سلام 

از مریم عزیز ممنون که اجازه دادن این رمانو اینجا قرار بدم

  این رمانو چند سال پیش خوندم به نطرم هم زیباست هم اموزنده خوشحال می شم که نظراتتونو بگید

رمان خاطره ماندگار

از هانیه پور علیخانی

بها :7200

 

خاطره ماندگار قسمت اول


چکیده: خاطره عاشق است و حاضر است برای این عشق همه گذشته و خواسته های خود را زیر پا بگذارد ولی اگر روزگار وصل نخواهد چه ...


فصل اول

پوشه،خودکار و دیگر مدارک را داخل کیف چرمی ام گذاشتم و سریع آن را به دستم گرفتم و از دادگاه بیرون آمدم.
هنوز از پله های دادگاه عدالت پایین نیامده بودم که نگاهم در نگاه حاج زرگر گره خورد.نمیتوانستم تصور کنم مردی که روزگاری از او حساب میبردم ،چنین ملتمسانه به من نگاه کند.هیچ حس انتقام جویانه ای نسبت به حاج زرگر نداشتم،ولی سنگینی نگاهش آزارم میداد.

قدمهایم را سریعتر کردم ودر سربالایی خیابان ثبت به حرکت در آمدم .در گرمای مرداد ماه راه رفتن طاقت فرسا بود.هنوز چند قدمی با ماشین فاصله داشتم که حاج زرگر صدایم کرد.

"خاطره،دخترم...چند لحظه بیشتر وقتت را نمیگیرم."

طبق عادت که صدای او را میشنیدم دستی به مقنعه ام کشیدم و آن را روی سرم مرتب کردم.موهایم زیر مقنعه بود،ولی بنا بر عادت دستی به آنها کشیدم و سرم را چرخاندم.خارج از حوزه دادگاه بهتر میتوانستم حاج زرگر را نگاه کنم.
حاج آقا نسبت به قبل کمی تغییر کرده بود. چاق تر شده بوده و این باعث میشد قدش نسبت به قبل کوتاهتر به نظر برسد.ریش انبوهش سفید شده بود و چشمان سبزش دیگر آن جسارت و فروغ همیشگی را نداشت.
تسبیح فیروزه ای مثل همیشه در دستش بود و جای مهری که بر پیشانی داشت پررنگ تر از گذشته به نظر میرسید.معلوم بود در این چند سال اخیر بیش از گذشته سر بر سجاده گذاشته است.مثل همیشه دستمال پارچه ای چهار خانه ای را از جیب شلوارش در آورد وعرق پیشانی اش را پاک کرد.با این کار انگشتر عقیق بیضی شکل بزرگ در انگشتش خودنمایی کرد.

گذر زمان،پیری و یا اندوه از او مردی شکسته و شکننده ساخته بود.نمیدانم،شاید به خاطر اینکه دیگر با او نسبتی نداشتم چهره اش ابهت قبلی را از دست داده بود.

حاج آقا جلو آمد .دیگر حتی بوی ادکلنی که به خود میزد را میتوانستم حس کنم.
"خاطره،اگر وقتت را نمیگیرم کمی با هم قدم بزنیم."

"حاج اقا ،فکر نمیکنم درست باشه...من و شما...تنهایی..."

"چی میخوای بگی دخترم؟"
"هر چی باشه من و شما دیگه با هم نسبتی نداریم.لطف کنید در خیابان من را با نام کوچک صدا نکنید.این چیزها رو خود شما به من یاد دادید. من برای غریبه ها خانم بدیع هستم."
"ولی این رو فرامو نکن که تو به من محرم هستی.حق دارم دخترم رو با نام کوچک صدا کنم."
"حق دارید؟کی این حق رو به ما داده؟پس چرا این حق رو چند سال پیش از او دریغ کردید؟نه آقای زرگر،شما هیچ حقی نسبت به من ندارید.تا چند وقت دیگه قرار ازدواج کنم و دلم نمیخواد همسر آینده ام شمارو با من ببینه...میدونید که از اینکه اسباب شایعه بشم متنفرم."

انگار حرف من براش تلنگری بود.دستانش به وضوح لرزید.تسبیح فیروزه ای در دستش بی حرکت ماند.دیگه حتی حوصله نگاه کردن به او را نداشتم.سریع به طرف ماشینم دویدم.برگ جریمه روی ماشین خودنمایی میکرد.سریع برگه را از زیر برف پاک کن برداشتم و نگاهی سطحی به آن انداختم.برگه و کیف دستی ام را سریع روی صندلی ماشین انداختم و با آخرین سرعت به سمت خانه به حرکت در آمدم.

وقتی در حیاط را بوسیله ریموت باز کردم حاج صادق باغبان را دیدم که مثل همیشه مشغول رسیدگی به باغچه بود.وقتی روی سنگفرش حیاط ،زیر سایبان ،در جایی که متعلق به ماشین من بود توقف کردم حاج صادق از پت عینک ته استکانی نگاهی به داخل ماشین انداخت.معلوم بود سعی داردصاحب ماین را شناسایی کند.از زیر انبوه ریش و سبیل صورتش میتوانستم تشخیص بدم چقدر از دیدن من خوحال شده.حاج صادق پیرمرد مهربان و دوست داشتنی ای بود که از زمانی که به یاد دارم مسئولیت رسیدگی به گلهای حیاط و خرده کاریهای خانه به عهد ه او بود.او را مثل پدربزرگم دوست داشتم،او هم به من علاقه داشت.هنوز داشت به من لبخند میزد.
در ماشین را باز کردم و گفتم:"سلام حاجی،خدا قوت."
"سلام علیکم خاطره خانم...نشناختم.فکر کردم کی جرات کرده جای ماشین شما پارک کنه که دیدم خودتون هستید."
"حاجی،پیر شدم یا اینکه..."

"نه خانم،ماشین رو نشناختم.مبارک باشه...خیلی قشنگه.خانم جون تا می آیم اسم ماشینتان را یاد بگیرم شما عوضش میکنید.اسم قبلی چی بود؟گانتیا؟"
باز هم مثل همیشه از اشتباه حاجی خند ه ام گرفت."نه خیر حاجی،گانتیا چیه؟زانتیا...زانتیا...حالا خیالت راحت باشه اسم این یکی از قبلی راحت تره.بی .ام .و.اِ...چی شده حاجی؟"
پیرمرد اخمی کرد و گفت:"خانم ،تورو خدا ولم کنید.این چه اسمهاییه که میگذارند.به نظر من که باید اسم این ماشین و میگذاشتند کوسه،چون خیلی شبیه کوسه است."
در دل خنده ای کردم و نگاهی به او و بعد به ماشین انداختم.حاج صادق با تمام سادگی اش حق داشت،تا الان متوجه نشده بودم.به قول افسانه یک وکیل باید به جای دو چشم سر تا پا چشم باشه."
لبخندی به حاج صادق زدم و گفتم:"حاجی کارت تموم شد دستی هم به این ماشین بکش و تمیزش کن."
"به روی چشم خاطره خانم."
کیفم را از پشت ماشین برداشتم.پنج اسکناس دو هزار تومنی تا کردم وبه طرف حاجی گرفت.
"خانم این کارها چیه؟"
"هیچی حاجی،شیرینی کوسه است."
"دست شما درد نکنه خاطره خانم.انشالله بهترش رو بخرید."
به طرف ساختمان دویدم.وقتی در را باز کردم بوی باقالی پلودلم را آب انداخت.کیفم را در رختکن انداختم و پاورچین به طرف آشپزخانه رفتم.مادر پشت به من در حال درست کردن سالاد بود.آهسته رفتم و از پشت کمرش را گرفتم.مادر جیغ کوتاهی کشید.
"چیه مامان،چرا میترسی...منم"
مادر نفس عمیقی کشید و گفت:"نصف عمرم کردی.دختر این موقع روز اینجا چیکار میکنی؟"
"ببخشید خانم دکتر که مزاحم خلوت شما وآقای دکتر شدم."
"مسخره بازی در نیار خاطره.اتفاقی افتاده؟"
"نه،چه اتفاقی؟فقط دلم لک زده بود برای غذای مامان خوشگلم.در ضمن امروز با موکلی قرار نداشتم.گفتم برای ناهار بیام خونه.بابا کجاست؟"
"بیمارستانه.هنوز از راه نرسیده زنگ زدن و گفتن حال یکی از مریضهاش بده.گفته برای ناهار بر میگرده.تو هم برو لباسهات رو عوض کن ویک آبی هم به دست و صورتت بزن تا با هم ناهار بخوریم.فکر نکنم بابات به این زودی برگرده.چون ساعت 3هم باید بره مطب.در ضمن...امروز رفتم تو اتاقت دیدم کرمهات هنوز دست نخورده است.من که برای خودم کرم تجویز نکردم.خوب دخترم،فقط خریدن مهم نیست،باید این کرمها رواستفاده کنی تا نتیجه بده.اگه اونهارو استفاده کردی که کردی،اگه نکردی این چند تا لک تمام صورتت رو پر میکنه."
"چشم مامان خوشگلم،آن قدر حرص نخور.پیر میشی و صورتت پر چین و چروک میشه.اون وقت باید کوزه گر از کوزه شکسته آب بخوره.آن وقت چه جوری پز مامان خوشگلم رو به همه بدم."
"زبون نریز دختر،برو دیگه."
چشمی گفتم و به طرف اتاق دویدم.درست مثل بچه ها،انگار نه انگار سی سال از عمرم میگذشت.وارد دستشویی اتاقم شدم،شیر آب سرد را باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم و بعد صورتم را حوله گلبهی رنگ خشک کردم.
شلوار جین و بلوز چهار خانه آستین بلند سبز و کرم تنم کردم.خیلی وقت بود این بلوز را نپوشیده بودم،شاید چند سال.در آینه نگاهی به چهره ام انداختم.صورت سبزه،چشم درشت مشکی،لبهای قلوه ای.دماغم نسبت به آخرین باری که این لباس را تنم کرده بودم تغییر کرده بود.آن موقع نسبت به الان بزرگتر بود،ولی حالا با عمل جراحی ای که بیشتر از همه حاج زرگر با آن مخالف بود دماغی کوچک و سربالا با کمی قوس پیدا کرده بودم.جراحی بینی باعث شده بود سنم کمی از قبل کمتر به نظر برسد.گونه های برجسته ای دارم که با هر لبخندی چالی زیر آن ظاهر میشود.موهایم تا چند سال پیش بلند و تا کمرم بود،ولی یک سالی میشد که اندازه اش از سر شانه ام تجاوز نمیکرد.دکمه آخر بلوزم را به یاد حمید بستم.بغضی دردناک بر گلویم چنگ انداخت که یاد آور آن روزگار بود،روزگاری که با دیدن حاج زرگر دوباره برایم زنده شده بود.



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : bita | نظرات ()
  • سامان | اخبار