بوسه تقدیر

نویسنده:فریده شجاعی  

نوبت چاپ:یازدهم

چاپ:نشرالبرز

تعدادصفحات:631

بها:12500

 


سلام به همتون این رمانی رو که امروز معرفی میکنم فوق العاده بی نظیره واگه کسی اونو نخونده نصف عمرش بر باده و این داستان کاملا واقعیه.

صدای مهماندار هواپیما از عالمی که در آن غرق بودم بیرون آمدم . مهماندار اعلام کرد که هواپیما هم اینک در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین نشسته است . من که تشنه دیدن خاک وطنم بودم چشمانم را گشودم و بوی شهر را با تمام وجود استنشاق کردم.از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کردم . حز سیاهی و چراغ های باند فرودگاه چیزی ندیدم . آسمان تیره و سیاه بود و هیچ ستاره ای در سیاهی ظلمانی آن کورسو نمیزد . احساس میکردم قلب من نیز به همان سیاهی آسمان بی ستاره شهرم است.

صبر کردم تا مسافرانی که هرکدام مشتاقی برای دیدار داشتند زودتر از من پیاده شوند سپس در حالی که کیف کوچک دستی ام را بر می داشتم با سستی از جا بلند شدم و به عنوان آخرین مسافر از در هواپیما بیرون آمدم . لحظه ای در پلکان هواپیما ایستادم و ریه هایم را از هوایی که سالها به آن عادت کرده و با آن بزرگ شده بودم پر کردم و با کشیدن نفس عمیقی پلکان را یکی یکی تا به آخر طی کردم و پا روی آسفالت خاکستری شهرم گذاشتم.
با اینکه فقط دو سال و نه ماه بود که از ایران دور بودم اما حس می کردم سالها از دیدن آن محروم بودم.
به هیچ یک از افراد خانواده ام ساعت ورودم را اطلاع نداده بودم و فقط گفته بودم ممکن است بیایم.این را میدانستم هم اکنون هیچ کس در محوطه منتظرم نیست و می بایست مسافت فرودگاه تا منزل را به تنهایی طی کنم.
از قسمت بار چمدان کوچک سفری ام را که داخل آن فقط چند دست لباس بود تحویل گرفتم و تازه به یاد آوردم که هیچ سوغاتی برای خانواده ام نخریده ام.نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم که مثلا چه سوغاتی باید برای آنان میاوردم. کوله بارو پر از درد غربت است آیا همین کافی نیست؟ اما به هر حال توقع خانواده ام را می دانستم و با اینکه شوقی برای دیدن کسی نداشتم اما دلم نمی خواست که فکر کنند که به یادشان نبودم و برای خریده هدیه خست به خرج داده ام . با وجودی که چمدانم سنگین نبود اما برای حمل آن دچار زحمت شده بودم و حس می کردم قدرتی برای بلند کردن آن ندارم.
وقتی از سالن ترانزیت فرودگاه بیرون آمدم نگاهی به اطاف انداختم با وجودی که می دانستم استقبال کننده ای ندارم اما ناخوداگاه به اطراف نگاه می کردم.
شاید انتظار داشتم چهره یا لبخند آشنایی را ببینم . مسافرانی را میدیدم که در میان آغوش باز مستقبلانشان گم می شوند . صدای خنده و خوش آمد گویی از هر طرفم شنیده می شد . کلماتی مانند « خوش آمدی» « دلم برایت یک ذره شده بود»«قربون قدمت»«فدات بشم»... چنان به دلم می نشست که نا خود اگاه لبخندی لبانم را گشود. نمیدانم به چه چیز لبخند می زدم شاید به شیرینی این کلمات قشنگ و محبت آمیز و یا شاید از اینکه پس از مدتها صدای آشنای وطنم را می شنیدم.هنوز پا از در سالن بیرون نگذاشته بودم که باز هم به یاد خانواده ام و تهیه نکردن سوغات برای آنان افتادم. پس از مکثی کوتاه به طرف فروشگاهی واقع در گوشه ای از سالن به راه افتادم و در همان حال به ایجاد کنندگان چنین فروشگاهی رحمت فرستادم که کار امثال مرا که فراموش کرده بودند به فروشگاه های خارج از کشور سری بزنند راحت کرده بودند.
حوصله خرید و سلیقه به خرج دادن را نداشتم اما تنها چیری که به یاد داشتم فراموش نکردن خرید کادویی برای پسر عموی پزشکم نیما بود گویی فراموش نکردن کاده برای نیما از همان نوجوانی در ذهن من مانده بود.هر وقت که می خواستم کادویی بخرم به یاد او می افتادم . از بین تمام سوغاتها تنها چیزی که خودم آن را انتخاب کردم کادوی نیما بود و آن فندکی سربی رنگ به شکل تفنگ بود که از لوله آن آتش بیرون می زد و بعد از خاموش شدن آهنگی به شکل مارش حمله می زد. با وجودی که می دانستم نیما هیچ گاه سیگار نمی کشد اما نمی دانم چرا برای او فندک انتخاب کردم شاید دانستن اینکه او به لوازم لوکس و فانتزی علاقه زیادی دارد و همچنین زیبایی فندک مرا ترغیب به خرید آن نمود .
خرید باقی هدیه ها را به عهده فروشنده گذاشتم و از او خواستم لوازم لوکس و زیبایی به سلیقه خودش انتخاب کند فقط نام تک تک اعضای خانواده خودم و عمویم را به اضافه سن و سالشان به فروشنده دادم و روی صندلی داخل مغازه نشستم تا او با نوشتم نام هر کس روی هدیه اش آنها را آماده کند . در همان حال فکر می کردم که مبادا نام کسی را جا انداخته باشم.در آن بین به یاد عمویم افتادم که هم اینک در بیمارستان بستری بود و دلیل آمدن من به ایران دیدن او در لحظه های آخر زندگی اش بود.نمی دانستم بایستی برای او هم چیزی بخرمکه حکم یادگار داشته باشد یا نه. ناخوداگاه از اینکه او در حال گذراندن لحظه های پایانی عمرش می باشد و من در فکر کادویی برای او هستم لبخندی تلخ بر لبانم نشست. زیر لب زمزمه کردم بهترین کادو برای او حضورم در ایران است . بله بدون شک برای دیدن او و به خواست خود او بی ایران آمده بودم اما در حقیقت آمده بودم تا دیگر بر نگردم . با به یاد آوردن عمو احساس سنگینی در قلبم بود او در آستانه مرگ بود اما من هنوز نتوانسته بودم او را ببخشم.
حدود سه سال بو که او را ندیده بودم اما چهره اش به وضوح پیش چشمانم بود . شاید چهره او بیش از چهره شکسته پدرم به حاطرم مانده بود . حتی طنین کلام او و همچنین لحن قاطع و بی گذشتش پس از گذشت سی و سه ماه هنوز در گوشم زنگ می زد و من مطمئنم دلیل آن حرفهایی بود که در دل خطاب به او می گفتم به او که باعث شده بود تا در اوج جوانی این چنین غمگین و از دنیا دلگیر باشم .
صدای فروشنده مرا از دنیایی که گاهی در آن غرق می شدم بیرون آورد.
" خانم کادو ها آماده است."
از اینکه فروشنده به این سرعت کار را انجام داده بود با تعجب به او نگاه کردم اما با دیدن ساعتی که بالای سر او بود متوجه شدم سه ربع ساعت گذشته و من غرق در تفکر بودم.
از فروشنده تشکر کردم . بسته ها را به اضافه تعدادی کادو برای کسانی که در حال حاضر فراموششان کرده بودم در بسته ای پیچیده و شاگردش را صدا کرد تا آن ها را تا خودروییکه قرار بود مرا به منزل برساند بیاورد.
پس از حساب کردن پول کادوها به همراه شاگرد مغازه از محوطه خارج شدم . نمی دانستم برای گرفتن خودرو باید به کدام سمت بروم که شاگرد مغازه مشکلم را آسان کرد و از تاکسی سرویس فرودگاه برایم خودرویی کرایه کرد انعامی به عنوان تشکر به او دادم و سوار شدم.نشانی منزل پدرم را به راننده دادم. خودرو حرکت کرد و من نیز سرم را به صندلی عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم.
ساعت از سه صبح گذشته بود که تاکسی جلوی در منزل ایستاد.راننده کمک کرد و چمدان کوچک و بسته کادو ها را از خودرو خارج کرد من نیز مانند خوابگردی با ناباوری پیاده شدم . چند لحظه به در منزل خیابان آشنایمان نگاه کردم و سپس با دستی لرزان زنگ در را فشردم.
پس از لحظه ای مکث بار دیگر انگشتم را پرتوان تر به زنگ در فشردم و انعکاس صدای آن را با تمام وجود در قلبم حس کردم طولی نکشید که صدای دو رگه و خواب آلود پوریا را شنیدم که گفت:" کیه؟"
و من با صدایی آرام که هیجان درونم را در پس احساس غریبی پنهان کرده بود گفتم:" منم نگین پوری جان در را باز کن."
بر عکس صدای بی روح من پوریا با صدایی گرم و پر احساس اما دو رگه فریاد زد :" نگین ؟! خودتی؟!" و بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید.
صدای قیژ قیژ در تداعی کننده روز های خوشی بود که در این خانه داشتم. حساب راننده را پرداختم و منتظر پوریا شدم تا برای کمکم بیاید.
صدای در راهروی منزل که با سر و صدا باز شد و متعاقب آن صدای بلند پوریا که مرا به نام می خواند شنیده می شد . با وجود روشن بودن لامپ سر در منزل فضای حیاط تاریک به نظر می رسید اما من در همان تاریکی اندام کشیده و بلند برادرم را دیدم که فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله تشخیص دادم سه سالی که او را ندیده بودم خیلی کشیده تر و بلند تر شده بود و من حس غریبی نسبت به او احساس کردم.
وقتی پوریا جلوی در رسید تاکسی حرکت کرده بود و من در زیر نور لامپ سر در حیاط چهره جوان و اندام بلند برادرم را می دیدم که در عرض همین مدت برای خود مردی شده بود. پوریا نگاهی به تاکسی فرودگاه انداخت و بعد به اطراف نگاه کرد و سپس در حالی که آغوشش را برایم می گشود با حالتی ناباورانه گفت:" نگین عزیزم خوش آمدی . چرا بی خبر؟ چرا تنها؟"
لبخندی به او زدم و با وجودی که می دانستم او برادرم می باشد احساس کردم برای رفتن به آغوشش خجالت می کشم.

اما در یک لحظه تردید را کنار گذاشتم و خود را در آغوشش انداختم. متوجه شدم احساس خته و مهار کرده ام کم کم بیدار می شوند.با به مشام کشیدن بوی تن برادرم اشک در چشمانم حلقه زد . در همان لحظه احساس کردم در این مدت کم دلم خیلی برایش تنگ شده.پوریا در حالی که دستش را محکم دور شانه ام حلقه زده بود با یک دست خم شد و چمدانم را از روی زمین بلند کرد ومرا به داخل منزل هدایت کرد .به او اشاره کردم علاوه بر چمدان بسته دیگری هم روی سکوی کنار در منزل دارم . وقتی به داخل منزل رفتیم پوریا را زیر نور لامپهای لوستر داخل هال دیدم اندامش بلندو قوی شده بود و ته ریشی که روی صورتش بود نشان میداد هم اکنون برای خود مردی شده است .با اشتیاق به تغییراتی که او در این مدت کرده بود نگاه میکردم گویی او نیز به تغییراتی که در من به وجود آمده بود نگاه میکرد زیرا با لبخند به من چشم دوخته بود .ازاین که هردو به یک چیز فکر میکردیم لبخندی زدم .وخطاب به او گفتم :"خیلی تغییر کردهام ؟"همچنان لبخند برلب داشت سرش را تکان داد.وگفت:"نه از لحظهای که ازخونمون رفتیتا الان که دوباره می بینمت حتی یک سر سوزن عوض نشده ایۀ"
به او گفتم:"در عوض تو این مدت خیلی تغییر کرده ای ."

پوریا لبخندی زد و گفت:"پس خبر نداری سربازیم که تموم بشه دیگه یواش یواش باید برای برادرت دست بالا کنی."
از اینکه آنقدر رک حرف می زد لبخندی زدم لحن او مرا یاد پردیس خواهرم انداخت . دلم برای او یک ذره شده بود . خیلی چیزها بود که باید از پوریا می پرسیدم اما هجوم افکار به مغزم مجال صحبت نمی داد به دنبال پوریا که برای درست کردن چای به آشپزخانه رفته بود روان شدم و در همان حال گفتم:" پوری جان من میل به خوردن چیزی ندارم فقط بیا بشین می خواهم برایم صحبت کنی سه سال است که صدایت را نشنیده ام."
پوریا بعد از گذاشتن کتری روی گاز به طرفم آمد و من و او پشت میز نشستیم. به پوریا نگاه می کردم اما نمی دانستم از چه باید از او بپرسم.پوریا دستانم را گرفت. بر خلاف دست ها او که گرم و قوی و پر احساس به نظر می رسید دستان من سرد و بی حس بودند. شاید پوریا هم این را احساس کرد زیرا دستانم را بین دستانش را گرفت و با غصه به من نگاه کرد و گفت:"نگین چرا قبل از آمدن خبر ندادی به دنبالت بیام؟"
شانه هایم را بالا انداختم اما چیزی برای گفتن نداشتم.به یاد پدر و مادر افتادم و از حال آن دو جویا شدم.پوریا گفت که پدر بیمارستان پیش عموست و مادر نیز برای دلگرمی زن عمو منزل آنان است. به پوریا نگاه کردم و گفتم:"عمو هنوز..."
پوریا درک کرد و در حالی که سرش را با تاسف تکان میداد گفت:"نه اما دکترها از زنده ماندنشقطع امید کرده اند و گفته اند امروز یا فردا تمام خواهد کرد . برای همین نمی توانم به منزل زن عمو زنگ بزنم تا آمدنت را به مادر اطلاع دهم چون آنها هر لحظه منتظر تلفنی از بیمارستان هستند."
سرم را تکان دادم و گفتم :" متوجه ام خب از پردیس و پریچهر چه خبر؟"
پوریا که با صدای کتری از جا بلند شده بود تا چای دم کند گفت:"خبر پری را دارم خوب است منزلش با ما زیاد فاصله ندارد . اما پردیس را چند وقتیست که ندیده ام اما مامان می گفت به او هم تلفن کرده و فکر می کنم همین امروز با سروش به تهران بیایند."
پوریا سکوت کرد و بعد از دم کردن چای گفت:"دلم برای عمو خیلی می سوزد بنده خدا خیلی زجر کشید مرد خوبی بود."
بدون اینکه حرفی بزنم برخاستم و گفتم که می خواهم به اتاق سابقم بروم و چند ساعت استراحت کنم .
پوریا گفت:"نگین برایت چای دم کردم!"
به کتری نگاه کردم و گفتم:"باشد صبح می خورم."
پوریا به ساعتش نگاه کرد و گفت:"چیزی به صبح نمانده."
لبخندی زدم و گفتم:"بیشتر از چای به خواب احتیاج دارم ." و از آشپز خانه خارج شدم . هیچ چیز در منزلمان فرق نکرده بود حتی اسباب و اثاثیه از سه سال پیش که من ایران را ترک کرده بودم همانی بود که قبلا بود.
چشمانم را بستم تا مسیر را چشم بسته طی کنم و همان طور که یکی یکی بالا می رفتم پلکان را می شمردم یک دو سه ... چهارده پنج قدم بلند سمت راست حالا دستگیره در اتاقم . جلوی در ایستادم و بعد آهسته چشمانم را باز کردم . در آستانه در بدون اینکه لامپی روشن کنم تمام گوشه های اتاقم را دیدم بی هیچ تغییری در ساختار و شکل آ هنوز تختم همان گوشه سمت چپ بود و هنوز میز تحریر کتابخانه امدست نزده سر جایش بود.
هنوز هوا تاریک بود اما من احتیاجی ندیدم تا چراغ اتاقم را روشن کنم.لامپهای حیاط فضا را روشن کرده بود و اتاقم روشن به نظر می رسید.آنقدر با گوشه و کنار آنجا آشنا بودم که با چشم بسته نیز می توانستم تک تک لوازم را پیدا کنم . آرام در رابستم و در همان حال حس کردم از زمان خارج شده ام و به گذشته برگشتم . در طول سه سال خواب اتافقم را بارها و بارها دیده بودم و در آن لحظه احساس می کردمخوابم تعبیر شده است اما با این تفاوتکه در خواب همیشگی ام خودم را نگین نوزده ساله میدیدم اما اکنون چیزی نمانده بود تا پا به بیست و دو سالگی بگذارم.
خسته بودم اما خوابم نمی آمد بدنم کوفته بود اما حال دوش گرفتن را هم نداشتم . ناخوداگاه چشمم به کتابخانه ام افتاد و برای باز کردن آن وسوسه شدم و مثل همیشه کلید کتابخانه رویش نبود و من به خوبی میدانستم که آن را کجا باید پیدا کنم . مانند شب گردی در خواب به سنت کتابخانه ام رفتم و کلید آن را پیدا کردم و در آن را باز کردم .
کتابهای درسی سال آخرم درست مانند همان زمانی که خودم چیده بودمشان به ردیف بودند.
کتابهام را یکی یکی به دست می گرفتم و پس از ورق زدن سر جایشان می گذاشتم . در همان حال چشمم به دتر خاطراتم افتاد جلد مشکی دفتر به نظره به سیاهی قلب تیره ام آمد با دستانی که قدرت آنها را احساس نمیکردم دفتر را از بین کتابها بیرون کشیدم و آن را ورق زدم.
روزی که این دفتر را گرفت با خودم عهد کردم تا آخرین برگ آن را بنویسم اما حالا میدیدم که هنوز نیم بیشتر آن سفید است و عجیب بود که من باقی سرگذشتم را روی همان ورق های سفید دفتر می خواندم. برای نوشتن وسوسه شدم.از کنار کتابخانه ام بلند شدم و به طرف تختم رفتم و روی آن نشستم .در همان فضای نیمه تاریک اتاق در صفحه اول چشمم به دو بیت شعری که دست خط دوستم بیتا بود افتاد و بدون اینکه به آن نگاه کنم چشمانم را بستم و با صدای آرامی از حفظ خواندم :
« ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شدو آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را خبری شد خبری باز نیامد»
و همچنان به دفترم چشم دوخته بودم بدون اینکه حتی خطی ار آن را بخوانم خاطراتم کم کم جان گرفتند و مانند فیلمی در پرده سینما پیش چشمانم ظاهر شدند
روی مبل اتاق پذیرایی منزلمان نشسته بودم و به نقطه نامعلومی چشم دوخته بودم کاری نبود که انجام دهم و به خاطر همین احساس می کردم خیلی کلافه و سر در گم هستم .
ساعت ده و نیم شب بود و هیچ کس در منزل نبود . همه برای استقبال از پیروز به فرودگاه رفته بودند و من در این فکر بودم که آیا آنها به فرودگاه رسیده اند یا نه. وقتی از بهت خارج شدم نگاهی به ساعت انداختم هنوز یک ربع از رفتن خانواده ان نمی گذشت با این حال همین مدت کوتاه برایم به اندازه چند ساعت گذشته بود.
برای اینکه کاری انجام دهم از جا بلند شدم و گشتی در منزل زدم. ابتدا به آشپزخانه رفتم تا از جور بودن وسایل دود کردن اسپند مطمئن شوم نگاهی به اسپند دود کن چینی انداختم و با صدای بلندی گفتم :" مثلا این خیلی کار داشت که حتما یکی باید می ماند تا فقط آن را به برق بزند؟" و بعد با حرص نفس عمیقی کشیدمو از آشپز خانه بیرون رفتم. در همین حال به یاد دفتر خاطراتم افتادم و با خوشحالی فکر کردم که الان بهترین وقت برای بیرون آوردن آن است تا به دور از چشمان کنجکاو خواهرم پردیس بتوانم چند خطی در آن بنویسم . خیلی وقت بود که سراغی از دفترم نگرفته بودم یعنی از وقتی که امتحانات خردادماه شروع شده بود و تا الان که بیست و ششم تیر ماه بود یعنی تقریبا یک ماه و بیست و سه چهار روز.
برای آوردن دفتر خاطراتم به طرف حیاط رفتم. تمام چراغ های حیاط روشن بودند . نمای درختان پر برگ باغچه زیر نور لامپ های رنگین حیاط منظره زیبایی به وجود آورده بود . نگاهی به زیر زمین منزل انداختم با اینکه می دانستم چیز ترسناکی در آن وجود ندارد اما از رفتن به طرف آنجا احساس ترس کردم . در یک لحظه تصمیم گرفتم که از خیر آوردن دفتر خاطراتم از داخل انباری منزل بگذرم اما شوق دیدن دفتر بیش از آن بود که حتی احساس ترس از تاریکی هم بتواند منصرفم کند. می دانستم یک چنین فرصتی خیلی کم پیش می آید و نباید آن را از دست بدهم یعنی دست کم تا زمانی که پردیس ازدواج نکرده باید همینطور مخفیانه دفترم را بنویسم چون فقط کافی بود که دست پردیس به دفترم برسد آنوقت دیگر میشدم بنده زر خرید دست و پا بسته او.
برای اینکه بر احساس ترسم غلبه کنم تمام چراغهای زیر زمین را از ذاخل حیاط روشن کردم و با صدای بلند شروع کرد با خودم صحبت کردن درست مثل اینکه کسی همراهم باشد .
" خدا بگم چی کارت کنه پردیس که با وجود داشتن اتاقی به آن بزرگی باید دفترم را از ترس تو توی شصت تا سوراخ قایم کنم."
وقتی به داخل زیر زمین رفتم احساس کردم آن طور هم که فکر می کردم نمی ترسم اما بدون لحظه ای تاخیر در انباری را باز کردم و از بین جعبه ها بسته کوچکی که داخل مشمایی مشکی بود بیرون آوردم و بعد به سرعت از داخل انباری بیرون آمدم و به طرف پله ها دویدم
.در همان لحظه ترس به سراغم آمد و احساس کردم کسی از پشت سر می خواهد مرا بگیرد و با همین احساس با وحشت پله های زیر زمین را دو تا یکی طی کردم و بدون اینکه چراغهای زیر زمین را خاموش کنم به طرف داخل خانه دویدم.
وقتی در حال را بستم نفس عمیقی کشیدم.با و جودی که داخل منزل هم تنها بودم اما احساس ترس نمیکردم نگاهی به دور و اطراف انداختم و بعد به طرف مبلهای راحتی هال رفتم و روی آنها نشستم و دفتر را باز کردم.
در صفحه نخست دفتر چشمم به دو بیت شعر افتاد که تز دوستم بیتا خواسته بودمتا آن را برای افتتاح دفترم با خطی خوش بنویسد.
همانطور که به خط کشیده و زیبای بیتا نگاه میکردم در فکر او بودم و با خود گفتم فردا با او تماس میگیرم .سپس با کشیدن آهی دفترم را ورق زدم
در آن چیز خاصی در رابطه با خودم وجود نداشت تمام اتفاقات روز مره ای بود که اغلب در هر دفتر خاطراتی نوشته می شد. اما چیزی که باعث میشد آن را از چشمان کنجکاو خواهرم پردیس پنهان کنم جریانی بود که فکرم را به خود مشغول کرده بود و آن جریان دوستی دوستی بیتا با جوانی بود که به تازگی با او آشنا شده بود و من کم و بیش در جریان آشنایی آن دو بودم.
دفترم را ورق زدم و به صفحه ای رسیدم که بیتا با هیجان برایم تعریف کرده بود که با جوانی به نام سام آشنا شده است. یک شب هنگامی که از سر کلاس تقویتی زبان بر می گشته چند جوان علاف مزاحمش می شوند اما در این حین مرد جوانی سر میرسد و جلوی آنان در می آید و بعد بیتا را به منزلشان می رساند.
بیتا برایم تعریف کرده بود که سام در شرکتی که در همان خیابانی که او به موسسه زبان می رود به عنوان حسابدار مشغول به کار می باشد.
من سام را ندیده بودم اما بیتا می گفت که او پسری سبزه رو و میانه قد و لاغر اندام است اما خیلی جذاب و تو دل برواست.من فقط یک بار که به خانه بیتا رفته بودم تا با هم درس بخوانیم صدای سام را از پشت تلفن شنیده بودم زیرا بیتا تلفن را روی آیفون گذاشته بود تا من بتوانم صدایش را بشنوم.
غرق در خواندن دفتر خاطراتم بودم که صدای تلفن به خود آمدم به ساعت نگاه کردم و دیدم نیم ساعت از رفتن خانواده ام به فرودگاه گذشته است.از جا بلند شدم و به طرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم صدای بوق آزاد تلفن نشان می داد که ممکن است خط روی خط افتاده باشد. گوشی را گذاشتم و و سر جایم برگشتم . دفتر را به دست گرفتم اما دیگر مشغول به خواندن نشدم شروع کردم به نوشتن خاطرات مهمی که در این مدت برایم اتفاق افتاده بود.
نوشتم:در مدتی که فرصت نوشتن نداشتم آن هم به دلیل امتحانات و جریانات بعد از آن حالا فرصتی پیدا کرده ام تا اتفاقاتی که در این مدت پیش آمده را بنویسم . اول اینکه بیتا هنوز با سام دوست است و از قرار معلوم بعد از تعطیلات قرار است با خانواده اش برای خواستگاری از بیتا به منزلشان برود اما تا دیروز که با بیتا تماس داشتم هنوز خبری نشده بود.راستی تا یادم نرفته مینا خواهر بیتا هم با شوهرش آشتی کرده است و سر زندگی اش برگشته و این را دیروز بیتا با خوشحالی برایم گفت . ترس اوفقط این بود که مبادا موقعی که سام و خانواده اش برای خواستگاری از او به منزلشان می آیند مینا هنوز با مازیار قهر باشد.
اما خبر خیلی مهم و قابل توجه ای که به قول پردیس خانواده پدری ام را چون زلزله ای زیرو رو کرده این است که قرار است پیروز از سوئد برگردد. البته نمیدانم این بازگشت دائمی است یا موقتی اما به هر حال این خبر برای خانواده بزرگ ما خیلی تکان دهنده است.
بهتر است از اول ماجرا شروع کنم . وقتی پیروز طی تلفنی به عمویم گفت که به زودی قرار است به ایران برگردد شور و غوغایی در خانواده بزرگ پدری ام برپا شد.
همه به تکاپو افتادند و این تلاش برای این بود که خود را برای ورود پیروز آماده کنند.من او را به یاد نداشتم چون زمانی که به خارج رفت شش سال داشتم و هنوز در شور بچگی ام بودم.از قیافه او تنها چیزی که به یاد دارم چشمانش بود که فکر میکنم چیزی به رنگ سبز و یا طوسی بود البته درست رنگ آن را به یاد ندارم چون شاید در عالم بچگی هنوز نمی توانستم رنگ ها را درست تشخیص دهم ولی از رفتن او خاطره ی پررنگی در ذهن داشتم.
پیروز نوه ی عمه بزرگم بود که حدود پانزده سال پیش برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود.اما اینکه چرا آمدن پیروز شور و هیجان تازه ای به زندگی مان بخشیده بود خود شرخ مفصلی دارد.ابتدا به شرح اصل و نصب خانوادگی مان می پردازم . برای معرفی خانواده بزرگ پدری ام که گاهی اوقات خودم را هم گیج می کند باید به شجره نامه خانوادگی مان رجوع کنمو از پدرپدر بزرگم بنویسم.
پدر پدربزرگم اهل کردستان و یکی از خانهای آن زمان بوده است که در زمان آخرین شاه قاجار صاحب خدم خشم فراوانی بوده. ,و همچنین مالک چند ده و آبادی بوده
و علاوه بر آن دارای ثروت زیادی از جمله زمین و ملک فراوانی بوده که از تمام این ملک و آبادی ها یک سوم آن بعد از تقسیم اراضی به تنها پسرش طهماسب خان که پدربزرگم بود و همچنین تنها دخترش گهرناز خاتون به ارث رسید.پدر بزرگم نیز با وجود داشتن دو همسر و هفت فرزند که دو تای آنها قبل از پدربزرگم فوت کردندآنقدر زمین و ملک داشت که تا چند پشت آنها نیز بتوانند زندگی راحتی داشته باشند.
خانواده پدری من خانواده ای بزرگ و پر جمعیت بودند که سه برادر و دوخواهر تشکیل میشد.
عموی بزرگم قادر که سالها پیش به رحمت خدا رفته است دارای دو پسر به نام های ایرج و امید و دو دختر به نام های ناهید و نرگس می باشد. دو دختر و یکی از پسر هایش ازدواج کرده اند و آخرین پسرش امید هم اکنون بیست و چهار سال سن دارد و در سنندج مشغول تحصیل می باشد.
دومین عمویم ناصر دارای چهار دختر و دو پسر می باشدکه از چهار دخترش فقط یلدا دخر بزرگش ازدواج کرده بود و سه دختر دیگرش به ترتیب یاسمین بیست و یک سال و نیشا هجده سال و نوشین شانزده سال و دو پسرش نیما بیست و هفت سال و نوید بیست و سه سال دارند.
نادر که پدر من می باشد سومین پسر خانواده است و دارای سه دختر و یک پسر می باشد که خواهرانم پریچهر بیست سال و پردیس نوزده سال و من نیز هفده سال و برادرم پوریا چهارده سال دارد.
دو عمه ام هردو در کردستان زندگی می کنندعمه بزرگم سوزه یک دختر به نام ساره داشت. متاسفانه به همراه شوهرش در مسافرت ماه عسلشان در تصادفی در گذشته بودند.عمه دیگرم سولان فقط دو پسر دارد که سینا ازدواج کرده و دارای یک پسر چهار ساله است و سروش نیز یک سال پیش با دختری ازدواج کرده و بعد از هفت هشت ماه از همسرش جدا شده بود.
عمو ناصر و بعد از آن پدرم در زمان نوجوانی برای تحصیل و کار به تهران می آیند و ازدواج میکنند . عموی بزرگم که در آن زمان یکی از ثروتمندان شهر خودش بوده از برادرانش می خواهد تا به کردستان برگردند و در ملک پدریشان در کنار او زندگی کنند اما اصرار او بی نتیجه بوده و پدر و عمو ناصر که در آن موقع تازه به طور مشترک مغازه ای در بازار خریداری کرده بودند حاضر نشدند دست از کار و زندگی خود بکشند و در تهران ماندگار می شوند. عمو قادر پس از اینکه از آمدن آنها نا امید می شود سهم ارث خواهران و برادرانش را می دهد تا برادرانش با سرمایه کلانی که سهمشان بود موقعیت شغلی خود را تثبیت کنند.
عمه کوچکم سولان در سنندج ودر نزدیکی منزل عمو قادرم دارای خانه و زندگی مرفهی است و گاهی برای دیدن عمو و پدرم به تهران می آید . اما عمه بزرگم در شهر کوچک و خوش آب و هوایی به نام بلبلان آباد ساکن است و تا جایی که به یاد دارم به علت ناراحتی قلبی و کهولت سن به تهران پا نگذاشه است.
اما پیروز که تنها بازمانده نسل عمه بزرگ پدر بود تا زمانی که به سن قانونی برسد تحت کفالت عموی بزرگم و مادربزرگش یعنی گهرناز خاتون بوده که او هم سرگذشت جالبی دارد که خیلی دوست دارم آن را هم بنویسم .
عمه بزرگ پدرم گهر ناز خاتون آنطور که می گفتند زن زیبا و دلربایی بوده که یکی از شاهزاده های دوران قاجار خاطرخواه او شده و با وجود سه همسر و هشت فرزند با او ازدواج می کند . گهرناز با ازدواج با اتابک خان سوگلی و گل سرسبد زن های او می شود به خصوص با آوردن پسری به نام پولاد این عزت و قرب به اوج خود میرسد اما این باعث نمی شود گهرناز با غرور و خود خواهی که که اکثر زنان آن دوره داشتند در پی بیرون کردن حریفانش یعنی همسران قبلی اتابک خان بودند از میدان شود.
اینطور که می گفتند گهرناز با وجود سن کمی که داشته خیلی عاقل و زیرک بوده و با داشتن عقل و تدبیر سعی در برقراری مساوات بین خود و دیگر همسران اتابک خان داشته و این خود علت تشدید علاقه اتابک خان نسبت به او می شد و باز اینطور که می گفتند اتابک خان بدون اجازه همسر زیبا و جوانش حتی آب هم نمی خورده.
بعد از مرگ اتابک خان ثروت عظیم او بین همسران و فرزندانش تقسیم شد و سهم گهرناز و پولاد با وجودی که نیمی از سهم الارث خودش را به زنان دیگر بخشید ثروتی افسانه ای شد که بیشتر آن ملک و زمین و آبادی بود.
گهرناز یکی از زنان ثروتمند عصر خود به شمار می رفت زیرا علاوه بر سهم ارث پدری اش ثروت کلانی نیز از همسرش انابک خان به او رسیده بود و به خاطر همین خواستگاران فراوانی داشت . اما او با وجودی که بعد از مرگ اتابک خان هنوز خیلی جوان بود و از طرفی خواهان زیاد داشت ازدواج نکرد و تمام هم و تلاشش را برای تربیت تنها فرزندش پولاد نمود و زمانی که او دوره دبیرستانرا در تهران تمام کرداو را برای ادامه تحصیل به خارج فرستاد.
پولاد پس از اتمام تحصیل و و گرفتن دکترا در سن سی و هشت سالگی در فرنگ با زنی اهل بلژیک آشنا می شود و حاصل این ازدواج پسری به نام پیروز بود که پس از به دنیا آمدن پیروز پولاد از همسرش جدا شد و به همراه پسرش به ایران باز می گردد و گهرناز در تدارک گرفتن همسری ایرانی برای او بوده که اجل مهلت این کار را به پولاد نمی دهد و او طی حادثه ای در می گذرد و در این بین پیروز تنها وارث ثروت کلان پولاد می شود.
زمانی که پولاد در گذشت پیروز هشت ساله بود . بعد از آن سرپرستی او به مادربزرگش گهرناز می رسد که او نیز از هیچ تلاشی برای تربیت پیروز فروگذاری نکرده بود . دو سال بعد از اینکه پیروز مدرک دیپلمش را می گیرد او را برای ادامه تحصیل به خارج می فرستد.
از پیروز چیزی به خاطر ندارم فقط به یاد دارم در آن زمان من و نیشا و نوشین تا آخر که او را بدرقه می کردیم به شکل و شمایلش خندیدیم همین خنده باعث شد که هر سه نفرمان موقع بازگشت یکی یک پس گردنی بخوریم زیرا صدای کرکر خنده مان از صدای هق هق مادر و زن عمو ها و عمه ها بلند تر بود.
بعد از مرگ گهرناز که دو سال پس از رفتن پیروز به خارج بود و همچنین مرگ عموی بزرگم که فاصله ای با مرگ عمه بزرگش نداشت اختیار نصف بیشتر ثروت او به دست پدر و عمویم می افتد که قرار بر این می شود که آنها تا زمانی که پیروز به سنی برسد که بتواند با سرمایه اش کار کند با آن تجارت کنندو سود حاصل را به حساب او در یکی از از بانکهای معتبر خارج از کشور بگذارند.کسی نمیدانست ارزش این ثروت چه قدر است.
و اما حالا بعد از بعد از پانزده سال قرار است او به ایران بازگردد و همین انگیزه ای بود برای تحولی عظیم در خانواده پدری ام.

درست اواخر ماه خرداد بود و من تازه آخرین امحانم را داده بودم که خبر آمدن او را شنیدم . موقعی که بعد از دادن آخرین امتحانم به تنهایی از مدرسه به خانه برگشتم در این فکر بودم که امسال هم رتبه اول کلاس را برای خودم به دست آورده ام و از این بابت خیلی خوشحال بودم و تمام تلاشم به این جهت بود تا برای شرکت در کنکور آن هم در رشته پزشکی که تنها آرزویم بود بتوانم رتبه به دست بیاورم.
برایم جای خوشحالی بود که پشتکارم در درس زبانزد تمام فامیل بود و وقتی از گوشه و کنار می شنیدم که دیگرن می گفتند نگین مغز فعال فامیل است با غرور به خود می بالیدم.
اما حیف که نیشا دختر عمویم که از هرکس دیگر در فامیل با من صمیمی بود و تقریبا هم سن بودیم بعد از گرفتن سیکل ترک تحصیل کردو برای یادگیری آرایشگری به یک آموزشگاه رفت.

آن روز تنها به منزل برگشتم زیرا نوشین چند روزی بود که تعطیل شده بود وقتی به منزل رسیدم همین که از در وارد شدم بیشتر اسباب و اثاثیه را گوشه حیاط دیدم.یک لحظه به فکرم رسید که نکند پدر منزل را فروخته و ما در تدارک اسباب کشی هستیم ولی این از واقعیت خیلی دور بود زیرا با وحودی که سرم به درس و مدرسه گرم بود اما میفهمیدم که پدر قصد فروش منزل را ندارد .
در حال فکر کردن بودم و در ذهنم حدس هایی میزدم که پردیس را دیدم که با جعبه ای در دست از در ساختمان وارد حیاط شد و با دیدن من گفت:"بدو نگین خوب اومدی بیا کمک کن."به طرف او رفتم و گیج به او نگاه کردم.
"پردیس چه خبره؟"
"خبر خیر."
"بابا خونه رو فروخته؟"
"برو بابا دلت خوشه خبر نداری؟قراره زلزله بیاد."
با وحشت به او نگاه کردم و گفتم:"زلزله؟"
پردیس که می خواست به داخل برود خندید و گفت:"آره جونم زلزله."
وحشت تمام وجودم را در بر گرفته بود و در این فکر بودم که اگر قرار است زلزله بیاید پس چرا اسباب و اثاثیه را جمع می کنند ؟ نگاهی به اثاثیه انداختم تمام اسباب های حیاط شامل خرده ریز های قدیمی و خرت و پرت هایی بود که شاید ارزش زیادی هم نداشت و من در تعجب بودم که اینها چه چیزهایی هستند که آنقدر مهم هستند که مادر می خواهد زیر آوار نماند.
در خیالاتم سر می کردم که صدای پردیس را شنیدم.
"نگین چته خشک شدی بیا دیگه"
به او نگاه کردم و به دنبالش روان شدم.وضعیت خانه دست کمی از بیرون آن نداشت همه جا به هم ریخته و شلوغ بود و من برای پیدا کردن جایی که بتوانم لباسهایم را عوض کنم این طرف و آن طرف میرفتم و در همان حال فکر کردم که حتما زلزله آمده که منزل را به صورت ریخت و پاش کرده.
مادر را دیدم که از پلکان طبقه بالا می آید. با دیدن من گفت:"نگین جان آمدی مادر ؟ چه خوب شد خیلی به کمکت احتیاج داریم,بدو لباست را عوض کن بیا که خیلی کار داریم."
جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم :" مامان راست راستی قرار است زلزله بیاید؟"
مادر لپش را به دندان گرفت و گفت:"زشته دختر این حرف عیبه."
"مامان پردیس گفت"
مادر سرش را تکان داد و با لحن سرزنش باری گفت:"می خواد از این بزرگتر بشه تا بدو خوب رو بفهمه؟"
و بعد به دنبال کارش رفت و مرا در بهت و حیرت گذاشت. نمی دانستم مخاطب مادر من بودم یا پردیس ولی از نگاه چپ چپ پردیس به خودم فهمیدم که چه کسی مخاطب مادر است.
پردیس با اخم از من رو برگرداند و با حرص گفت:"بی خود میگن تو مغز متفکری به نظر من که یک احمق مغز خر خورده بیش نیستی."
پاک گیج شده بودم . هیچ کس حرف درستی نمیزد تا من هم بفهمم چه خبر شده است . در این حین صدای پوریا را شنیدم که مادر را صدا می کرد. با عجله به طرف حیاط رفتم و او را صدا زدم.
" پوریا.پوریا"
پوریا با دیدن من سرش را تکان داد و خندید.
" پوریا جون کجایی داداش؟

"چیه بازم می خوای برات خرید کنم؟
" نه داداشی . می خوام بهم بگی چه خبر شده؟"
پوریا وقتی فهمید من از چیزی خبر ندارم اول خودش را لوس کرد اما مثل خیلی از اوقات زود جریان را لو داد.
"قراره خونه رو رنگ بزنیم و دکور را عوض کنیم"
"برای چی؟"
"آخه مثل اینکه قراره عمه بابا بیاد تهران"
به پوریا نگاه کردم و فکر کردم شوخی می کند عمه پدرم ده سال بود که فوت کرده بود و تا کنون استخوان هایش نیز خاک شده بودند.
به پوریا گفتم:"برو بی مزه"
اما پوریا با جدیت به من نگاه کرد و گفت:" به خدا راست میگم."و همین باعث شد تا مطمئن شوم که او شوخی نمیکند.
" منظورت عمه سوزه است یا سولان؟"
" اونا هم قراره بیان چون وقتی امروز صبح بابا به خونه زنگ زد مامان گفت حتما عمه ها هم میان"
" کی می خواد بیاد ؟ ار کجا؟"
" از خارج"
تازه متوجه شدم منظور پوریا از عمه بابا نوه اوست نه خود خدابیامرزش. با تعجب گفتم:"وای پوری راست میگی؟"
سرش را تکان دادو من با حیرت فکر کردم که این خبر می تواند اتفاق بزرگی در خانواده پدری ام باشد.
آن روز پدر خیلی زود به منزل آمد.و در پی خرده فرمایشهای مادر به دنبال بنا و نقاش و گچ کار و غیره رفت و من و پردیس و پریچهر و حتی پوریا مثل یک کارگر تمام خرده ریز ها را به حیاط منتقل کردیم.
همیشه از خانه تکانی عیدی که مادر انجام میداد وحشت داشتم و حالاآرزو می کردم که ای کاش چند تا خانه تکانی با هم انجام میدادیم اما اینجور تو خاک و خوله وول نمی خوردیم.
من دلیل کار مادر را نمیدانستم اما از پردیس شنیدم که پیروز قرار است برای ازدواج به ایران بیاید و عمو و پدر سعی می کنند این طعمه لذیذ را به طرف خود بکشند.
خوشبختانه یا بدبختانه خواهرم پردیس خیلی رک گوست و بعضی اوقات اگر سر کیف باشد و مرا به چشم دشمنش نگاه نکند از حرفهایش می توانم سر از خیلی چیز ها در بیاورم اما وای به زمانی که عنق است آن وقت که به قول مادر با یک من عسل هم نمی شود او را قورت داد.
همان شب پردیس به من گفت که ثلثی از ثروت افسانه ای پیروز در دست پدر و عمو است و آنها با ثروت او تجارت هنگفت می کنند و نیم دیگر آن به صورت ملک و زمین است و مقداری از آن هم در بانکهای خارج از کشور است و سود سرشاری به آن تعلق می گیرد.
نمی دانم پردیس از کجا این اطلاعات را به دست آورده بود ولی با اخلاقی که او داشتبعید نبود برای به دست آوردن آنها مخفیانه مخفیانه به صحبتهای پدر و مادر گوش کرده باشد.
حالا من نیز می دانستم پیروز به ایران می آید تا همسری اختیار کند و پدر و عمو در این فکر هستند که هر کدام دختر خود را کاندید این ازدواج کنند.
راستش خوذم هم در این فکر بودم که آیا پیروز هم خواهان ازدواج با خواهران یا دختر عموهای دم بختم می باشدیا نه؟اما از قرار معلوم آن طور که از گفته های پدر فهمیدم پیروز به او گفته بود که قصد دارد همسری ایرانی اختیار کند چون زنان ایرانی در وفا و وقار کم نظیرند.حالا نمی دانم این فکر از کجا به مغزش خطور کرده بود که زنان ایرانی وفادارترین زنان دنیا هستند.به قول پردیس بی شک او همه نوع زن را امتحان کرده و بعد به چنین نتیجه ای رسیده است!
اما این روز ها حال خواهرم پریچهر و از طرفی یاسمن و نیشا طور دیگر است . با اینکه بخت نیشا خیلی کم تر از ان دو است اما از خودش شنیدم که می گفت پدرش گفته اگر پیروز هر کدام از دختر هایم را بخواهد کاری به رسم و رسومات ندارم که اول باید دختر بزرگ را سرو سامان دادو بعد دختر کوچک را ندارد.
مطمئن بودم پدر نیز همین عقیده را دارد.من آرزو می کنم تا دست کم یکی از خواهرانم زودتر ازدواج کند تا من از هم اتاق شدن با پردیس نجات پیدا کنم.
حالا که سر درد و درلم باز شده بهتر است بنویسم که با وجودی که منزلمان دارای پنج اتاق خواب است اما مادر یکی از اتاقها را برای مهمان نگاه داشته است .تمام اعضای خانواده دارای به جز من و پردیس اتاقهای مجزایی دارند و همین باعث شده که پردیس مرا مزاحم و اضافه بداند.
پریچهر که دختر ارشد خانواده می باشد و دارای اتاق مجزایی است که هر جایی میرود در اتاقش را میبندد و خیالش راحت است پوریا نیز چون پسر می باشد حتما می بایس دارای اتاق خواب مجزایی باشد و در این بین فقط من و پردیس هستیم که باید یکدیگر را تحمل کنیم.
من حاضر بودم مثل ساراکورو زیر یک اتاق شیروانی زندگی کنم و یا دس کم با پوریا اتاق مشترکی داشتم اما با پردیس توی یک قصر زندگی نکنم.
پردیس همیشه حامل خبر است با اینکه مادر بارها به او گفته است که این کار خوبی نیست و ممکن است بعدها در زندگی دچار مشکل شود اما گوشش بدهکار این حرفها نیست و همیشه کار خودش را میکند.
بعد از رنگکاری منزل نوبت به تغییر دکوراسیون مبلها و وسایل رسید ,که پدر از هیچ تلاشی برای این کار فروگذاری نکرد.خانه درسا مثل منزل نو عروس ها زیبا و تمیز شده بود و در این بین ما نیز بی نصیب نماندیم و صفایی به اتاقهایمان دادیم از جمله اینکه پدر برای من و پردیس کتابخانه ای مجزا خرید که قفل و بند داشت و این بیش از هر چیز باعث خوشحالی من بود چون دیگر می توانستم وسایلم را درون آن بگذارم و با خیال راحت درش را قفل کنم . البته نه هر چیزی چون پردیس به هر چه قفل و بند حساس است و تا ته توی قضیه را در نیاورد دست بردار نیست.
نمی دانم چرا اما برایم آرزو شده بود که پردیس زودتر از پریچهر ازدواج کند و لااقل من یکی از شرش خلاص شوم.
خواهر بزرگم پریچهر خواهان زیاد دارد حال این خواهان یه به خاطر موقعیت خانوادگی مان است و یا به خاطر خود او دیگر خدا عالم تر است.اما تا جایی که می دانم پدر روی دخترانش حساس است و به قول خودش تا دامادی که در شان و منزلتشان پیدا نکند شوهرشان نمیدهد. و راستی که تا به حال از هیچ تلاشی برای راحتی ما فروگذاری نکرده است.
البته چند تا خواستگار نیز برای پردیس قد علم کرده بودند که بنده خداها حسابی مسخره او شدند.گاهی اوقات فکر میکنم پردیس به کدام یک از اعضای خانواده مان رفته است ,او خیلی زیبا و در عین حال خیلی متکبر و خود خواه است و همچنین ماجرا جوست و مادر همیشه می گوید که نگران آینده اوست. پردیس چشمان سبز و همچنین پوست سفیدش را از مادر به ارث برده است و قد بلند و اندام درشتش را از پدر گرفته است و به قول پدر یکی از کردهای دبش است که این حرف پدر باعث عصبانیت او که خود را تهرانی اصیل میداند میشود.
اما پریچهر خواهر بزرگم دختری آرام و محجوب است و از نظر شکل و قیافه نسخه کاملی از پدر می باشد چشمان مشکی و درشت و ابروانی پرپشت که میدان اگر آنها را اصلاح کند خیلی زیبا می شود پوستی سبزه و قدی بلند از دیگر خصوصیات اوست.
من نیز که سومین دختر خانواده ام خصوصیاتی متفاوت از دیگر خواهران دارم. با وجودی که قد بلند آن دو را ندارم اما سفیدی پوستم به مادر رفته است و سیاهی چشمان و مویم را از پدر به ارث برده ام ,گاهی اوقات پردیس با حرص به مادر می گوید شما و پدر سر نگین پارتی بازی کرده اید و از هر چیز خوبی که داشتید به او داده اید. من به خوبی میدانم پردیس رنگ سبز چشمانش را دوست ندارد همچنین از قد بلند و اندام درشتش خوشش نمی آید تنها چیزی که می دانم دوست دارد رنگ سفید و شیشه ای پوستش می باشد که واقعا هم زیباست.با اینکه در کل پردیس دختری زیباست اما به چیزی قانع نیست و م خواهد هر چیز خوبی از آن او باشد . گاهی اوقات حرفهایی میزند که من فکر می کنم سلامت عقلی اش نقصان دارد. اما با این حال نفوذ زیادی روی خانواده مان دارد و با همان اخلاق قلدری اش به من و پوریا و گاهی پریچهر فرمان می دهد و بعضی اوقات آنقدر ترشرو و بد اخلاق میشود که همیشه آرزو میکنم که او زودتر از پریچهر ازدواج کند تا من و پوریا نفس راحتی بکشیم.
مثل اینکه از پردیس خیلی بد گویی کردم. نمی دانم چرا هر کاری می کنم باز هم قلمم به سمت غیبت کردن از پردیس کشیده میشود.
به هر صورت منزلمان با کمک چند کارگری که برای کمک به مادر آورده بود خیلی زود آماده شد و همه منتظر آن بودند که پیروز با یک تلفن ورود خودش را اعلام کند.
عاقبت آن روز رسید و پیروز با گرفتن تماس تلفنی با عمو ناصرم روز ورودش را به او گفت. تلفن پیروز مانند بمبی در منزل منفجر شد ,پریچهر با وجودی که به کلاس خیاطی می رفت و می توانست برای خود لباس بدوزد اما چند دست لباس قشنگ آماده خرید و مخفیانه و دور از چشم مادر یکی دو ردیف از ابروان پر پشتش را برداشت.
پردیس هم برای اینکه از او عقب نماند خرج چند دست لباس را بر گردن پدر گذاشت و در این بین باز هم سر من بی کلاه ماند,زیرا کسی فکر نمی کرد بین دو خواهر زیبا و بلند قدم من نیز بتوانم عرضه اندام کنم.البته خودم نیز نه چنین حوصله ای دارم و نه اصلا فکرش را می کنم ,من ترجیح می دهم خودم را کنار بکشم و منتظر بمانم.
البته نا گفته نماند وضعیت در خانه عمو نیز دست کمی از مال ما ندارد, یاسمین با اینکه قرار بود با امید پسر عمو قادرم که او نیز دانشجوی سال آخر مهندسی الکترونیک است ازدواج کند اما گویا چنین قراری با آمدن نام پیروز به خودی خود لغو شده است. او بیشتر از همه تلاش می کند تا برنده این مسابقه باشد.البته نیشا و بعد نوشین خیلی زیباتر از یاسمین هستند.
یاسمین دختر کوتاه قد اما سفید روییست که چهره اش به زن عمویم رفته و در کل قیافه اش چنگی به دل نمی زند اما خیلی خیلی مهربان و خوش زبان است به خاطر همین خواستگارانش کم نیستند . اما نیشا و نوشین هردو به خانواده پدری ام رفته اند و هردو بلند قد و سبزه رو و جذاب هستند .
پدر برای ورود پیروز با عمه هایم در کردستان تماس گرفت و به آنها روز ورود او را اطلاع داد.
امروز از صبح همه در التهاب بودندو خود را برای امشب که قرار است پیروز بیاید آماده کرده اند اول قرار شد همه با هم به به فرودگاه برویم اما بعد مادر گفت که بهتر است یکی از ما دختران در منزل بمانیم تا وقتی پیروز خواست احیانا به منزل پسر دایی نادرش بیاید کسی باشد تا اسپندی روی آتش بگذارد. و من می دانستم بدون شک آن یک نفر من خواهم بود زیرا پریچهر که حتما باید می رفت و پردیس هم اگر نمی رفت ممکن بود زمین به زمان نیز دوخته شود و پوریا نیز سوای تمام این برنامه ها بود . بنابر این خودم داوطلبانه خواستار ماندن در خانه شدم و فکر می کنم با این کار خودم را هم بی ارزش نکردم.قلب


تاريخ : ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار