خاطره ماندگارقسمت دوم


فصل دوم


نمیدانم فاصله بین خیابان اصلی تا خانه را با چه سرعتی دویدم،هر چه بود راه نمی رفتم،پرواز میکردم.آرزوی همیشگی ام که قبولی در رشته حقوق دانشگاه شهید بهشتی بود تحقق یافته بود.سر از پا نمیشناختم.قلبم مانند گنجشکی تندتند در حال زدن بودوقتی به خانه رسیدم حتی قدرت زنگ زدن هم نداشتم.میدانستم حاج صادق در حیاط مشغول رسیدگی به گلهاست.روزنامه را تا کردم و زیر بغلم گذاشتم و با مشت شروع به ضربه زدن به در کردم.
حاج صادق در حالیکه فریاد میزد چه خبره در را سراسیمه باز کرد و با چشمانی گشاد شده به من زل زد.بدون اینکه کلامی حرف بزنم به طرف ساختمان دویدم .هنوز در رختکن را باز نکرده بودم که مادر سراسیمه سراغم آمد.
"مامان...قبول شدم...حقوق...شهید بهشتی...بابا کجاست؟"
"بیا دخترم .تو آشپز خونه است.داره صبحانه میخوره."
سریع به طرف آشپزخانه دویدم .بابا طبق عادت مشغول خواندن روزنامه بود.با شنیدن صدای ما روزنامه را تا کرد .مثل بچه ها به طرفش رفتم و خودم را در آغوشش رها کردم.
پدر محکم مرا در بغل گرفت و بر سرم بوسه زد."آفرین دخترم."
کمی خود را عقب کشیدم و گفتم:"بابا،از دست من که ناراحت نیستی؟"
"نه بابا،چرا ناراحت باشم.چهار سال پیش وقتی میخواستی رشته تحصیلی دبیرستانی ات را انتخاب کنی خیلی دلم میخواست رشته تجربی را انتخاب کنی و پزشک شوی،ولی همان سال متوجه شدم هرکس بنا به خواست و علاقه اش رشته اش رو انتخاب میکنه.مطمئنم تو در رشته حقوق موفق و ممتاز میشوی."
سرم رو به طرف مامان چرخاندم .پرسیدم:"نظر شما چیه؟"
"من هم با پدرت هم عقیده هستم.من و پدرت باید خیلی خودخواه باشیم که بخواهیم دخترمان بنا بر سلیقه ما و صرف اینکه پزشک هستیم رشته تحصیلی اش را انتخاب کنه."
لبخندی زدم .خوشبختی معنی دیگری جز این نداشت.

روز اول دانشگاه بود و حس تازه ای داشتم.نیمه شب چند بار از خواب پریده بودم.صبح هم نیم ساعت زودتراز زنگ ساعت بلند شدم.چشمهایم پف کرده و قرمز بود.از قیافه خودم خنده ام گرفت.شلوار جین آبی و مانتوی طوسی پوشیدم.مقنعه ام هم طوسی بود.موهایم را به سمت چپ شانه کردم .همیشه از اینکه فرقم را کج باز کنم خوشم می آمد.دوباره نگاهی به صورتم انداختم .خیلی چشمهایم ناجور بود.از کشوی میز آرایشم مداد چشم مشکی را برداشتم .یک خط نازک پشت چشمم کشیدم وکمی رژگونه مالیدم تا صورتم کمی از بی حالی در آید.قیافه ام هنوز مثل همیشه نشده بود و معلوم بود خوب نخوابیده ام،ولی چاره ای نبود.دل توی دلم نبود.هنوز داشتم به قیافه مسخره ام در آینه نگاه میکردم که مادر در را باز کرد.
"به به خاطره خانم.فکر میکردم این چند هفته حسابی تنبل شده ای.آفرین دخترم،زود باش .چایی ات را ریخته ام."
دستی به مانتویم کشیدم و چرخی جلوی آینه زدم .همه چیز مرتب بود.وقتی وارد آشپزخانه شدم بابا داشت شکر توی فنجانم میریخت.
"سلام بابایی."
"سلام بابا.بیا دخترم،بیا که چایی ات را هم شیرین کردم."
لبخند زدم و کنارش نشستم.مامان در حالی که نان را به طرفم تعارف می کرد اخمی به بابا کرد و گفت:"امیر،تا کی میخوای دخترت رو لوس کنی،بابا،خاطره دیگه دانشجو شده."
"شهره خانم،منم و همین یکی یکدونه دختر.در ضمن چه لوس کردنی؟تو کدوم کتاب نوشته پدری که چای دخترش رو شیرین کنه،لوسش میکنه؟"
به رویش خندیدم ،ولی دلم با همین لبخند راضی نشد.بلند شدم و دستم را انداختم دور گردنش و دو بوسه صدادار روی لپهایش نشاندم.
"قربون بابای مهربونم بشم."
"خدا نکنه دخترم."
به خاطرآنکه دل مامان رو هم بدست بیارم بلند شدم و همین کاررو هم با اون کردم.مادر دست مرا پس زد و گفت:"بسه خاطره،نمیخواد نمک بریزی.راست گفتن یکی یکدونه،عزیز دردونه...پاشو،برو که روز اول مهره وخیابونها شلوغ است.عجله کن."
نگاهی به مامان انداختم و گفتم:"شما هم که همیشه عجله میکنید.مگه میخوام دانشگاه تهران برم که دلتون شور میزنه.فاصله خونه ما تا دانشگاه شهید بهشتی فقط ده دقیقه است،اون هم با رانندگی خاطره اسپید، که قول میدم دو دقیقه ای اونجا باشم."

مامان محکم به صورتش زد و گفت:"وای خاک به سرم.نمیخواد با ماشینت بری.یا من یا بابات میرسونیمت،عصر هم می آیم دنبالت."
پدر درحالی که مقداری پنیر روی نان میمالید گفت:"به به ،شهره خانم ،من دارم لوسش میکنم یا شما.خودمون میبیریم و خودمون میاریم یعنی چی؟کلی پول دادم دخترم با ماشین خودش بره دانشگاه،اون وقت شما میگی مثل دبیرستانیها براش سرویس بگیریم...نه،لازم نکرده."
پدر لقمه نان و پنیر را به طرفم گرفت و گفت:"بیا دخترم،این یک لقمه رو هم بخور و برو کیف وکتابت و جمع کن.بهتره این روز اول کمی زودتر دانشگاه باشی...هنوز با محیط اونجا آشنا نیستی .زودتر برسی بهتره تا اینکه دیر برسی."
چشمی گفتم و سریع لقمه را جویدم واز جا پریدم.پدر چند گردوی درسته ودرشت توی مشتم گذاشت و گفت:"بیا دخترم،این چند تا گردو را هم یا الان بخور یا بذار توی کیفت تا سر کلاس قوه درس خوندن داشته باشی."
لبخندی به هر دو زدم وبه طرف اتاقم رفتم.مامان به بابا غر زد.
"امیر،تو باید برای خاطره یه رنویی چیزی میخریدی که نتونه باهاش با سرعت رانندگی کنه،نه ماشینی به این قدرت."
"شهره جان ،شما هم که همه اش دلشوره داشته باش.نه ،تو خودت رو بزار جای من.به خدا اگه تو هم بودی رنو نمیخریدی.رنو هم شد ماشین که من برای یکدونه بچه ام بخرم.دلت بیخود شور میزنه.فاصله اینجا تا دانشگاه فقط یه خیابونه و بس.تا اونجا هم که جایی برای مانور وسرعت نیست."
"فقط دانشگاه که نیست.از فردا خونه این دوست و اون دوست وآخرش..."
"خانم عزیز،تموم کنید و بد به دلتون راه ندید،تازه فقط سرعت نیست،اگه بخواد اتفاقی بیفته،می افته.همون بهتر که رنو نخریدم،امنیت نداره .تو هم دیگه فکر بد نکن."
به اتاقم رفتم و کیفم رو برداشتم.هنوز بابا و مامان مشغول صحبت بودند.نمیدونم همه پدر مادرها این جوری بودن یا چون من یکی یکدونه بودم این قدر روی من حساسیت داشتند.هر چی بود گاهی اوقات به نفعم بود و گاهی اوقات به ضررم.

به سرعت به طرف آشپزخانه رفتم.با ورود من بحث آن دو هم تمام شد.بابالبخند زد وگفت:"خاطره ،بابا،پولی،چیزی کم وکسر نداری؟"
"نه بابا جون،هیچ چیز احتیاج ندارم.دستتون درد نکنه."
نگاهی به مامان انداختم ،انگار هنوز دلگیر بود.ابروهاش در هم بود و صورتش غمگین و گرفته.همیشه وقتی عصبانی بود پوست سفیدش قرمز میشد و رگ کنار گردنش ورم میکرد و بالا می آمد.داشت با دندانهایش گوشه لبش را گاز میگرفت که به طرفش رفتم و بغلش کردم.
"مامان گلم،تورو خدا خودت رو حرص نده .به خدا قول میدم خیلی یواش رانندگی کنم.من از سرعت خوشم نمیاد،اون دفعه هم میخواستم روی شهاب دایی شهروز رو کم کنم."
مامان نگاهی به من انداخت .دیگر عصبانی نبود .لبخندی که روی لبهایش بود صورتش را زیباتر کرده بود.صورتم را بوسید وگفت:"برو به سلامت،مواظب خودت باش."
با پدر هم خداحافظی کردم و به سمت حیاط رفتم .حاج صادق را دیدم که مشغول عوض کردن لباس بود.
به سمت ماشینم راه افتادم.بابا یک جای مخصوص برای هوندا سیویک نوک مدادی من کنار شمشادهای باغچه سمت چپ در نظر گرفته بود .نگاهی به ماشین و بعد به سوییچ انداختم.
حاج صادق جلو آمد"سلام خاطره خانم."
سلام حاجی،یک زحمتی داشتم."
"امر بفرمایید."
"لطف کن هر روز که آمدی اینجا یک دستی به ماشین من بکش.دلم نمیخواد روش حتی یک لک بیفته."
"به روی چشم."
"چشمت بی بلا حاجی."
در حیاط را باز کردم و با کلی امید و آرزو به سوی دانشگاه حرکت کردم.

قلبم داشت از قفسه سینه ام بیرون میزد.نمیدانم چرا دلشوره داشتم.کنار بلوار اصلی ،درست مقابل در بالای دانشگاه پارک کردم.هنوز ماشین را خاموش نکرده بودم که ماشین تکانی خورد.از آینه نگاهی به پشت انداختم.
پراید سفیدی که داخل آن سه پسر بودند بلند بلند داشتند چیزی میگفتند.بی خیال سوییچ را در آوردم.قفل فرمان را زدم و از ماشین پیاده شدم.پسری که کنار راننده نسته بود از ماشین پیاده شد و در حالی که قیافه ای عصبی به خود گرفته بود با مشت به دست دیگرش زد و گفت:"خانم،مثل اینکه شما تو باغ نیستید.زدیم به سپر شما."
"خوب حالا که چیزی نشده ،من هم شکایتی نکردم."
"نه تورو خدا ،میخواستین شکایت هم بکنین.ما زدیم به سپرتون تا شما اینجا پارک نکنید."
"پارک نکنم!برای چی؟توقف ممنوعه؟"
"نخیر،برای اینکه من میگم."
"شما چه کاره اید؟پلیس هستید که برای ماشین مردم تعیین تکلیف میکنید؟"
"نه خانم...فکر کنم سال اولی هستید که قانون اینجارو نمیدونید."
"اینکه سال اولی هستم یا نه به خودم مربوطه.قانون وتابلوها میتونند برای من تعیین کنند که چه بکنم و چه نکنم.بعدش هم ،من تابلوی توقف ممنوع اینجا نمیبینم."

دو پسر دیگر که که تا آن لحظه ساکت نشسته بودند پیاده شدند.هر سه جلو آمده بودند.راننده رو به من کرد و گفت:"دختر مایه دار،برای ماشینت یک جای پارک دیگه پیدا میکنی.اینجا جای پارک ماشین ماست.دلیل و چون و چرا هم به خودمون مربوطه."
نمیخواستم همون اول کاری مغلوب سه تا بچه سوسول دانشگاهی بشم.بدون اینکه جوابشون رو بدم ،کیفم رو از صندلی پشت برداشتم و در ماشین رو با دزدگیر قفل کردم و به طرف دانشگاه راه افتادم.

قلبم داشت از قسه سینه ام بیرون میزد.با اینکه هوا خنک بود،ولی تمام تنم خیس عرق شده بود.هنوز وارد دانشگاه نشده بودم که یکی از پسرها جلویم ظاهر شد .تمام تنم گر گرفت و داغ شدم.می خواستم بی توجه از کنارش بگذرم که مقابل من ایستاد.فاصله ما کمتر از یک متر بود.دست به سینه جلویم ایستاد و یک پایش را جلوتر از پای دیگر گذاشت و ضربه هایی به زمین میزد.شلوار جین دودی و بلوز آبی نفتی چهار خانه به تن داشت.موهای مشکی روی پیشانی ریخته بود.صورتش گندمی و سه تیغه بود.دماغ عقابی داشت و دندانهای سفیدش از پس خنده شیطانی اش خودنمایی میکرد.خواستم راهم رو به سمت راست کج کنم که با یک جهش دوباره جلویم سبز شد.به سمت چپ رفتم پایش را به سمت چپ کشید.کلافه شده بودم.با صدایی که میلرزید گفتم:"ببخشید آقا،میتونم ازتون بپرسم از جون من چی میخواهید؟"
"جای پارک ماشینم رو میخوام."
"سند دارید یا اینکه خیابان را خریدید؟"
"نه سند دارم و نه خیابون رو خریدیم،فقط زورمون زیاده و نمیگذاریم کسی جای ماشین ما پارک کنه...همین و بس."
"پس بنده هم باید به اطلاعتون برسونم که من زیر بار حرف زور نمیرم."
"حرف آخرتون همین بود؟"
"بله آقا،دیگه مزاحم نشید."
"باشه ولی یادت باشه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.ما هشدار دادیم."
"باشه یادم میمونه."
پسر خنده مشمئز کننده ای کرد و به طرف دوستانش رفت.با اینکه تمام تنم میلرزیدبه زور سرم را به طرف ماشین چرخاندم.هر سه داشتند با هم صحبت میکردند.ایستادن جایز نبود.قدمهایم را سریع کردم .به سممت دانشکده حقوق رفتم.راهروی دانشکده شلوغ و پر سرو صدا بود.عده ای از دانشجویان که معلوم بود سال بالایی هستند مشغول صحبت و خوش و بش بودندعده ای هم روی بردهای سبز رنگ مشغول پیدا کردن کلاسهاشان بودند.به انتهای راهرو رفتم .گوشه خلوتی پیدا کردم و برگه انتخاب واحد را از کیفم در آوردم.ساعت 8 تا 9:45حقوق مدنی 1.نگاهی به ساعتم انداختم.7:45بود هنوز یک ربع وقت داشتم.نمیدانستم چه جوری باید کلاسم را پیدا کنم.نزدیک یکی از بردها رفتم و مشغول جستجو شدم.
حقوق ثبت،مدنی هفت،مبانی علم اقتصاد،متون فقه،اصول فقه.
وای خدایا ،پس چرا کلاس من نیست.دیگه داشتم کلافه میشدم که دستی به پشتم خورد،رویم را برگرداندم.دختری بیست و چهار ساله با ابروهای کمانی پرپشت و پوست سفید وچشمان آبی رنگکه مقنعه آبی رنگ با رنگ چشمانش همخوانی جالبی داشت،در حالیکه لبخند میزد از من پرسید:"سال اولی هستی؟"
"بله"
"دنبال کلاست میگردی؟"
"بله...ولی هر چی میگردم حقوق مدنی یک رو پیدا نمیکنم."
"بخاطر اینکه داری برد سال آخریهارو نگاه میکنی دختر خوب."
نگاهی به بالای برد انداختم،ولی هیچ نشانی از ترم و یا سال نبود.انگار دختر چشم آبی متوجه حال من شد،چون گفت:"میدونم،یک ترم بگذره وارد میشی، در هر صورت برد شما ،یعنی برد شماره یک اول راهروست.نگران هیچ چیز نباش ومظطرب نشو.همه ما از همین جا شروع کردیم.تا چند وقت دیگه چشم بسته کلاست را پیدا میکنی.حالا بیا با هم بریم ببینیم کلاست کجاست."

قدم به قدم با او به سمت برد شماره یک رفتم .دختر چشم آبی مثل یک راهنما برگه انتخاب رشته من رو گرفت .نگاهی سطحی به برد انداخت و گفت:"حقوق مدنی یک با استاد افشار .باید بری کلاس..."وبا دستش به یکی از کلاسهای سمت راست اشاره کرد و گفت:"در ضمن خیلی خوش اقبالی.استاد افشار جزو استادهای بسیار عالیه .البته یک خرده سختگیره،ولی در درس حقوق مدنی استاد سختگیر خیلی به نفعته.حالا از ترم دیگه که انتخاب رشته با خودته اگه دلت خواست در مورد استاد میتونم راهنماییت کنم.راستی،اسم من افسانه فروزش ،دانشجوی فوق لیسانس هستم و ان شا الله دو ترم دیگه فارغ التحصیل میشم."
"خوشبختم ،من هم خاطره بدیع هستم .احتیاج به معرفی بیشتر نداره،چون خودت اول کار فهمیدی سال اولی هستم."
"اینجا تمام بچه های سالهای بالاتر همدیگررو میشناسند.تشخیص سال اولیها کار مشکلی نیست.در ضمن هر کسی که حقوق میخونه باید حواسش شش دانگ به همه جا باشه والا جا میمونه.بچه های رشته حقوق اغلب به نیت وکالت وارد این رشته میشن.یه وکیل خوب هم باید به جای دو چشم ،سر تا پاش چشم باشه.حالا هم عجله کن که اگر دیر برسی جات ته کلاسه."
از افسانه تشکر کردم و به سمت کلاس راه افتادم.محیط دانشگاه زمین تا آسمان با دبیرستان فرق داشت.به جای نیمکت صندلیهای تک نفره ای در کلاس بود که میز کوچکی جلویش بود.تخته بزرگی روی دیوار نصب شده بود و میز استاد با یک پله بلند از بقیه کلاس مجزا میشد.
نگاهی گذرا به کلاس انداختم.عده ای پسر ته کلاس نشسته بودند . انگار به همان زودی با هم حسابی رفیق شده بودند.صندلیهای ردیف اول پر بود .به ردیف دوم رفتم و کنار دیوار نشستم.هنوز درست جا به جا نشده بودم که مردی پنجاه ساله با صورتی سبزه و ریش مرتب ،با کت و شلوار مشکی و بلوز ساده سفید وارد کلاس شد.در دست راستش یک کیف سامسونت مشکی بود ودر دست دیگرش پوشه ای نارنجی رنگ که با ماژیک مشکی بزرگ روی آن نوشته بود :استاد افشار.

با ورود استاد سکوت بر کلاس حکمفرما شد جز صدای گامهای استاد ،صدای دیگری به گوش نمیرسید. به احترام ورود استاد همه دانشجویان ایستادند.

استاد سلامی کرد و با حرکت دستش بچه ها را به نشستن دعوت کرد.کیفش را روی میز گذاشت و عینک پنسی ظریفی از آن بیرون آورد و روی بینی استخوانی اش گذاشت.در کیف رابست و آن را سر جایش گذاشت.

نگاهی به کلاس انداخت و بعد پوشه نارنجی را باز کرد و رو به دانشجویان گفت:"طبق فهرست تعداد دانشجویان حقوق مدنی یک سی و هشت نفر است ،ولی فکر کنم پانزده شانزده نفر غایب باشند."
هنوز حرف استاد تمام نشده بود که در کلاس باز شد .دختری با قدی متوسط که چادر مشکی به سر داشت وارد کلاس شد و گفت:"ببخشید استاد دیر شد،داشتم دنبال کلاس میگشتم."
"شما خانومه؟"
"بهارلو هستم"
مریم بهارلو،درسته؟"
"بله استاد."
"خانم بهارلو بفرمایید...امروز بخاطر جلسه اول غیبت رد نمیکنم،ولی دیگه تکرار نشه."
"متشکرم استاد،فراموش نمیکنم."
"خوب داشتم میگفتم کلاس ما غایب زیاد داره.دانشجویان عزیز یا هنوز در تعطیلات تابستانی به سر میبرند و یا فکر کردن دانشگاه مثل مدرسه میمونه و روزهای اول تق و لقه.باید از همین اول کار خدمت همه شما عزیزان عرض کنم کلاس من راس ساعت هشت شروع میشه و نه چهل و پنج دقیقه به پایان میرسه.هیچ دانشجویی ،به هیچ دلیلی بین ساعت حق ترک کردن کلاس رو نداره.هر دانشجویی بعد از ساعت هشت وارد کلاس بشه ،حتی ساعت هشت و یک دقیقه برای او غیبت منظور میشه.عرف و قانون دانشگاه چهار جلسه غیبت رو جایز میدونه،ولی در کلاسهای حقوق مدنی بنابر اهمیت این درس فقط دو جلسه رو جایز میدونه.پس در همین ابتدای کار میخواهم به همه یاد آوری کنم دلایلی چون شلوغی راه،پنچر شدن،برف و بارندگی و بهانه هایی از این دست جهت تاخیر در کلاس به هیچ عنوان پذیرفته نیست.کلاس یک پاسخگو دارد،آن هم من هستم .از پرسیدن سوالهای متفرقه از همدیگر خودداری کنید.ساعت چنده،خسته نباشید و از این دست سوالها به هیچ عنوان استفاده نکنید.درس هر جلسه به صورت سر فصل روی تخته نوشته میشود،بعد توضیح داده میشود و جزوه مینویسید،بعد هم رفع اشکال داریم.شما هر چقدر دلتان خواست و نیاز بود میتوانید از من سوال کنید،ولی اگر سوال خود را از بغل دستی و یا دوست خود بپرسید اخطار میگیرید و چهار اخطار به منزله حذف درس است.شما هفت درس مدنی دارید،یعنی هر ترم یک درس.هرکدام پیش نیاز بعدی است.پس در خواندن این درس دقت داشته باشید تا تعداد سالهای تحصیلتان از چهار سال تجاوز نکنه.خوب،بیشتر از این وقتتان را نمیگیرم.به نظرم همه توضیحات را به شما دادم...اول حضور غیاب و آشنایی با دانشجویان...خوب،جناب افشین آذر نیا...

برخلاف آنچه فکر میکردم ساعت اول خیلی زود گذشت.استاد افشار به قدری خوب درس میداد که جای هیچ سوالی باقی نمیگذاشت وهیچ کس لب از لب باز نکرد.
استاد راس ساعت نه و چهل و پنج دقیقه از کلاس بیرون رفت.با خروج استاد بچه ها به جنب و جوش افتادند.پسرهای ته کلاس شروع به صحبت کردند.من مشغول مرتب کردن جزوه هایم بودم که دختری که سمت چپ من نشسته بود کیسه ای به طرفم گرفت که دو خیار و دو عدد سیب داخل آن بود.موقع حضور و غیاب متوجه شده بودم که نامش مهسا پرتو است.دختر گفت:"بفرمایید."
"مرسی ممنون."
"تعارف نکن ،استاد آنقدر حرف زد که فکر کنم برای یک سیب کوچولو اشتها داشته باشی."
تشکر کردم و یک از سیبهارو برداشتم .میوه ها شسته و تمیز بودند و هنوز چند قطره آب روی آنها به چشم میخورد.
مهسا در حالیکه گازی به سیبش میزد گفت:
"از الان باید فکری برای کلاس مدنی بکنم.این استادی که من دیدم شوخی بردار نیست.خیلی وقتها پیش میاد که صبحها خواب میمانم.شنیدی،یک دقیقه تاخیر برابر با غیبته."
بابک،یکی از پسرهای پرحرف کلاس،در حالیکه در جایگاه استاد نشسته بود نگاهی به ما انداخت و گفت:"خانومهای محترم اگر وقت کمتری را جلوی آینه صرف کنند سروقت به کلاس میرسند."
مهسا نیم نگاهی به او انداخت و گفت:"خانومها جلوی آینه هستند یا شما آقایون.ما که مجبوریم مقنعه سرمان کنیم.این شما هستید که صبحها دو ساعت وقتتان را با سشوار هدر میدهید."
بابک با حالت مسخره ای دستش را که تا آن لحظه زیر چانه اش بود برداشت و عینکش را روی صورتش جابه جا کرد.با هر بار جابه جا کردن عینک قیافه مسخره ای به خود میگرفت.آخر،در حالیکه عینکش را با دست روی پیشانی اش نگه داشته بود گفت:"ولی خانم محترم،فکر کنم این کارها وقت شمارو هدر میده."
مهسا که تازه متوجه آن همه ادا اصول بابک شده بود حالت تدافعی به خود گرفت و گف:"اینجارو دیگه اشتباه کردی.من فقط یک کرم ضد آفتاب زدم."
"البته از نوع کرم پودریش."
"مثل اینکه حسابی واردی.دوست دخترهات یادت دادن یا اینکه..."
مریم که تا آن لحظه ساکت بود چادرش را روی سرش مرتب کرد و با دست به پهلوی مهسا زد و خیلی آهسته گفت:"این قدر دهن به دهن او نذار."
"ولی خودش شروع کرد."
"درسته ولی تو ادامه نده.تمومش کن."
نگاهی به مریم انداختم.حق با او بود.مریم کش چادرش را مرتب کرد.باباک هنوز داشت چرت وپرت میگفت و ادای استاد افشار رو در می آورد.پسرهای ته کلاس هم مرتب حرف میزدند و میخندیدند.مریم با زیرکی فکر من و مهسا را از آنها منحرف کرد.
آن روز تا ساعت دو کلاس داشتیم.زنگ ناهار با مهسا و مریم به محوطه دانشگاه رفتیم.مامان برایم ساندویچ مرغ درست کرده بودمهسا و مریم هم ساندویچ داشتند. از بوفه دانشگاه نوشابه خریدیم و مشغول خوردن شدیم.مریم دختر خوش صحبتی بود و از هر دری صحبت میکرد.صورت گرد و سفیدی داشت.چشمهای درشت و مشکی اش زیبایی ملیحی به صورتش داده بود.با هر بار خندیدن چشمهایش جمع و کوچک میشد.موقع حرف زدن دستهایش را زیاد حرکت میداد.به نظر میامد در رشته حقوق دانشجوی موفقی خواهد شد.پدر مریم سرهنگ بازنشسته ای بود که یک پایش را در جنگ از دست داده بود.مریم با غرور و افتخار در مورد پدرش صحبت میکرد.تنها برادرش محمد دانشجوی مهندسی برق دانشگاه شیراز بود.مریم در مورد پدر و برادرش برای ما حرف زد ،ولی برایم عجیب بود که هر زمان در مورد مادرش سوال کردیم طفره رفت و حرف را عوض کرد.
مهسا ساده تر از مریم بود.پختگی مریم برای هردوی ما جای سوال و تامل داشت.علائق مهسا در آرایش و آهنگهای جدید خلاصه میشد. برایم عجیب بود که دختری با این سطح فکر چطور رشته حقوق را انتخاب کرده است.
ساعت ناهار به ما فرصت داد تا بیشتر با هم آشنا شویم.ساعت آخر ادبیات فارسی داشتیم که بر خلاف ساعت اول استاد زود تعطیل کرد.
بعد از تعطیلی به سمت در شمال دانشگاه راه افتادم .پدر مریم قرار بود ساعت دو ربع کنار در جنوبی منتظرش باشد.مهسا هم چون قرار بود همراه دختر خاله اش به مهمانی برود زودتر از ما خداحافظی کرد و به دو دانشگاه را ترک کرد.
وارد محوطه شده بودم که افسانه ،در حالیکه با تعدادی دختر و پسر در حال صحبت بود ،دستی به طرف من تکان داد.من هم جوابش را دادم.افسانه به دوستانش چیزی گفت و به طرف من دوید.
"با سلام دوباره به خانم بدیع،کلاسها چطور بود؟"
"عالی."
"نظرت در مورد استاد افشار چیه؟"
"با شما هم عقیده هستم که کمی سخت گیره.ولی به قول خودتون این سختگیری به نفع ماست."
"همین طوره.حواست رو جمع کن .استاد افشار همان قدر که سخت گیره میتونه نردبانی باشه برای ترقی دانشجویانی که با هدف رشته حقوق را انتخاب کردند."
"مگه کسی هم هست که هدف نداشته باشه؟"
"آره بابا...نصفی از بچه ها می افتند و یکسری هم سیاهی لشگرن...جدی میگم،فقط تعداد کمی با هدف درس میخونن."
"شاید من هم جزو گروه سیاه لشگرها باشم."
"بعید میدونم.صبح بهت گفتم،یک وکیل خوب باید به جای دو چشم هزار تا چشم داشته باشه.هزار تا چشم به آدم دروغ نمیگه.در هر صورت اگر زمانی کاری داشتی،برای انتخاب واحد یا تحقیق میتونی روی کمک من حساب کنی.خوب دیگه،بچه ها منتظرم هستند باید برم.خداحافظ."
"خدانگهدار."
به سمت ماشین رفتم .خیلی خسته شده بودم و دلم میخواست زود برسم و حمام برم و بعد هم یک خواب حسابی.شب پیش به خاطر اضطراب نتوانسته بودم راحت بخوابم.هنوز چند قدم با ماشین فاصله داشتم که برگه ای زیر برف پاک کن توجهم را جلب کرد.اول فکر کردم ممکنه جریمه باشه،ولی نه،یک کاغذ معمولی بود.
"چیزی که عوض داره،گله نداره،دختر مایه دار،از فردا جای دیگری برای ماشینت پیدا کن."

کاغذ را مچاله کردم و گوشه ای پرت کردم دستم را روی دکمه در باز کن ماشین گذاشتم که ناگهان نفسم بند آمد.تازه منظورشان را فهمیدم.دو چرخ سمت چپ ماشینم بادش خالی شده بود.
وای خدایا،حالا باید چیکار میکردم.کیفم را روی صندلی عقب ماشین پرت کردم.در صندوق عقب را باز کردم و با حرص زاپاس ماشین را با زور از صندوق عقب بیرون آوردم .زیر لب خودم و آن پسرهای عوضی را فحش میدادم.کاش صبح جای دیگری پارک میکردم.زاپاس را با بدبختی روی آسفالت انداختم.
خدایا،کاشکی حاج صادق اینجا بود و کمکم میکرد.شاید بهتر بود دو چرخ را باز میکردم ...ولی آخه من که تا حالا پنچری نگرفته بودم.خدایا باید چکار میکردم؟
مشغول شل کردن پیچهای چرخ جلو ی ماشین شدم.دستم سیاه شده بود و عرق از سر و صورتم میریخت.یکی از پیچها را باز کردم.
با پشت آستین مانتوام عرق پیشانی ام را پاک کردم.نگاهی به ساعتم انداختم.ساعت دو و نیم بود.خدارو شکر مامان خونه نبود والا تا حالا صد بار من را کشته بود وکفن کرده بود.داشتم با پیچ دوم کلنجار میرفتم که صدایی من را به خود اورد.
"خانم ،کمک میخواهید؟"
نگاهی به پشت سر انداختم.پسری قد بلند و چهار شانه،با صورتی سفید که نیمی از آن را ریش پرفسوری اش پوشانده بود آنجا ایستاده بود.موهای مشکی اش را به سمت بالا شانه زده بود و کیف دستی مشکی رنگی به دست داشت.کفش چرمی مشکی به پا داشت که تمیزی اش بیش از هر چیزنگاه بیننده را به خود جلب میکرد.شلوار مشکی پارچه ای و بلوز دودی رنگی به تن داشت که به قول مامان خط اتویش خربزه را قاچ میکرد.نگاهم را از صورتش برداشتم و گفتم:"نه آقا،متشکرم...خودم از پسش بر می آیم."
"ولی خانم دو تا چرختان پنچر شده .باید چرخهارا ببرین پنچر گیری کنید."
"گفتم ممنون."
"بسیار خوب،پس من هم مزاحمتان نمیشوم."
در دل به خودم فحش دادم.دختره خنگ ،الان چه وقت تعارف کردن بود.تو دنبال فرشته نجات میگشتی .خودش با پای خودش آمد،آن وقت تو تعارف کردی!!
با نگاه پسر را دنبال کردم.رفت که رفت.این موقع ظهر دیگه کسی به سراغم نمی آمد.دوباره مشغول کلنجار رفتن با پیچ سوم شدم .به سمت راست و چپ خیابان نگاه کردم .هیچکس نبود.کلافه شده بودم.صدای ثانیه شمار ساعتم را میشنیدم که ناگهان ضربه ای به زاپاس ماشین خورد.سرم را به سمت صدا چرخاندم.
"سلام دختر مایه دار...حالت جا اومد؟اگه تا شب پنچری بگیری دیگه فکر سند و قانون و این چیزها از ذهنت بیرون میره.خوب شد کلاسم تموم شد تا کنف شدنت رو ببینم.خوب حالا دیگه بسه.بزار کمکت کنم."
"لازم نکرده."
"راستی که...خیلی پررویی."
"پررو تویی.یک جا پارک انقدر ارزش داره که ماشین آدم رو پنچر میکنی؟"
"اگه ارزش نداره ،چرا صبح جای دیگه پارک نکردی؟من رو باش که اومدم کمکت."
"بهت که گفتم لازم نکرده."
"خوب حالا که هنوز پررویی و ناشکر،برو دنبال لاستیکت."
بعد لاستیک ماشین را در سر پایینی خیابان قل داد و خودش به سمت دوستانش رفت.

دلم می خواست تکه تکه اش کنم .جای فکر کردن نبود.آچار را زیر ماشین پرت کردم و دنبال زاپاس شروع به دویدن کردم .خدارو شکر سرعت گیر خیابان باعث انحراف لاستیک شد و وسط خیابان از حرکت ایستاد . با اینکه سر پایینی دویده بودم،ولی نفسم بالا نمی آمد.وای خدایا ،مرده شور هر چی ماشینه ببرن.زاپاس را برداشتم .خیلی سنگین بود .به سختی مشغول بالا آمدن از خیابان شدم که سر نشینان آن پراید لعنتی برایم بوق زدند،بعد هم با سرعت به راهشان ادامه دادند.زیر لب فحش میدادم که پژو یشمی رنگی جلوی پام ترمز کرد.شیشه سمت کمک راننده پایین آمد .پسری که چند دقیقه پیش کمکش را رد کرده بودم بود عینک دودی به چشم داشت .با عینک کمی قیافه اش تغییر کرده بود،ولی من او را به سرعت شناختم.
"خانم محترم ،از بالا دیدمتان که دنبال لاستیک میدوید .بیایید تا دم ماشین برسانمتان.
دیگه موقع فکر کردن و حتی تعارف نبود .بی هیچ حرفی در عقب ماشین را باز کردم.در همان حال پسر ،در صندوق عقب را باز کرد و لاستیک را داخل آن گذاشت.من بی هیچ حرفی روی صندلی عقب ماشین ولو شدم .انگار تمام توان و جانم در این دوندگی از بین رفته بود.لبم خشک شده بود و دلم ضعف میرفت.
مرا تا ماشین رساند.زودتر از من پیاده شد و لاستیک را از صندوق عقب بیرون آورد .پیش از آنکه حرفی بزنم عینکش را بالا زد و گفت:"میدونم شما به کمک من احتیاجی ندارید ،ولی ممکنه این اتفاق دوباره براتون بیفته.الان ساعت 3 بعد از ظهره.هوا هم زود تاریک میشه .بهتره پیش از تاریکی فکری به حال ماشینتان بکنیم.اگه اجازه بدهید کمکتان کنم."
"مزاحمتان نمیشم."
"شما هم مثل خواهر من."
"تشکر میکنم."
"پس آچار چرختان را لطف کنید."
نگاهی به زیر ماشین انداختم.پیش از اینکه دنبال لاستیک بدوم کیف آچار چرخ کنار ماشین بود و آچاری که استفاده کرده بودم را زیر ماشین انداخته بودم.کمی جستجو کردم.داخل جوی و کنار چرخهای دیگر.بعد مثل برق گرفته ها ایستادم.تازه موضوع دستگیرم شد.کمرم را صاف کردم و از شدت عصبانیت لبم را گاز گرفتم.
"چیزی شده؟"
"آچار را دزدیدند."
"دزدیدن؟"
"بله،همان موقع که دنبال زاپاس بودم،..وای نه..."
بعد سریع به داخل ماشین نگاهی انداختم .نفس بلندی کشیدم و گفتم:"خدارو شکر کیفم تو ماشینه ،والا بدبخت شده بودم."
"نگران نباشید ،من آچار چرخ دارم."
نگاهی به او انداختم .سریع به سمت ماشین خودش رفت و کیف آچار را آورد و بی صدا مشغول کار شد.آستینهای پیراهنش رو بالا زد .ساعت رولکس با بند سیلور مات روی مچش خودنمایی میکرد.دلم به حالش سوخت،با این قیافه مجبور شده بود پنچری ماشین من را بگیرد.سریع چرخ عقب را عوض کرد.دستهایش سیاه شده بود.پیشانی اش عرق کرده بود و پاچه شلوارش خاکی شده بود.
کارش که تمام شد نگاهی به من انداخت و گفت :"ببخشید خانم ،اجازه میدهید لاستیک را ببرم و درست کنم."
حرفی نزدم و ساکت نگاهش کردم.
"نترسید،بر میگردم.میخواهید کارت ماشینم را برایتان بگذارم؟"
"نه آقا این حرفها چیه،یه لاستیک که دیگه این صحبتهارو نداره،نمیخوام اسباب زحمت شما بشم."
"نگران نباشید .همین بالا یک پنچرگیری هست.باد چرخ رو خالی کردند.سریع بر میگردم.فقط باید چرخ جلویی رو هم باز کنم وزیرش جک بگذارم و هر دو را با هم ببرم.در هر صورت شما نگران نباشید."
دوباره تشکر کردم.او سریع چرخ دوم را هم باز کرد .من هم جعبه دستمال کاغذی را از داخل ماشین برداشتم و به طرفش گرفتم.تشکر کرد و با دو انگشت چند دستمال بیرون کشید و دستهایش را با آن پاک کرد هنوز سیاه بودند،اما مثل قبل چرب نبودند.یک دستمال دیگر هم برداشت و با آن عرق پیشانی اش را پاک کرد .از دیدن چهره خسته ودستهای کثیف و شلوار خاکی اش خیلی خجالت کشیدم،اما دیگر چاره ای نبود.
بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد و رفت.با نگاهم تا سر پیچ خیابان تعقیبش کردم.بیچاره!چقدر بخاطر من وقتش گرفته شده بود.نگاهی به ساعت انداختم.دلم داشت از گرسنگی ضعف میرفت.یاد گردوهایی که افتادم که صبح بابا داده بود،سراغ کیفم رفتم و کیسه را برداشتم ومشغول خوردن شدم.با خود گفتم باز هم بابا.خداروشکر،والا از گرسنگی میمردم.ناخوداگاه به حرف خودم خندیدم.به قول مامان هیچکس با نیم ساعت قارو قور شکم یا ده دقیقه خشکی دهن نمرده،ولی من چیکار کنم،این حرفهای بابا بود که همیشه میگفت:بابا گشنه ای؟بذار وایستم بیسکوییتی ،کیکی ،چیزی بخرم ،ممکنه تا خونه برسم دخترم ضعف کنه.مامان هم همیشه با حرص میگفت:امیر،تو داری خاطره رو لوس میکنی.آخه کی تا حالا با یه دل ضعفه مرده که خاطره دومی باشه.

یاد سحرهای ماه رمضون افتادم که بابا تا لحظه آخر برام لقمه میگرفت .اولین سالی که روزه برام واجب شده بود مصادف بود با اوایل تابستان،خدا میدونه بابا م چه حالی داشت.همه اش میگفت:نمیخواد روزه بگیری،خدا هم این روزه رو قبول نداره ،و مادر مثل همیشه صورتش از عصبانیت سرخ میشد و میگفت:چرا؟معده درد داره یا سوهاضمه.بس کن.
خلاصه دلیل تمام جرو بحثهای بی پایان بابا و مامان من بودم.هردو برایم نگران بودند ،ولی هر کدام به روش خودشان و هر کدام نگرانی دیگری را بی دلیل میدانست.وای اگه امروز مامان و بابا اینجا بودند و ماجرای پنچری ماشین را میدیدن،به طور حتم دو سه ساعتی جر و بحث داشتند.آخر کار هم مامان میگفت:من که گفتم ماشین نمیخواد ببره،خودمون می رسونیمش یا براش سرویس میگیریم.
نگاهم به جک ماشین بود که پژوی یشمی بار دیگر ظاهر شد و پشت ماشینم پارک کرد.بی هیچ حرفی دو لاستیک را بیرون آورد .
پس از اتمام کار نگاهی به ماشین انداخت و گفت:"خب امیدوارم دیگه براتون مشکلی پیش نیاد.با اجازه."
"صبر کنید."
"امری داشتید؟"
"عرضی داشتم خدمتتون.معذرت میخوام به شما خیلی زحمت دادم.اگه ممکنه قیمت پنچرگیری رو..."
پسر جوان خنده ای کرد و گفت:"همون اول به شما گفتم ،شما هم مثل خواهرمن.مبلغ قابل داری نبود."
"ولی..."
"خواهش میکنم...من از شما پول نمیگیرم."
اشاره ای به دستهایش کردم "خیلی کثیف شده.تشریف بیارید منزل ما هم دستهایتان را بشورید و هم شربتی ،چیزی بخورید تا خستگی تان در رود.خونه ما همین بغله،زعفرانیه است..راهی نیست."
"تشکر میکنم تا منزل ما هم راهی نیست."
"اما اینطوری که نمیشه...دست کم اجازه بدید یک دبه آب تو ماشین دارم .بیارم دستتون رو با اون بشورید."سریع پریدم و در صندوق عقب را باز کردم .او هم جلو آمده بود .در دبه را باز کردم و روی دستهایش آب ریختم.
کفشهای چرمی اش دیگر برق اولیه را نداشت.آمده بود ثواب کند ،کباب شده بود.چند بار دستش را برای خشک کردن در هوا تکان داد.دبه را در صندوق عقب گذاشتم و جعبه دستمال کاغذی را جلویش گرفتم.دستمالی برداشت و گفت:"خیلی عجله دارید،فکر کنم دیرتان شده .دستهای شما بیش از من احتیاج به آب داشت."

نگاهی به دستهایم انداختم.وای خدای من،سیاه سیاه بود.درست مثل زغال،اگه مامان میفهمید با این دستها گردو خوردم ،خونم مباح بود.خنده ای کردم و گفتم:"نه،عجله که نه...گفتم مزاحم شما نشم .گفتم که خونه نزدیکه."
"ولی حیف ،فرمون ماشینتون رو کثیف میکنید."
مثل دختر بچه ای که هول شده باشد،حتی نتونستم جوابش رو بدم.دوباره سراغ صندوق عقب رفتم.در صندوق را که باز کردم او زودتر از من دبه را بیرون آورد.
مثل شاگردی که از معلمش تبعیت کند به سرعت دستانم را جلو آوردم و او آرام روی دستهایم آب ریخت.آن قدر هول شده بودم که نفهمیدم چه جوری آنها را شستم.دستمال کاغذی هم برایم آورد.وقتی دستهایم را خشک می کردم به پیشانی ام اشاره کرد و گفت:"پیشانی تان هم مصون نمانده."
مشغول پاک کردن پیشانی ام شدم.
خنده ای کرد و گفت:"عالی شد،روغن سیاه را حسابی روی صورتتان پخش کردید."
دویدم سمت آینه ماشین .وای تمام پیشانی ام سیاه شده بود.تا خواستم دستمال کاغذی دیگری بردارم پیش دستی کرد و یک دستمال مرطوب از جیب شلوارش در آورد و به سمت من گرفت:"فکر کنم با این دستمال بهتر پاک بشه."
"متشکرم ،نمیدونم چه جوری از خجالت شما در بیام."
"احتیاج به تشکر نیست...با اجازه."



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار