ساغر

م.زندی

نوبت چاپ:سوم

چاپ:نشرعلی

تعدادصفحات:542

بها:8500


سلام دوستان گلم رمان ساغر رمان خوبیه .من که خیلی دوسش دارم امیدوارم شمام خوشتون بیاد واز خوندنش لذت ببرید.لبخند

اینم  مختصری از داستان:

تازه خوابم برده بود که موبایلم زنگ زد:

فرزاد– الو... فرزین... الو!

- تویی فرزاد؟

فرزاد– اگه خدا قبول کنه!

- دیوونه می دونی ساعت چنده؟

فرزاد- بابا مُرغ ها هم الان بیدارن به خدا!

- می خوام بخوابم، بعداً زنگ بزن.

فرزاد- اِاِ قطع نکنی آ! کارت دارم.

- واسۀ فردا، فعلاً شب به خیر.

فرزاد- می گم کارت دارم اون وقت می گی شب به خیر!؟!

- فرزاد! اصلاً حوصله ندارم. چرا نمی فهمی تو؟!

فرزاد- الان یه چیزی بهت می گم که حوصله ات بیاد سر جاش.

- پس جون بکن.

فرزاد- حالا که اینجور شد اصلاً نمی گم!

- به درک!

فرزاد- خوب حالا که التماس کردی بهت می گم.

- لازم نکرده. دیگه م زنگ نزن. فهمیدی؟!

فرزاد- حتی اگه از "ساغر" خبری پیدا کرده باشم؟!

یه دفعه مثل برق گرفته ها بلند شدم و سر جام نشستم و تقریباً با فریاد پرسیدم:

- یه بار دیگه بگو!

فرزاد- دیدی گفتم اگه بگم از ذوق، شوق می کنی.

- زهرمار! حرفت رو بزن.

فرزاد- اول بذار جمله م رو تصحیح کنم منظورم این بود که از ذوق سکته می کنی!

- الان وقت این حرفاست؟!

فرزاد- آخه اشتباهی گفتم چیز، یعنی شوق!

- داری اون روی سگم رو در میاری آ، حرفت رو بزن!

فرزاد- اصلاً ولش کن الان خسته ای بذار بمونه برای فردا کاری نداری؟!

- فرزاد! حرف بزن داری دیوونه م می کنی. ساغر کجاست؟!

فرزاد- ناراحت نشی آ؟!

- چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!

فرزاد- اون... بیمارستانه!

- بیمارستان! اونجا واسه چی؟!

فرزاد- حالا تو بیا خودت همه چی رو می فهمی!

- ساغر... اون... الان تو... توی بیمارستانه اون... وقت تو داری مسخره بازی در میاری؟

فرزاد- خوب! تو بگو همچین خبری رو آدم باید چه جوری بگه که طرف پس نیفته! باید لااقل یه زمینه چینی، مقدمه چینی، چیزی آخه!

- حرف بزن بگو ببینم حالش چطوره؟!

فرزاد- خودت پاشو بیا همه چی رو می فهمی!

- آدرس رو بگو!

مثل فشنگ پریدم و لباس پوشیدم. آهسته از پله ها پائین رفتم تا پدر و مادر رو بیدار نکنم. بی معطلی سوار ماشین شدم و به طرف بیمارستان راه افتادم. دلم شور می زد. یاد ساغر و خاطرۀ تلخ رفتنش بدجوری آزارم می داد. همۀ این ها باعث شد بغض کنم.

بُغضی که خیلی وقت بود گلوم رو فشار می داد ولی خیال سرباز کردن نداشت!

"آخه چرا؟" این تنها سؤالی بود که هنوز بعد از دو ماه نتونسته بودم جوابش رو پیدا کنم.

"- می گم فرزین! اگه یه روز بذارم برم، اون وقت تو چی کار می کنی؟

- معلومه، میام دنبالت و اونقدر می گردم تا پیدات کنم!

- خوب؟! بعدش چی؟

- بعدش پَرِت رو می چینم که دیگه هیچ وقت نتونی تنهام بذاری!

- یعنی من می شم کفتر جَلدت؟!

- اِی، یه همچین چیزایی!

- ولی من جدی گفتم!

- هیس! دلم نمی خواد دیگه از این حرفا بزنی.

- می دونی ، اونقدر دوست دارم که نمی تونم بدون تو زندگی کنم.

- پس بهم قول بده پیشم بمونی. باشه؟!

- بهت قول می دم فرزین! قول می دم تا همیشه پیشت بمونم!"

یه سیگار روشن کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای خوبی هاش، برای تنهایی هاش، برای خنده های تلخش، برای گریه های بی صداش، برای غمی که همیشه ته چشماش بود، چقدر دوسش داشتم، حتی بی خبر رفتنش هم نتونسته بود، باعث بشه که فراموشش کنم.

یه کم بعد جلوی بیمارستان بودم. ماشین رو یه گوشه پارک کردم و به راه افتادم.

از دور فرزاد رو دیدم که داره برام دست تکون می ده!

فرزاد- چه زود رسیدی!

- خیابونا خلوت بود، گازش رو گرفتم. چه خبر؟!

فرزاد- هیچی سلامتی!

- ببین فرزاد، اصلاً حالم خوش نیست. حوصلۀ مسخره بازی های تو رو ندارم. فهمیدی؟!

فرزاد- باشه بابا! چرا جوش میاری؟! دنبالم بیا!

هردومون راه افتادیم. یه دونه سیگار در آوردم و خواستم روشن کنم که فرزاد گفت:

فرزاد- اینجا ناسلامتی بیمارستانه!

- ... اصلاً حواسم نبود!

فرزاد- حق داری! می گم...

سیگار رو توی دستم مُچاله کردم و گفتم:

- چیه؟!

فرزاد- فقط یه قولی بهم بده.

- چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!

فرزاد- ببین فرزین باید بهم قول بدی طاقت هر چی که می بینی و می شنوی رو داشته باشی! قبول؟

- تو رو خدا حرف بزن. دیگه دارم دیوونه می شم به خدا!

فرزاد- می دونی... ساغر...

- ساغر چی؟! نکنه...

فرزاد- نه نه... به دلت بد نیار. خدا رو شکر حالش خوبه! فقط...

- فقط چی فرزاد؟!

فرزاد- ای بابا تو که اصلاً نمی ذاری من حرفم رو بزنم آخه!

- از بس که لِفتش می دی، بابا، جونم به لبم رسید.

فرزاد- می دونی ساغر هیچی رو به یاد نمیاره!

یه لحظه وارفتم." آخه چرا؟ مگه چه بلایی سرش اومده؟ اصلاً تا حالا کجا بوده؟"

فرزاد- بذار از اول همه چی رو برات تعریف کنم. درست یه هفته پیش، یه خانم و آقا با ماشین می زنن به ساغر. بیچاره ها میارنش بیمارستان و همه مخارج رو هم به دوش می گیرن. به هر دری که می زنن نمی تونن هیچ اسم و نشونی ازش پیدا کنن تا لااقل خانواده اش نگران نباشن بالاخره تصمیم می گیرن عکسش رو بدن توی روزنامه تا شاید کسی از دوست و آشنا ببینه و بشناسه و بیاد سراغش. امروز عصر خیلی اتفاقی چشمم به عکس ساغر افتاد.

زود به شماره ای که نوشته بودن زنگ زدم و اومدم اینجا. همین...

- حالش چطوره؟!

فرزاد- چند روز اول ظاهراً اصلاً حالش خوب نبوده حتی چند ساعت هم رفته توی کُما! به هر حال دکترا نجاتش دادن فقط دیگه چیزی رو یادش نمیاد. حتی منو...

- مگه تو دیدیش؟!

فرزاد- خوب آره، عصری با همون آقا و خانم رفتیم ملاقاتش. ولی اصلاً منو یادش نیومد.

- حالا کجاس؟!

فرزاد- براش آمپول زدن، خوابیده.

- چرا زودتر به من زنگ نزدی!

فرزاد- راستش خودم هم گیج بودم. اصلاً مونده بودم چه جوری خبرت کنم.

- پگاه کجاست؟!

فرزاد- خونۀ خودمونه.

- تنهایی؟!

فرزاد- نه! دوست پسرهای سابقش هم هستن.

- فرزاد!

فرزاد- خوب تنهاس دیگه! چه چیزایی می پرسی!

- تو برو خونه. من خودم می مونم.

فرزاد- نه بابا، نمی خواد بترسی. الان پگاه خواب چهار تا پادشاه رو دیده و می خواد بره سراغ پنجمی!

- می خوام ببینمش!

فرزاد- پادشاه پنجمی رو؟!

- باز شروع کردی؟!

فرزاد- خودت گفتی...

- می خوام ساغر رو ببینم!

فرزاد- آها! گفتم که خوابه.

- از دور می بینمش. فقط همین. اینجوری خیالم راحت می شه.

فرزاد- چیه ؟! هنوز باور نکردی دوباره پیداش کردیم؟!

- راستش رو بخوای، هنوز نه!

فرزاد- بیا. بیا بریم اون طرف! خدا کنه اجازه بدن!

- التماسشون می کنم. به پاشون میفتم.

نگاهی بهم انداخت و همون طور که می خندید گفت:

فرزاد- چقدر ساده ای تو! این دوره زمونه با پول همه چی حل می شه. بسپرش به من.

- یعنی می ذارن؟!

فرزاد- اونش با من، خیالت راحت باشه! همین جا بمون تا من برگردم. باشه؟!

دیدم فرزاد به طرف یه اتاق رفت و در زد و رفت داخل. دلم بد جوری شور می زد. یه کم بعد با یه پرستار بیرون اومد. از لبخندش فهمیدم که همه چی مرتبه!

پرستار- پس شما نامزد ایشون هستین؟!

- بله؟!

فرزاد- منو نمی گه. منظورش با ساغره.

از شوخی فرزاد، پرستار خنده ش گرفت. دستپاچه جواب دادم " بله" می تونم ببینمش؟!

پرستار- فقط خیلی زود و سریع، باهاش حرف هم نمی زنین. باشه؟!

- باشه. باشه. هرچی شما بگین.

پرستار- همراه من بیائید!

فرزاد- پس من همینجا می مونم.

- باشه. زود بر می گردم.

پرستار- بفرمائید. از این طرف.

دنبالش راه افتادم:

- خانم پرستار! حالش چطوره؟

پرستار- خوب ایشون خیلی شانس آوردن که زنده موندن.

ضربه ای که به سرشون وارد شده خیلی شدید بوده! ولی خوب، به خواست خدا فعلاً خطر رفع شده.

- حافظه اش چی؟!

پرستار- نمی دونم. فعلاً که وضعش تغییری نکرده. صبح می تونین از دکترش، جزئیات رو بپرسین.

بعد جلوی اتاقی ایستاد و گفت:- همین جاست. فقط لطفاً آهسته!

- حتماً

پاهام می لرزید. اصلاً نمی تونستم راه برم. قلبم دیوونه وار توی سینه م می کوبید. نمی دونستم باید چی کار کنم. صدای بیب بیب دستگاهها، تنها صدایی بود که سکوت رو می شکست. آروم جلوتر رفتم. آره. درست می دیدم.ساغر بود! ساغر خودم! ساغر خوشبختی من! چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست همون طور تا خودِ صبح نیگاش کنم.

آروم و راحت خوابیده بود. درست مثل فرشته ها!

پرستار- خوب دیگه! بریم!

- نه خواهش می کنم.

پرستار- یه وقت ممکنه بیدار بشه!

- فقط یه کم دیگه.

پرستار- به خدا برای منم مسئولیت داره!

دوباره سرم رو برگردوندم. یه کم نزدیکتر رفتم. آخ که چقدر حرف توی دلم بود! چقدر سؤال بی جواب! چقدر دلتنگی! اصلاً دلم نمی یومد تنهاش بذارم. همه ش می ترسیدم، دوباره بی خبر بذاره بره. باید مواظبش بودم تا نکنه فرار کنه و دوباره تنهام بذاره.

پرستار- بریم؟!

مطیع همراه پرستار راه افتادم.

فرزاد- دیدیش؟! خیالت راحت شد؟!

- فرزاد! یعنی اون دیگه منو نمی شناسه؟!

فرزاد- چی بگم. واا...!

- چی کار کنم؟!

فرزاد- صبر کن بذار دکترش رو ببینیم و باهاش حرف بزنیم. شاید بشه کاری کرد.

- تو برو خونه. پگاه تنهاست.

فرزاد- نه، اینجا بمونم خیالم راحت تره.

- خواهش می کنم فرزاد. تو برو.

فرزاد- پس تو چی؟!

- همینجا می مونم تا ببینم خدا چی می خواد!

فرزاد- مطمئنی کاری با من نداری؟!

- آره بابا. تو برو. منم همینجا روی صندلی می شینم. تا چشم روی هم بذارم صبح شده.

فرزاد- خودت می دونی. به هر حال تعارف نکن.

- نه. تعارف نمی کنم.

فرزاد- اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن.

- باشه.

فرزاد- اول صبح اینجام.

- خودتو زحمت ننداز.

فرزاد- زحمت نیست وظیفه ست.

- لطف می کنی.

فرزاد- به مامان اینا گفتی؟!

- راستش نه. تو که زنگ زدی، اون ها خوابیده بودن. دلم نیومد بیدارشون کنم.

فرزاد- باشه. صبح به اون ها خبر می دم. خداحافظ.

- فرزاد!

فرزاد- جانم؟!

- براش دعا کن.

فرزاد خندید. خنده ش به منم روحیه داد. دستش رو گذاشت روی شونه م و گفت:

فرزاد- توکلت به خدا باشه خان داداش! ایشاا... همه چی جور میشه.

فرزاد که رفت همونجا روی یه صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار. ته قلبم احساس آرامش عجیبی می کردم.

حالا که ساغر رو پیدا کردم، دیگه چیزی عذابم نمی داد. همون برام بس بود شکر خدا که سالم بود. حتماً حافظه ش رو هم به زودی به دست میاره. اون وقت با هم عروسی می کنیم و خوشبخت می شیم. همون جوری آرزوم بود! حتماً وقتی همه چی رو یادش بیاد بهم می گه این مدت کجا بوده و چی کار می کرده! اصلاً چرا رفت؟! چرا تنهام گذاشت! چطور دلش اومد؟!

آه خدایا! خودت یه کاری کن همه چی درست بشه. ساغر رو شفا بده. منکه دیگه جز اون کسی رو نمی خوام! خودت کمکمون کن!

چهرۀ زیبا و معصوم ساغر یه لحظه از جلوی نظرم کنار نمی رفت. رفتنش، دوری ش، همه و همه نتونسته بود حتی یه ذره از علاقه م بهش کم کنه. فقط کاشکی زودتر همه چی یادش بیاد تا زودتر بفهمم کجا بوده! توی این مدت هزار جور فکر و خیال به سرم زد. خوب! بد! ولی هر چی بیشتر فکر کردم، کمتر جواب پیدا کردم!

گاهی وقت ها از خودم و از فکرایی که می کردم، خجالت می کشیدم ولی...

اصلاً دلم نمی خواست به دلم بد بیارم. فقط باید به ساغر فکر می کردم. به خوبی هاش. به اینکه چقدر دوستش داشتم و چقدر توی این مدت که تنهام گذاشت، احساس تنهایی می کردم. اصلاً نمی دونم چطور شد! یه دفعه رفتم به گذشته. به خیلی قبل تر. به اون روزا که هنوز ساغر رو ندیده بودم.

به اون روزی که بعد از هشت سال دوری به کشورم برگشتم. تازه درسم تموم شده بود اونهمه سال دوری از من یه آدم دیگه ای ساخته بود...







ساغر

تازه خوابم برده بود که موبایلم زنگ زد:

فرزاد– الو... فرزین... الو!

- تویی فرزاد؟

فرزاد– اگه خدا قبول کنه!

- دیوونه می دونی ساعت چنده؟

فرزاد- بابا مُرغ ها هم الان بیدارن به خدا!

- می خوام بخوابم، بعداً زنگ بزن.

فرزاد- اِاِ قطع نکنی آ! کارت دارم.

- واسۀ فردا، فعلاً شب به خیر.

فرزاد- می گم کارت دارم اون وقت می گی شب به خیر!؟!

- فرزاد! اصلاً حوصله ندارم. چرا نمی فهمی تو؟!

فرزاد- الان یه چیزی بهت می گم که حوصله ات بیاد سر جاش.

- پس جون بکن.

فرزاد- حالا که اینجور شد اصلاً نمی گم!

- به درک!

فرزاد- خوب حالا که التماس کردی بهت می گم.

- لازم نکرده. دیگه م زنگ نزن. فهمیدی؟!

فرزاد- حتی اگه از "ساغر" خبری پیدا کرده باشم؟!

یه دفعه مثل برق گرفته ها بلند شدم و سر جام نشستم و تقریباً با فریاد پرسیدم:

- یه بار دیگه بگو!

فرزاد- دیدی گفتم اگه بگم از ذوق، شوق می کنی.

- زهرمار! حرفت رو بزن.

فرزاد- اول بذار جمله م رو تصحیح کنم منظورم این بود که از ذوق سکته می کنی!

- الان وقت این حرفاست؟!

فرزاد- آخه اشتباهی گفتم چیز، یعنی شوق!

- داری اون روی سگم رو در میاری آ، حرفت رو بزن!

فرزاد- اصلاً ولش کن الان خسته ای بذار بمونه برای فردا کاری نداری؟!

- فرزاد! حرف بزن داری دیوونه م می کنی. ساغر کجاست؟!

فرزاد- ناراحت نشی آ؟!

- چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!

فرزاد- اون... بیمارستانه!

- بیمارستان! اونجا واسه چی؟!

فرزاد- حالا تو بیا خودت همه چی رو می فهمی!

- ساغر... اون... الان تو... توی بیمارستانه اون... وقت تو داری مسخره بازی در میاری؟

فرزاد- خوب! تو بگو همچین خبری رو آدم باید چه جوری بگه که طرف پس نیفته! باید لااقل یه زمینه چینی، مقدمه چینی، چیزی آخه!

- حرف بزن بگو ببینم حالش چطوره؟!

فرزاد- خودت پاشو بیا همه چی رو می فهمی!

- آدرس رو بگو!

مثل فشنگ پریدم و لباس پوشیدم. آهسته از پله ها پائین رفتم تا پدر و مادر رو بیدار نکنم. بی معطلی سوار ماشین شدم و به طرف بیمارستان راه افتادم. دلم شور می زد. یاد ساغر و خاطرۀ تلخ رفتنش بدجوری آزارم می داد. همۀ این ها باعث شد بغض کنم.

بُغضی که خیلی وقت بود گلوم رو فشار می داد ولی خیال سرباز کردن نداشت!

"آخه چرا؟" این تنها سؤالی بود که هنوز بعد از دو ماه نتونسته بودم جوابش رو پیدا کنم.

"- می گم فرزین! اگه یه روز بذارم برم، اون وقت تو چی کار می کنی؟

- معلومه، میام دنبالت و اونقدر می گردم تا پیدات کنم!

- خوب؟! بعدش چی؟

- بعدش پَرِت رو می چینم که دیگه هیچ وقت نتونی تنهام بذاری!

- یعنی من می شم کفتر جَلدت؟!

- اِی، یه همچین چیزایی!

- ولی من جدی گفتم!

- هیس! دلم نمی خواد دیگه از این حرفا بزنی.

- می دونی ، اونقدر دوست دارم که نمی تونم بدون تو زندگی کنم.

- پس بهم قول بده پیشم بمونی. باشه؟!

- بهت قول می دم فرزین! قول می دم تا همیشه پیشت بمونم!"

یه سیگار روشن کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای خوبی هاش، برای تنهایی هاش، برای خنده های تلخش، برای گریه های بی صداش، برای غمی که همیشه ته چشماش بود، چقدر دوسش داشتم، حتی بی خبر رفتنش هم نتونسته بود، باعث بشه که فراموشش کنم.

یه کم بعد جلوی بیمارستان بودم. ماشین رو یه گوشه پارک کردم و به راه افتادم.

از دور فرزاد رو دیدم که داره برام دست تکون می ده!

فرزاد- چه زود رسیدی!

- خیابونا خلوت بود، گازش رو گرفتم. چه خبر؟!

فرزاد- هیچی سلامتی!

- ببین فرزاد، اصلاً حالم خوش نیست. حوصلۀ مسخره بازی های تو رو ندارم. فهمیدی؟!

فرزاد- باشه بابا! چرا جوش میاری؟! دنبالم بیا!

هردومون راه افتادیم. یه دونه سیگار در آوردم و خواستم روشن کنم که فرزاد گفت:

فرزاد- اینجا ناسلامتی بیمارستانه!

- ... اصلاً حواسم نبود!

فرزاد- حق داری! می گم...

سیگار رو توی دستم مُچاله کردم و گفتم:

- چیه؟!

فرزاد- فقط یه قولی بهم بده.

- چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!

فرزاد- ببین فرزین باید بهم قول بدی طاقت هر چی که می بینی و می شنوی رو داشته باشی! قبول؟

- تو رو خدا حرف بزن. دیگه دارم دیوونه می شم به خدا!

فرزاد- می دونی... ساغر...

- ساغر چی؟! نکنه...

فرزاد- نه نه... به دلت بد نیار. خدا رو شکر حالش خوبه! فقط...

- فقط چی فرزاد؟!

فرزاد- ای بابا تو که اصلاً نمی ذاری من حرفم رو بزنم آخه!

- از بس که لِفتش می دی، بابا، جونم به لبم رسید.

فرزاد- می دونی ساغر هیچی رو به یاد نمیاره!

یه لحظه وارفتم." آخه چرا؟ مگه چه بلایی سرش اومده؟ اصلاً تا حالا کجا بوده؟"

فرزاد- بذار از اول همه چی رو برات تعریف کنم. درست یه هفته پیش، یه خانم و آقا با ماشین می زنن به ساغر. بیچاره ها میارنش بیمارستان و همه مخارج رو هم به دوش می گیرن. به هر دری که می زنن نمی تونن هیچ اسم و نشونی ازش پیدا کنن تا لااقل خانواده اش نگران نباشن بالاخره تصمیم می گیرن عکسش رو بدن توی روزنامه تا شاید کسی از دوست و آشنا ببینه و بشناسه و بیاد سراغش. امروز عصر خیلی اتفاقی چشمم به عکس ساغر افتاد.

زود به شماره ای که نوشته بودن زنگ زدم و اومدم اینجا. همین...

- حالش چطوره؟!

فرزاد- چند روز اول ظاهراً اصلاً حالش خوب نبوده حتی چند ساعت هم رفته توی کُما! به هر حال دکترا نجاتش دادن فقط دیگه چیزی رو یادش نمیاد. حتی منو...

- مگه تو دیدیش؟!

فرزاد- خوب آره، عصری با همون آقا و خانم رفتیم ملاقاتش. ولی اصلاً منو یادش نیومد.

- حالا کجاس؟!

فرزاد- براش آمپول زدن، خوابیده.

- چرا زودتر به من زنگ نزدی!

فرزاد- راستش خودم هم گیج بودم. اصلاً مونده بودم چه جوری خبرت کنم.

- پگاه کجاست؟!

فرزاد- خونۀ خودمونه.

- تنهایی؟!

فرزاد- نه! دوست پسرهای سابقش هم هستن.

- فرزاد!

فرزاد- خوب تنهاس دیگه! چه چیزایی می پرسی!

- تو برو خونه. من خودم می مونم.

فرزاد- نه بابا، نمی خواد بترسی. الان پگاه خواب چهار تا پادشاه رو دیده و می خواد بره سراغ پنجمی!

- می خوام ببینمش!

فرزاد- پادشاه پنجمی رو؟!

- باز شروع کردی؟!

فرزاد- خودت گفتی...

- می خوام ساغر رو ببینم!

فرزاد- آها! گفتم که خوابه.

- از دور می بینمش. فقط همین. اینجوری خیالم راحت می شه.

فرزاد- چیه ؟! هنوز باور نکردی دوباره پیداش کردیم؟!

- راستش رو بخوای، هنوز نه!

فرزاد- بیا. بیا بریم اون طرف! خدا کنه اجازه بدن!

- التماسشون می کنم. به پاشون میفتم.

نگاهی بهم انداخت و همون طور که می خندید گفت:

فرزاد- چقدر ساده ای تو! این دوره زمونه با پول همه چی حل می شه. بسپرش به من.

- یعنی می ذارن؟!

فرزاد- اونش با من، خیالت راحت باشه! همین جا بمون تا من برگردم. باشه؟!

دیدم فرزاد به طرف یه اتاق رفت و در زد و رفت داخل. دلم بد جوری شور می زد. یه کم بعد با یه پرستار بیرون اومد. از لبخندش فهمیدم که همه چی مرتبه!

پرستار- پس شما نامزد ایشون هستین؟!

- بله؟!

فرزاد- منو نمی گه. منظورش با ساغره.

از شوخی فرزاد، پرستار خنده ش گرفت. دستپاچه جواب دادم " بله" می تونم ببینمش؟!

پرستار- فقط خیلی زود و سریع، باهاش حرف هم نمی زنین. باشه؟!

- باشه. باشه. هرچی شما بگین.

پرستار- همراه من بیائید!

فرزاد- پس من همینجا می مونم.

- باشه. زود بر می گردم.

پرستار- بفرمائید. از این طرف.

دنبالش راه افتادم:

- خانم پرستار! حالش چطوره؟

پرستار- خوب ایشون خیلی شانس آوردن که زنده موندن.

ضربه ای که به سرشون وارد شده خیلی شدید بوده! ولی خوب، به خواست خدا فعلاً خطر رفع شده.

- حافظه اش چی؟!

پرستار- نمی دونم. فعلاً که وضعش تغییری نکرده. صبح می تونین از دکترش، جزئیات رو بپرسین.

بعد جلوی اتاقی ایستاد و گفت:- همین جاست. فقط لطفاً آهسته!

- حتماً

پاهام می لرزید. اصلاً نمی تونستم راه برم. قلبم دیوونه وار توی سینه م می کوبید. نمی دونستم باید چی کار کنم. صدای بیب بیب دستگاهها، تنها صدایی بود که سکوت رو می شکست. آروم جلوتر رفتم. آره. درست می دیدم.ساغر بود! ساغر خودم! ساغر خوشبختی من! چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست همون طور تا خودِ صبح نیگاش کنم.

آروم و راحت خوابیده بود. درست مثل فرشته ها!

پرستار- خوب دیگه! بریم!

- نه خواهش می کنم.

پرستار- یه وقت ممکنه بیدار بشه!

- فقط یه کم دیگه.

پرستار- به خدا برای منم مسئولیت داره!

دوباره سرم رو برگردوندم. یه کم نزدیکتر رفتم. آخ که چقدر حرف توی دلم بود! چقدر سؤال بی جواب! چقدر دلتنگی! اصلاً دلم نمی یومد تنهاش بذارم. همه ش می ترسیدم، دوباره بی خبر بذاره بره. باید مواظبش بودم تا نکنه فرار کنه و دوباره تنهام بذاره.

پرستار- بریم؟!

مطیع همراه پرستار راه افتادم.

فرزاد- دیدیش؟! خیالت راحت شد؟!

- فرزاد! یعنی اون دیگه منو نمی شناسه؟!

فرزاد- چی بگم. واا...!

- چی کار کنم؟!

فرزاد- صبر کن بذار دکترش رو ببینیم و باهاش حرف بزنیم. شاید بشه کاری کرد.

- تو برو خونه. پگاه تنهاست.

فرزاد- نه، اینجا بمونم خیالم راحت تره.

- خواهش می کنم فرزاد. تو برو.

فرزاد- پس تو چی؟!

- همینجا می مونم تا ببینم خدا چی می خواد!

فرزاد- مطمئنی کاری با من نداری؟!

- آره بابا. تو برو. منم همینجا روی صندلی می شینم. تا چشم روی هم بذارم صبح شده.

فرزاد- خودت می دونی. به هر حال تعارف نکن.

- نه. تعارف نمی کنم.

فرزاد- اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن.

- باشه.

فرزاد- اول صبح اینجام.

- خودتو زحمت ننداز.

فرزاد- زحمت نیست وظیفه ست.

- لطف می کنی.

فرزاد- به مامان اینا گفتی؟!

- راستش نه. تو که زنگ زدی، اون ها خوابیده بودن. دلم نیومد بیدارشون کنم.

فرزاد- باشه. صبح به اون ها خبر می دم. خداحافظ.

- فرزاد!

فرزاد- جانم؟!

- براش دعا کن.

فرزاد خندید. خنده ش به منم روحیه داد. دستش رو گذاشت روی شونه م و گفت:

فرزاد- توکلت به خدا باشه خان داداش! ایشاا... همه چی جور میشه.

فرزاد که رفت همونجا روی یه صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار. ته قلبم احساس آرامش عجیبی می کردم.

حالا که ساغر رو پیدا کردم، دیگه چیزی عذابم نمی داد. همون برام بس بود شکر خدا که سالم بود. حتماً حافظه ش رو هم به زودی به دست میاره. اون وقت با هم عروسی می کنیم و خوشبخت می شیم. همون جوری آرزوم بود! حتماً وقتی همه چی رو یادش بیاد بهم می گه این مدت کجا بوده و چی کار می کرده! اصلاً چرا رفت؟! چرا تنهام گذاشت! چطور دلش اومد؟!

آه خدایا! خودت یه کاری کن همه چی درست بشه. ساغر رو شفا بده. منکه دیگه جز اون کسی رو نمی خوام! خودت کمکمون کن!

چهرۀ زیبا و معصوم ساغر یه لحظه از جلوی نظرم کنار نمی رفت. رفتنش، دوری ش، همه و همه نتونسته بود حتی یه ذره از علاقه م بهش کم کنه. فقط کاشکی زودتر همه چی یادش بیاد تا زودتر بفهمم کجا بوده! توی این مدت هزار جور فکر و خیال به سرم زد. خوب! بد! ولی هر چی بیشتر فکر کردم، کمتر جواب پیدا کردم!

گاهی وقت ها از خودم و از فکرایی که می کردم، خجالت می کشیدم ولی...

اصلاً دلم نمی خواست به دلم بد بیارم. فقط باید به ساغر فکر می کردم. به خوبی هاش. به اینکه چقدر دوستش داشتم و چقدر توی این مدت که تنهام گذاشت، احساس تنهایی می کردم. اصلاً نمی دونم چطور شد! یه دفعه رفتم به گذشته. به خیلی قبل تر. به اون روزا که هنوز ساغر رو ندیده بودم.

به اون روزی که بعد از هشت سال دوری به کشورم برگشتم. تازه درسم تموم شده بود اونهمه سال دوری از من یه آدم دیگه ای ساخته بود...




تاريخ : ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار