خاطره ماندگار قسمت هفتم


فصل هفتم

شروع سال سوم تحصیلی ام بود. با هشت واحد تابستانی ای که گرفته بودم امید می رفت هفت ترمه درسم را تمام کنم.
مهسا از من و مریم حسابی عقب افتاده بود. ما مثل سابق سخت درس می خواندیم.
هفته بعد امتحان پایانی دوره تکمیلی زبان داشتیم و قرار بود پس از گرفتن مدرک چند ماهی خصوصی درس بخوانیم تا بتوانیم خودمان را برای امتحان تافل آماده کنیم.
اواسط آبان ماه بود. هوا گرفته و ابری بود و هر لحظه ممکن بود باران ببارد. از صبح تا ساعت چهار کلاس داشتیم. هوای گرفته پاییزی کسلم کرده بود. به خودم فحش میدادم چرا ماشینم را نیاورده ام. با تعطیل شدن کلاس آسمان گرفته شروع به عقده گشایی کرد. قطره های درشت باران به سر و صورتم می ریخت. قدم هایم را سریع کردم کلاسورم را زیر مقنعه ام گرفتم و به سمت در خروجی دانشگاه به راه افتادم. وارد خیابان که شدم ماشینی جلوی پایم ترمز کرد و شیشه اش پایین آمد. نگاهی به داخل ماشین انداختم، نادر بود. کسل و گرفته.
« خاطره سوار شو. کارت دارم.»
با اینکه خیلی از زمانی که من و نادر با هم به کافی شاپ رفته بودیم می گذشت، اما هنوز از تنهایی با او اجتناب می کردم. باران شدت گرفته بود. مردد بودم. صورت سفید نادرقرمز و برافروخته بود. بدون فکر سوار شدم بخاری ماشین روشن بود. دستم را جلوی بخاری گرفتم. نادر با دندانهایش لبش را گاز می گرفت.
« با من کاری داشتی؟ مامان اینها فکر می کنند من الان در راه خانه هستم می دونی که به اونا اطلاع ندادم. شاید دیر کردنم باعث نگرانی شان شود.»
« نگران نباش، زیاد وقتت را نمی گیرم. کسی از من خواسته چیزی را از تو بپرسم، البته من جواب تو را می دانستم و به خودش هم گفتم، ولی گفت می خواد جواب رو از زبون خودت بشنوه. اول نمی خواستم این پیغام را برسانم. چون دلم نمی خواست برای بار دوم برای یک نفر دیگه سنگ روی یخ بشم.»
« چی داری می گی نادر؟ از کی داری حرف می زنی؟ چی شده؟ من که از حرفهای تو سر در نمی آرم.»
« حمید از من خواسته...»
با شنیدن نام حمید قلبم فرو ریخت و سر تا پا گوش شدم.
« از من خواسته نظرت رو در مورد اون بپرسم. البته بهش گفتم نظرت در مورد اون منفیه، ولی اصرار داشت از زبون خودت بشنوه. گفت اگه من پیشقدم نشم خودش زنگ می زنه. حالا که همه چیز رو می دونی من پیغامت رو بهش می رسونم.»
عصبی تر از همیشه شده بودم و دندانهایم را به هم فشار می دادم. ناخنهایم را در گوشت دستم فرو کردم و با صدایی که می لرزید گفتم:« درست بگو حمید از تو چه خواسته؟»
نادر که صورتش قرمز شده بود سرش را تکان داد و گفت:« می تونستم پیش بینی کنم... به حمید هم گفتم جواب خاطره منفیه.، ولی اون قبول نکرد.»
« نادر تو چی کار کردی؟ تو حق نداشتی از طرف من جواب بدی.»
« منظورت چیه خاطره؟!»
« می خواهم با حمید صحبت کنم. نه به وسیله تلفن و نه به وسیله رابط، رو در رو.»
نادر پایش را روی ترمز گذاشت. بوق ماشینهای پشتی و صدای ناسزا باعث شد ماشین را به گوشه خلوتی هدایت کند.. ترمز دستس را کشید و صورتش را به سمت من برگرداند.
« فکر کنم نفهمیدی حمید از من چی خواسته. اون به طور غیر مستقیم از تو خواستگاری کرده. می خواد پیش از اینکه خانواده اش را بفرسته نظر خودت رو بدونه.»
« خوب منم موافقم. می خواهم پیش از رویارویی خانواده ها کمی باهاش صحبت کنم.»
« خاطره... هیچ می فهمی داری چی می گی؟ تو و حمید هم جنس نیستید. کلی فرق بین دو خانواده هست. نمی تونی با اونا کنار بیای... اونا مثل ما فکر نمی کنند.»
« ولی حمید دکتره، یک پسر تحصیل کرده از یک خانواده مرفه. یعنی نه به دنبال عنوان پدر و مادر منه و نه به خاطر ماشین و تک دختر بودن من رو پسندیده. مثل بعضی از پسرهای دانشکده هم با دیدن ماشینم برام غش و ضعف نمی کنه.»
« خاطره، داری اشتباه می کنی. فقط پول و تحصیلات دلیل شباهت نیست.»
« دیگه نمی خوام چیزی بگی. می خواهم با حمید صحبت کنم. همین حالا.»
« من همیشه تو را مثل خواهر کوچک ترم دوست داشتم. دلم نمی خواد حتا یک خار به پات بره. فکر نمی کنی داری عجله می کنی؟؟ نمی خوای بیشتر فکر کنی؟»
« فکرهایم را برای جواب نهایی می کنم. الان فقط می خوام صحبتی با حمید داشته باشم. کجا کار می کنه.»
« اگر می خوای بری خودم می برمت.»
« پس جلوی یک تلفن عمومی نگه دار می خوام به مامان زنگ بزنم.»
« داری چی کار می کنی؟ این همه عجله برای چیه؟ امشب رو صبر کن و با مامان و بابات مشورت کن. من دلیل این همه عجله را نمی فهمم.»
« مطمئن باش بدون اجازه پدر و مادرم آب هم نمی خورم، ولی دلم می خواهد دلیل پیشنهاد حمید رو بدونم.»
نادر که انگار از شنیدن جمله آخر من کمی خیالش راحت شده بود گفت:« خوب، حالا فهمیدم. من رو باش که فکر کردم که تو هم به حمید علاقه داری.»
قدرت هیچ اظهار نظری نداشتم. دلم نمی خواست نادر از لا به لای حرفهایم پی به علاقه ام ببرد.
انگار خیلی تند رفته بودم. نباید با شنیدن پیشنهاد حمید از خود بی خود می شدم. برای آنکه نادر حساسیت بیش از حد نشان ندهد سردرد را بهانه کردم و گفتم: نمی خوام به دیدنش بروم.
همان شب درباره آن موضوع با مامان و بابا صحبت کردم. بابا علاقه عجیبی به حمید داشت و از پیشنهاد او استقبال کرد، اما مامان بهانه کم بودن سنم را گرفت و گفت الان برای فکر کردن به ازدواج خیلی زوده.
بحث آن شب ما تا نیمه شب ادامه یافت. بابا، مامان را راضی کرد تا من یک جلسه با حمید صحبت کنم و نظر او را بدانم.
فردای آن روز به پیشنهاد مامان، پدر مستقیم به حمید زنگ زد. مامان معتقد بود حمید باید بداند آنها در جریان هستند.
حمید از آمدن به خانه ما طفره رفت و معتقد بود آن طوری شکل خواستگاری پیدا می کند و بهتر است در جلسه خواستگاری خانواده او هم حضور داشته باشند. خلاصه قرار بر این شد آخر هفته من و حمید برای صحبت کردن به هتل هما برویم.
روز پنجشنبه از صبح که بیدار شدم دلشوره داشتم. دل توی دلم نبود. مامان از شب قبل با من طی کرده بود که پیش از هر صحبتی باید شرط درس خواندن را با حمید بگذارم.
بابا مرتب به مامان می گفت:« شهره، تو چقدر دلت شور می زنه. حمید یک پسر تحصیل کرده است، به طور حتم با درس خواندن خاطره مشکلی نداره.»
مامان هر چند دقیقه یکبار به اتاقم می آمد و چیزی را به من متذکر می شد. ساعت پنج بود و قرار ما ساعت هفت. مامان مثل همیشه اصرار داشت زودتر راه بیفتم تا در شلوغی معطل نشوم. لباسم روی تخت بود یک شلوار کرپ مشکی با یک مانتو پاییزه مشکی که دور تا دور یقه آن خز سفید دوخته شده بود. یک روسری سفید مشکی هم سرم کردم که مامان روز پیش برایم خریده بود و خیلی قشنگ بود.
مامان به اتاقم آمد و با وسواسی که همیشه در لباس پوشیدنم داشت نگاهی به من انداخت و گفت:« گل سینه ات را هم بزن.»
«مامان... مگه می خوام برم عروسی؟!»
« عروسی که نه، ولی باید برازنده به نظر برسی.»
« با یک گل سینه؟»
مامان به سمت کمدم رفت و با یک گل سینه مروارید سفید و مشکی را همراه انگشتر مروارید از کشو بیرون آورد انگشتر را به انگشتم کرد و گل سینه را هم به گوشه ای یقه پالتویم وصل کرد و بعد دورتر ایستاد و با سری کج دوباره به من نگاه کرد.
« خوبه، در ضمن بهتره عطری ملایم بزنی. عطر گرم و تند مناسب خواستگاری نیست. در ضمن به جای اون ساعت سواچ مسخره ساعتی را که دایی شایان برات خریده دستت کن... همه اش تقصیر این باباته. تو رو چه به شوهر کردن. هنوز من باید بگم چی بپوش و چی کار کن.»
« مامان، بازم که داری می زنی توی سرم.»
« من بزنم بهتره تا غریبه ها. در ضمن حواست به همه چیز باشه. تا آقای دکتر ازت سوالی نکرده حرفی نمی زنی و تا بهت تعارف نکرده چیزی نمی خوری. سعی کن زیاد هم باهاش خودمانی نشوی که فکر کنه از هول حلیم افتادیم توی دیگ. قوز هم نکن. خوب دیگه، ساعت بیست دقیقه به شیش شد بهتره بری، نمی خوای برسونمت؟»
« نه مامان، ماشین می برم. شب معلوم نیست کی برگردم. ماشین ببرم راحت ترم.»
« برو دخترم.»
به سمت مامان رفتم و محکم در آغوش گرفتمش.
« تو را به خدا دلت شور نزنه. من حواسم به همه جا هست. مطمئن باش گند نمی زنم.»
« مطمئنم.»
مثل همیشه مامان رو دعا کردم که من را زودتر راهی کرده بود. شب جمعه بود تو خیابانها شلوغ. کلی معطل شدم.
هنوز چند دقیقه به ساعت هفت مانده بود که وارد هتل شدم. نگاهی به فضای آنجا انداختم. دنبال حمید می گشتم که مهمانداری به سمتم آمد.
« خانم بدیع؟»
« بله.»
« دکتر زرگر منتظر شما هستند.»
مهماندار به سمت دیگری اشاره کرد. حمید کنار یکی از میزها ایستاده بود. از مهماندار تشکر کردم و به سمتش رفتم. تبسم به لب داشتم. اما به وضوح لرزش صورتم را حس می کردم. دلم نمی خواست حمید متوجه اضطراب من شود. او کت سورمه ای و شلوار طوسی به تن داشت.
سلامی کردم و مقابل او نشستم. نمی توانستم باور کنم من و حمید مقابل هم، بدون آنکه نگران باشم چشمی مرا نگاه می کند و با اینکه حرف زدنم با او برای دیگران سؤال برانگیز باشد.
« خوشحالم خانم بدیع. خیلی سر وقت و به موقع. از خانمهای جوان نمی شود چنین انتظاری داشت. داشتم پیش خود فکر می کردم باید به انتظارتان بنشینم.»
« من هم در مورد شما چنین فکری می کردم چون هنوز چند دقیقه ای به هفت مانده.»
« خوب، چی میل دارید؟»
حمید صورت کافی شاپ را مقابلم قرار داد نگاهی به آن انداختم. قدرت خواندن نداشتم. انگار کلمه ها جلوی چشمانم در حال رقص بودند. خودم را مشغول خواندن نشان دادم، ولی خدا شاهد بود که در دنیای دیگری سیر می کردم و نمی دانستم آنجا چه نوشته است.
« یک قهوه فرانسه، متشکرم.»
نمی دانم چه ام شده بود. زمانی برای یک لحظه تنها بودن با حمید کلی دعا و ثنا می کردم، ولی حالا می خواستم از شرم از آنجا فرار کنم. به بهانه شستن دستهایم به دستشویی رفتم. در آینه نگاهی به خود انداختم. همه چیز مرتب بود. حتا لرزشی که صورتم را فرا گرفته بود غیر قابل دیدن بود. روسری ام را جلو کشیدم و موهایم را که از روسری بیرون ریخته بود داخل دادم. بعد دستانم را شستم و بیرون آمدم.
دو فنجان قهوه، شیر و شکر و چهار برش کیک شکلاتی روی میز خودنمایی می کرد. حمید مشغول هم زدن قهوه اش بود که من را دید و به احترام من نمی خیز شد.
« خوب خانم بدیع، از نادر خواسته بودم با شما صحبت کند. می دانم حضور شما در اینجا به معنی اینه که نادر خواسته من را عملی کرده. خوشحالم بین ما واسطه ای نیست و خودم می توانم حرفهایم را به شما بزنم، مکث کوتاهی کرد و دوباره گفت:« پیش از هر چیز از شما سؤالی دارم؟»
« بپرسید.»
« ارزش ازدواج از نظر شما چقدره؟»
« منظورتان را نمی فهمم.»
« خوب، راحت تر بهتون بگم از نظر شما ازدواج آن قدر ارزش داره که کسی به خاطر اون خودش رو تغییر بده؟
« خوب بستگی داره. اگر این تغییر به سمت مثبت باشه، چرا که نه.»
« جوابم را گرفتم.»
« می شه کمی واضح تر صحبت کنید. من که متوجه منظورتان نشدم.»
« خانم بدیع، من از شما انتظار ندارم چشم بسته جوابم را بدهید. شما فرصت دارید تا هر زمانی که خواستید روی حرفهای من فکر کنید. از اینکه یک نظر چشم بسته جواب را بدهید متنفرم. شما حق دارید نظرتان را مورد من بگید. دیگه دوره زمانه ازدواج اجباری و احمقانه به پایان رسیده. من اینجا آمده ام تا نظراتم را در مورد همسر آینده ام بیان کنم،شما هم همین طور. یا می توانیم با الگوهای هم دیگر جور در آییم و راضی به تغییراتی به خاطریکدیگر باشیم و چند قدمی برداریم و یا نه. در هر صورت همین جا می فهمیم برای هم ساخته نشده ایم و بدون اینکه رنجشی از هم داشته باشیم و یا اسباب صحبت دیگران شویم پی زندگی خودمان می رویم.
« آقای دکتر، می تونم نظرتون رو در مورد همسر ایده آل بدونم.»
« خیلی چیزها و خیلی خواسته ها خودشون رو در یک زندگی مشترک نشان می دهند، ولی یکسری ملاکهای اولیه هست که...»
« من جوابم را نگرفتم. همسر ایده آل برای شما کیه؟»
« شاید شما، ولی با کمی تغییر.»
« سر از حرفهای شما در نمی آورم. واضح تر صحبت کنید.»
« خانم بدیع، انتظار ندارم همین الان به من بله بگید. می توانید بعد از شنیدن درخواست من، حتا بدون خداحافظی از اینجا بروید. بهتون قول می دهم دیگه هیچ وقت مزاحمتون نشم. می توانید روی حرفهای من فکر کنید و بعد... هر موقع مایل بودید جوابم را بدهید.»
« می شه صریح صحبت کنید. شما از من چه می خواهید؟»
حمید جرعه ای از قهوه اش را نوشید و به من نگاه کرد. بر خلاف همیشه نگاهش مستقیم به چشمانم بود. چند ثانیه ای روی صورتم دقیق شد و دوباره سرش را پایین آورد. در حالی که با نوک چنگالش با کیک شکلاتی بازی می کرد خیلی آهسته گفت:« دلم می خواهد با حجاب شوید.»
نمی دانم فاصله هتل تا خانه را چه جوری رانندگی کردم. مغزم کلید کرده بود. حرف حمید ذهن من را به کلی مشغول کرده بود. از من می خواست فردی بشوم که هیچ تجربه ای از آن آدم نداشتم، حتا نمی توانستم تصورش را بکنم. به طور حتم اولین فردی که من را مورد تمسخر قرار می داد شهاب بود. نادر هم قیافه می گرفت و به من نیشخند می زد و می گفت پیش بینی اینجا را کرده بود. یک لحظه تصمیم گرفتم همین فردا به حمید زنگ بزنم و به او بگویم من به خاطر او نمی توانم تا این حد خودم را تغییر دهم. صدای نادر در گوشم پیچید شما از جنس هم نیستید.
مثل اینکه حق با نادر بود. ورود به خانواده حمید و بودن با او مستلزم جدایی و دوری از خانواده خودم بود. باید به حمید زنگ می زدم و همه چیز را به او می گفتم. باید به خواستگاری او جواب منفی می دادم. خدایا چرا این قدر مستاصل شده ام... ولی نمی توانستم به همین راحتی از فکر ازدواج با حمید منصرف بشم. باید بین خواسته خودم و خواسته حمید یکی را انتخاب می کردم و راه سومی هم وجود نداشت، اما شاید با مامان و بابا مشورت می کردم و آنها می توانستند راه سومی جلوی پایم بگذارند.
به خانه رسیدم. آن قدر فکرم مشغول بود که حتا جای ریموت را هم فراموش کرده بودم. دستی به داشبورد بردم و آن را پیدا کردم. انگار همه چیز طولانی تر از همیشه شده بود، کلی طول کشید تا در باز شود.
هوای خنک پاییزی گونه هایم را که از آتش درون می سوخت نوازش می داد. کیفم روی دوشم بود و در حالی که دکمه های مانتوام را باز می کردم وارد رختکن شدم و به سرعت به سمت اتاق نشیمن رفتم، اما مامان و بابا آنجا نبودند. پله ها را دو تا یکی به سمت بالا رفتم.
مامان و بابا در کتابخانه مشغول صحبت بودند. با ورود من صحبتشان نیمه تمام ماند. به هر دو سلام کردم.
بابا مثل همیشه لبخند زد و گفت:« ببینم چرا مضطربی، تعریف کن چه خبر؟»
مامان که هنوز در فکر درس و ادامه تحصیلم بود جلو آمد و گفت:« خاطره، به دکتر گفتی باید درست رو ادامه بدی؟»
سرم را پایین انداختم.
« پس چرا حرف نمی زنی؟ بگو ببینم چی گفتی و شنیدی؟ دکتر که با درس خواندنت مخالف نبود؟»
« صحبت ما به آنجاها نرسید.»
مامان با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد.« یعنی چی؟ این همه وقت رفتی اونجا. اون وقت مسئله به این مهمی رو مطرح نکردی، پس چی گفتید؟ چرا لال شدی؟ خوب حرف بزن.»
« راستش همان اول از من درخواستی کرد و گفت اگر با این درخواستش موافقت کنم در مورد مسائل دیگه صحبت می کنیم. البته گفت خوب در موردش فکر کنم. اون هیچ عجله تی برای گرفتن جواب نداره. معتقده جواب با فکر بهتر از جواب سریعه.»
بابا از جایش بلند شد و کنار من روی کاناپه نشست و دستش را روی پایم قرار داد.« از تو چی خواست؟»
« از من خواست با حجاب بشم.»
به نگاه حیرت زده آن دو نگاه کردم و گفتم:«گفت که خانواده اش مذهبی هستند. پدرش نمی تونه حتا تصور عروس بی حجاب رو بکنه. البته خود دکتر هم دلش می خواد همسر آینده اش با حجاب باشه و برای اون مانتو و روسری کفایت می کنه، اما خانواده اش...»
« خانواده اش چی؟»
« دنبال عروس چادری می گردند. خانواده آنها فقط چادر رو قبول دارند.»
مامان که تا آن لحظه ساکت بود پرسید:« تو چی جوابش رو دادی؟»
« هیچی گفتم باید فکر کنم. از هتل تا خونه فکر کردم، اما مغزم به جایی قد نمی ده. حالا می خوام مثل همیشه شما من رو راهنمایی کنید. از یک طرف فکر می کنم اون پسر خوب و کاملیه و امتیازهایی داره که کمتر پسری داره. ولی از یک طرف پذیرفتن خواسته اش برای من کمی سخته. حالا شما بگید چی جوابش رو بدم؟»
بابا سر تکان داد و گفت:« والا نمی دونم چی بگم.»
نگاهم با به سمت مامان گرداندم. امیدوار بودم او مثل همیشع تصمیمی منطقی داشته باشه. مامان نگاهش به گلهای قالی بود. دستانش را روی دسته صندلی گذاشت و کمی توی مبل فرو رفت. سرش را به سمت من چرخاند و گفت:« ما نمی تونیم به تو بگیم چی کار کن یا چی کار نکن.»
« ولی مامان، شما همیشه من رو راهنمایی می کردید.»
« همیشه با این دفعه فرق می کنه. این تصمیم به خودت ربط داره و بس. من و پدرت به عنوان پدر و مادر وظیفه داشتیم همیشه تو رو راهنمایی کنیم. اما این مورد چیزی نیست که م بخوام بهت بگم این کار رو بکنی بهتره و یا اینکه اگر این کار را نکنی پشیمان می شی. تو باید با خودت کنار بیایی. ببین آیا حمید ارزش این تحول رو داره یا نه. این دیگه زندگی خودته. این مسئله چیزی مثل ادامه تحصیل نیست که من اصرار کنم باید انجامش بدی خودت باید سنگهات رو وا بکنی. بهتره خیلی زود جواب ندی، چند روزی فکر کن.»
فکر می کنم اگر به خواسته دکتر جواب مثبت بدم( ) خانواده ام دچار مشکل می شم. شاید دیگه مثل سابق جایی در بین بقیه نداشته باشم.»
نه، درست فکر نمی کنی.»
« چرا مامان خودم دارم می بینم. مریم رو یادتون هست؟ هم شاگردی دانشگاهم، اون که سردرد رو بهانه کرد تا در نامزدی مهسا شرکت نکنه. می دانید چرا؟ چون مهمانی قاطی بود و اون انگشت نما می شد.»
« خوب، خود مریم تشخیص داده بود که نمی تونه توی اون مهمونی شرکت کنه. از ترس انگشت نما شدن نبود که نیامد، بلکه اون علاقه ای به این جور میهمانیها نداره. نه خاطره، تو داری کمی اشتباه می کنی. تو فکر می کنی اگر با حجاب شوی هیچ کس دیگه تو رو مثل سابق تحویل نمی گیره.»
« همین فکر رو می کنم.»
« نه، این طور نیست تو مثل سابق به تمام مهمانیها دعوت می شی و باید مثل همیشه پذیرای بقیه باشی. ولی کمی باید در رفتارت تغییر بدی. برای مثال دیگه نمی تونی با مردها دست بدی، چون به حرمت آن چیزی که سرت می کنی یک سری محدودیت ها رو باید رعایت کنی.»
« مامان، من نمی تونم تصمیم بگیرم. تو را به خدا شما بگید من چه کار کنم؟»
« هیچی، فقط عاقلانه فکر کن.»

 

فصل هفتم


هرگز روزی را که به حمید پاسخ مثبت دادم فراموش نمی کنم. حمید سعی می کرد به روی خودش نیاورد، ولی معلوم بود سر از پا نمی شناسد.
ماجرای خواستگاری را با مریم و مهسا مطرح کردم. مریم خیلی استقبال کرد و گفت:« ازدواج وسیله ای برای پیشرفت و تحوله. تو از همین اول داری متحول می شی.»
مهسا مثل همیشه حرفهای بامزه می زد و نسبت به خواستگار من بی تفاوت بود.
کم کم سعی می کردم تمرین کنم. با وجود آنکه خیلی سخت بود، تلاش می کردم موهایم از زیر روسری بیرون نیاید.
اواسط دی بود که قرار شد خانواده زرگر به خواستگاری ام بیایند. مامان سفارش داده بود ملیحه خانم یک کت و شلوار سبز برایم بدوزد. بر خلاف همیشه سفارش کرده بود کمی برایم گشاد باشد و قد و قالب تنم نباشد. برایم یک روسری سبز با گلهای زرد خریده بود. به احترام خانواده زرگر مامان هم مانتوی مشکی قشنگی به تن کرده بود. همگی حاضر بودیم. دل توی دلم نبود. ساعت هشت بود که صدای زنگ در خانه پیچید. دوباره جلوی آینه رفتم. به توصیه مامان حتا ماتیک صدفی همیشگی ام را هم نزدم. روسری ام را کمی جلو کشیدم و موهایم را داخل بردم.
صدای بابا که از حیاط مهمانان را به داخل دعوت می کرد ناخودآگاه ما را به سمت در کشاند. من و مامان جلوی در رختکن به انتظار ایستادیم.
ابتدا سه خواهر چادری وارد شدند. دو دختر با قد متوسط، همراه زنی مسن که رویش را محکم تر از بقیه گرفته بود. بعد مردی میانسال با ریش جو گندمی و چشمان سبز رنگ وارد شد. حدس زدم باید آقای زرگر باشد. پدر حمید کت و شلوار طوسی و پیراهن سفید به تن داشت.
بابا اصرار داشت کفشهایشان را در نیاورند، اما آقای زرگر زود کفشهایش را در آورد و با صدای بلند گفت:« مگه شما توی این خونه نماز نمی خونید؟»
پدر حرفی نزد، شاید جوابی نداشت بدهد. سرم را به طرف مادر چرخاندم. انتظار داشتم او چیزی بگوید، ولی با سر به من اشاره کرد حرفی نزنم.
خانمها با من و مامان روبوسی کردند و با راهنمایی مادر به اتاق پذیرایی وارد شدند.
حاج آقا بی تفاوت و بی آنکه به من نیم نگاهی بندازد پشت سر آنها وارد اتاق شد و به اشاره پدر صدر مجلس قرار گرفت. حاج زرگر به محض نشستن روی صندلس دست به جیب برد و تسبیح فیروزه ای رنگی از جیب در آورد و بی آنکه ذکری بگوید مشغول چرخاندن آن شد.
سکوت عذاب آور بود. چند دقیقه یعد بار دیگر صدای زنگ در به صدا در آمد. بابا دوباره کنار در رفت و بعد حمید در حالی که سبد گل زیبایی از گلهای ارکیده در دست داشت وارد شد. سلامی کرد و سبد گل را به دست مادر داد و کنار آقای زرگر نشست.
من برای بدست آوردن اعتماد به نفس بیشتر کنار بابا نشسته بودم و نگاهم به سه خانم چادری بود. یکی از آن دو دختر صورتی سفید و چشمانی سبز داشت و بیشتر شبیه آقای زرگر بود. دختر دیگر هم که کم سن تر بود با چشمان قهوه ای و صورت سفید زیباتر از خواهرش به نظر می رسید. خانم مسن که مادر حمید بود آن قدر سفت و سخت رو گرفته بود که جز چشمان مشکی اش بقیه صورتش قابل تشخیص نبود.
مامان به سمت آشپزخانه رفت. بابا داشت در مورد شلوغی و آب و هوا صحبت می کرد که مامان با سینی چای وارد شد. اول به سمت خانمها رفت و تعارف کرد، بعد سمت آقایان رفت.
حاج آقا تسبیح فیروزه ای را در جیبش گذاشت و در حالی که استکان چای را از داخل سینی بر می داشت رو به پدر گفت:« آقای دکتر، در خانواده شما به جای عروس خانم، مادر عروس چای می آورد؟»
پدر مثل همیشه با لبخندی کوتاه از جواب دادن طفره رفت. مامان با سر اشاره ای به من کرد و من زود با ظرف شیرینی و پیش دستی مشغول پذیرایی شدم. همه شیرینی برداشتند، ولی وقتی ظرف را مقابل حاج آقا گرفتم آن را پس زد و گفت:« هنوز به شیرینی نرسیده دختر، بنشین.»
بغض گلویم را فشرد. قدرت هیچ کاری نداشتم. دلم می خواست همان لحظه روسری ام را روی زمین پرت کنم و به اتاقم بروم. نمی توانستم جو سنگین آنجا را تحمل کنم. حاج زرگر بیش از آنچه تصور می کردم جدی و خشک بود.
حاج آقا گلویی صاف کرد و گفت:« بله آقای دکتر، آن موقع که ما ازدواج کردیم حاج خانم رو ندیده بودیم. یک روز خدا بیامرزه اموات شما را، پدر خدا بیامرزمون آمد و گفت: منصور، ده روز دیگه عقد کنانته. گفتم با کی. خدا بیامرز پدرمون گفت با دختر کاشانی. راستش ما فقط حاج کاشانی رو چند بار در بازار فرش فروشها دیده بودیم. روحمان هم خبر نداشت حاجی دختر داره. آره آقای دکتر، آن موقع حرف بزرگ ترها حجت بود. خودشان هر چه صلاح می دانستند می کردند، خدا وکیلی هم خوشبخت می شدند. مثل الان هم این قدر طلاق و طلاق کشی زیاد نبود. حالا زمونه ای رسیده که دخترها و پسرها خودشون می برن و خودشون می دوزن و می پوشن. بعدش بزرگ ترها رو صدا می کنند و یه بفرما می زنند حالا دستشون درد نکنه که ما رو برای دکور هم شده آدم حساب کردند.»
« اختیار دارید حاج آقا. شما که تاج سرید. فکر نکنم حمید خان بدون اجازه شما آب بخوره.»
« اینه که تعارف آقای دکتر. ما خودمون آن قدر احترام بزرگ ترها رو داشتیم که جرأت نمی کردیم وقتی آنها هستند پامون رو دراز کنیم. حالا سرنوشتمان این شد... وای به حال این جوانها که خودشان را عقل کل می دانند و فکر می کنم بچه هاشون اونا رو برای ختنه سوران نوه هاشون دعوت کنند.»
« حاج آقا همه چیز تغییر کرده. جوانها دلشان می خواهد کار بزرگ ترها را راحت کنند والا حرف و تصمیم نهایی هنوز هم با بزرگ ترهاست. برای مثل همین خاطره خانم ما. الان سال سوم دانشگاهه. من و مادرش به خاطر کارمون صبح می ریم و شب برمی گردیم، ولی خدا شاهده تا امروز بدون اجازه ما آب هم نخورده. هر جا می خواد می ره، هر کسی رو که می خواد به خونه دعوت کنه، چه باشیم و نباشیم به من یا مادرش اطلاع می ده.»
« خوبه، پس شما از دوستی دخترتان با پسر من مطلع بودید؟»
پدر کمی خودش را روی صندلی جا به جا کرد. مامان هم تعجب کرد و...

میخواست چیزی بگوید که بابا بر خلاف همیشه کمی صدایش را بلند کرد و معلوم بود که نمی خواهد کوتاه بیاید.حاج آفا به من کهتمام زندگی پدرم بودم توهین کرده بود و باید از من دفاع می کرد.
«دوستی؟ولی دوستی ای بین خاطره و حمید آقا نبوده»
« بلخ خب معلومه وقتی جوانها دانشگاه می روند به خصوص دخترها این چیزا براشون عادی میشه.شما حتما نمی خواید این واقعیت رو قبول کنید»
پدر خنده ای عصبی کرد هیچ وقت اینطور عصبی ندیده بودمش بر خلاف حاج آقا که آرام داخل مبل لم داده بود پدر انگار زیرش آتش روشن کرده بودند.
نگاهش را اول به سمت من و بعد به سمت حاج آقا چرخاند و گفت:«به شما گفتم دختر من اهل این حرف و حدیثها نیست»
«ولی پسر من حرف دیگری زده»
دیگر نمی توانستم تحمل کنم آنقدر ناخانهایم را در دستم فرو برده بودم که جایشان روی دستم مانده بود.یعنی چه؟یعنی حمید با آن چهره محجوبش به خانواده اش گفته بود که ما در دانشگاه با هم دوست شدیم؟
دلم میخواست دلیل این کار حمید را بدانم اما اول باید مطمئن می شدم.به همین خاطر بر خلاف آنکه از همان اول از حاج آقا زرگر ترسیده بودم در حالی که کمی سرم را بالا گرفته بودم پرسیدم:« ببخشید حاج آقا پسر شما گفتند من با ایشان دوست بودم؟»
انگار حرف زدن من باعث تعجب همه شده بود.چون دو خواهر که کنار هم نشسته بودند چادرشان رو جلو اوردند و شروع به پچ پچ کردند.مامان و بابا هم به من زل زدند.
حمید میانه را گرفت و گفت:« نه منظور پدر..»
حاجی اخمی به حمید کرد و گفت:« شما صحبت نکنید با بنده هستند»
دوباره تسبیح فیروزه ای اش را در آورد و شروع بع چرخاندن ان کرد و گفت:« شما با پسر من بیرون قرار گذاشتید یا نه؟»
حمید آمد چیزی بگوید گه دوباره حاجی گفت:« با شما نبودم قراره خاطره خانم جواب بده»
«بله اما فکر نمی کنم یک جلسه معارفه که با آگاهی خانواده من صورت گرفته دلیل بر این باشه که بنده دوست دختر پسر شما بودم»
بار دیگر پچ پچ دخترها شروع شد .مادرشان هم گاهی به دختر کم سن تر که کنارش نشسته بود چیزی می گفت.نمی دانستم که در مورد من چه فکر می کنند.هرچه بود دلم می خواست همه شان را خفه کنم.نمی توانستم تصور کنم اولین جلسه خواستگاری زندگی ام این گونه برگزار شود.
حاج زرگر بار دیگر نیشخندی زد و گفت:«خب البته تو خانواده رو شنفکری مثل شما چیز بعیدی نیست که خیلی راحت پدر و کادر اجازه بدهند دختر دوشیزه شان با یک پسر عزب بیرون برود.این هم دلیل دیگه ای برای عوض شدن دوره و زمانه.خوب بگذریم...اقای دکتر بنده اجازه دارم کمی با دختر خانم شما صحبت کنم»
پدر که مشخص بود خیلی عصبی شده گفت:« فکر می کنم شما هرچه دلتان خواست به دخترم گفتید پس دیگر جای صحبتی نمانده»
«میخواهم خصوصی با ایشان صحبت کنم برای گفتن چند نکته ضروری که فکر می کنم در حوصله جمع نمی گنجه»
مادر نگاهی به حاجی کرد و گفت:« اگر خاطره خودش مایل باشه با شما صحبت کنه از نظر من و پدرش اشکالی نداره.منو پدرش همیشه معتقد بودیم زندگی خاطره به خودش مربوطه ما فقط می توانیم راه و چاه رو به او نشان بدهیم پس حالا هم هر طور خودش بخواد دخترم چی می گی؟»
حال خیلی بدی داشتم حاج زرگر در مقابل دیگران مرا به راحتی سنگ روی یخ کرده بود و حالا می خواست به تنهایی با من صحبت کند.تا حالا دیگر این جورش را ندیده بودیم.همیشه شنیده بودیم دختر و پسر برای مطرح کردن حرفهایشان با هم صحبت می کنند ولی حالا صحبت خصوصی حاج زرگر با من حکایتی دیگر بود.دلم میخواست همان لحظه از آنجا بلند و شوم و بگویم از ازدواج کردن پشیمان شده ام.همان موقع به نادر حق دادم.وقتی آن حرفها را به من زد فکر می کردم از حسادت است که نمی خواهد دست بهترین دوستش به من برسد.اما حالا می فهمیدم حس نادر دلسوزانه و برادرانه بود.پول و تحصیلات نمی توانست دلیل کافی برای تفاهم ما باشد.دنیای ما با هم خیلی تفاوت داشت.ما هر دو از خانواده های مرفه ای بودیم.اما طرز فکرمان خیلی با هم تفاوت داشت.
تصمیم را گرفتم با وجود آنکه مامان از همان ابتدا هیچ نظری نمی داد اما می دانستم با من هم عقیده است.میخواستم بگویم هیچ صحبتی بین من و حاج آقا باقی نمانده است چون هر چه بین من و حمید بوده تمام شده و بهتر است هر کس پی زندگی خودش برود.میخواستم همه اینها را خیلی صریح به حمید بگویم.نگاهی به چهره اش انداختم.قلبم دوباره فرو ریخت.من قدرت جدایی از او را نداشتم حتی نمی توانستم شخص دیگری را به جای او در این مقام و موقعیت تصور کنم.دچار تردید شدم کاش هیچ وقت او را ندیده بودم یا دست کم پیش از آنکه با او آشنا شوم به نادر جواب مثبت داده بودم.اما نه برای من هیچ کس او نمی شد حمید جزیی از تمام افکار من شده بود به خاطر او حاضر بودم تن به هر کاری بدهم.
من می خواستم با حمید زندگی کنم و خانواده هایمان فقط پشت صحنه زندگی ما بودند.و طبق اصول نمی توانستند نقش زیادی در زندگیمان ایفا کنند.باید استوار تر از همیشه رفتار می کردم به طور حتم حاج زرگر می خواست گربه را دم حجله بکشد و شاید در نظر او جنگ اول به از صلح آخر بود.
از جایم بلند شدم صدای مادر در گوشم پیچید:اگر صاف بایستی و سرت را کمی بالا بگیری قدرت و جسارت بیشتری پیدا می کنی سعی کن هیچ وقت قوز نکنی.
نگاهی سپازگذارانه بهمادر انداختم صاف ایستادم و پاین کتم را مرتب کردم سرم را کمی بالا گرفتم و رو به حاج زرگر گفتم:«من آماده شنیدن حرفهای شما هستم»
مادر لبخند رضایتمندی به لب داشت پدر و حمید هنوز دستپاچه و گیج بودند .دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود حتی پچ پچ آن خانمها هم ناراحتم نمی کرد.
حاجی بسم الله گفت و از جایش بلند شد او را به سمت اتاق نشیمن راهنمایی کردم.حاجی جلوتر از من وارد اتاق شد دوباره روسری را روی سرم مرتب کردم تا از داخل بودن موهایم مطمئن شوم.
حاج آقا ایستاده بود گفتم:« بفرمایید»
نه من نمی شینم ولی تو بشین»
«اما حاج آقا...»
«اینطوری راحت ترم»
درست مثل سربازی که از مافوق خود اطاعت می کند روی یکی از صندلی ها حال و درحالی که پشت به من بود شروع کرد:
«ببین دختر فکر می کردم حمید به تنهایی داره سنگ تو رو به سینه می زنه اما حالا فهمیدم تو هم دست کمی از اون نداری.نمی دونم بین شماها چی گذشته و چقدر با هم برو بیا دارید...»
« من که گفتم حاج آقا...»
«این همیشه یادت باشه دوست ندارم کسی وسط حرفم بپره فهمیدی؟»
«بله...حاج آقا»
« در هر صورت هخمین الان صد تا از بازاریهای دم کلفت منتظر یک اشاره من هستند تا حمید رو داماد خودشان کنند .آخه حاج زرگره و همین یه دونه پسر .خوب گوش کن ببین چی می گم.به هیچ وجه دلم نمی خواد اسباب شایعه بشم از اینکه مردم هی در گوش هم پچ پچ کنند که عروس حاج زرگر فلان و بهمانه متنفرم.هیچ آتویی نباید دست هیچ کسی بدهی .خوش ندارم جایی که من هستم بی چادر ببینمت.این رو که حمید بهت گفته؟»
«بله حاج آقا»
«خب پس هرجایی که می دونی با ما آشنایی وجود داره باید با چادر حاضر بشی.اون هم چادر سنتی از این قرتی بازیهای جدید هم چه می دونم چادر عربی و مدل دار متنفرم.حواست باشه.زیر چادر آرایش نکنی البته خدا رو شکر آنقدر ها هم که فکر می کردم قرتی نیستی .ابروهات که اینطور نشون می ده.حالا هم اگه با تمام این وجود میخوای عروس خانواده زرگر بشی برو بیرون و شیرینی رو بچرخان«
مات و مبهوت میان صندلی ولو شده بودم.قدرت بلند شدن و رفتن به اتاق پذیرایی را نداشتم.یعنی حمید آنقدر ارزش داشت که مثل عروسک کوکی هرچه حاج آقا می گفت چشم و گوش بسته اطاعت می کردم؟
او وقاحت را به حد اعلا رسانده بود در خانه خودم و در حالی که مهمان بود برایم مشخص می کرد که کی شیرینی بدهم و کی ندهم.
حاج آقا پیش از من از در بیرون رفت و از اتاق خارج شد.وقتی یاالله گفت و وارد اتاق شد همه سرها به طرف ما چرخید من مثل مسخ شده ها به مامان نگاه می کردم.
مادر برای اینکه سکوت سنگین را بشکند به سرعت نارنگی ای پوست کند و در مقابل حاج خانم قرار داد و گفت:« بفرمایید»
بعد به بابا اشاره کرد و گفت:« امیر برای حاج آقا میوه پوست بکن»
همه کنجکاو بودند بدانند در آن اتاق چه حرفهایی زده شد حاج آقا برخلاف ابتدای مراسم کمی با بابا گرم گرفت و بعد به من اشاره کرد و گفت:« خوب عروس خانم چایی دوم را خودت بیار تا با شیرینی بخوریم»
حمید متعجب به نظر می رسید بیشتر از او خواهر هایش دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود حمید ارزش خیلی چیزها را داشت.
آنشب با وجود آنکه بد شروع شد پایان خوبی داشت اما نمیدانم چرا با پریشانی خوابیدم مرتب در خواب می دیدم حاج زرگر چادری در دستش است و می خواد آن را به زور به سر من کند چند بار از خواب پریدم و آب خوردم.
با اینکه صبح جمعه بود و بابا حلیم خریده بود جون از جا بلند شدن نداشتم مرتب از این دنده به آن دنده می شدم ساعت ده بود که مادر با تلفن بی سیم به اتاق آمد.
«پاشو تنبل خانم ساعت دهه برای صبحانه بلند نشدی پس حالا بلند شو که حمید کارت داره»

با شنیدن نام حمید مثل فرفره از جا پریدم و میان رختخواب نشستم. مامان در حالی که خنده اش گرفته بود گوشی را به دستم داد.
ـ سلام.
ـ سلام. خواب بودی؟
ـ نه... یعنی آره. منظورم اینکه که حوصله نداشتم از جایم بلند شوم.
ـ بابام دیشب بهت چی گفت؟
ـ خوب، همان حرفهایی که تو زده بودی را این بار خودش گفت.
ـ تو چی جواب دادی؟
ـ جوابی که به تو دادم.
ـ مادر و پدرت چی؟ ناراحت نیستند؟ چیزی نگفتند؟
ـ نه چی باید می گفتند؟ اونا تصمیم گیری را به خودم سپردند. فقط مامان می گه مراسم عروسی را باید بگذاریم بعد از تمام شدن درس من، چون نگرانه یک وقت تو و یا شرایط نگذراه من درسم رو بخونم.
ـ من نگذارم؟ نه بابا، تو حق داری تا هر مقطعی که دلت می خواهد درس بخوانی، حتا کار کنی.
ـ یعنی تو با کار کردن من مخالف نیستی؟
ـ نه این حرفها چیه؟
ـ یعنی پشیمان هم نمی شی؟
ـ اگر قرار بود پشیمان بشم هرگز سراغ تو نمی آمدم. من از این زنهای عامی که از صبح تا ظهر می خوابن و بعد بلند می شن و گوشی تلفن رو بر می دارند برای بد گفتن و غیبت از این و اون متنفرم. دلم می خواهد زنم اجتماعی باشد. هرجایی می نشیند حرفی برای گفتن داشته باشد و حرفهایش هم فقط در مورد طعم قورمه سبزی و مدل لباس و دل پیچه بچه همسایه نباشد.
ـ از کجا مطمئنی من این جوری نیستم؟
ـ چون مادرت رو دیدم. مادرت یک خانم اجتماعیه. یک دکتر فعال که نه تنها از صبح تا شب به وظیفه اجتماعیش می رسه، بلکه شب هم توی خانه یک همسر خوب و یک مادر مهربانه. یعنی همه چیز رو در کنار هم داره و هیچ کدوم رو فدای اون یکی نمی کنه. خوب تو هم دختر همان مادری.
ـ امیدوارم هیچ کدوم از ما پشیمان نشیم.
ـ خوب دیگه، حرفهای دوپهلو نزن. بهتره تا صدای این طرف خط و آن طرف خط درنیامده تلفن را قطع کنییم. خداحافظ.
ـ خداحافظ.
گوشی را قطع کردم و به آشپزخانه رفتم. مامان و بابا مثل همیشه مشغول صحبت بودند. سلامی کردم و پشت میز نشستم.
بابا نگاهی به من کرد و گفت:
ـ خسته نباشی. چهره ات که هنوز خسته است. می دونم الان خیلی زوده ازت بپرسم فکرات رو کردی؟
ـ بله.
ـ ببین بابا، نمی خواهم نظرت رو عوض کنم ولی خوبه از اول همه چیز رو بدونی. این حاج آقایی که من دیدم تا عمر داره می خواهد در زندگی شما دخالت کنه و نظر بده. حمید هم پسری نیست روی حرف پدرش حرفی بزنه. درست مثل دیشب. پدرش هرچی گفت لام تا کام حرف نزد. البته این به خاطر حجب و حیاشه ولی خوبه بدونی با این اخلاق حاج آقا شما هرکاری بخواهید بکنید باید از فیلتر او بگذره. متوجه منظورم هستی؟
ـ بله بابا، ولی حاج زرگر هم قلق خودش رو داره.
ـ اینکه بله، اما در خانواده زرگر حرف حرف حاجیه. ندیدی؟ ما به جز سلام و خداحافظ و مرسی و متشکرم از زبان مادر و خواهرهای حمید کلامی نشنیدیم. مادر هم باید صاحب نظر باشه. همین جوری نشستم و نگاه کردن که نشد. حالا هم دلم می خواهد پیش از اینکه قرار بازدید را بگذاریم تو خوب فکرهایت را بکنی. می دونی خاطره، دلم نمی خواهد روزی ازت بشنوم پشیمانی، چه بله بگی چه نه بگی.»

مامان پس از آنکه فهمید حمید با درس خواندن و کار کردن من مخالفتی ندارد خیالش به کلی راحت شد. حالا تنها نظر خود من مانده بود که آیا می توانم یا خانواده و به خصوص حاج زرگر کنار بیایم یا نه.
روز پنجم جوابم را پدر اعلام کردم. مثبت بود.
مامان طبق معمول زود وقتی از ملیحه خانم خیاط گرفت. روز چهارشنبه با خودش پیش او رفتیم. مامان یک قواره چادر مشکی کرپ خاویار برایم خریده بود. ملیحه خانم قول داد تا روز یکشنبه چادر را حاضر کند.
مامان به خانواده زرگر زنگ زد و قرار بازدید را برای روز چهارشنبه گذاشت.
روز بازدید هم روزی به یادماندنی بود. بابا به گل فروشی سفارش یک سبد گل بزرگ داد. مامان مرتب راه می رفت و سفارشات لازم را به من می کرد. من هم دائم چادر مشکی را روی سرم می کشیدم و سعی می کردم رو گرفتن را تمرین کنم.
آن شب خانه آقای زرگر رفتیم که واقع در خیابان نیاوران بود. خانه ای بزرگ و ویلایی واقع در یکی از فرعی های دنج نیاوران. حاج زرگر با دیدن من در چادر تا حدودی خیالش راحت شده بود و برخلاف دفعه پیش بسیار گرم با ما برخورد کرد. مامان که تنها مانتو پوش جمع بود معلوم بود که تا حدودی معذب است. حاج زرگر آن شب به گرمی از ما پذیرایی کرد که این باعث شد نه تنها من بلکه پدر و مادر هم دید مثبتی نسبت به او پیدا کنند.
آن شب روز بله بران مشخص شد. تصمیم گرفتند تا روز شنبه خانم زرگر تعداد مهمانانشان را به مامان اعلام کنند.

قرار بر این شد مراسم بله بران با حضور بزرگ ترهای فامیل دو طرف برگزار شود. مامان دایی شهروز و بدری جون و عمو عماد و فیروزه را دعوت کرده بود. خاله شادی پریا را بهانه کرد و به مامان گفت با وجود پریا نمی تواند در مراسم شرکت کند.
خانم زرگر هم در تماسی که با مامان داشت گفته بود کسی را برای مراسم دعوت نکرده اند و بهتر است که جمع خودمانی باشد و شلوغی و بریز و بپاش را به جلسه های بعدی موکول کنند. با این حساب تعداد مهمانان فقط دوازده نفر بود.
روز بله بران از صبح زود بدری جون به خانه ما آمد و با مامان مشغول تهیه غذا شدند. مامان برای همین دوازده نفر کلی غذا درست کرده بود. وقتی به او گفتم چه خبره مگر عروسیه گفت باید همه چیز مثل همیشه بی عیب و نقص باشه.
ساعت پنج بعدازظهر بود که به حمام رفتم و کارهایم را انجام دادم. کت و دامن کرم رنگی پوشیدم و چادر سفیدی را که روی آن گلهای نسترن صورتی بود سر کردم.
در آینه نگاهی به خودم انداختم. از اینکه ابروهایم را برنداشته بودم و می توانستم در این مورد جلوی خانواده ی زرگر کم نیارم تا ابد خود را مدیون مامان می دانستم. مامان هم درست مثل دفعه ی پیش مانتوی بسیار قشنگ مشکی رنگی به تن کرد. بدری جون هم کت و دامن سرمه ای رنگی پوشید باروسری سفید با وجود انکه نیمی از موهای بلوندش از زیر روسری بیرون بود، اما نمیدانستم چطور به خاطر این کارش از او تشکر کنم.
عمو عماد و فیروزه جون هم ساعت شش و نیم به خانه ما آمدند. عمو عماد یک دسته رز شاخه بلند سفید و زرشکی برایم آورد که خیلی قشنگ بود.
مامان گفت دسته گل را داخل گلدانی بگذارم، اما دلم نیامد. اگر گلها را داخل آب می گذاشتم تا شب همه شان باز می شدند و دو روز دیگر مرخص بود. به همین خاطر دسته گل را به اتاقم بردم و بر عکس به میخی که به دیوار بود آویزان کردم تا همانطور خشک شود.
نکاهی دوباره به دسته گل انداختم. یک کارت خیلی قشنگ روی آن بود عکس یک دختر بچه بود که دستش پر از گلهای وحشی بود. کارت را باز کردم داخلش با خط خیلی قشنگ نوشته بود: بهترینها را برایتان آرزو داریم. فیروزه و عماد.
میدانستم این کار فیروزه جون است. از اتاق بیرون آمدم تا از عموم عماد و فیروزه جون تشکر کنم که دیدم همگی در حال بحث هستند. فیروزه کمی گرفته و ناراحت بود. نمیدانستم چی شده بود که همگی پکر بودند. جلوتر رفتم.فیروزه نگاهی از تعجب به من انداخت. عمو عماد رو به من کرد و گف: فکر نمیکردم خانواده دکتر اینقدر مذهبی باشند! خاطره، مطمئنی عاقلانه تصمیم گرفتی؟ نکنه یک وقت کم بیاری و پشمان بشی.
فیروزه جون که معلوم بود هنوز پکر است با بی میلی روسری اش را از رختکن برداشت سرش انداخت و گره شلی به آن زد.
دوباره به اتاقم رفتم و چادر را از روی تخت برداشتم. نمیدانستم تصور کنم که همگی با دیدن من با چادر سفید چه واکنشی نشان میدهند. روسری هم سرم کردم. ترسیدم مثل دفعه قبل موهایم بیرون بیاید. با آنکه خیلی بی ریخت شده بودم، اما باز دو گره به روسری زدم و چادر را روی سرم انداختم و با انگشت اشاره دست راستم رو گرفتم.
اول درست مثل خانم زرگر رو گرفتم، جوری که فقط چشمهایم معلوم بود، اما به نظرم این جور رو گرفتن خیلی افراطی و مسخره آمد. کمی رویم را باز کردم و در حالی که مقداری از روسری از جلوی چادر بیرون آمده بود دوباره انگشت اشاره ام را جلو بردم. با این کار کمی از چانه ام پوشانده شد. یاد اولین باری افتادم که چادر سر کرده بودم. حق با حمید بود. چادر خیلی به من می آمد.
صدای زنگ در من را به خودآورد.دوباره نگاهی در آینه انداختم. همه چیز مرتب بود. به سرعت از اتاق خارج شدم.
مامان و بابا کنار در رفته بودند. با ورود من همه سرها به سمتم چرخید. بدری جون با رضایت من را برانداز کرد، اما فیروزه خانم حال دیگری داشت. در چهره دایی شهروز هم تعجب موج میزد.
با خود فکر کردم حالا که بزرگ تر ها این قدر متعجب شده اند و من موضوع مورد بحث شان شدم، وای به حال شهاب که بیچاره ام خواهد کرد. نادر هم بی شک دست کمی از او نخواهد داشت.
بابا با سر اشاره کرد برای استقابل به سمت در بروم. مقابل در وروردی، کنار رختکن همگی منتظر بودیم. باد خنکی وارد خانه می شد که حالم را بهتر می کرد.
درست مثل دفعه قبل خانمها زودتر وارد شدند و بعد آقای زرگر در حالی که جعبه بزرگی در دست داشت وارد شد و بعد هم حمید با یک درختچه تزیین شده وارد شکه روی آن پر از گل بود.
بابا آقایان را دعوت کرد داخل شوند و من و مامان منتظر شدیم تا خانمهاحاضر شوند و با هم به اتاق پذیرایی برویم.
خانم زرگر به سرعت از ساکی که همراه داشت کفش پاشنه بلندی در آورد. بعد چادرش را تا کرد و داخل ساک گذاشت. مامان اول می خواست در تا کردن چادر به خانم زرگر کمک کند، اما او ممانعت کرد. دو دختر او هم درست کاری مشابهه مادرشان انجام دادند. هر سه کفشهای بسیار قشنگی را برای خود همراه آورده بودند. دخترها هم چادرهای سفیدشان را سر کردند. پس از چند جلسه رفت وآمد عاقبت توانستم چهره خانم زرگر را با دقت ببینم. حمید بیشتر شبیه مارش بود تا پدرش.
خانم زرگر کت و دامن مشکی خیلی قشنگی پوشیده بود. دختر بزرگ تر کت و دامن زرشکی و دختر کوچک کت و دامن پرتقالی رنگی تنش بود.
با دعوت مامان همگی به اتاق پذیرایی رفتیم. فیروزه جون و بدری جون به استقبال مهمانان آمدند. خانم زرگر مثل دفعه پیش فقط به گفتن چند کلمه اکتفا کرد و کنار دو دخترش در سمت راست اتاق نشست. حاج زرگر مثل همیشه تسبیح فیروزه ای اش را در آورد و در حالی که آن را در دستانش می چرخاند مشغول صحبت شد.
« به نظر من باید هر چه زودتر این دو جوان به هم محرم شوند، چون بیشتر از این صلاح نیست باعث گناه آنها بشویم. بهتره برای خرید حلقه و انجام آزمایش و کارهای دیگر صیغه محرمیت خوانده بشه و بعد هم یک عقد کنان. انجام مراسم عروسی هم موکول بشه به پایان یافتن درس عروس خانم و طرح آقا داماد.»
پدر سری به نشانه موافقت تکان دادن و گفت:« آقای زرگر، من و خانم مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم مراسم نامزدی برای بچه ها بگیریم. در واقع می خواهیم عروس و داماد به هر دو خانواده معرفی شوند و ازدواج اونها برای دیگران رسمیت پیدا کنه.»
« مراسم نامزدی برای معارفه خیلی خوبه، ولی به نظر شما بهتر نیست جشن عقد بگیریم و هر دو را یک کاسه کنیم؟»
« چرا، فکر خوبیه، هر چه صلاح بدونید.»
»« پس برای برکت مجلس صلوات.»
فصل 7
ساعت نزدیک سه بامداد بود. دوباره از رختخواب در آمدم و آهسته چراغ خواب را روشن کردم. خدا را شکر آن قدر مامان و بابا خسته بودند که به طور حتم با سر و صدای من از طبقه پایین بیدار نمی شدند. از کشوی میز آرایشم برای چندمین بار جعبه مخمل سبز رنگ را بیرون آوردم. حلقه نشانم در آن بود. حلقه بسیار زیبایی بود که چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کرد. دو ردیف نگین در وسط قرار داشت و در سمت بالا و پایین آنها باگتهای درخشانی به صورت عمودی به چشم می خورد. انگشتر یک بند انگشت من را می پوشاند و خیلی جلوه داشت. حلقه را جلوی صورتم گرفتم و عاشقانه به آن چشم دوختم. یاد چند ساعت پیش افتادم و دوباره تمام تنم عرق کرد.
حاج زرگر با اجازه پدر خودش صیغه محرمیت را خواند. خوشحال بودم که شرط خانواده زرگر را پذیرفته بودم. او آن قدرها بی عاطفه نبود. پس از خواندن صیغه محرمیت یک سکه طلا به من هدیه داد و بعد خانم زرگر دست در کیف مشکی اش برد و جعبه مخمل را بیرون آورد. حاج آقا جعبه را به حمید داد. او که حالا دیگر به من محرم شده بود حلقه را به انگشتم کرد. برخورد انگشتان او به دستم حال خوبی در من به وجود آورد. حالی را که تا آن روز تجربه نکرده بودم. دلم می خواست دوباره آن صحنه تکرار شود. صورتم از شرم گر گرفته بود. نمی توانستم باور کنم دیگر من و حمید به هم تعلق داریم. درست مثل کتابها بود، شاید هم مثل فیلمها. هیچ وقت فکر نمی کردم فقط با یک نگاه عاشق شوم. حالا احساس مهسا را نسبت به ساسان درک می کردم و می توانستم معنی جمله چرا و اما نمی شناسد را بفهمم. حالا دیگر بودن در کنار حمید برایم لذتی وصف ناشدنی داشت و دیگران چیزی جز سایه در زندگی ام نبودند. خودم را خوشبخت ترین دختر عالم حس می کردم. از تکرار ثانیه ثانیه لحظه ای شب پیش در ذهنم لذت می بردم.
برگ کادر بندی شده زیبایی را که در واقع به عنوان سند اولیه ازدواج من و حمید بود را از روی میز برداشتم و شاید برای هزارمین بار مشغول خواندن آن شدم.
با تاییدات خداوند متعال و تحت توجهات حضرت ولی عصر ودر فضای
آکنده از شمیم عطر گلهای ولایت قرار دادی مابین دو خانواده مبنی بر ازدواج
دوشیزه خانم خاطره بدیع و جناب آقای دکتر حمید زرگر منعقد می گردد که به
شرح ذیل است:
1-هدیه از طرف آقای داماد یک جلد کلام الله مجید که کتاب آسمانی و قانون اساسی
اسلام است تا زوجین با اجرای دقیق احکام آن سعادت دنیا و آخرت را پیدا نموده و
خاطر مبارک حضرت اکرم(ص) را شاد کنند.
2- یک جام آینه و دو شمعدان که تجلی بخش نور زندگی باشد.
3- مهریه به مبلغ سیصدو سیزده عدد به تعداد یاران امام زمان(عج)
4- خانواده داماد متعهد می شوند مجلس عروسی را بر اساس شئونات
دو خانواده و با توافق یکدیگر بعد از پایان یافتن درس عروس خانم
برگزار نمایند.
خداوند حس عافیت به همه جوانان به خصوص این زوج گرامی و عزیز عنایت فرماید.
و زیر برگه امضای همه مدعوین بود.
برای چندمین بار امضای حمید را از نظر گذراندم. من با همه چیز او مأنوس شده بودم. صدایش، گفتارش و کلامش.
باز جلوی آینه رفتم. خدایا چقدر صورتم داغ شده بود. عشق حمید هر روز در من شعله ورتر می شد.
من به خاطر او، فقط او بر سر کردن چادر، چیزی را که با آن مأنوس نبودم را پذیرفته بودم. اما فقط خدا می دانست از پس این چادر به چه چیزها رسیده بودم. من به حمید رسیده بودم. حالا دیگر ما به هم محرم شده بودیم و او فقط مال من بود و من هم... حالا دیگر بیرون رفتن من و حمید باعث حرف و سخن کسی نمی شد.
ساعت نزدیک چهار صبح بود که به رختخواب رفتم. نمی دانم تا چه ساعتی در رختخواب غلت زدم و شب پیش را مرور کردم تا اینکه پلکهایم سنگین شد و خواب چشمهایم را ربود.
امتحانات ترم پنجم را که چند روز پس از مراسم بله بران برگزار شد را با موفقیت پشت سر گذاشتم. حمید با من طی کرده بود که حق ندارم به هیچ دلیلی حتا ده صدم افت معدل پیدا کنم. به شوخی می گفت به ازای هر صدم افت معدل، یک ماه عروسیمان به تعویق خواهد افتاد.
مامان از اینکه می دید حمید بیشتر از او برای درس و دانشگاه من دل می سوزاند سر از پا نمی شناخت.
تعطیلات میان ترم شروع شد. قرار بود برای انجام آزمایش خون به آزمایشگاه برویم. صبح ساعت شش حمید دنبالم آمد. جایی که محضر برایمان برگه پر کرده بود نزدیک میدان امام حسین بود. ساعت هفت صبح بود که به آزمایشگاه رسیدیم.
خدا را شکر، بر خلاف چیزی که از مهسا شنیده بودم آزمایشگاه زیاد شلوغ نبود فیش گرفتیم و در انتظار نوبتمان نشستیم. جواب آزمایش را سه روز دیگر می دادند. بعد از تمام شدن کارمان، به دلیل آنکه هر دو ناشتا بودیم به طباخی ای نزدیک پل سید خندان رفتیم و به قول حمید دلی از عزا در آوردیم، بعد هم به سمت خانه ما راه افتادیم.
نزدیک خانه که رسیدیم حمید سرش را به سمتم چرخاند و گفت:« خوب بهتره بری کمی استراحت کنی. صبح زود بلند شدی و عصری هم باید بریم بیرون. من حدود ساعت پنج می آم دنبالت.»
« برای چی؟ مگه قراره جایی بریم؟»
« آره دیگه. مامان از دکتر افتخار وقت گرفته... برای ساعت پنج.»
« دکتر؟ دکتر برای چی؟»
« برای گرفتن برگه.»
« معلوم هست چی می گی؟ درست حرف بزن ببینم منظورت از دکتر و برگه چیه؟ دکتر افتخار متخصص چی هست؟
« دکتر افتخار، دکتر زنان و زایمانه.»
خنده ام گرفته بود.« خیلی بامزه بود.» بعد صدایم را تغییر دادم و گفتم« ببخشید آقای دکتر، بنده به نظرتون چند ماهه حامله هستم که برم دکتر زنان.»
« خاطره، خواهش می کنم شوخی نکن. دکتر زنان را فقط برای وضع حمل و بچه دار شدن نمی روند. بابا به مادرم گفته پیش از اینکه بقیه در جریان قرار بگیرند برگه رو بهشون برسونیم.»
« بابا جون... من نمی خوام با تو شوخی کنم. من منظورت رو در مورد برگه نمی فهمم.»
« برگه تأیید بکارت. می ریم پیش دکتر زنان. دکتر تو رو معاینه می کنه و یک گواهی برای دختر بودنت صادر می کنه.»
خنده روی لبم ماسید احساس کردم صورتم از عصبانیت سرخ شده است. مغزم داغ کرده بود. یکباره حس نفرت از حاج زرگر تمام وجودم را فرا گرفت. یعنی تمام آن ملایمتها آرامش قبل از توفان بوده؟ حاج زرگر هر کس بود و هر مقامی داشت حق نداشت به من توهین کند. یعنی راجع به من چه فکری می کرد؟ یعنی بی حجابی من می توانست دلیل بر دختر نبودن من باشد؟
جلوی چشمم یکباره تار شد و اشک بیش از آن مهلتم نداد.
« خاطره داری گریه می کنی؟ من که حرفی نزدم!»
« حمید خانواده تو راجع به من چه فکری می کنند؟ اون فکر کرده می تونه هر چی دلش می خواد...»
« خاطره این یک رسمه هر دختری پیش از ازدواج این برگه رو می گیره. ربطی به پدرم نداره.»
« ولی در خانواده ما از این رسمها نیست. توی خانواده ما هر وقت پسری به خواستگاری دختری می ره از قبل می دونه اون چه کاره است نه اینکه دکتر بهش گواهی بده.»
« ولی خاطره...»
« نمی خواهم دیگه چیزی بشنوم. من همین جا پیاده می شم وایسا... بهت می گم وایسا...»
« نه، تو باید به حرفهای من گوش بدی.»
« گوش بدم که چی؟ گوش بدم که هر چی بی احترامی دلتون می خواد بکنید. می دونی اگر پدر و مادرم این موضوع را بشنوند چه فکری می کنند! یعنی تو هنوز من رو نشناختی. فکر می کنی جواب دکتر می تونه چیزی غیر از آنچه باشه که در مورد من فکر می کنی هان؟ جواب بده حمید؟ پس چرا چیزی نمی گی؟ حق داری. می دونی که حرفهای من درسته و این کارهای خانواده تو یک جور توهینه. ببینم اگر خواهرهایت هم بخواهند ازدواج کنند پیش از عقد مادرت می بردشون دکتر.»
حمید ساکت بود. انگار به من حق می داد. رویش را به طرفم چرخاند و در حالی که دستهایم را می گرفت گفت:« خاطره جان، کمی آرام باش. تو حق داری. ولی فکر نکن چون تو عروس خانواده ما شدی پدر و مادرم ازت این برگه رو می خوان. نه، هر کس دیگه ای هم بود، حتا اگر دختر خاله خودم بود باید این برگه رو می گرفت، چون این در خانواده ما مرسومه. اینکه تو تعجب می کنی و این را توهین به خودت تلقی می کنی به خاطر اختلافاتیه که بین دو خانواده وجود داره. در خانواده شما هم ممکنه چیزی رسم باشه که در خانواده ما نیست. ما اگر همدیگر رو دوست داریم و می خوایم به هم برسیم باید فقط به خاطر همدیگر کمی به رسومات خانوادگی طرف مقابل احترام بگذاریم. من برای ازدواج با تو احتیاج به هیچ برگه ای ندارم. از نظر من تو از برگ گل هم پاک تری، ولی چه کار کنم... پدرم یک سری تعصباتی داره که مطمئنم این تعصبات رو برای عروسی سمانه و حنانه هم به کار ببره. حالا اگر من رو دوست داری، فقط به خاطر من این کار رو بکن.»
« ولی اگر مامان بفهمه مطمئنم بیشتر از من جا می خوره... شاید آن قدر عصبانی بشه که نامزدی رو به هم بزنه.»
« خوب اگر فکر می کنی ممکنه روش اثر منفی بذاره چیزی بهش نگو.»
« امکان نداره. این یکی دیگه نه. من تا حالا بدون اجازه پدر و مادرم آب هم نخوردم، چه برسه به انجام این کار مهم.»
« خاطره خواهش می کنم. اگر می دونی ممکنه مادرت رو ناراحت کنه چیزی بهش نگو. در ضمن آن موقع که همه چیز رو به پدر و مادرت می گفتی شرایط فرق داشت. الان تو در واقع یک دختر شوهر داری. از این به بعد باید همه چیزت رو به من بگی.»
نگاهی به او انداخنم. مثل همیشه نگاهش برای من مثل آب روی آتش بود. آرامش که در چهره اش بود دوباره آرامم کرد و انگار نه انگار تا چند لحظه پیش مثل گندم برشته بودم. نمی دانستم چه نیرویی داشت که فقط با یک دقیقه صحبت کردن می توانست تا این حد نظرم را تغییر دهد.
رویم را برگرداندم و با پشت دست اشک چشمهایم را پاک کردم.
« می ترسم حمید.»
« از چی؟»
« از اینکه اشتباه کنم.»
« نترس، تا وقتی من رو داری از هیچ چیز نترس. مطمئن باش من بیشتر از پدر و مادرت مواظبت هستم.»
وقتی به خانه رسیدم هنوز گیج و منگ بودم. به ساعتی قبل فکر می کردم که دچار تردید و دودلی شدم. مانتو و روسری ام را در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. وای خدایا، یعنی می شد بین دو خانواده تا این حد اختلاف فرهنگی وجود داشته باشد! خدایا، یعنی حق با نادر بود؟
نمی دانستم از اینکه کاری رو بدون اجازه مامان انجام بدم تا این حد پریشان می شوم، البته کمی هم حق را به حمید می دادم.
سعی کردم دیگر فکر نکنم. آن قدر پریشان بودم که حتا ناهار هم نخورده بودم.به مامان گفتم قرار است ساعت چهار با حمید بریم بیرون. خدا را شکر مامان چیزی نپرسید که مجبور بشم بهش دروغ بگم.
حدود چهار بود که حمید دنبالم آمد. حاج خانم هم داخل ماشین نشسته بود. حمید به من نگفته بود حاج خانم هم می آید. کمی دم در این پا و آن پا کردم. نمی دانستم باید چادر سر کنم یا نه. حمید دید مردد هستم نزدیک آمد و گفت:« سوار شو.»
« آخه چادر سرم نیست. فکر کردم تنها می ریم.»
« مسئله ای نیست، فقط روسریت رو کمی بیار جلوتر. مامان گیر چادر نیست. این تعصب فقط مخصوص باباست. در ضمن گفتم توی مطب با یک خانم باشی بهتره. به همین خاطر مامان را آوردم.»
سوار ماشین شدم و سلام کردم. حاج خانم مثل همیشه به یک سلام و احوالپرسی ساده بسنده کرد. سکوت در آن لحظه ها از همه چیز عذاب آورتر بود. اما خدا را شکر مطب نزدیک بود و خیلی زود رسیدیم. حمید به بهانه جای پارک نبودن داخل ماشین ماند. دو نفری وارد مطب شدیم. معلوم بود حاج خانم از مریضهای شناخته شده مطب است. چون با ورودش منشی مطب تمام قد از جا بلند شد. حاج خانم چیزی به منشی گفت و او هم نیم نگاهی به من انداخت و چیزی را در سررسیدش علامت زد و با اشاره به من و حاج خانم گفت منتظر باشیم.
کنار هم نشستیم. داشتم دیوانه می شدم. دو خانم حامله هم نشسته بودند. یک خانم دیگر هم که هم سن و سال من بود گوشه ای منتظر بود. نمی دانم حس خودم بود یا اینکه همه داشتند به من نگاه می کردند. کلافه شده بودم. شاید برای آنها جای سؤال بود. با این ابروهای پر در مطب دکتر زنان چه کار می کردم. طبق نوشته بالا سر منشی دفتر مخصوص معاینه زنان باردار بود. کمی روسریم را جلو کشیدم تا ابروهایم کمتر معلوم باشد. کمی از اعتماد به نفسی که با ورود به مطب از دست داده بودم، دوباره برگشت.
نگاهی یه مجله هایی که روی میز مقابلمان ریخته شده بود انداختم و سریع یکی از آنها را برداشتم. بی آنکه کلمه ای از مطالب آن را بفهمم مشغول ورق زدن شدم که با صدای منشی که ما را صدا می کرد به خود آمدم.
با حاج خانم به اتاق دکتر رفتیم. دکتر افتخار زن میان سالی بود با هیکلی مناسب. روپوش سفیدی پوشیده بود و موهای قهوه ای اش را که تا زیر گوشش می رسید مرتب و درست شده بود.
او هم از دیدن حاج خانم خوشحال به نظر می رسید. عینک پنسی اش را روی بینی استخوانی اش قرار داد و در حالی که به سمت چپ اشاره می کرد گفت:« دخترم شما آماده بشوید تا من بیام.»
به اتاق سمت چپ رفتم. تمام بدنم یخ کرده بود. احساس می کردم گلوله های ریز عرق تمام بدنم را فرا گرفته است. نمی دانم احساس شرم بود، خجالت بود، یا خشم. هر چه بود حس خوبی نبود.
کاری که از من خواسته بود انجام دادم و روی تخت معاینه نشستم. دستانم به وضوح می لرزید. دکتر ضربه ای به در زد و وارد اتاق شد. حالا دیگر تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود.
گرچه کار دکتر به سرعت تمام شد و از اتاق خارج شد، اما برای من به اندازه ساعتها طول کشید.
از اتاق که خارج شدم دکتر در حال نوشتن چیزی بود. حاج خانم لبخندی از رظایت بر لب داشت.
بدون آنکه هیچ کدام حرفی بزنیم از مطب خارج شدیم.
حمید بیرون در انتظار ما بود. وارد ماشین که شدیم انتظار داشتم حاج خانم حرفی بزند، اما او خیلی مختصر گفت:« من را به خانه برسان و خودت هم برو پیش حاج آقا نوین.»
دم در خانه آقای زرگر حاج خانم پس از خداحافظی بسیار گرمی از ماشین پیاده شد. نمی دانستم چه واکنشی باید نشان دهم. یعنی داشتن یک رابطه خوب با من همه اش به این برگه بستگی داشت! بی تفاوت نشستم انتظار داشتم حمید من را به خانه برساند، اما وقتی وارد اتوبان شد پرسیدم:« معلومه کجا می ری؟ من رو بگذار خونه و بعد به کارهات برس.»
« دارم همین کار رو می کنم، به کارم می رسم، اما این قسمت کارم به شما مربوط می شه. باید سرکار خانم هم تشریف داشته باشن. حاج خانم دستور فرمودند و بنده هم باید اطاعت کنم.»
« خوب کجا باید بریم که مادرت برنامه ریزیش کرده، اما خودش نمی آد؟»
« عجله نکن، می فهمی.»
« نکنه خونه خریدی و می خوای من رو غافلگیر کنی.»
« خونه هم می خرم. همه چیز به موقع انجام می شه.»
وارد خیابان کریم خان شدیم. حمید ماشین را در یکی از فرعیها پارک کرد.
هنوز نمی دانستم حمید چه می خواهد بکند و ما کجا می خواستیم برویم. حمید کنار پاساژ جواهر فروشها مکثی کرد و گفت:« بگذار ببینم حاج نوین خودش هست یا نه.»
حمید داخل پاساژ رفت و من هنوز از چیزی سر در نیاورده بودم. چند دقیقه بعد برگشت و گفت:« بیا خودش نیست، ولی پسر بزرگش که خوشبختانه من رو می شناسه توی مغازه است.»
« حمید، ما که قراره خرید حلقه نداشتیم. اینجا آمدیم چه کار؟»
« خوب حلقه که نه. بهت که گفتم هر چیز نوبت خودش. حاج خانم گفته باید برات یه گردنبند بخرم.»
« به چه مناسبت؟»
« خوب این هم در خانواده ما رسمه. وقتی خانواده داماد از دکتر برگه می گیرند یک هدیه ناقابل به عروسشان می دهند.»
حرصم گرفته بود. نمی توانستم باور کنم با این آرامش و به همین راحتی رسمهایشان را عادی جلوه می دادند. در حالی که نمی توانستم حرص را در پس حرفهایم مخفی کنم گفت:« خدا وکیلی رسمهای مسخره زیادی دارید آمدیم و یک نفر زرنگ تر از شما با دکتر ساخت و پاخت کرد. آن وقت تکلیف چیه؟»
حمید که متوجه لحن عصبی من شده بود، در حای که سعی می کرد مرا آرام کند گفت:« خاطره، خواهش می کنم امشب رو خراب نکن. دیگه هم به این بحث ادامه نده که هیچ کداممان به نتیجه نمی رسیم.»
با هم وارد مغازه مورد نظر حمید شدیم. پسر جوانی پشت دخل بود. مشغول نگاه کردن به ویترین مغازه بودم که حمید گردنبند قلب مانندی را در ویترین نشان داد که روی آن پر از برلیان بود. حمید گردنبند را به طرفم گرفت.
« می خوای این را امتحان کنی یا اینکه چیز دیگری نظرت رو گرفته. اگر می خوای می تونیم بریم بیرون و نگاهی هم به ویترین بیرون بندازی.»
« نه حمید جان، احتیاجی به نظر من نیست. اگر طبق رسم خانوادگی شما باید هدیه ای گرفته بشه پس بهتره خودت انتخاب کنی. نظر من مهم نیست. هر چی تو بگی خوبه.»
« ولی تویی که می خوای این گردنبند رو بندازی نمی خوای امتحان کنی؟»
« گفتم که، من سلیقه تو رو قبول دارم.»
حمید گردنبند را به پسر جوان داد و گفت:« همین خوبه، چقدر باید تقدیم کنم؟»
« قابل شما رو نداره آقای زرگر.»
« زنده باشید. محبت دارید.»
پسرک نگاهی به برگه پشت گردنبند انداخت و چند مرتبه اعدادی را در ماشین حساب زد و گفت:« آقای زرگر حقیقتش این گردنبند برلیان تاپ لایته و قیمتش ششصد و پنجاه تومانه. ولی خوب چون حاج خانم از مشتریان قدیمی ما هستند و ما هم ارادت خاصی بهشون داریم با تخفیف می دیم خدمتتان پانصد و بیست هزار تومان که به خاطر گل روی شما پانصد تومان. اصل و فرعش هم قابل شما رو نداره.»
برق از سرم پرید. پانصد هزار تومان! آخر برای چی؟ فکر نمی کردم حمید بخواهد چیزی به این گرانی بخرد.
حمید دست در جیبش برد و چند تراول روی میز گذاشت. نه مثل اینکه راستی قصد خرید آن را داشت. دستش را گرفتم و او را کناری کشیدم.
» حمید، چه خبره؟ برای یک گردنبند پانصد هزار تومان!»
« شنیدی که گفت سنگش پاک پاکه. در ضمن حاج نوین از طلا فروشیهای منصفه و چیزی رو دولا پنا حساب نمی کنه. خیالت از این بابت راحت باشه.»
« خیالم راحته ولی آخه دلیلی نداره... حمید چون من این گردنبند را نمی خوام. بیا بریم یک چیز دیگه انتخاب کنم.»
« نه خاطره چون، حرف درست رو چند دقیقه پیش خودت زدی این هدیه منه و خودم هم باید انتخابش کنم.»
« ولی حمید...»
« ولی بی ولی. من که گفتم این فقط ظاهره. تو برای من بیشتر از اینها ارزش داری.»
نگاهی قدرشناسانه به او انداختم. به طور حتم در انتخابم اشتباه نکرده بودم. حمید ارزش هر گونه فداکاری را داشت.



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار