسپارم دست اونا، هر روز نا مادری شکنجه اش کنه. و بدنبالش شروع به گریه کرد. اون لحظه از شنیدن کلمه نا مادری فقط خدا می داند چه حالی بهم دست داد. یک دفعه احساس کردم همه جا سیاه و تاریک شد، طوریکه قادر به دیدن نبودم. وقتی چشم باز کردم بغل مامان بودم و بقیه هم دور سرم جمع شده بودند. هر کس اظهار نظری می کرد، یکی می گفت: غذا کم می خوره برای همین ضعف کرده. دیگری می گفت حتما درس بهش فشار می یاره ... ولی من نگاهی به صورت غمگین و اشک آلود مامان انداختم، سپس دستامو دور گردنش حلقه کرده و گریه کنان گفتم: مامان تو رو خدا منو از خودت جدا نکن. درسته که من بابا رو هم دوست دارم ولی می خوام پیش تو بمونم. خواهش می کنم منو نده دست اونا، من بدون تو می میرم. به خدا قول می دم دیگه شیطونی نکنم. باور کن دیگه اذیتت نمی کنم و دختر خوبی می شم. به خدا راست می گم مامان.

 

 

 



تاريخ : ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار