خاطره ماندگارقسمت پنجم


فصل پنجم

 

بعد از تعطیلات به دانشگاه رفتم .روزی به یادماندنی بود انگار چند سال بود همدیگر را ندیده بودیم.همگی دل دل میکردیم زنگ ناهار برسد و حسابی با هم صحبت کنیم.

مهسا مثل همیشه آغاز کننده حرف بود.از مسافرتش به کیش با خانواده ساسان گفت .این اولین مسافرت او با خانواده شوهرش بود و برخلاف پیش بینی من خیلی هم بهش خوش گذشته بود.مریم هم اول همراه خانواده اش به مشهد رفته بود و بقیه تعطیلات را در تهران گذرانده بود.آن قدر مشغول حرف زدن بودیم که گذر زمان را حس نکردیم .

پس از پایان کلاس به سمت خروجی دانشگاه میرفتم که نادر جلوی راهم سبز شد.

سلام خاطره

سلام ،فکر میکردم امروز کلاس نداری.

کلاس نداشتم آمدم دانشگاه تو را ببینم راستش میخواستم باهات صحبت کنم.

در چه موردی؟

همان موردی که روز اول عید میخواستم بگویم.

با یادآوری آن روز دوباره حالم تغییر کرد انگار دوباره آن صحنه لعنتی برایم تکرار شد.آب دهانم را قورت دادم از اینکه چشم به چشم نادر باشم خجالت میکشیدم و حتی قدرت حرف زدن نداشتم

خاطره فکر میکنم اینجا جای مناسبی نیست بهتره بیرون از دانشگاه حرف بزنیم .

ولی مامان و بابا....

خواهش میکنم خاطره خیلی وقتت رو نمیگیرم .

با اینکه مایل نبودم ولی خودم هم نفهمیدم چطور مثل بچه ایحرف گوش کن هم قدم با نادر از دانشگاه بیرون آمدم و سوار ماشین او شدم از چند کوچه که گذشتیم مقابل کافی شاپ دنج در یکی از کوچه های فرشته توقف کرد.

آنجا پاتوقمان بود.جایی که بعضی از غروب ها همراه نادیا و شهاب و شقایق به آنجا میرفتیم.از اینکه تنها بودیم معذب بودم،ولی حس کنجکاوی من خیلی برانگیخته شده بود.با وجود اینکه حس بدی داشتم ولی دلم نمیخواست برگردم.

زودتر از نادر وارد شدم و گوشه دنجی پیدا کردم .مسئول آنجا که به خوبی مارا میشناخت لبخند زد.دو قهوه فرانسوی و کیک شکلاتی سفارش دادیم.

نادر قهوه را جلویم گذاشت و در حالی که قهوه اش رو به هم میزد گفت خیلی وقته دلم میخواد باهات صحبت کنم ولی انگار فرصتی پیش نمی آمد شاید خجالت میکشیدم از جمع جدا بشم و باهات صحبت کنم در هرصورت حرفی را که یک ماه بود به دنبال مقدمه ای برای گفتنش میگشتم امروز بی مقدمه بهت میگم خاطره،من دوستت دارم و میخواهم باهات ازدواج کنم.

سرم پایین بود دستانم یخ کردند.نادر متوجه شد و دستانم را در دستهایش گرفت و گفت میدونم سنم کمه،ولی این را هم میدانم اگر بیشتر از این صبر کنم این فرصت نصیب دیگری میشود.
به خودم جرات دادم و دستانم را از دستهایش بیرون کشیدم.کافی شاپ خلوت بود ولی حس می کردم در و دیوار هم به ما نگاه میکنند .سعی کردم جدی برخورد کنم.گفتم فقط همین را می خواستی بگویی ؟
حرف من به او گران آمد.نگاهی مضطرب به من انداخت و گفت یعنی چی؟من دارم با تو در مورد مهم ترین مسئله زندگیم صحبت میکنم اون وقت تو بی تفاوت می گی همین ؟چی از این مهم تر ؟فکر همه چیز راکرده ام.یک نامزدی کوچک میگیریم،فقط در حدی که همه بدونند ما متعلق به هم هستیم .....و بعد تا پایان درس من و تو هیچ صحبتی پیش نمی آد،بهت قول می دم.
عصبی شده بودم.از اینکه نادر فکر همه چیز را کرده بود و بدون توجه به نظر من برای خودش می برید ومی دوخت لجم گرفته بود.گفتم به نظر من تو هنوز خیلی بچه ای.تو حتی نمیدونی برای شروع یک زندگی چه چیزهایی مهمه،از جمله علاقه.تو از من پرسیدی بهت علاقه دارم یا نه؟ فقط به فکر این هستی که تا دیر نشده من رو به دست بیاری؟
اما من و تو همدیگرو دوست داریم،همه این رو میدونند.
آره من تو رو دوست دارم ولی این به این معنی نیست بتونم با تو زندگی مشترک شروع کنم دوست داشتن من در حد یک هم بازی قدیمی است،هم بازی که نیمی از خاطرات بچگی ام با تو بوده،نه بیشتر.
نادر عصبی شد و دست در جیب شلوارش برد.چشمان ریزش فروغ همیشگی اش را از دست داده بود .جعبه کوچک مخملی سرمه ای رنگی را از جیبش دزآورد و خودش در آن را باز کرد.داخل آن حلقه ظریفی بود که سرتاسر آن نگین بود.دستشهایش به وضوح میلرزید.
خاطره این حلقه رو آن روز می خواستم بهت بدم،ولی خودت دیدی که نشد.من و تو و مهم تر از ما
خانواده هایمان همدیگر را خوب می شناسند و این فرصت بزرگی برای خوشبختیه.خاطره خواهش می کنم این هدیه را از من قبول کن.
نمی تونم.
آخه چرا؟
قبول این هدیه به معنی اینه که من به تو جواب مثبت دادم.
ولی تو من رو دوست داری.رفتار و حرکاتت این رو به من می گه ولی از آن روز لعنتی نمی دونم چرا رفتارت با من تغییر کرده.
نادر،خواهش میکنم ادامه نده و بدون اینکه حرفی بزنم کیفم را از پشتی صندلی برداشتم و به سمت در راه افتادم.تا سر خیابان یک نفس دویدم.دلم میخواست بدون معطلی ماشینی از راه برسد نادر دوباره مقابلم سبز شد .دلم نمیخواست سوار ماشینش شوم.در را برایم باز کرد و در حالی که بغضی آشکار در صدایش موج میزد گفت سوار شو .....میرسانمت خونه.
سوار شدم فاصله بین کافی شاپ تا خانه ما در سکوت گذشت هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتیم درست نمیدانستم چرا به پیشنهادش جواب رد داده بودم شاید به خاطره اینکه فکر میکردم پیشنهاداو برای ازدواج
هوسی زود گذر است

نادر از هرجهت برازنده بود.برخلاف سن کمش آن قدر امتیازات مثبت داشت که هر دختری آرزوی ازدواج با او را در سر بپروراند ،ولی هرچه بود نمی توانستم خودم را در کنار او مجسم کنم.
وقتی به خانه رسیدم برای فرار از افکار پریشان به زیر دوش آب سرد پناه بردم.
بعد از آن روز کذایی فقط سعی میکردم در جمع با نادر برخورد داسته باشم.ارز اینکخ اسباب حرف دیگران را فراهم کنم متنفر بودم.طبق معمول هنوز جمعه ها را با هم میگذراندیم.تازگی به جمع پنج نفره ما علیرضا هم اضافه شده بود.
روزها از پی هم میگذشت.بیش از پیش خودم را مشغول درس کرده بودم.افسانه از دانشگاه فارغ التحصیل شد و همان سال در امتحان سازمان وکلا شرکت کرد و قبول شد.کماکان با او در ارتباط بودم.او مشاور خوبی برای من و مریم محسوب می شد.شاید تاثیر حرف های او بود که باعث شد شاگرد اول گروهمان شوم.
حالا دیگر ترم چهارم بودم.آن سال هم عید مثل سالهای گذشته به ویلای دایی شهروز رفتیم.به توصیه بابا که معتقد بود راهها شلوغ است دو روز پیش از شروع تعطیلات به طرف دریا کنار راه افتادیم.
عصر سه شنبه بود و شب چهار شنبه سوری.
هنوز ساعتی به تاریک شدن هوا مانده بود،ولی صدای ترقه و شور وشادی چهار شنبه سوری هرکسی را به هیجان می آورد . بزرگترها طبق معمول پس از گذاشتن اثاثیه در اتاقهابه طبقه پایین آمدند و همه دور میز هال،کنار شومینه جمع شدند و مشغول نوشیدن چای شدند.

به پیشنهاد علیرضا جوان ترها به سمت ساحل رفتیم.هوا گرگ و مش بود.تمام جوانان شهرک دور هم جمع شده بودند و آتش بزرگی درست کرده بودند.پسر هفده هیجده ساله ای روی تخته سنگی نشسته بود و مشغول نواختن گیتار بود.نسیمی مطبوع از سمت دریا به ساحل می وزید.هوا خنک بود و درآن هوای به نسبت سرد آخر اسفند ماه گرمای آتش لذت وصف ناپذیری برایمان فراهم کرده بود.صدای نوای گیتار تندتر شده بود و جوانان به وجد آمده بودند. گروهی با دست زدن نوازنده را همراهی دند وگروهی هم مشغول پریدن از روی آتش بودند.من بی تفاوت نسبت به آن همه هیجانات فقط به شعله های زیبای آتش چشم دوخته بودم.هرکس از روی آتش میپرید صدای تشویق دیگران به گوش میرسید شهاب از روی آتش پرید و همه او را تشویق کردند،بعد نادیا و بقیه.
نگاهم به نادر افتاد.او هم مثل من بی تفاوت به شور وهیاهوی جمع در حال صحبت با پسر جوانی بود.هوا تاریک شده بود.چهره پسر در تاریکی مشخص نبود ،ولی صورت نادر و نحوه صحبت او با پسر جوان نشانگر آشنایی آن دو بود،ذهنم در میان انباری مشغول کاوش بود.کمی خودم را از میان جمعیت به سمت راست متمابل کردم تابتوام چهره اش را ببینم.همان موقع شهاب بازویم را گرفت و گفت خاطره تو هنوز مثل بچگی ات از آتیش می ترسی.بیا یک بار هم که شده از روی آتش بپر ببین چه جوریه.
من؟حرفش رو نزن....اون هم این آتیش که هم قد خودمه،مگه از جونم سیر شدم.
بابا ترس نداره،این همه آدم دارن می پرن.
حالا صد نفر یک اشتباهی میکنند به من چه ارتباطی داره.در ضمن اگه بابام بفهمه دیگه هیچی.می دونی چیه؟من از چهار شنبه سوری فقط قاشق زنی رو دوست دارم،اون هم یواشکی.
پس می آی امشب بریم.
آره چرا که نه.یک سرگرمی بی خطر،ولی به شرطی که کسی مارو نشناسه.
باشه بعد از شام به بچه ها هم میگم.
هر طور صلاح میدونی.

شهاب دوباره در میان جمعیت گم شد نگاهم به شقایق و علیرضا افتاد که دور از شلوغی کنار ساحل قدم میزدند. هوا سرد شده بود.با نگاهم دنبال نادر می گشتم.هنوز آن غریبه ذهن من را به خود مشغول کرده بود.به سمت چپ نگاه انداختم.نادر و آن غریبه هنوز گوشه ایخلوت مشغول صحبت بودند.
از آخرین برخورد دو نفری من و نادر چیزی حدود یک سال میگذشت.نمیخواستم بهانه ای به دست او بدهم.صحبت های ما با همدیگر فقط در میان جمع بود و بس.دنبال کسی میگشتم که به بهانه او به سمت نادر بروم و چهره غریبه را ببینم.نادیا با گروهی از دختران شهرک مشغول حبت بود.به سمتش رفتم.
نادیا،من خیلی سردمه.می آی بریم چای بگیریم؟
موافقم هیچی توی این هوا بهتر از یک چای داغ نیست. بهتره بقیه رو هم خبر کنیم.
نادیا به دور و بر نگاهکرد و گفت:وا،خاطره به غیر از شهاب بقیه نیستن نکنه رفتن چای بخورن.
نه دختر خوب،همین اطراف هستند خودم دیدمشون،بیا.شهاب...شهاب...
شهاب که هنوز در میان جمعیت در حال شیطنت بود صدای مارا نشنید یه طرفش رفتم و محکم با دستم به پشتش زدم.
مثل اینکه به خصایل اخلاقی ات کری هم اضافه شده.
چطور مگه؟
هر چی صدات می کنم انگار نه انگار.اگه از جمع دخترها دل می کنی.بیا بریم چای بگیریم.
شهاب لپهایش را باد کرد و گفت:نه خاطره جون،حرفش رو نزن کلی دختر خوشگل پیدا کردم،اون وقت ول کنم و بیام چای بخورم !من رو از وسط کلی حوری بهشتی کشیدی بیرون که چی؟
تا سیزده روز دیگه اینجاییم.ناراحت نباش خودم برات میرم خواستگاری خوبه؟
شهاب زیپ کاپشنش را بالا کشید و گفت فقط حواست باشه مثل خودت ته دیگ سوخته نباشه.سفیدش رو جدا کن.

مثل همیشه از شوخی شهاب خنده ام گرفت.لنگه کفشم را درآوردم و به سمتش دویدم.او هم به سمت نادیا رفت و پشتش قایم شددر حالی که پهلوی نادیا را گرفته بود و از او برای خود سنگری ساخته بود گاهی سرش را بیرون می آورد و میگفت اگه می تونی،حالا بزن.

نادیا هم خنده اش گرفته بود و هم نمیداست چه اتفاقی افتاده.در حالی که ابروهایش را کمی بالا گرفته بود و گفت:معلوم هست چه خبره؟

من کفشم را روی ماسه ها انداختم و پایم کردم و گفت:معلوم هست چه خبره؟

من کفشم را روی ماسه ها انداختم و پایم کردم و گفت :آقا شهاب ترسو خودم خدمتت می رسم.

شهاب خندید.از پشت نادیا بیرون آمد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت فکر کردی...بقیه کجان؟پس این چایی چی شد؟

به سمت شقایق و علیرضا رفتیم.آنها هم از پیشنهاد ما استقبال کردند،بعد به سمت نادر رفتیم هنوز چند متری با نادر فاصله داشتیم که شهاب رو به نادیا کرد و گفت :این داداش تو هم عجب آدم خریه ها همه میرن دخترها رو تور می کنن،اون وقت آقا داداش جناب عالی یک سبیل کلفت تور کرده ببین چه دل میده و قلوه میگیره ! و بعد در حالی که بشکن می زد و قر می داد شرو ع کرد به خواندن بادا بادا مبارک بادا.

فقط چند قدم با نادر فاصله داشتیم که خودش متوجه حضور ما شد.صحبتشان نیمه تمام ماند.

نادر رو به ما کرد و گفت:بچه ها ایشون یکی از دوستان خوب بنده،جناب آقای حمید زرگر هستند.هم دانشگاهی و هم رشته هستیم.

حمید برخلاف عرف فقط با شهاب و علیرضا دست داد و با تکان سر به بقیه ادای احترام کرد.نادر تک تک ما را به حمیدمعرفی کرد،وقتی نوبت به معرفی منرسید او هم در صورت من دقیق شد و به طرف نادر چرخید و گفت:چهره ایشون خیلی برای من آشناست.

نادر با دستش به پشت حمید زد و گفت :ترکوندی پسر ،راستی آی کیوت بالاست خاطره هم دانشگاه ما درس می خونه،رشته حقوق.

از طرز حرف زدن نادر همه خندیدند اما من هنوز داشتم در ذهنم دنبال این چهره آشنا میگشتم.این چهره آشناتر از یک هم دانشگاهی بود.

به پیشنهاد نادر حمید هم ما را برای چای همراهی کرد.در گوشه ای خلوت،دور از هیاهوی بچه ها کنار ساحل نشستیم.

برخورد استکان چای با لبهایم در آن هوای سرد بسیار مطبوع و دوست داشتنی بود.شهاب که به پیشنهاد شقایق برای آوردن جعبه شیرینی خامه ای به ویلا رفته بود برگشت و مشغول تعارف کردن آن شد.من نگاهی به جعبه انداختم و گفتم:راستی که،از بین این همه شیرینی ناپلئونی خریدین؟

قر نزن اینجا که خونه نیست هرجور بخوری،خوردی.دیگه دلت شور کثیف کاری رو نزنه.

جعبه شیرینی رو پس زدم و با حالت قهر گفتم نه نمیخوام.هزار بار بهت گفتم شیرینی ناپلئونی دوست ندارم.بگو ببینم نون خامه ای چه ایرادی داره هم خوشمزه است و هم راحت میشه خورد.

همین دیگه،آخه اگه نون خامه ای خریده بودیم که خانم تا الان تمامش کرده بود.

باز از حرف شهاب همگی خندیدیم.شهاب جعبه را جلوی حمید گرفت و تعارفش کرد.حمید همین که شیرینی را برداشت لایه زیری آن جدا شد و روی شلوارش افتاد.حمید مثل برق ازجایش بلند شد و با دست دیگرش مشغول پاک کردن شلوارش شد.دستمالی درآوردم و به سمتش تعارف کردم.حمید با دو انگشت آن را گرفت و تشکر کرد.

این کار او برایم تلنگری بود.خاطره دو سال پیش برایم زنده شد.روز اول دانشگاه و ماجرای پنچر شدن ماشین و اون ناجی که به موقع به دادم رسیده بود.هنوز بی حرکت در مقابل حمید ایستاده بودم و به او چشم دوخته بودم که باز شهاب به سراغم آمد.

تو باز رفتی تو هپروت دختر!

بابا تو دیگه کی هستی.بعد از حمید آقا که آخر آی کیوست،چشممان به دختر عمه خودمان روشن.خوب نادرکه گفت شما هم دانشگاهی هستی.تو با این حافظه ات آبروی مامان و بابای دکترت را بردی.

بس کن شهاب،من خیلی شرمنده آقا حمیدم.محبت آن روزشانرا هیچ وقت فراموش نمی کنم.

حمید که تا آن لحظه مشغول پاک کردن شلوارش بود سرش را بالا گرفت و مثل همه متعجب به من نگاه کرد.گفت:شرمنده برای چی؟کدام روز؟

روز اول مهر دو سال پیش،پنچری ماشین من یادتون نمی آد؟

حمیذ ذقیق تر نگاهم کرد .

هیوندا سیویک نوک مدادی،درسته؟

از همه بیشترنادر ازاین آشنایی متعجب شد.من که دیگر نمی توانستم نگاه پرسشگر بچه ها را تحمل کنم شروع بهتعریف کردن ماجرا کردم.حمید هم ساکت ثل بقیه گو می داد.های که تا آن لحظه ساکت بود گفت:پس برای همینه که بیشتر روزها بدون ماشین به دانشگاه می ی؟میترسی اون بچه سوسولها دوباره اون بلا رو سرت بیارن؟

آره بلایی سرم آوردم که تاعمر دارم هرگز یادم نمی ره.

کمی بعد تصمیم گرفتیم برای صرف شام به رستوران میزبان برویم و به افتخار ورودمان به شمال همه سفارش میرزا قاسمی و سیر ترشی دادیم که خیلی چسبید .پساز صرف غذا،شهاب پیشنهاد داد زودتر به ویلا برگردیم تا مراسم قاشق زنی را از دست ندهیم.

نگاهی به شهاب انداختم و گفتم اه کاشکی حواسمان بود واز تهران چادر می آوردیم...بدون چادر که نمیشه.

شهاب نگاهی به من کرد و گفت:خوب با چادر نماز می ریم،مگه اشکالی داره؟

با چادر نماز که جلویش دوخته است که نمی شه،نمی تونیم رو بگیریم.

حمید که تا آن لحظه ساکت بود رو به من کرد و گفت:یعنی توی ویلاتون چادر جلو باز پیدا نمیشه؟
خوب ....نه


پس اگه خواستید ما داریم.بیایید ویلای ما تا بهتان بدهم.

اشکالی نداره؟خودتان احتیاج ندارید؟

خودم؟مگه من می خواهم چادر سرم کنم .

نه منظورم خانوادتونه.

نه من تنها آمده ام.

شهاب با خنده گفت:پس واسه خودت خوشی ها.نه؟

آره دلم برای آب و هوای اینجا لک زده پدرم هیچ وقت عادت نداره سال تحویل جایی به غیر از خانه خودشان باشد.به همین دلیل تصمیم گرفتم چند روزی دور از هیاهوی تهران اینجا باشم و به قول معروف آب و هوایی عوض کنم.

نگاهش کردم و گفتم پس ما مزاحم خلوت شما شدیم.

نه ،من هیچ وقت از بودن در جمع دوستان ناراحت نمی شوم.در ضمن آشنایی با شما برای من سعادت بزرگیه.

به سمت شهرک راه افتادیم .قرار بر این شد من وشهاب و حمید برای برداشتن چادر به ویلای آنها برویم بقیه هم برای برداشتن قاشق و وسایل دیگر و زدن آبی به سرو صورتشان به ویلای دایی شهروز رفتند.جلوی ویلای دایی شهروز من و شهاب از ماشین علیرضا پیاده شدیم.تا با حمید به ویلای او برویم که شقایق بیرون آمد و شهاب را صدا کرد.

دایی طبق معمول نتوانسته بود شومینه را روشن کند.تنها کسی که از پس این کار بر می آمد شهاب بود.او که از وضعیت پیش آمده چندان خوشحال نبود از طرفی می دانست با ورود به ویلا دستورات مختلف دایی شروع می شود رو به من و حمید کرد و گفت:شما برید قرارمان بیست دقیقه دیگه جلوی سوپر به بچه ها هم می گم.

حمید که انگار از شرایط پیش آمده چندان راضی نبود رو به شهاب کردو گفت:ما منتظرت میشیم

نه شما برید،معطل من نشید.تا من خرده فرمایشات بابارو انجام بدم کلی طول می کشه.به قول خودت باید صدتا قفل رو باز کنی.پس شما برید تا دیر نشده.

پس من خودم تنها می رم.

نه،خاطره رو ببر تا ببینی خانم چادر ها را پسند می کنند یانه.با اجازه.

شهاب دنبال گفتن این جمله به سرعت همراه بقیه وارد ویلا شد.حمید که انگار اعتماد به نفس چند دقیقه پیش خود را از دست داده بود بدون آنکه به من نگاه کند به ماشین اشاره کرد و گفت:خوب ما پس بهتره سوار شید.

بدون آنکه حرفی بزنم به سمت ماشین رفتم.حمید پیش از من سوار شد و در عقب ماشین را برایم باز کرد.من بی توجه به عمل او به سمت در جلوی ماشین رفتم،ولی در قفل بود.

او متعجب از کار من قفل در را باز کرد.تمام کارهایش برایم عجیب بود.

یعنی انتظار داشت من صندلی عقب بشینم و او مثل یک راننده جلو بشیند.

مسیرمان تا ویلای حمید در سکوت سپری شد .

ویلای آنها بسیار بزرگ و شکبل بود.در ابتدای ورودی یک باغچه کوچک بود که کنار آن چند درخت نارنگی بسیار زیبا خودنمایی می کرد.حمید سریع در را باز کرد و من بدون تعارف وارد شدم.ویلای بسیار بزرگی بود و برخلاف ویلای داییی شهروز پر از وسایل تزیینی بود.

حمید به سمت پله ها رفت و خیلی سریع با دو چادر رنگی برگشت.

با تعجب گفتم:اینها هم که چادر نمازند.

نه چادر رو لباسیه.

چی؟چادر رو لباسی چیه؟

خوب،مثل همان چادر مشکی،فقط رنگی است.

یعنی جلوش دوخته نیست؟

نه امتحان کنید.

یکی از چادرها رو از او گرفتم و مقابل آینه کنسول بزرگی که درست رو به روی پله ها قرار داشت به سر انداختم.کمی چادر را روی سرم جابه جا کردم.نگاهم به حمید افتاد که در آینه مشغول نگاه کردن من بود.سرم را به طرفش چرخاندم و در حالی که سعی می کردم محکم تر رو بگیرم گفتم :خوبه؟

چادر خیلی بهتون می آد

چی؟

منظورم اینه که با اینکه چادری نیستید،اما خیلی قشنگ رو میگیرید.

قلبم فرو ریخت.شاید زیباترین جمله ای که به عمرم شنیده بودم. یعنی او از من خوشش....

سریع چادر را از سرم برداشتم و به سمت در رفتم.

با این عجله کجا دارید میرید.هنوز خیلی وقت داریم.

قرار ما ده دقیقه دیگه است.فراموش کردید؟سوپر سر کوچه است.

سرم را به سویش چرخاندم.مثل همیشه نگاهش را از من دزدید.

با بی تفاوتی گفتم :راستی؟فکر کردم دیر شده،ببخشید حمید خان،خیلی تشنه هستم می شود....

هنوز حرفم کامل تمام نشده بود که به آشپزخانه رفت و با یک لیوان برگشت

خیلی ممنونم،دستتان درد نکنه.

خواهش می کنم.

نگاهی به او انداختم.پرسیدم:شما هم دندانپزشکی می خوانید؟

بله سال آخر هستم از مهرماه طرحم شروع می شود.

سکوت شد.انگار جو برایش خیلی سنگین شد،چون گفت:بهتره بریم سر کوچه،ما منتظربشیم بهتره تا اونا چون تعدادشان بیشتر است.

موقع حرف زدن حتی به من نگاه نکرد آن شب برخلاف آن چیزی که فکر می کردم از مراسم قاشق زنی هیچ نفهمیدم. در ان شلوغی و شور و هیاهوی بچه ها من فقط به دنبال یک نگاه او بودم.

نمی دانم چه بر من گذشته بود،من که از کوچکترین نگاه نادر فرار می کردم،حالا تشنه یک نگاه حمید شده بودم.

مثل سال گذشته هر روز را به گشت و گذار می گذراندیم.حمید هم به جمع ما اضافه شده بود.بر خلاف سال گذشته حساب روزها هیچ،حساب ساعتها را هم داشتم.دلم می خواست روزها طولانی شوند.از فکر اینکه زمان برگشتمان به تهران برسد غمی بزرگ به دلم چنگ می انداخت.

غم دوری از حمید بیش از هرچیز آزارم میداد. نمیدانم چه بر من گذشته بود،من که همیشه مهسا را مسخره می کردم خودم در دام عشقی یک طرفه اسیر شده بودم.

حمیدرا با نادر مقایسه کردم.نمی دانستم عاشق چه چیز او شده ام.نادر عاشقانه دوستم داشت و به من بی دریغ محبت می کرد،اما حمید نه.او نسبت به من بی اعتنا بود و میان خودش و من دیواری کشیده بود،دیواری از سنگ که سرد و سخت بود،ولی برای من عجیب بود که این دیوار به جای آنکه برایم دافعه داشته باشد جاذبه داشت.

روز هفتم فروردین بود.آن روز هر کدام از بچه ها به بهانه ای مرا قال گذاشتند و به شهر رفتند.امسال دیگر مطمئن بودم برای تولدم که روز بعد بود برنامه ریزی می کنند.

بی هدف در شهرک مشغول پیاده روی شدم.نمی دانم چرا،ولی وقتی به خود آمدم که رو به روی ویلای حمید ایستاده بودم.نگاهی به داخل ویلا انداختم.جای پارک ماشین خالی بود.لابد حمید هم به شهر رفته بود.هنوز نگاهم به در ویلا بود که صدای ماشین من را به خود آورد.پژوی یشمی رنگ مقابل در ویلا متوقف شد.نمی دانم چه حسی داشتم.تا چند لحظه پیش از اینکه جای ماشین خالی بود پکر بودم ولی حالا با دیدن حمید دستپاچه شدم و در ذهن دنبال بهانه ای برای حضورم در آنجا میگشتم.

حمید از ماشین پیاده شد و با کنجکاوی پرسید:سلام خاطره خانم،اتفاقی افتاده؟

سلام...نه...چه اتفاقی،بچه ها رفته اند شهر من هم حوصله ام سر رفته بود گفتم کمی پیاده روی کنم.

شهر؟ پس چرا شما نرفتید؟

اگرمی خواستم هم من رو نمی بردند.فکر کنم رفته اند برای من هدیه بخرند.

هدیه؟

بله آخه فردا تولدمه.

مبارک باشه.خبر نداشتم.

خبر نداشتید؟

نه.

خوب ببخشید ،من دیگه باید برم. مزاحم شما نمی شم.

نه خواهش می کنم. خدانگهدار.سلام من را به بقیه برسانید.

چشم.

قدمهایم را سریع کردم. دلم میخواست هرچه زودتر از آنجا فرار کنم. یک نفس تا ساحل دوسدم.چرا آن قدر حمید نسبت به من بی تفاوت بود.هرچقدر من بیشتر به او مشتاق می شدم او از من بیشتر فاصله میگرفت.انتظار داشتم با شنیدن اینکه تولد من است برای ۀمدن به جشن ابراز علاقه کند ولی انگار نه انگار.حرصم گرفته بود و بغض راه گلویم را بسته بود.

نزدیک دریا رفتم با شاخه شکسته ای که در دست داشتم اسم حمید را روی شنهای خیس ساحل نوشتم.با اولین موجی که به ساحل آمد نام او محو شدوآرزو کردم فکر و ذکر او هم درست همین طور از ذهن من پاک شود،اما این خودم بودم که نمی خواستم.من همه چیزش را حتی بی تفاوتی هایش را هم دوست داشتم چقدرسخت بود...

روز هشتم فروردین زود از خواب بیدار شدم.هنوز همه در خوابی عمیق به سر می بردند.به حمام رفتم ، بعد در چمدانم به دنبال به دنبال لباسی که شایسته آن روز باشد گشتم.بلوز صورتی رنگی که دایی شایان برایم از هند فرستاده بود را پوشیدم.دلم می خواست از همیشه برازنده تر باشم.ان روز بیست ساله می شدم.

به طبقه پایین رفتم.همه جا ساکت بود. به اتاق نشیمن سرک کشیدم.نه،مثل اینکه همه روز تولدم را فراموش کرده بودند و خواب بودند.امکان نداشت یادشان رفته باشد.هر جایی را که فکر میکردم برای بافتن کادو ها جست و جو کردم،ولی هیچ چیز پیدا نکردم،سراغ یخچال رفتم.لابد کیکم داخل بخچال بود،ولی با باز کردن در یخچال وا رفتم

با دلخوری روی صندلی آشپزخانه ولو شدم که بدری جون وارد شد.

به به،سلام خاطره خانم،چی شده سحرخیز شدی؟

سلام بدری جو،نمی دونم چرا گرسنه شدم.گفتم بیام چیزی بخورم.

خوبه،پس تا من چایی می گذارم تو هم اسباب سفره را آماده کن . یه کم هم سر و صدا کنی بد نیست،بلکه بقیه هم بیدار بشن.

سراغ یخچال رفتم تا کره و مربا را در بیاورم. همان موقع مامان هم وارد آشپزخانه شد.او هم مثل بدری جون از سحرخیزی من تعجب کرده بود.دلم نمیخواست کسی بفهمد از اینکه تولدم فراموش شده ناراحتم.رو به مامان کردم و گفتم بابا هم بیدار شده؟

آره دخترم،خیلی وقته رفته نون بخره دیگه پیداش می شه.

فکری درذهنم جرقه زد.همه چیز به بابا بستگی داشت.رفته بود تا سور وسات تولد را روبه راه کند.

سلام بر همگی صبح بخیر.

در یخچال را بستم و به بابا نگاه کردم .توی دستش نان و پنیر و تخم مرغ محلی بود.

سلام بابا.

سلام دختر گلم بیا بابا،این تخم مرغها رو بگیر.امروز یه املت با این تخم مرغ ها درست کن که خیلی می چسبه.تخم مرغها دست شما رو می بوسه.بیا بابا ببینم چی کار می کنی.

با حرص تخم مرغ ها را از بابا گرفتم و بدون هیچ حرفی ماهیتابه را از کابینت بیرون آوردم.بدری جون گفت ب جای روغن کره بریزم.با حرص کره را داخل ماهیتابه انداختم .آن قدر از از مامان و بابا و حتی بدری جون ناراحت بودم که حد نداشت نمیدانم،آیا تبریک تولد گفتن خیلی سخت بود؟!یعنی همه فراموش کرده بودند؟!

از دست همه ناراحت بودم ،حتی از دست خودم که دیروز به حمید گفته بودمامروز تولدمه.کاش چیزی به او نگفته بودم لابد با دیدن اینکه امروز خبری نیست کلی به ریش من می خندید.

با ریختن گوجه فرنگیها در ماهیتابه کمی از کره داغ شده به صورت و لباسم پرید. سوزش روغن خیلی کمتر از سوزش بغضی بود که سعی در مخفی کردنش داشتم،حتی از خودم که صبح رختخواب گرم و نرم را ول کرده بودم و زود بیدار شده بودم دلخور بودم.کم کم سر و کله دیگران پیدا شد.به بهانه روغنی شدن لباسم به اتاقم رفتم لباسم را با حرص از تنم در آوردم و داخل چمدان انداختم.از بین لباسهایم بلوز مخمل سبز رنگی را که خیلی ساده بود به تن کردم.برخلاف صبح دلم نمی خواست خوب وبرازنده به نظر برسمم

انگار با زمین و زمان لج کرده بودم.موهایم را که تا چند لحظه پیش دورم بود با یک کش بالای سرم جمع کردم و با یک دستمال رژ کم رنگی را که به لب زده بودم را پاک کردم.نگاهی به خودم انداختم،انگاراز صبح هم قشنگ تر شده بودم.

از پله ها پایین آمدم.همه دور سفره جمع شده بودند. بابا در کنار خودش جایی برایم خالی کرد میلی به خوردن نداشتم ،اما برای اینکه اسباب مسخره بازی شهاب را فراهم نکنم با بی اشتهایی مشغول خوردن شدم.
پس از جمع کردن میز صبحانه قرار بر این شد وسایل جوجه کباب را فراهم کنیم و ناهار را دور هم در جنگل بخوریم.زودتر از آن چیزی که پیش بینی کرده

بودم همگی برای رفتن به جنگل آماده شدند. فقط نادر بود که سردرد را بهانه کرد و امدن سرباز زد.
خانم گلستانه کمی نگران نادر بود، به همین دلیل از او خواست تنها نماند، به ویلای حمید برود. با شنیدن این خبر با تمام وجود به نادر حسادت کردم و در دل به او فحش دادم. به طور حتم اگر نادر سردرد نداشت، حمید هم ما را همراهی می کرد.
همگی سوار ماشین شدیم. ورود به جنگ که درد دامنه کوههای البرز قرار داشت و دیدن منظره هایی که هوش را از سر هر بیننده ای می پراند باعث شد کمی ازآن کسالت و افسردگی بیرون بیایم. هوا کوهستان مه آل وود بود، درست همان هوایی که عاشقش بودم و روحم برای آن پرواز می کرد. در مکان بسیار زیبای کنار رودخانه اسباب و اثاثیه را پهن کردیم. هوا بسیار خنک تر از انتظارمان بود. شهاب برای درست کردن آتش پیشقدم شد.
گرمای آتش در آن هوای سرد بهاری بسیار دل انگیز و دلچسب بود.پس از خوردن ناهار به علت سرمای هوا خیلی زود وسایل را جمع و جور کردیم تا به ویلا برگردیم. خانم گلستانه از من و شهاب خواست برای آوردن نادر به ویلای حمید برویم.
با شنیدن نام حمید دوباره قلبم به تپش افتاد. چرا به من پیشنهاد رفتن به ویلای حمید را داده بودند؟ در هر صورت بیش از همیشه احساس خشنودی کردم. دیدار حمید ، حتا برای چند لحظه می توانست بهترین هدیه بیست سالگی ام باشد.
با وجود اینکه در پوست خود نمی گنجیدم، اما با چهره ای بسیار عادی همراه شهاب به سمت ویلای حمید رفتیم.شهاب مثل همیشه جوکهای مسخره اش را تعریف می کرد و خیال می کرد من به لطیفه هایی می خندم که هیچ وقت علاقه ای به شنیدن آنها نداشتم،در حالی که من به چیز دیگری می خندیدم. خنده من از شوق دیدن کسی بود که با دیدن من قیافه اش مثل سنگ سرد وسخت میشد.
با دیدن ویلای حمید از دور نفسم به شماره افتاد . دردل آرزو کردم شهاب تنها داخل ویلا نشود.
شهاب ماشین را کنار خیابان پارککرد و به من اشاره کرد.
- پاشو بیا پایین خاطره، باید یک لیوان شربت در خونه این پسره بخوریم. کلی به ویلای ما آمده، ولی یکدفعه هم تعارف نزده پاشو که اگه امشب از این پسره پیتزا نگیرم خیلی ببو گلابی ام.مجردی آمدی که آمدی ،باید یه در باغ سبز نشون بده!
خوشحال از پیشنهاد او همراهش تا جلوی در ویلا رفتم. می دانستم شهاب خیلی حواسش جمع است. دلم نمیخواست هیچ بهانه ای به دستش بدهم. بی تفاوت با نوک کفشم مشغول بازی با سنگریزه های جلو در شدم.
حمید در را باز کرد. نمیدانم احساس خودم بود با اینکه به راستی ضربان قلبم را واضح می شنیدم. گونه هایشم بیش از همیشه داغ شده بود ، باز از اینکه رنگ پوستم سبزه بود خدا رو شکر کردم.
تگاهی به حمید انداختم. خوش قیافه تر از همیشه شده بود. شلوار جین آبی و تی شرت سرمه ای رنگش چهره اش را جذاب تر نشان می داد. معلوم بود تازه اصلاح کرده است. ریش پرفسوریش مردانه تر از همیشه به نظر می رسید.
مثل همیشه نگاهش را از من دزدید و به شهاب گفت: بفرمایید تو. اقا نادر خیلی بهتر از صبحه. و با دستش اشاره کرد تا وارد شویم.
شهاب کمی این پاو آن پا کرد و گفت: راستش نمیدونستم از ما دعوت میکنی بیایم تو.در ماشین رو قفل نکردم.الان برمیگردم.
از اینکه ما را تنها گذاشته بود خودم را تاآخر عمر مدیونش می دانستم دلم میخواست زمان کش می آمد و هرگز این چند دقیقه پایان نمی یافت. من تشنه یک نگاه حمید بودم، نگاهی که با خساست ازمن دریغ می کرد.
حمید به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: آقا نادر طبقه بالا هستند اگر میخواهید می توانید بروید بالا.
هیچ تمایلی به دیدن نادر نداشتم، ولی چاره ای نبود. نادر تنها بهانه من برای آمدن به آنجا بود. با هم از پله ها بالا می رفتیم که صدای زنگ در به گوش رسید. حمید به بالا اشاره کرد و گفت: ببخشید، نادر اتاق وسطیه. مثل اینکه آقا شهاب پشت در ماندند. می روم در را باز کنم.
به طبقه دوم رسیدم. از اینکه حمید من را تنها گذاشته بود حس خوبی نداشتم.یک سالی می شد که با نادر جایی تنها نمانده بودم.
به اتاقی که درِ آن بسته بود سرک کشیدم، اما کسی آنجا نبود. با چند ضربه دست به سه اتاق دربسته دیگر هم ضربه زدم، ولی هیچ صدایی به گوش نرسید. از اینکه بی اجازه درها را باز کنم وحشت داشتم، پس کنار نرده ها رفتم.
- شهاب، شهاب...حمید خان...پس شما کجایید؟ نادر که اینجا نیست!
هیچ صدایی از پایین به گوش نمی رسید. سرم را خم کردم . حتا چراغی که راه پله را روشن کرده بود همخاموشبود.ترس سرتاسر وجودم را فرا گرفت. با اینکه تا چند لحظه پیش برای حضور در این ویلا خیلی خوشحال بودم، اما حالا دوست داشتم هر چه زودتر درِخروجی را پیدا کنم و فرار کنم. آب دهانم را قورت دادم.
- شهاب، شهاب، حمید خان، نادر...شماها کدوم گوری هستید.
دستم را به نرده ها گرفتم و به سمت پایین آمدم. برای یافتن کلید چراغ دستم را روی دیوار کشیدم.
- شهاب، اگه دستم بهت نرسه. این مسخره بازیا چیه در اوردید؟ می دونم هر آتیشیه از گور تو بلند میشه.شهاب ،نادر..شما کجایید؟
بغضم گرفته بود میخواستم گریه کنم. هر چیز به نادر مربوط بود برایم دردسر می ساخت. حتی مریض شدنش.
میخواستم همان جا بنشینم که ناگهان نور فلاشی به صورتم خورد و بعد هیاهو بلند شد.
شهاب مثل همیشه جلو پرید و گفت: خوب دختر عمه جان، داشتی می گفتی، چه کار میخوای با من بکنی؟
نادر برخلاف صبح خیلی قبراق و سرحال بود. تازه فهمیدم تمام برنامه های صبح تا حالا، از مریضی نادر گرفته تا پیشنهاد رفتن به جنگل همه فیلم بوده. میخواستند اینطوری من را غافلگیر کنند. حتی بی اطلاعی حمید از تولد من هم فیلم بود.
در دلم قند آب شد. حمید اینهمه تلاش کرده بود تا من را برای تولدم غافلگیر کند. پس همه فکرهام اشتباه بود. حمید من رو...
شهاب دوباره مقابلم قرار گرفت.
- خوب بچه ها بخونید دختر که رسید به بسیت، باید به حالش گریست. چی شد؟ و خودش بلندتر از بقیه مشغول خواندنش شد.
من بی تفاوت و دور از شور و هیاهوی دیگران دنبال حمید می گشتم . کنار پدر نشسته بود و مشغول صحبت کردن بودند. دلم میخواست برم و بهش بگوی کاری که کرده خیلی برایم ارزش داره.
شهاب کاستی از خواننده ای پاپ داخل ضبط گذاشت و بعد دست شقایق و علی رضا را گرفت.
به بهانه صحبت کردم با عمو عماد از جمع فاصله گرفتم.
حمید به آشپزخانه رفت.دلم میخواست برای همه چیز از او تشک رکن. به سمت آشپزخانه رفتم. او مشغول ریختن چای بود.
- حمید خان، کمک نمی خواهید؟
بدون آنکه سرش را بلند کند با صدای آرامی گفت: نه ،متشکرم. بهتره میان جمع باشید.
- راستش میخواستم از تمام زحماتتان تشکر کنم.شما من را غافلگیر کردید. هیچ انتظاری نداشتم. یعنی... درواقع یک در میلیون هم فکرش را نمی کردم شما برای این مهمانی به زحمت بیفتید.
حمید قوری چای را روی کتری گذاشت. و در حالی که قندان را پر می کرد گفت: بهتره ازنادر و نادیا خانم تشکر کنید.تمام برنامه امروز را آنها تدارک دیدند. من فقط به خاطر اینکه نادر از من خواسته بود ویلا را در اختیارش گذاشتم که این هم کار سختی نبود. نادر برایم تعریف کرده.
نفسم به شماره افتاد. اب دهانم را قورت دادم و گفتم: چی را تعریف کرده؟
- از دوران بچگی تون برام گفته واینکه شما رو مثل یک خواهر کوچک تر دوست داره. پس بهتره به جای من از خواهر و برادرتون تشکر کنید، و سینی را برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت.
در دل خدا را شکر کردم که نادر چیزی در مورد علاقه اش به او نگفته. نمیدانم چرا، ولی وقتی فهمیدم ماجرای غافلگیری تولد کار نادر بوده پکر شدم.
من قضاوت ناعادلانه ای نداشتم. تا چند دقیقه پیش، وقتی هنوز فکر می کردم غافلگیری کار حمید بوده این کار را زیباترین کاری می دانستم که کسی می توانست در حق شخصی که دوستش دارد بکند ،ولی حالا فقط فکر می کردم او قصد خودشیرینی داشته است.
به اتاق پذیرایی رفتم. رویز میز گرد وسط اتاق کیک مربعی شکل صورتی رنگی قرار داشت. روی دو ضلغ ان با گل رز صورتی تزئین شده بود و روی آن بر خلاف کیکهای رایج به جای خامه با مروارید نوشته شته بود بهترین خاطره زندگیمان تولد توست، تولدت مبارک.
شهاب مثل همیشه پیش دستی کرد.
- بفرمایید خاطره خانم نمی خواهید در جایگاهتان بنشینید.
روی کاناپه بزرگ نشستم. شقایق شمع بیست را روی کیک قرار داد و نادیا آن را روشن کرد.
شهاب با دوربین عکاسی اش مقابلم ایستاد.
- خاطره خانم، این شمع با شمهای سالهای گذشته خیلی فرق داره. حواست رو خوب جمع کن و ارزوهای دیگران رو هم در به نظر بگیر.
به شهاب خندیدم. مثل همیشه سعی در شاد کردن جمع داشت.
- ان شاءالله همگی همیشه سالم باشند. و شمع را فوت کردم . نگاهم به حمید افتاد. بر خلاف همیشه بلخندی به لب داشت.دلم میخواست کنارم نشسته بود.
بابا ومامان مثل همیشه کنارم نشستند و سرهایشان را به سرم نزدیک کردند. یک عکس سه نفری. بعد عکس در حالی که مامان و بابا هر دو در حال بوس کردن لپم بودند. با بقیه هم عکس انداختم.
آخرین عکس، عکسی دسته جمعی بود که حمید داوطلب انداختن آن شد.
بابا خیلی اصرار کرد حمید هم در عکس حضور داشته باشد، ولی او جمع خانوادگی را بهانه ای برای نبودن در عکس کرد. خیلی دلخور شدم. دلم میخواست برای یادگاری هم که شده یک عکس از او داشته باشم. اما نپذیرفت. نوبت باز کردن کادوها رسید.
طبق معمول اول از همه کادوی مامان و بابا باز شد که یک انشگتر با نگین زمرد بود. آخرین هدیه هم که هیچ انتظارش را نداشتم متعلق به حمید بود.
مامان زودتر از من رو به حمید کردو گفت: آقای دکتر، شما دیگه چرا؟ راضی به زحمتتان نبودیم.
سر از پا نمی شناختم. انگار بهترین هدیه زندگیم بود. بی تاب تر از همیشه کاغذ کادو را پاره کرم. یک بلوز آستین بلند سبز و کرم. بنابر عادت بلوز را جلویم گرفتم و نگاهی به حمید انداختم و گفتم: خیلی قشنگه حمید خان، دستتان درد نکنه.
بابا رو به حمید کرد وگفت: آقای دکتر، ما همه جوره امروز به شما زحمت دادیم. دیگه حسابی ما رو خجالت دادید.
شهاب دست حمید را گرفت و به اصرار پشت آن میزی که من نشسته بودم برد و گفت: دیگه باید یه عکس بگیری.
حمید مخالفت کرد، اما با اصرار مامان و بابا قبول کرد و با فاصله، در حالی که دستانش را در هم گره کرده بود ایستاد.
مامان و بابا هم کنارمان ایستادند. یک عکس چهار نفره که من در آن واقعی ترین لبخند زندگیم را به لب داشتم.
تولد بیست سالگی ام زیباترین روز زندگیم بود.
آن شب شام مهمان بابا بودیم که به رستوران باران رفتیم. شبی خاطره انگیز که با حضور حمید به یادمانی تر شده بود.
با اینکه دلم نمی خواست تعطیلات نوروز به پایان برسد، ولی فردای روز تولدم ما وقتی فهمیدم حمید عازم تهران است خیلی پکر شدم.انگار فضای روح بخش شمال به ناگاه برایم خفقان آور شد.



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار