خاطره ماندگارقسمت سوم


فصل سوم


وقتی به خانه رسیدم سریع کیفم را روی تخت انداختم .حوله ام را برداشتم و پریدم توی حمام.دوش آب سرد را باز کردم .انگار تمام سلولهای بدنم داغ کرده بود.آب سرد آرامش عجیبی به من داد.
آن روز اندازه یک هفته طول کشیده بود.نمیدانم چند دقیقه زیر دوش بودم .حسابی از فکر و خیال آن روز و اتفاقهای بد،یعنی مواجه شدن با آن پسرهای عوضی بیرون آمدم.
وقتی از حمام بیرون آمدم حالم بهتر بود.جلوی آینه ایستادم.حوله را باز کردم .موهایم را تکان دادم،قطره های آب به اطراف پاشید.خدارا شکر تا آمدن مامان هنوز خیلی مانده بود.اگه خونه بود،باید موهایم را خشک میکردم .بی خیال،بلوز شلوار ورزشی صورتی رنگم را از کمد در آوردم و پوشیدم.موهایم را به وسیله کش بالای سرم جمع کردم .به سمت آشپزخانه رفتم.نگاهی به آشپزخانه انداختم.همیشه پیامهای مامان روی در یخچال بود.

کاغذ صورتی رنگ را برداشتم.

سلام خاطره،کاری داری انجام بده.شب خونه دایی شهروز دعوت داریم.امیدوارم یادت مونده باشه.

سرم رو بالا گرفتم.تازه یادم اومد دو هفته پیش در باغ عمو عماد ،دایی همه رو به مناسبت قبولی شقایق،دخترش،دعوت کرده بود.
سریع به سمت تلفن رفتم.چند بار شماره گرفتم و بعد از چند نوبت اشغالی بوق زد.
"مطب دکتر صدر بفرمایید."
"نگار جون سلام.خاطره هستم.گوشی رو صل میکنی اتاق مامان.کار واجب دارم."
"سلام.چشم عزیزم."
"متشکرم."
انگار امروز همه ساعتهاش طولانی بود.حالا باید مدتی به آهنگ انتظار مکالمه گوش میدادم.
"بله؟"
"سلام مامان."
"سلام عزیزم.کاری داری بگو.میدونی که امروز باید کارهامو زودتر انجام بدم."
"مامان برای شقایش چی خریدی؟"
"یک نیم سکه.چطور؟"
"مامان من جدا براش کادو بخرم؟"
"اگه دوست داری ،اره ،اشکالی نداره.فقط خاطره جان ،تورو به جان هرکی دوست داری بلند نشی بری دور شهر بگردی.امشب میخوایم زودتر بریم.ترو خدا دیر نکن."
"خوب اگه دیر کردم خودم میام."
"حرفش رو نزن.همگی با هم میریم.صدتا ماشین که راه نمی اندازن توی خیابون.در ضمن اگه تجریش میخوای بری پیاده برو،آنجاها جای پارک نیست معطل میشی."
"دلت شور میزنه؟"
"نه"
"پس چرا میگی با ماشین نرو."
"به خاطر خودت میگم."
به خاطر خودت یا خودم"
"خاطره ،گفتم مریض دارم .مزه نریز.خداحافظ .دیر نکنی ها."
"چشم.خداحافظ مامان خوشگلم."
همیشه از این طرز حرف زدن مامان خنده ام میگرفت.نمیدونم چه اصراری داشت بگه دلش شور نمیزنه.ولی میدونستم تو دلش چی میگذره.

سریع به طرف اتاقم رفتم .کشو را باز کردم و نگاهی به داخل کیف پولم انداختم.خدارو شکر به اندازه کافی پول داشتم.موهایم را باز کردم و از بالا شروع به بافتن کردم.وای،اگه مامان میفهمید با سر خیس دارم میرم بیرون با طناب دارم میزد.
شلوار جین و مانتوی مشکی ام را پوشیدم و روسری مشکی ام را هم سرم کردم.بدون شمردن پولها همه را داخل کیفم گذاشتم.سریع به طرف در دویدم و سوییچ ماشین را از جا کلیدی برداشتم .چند ثانیه کلید را در دستم چرخاندم و دوباره آنها را در جا کلیدی گذاشتم.حق با مامان بود.تجریش برای جای پارک سرگردان میشدم.سر خیابان که رسیدم خوشبختانه اولین تاکسی جا داشت و معطل نشدم.
به تجریش که رسیدم با دیدن شلوغی میدان و نبودن جای پارک صد بار مامان را دعا کردم.
سریع به طرف مغازه های کنار خیابان دویدم.
وارد اولین عطر فروشی شدم و بی معطلی عطر مورد علاقه ام را خریدم.
به سمت دیگر خیابان رفتم که ابمیوه فروشی مورد علاقه ام آنجا قرار داشت.هنوز نرسیده به مغازه بوی پیراشکی های آن مستم کرد.شقایق عاشق این مغازه بود.هروقت با هم به تجریش می آمدیم امکان نداشت از این مغازه چیزی نخرد.

چند دختر و پسر جوان در پیاده رو ،روبه روی مغازه ،مشغول نوشیدن بودند.به سمت پیشخان رفتم و از پشت شیشه نگاهی به شکلاتها انداختم.شقایق عاشق شکلات بود.با وجود اینکه بیش از اندازه شکلات میخورد هیکل استخوانی و لاغری دارد.پوستش هم بر خلاف من که با خوردن یک شکلات جوش میزند ،مثل آینه صاف است.
مغازه دار از پشت پیشخان نگاهم را دنبال میکرد.سرم را بالا گرفتم و گفتم:"ببخشید آقا،دو بسته کیت کت،دو بسته مارس،دو تا لیون،یک بسته هم از آن پاستیل ترشها بدید."بعد با دست به پشت سرش اشاره کردم و گفتم:"یک قوطی هم از آن اسمارتیزهایی که روش عروسکه."
"امر دیگه ای ندارید؟"
"چرا،یک لیوان کوچک هم آب زرشک."
مغازه دار شکلاتهایی را که خواسته بودم داخل کیسه ای گذاشت و با یک لیوان آب زرشک به من داد.
کیسه شکلاتها را داخل پاکت عطر گذاشتم و کیفم را روی دوشم مرتب کردم.کمی نمک داخل لیوان آب زرشکم ریختم و با نی شروع به هم زدن آن کردم.وای خدایا ،چقدر خوشمزه بود.همیشه دلم برای خوراکیهای ترش ضعف میرفت.باز یاد مامان افتادم.اگه الان اینجا بود پوست سرم را کنده بود وتا صد سال هر مریضی ای که میگرفتم میگفت در نتیجه خوردن آن لیوان آب زرشکه.
لیوان خالی را در سطل بزرگ کنار خیابان انداختم وبه سمت دیگر میدان رفتم.

مغازه لوازم تحریرفروشی مثل همیشه شلوغ بود.یک بسته پوشال صورتی و یک جعبه کادویی سفید هشت ضلعی که روبان سرمه ای داشت خریدم.
بعد از خرید تاکسی گرفتم و یکراست به خانه برگشتم.لباسهایم را در آوردم و سراغ هدیه شقایق رفتم.عطر را وسط جعبه قرار دادم و پوشالهارا اطراف آن گذاشتم.شکلاتها را هم لابه لای آنها قرار دادم.خیلی خوشگل و بامزه شده بود.مطمئن بودم شقایق خیلی خوشش می آید.
قوطی اسمارتیز را برای شهاب خریده بودم ،چون میدونستم تا بریم ازم شیرینی میخواد ،ولی فراموش کرده بودم کاغذ کادو بخرم.از خودم لجم گرفت.باز یک چیزی یادم رفته بود.سریع از پله های مارپیچ وسط هال به طبقه بالا رفتم .شاید در کتابخانه بابا کاغذ پیدا میشد.بابا همیشه مقداری کاغذ کادو داخل یکی از گنجه های کتاب نگهداری میکرد.حدسم درست بود،آنجا یک رول کاغذ کادو بود.
شهاب خوش اقبال بود چون اگر میخواستم برایش کاغذ کادو بگیرم حتما براش کاغذ خرسی و خرگوشی و عروسکی میخریدم تا کمی سر به سرش بگذارم.ولی کاغذهای بابا همه کلاسیک بود و عکس گل داشت.
یکی از آنها را برداشتم و به سوی پله ها آمدم.روی نرده نشستم و از آنجا لیز خوردم آمدم پایین.از بچگی عاشق این کار بودم ،بیچاره بابا از این کار من چه حرصی میخورد.
مشغول کادو کردن بودم که تلفن زنگ زد.سریع گوشی را برداشتم.
"سلام"
"به،سلام خاطره خانم،خوبی؟چه خبر؟"
"سلامتی."
"کی می آی؟"
"هروقت مامان و بابا اومدن."
"خوب تو زودتر بیا"
"نمیشه،میخوای عمه جانت کله ام رو ببره.کلی سفارش کرده و بهانه آورده که فلان و بهمان میشه اگه ماشین بیاری."
"خوب باشه،ولی زود بیاین.شهاب میگه اون نوار جدیدهارو بیار."
"باشه ،یادم هست."
"چی میگی؟بیا خودت باهاش صحبت کن...خاطره ببخشید.شهاب همین طور پشت سر هم حرف میزنه و باهات کار داره.گوشی دستت.دیر نکنی ها .خداحافظ."
"الو سلام دختر عمه عزیز."
"سلام.خوبی؟"
"دانشگاه خوب بود؟"
"ای بدک نبود."
"ببینم خاطره ،تو نمیخوای به ما شیرینی بدی؟از دایی ات یاد بگیر.دخترش بعد از یک سال دانشگاه آزاد رشته مدیریت قبول شده داره خودکشی میکنه،اون وقت عمه ما انگار نه انگار."
"شیرینی تو محفوظه،خاطرت جمع.الان هم باید برم حاضر بشم والا عمه جان گرام جناب عالی پدرم رو در میاره."
"خوب باشه،خداحافظ."
"خداحافظ."
به اتاقم رفتم و در کمدم را باز کردم .نمی دانستم چی بپوشم.چند تا لباس در آوردم ،اما هیچ کدام نظرم را جلب نکرد.نگاهی به آیینه انداختم.موهایم هنوز پشت سرم بافته بود.نه حوصله و نه وقت سشوار کشیدن داشتم.حوله ام را برداشتم و دوباره توی حمام رفتم.موهایم را باز کردم و با دوش دستی موهایم را خیس کردم.بعد از خشک کردن موهایم کمی کتیرا زدم.موهای من کمی جعد داشت و وقتی خیس بود و به آن کتیرا میزدم فر میشد.
آره،خیلی خوب شده بود.دوباره سراغ کمدم رفتم و بلوز گلبهی رنگ را درآوردم.که صدای ماشین مامان من را به خود آورد.از لای پرده به ماشینش نگاه کردم که در حال آمدن به طرف ساختمان بود.معلوم بود خیلی عجله دارد.در را برایش گشودم.
مامان در حالی که مانتو اش را در می آورد نگاهی به من کرد و گفت:"خاطره ،باز که موهات رو این جوری کردی ،چرا سشوار نکشیدی؟"
"حوصله نداشتم."
"چرا هروقت میخواهیم یک مهمانی درست و حسابی برویم سرکار خانم حوصله ندارند.؟"
"مگه بد شدم؟"
"بد که نه،ولی وقتی سشوار میکشی خیلی خانم تر میشی.این مدل مو دیگه برازنده تو که دانشجو شدی نیست.این مدل به درد دخترهای دبیرستانی میخوره."
"ولی مامان،همه میگن موی فر خیلی بهم می آد."
"حالا دیگه نه.بهتره کمی هم در لباس پوشیدنت تجدید نظر کنی.ببینم قرار نیست که امشب شلوار جین و بلوز بپوشی."
نه خیر مامان،خیلی بدجنسی."
"خوب ،چی میخوای بپوشی؟"
"بلوز گلبهی و شلوار سفید."
"حرفش رو نزن."
مامان کیفش را روی مبل هال انداخت و به طرف اتاقم رفت.در کمدم هنوز باز بود.کت و شلوار مشکی رنگی را که ملیله دوزی شده بود از کمد در آورد و به سمتم گرفت.گفت:"به نظر من این مناسب تره."
"ولی مامان ،این را که برای عروسی دختر نازی خانم دوخته بودم."
"خوب که چی؟"
"خوب ،لباس شب رو که برای یک مهمانی دورهمی نمیپوشن."
"امشب کلی مهمون دعوت کردند.غریبه و آشنا.یک لباس سنگین قشنگ بهتر از این لباسهای سبک است.اگه موهات رو هم این جوری نمیکردی بهتر بود.حالا دیگه دیر شده،لباست رو تنت کن."
نگاهی به کت و شلوار انداختم یک کت و شلوار مشکی با یک یقه انگلیسی بزرگ..دور کمر کت یک روبان صورتی پهن میخورد و جلوی آن به جای دکمه به وسیله همان روبان بسته میشد.

پایین آستین کت هم کمی حالت کلوش داشت و در قسمت آرنج باز هم از آن روبان صورتی دوخته شده بود.رنگ تاپ زیر کت هم رنگ روبانها بود.لباس سنگین ،ولی در عین حال دخترانه ای بود.هرچند به نظر من مناسب مهمانی امشب نبود.
لباس را تنم کردم و نگاهی به آینه انداختم .موهای فر شده ام را به یک سمت مایل کردم و کمی رژلب صورتی به لبانم مالیدم.کفش پاشنه بلندی را که دایی شایان از هند برایم فرستاده بود پوشیدم.
مامان وارد اتاق شد .کت دامن سبز سدری اش را پوشیده بود.موهای کوتاه بلوندش را از رو پیچیده بود ومثل همیشه زیبا و برازنده بود.نگاهی به من انداخت و گفت:"هان ،حالا خوب شدی.حاضری؟بریم؟"
"مگه بابا نمیاد؟"
"چرا خودش می آد.هنوز کارش تو مطب تموم نشده بود."
"خوب صبر میکنیم تا با هم بریم."
"نه،خیلی دیر میشه."
"مامان چه معنی داره صدتا ماشین راه بندازیم تو خیابون؟"
"حرفت منطقیه،به همین خاطر ما با آژانس میریم وشب با بابا بر میگردیم"
مامان فکر همه چیز را کرده بود .باز هم نتونستم حرف خودش رو به خودش برگردونم.
تا مانتوهایمان را تنمان کنیم تاکسی دم در بود.مامان تا دم در خانه دایی شهروز از دانشگاه پرسید و من هم با آب تاب برایش تعریف کردم،البته به جز جریان ماشین.
خانه دایی شهروز در یکی از فرعی های خیابان نیاوران بود.وقتی به آنجا رسیدیم ،حق را به مامان دادم ،چون از شلوغی کوچه بن بست معلوم بود خیلی مهمان دارند.مامان پیش از آنکه در بزنه نگاهی به من انداخت وگفت:"خاطره دیگه سفارش نکنم ها.الان همه روی تو یک حساب دیگه میکنند.تو یک دختر دبیرستانی نیستی.حواست خیلی به کارهات باشه."
در دل به حرف مامان خندیدم.یعنی چی؟یعنی آدم در فاصله سه ماه آن قدر بزرگ میشد!به نظر من که دبیرستان هیچ فرقی با دانشگاه نداشت.هنوز فکرم مشغول حرف مامان بود که صدای شهاب من را به خود آورد.
"سلام عمه جون،خوش آمدید.به به سلام خاطره خانم.چه عجب!عمه جون راستی شیرینی دانشگاه خاطره چی شد؟"
"ان شاالله به موقعش"
"عمه جون چرا تنها اومدین؟دکتر بدیع کجان؟"
"کارش تو مطب طولانی شد .فکر کنم تا یک ساعت دیگه بیاد."
"بفرمایید.حسابی رو پا نگهتون داشتم .بفرمایید همه منتظرن."
وارد حیاط که شدم مطمئن شدم مهمانی مفصله.دایی یک میز بزرگ کنار حیاط زده بود.هوا خنک شده بود،ولی هنوز هوای بیرون برای شام خوردن میچسبید.بدری جون و دایی شهروز دم در به استقبالمان امدند.شقایق که در حال صحبت کردن با گروهی از مهمانان بود با دیدن ما به طرفم آمد.جعبه کادو را به سمتش گرفتم و گفتم:"از طرف من به دختر دایی عزیزم."
شقایق گونه ام رابوسید و گفت:"متشکرم،زود لباست را عوض کن که همگی منتظرت هستند."
با مامان به سمت اتاق بدری جون رفتیم.خودش مارا تا دم در اتاق مشایعت کرد و بعد به بهانه سر زدن به مهمانان تنهایمان گذاشت.مامان در حالیکه تجدید آرایش میکرداز آینه نگاهی به من انداخت و گفت:"دیدی خاطره خانم چه خوب شد این لباست رو پوشیدی."
"ولی مامان شما که لباس شقایق رو دیدین یک تاپ دامن ساده بود."
"مگه هر کس هر جور خودش رو درست میکنه تو هم باید همون کارو بکنی؟من یکی که از لباس پوشیدن شقایق خوشم نمیاد.یعنی چی یک دختر تموم جونش رو بریزه بیرون."
"ولی مامان من که نمیخواستم تاپ بپوشم."
"ولی بی ولی.دخترم،هر سنی یه مدل لباس پوشیدن می طلبه.لباس پوشیدن شقایق مثل دختر چهارده ساله است ،ولی سروصورتش رو مثل زنهای چهل ساله درست میکنه.من دوست ندارم خودت رو هفت قلم درست کنی و زیر ابرو برداری و لباسهای جلف و سبک بپوشی،تازه..."
صحبت مامان با ورود فیروزه جون ،زن عمو عماد،ناتمام ماند.مادر با دیدن او جلو رفت و روبوسی کرد.وقتی او هم مثل ما حاضر شد با هم به اتاق پذیرایی رفتیم.به غیر از بابا همه آمده بودند.
اتاق پذیرایی خانه دایی شهروز به صورت ال بود که به وسیله چند پله از هم جدا میشد.بزرگترها در قسمت پایین نشسته بودند و دور از هیاهوی جوان ترها،طبق معمول سر قیمت نفت و اقتصاد مملکت بحث میکردند.
مامان همراه فیروزه جون به سمت عمو عماد و خاله شادی رفتند.من هم متحیر ایستادم و به دور وبرم نگاه کردم که شهاب به سمتم آمد.
"خاطره کاستهارو آوردی؟"
بله ای گفتم ودستم را داخل کیفم بردم و چند تا کاست به شهاب دادم.نگاهی به من انداخت و گفت:"خاطره،امشب چقدر خوشگل شدی.!"
می دانستم مثل همیشه قصد سر به سر گذاشتن داره به همین خاطر بی تفاوت دستی به موهایم زدم و گفتم:"جدی میگی،ولی آدم سیاه که خوشگل نمیشه."
شهاب خندید وگفت:"خدارو شکر آخرش اعتراف کردی."
"تا چشمات از کاسه در بیاد .به قول بابام ،حالا که رسید به سبزه هرچی بگی می ارزه."
شهاب شکلکی در آورد و گفت:"بله،بابات باید هم اینو بگه.آخه خودش افتخار این رنگ و بهت داده."
شهاب به سمت ظبط رفت و با خاموش کردن آن صدای همه کسانی که مشغول رقص بودند در آمد.
بعد دستهایش را به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت"بابا،معذرت میخوام.فقط خواستم موسیقی رو عوض کنم.با یک نوار بندری چطورید؟"
همه با جیغ و هیاهو کار او را تایید کردند.شهاب در حالیکه کاست رادر ضبط میگذاشت رو به من کرد و گفت:"خوب،حالا دیگه باید بترکونی خاطره خانم."
اخمی بهش کردم و گفتم:"آره،همین الان."
"چرا؟"
"آخه عمه جون جناب عالی میگه رقص بندری سبکه."
"عمه جون با من."
وقتی موسیقی شروع شد به سمت جایی رفت که مامان نشسته بود .نمیدونم چی گفت و چی شنید ،ولی وقتی برگشت قیافه اش دیدنی بود.
دستش را در هوا تکان دادو گفت:"بابا،این مامانت خیلی یک کلامه."
"حالا شد مامان من،عمه شما که نیست!"
شهاب دستی در هوا تکان دادو به سمت جوان ترها رفت.با ورود شهاب به جمع دوباره سرو صدا به پا شد.بی توجه به آنها به حیاط رفتم .میخواستم ببینم شام کی حاضر میشه.بوی جوجه کباب تمام فضای حیاط را پر کرده بود.نگاهم به چند پیشخدمتی بود که با عجله مشغول چیدن میز بودند که بابا از راه رسید.
مثل همیشه خوش قیافه وسرحال.کت و شلوار سرمه ای با بلوز آبی کمرنگ پوشیده بود و کروات سرمه ای براق زده بود.موهای جوگندمی اش رابه سمت راست شانه زده بود و لبخند مهربانش از پشت سبیلهایش پیدا بود.به سمتش رفتم:"سلام بابا،دیر کردید."
"سلام بابا،خوبی؟کارم طول کشید.بهتره بریم تا صدای مامانت در نیومده."
بابا را تا دم در همراهی کردم و خودم روی تاب سفیدی که در حیاط بود نشستم.چند دقیقه بعد خاله شادی هم بیرون آمد."خاطره تو اینجایی؟کلی وقته دنبالت میگردم."
و بدون آنکه چیزی بگوید دوباره به داخل ساختمان رفت و همراه یک دختر و پس جوان برگشت.
رو به من کرد و گفت"خاطره،نادر خان و نادیا جون دختر وپسر آقای گلستانه هستند.نمیدونم یادت میاد یا نه،همسایه قبلی آقا جون اینها تو خیابون بهار."
یکهو از روی تاب پایین آمدم ،آقای گلستانه و شهین خانم!وای خدایا ،چه جوری ممکن بود بعد از این همه سال دوباره همدیگر رو پیدا کنیم.
"کاره دایی شهروزته.حالا بعد مفصل برات تعریف میکنم.نادر و نادیا خیلی دلشون میخواست همبازی دوران بچگیشون و ببینن."
جلو رفتم و با نادیا روبوسی کردم .وقتی بیشتر دقت کردم فهمیدم نادر و نادیا نسبت به آن سالها زیاد تغییر نکرده بودند،فقط بزرگ شده بودند.
خانواده گلستانه همسایه دیوار به دیوار آقا جون اینها بودند وما هر وقت به خانه آقا جون میرفتیم به دلیل اختلاف سنی کمی که داشتیم با هم بازی میکردیم.نادر و نادیا دو قلو بودند .حدود سه سال از من بزرگتر بودند.هردو پوست سفید و چشمان ریز عسلی داشتند.موهایشان هم روشن بود.اجزای صورت نادیا نسبت به نادر ظریف تر بود.یاد حرفهای شهین خانم افتادم که آن سالها به بدری جون میگفت:خدا خودش میدونسته ظرافت رو به کدومشون بده.
خانواده گلستانه بنابر ماموریت کاری ای که برای آقای گلستانه پیش آمده بود چند سالی مجبور شدند به اتریش بروند.بعد از آن بخاطر فوت آقا جون وفروش خانه ،ارتباط خانواده ها قطع شد.
نگاهی به نادیا انداختم و گفتم:"خوب،چه کار میکنی؟دانشگاه میری؟"
"آره دانشگاه آزاد گرافیک میخونم و سال آخرم.شاید سال دیگه هم برای فوق شرکت کنم.به صورت نیمه وقت توی یک شرکت تبلیغاتی طراحم.خوبه،بد نیست .در هر صورت رشته ایه که بهش علاقه دارم.توچی؟"
"من هم حقوق میخونم.سال اولی هستم و امروز روز اول دانشگاهم بود."
"کدوم دانشگاه؟"
"شهید بهشتی،همون جایی که آرزویش را داشتم."
نادر که تا آن لحظه ساکت بود دستهایش را محکم به هم زد و گفت:"خوب،مبارکه پس هم دانشگاهی هستیم،من دانشجوی سال چهارم دندانپزشکی هستم،ولی من بر خلاف شما به آرزوم نرسیدم.هدف من دانشگاه تهران بودکه..."
نادیا میان حرف نادر پرید وگفت:"فرقی نمیکنه...دانشگاه دانشگاهه.تهران و شهید بهشتی نداره."
نمیدانم چقدر گذشت .آن قدر مشغول یاد آوری خاطرات گذشته بودیم که زمان و مکان یادمان رفته بود.فقط با دیدن جماعتی که به حیاط آمدند،متوجه شدیم شام حاضره.در حین صرف شام بابا و مامان هم با نادر و نادیا گرم گرفتند.دیدار دوباره دو خانواده یادآور روزگار خوش گذشته بود.
آقای گلستانه نسبت به قبل تغییر چندانی نکرده بود،فقط کمی موهایش سفید شده بود ،ولی شهین خانم به علت فوت تنها برادرش در یک حادثه رانندگی خیلی پیر و شکسته شده بود.
پس از صرف شام شروع به باز کردن کادوها کردند.اول از همه کادوی دایی شهروز و بدری خانم که یک رنوی زرد قناری بود اعلام شد.شهاب هم یک ساعت تیسوت خیلی زیبا به او هدیه داد.
بعد از آن دایی شهروز اعلام کرد دایی شایان از هند برای من و شقایق هر کدام صد دلار فرستاده.
شهاب از کنارم رد شد و گفت:"خدا اقبال بلند بده ،شیرینی نداده کادوش رو میگیره."
شقایق وقتی هدیه من را باز کرد خنده ای کرد و فوری در آن را بست و گفت:"اگه الان اینو باز کنم برای خودم هیچی نمیمونه."
همه زدند زیر خنده.
آن شب خیلی خوش گذشت . نزدیک ساعت دوازده بود که به خانه برگشتیم.دلم میخواست همان طور با لباس بخوابم.میدانستم اگه مامان من را با آن سر و وضع ببیند جیغش در می آید.به همین دلیل با وجود خستگی زیاد لباسم رادر آوردم وسرجایش گذاشتم وهنوز سرم را روی بالش نگذاشته بودم که خواب چشمانم را ربود.



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار