خاطره ماندگارقسمت چهارم


فصل چهارم

 

با اینکه فراموش کرده بودم ساعت را کوک کنم ،اما خوشبختانه پیش از آنکه مامان به سراغم بیاید از خواب بیدار شدم.تصمیم گرفتم بدون ماشین به دانشگاه برم.صبح با مامان یا بابا میرفتم و بعد با یک تاکسی برمیگشتم خانه.سر صبحانه تمام حرفها در مورد مهمانی دیشب و خانواده گلستانه بود.مامان اشاره ای هم به حرفهای شهاب در مورد رقص بندری کرد و مثل همیشه شهاب و شقایق را دوبچه سبک و بی خیال معرفی کرد.
پس از صبحانه بابا مقداری توت خشک و گردو داخل نایلونی ریخت و داد دستم.اول خواستم نگیرم که با به یاد آوردن دیروز پشیمان شدم و با اشتیاق آن را گرفتم.آن روز همراه بابا به دانشگاه رفتم.
وارد دانشگاه که شدم مهسا را دیدم.مثل دیروز قبراق و سرحال بودم.هنوز چند قدمی نرفته بودیم که مریم از راه رسید.مریم روز پیش زرنگی کرده بود وتمام کلاسها را تا آخرهفته از روی برد پیدا کرده بود.به همین خاطر کمی در وقتمان صرفه جویی شد .داشتیم به سمت کلاسمان میرفتیم که بابک و حسام از راه رسیدند و از کنار ما رد شدند.
بابک خنده ای به ما کرد و گفت:"به به،سه تفنگدار هم آمدند."
حسام به گفته بابک خندید.من هم از حرف او خنده ام گرفت و لبخند زدم.مریم از زیر چادرش با آرنج به دست من زد و گفت :"چی کار میکنی خاطره؟"
"من که کاری نکردم ،فقط از حرف آنها خنده ام گرفت ،اینکه اشکالی نداره."
"خوب اونها این حرف را میزنند تا بخندی،ولی تو باید بی تفاوت باشی."
"وا،مریم تو هم یک چیزی میگی.مگه من دیوارم که بی تفاوت باشم .هرکسی به چزهای مسخره میخنده."
"آفرین،خودت هم گفتی مسخره،اینها میخوان به این وسیله خودشان را به تو نزدیک کنند و بعد..."
مهسا که تا آن لحظه ساکت بود با تعجب به هردوی ما نگاه کرد و دستانش را به صورت مسخره ای در هوا تکان داد و گفت:"وای،وای ترسیدم.این حرفها چیه میزنی؟لابد بعدش هم میخواهند ما را بخورند.اره بابا،ول کن مریم جون ،این قدر مثل مامانها حرف نزن."
"ولی من فقط میخواستم راهنماییتون کنم."
نگاهی به هر دو انداختم و گفتم:"به نظر من فقط آنها قصد دارند ما را به جان هم بندازند.درست مثل الان.
مریم و مهسا هردو به حرف من خندیدند.با هم به سمت کلاس رفتیم.

پس از پایان کلاس ،وقتی وارد محوطه شدم نادر را دیدم که به سمتم می آمد.از دیدنش خوشحال شدم.
"سلام.چطوری؟"
"سلام.باورت نمیشه از دیشب تا حالا دارم خاطرات بچگی را مرور میکنم.نمیدونی یاد اوری دوران بچگی چقدر آدم رو سر حال میاره .هیچوقت فکر نمیکردم دوباره بتونم شماهارو پیدا کنم.راستی نادر،چه روزهایی کلاس داری؟"
"این ترم وضع کلاسهام خیلی خرابه.به غیر از پنج شنبه هرروز باید بیام.تو چی؟چه جوری کلاس گرفتی؟"
"ترم اول که خودشون کلاس دادن.من هم فقط سه شنبه ها تعطیلم.الان هم تازه کلاسم تموم شده."
"ناهار میری خونه؟"
"بله.تو چی؟هنوز کلاس د اری؟"
"اره،بعد از ظهر ...ولی دلم میخواد به یاد بچگی کمی با هم باشیم.موافقی ناهار را با هم بخوریم؟
"اگه بابا اجازه بده."
"هنوز هم مثل آن وقتها اجازه میگیری؟"
"چه کار کنم؟میدونی که اونها همیشه دلشون برام شور میزنه،درست نیست ازم بی اطلاع باشن."
"باشه.پس بیا بریم از تلفن عمومی زنگ بزنیم."
بابا در اتاق عمل بود و نتوانستم به او بگویم.به مامان زنگ زدم .مامان هم رضایت خودش را اعلام کرد.آن روز با نادر ،ناهار رفتیم رستوران نایب.به یاد خونه آقا جون اینها دو پرس کباب لقمه و دوغ سفارش دادیم.تا ساعت دو با هم بودیم و از هر دری صحبت کردیم.بعد از آن نادر مرا به خانه رساند و خودش به دانشگاه رفت.


روزها از پی هم میگذشت.به محیط دانشگاه عادت کرده بودم.حدسم در مورد مهسا درست از آب در اومده بود.همانطور که فکر میکردم ،حتی زودتراز پیش بینی من با یکی از پسرهای کلاس به نام ساسان نامزد کرد.
نامزدی مهسا در باغ پدرش در رودهن برگزار شد.همه بچه های کلاس به غیر از مریم در جشن حضور داشتند .مریم سردرد را بهانه کرد ،ولی همه میدانستند جو قاطی مراسم دلیل نیامدنش بود.آن شب به همه ما خیلی خوش گذشت.
مهسا در لباس گلبهی بسیار زیبا ودوست داشتنی شده بود.با وجود اینکه هیچوقت از ساسان خوشم نمی امد اما حالا که کنار مهسا در مقام داماد ایستاده بود سعی کردم با دید بهتری به او نگاه کنم.
آن ترم مهسا از درس مدنی یک استاد افشار افتاد،به همین خاطر در گرفتن بسیاری از درسهای بعدی مشگل پیدا کرد وبه غیر از چند واحد عمومی بقیه کلاسهایش با ما نبود.
ترم دوم من و مریم با مشورت افسانه که ترم آخر را میگذراند انتخاب واحد کردیم.همان ترم بود که فهمیدم افسانه شاگرد اول گروه حقوق است وتازه آن موقع بود که منظور حرفهای روز اول او را متوجه شدم.با راهنمایی افسانه ،من و مریم در کلاسهای آزاد زبان دانشکده که روزهای پنج شنبه برگزار میشد ثبت نام کردیم.افسانه پیشنهاد داد از همان اول به فکر بالا بردن سطح زبان خود باشیم تا برای امتحان فوق مشکلی نداشته نباشیم.
کم و بیش تمام وقتمان به درس خواندن سپری میشد.گاهی وقتها پنجشنبه ها همراه شقایق وشهاب و نادر ونادیا بیرون میرفتیم.من بیش از گذشته به درس چسبیده بودم وانگیزه ام برای موفقیت بیشتر شده بود.
آن سال تعطیلات عید همراه خانواده گلستانه ،دایی شهروز وخاله شادی به شمال رفتیم و در ویلای دایی که واقع در دریا کنار بود روزهای عید را گذراندیم.
آن سال تحویل سال ساعت یازده و نیم روز چهارشنبه بود.
همگی از ساعت هفت صبح بیدار بودیم وهرکس مشغول انجام دادن کاری بود.من و شقایق و نادیا مشغول چیدن سفره هفت سین شدیم.

خاله شادی که تا چند ماه دیگه صاحب فرزند میشد با لباس حاملگی زرد رنگی که به تن داشت مرتب دور سفره میچرخید و دستور میداد وما هم به خاطر رعایت حالش مجبور بودیم دستوراتش را مو به مو اجرا کنیم.

شهاب هم مرتب سربه سرمان میگذاشت و از سفره ایراد میگرفت فقط در ان هیاهو و شلوغی سکوت نادر برایم ازار دهنده بود برخلاف اطرافینان که هرکدام مشغول کاری بودند روی مبل راحتی نشسته و در حالی که دستش زیر چانه اش بود به کارهای ما چشم دوخته بود حتا وقتی نادیا برای اوردن آینه بزرگ از طبقه بالا از او کمک خواستبدون هیچ حرفی به طبقه بالا رفت و ان را پایین اورد وروی زمین گذاشت.
من که از تلاش دوساعته برای چیدن سفره خسته شده بودم روی زمین مقابل سفره ولو شدم.
همان موقع نادر اینه را به مبل کوچکی تکیه داد و نگاهی به من انداخت.گفت :خاطره به نظرت خوب شد؟
من که تا ان لحظه شل و وارفته روی زمین افتاده بودم صاف نشستم و نگاهی در اینه کردم
اره عالیه...فقط یک خورده صافش کن اهان....حالا خوب شد.
نادر در حالی که نگاهش از قبل سرگشته تر شده بود نگاهی به من و بعد به تصویر من در اینه انداخت و گفت :نادیا و شقایق رفتند لباس عوض کنند تو نمیخوای حاضر بشی؟
در دل به شقایق و نادیا فحش دادم که بی انکه به من بگویند رفته بودند حاضر شوند و من را در اخرین مرحله چیدن سفره کمک نکردند سریع برای شستن دست و صورتم به دستشویی رفتم نگاهی به خودم انداختم بیش از همه چیز موهای وز کرده ام توی ذوق میخورد وقت چندانی نداشتم
سریع به اتاق مشترکی رفتم که با نادیا و شقایق داشتم نادیا و شقایق مشغول ارایش بودندمن هم بدون هیچ حرفی به سمت ساکم رفتم و حوله حمام را برداشتم به حمام رفتم و شیر اب را باز کردم اب به خاطره استفاده بیش از حد سرد شده بود.
بی توجه به سردی اب سریع بدنم را شستم و مثل برق از حمام بیرون امدم حدسم درست بود.شقایق و نادیاکارشان تمام شده بود و به طبقه پایین رفته بودند از پایین هیاهو شنیده میشد معلوم بود سر همه شان گرم است که متوجه غیبت من نشدهاند حتا مامان که همیشه نگران بود من چی بپوشم.
حوله سفری ام به اندازه کافی بزرگ نبود که تمام بدنم را بپوشاند برای همین برای خشک کردن بدن و سرم مدتی با ان کلنجار رفتم نگاهی به ساعت انداختم هنوز چند دقیقه به یازده مانده بود ومن نیم ساعت وقت داشتم
ضربه ای به در خورد مطمئن بودم مامان است بی توجه و بدون انکه برخلاف همیشه چیزی بپرسم در را باز کردم حوله میان بدن و سرم حیران مانده بود و نمیتوانست هیچکدام را کامل پوشش دهد

سرما و یخ زدگی ناشی از دوش اب سرد جای خود را به گرگرفتگی داد
نگاهم فقط به دو ثانیه به نگاه نادر گره خورد و بعد جیغ کوچکی کشیدم و در را محکم به هم زدم.خیلی جا خوردم از شدت خجالت وشرم حوله ام را محکم دور خودم پیچیدم و قسمتی از ان را به دندان گرفتم از شدت خجالت بدنم یکباره عرق کرده بود.
مثل اینکه نادر هم متوجه حال من شده بود خداروشکر که هنوز صدای شلوغی پایین به گوش میرسید و کسی متوجه جیغ من نشده بود.
نگاهی به اینه انداختم گونه هایم سرخ شده بود و میشد ان را حتا از پس پوست سبزه من دید نمیدانم چقدر در ان وضعیت بودم که رطوبت حوله که حالا برایم چندش اور بود من را به خود اورد به ساعت نگاه کردم فقط یک ربع به سال تحویل مانده بود.
سریع موهایم را با کتیرا حالت دادم نمیدانم چرا ولی برخلاف همیشه دنبال لباس مامان سپند گشتم از میان لباس های چمدان یک بلوز یقه اسکی موهر سفید دراوردم که روی ان با مرواریدهای سفید کار شده بود شلوار کرپ مشکی هم پوشیدم
نمیخواستم مثل نادیا یا بدتر از او شقایق خودم را هفت رنگ درست کنم به نظر خودم پوستم رنگ پریده به نظر میرسید اما هیچ تمایلی به ارایش انچنانی نداشتم و فقط به زدن یک رژ لب کمرنگ روی لبهایم اکتفا کردم ولی انگار همان رژلب هم زیاد بود با پشت دست ان را از روی لبم پاک کردم
یاد نگاه نادر که افتاده بودم دوباره تنم داغ شد و گرمای بلوزم اذیتم کرد نمیخواستم هیچ کس متوجه حالم شود باید مثل همیشه عادی جلوه میکردم
دوباره رژ را به لبهایم مالیدمن و کمرم را صاف کردم و به سمت طبقه پایین رفتم
نفهمیدم نادر چه کارم داشت شاید میخواست بگوید عجله کنم فکر نادر و نگاهش از ذهنم پاک نمیشد اما باید به خودم مسلط می ماندم.

پایین پله ها رسیدم همه دور سفره هفت سین جمع بودندانگار همه فراموش کرده بودند خاطره ای هم وجود دارد به دنبال جا کنار سفره میگشتم که کنار خاله شادی یک جای پیدا کردم از بخت و اقبال بد من درست مقابل نادر بودم سرم عرق کرده بود هرکس در خلوت خود مشغول مناجات بود ولی من فقط به فکر نادر بودم صدای ضربان قلبم را هم میشنیدم همان موقع صدای مجری تلویزیون که اغاز سال نو را تبریک میگفت سکوت را شکست همه مشغول روبوسی و تبریک سال نو شدند
دایی شهروز قران قدیمی اقا جون را اورد وبه یاد او به همه دشت لای قراتن داد خلاصه همه به غیر از من در حال و هوای خوشی به سر میبردند هنوز با دیدن نادر تمام تنم خیس عرق میشد در دل صدبار به خودم فحش دادم چرا پیش از باز کردن در نپرسیدم کیست
ان روز قرار بود ناهار را بیرون بخوریم تا به قول اقایان خانوم ها اشپزخانه را تعطیل کنند و خسته نشوند قرار بر این شد به رستوران باران برویم که نیمساعتی تا ویلا فاصله داشت
جوان ترها در ماشین شهاب نشستند همه در حال صحبت کردن بودند ولی من و نادر ساکت بودیم که این از نگاه شقایق دور نماند
معلوم هست شما دو تا چه مرگتون شده؟شهاب داره خودش را میکشه اون وقت شما دو تا مثل دیوار نشسته اید!
نادر که تا ان لحظه ساکت بود رو به شهاب کرد و گفت تا کی باید به این معما های فیلی بخندیم نمیدونم...اگه جوک جدید بود اره خنده داشت ولی اخه چیزهای تکراری خنده ندارد
شهاب که در حال رانندگی بود از اینه نگاهی به من انداخت و گفت تو هم با نادر هم عقیده هستی ؟
من که نگاهم به جاده بود سر تکان دادم و گفتم نه فقط کمی سرم درد میکنه والا مثل همیشه به حرفهات میخندم
نادیا نگاهی به من کرد و گفت تو چت شده؟تا اون موقع سفره چیدن خوب بودی بعد از سال تحویل انگار رفتی توی خودت بابا جون اگه بخوای اینجوری قیافه بگیری تا اخر سال همین طور میمونی
من که چیزی نگفتم فقط سرم درد میکنه
بعد سال تحویل یکهو سرت درد گرفت!ببینم نادر از اون قرصهای مسکن داری؟
نه تو ویلاست وقتی برگشتیم بهش میدم
متشکرم.

ما از بقیه زودتر رسیدیم پنج نفری در محوطه رستوران در حال قدم زدن بودیم که بقیه هم رسیدند هم زمان با امدن انها میز هم خالی شد شهاب و شقایق و نادیا به بقیه ملحق شدند و من کنار پلکان مشرف به دریا به تماشا ایستادم که احساس کردم نادر از پشت به من نزدیک میشود
خاطره ببخشید ....من.... منظوری نداشتم فقط میخواستم چند کلنه پیش از سال تحویل باهات صحبت کنم که که...
حرفش را ناتمام گذاشت جرات حرف زدن نداشتم حتا نمیتوانستم بگویم او بی تقصیر است مقصر من بودم که بدون هیچ سوالی در را باز کرده بودم و حالا از فرط خجالت حتا نمیتوانستم جوابش را بدهم احساس میکردم تمام بدنم گر گرفته و از داخل سوزن سوزن میشود سرم همچنان پایین بود
خاطره بیا بریم پیش بقیه درست نیست بهتره همه چیز رو فراموش کنی
بدون هیچ حرفی به سمت بقیه رفتیم باز هم دیر رسیده بودیم و من ونادر مجبور شدیم کنار هم بشینیم
نمیتونستم باور کنم یک لحظه و یا یک نگاه میتونه احساس ادمها را تغییر بده نادر که تا ساعتی پیش با او شوخی میکردم و به یاد دوران بچگی توی سرو کله هم میزدیم حالا برام شده بود درست مثل یک غریبه حتا بدتر از ان.
ان روز پس از بازگشت به ویلا بنابر این شد همگی عصر با هم به ساحل برویم ان قدر حالم بد بود که با وجود اصرار بیش از حد نادیا و شقایق جمع را همراهی نکردم و تا غروب در رختخوابم غلت زدم .
روز بعد عمو عماد و خانواده اش به ما ملحق شدند حضور علیرضا شقایق را از چند روز پیش سرحال تر کرده بود.
هر روز برای پیاده روی به جنگل و ساحل میرفتیم سعی میکردم خودم را با شقایق و نادیا سرگرم کنم و کمتر با نادر رودر رو شوم.
یک هفته از حضورمان در شمال میگذشت صبح از خواب بیدار شدم شب گذشته تا ساعت سه با نادیا و شقایق صحبت کرده بودیم هنوز دلم میخواست بخوابم گرمای پتو لذتی وصف نشدنی برایم داشت فکر میکردم نادیا و شقایق هنوز خواب باشند به بهانه نگاه کردن به ساعت سرم را از زیر پتو دراوردم دیدم رختخواب شقایق ونادیا جمع شده و مرتب است نگاهی به ساعت انداختم هنوز چند دقیقه یه نه مانده بود.
سریع پتو را کنار زدم.کجا رفته بودند؟اگر برنامه ای داشتند لابد به من میگفتند سریع لباسم را عوض کردم و موهایم را بدون شانه زدن با گیره ای بستم و به طرف پله ها دویدم هنوز به طبقه پایین نرسیده بودم که سکوت خانه دلم را به شور انداخت در اتاق نشیمن بسته بود در اتاق را که باز کردم شهاب جلویم پرید و نور فلاشی به چشمم خورد.
اتاق تزیین شده بود و همه به سمتم امدند و تولدم را تبریک گفتند تازه موضوع را فهمیم هشتم فروردین بود روز تولدم چطور فراموش کرده بودم!؟
بابا به سمتم امد و گردنبند قشنگی را به گردنم انداخت و مامان هم با لبخند نگاهم کرد راستی غافلگیر شده بودم حساب روزها از دستم در رفته بود .
نگاهی به اطراف انداختم همگی بی ریا تولدم را شادی میکردند از خودم شرمنده شدم به سمت مامان و بابا رفتم که کناری ایستاه بودند هردو را در اغوش گرفتم و اهسته گفتم برای همه چیز ممنونم.
شهاب مثل همیشه سر بزنگاه رسید و چند عکس جانانه گرفت.بعد همگی دور سفرهصبحانه نشستیم که بنا بر سفارش بابا کله پاچه مفصل تر شده بود.
روزهای خیلی خوشی گذشت.روز سیزده فروردین هم به سمت تهران حرکت کردیم .



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار