خاطره ماندگار قسمت ششم


فصل ششم

اولین روز بعد از تعطیلات با ماشین به دانشگاه رفتم. بر خلاف همیشه که از در بالا وارد می شدم که نزدیک دانشکده حقوق بود، این بار از د رپایین رفتم که نزدیک به دانشکده دندانپزشکی بود. در دل دعا می کردم نادر را نبینم . نمیدانستم حمید کلاس دارد یا نه. مقنعه ام را تا حد مممکن پایین آوردم و عینک دودی ام را به چشم زدم تا در حدامکان شناخته نشوم.
دیدن حمید، حتا یک لحظه هم کفایت می کرد. می دانستم اگر با او برخورد کنم مثل همیشه با سردی و بی تفاوتی و خیلی رسمی با من برخورد خواهد کرد ،اما با دیدارش برایم آرامشی وصف نشدنی داشت.
بی هدف در حیاط پرسه می زدم. نگاهی به ساعت انداختم. تا چند دقیقه دیگر کلاسم شروع می شد ، به همین دلیل به سمت دانشکده حقوق شروع به دویدن کردم. یک نفس تا کلاس دویدم. خدا را شکر هنوز استادمان، اقای مرشدی، نیامده بود. وقتی وارد شدم تمام صندلیها پر بود.
مریم کیفش را از روی صندلی برداشت و گفت: سلام، فکر کردم هنوز برنگشته اید. مسافرت خوش گذشت؟
هنوز نفسم جا نیامده بود. با سر جوابش را دادم. حرفمان با ورود استاد نیمه تمام ماند. پس از کلا در محوطه مهسا را دیدم. نسبت به پیش از عید چند کیلویی چاق تر شده بود.معلوم بود خیلی بهش خوش گذشته . مریم چند روزی که به مشهد رفته بود و بعد هم به جنوب.
مریم و مسها مشغول حرف زدن بودند. ولی من چشمم می دوید و امید داشتم حتا برای یک ثانیه هم که شده حمید را ببینم.

روزها از پی هم می گذشت. حمید را فقط چندبار در محوطه دیده بودم. مثل همیشه خیلی کوتاه و رسمی با من سلام و احوالپرسی کرده بود و جویای حال خانواده شده بود. او نمی دانست همین برخوردهای کوتاه و رسمی چقدر برای من لذت بخش است.
امتحانات پایان سال بود، دیگر امیدی برای همان دیدارهای کوتاه هم در محوطه دانشگاه نداشتم. حمید آن ترم فارغ التحصیل می شد..
امتحانات را مثل سالهای گذشته با نمره های خوب پشت سر گذاشتم . من و مریم برای تسریع در کارهایمان تصمیم گرفتیم واحد تابستانی برداریم. اما مهسا مسافرت را بهانه کرد و از گرفتن واحد تابستانی طفره رفت. ترم تابستانی، گرمای بیش از حد تیرماه و درسهایی که خیلی سخت تر شده بود . فشار زیادی به من آورده بود. آن تابستان به خاطر درس نتوانستم همراه مامان و بابا به مسافرت بروم. تمام تابستان را سخت درس خواندم.درسهای زبان هم نسبت به گذشته سنگین تر شده بود.

اواسط شهریور ماه بود. پس از اینکه آخرین امتحان واحدهای تابستانی را دادم به خانه برگشتم. تازه رسیده بودم که تلفن زنگ زد. سریع گوشی را برداشتم.
خانم گلستانه بود. می خواست ما را برای جشن فارغ التصیلی نادر در روز پنجشنبه دعوت کند. از ما قول گرفت در مراسم شرکت کنیم.
از این جور جشنهای فارغ التحصیلی متنفر بودم. سال گذشته که به جشن فارغ التحصیلی نادیا و قبولی اش در فوق لیسانس رفته بودیم تمام مدت با مامان و بابا گوشه ای نشسته بودم.
بی تفاوت به این دعوت به اتاقم رفتم. در ذهنم دنبال بهانه ای می گشتم تا هر جور شده از رفتن به خانه آقای گلستانه سر باز زنم که مثل فرفره از جا پریده و به سمت تلفن رفتم.
<<الو، سلام مامان، بگو چی شده؟ خانم گلستانه زنگ زد و...» و تمام ماجرا را برایش شرح دادم و بعد از او اجازه گرفتم و به آرایشگاه بروم و کمی موهایم را کوتاه کنم. باشوق و هیجان زیاد باوجود خستگی دوباره سوار ماشین شدم. دل توی دلم نبود از الان برای پنجشنبه دقیقه شماری می کردم. یادم افتاده بود حمید در آن مهانی شرکت می کرد. هر چه باشد نادر دوست و همکلاسی او بود و تمام عید را با هم گذرانده بودند. به طور حتم او هم به این مهمانی دعوت می شد.
در فکر این بودم که چه لباسی بپوشم. در ذهن دنبال لباسی سنگین و رسمی می گشتم. کم کم با مامان هم سلیقه شده بودم. شاید هم سلیقه من نبود، اما دنبال این بودم که هرجور شده نظر حمید را به سوی خود جلب کنم.
به آرایشگاه رفتم و موهایم را کمی کوتاه کردم. همان موقع برای پنجشنبه وقت درست کردن موهایم را گرفتم.
شب پیش از مهمانی از هیجان نخوابیده بودم. موهایم را خیلی قشنگ درست کرده بود.
این همه تغییر با یک درست کردم مو برای خودم شگفت آور یود. به خانه برگشتم و کت و دامن سوسنی رنگی را پوشیدم که ملیحه خانم تازه برایم دوخته بود. کت، یقه ایستاده و بلندی داشت که روی آستین و پایین آن قیطون دوزی ظریفی داشت.
در آینه نگاهی به خودم انداختم. گردنبد مروارید ظریفی به گردن داشتم. می توانستم حس کنم که چشمانم هم برق می زند. دلم می خواست از هر لحاظ شایسته و برازنده به نظر برسم.
مامان و بابا هم حاضر شده بودند. با هم از در خانه خارج شدیم. کلی از وقتمان در گل فروشی تلف شد. در دل به این زمانهای از دست رفته لعنت می فرستادم.
نزدیک ساعت نه بود که به منزل آقای گلستانه رسیدیم. تعداد ماشینهای داخل کوچه خبر از مهمانی مفصلی می داد.
نادیا و نادر در حیاط به استقبالمان آمدند و خانم و آقای گلستانه کنار ورودی پذیرایمان شدند.
با راهنمایی خانم گلستانه من و مامان به اتاقی رفتیم که برای تعویض لباسها در نظر گرفته شده بود. دل تو دلم نبود. مثل همیشه گونه هایم داغ شده بود و کف دستهایم عرق کرده بود.
کمی رژ صدفی به لبهایم زدم و همراه مادر وارد اتاق پذیرایی شدم.
باراهنمایی خانم گلستانه، بالای اتاق پذیرایی نشستیم، جایی که دایی شهروز و عمو عماد نشسته بودند.

شهاب طبق معمول وسط اتاق مشغول رقصیدن بود. شقایق و علی رضا هم گوشه ای مشغول صحبت بودند. فقط من بود که در جمع بزرگ ترها حضور داشتم.
صدای موسیقی بلندتر از حد معمول بود. با چشم دنبال حمید می گشتم، ولی انگار از او خبری نبود. کلافه شده بودم. شهاب مثل همیشه سراغم آمد.
« خانم، افتخار نمی دین؟»
« نه، حوصله ندارم.»
« پاشو دیگه.»
خدا را شکر مامان زود به دادم رسید و رو به شهاب کرد و نمی دانم چه گفت که شهاب خیلی زود و بدون هیچ حرفی دور شد. هنوز نگاهم به در ورودی بود که حمید وارد شد.
سبد گل بسیار زیبایی، ترکیبی از گلهای زنبق و نرگس هلندی به دست داشت. کت و شلوار چهار خانه قهوه ای و بلوز کرم رنگ به تن داشت و کرواتش هم شکلاتی رنگ بود. کفشهای چرم قهوه ای رنگش مثل همیشه تمیز و براق بود. با خانم و آقای گلستانه سلام و احوالپرسی کرد و با اشاره خانم گلستانه به سمت ما آمد. به احترام او همگی از جا بلند شدیم. می دانستیم او عادت به دست دادن با خانمها ندارد به همین دلیل به سلامی مختصر اکتفا کردیم.
دایی شهروز صندلی خالی را که جای شهاب بود به حمید تعارف کرد. حمید نشست، درست مقابل من. دیگر حتا می توانستم بوی ادوکلن گوست او را هم حس کنم.
پدر با حمید مشغول صحبت شد. پیشخدمت به سمت حمید آمد و لیوان شربتی را به او تعارف کرد. تمام حرکاتش برایم جالب بود.
نادر هم به جمع ما پیوست. کمی در مورد طرح و پایان دانشگاه صحبت کرد و دوباره به جمع جوان ترها پیوست.
هنگام صرف شام همگی به سمت میز شام رفتیم. من کنار حمید راه می رفتم دلم می خواست مدتی، هر چند کوتاه کنارش باشم. انگار او هم متوجه شده بود، چون پس از کشیدن غذا از ما فاصله گرفت و زیر یکی از چنارهای حیاط ایستاد. به سمتش رفتم. تمام تنم داغ شده بود. دلم می خواست ساعتها با حمید صحبت کنم. اما او هیچ گونه چراغ سبزی به من نشان نمی داد. مثل همیشه دیواری بلند در مقابل خود کشیده بود.
حالا احساس نادر را نسبت به خود درک می کردم. عشق یک طرفه هیچ وقت راه به جایی نداشت. یاد حرف مریم افتادم که اوایل به مهسا می گفت: گر از جانب معشوق نباشد کششی، کشش عاشق بی چاره به جایی نرسد.
باید به خودم مسلط می شدم و هر جور شده این سد را می شکستم.
بشقاب در دستانم عرق کرده بود. انگار زمین هم کش آمده بود و هر چه پیش می رفتم دورتر می شدم. حمید سرش توی بشقابش بود.
کمی صدایم را صاف کردم و گفتم::« راستی آقای دکتر، فراموش کردم تبریک بگم. شما فارغ التحصیل شدید.»
حمید که تازه متوجه حضورم شده بود سرش را بالا آورد. نگاهش آتشی در من روشن کرد که انگار تمام تنم سوخت، بعد یخ کردم.
« بله، من هم دوره نادر هستم دیگه..»
حمید همیشه در برخورد با من همین طور بود. به جمله های کوتاه و مختصر بسنده می کرد. به هر نحوی بود باید او را وادار به صحبت می کردم. صدایم را صاف کردم و گفتم:« خوب به سلامتی، کی به ما شیرینی می دهید؟»
« هر وقت مطبم را باز کردم و شما آن قدر به من اطمینان داشتید که درست کردن یکی از دندانهایتان را به من بسپرید.»
« من همین الان هم به شما اطمینان دارم و حاضرم...» حرفم را خوردم به قول مامان فکر کردم زیاده روی کرده ام.
این بار حمید دست بردار نبود و پرسید:« خوب، حاضرید چی؟»
مضطرب شدم. معلوم نبود دنبال چه بودم. تا چند لحظه پیش دلم می خواست به هر بهانه ای سر صحبت را با حمید باز کنم، اما حالا ادامه صحبت من را مضطرب می کرد. مثل همیشه شهاب به موقع به دادم رسید رو به حمید گفت:« قبل از شام که به ما افتخار ندادی، بعد از شام چه کار می کنید؟»
حمید نگاهی به شهاب انداخت و گفت:« ببخشید در چه موردی؟»
« خوب مجلس را گرم کنید.»
حمید لبخندی به شهاب زد و گفت:« آقا شهاب، مجلس به همت شما گرمه، گرمه اگر ما بیایم وسط شما هم یخ می کنید.»
« این حرفها چیه آقای دکتر، پس بعد از شام منتظرتان هستم.»
« نه آقا شهاب، من همین الان اعلام می کنم که رقص بلد نیستم. دور من را خط بکشید.»
شهاب نگاهی به من انداخت که گفتم:« من هم همین طور شهاب. به قول مامان هر چیزی سنی داره، دیگه از رقصیدن ما گذشته.»
شهاب چشمانش گرد شد و گفت:« چی شد؟ حالا دیگه شما شدید پیرزن و ما تینیجر!»
« نه خیر. نه من پیرزن شدم و نه تو جوان شانزده ساله ای، ولی دیگه حوصله رقصیدن ندارم. دیدی که مامان چی گفت.»
شهاب که حوصله اش سر رقته بود سرش را تکان داد و به سمت دیگر حیاط رفت.
هنوز داشتم با نگاهم شهاب را دنبال می کردم که حمید گفت:« راستی؟»
« راستی چی؟»
« شما دیگر نمی رقصید؟»
« نه، به نظرم خیلی کار مسخره ایه. اگر کار با کلاسی بود بدون شک همه بزرگ ترها انجام می دادند..»
حمید شانه ای بالا انداخت و با چنگال تکه ای جوجه کباب را درسته در دهانش گذاشت و مشغول نگاه کردن به جمع جوان ترها شد.



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار