وارث عذاب عشق

نویسنده:فریده شجاعی

نوبت چاپ:نهم

چاپ:البرز

تعدادصفحات:581

بها:13000


در دره ای خاموش ، گل زیبای کوچکی شکفته است که دیدارش چون تماشای خورشید دیده و دل را نوازش می دهد.بی جهت نیست که گل سرخ را ملکه گلها نامیده اند زیرا ارزش آن از طلا و مروارید و الماس بیشتر است.

باید مدتی دراز سخن بگویم و نغمه سرایی کنم تا بتوانم محاسن این گل زیبا و اثر سحرآمیز آن را دز جسم و روح شرح دهم، زیرا هیچ اکسیری نیست که چون نگاه این گل معجزه کند.


کسی که این گل را در مزرع دل داشته باشد ، چون فرشتگان زیبا می شود.من این نکته را در مورد بسیار مردان و زنان آزموده و همه جا صادق یافتم.چه در نزد جوانان و چه سالخوردگان، خوب دیدم که گل زیبای سرخ چون طلسمی سحرآمیز دلها را به سوی خود جلب می کرد.اما بهوش باش، در نزد آدم مغروری که خود را احمقانه آقای همه
می داند هیچ زیبایی وجود ندارد.اگر غرور جاه یا رنگ طلا تو را سرمست کرده سراغ گل سرخ میا، زیرا جادوی این گل تو را از آسمان غرور پایین خواهد آورد و خاک زمین خواهد کرد.اما تو که غرور نداری ، اگر این گل را به سینه زنی چهره ای به رنگ گل سرخ خواهی یافت و در چشمانت و در پس مژگان فروهشته ات فروغ محبت خواهد درخشید.

- خوب چه طور بود؟

خیلی عالی بود ، فقط یادم باشه از گل فروشی یک دسته گل سرخ بخرم ،امروز لازم می شه!

محمد لبخندی زد و سرش را تکان داد. فرشاد به طرف دوستش برگشت. نگاهی به کتاب انداخت و گفت : ببینم محمد این همون کتابی نیست که از پروانه گرفتی؟

- چرا همونه.

- پسر عجب بلایی بوده و ما نمی دونستیم. ببین چه چیزهایی توی کتاب نوشته.

- فرشاد مودب باش ، سمیعی دختر با شخصیت و محترمی است.

فرشاد زیر چشمی به دوستش نگاه کرد و با لبخند معنی دار و با حالتی موذیانه سرش را تکان داد : آره همینطوره!

محمد متوجه حرکت فرشاد شد ، اما به رویش نیاورد.

فرشاد در ادامه با لحن طنز آمیزی گفت :خودتم می دونی که من و پروانه این حرفها را با هم نداریم. باور کن می دونسته من کتاب را می بینم ، مخصوصاً این متن را نوشته.

محمد نفس عمیقی کشید و در حالی که به روبرو اشاره می کرد خطاب به فرشاد گفت : هول نشو ، این متن را سمیعی ننوشته ، این نوشته متعلق به بورگر ،شاعر آلمانی است.حالا مواظب جاده باش یک وقت نزنی مارو ناقص کنی.

- به تو قول می دهم نقص عضوی در کار نباشه و هر دو به اتفاق راهی بهشت زهرا بشیم.

محمد به کیلومترشمار که عقربه قرمز آن روی صد و بیست دودو می زد نگاهی انداخت و به علامت تایید سرش را تکان داد : بله مطمئنم. دقیقاً همین طوره که میگی.

فرشاد همچنان لبخند بر لب داشت و پایش را به پدال گاز دوخته بود.

- حالا چه خبره مگه داری سر می بری ؟

- آره مگه نمی دونی ؟

محمد با تعجب گفت : چی رو ؟

- اینکه من دارم سر می برم ، اونم د....دوتا.

محمد با صدای بلند خندید و به کتابی که روی زانوانش باز بود خیره شد.

خودرو بی ام و زیتونی رنگی که به سرعت بزرگراه را طی می کرد متعلق به فرشاد دانشجوی سال سوم رشته مهندسی معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود که به اتفاق دوستش محمد که او نیز دانشجوی علوم پزشکی بود و در همان دانشگاه مشغول به تحصیل بود ، برای بازدید از نمایشگاهکتابی که روز اختتامیه آن بود می رفتند. ساعت دو بعدازظهر را نشان می داد و بزرگراه در آن موقع روز خلوت بود با اینکه ان دو عجله ای برای رسیدن نداشتند اما فرشاد با سرعت زیادی رانندگی می کرد.در همان حال ترانه ای را زیر لب زمزمه می کرد.محمد نیز به کتابی که از یکی از دانشجویان دختر به امانت گرفته بود چشم دوخته و به ظاهر مشغول مطالعه بود اما در حقیقت حواسش پیش فرشاد بود که زیر لب شعری زمزمه می کرد، لبخندی لبان محمد را از هم باز کرد. چشم از کتاب برداشت و به بزرگراه چشم دوخت. دلیل لبخند او ترانه ای بود که فرشاد تمام آن را غلط و جا به جا می خواند. محمد به فرشاد نگاه کرد که آرام و خونسرد چشم به شیشه جلوی خودرو دوخته بود فرشاد به محمد نگاه کرد و پرسید : چیه مطالعات جنابعالی تمام شد؟

محمد که با لبخند به او نگاه می کرد گفت : تو لطفاً بقیه شعرتو بخون.

فرشادم با لحن طنزی که اکثر اوقات با آن تکلم می کرد گفت : ا ، فکر نمی کردم اینقدر از صدای من خوشت بیاد!

محمد با تمسخر سرش را تکان داد .

- چه جورم . پیشنهاد می کنم ترتیب یک کنسرت رو بدی.

فرشاد در حالی که با انگشت به شقیقه اش ضربه می زد گفت :اوکی ، به تو می گن مغز متفکر، عجب چیز خوبی گفتی. باید فکرم رو برای ترتیب دادن کنسرتی متمرکز کنم. هی پسر چی می شه اگه همه مثل تو فکر کنن...فکر شو بکن ، تو سالن آمفی تئاتر دانشگاه چه محشری برپا می شه. وقتی روی صحنه می رم جیغ دخترها و فریاد پسرها سالن را می لرزونه.وای وای بیچاره دخترهایی که غش و ضعف می کنن و هیچکس هم نیست تا اونها رو از سالن خارج کند. البته اینم بگم ، برای تو هم خیلی خوب می شود ، می توانم تو را به عنوان بادی گاردم استخدام کنم.

محمد ابرویش زا برد بالا و گفت : فکر بدی هم نیست.

- جون من راست می گی ؟

محمد خنده بلندی سر داد :به جون تو یک چیزی گفتم خوشت بیاد.برو بابا با اون شعر غلط غلوطت که آبروی هر چی خواننده را هم برده ، بهتر نیست اول شعر را یاد بگیری بعد خواننده بشی.

سپس داشبورت را باز کرد و گفت : کاست این خواننده بخت برگشته را کجا گذاشتی ؟

- به تو هم می گن رفیق؟ صدا به این خوبی ، حالا چکار به متنش داری؟

محمد سرش را خم کرد تا کاستی را پیدا کند که فرشاد ترانه آن را می خواند .در همان حال فرشاد سرعت خودرو را کم کرد تا به یک فرعی بپیچد.

محمئ همان طور که داخل داشبورت را نگاه می کرد گفت :به !چقدر اینجا شلوغ است، شتر با بارش گم می شود. کاست را اینجا گذاشتی؟

-آره آقای کلید همانجاست، بگردی پیداش می کنی.در همان حال سوتی کشید و خطاب به محمد گفت : ببینم نظرت با سوار کردن چند تا مسافر چیه ؟ اونم از جنس لطیف.

محمد که برای یافتن کاست سرش را خم کرده بود و متوجه منظور فرشاد نشد و فکر کرد مثل همیشه شوخی می کند.

- فکر بدی نیست ، حداقل پول کتابهایی را که قرار است بخری در می آوری.

فرشاد پایش را روی ترمز گذاشت.با اینکه سرعتشان زیاد نبود اما خودرو با صدای جیغ مانندی ایستاد و در همان حال تکان سختی خورد .محمد که انتظار چنین ترمزی را نداشت به جلو پرت شد و سرش به لبه داشبورت اصابت کرد. خوشبختانه ضربه چندان شدید نبود ولی درد مختصری در سرش ایجاد کرد.در حالی که دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود با تعجب به فرشاد نگاه کرد و گفت :بابا ای والله رانندگی ات هم که دست کمی از خواندنت ندارد.پسر این چه وضع رانندگیه؟ و بعد در حالی که با کف دست پیشانی اش را می مالید چهره اش را در هم کشید.

- آخ اگه دستم به اونی که به تو گواهینامه داد برسه می دانم چه کارش کنم ، تو بهتره ....

ادامه کلام محمد با باز شدن در عقب خودرو قطع شد. از چیزی که می دید تعجب کرد با حیرت به فرشاد نگاه کرد و هنگامی که لبخند مکارانه او را دید متوجه منظور او شد.سه دختر جوان کم سن و سال روی صندلی عقب جای گرفت

محمد نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد و با نیشخندی زیر لب زمزمه کرد :خدا به خیر بگذراند! او فرشاد را خوب می شناخت با اینکه او بیست و سه سال داشت و دانشجو بود اما چیزی از شیطنت یک پسر بچه کم نداشت.

هر سه دختر با هم سلام کردند.فرشاد از داخل آینه نگاهی به آنان کرد و با صدای بلندی پاسخ داد اما محمد ترجیح داد خود را بی تفاوت نشان دهد بنابراین زیر لب پاسخ داد و چشمانش را روی کلمه های کتابی که روی زانوانش بود متمرکز کرد.

فرشاد با حالت جذابی پرسید : می تونم بپرسم دوشیزه خانمها کجا تشزیف می برند؟

یکی از دخترها با لحنی که از سنش بعید به نظر می رسید پاسخ داد :بستگی دارد مسیر شما تا کجا بخورد.

فرشاد زیر چشمی نگاهی به محمد انداخت و لبخندی بر لب آورد.محمد که از طرز بیان دختر خوشش نامده بود چهره اش را در هم کشید چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید فرشاد از طرز نفس کشیدن محمد متوجه شد او میلی به این همراهی ندارد ولی دیگر دیر شده بود و او نمی توانست دخترها را پیاده کند، از طرفی شیطنت در وجودش سر برداشته بود و دوست داشت کمی سر به سر دخترها بگذارد بنابراین در پاسخ دختر گفت : سرکار خانم من این ماشین را وقف کمک به همطنان عزیزم کردم ، حالا شما بفرمایید کجا تشریف می برید؟

دخترها به حرف فرشاد خندیدند. محمد نیز برای اینکه نخندد دستی به صورتش کشید در همان حال چشمش به در داشبورت افتاد که همچنان باز مانده بود. به خاطر آورد در حال پیدا کردن نوار کاستی بوده که دیگر احتیاجی به پیدا کردن آن نداشت.داشبورت را بست و به جاده چشم دوخت. صدای دختر بار دیگر به گوش رسید.

-اگر برای شما زحمتی نیست ما را تا چهارراه پارک وی ببرید.فرشاد از آینه نگاهی به دختر انداخت و با لبخند سرش راتکان داد. سکوت خودرو را فرگرفته بود صدای دخترها که آهسته با هم صحبت می کردند و می خندیدند گاهی سکوت را می شکست صدای یکی از دخترها زیر سقف خودرو پیچید : آقا ببخشید سوال می کنم، ماشین شما دستگاه پخش ندارد؟

فرشاد نگاهی به پخش انداخت.

- تا چند دقیقه پیش که داشت، فکر کنم هنوز هم باشه.

- پس لطفاض این نوار را امتحان کنید.

فرشاد کاست را گرفت و به آن نگاه کرد آن را داخل دستگاه پخش گذاشت صدای گوشخراش موسیقی جاز خارجی فضای خودرو را پر کرد فرشاد صدا را کم کرد و نام خواننده را گفت.

دختر با هیجان گفت :وای چه خوب تشخیص دادید، من با یکی از دوستانم سر همین موضوع شرط بسته بودم. سپس شروع کرد به تعریف از آن خواننده. فرشاد با لبخند به توضیحات دختر گوش می داد وقتی حرف دختر تمام شد با لحن مودبانه ای پرسید :می تونم بپرسم شما متوجه می شوید این خواننده چه می خواند؟

دختر با تعجب پرسید : منظور شما را نمی فهمم.

فرشاد در حالی که از آینه به دختر جوان نگاه می کرد با لبخند معنی داری گفت :منظورم این است که شما زبان این خواننده را متوجه می شوید؟

محمد به خوبی متوجه شد فرشاد چه منظوری دارد.خنده تمام وجودش را پر کرده بود دختر با گنگی به فرشاد نگاه می کرد اما کمی بعد مثل اینکه چیزی به خاطرش رسیده باشد گفت : آه بله ، حالا موجه شدم منظور شما چیست.البته تمام شعر ره که نه ولی بعضی کلمه های آن را می فهمم. حالا چه طور مگه ؟

- همین را می خواستم بدانم. پس شما از صدای خواننده خوشتان آمده نه از شعری که می خواند درست است؟

دختر که از بحثی که پیش آمده بود چیزی سر در نمی آورد سرش را تکان داد و گفت : خب بله.

فرشاد به محمد نگاه کرد و او را دید که دستش را روی چانه اش گذاشته و با اینکه به ظاهر نشان می داد گوشش به بحث آن دو نیست اما حالت صورتش نشان میداد خیلی دوست دارد از ته دل بخندد.

دختر بار دیگر پرسید : می تونم بپرسم برای چی این سوال را کردید؟

فرشاد سرش را تکان داد: بله البته. من با یکی از دوستانم سر همین موضوع بحث داشتم من می گویم صدای خوب یک خواننده مهم تر از این است که او با صدایی مثل بوق تریلی بخواند و حالا متنش هم هر چقدر هم که می خواهد معنی دار باشد نظر شما همین است، مگر نه؟

دختر که گویی تازه متوجه جریان شده بود با خنده گفت :بله متوجه شدم شما چه می گویید. خوب البته همین طور است که می گویید ، اما فکر نمی کنم کسی که صدای جالبی نداشته باشد بخواهد خواننده بشود.

فرشاد که می خواست موضوع بحث را عوض کند لبخندی زد و گفت :موضوع بحث جالب شد اما پیش از آن من فکر می کنم ما هنوز به هم معرفی نشده ایم.

دختر با صدایی که خوشحال از آم مشهود بود گفت :بله درست است، اسم من نسرین و این دخترخاله ام شراره و این هم دوستم فرشته.

محمد احساس کرد قلبش تکان خورد ناخودآگاه سرش به سمت دخترها چرخید اما خیلی زود بر احساس خود غلبه کرد و سرش را زیر انداخت و به کتاب خیره شد.نام فرشته او را منقلب کرده بود این نام او را به یاد تنها کسی می انداخت که می توانست فقط با گردش چشمی او را اسیر و برده خود کند. محمد از به یاد آوردن چهره زیبا و دوست داشتنی فرشته دلش فرو ریخت و برای غلبه بر احساسش چشمانش رابست و دستی به صورتش کشید.

فرشاد ابروهایش را بالا برد و با لبخندی که نفس را در سینه دخترها جبس می کرد گفت : خوشبختم. اسم بنده هم فرشاد ... بعد اشاره به محمد کرد و ادامه داد ...و ایشان هم سرکار آقای ابوالهول.

محمد برای اینکه ناگهانی زیر خنده نزند لبانش را به هم فشار داد و سرش را به سمت پنجره چرخاند.

دخترها با تعجب به هم نگاه کردند و هر سه به محمد نگریستند.

شراره پرسید : ببخشید می شود نام ایشان را یک بار دیگر تکرار کنید ما متوجه نشدیم شما چه گفتید.

فرشاد در کمال جدیت و بدون اینکه بخندد از آینه به دخترها نگاه کرد و گفت :اینکه خیلی بد شد ایشان مدل یزرگترین و معروف ترین مجسمه دنیا هستند یعنی شما ابوالهول را نمی شناسید.

دخترها با صدای بلند خندیدند فرشاد نیز با لبخند به محمد که سعی می کرد تا توجهی به آنان نداشته باشد نگاهی انداخت چهره سرخ محمد نشان میداد که دوست دارد از ته دل بخندد اما حضور دخترها مانع از ابراز احساسات او می شد.

نسرین در صندلی جا به جا شد و در حالی که به محمد نگاه می کرد گفت : مثل اینکه دوست شما خیلی خجالتیه.

فرشاد نگاهی به محمد انداخت و در حالی که با موذی گری لبخند می زد گفت :اتفاقاً برعکس دوستم خجالتی نیست فقط ....مکثی کرد و در حالی که خود را متاثر نشان می داد آهی کشید و ادامه داد : متاسفانه ناشنواست.

هر سه دختر با ناباوری به محمد نگاه کردند.

- آه چه حیف

- آقا جدی می گویید؟

فرشاد بدون اینکه پاسخ بدهد سرش را تکان داد.

- آه ، طفلی ، چه حیف.

فرشاد با زحمت خنده اش را مهار کرد زیر چشمی به محمد که در حال حرص خوردن بود نگاه کرد و در همان حال آهی کشید و گفت : چه می شود کرد بازی روزگار است.

محمد به فرشاد نگاه کرد و خواست لب به اعتراض باز کند که فرشاد چشمکی به او زد به این معنی که در این شوخی با او همکاری کند. محمد نفس عمیقی کشید و با حرص چشم از او برداشت. البته چشمکی که فرشاد به محمد زد از دید شراره که پشت او نشسته بود و از آینه او را می پایید مخفی نماند. شراره متوجه منظور فرشاد شد اما چیزی به دوستانش نگفت. فقط لبخندی زد و سرش را به طرف پنجره برگرداند.نسرین با احتیاط سرش را جلو برد و با صدای آرامی که فقط فرشاد بشنود گفت : معذرت می خواهم سوال می کنم آیا دوستتان می تواند صحبت کند یا ...

فرشاد برای اینکه نخندد لبش را به دندان گرفت محمد با اینکه از دست فرشاد خیلی شاکی بود ولی از طرز بیان نسرین خنده اش گرفت ، رویش را به طرف پنجره کرد و در دل خطاب به فرشاد گفت : یک کر و لالی نشانت بدهم که خودت حظ کنی.

فرشاد مسیر صحبت را تغییر داد و گفت :خوب اگر اشکالی ندارد می توانم بپرسم آخرین مقصدتان کجاست؟ البته اگر حمل بر فضولی نباشد.

شراره نگاه دلفریبی به فرشاد انداخت و با خوشحال گفت :نه خواهش می کنم ، ما قرار بود برویم ... بدون ادامه دادن کلامش به دختر خاله اش خیره شد گویی از او اجازه می خواست. نسرین سرش را به علامت نفی تکان داد و در ادامه کلام شراره گفت :راستش ما حوصله درس و کتاب را نداشتیم آمدیم هواخوری.

فرشاد از آینه نگاهی به چهره آرایش شده دخترها انداخت که کمی از سن و سالشان دور می نمود و با تعجب گفت : یعنی از راه مدرسه تشریف میارید؟

نسریت در پاسخ فرشاد با لودگی افزود : آره ما از مدرسه جیم شدیم الان هم می خواهیم به پارک جمشیدیه بریم.

فرشاد با لبخند سرش راتکان داد . محمد نیز با تاسف چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.

شراره به پهلوی نسرین فشاری آورد نسرین به او نگاه کرد و سرش را تکان داد.

«می توانم بپرسم شما کجا تشریف می برید ؟»
فرشاد بالبخند به نسرین نگاه کرد وبالحن جذابی که محمد می دانست منحصر بفرد است پاسخ داد :«تا ساعتی پیش که قرار بود به نمایشگاه برویم اما حالا نمی دانم شاید...»

هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که محمد با نگاه تندی به او چشم غره رفت . فرشاد منظور اورا درک کرد . سرش را تکان داد و در ادامه گفت :«...بله بله اصلاً یادم نبود امروز حتماً باید به نمایشگاه کتاب برویم!در غیر این صورت معلوم نیست چه بلایی سراین بنده حقیر خواهد آمد .البته به نظر من پارک هم برای تمدداعصاب بد نیست به خصوص که ما تازه از شر امتحان خلاص شدیم.من هم بدم نمی آید از کتاب و نمایشگاه جیم بشم .»
دخترها از حرفهای فرشاد ریسه رفتند .محمد با دو انگشت به پلکهایش فشار آورد و سرش را تکان داد و بعد دستش را داخل موهایش برد وبا حالت کلافه ای نفس عمیقی کشید . از اینکه نمی توانست کلامی صحبت کند خیلی حرص میخورد و در ذهنش برای گرفتن یک حال درست و حسابی از فرشاد نقشه می کشید . فرشاد هم از این موقعیت نهایت استفاده را می برد و از این که محمد نمی توانست به کارهایش اعتراض کند ، حال خوشی داشت . چند لحظه ای به سکوت گذشت و باز این فرشاد بود که سکوت را شکست و خطاب به دخترها گفت :«راستی شما نمی خواهید از آخرین روز نمایشگاه دیدن کنید ؟»
فرشته با صدای نازکی گفت :«وای ما تازه از کتاب و مدرسه خلاص شدیم ، حالا بیایم توی خروارها کتاب که چی بشه؟»
فرشاد در حال بحث با دخترها در مورد فواید کتاب و کتابخوانی بودو غیر مستقیم از آنها دعوت می کرد که برای بازدید از نمایشگاه او را همراهی کنند محمد که از کار فرشاد سردرگم و کلافه شده بود نگاه معنی داری به فرشاد انداخت و با حرص دندان هایش را به هم فشار داد .فرشاد حرص خوردن اورا می دید و می دانست محمد حسابی از او شاکی است اما به رویش نمی آورد و مثل این بود که پیه همه چیز را به تنش مالیده است .
شراره با دقت فرشاد و محمد را زیر نظر داشت .عاقبت در حالی که به فرشاد خیره شده بود خطاب به او گفت :«اما من فکرمی کنم شما مارا دست انداخته اید .»
فرشاد از آینه نگاه عمیقی به شراره کرد وبالبخند دستی به موهایش کشید بعد به محمد نگاه کرد . شراره از دودختر دیگر زیباتر بود. چشمانش به رنگ عسلی و صورتی مهتابی داشت . نگاه فرشاد آنقدر جذاب بود که شراره احساس کرد ضربان قلبش شدت گرفته است .
شراره لبهایش را به هم فشرد وبه سرعت فکرش را متمرکز کرد و پاسخ داد:«تصور من این است که دوست شما نه تنها ناشنوا نیست ، بلکه خیلی هم خوب می شنود ، اینطور نیست؟»
دودختر با تعجب نگاهی به شراره کردند وبعد به فرشاد خیره شدند . لبخندی روی لبان محمد نشست .دوست داشت برمی گشت و این دختر باهوش را می دید .
در همین هنگام به چهارراه پارک وی رسیدند . فرشاد سرعت خودرو را کم کرد و درکنار خیابان متوقف شد. به عقب برگشت و بالبخندی که دندانهای ردیف و سفیدش را به نمایش می گذاشت خطاب به شراره گفت :«شما خیلی باهوشید، امیدوارم ناراحت نشده باشید ،می خواستم کمی تفریح کرده باشیم .در ضمن به مقصد رسیدیم ،البته اگر تغییر عقیده داده ومایل باشید به نمایشگاه بیایید بنده در خدمت شما هستمو بسیار خوشحال باشم ،حالا هر طور میل شماست.»
دخترها مردد بودند،جذبه نگاه و صدای گیرای فرشاد انها را در تصمیمشان مردد کرده بود.شراره نگاهی به فرشته و نسرین انداخت،گویی با نگاه از انان کسب تکلیف میکرد.نسرین لبانش را بهم فشرد و در حال تصمیم گیری بود.اما فرشته با نگرانی به خیابان نگاه میکردو ونتظر اعلام رای دوستانش بود. محمد نگاهی به ساعتش انداخت و نفس عمیقی کشید.
فرشاد متوجه شد که محمد از مردد بودن انها کلافه شده است. نگاهی به دخترها کرد و سرش را تکان داد :
«خوب چی شد؟»

وقتی سکوت انها طولانی شد،سرش را با تواضع خم کرد و گفت:«به این ترتیب اصرار نمیکنم امیدوارم پارک به شما خوش بگذرد.»

فرشته در را باز کرد و پیاده شد و راه تجدیدنظر را برای رفتن یا ماندن بست.نسرین با تاسف به فرشاد نگاه کرد و با اشاره به فرشته که از خودرو فاصله میگرفت رو به فرشاد گفت:

«دوستم از این میترسد که مبادا اشنایی او را ببیند،اخه میدانید محل کار برادرش همین طرفهاست. اگر او با ما نبود با کمال میل شمارا همراهی میکردیم.»

محمد نیشخندی زد و در دل گفت خداروشکر که خلاص شدیم.

فرشاد سرش را تکان داد و گفت :«اشکال ندارد هرطورشما راحترید.»

نسرین در حالی که پیاده میشد لبخندی زد و مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشد دوباره سرجایش نشست و گفت:« راستی اگر شماره تلفن تماس داشته باشید خوشحال میشویم بار دیگر ببینیمتان.امیدوارم تا آن موقع دوست شما شفا پیدا کرده باشد.»

فرشاد با خنده از گوشه چشم به محمد نگاه کرد وسرش را به علامت تایید تکان داد و شماره تلفن خودش را به نسرین گفت و نسرین با مداد ابرو انرا کف دستش یادداشت کرد.

شراره اخرین نفری بود که از خودرو پیاده شد.فرشاد با لحنی گرم خطاب به او گفت:«منتظر تماستان هستم.»

شراره لبخندی زد و سرش را تکان داد«حتما به امید دیدار.»

وقتی در خودرو بسته شد فرشاد حرکت کرد و پس از دور زدن به طرف نمایشگاه راند. سه دختر با نگاه خودرو را تعقیب کردند.هر سه از همراهی نکردن فرشاد دلخور بودند. شاید کوچکترین اصرار از جانب فرشاد انان را راضی به رفتن می کرد.
نسرین زودتر از بقیه به خود امد وخطاب به دوستانش گفت:«هی بچه ها میخ نشین ! بریم دیگه »

فرشته با لبخند گفت:«با اینکه همش میترسم یکی منو ببیند اما ای کاش رفته بودیم،خیلی حیف شد.»

نسرین سرش را تکان داد و با خندا گفت:«آره ولی اگر تغییر عقیده میدادیم،خیلی بد میشد.ولی خودمونیم عجب تیکه ی نازی بود،اینطور نیست؟»

شراره و فرشته به اتفاق سرشان را تکان دادند و حرف نسرین را تایید کردند.

«اما رفیقش خیلی عنق و از خودراضی بود نه؟»

«تو پشت او نشسته بودی و ندیدیش ،خیلی بانمک بود.نمیدونی چه چشم وابرویی داشت.»

شراره حرفی نزد در واقع انقدر تو فکر بود که صحبتهای دوستانش را نمیشنید.او به فرشاد فکر میکرد به چشمانش، به نگاهش و به صدای جذابش.انهمه شور وشوق فرار کردن از درس و کلاس و رفتن به گردش به یکباره از نظرش محو شده بود.اهی کشید و به همراه دوستانش راه افتاد.
وقتی در خودرو توسط شراره بسته شد محمد نفس راحتی کشید.فرشاد پس از حرکت کردن ،از ایینه نگتهی به دخترها انداخت ولبخندی زد و با صدای بلند خطاب به محمد گفت:«هی پسر اگر می امدند بد نبود.»

محمد پاسخ نداد. فرشاد به او نگاه کرد.به خوبی میدانست محمد از دستش خیلی شاکی است،فرشاد خود را برای هرگونه واکنشی اماده کرده بود ومنتظر توپ وتشر دوستانه او بود.محمد همچنان سکوت کرده بود و صحبتی نمیکرد.فرشاد چون پسر بچه ای خطاکار که منتظر تنبیه باشد با چشمانی پر از شیطنت زیر چشمی او را میپایید.چند لحظه گذشت،فرشاد وقتی دید محمد حرفی نمیزند با تعجب به او نگاه کرد و اورا دید که خونسرد و ارام به مناظر اطراف مینگرد.

فرشاد لبخندی زد و گفت:«ببین محمد من اماده ام،هرچی میخواهی بگی گوشش میکنم و قبول دارم،بگو خلاصم کن عذاب وجدان داره پدر روحم رو در می آره!»

محمد باز هم پاسخ نداد گویی صدای اورا نشنیده است.

فرشاد به بازوی او زد:«هی پسر نکنه به راستی کر شده ای؟»

محمد از ضربه ای که فرشاد به بازوی او زد مثل ادمهای منگ سرش را تکان داد.فرشاد متوجه منظور او شد و از خنده ریسه رفت. هر بار که فرشاد پرسشی میکرد محمد بدون اینکه پاسخی بدهد سرش را تکان میداد.فرشاد از کار او با صدای بلند میخندید،اما دیری نپایید که جذابیت این شوخی از بین رفت.اما محمد به هیچ وجه قصد نداشت کوتاه بیاید.این شوخی در طول بازدید از نمایشگاه و حتی بازگشت به خانه ادامه داشت.
فرشاد بارها سعی کرد محمد را به حرف زدن وادار کند اما محمد برای تنبیه او لب از لب باز نکرد.زمانی که به خیابانی که محمد در ان سکونت داشت رسیدند،فرشاد توقف کرد و به محمد نگاه کرد.محمد سرش را به علامت خداحافظی تکان داد و در را باز کردوخواست از ان خارج شود که فرشاد بازوی او را گرفتو با لبخند گفت :«ببین رفیق من غلط کردم قبول؟»

محمد سرش را تکان داد.

فرشاد ادامه داد:«حالا تو هم از خر شیطون پیاده شو بگو کی بیام دنبالت؟»

محمد با اشاره دست پرسش او را پاسخ داد.فرشاد که از کار محمد حسابی کلافه شده بود دستش را در موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید و با دلخوری گفت:«خب اگر میخواهی لال باشی من حرفی ندارم،فردا نه و نیم همین جا منتظرت هستم،خداحافظ.»

محمد با لبخند دور شدن فرشاد را نگاه میکرد و در همان حال به او فکر میکرد و حالی که از او گرفته بود. در صورتی که فرشاد را خیلی دوست داشت،فرشاد برای او فقط یک هم دانشگاهی نبود ،بلکه بهترین دوستی بود که او در تمام زندگیه بیست و سه ساله اش برای خود شناخته بود البته فرشاد مستحق چنین دوست داشتنی بود دوستی ان دو از دوران دبیرستان شکل گرفته بود و تا ان لحظه که هردو در سال سوم دانشگاه تحصیل میکردند ادامه داشت. حتی یکی نبودن رشته تحصیلی نیز نتوانسته بوداز استحکام دوستی اندو چیزی کم کند. انان انقدر صمیمی بودند که اکثر بچه های دانشگاه که اندو را خوب نمیشناختند تصور میکردند نسبت به هم نسبت نزدیکی دارند.هر روز پس از اتمام کلاس فرشاد سوار بر خودرو زیتونی رنگش منتظر محمد بود و با اینکه مسیر منزلش با او یکی نبود خود را ملزم به رساندن او به منزلش می کرد و حتی اصرار محمد مبنی بر اینکه مایل است خودش به تنهایی به منزل برود موثر واقع نمی شد در قبال این محبت محمد نیز چون از نظر درسی رتبه بالایی داشت در بعضی از دروس عمومی و تحقیقی به فرشاد کمک می کرد این دوستی باعث رشک وحسادت بعضی از دوستان مشترکشان شده بود . ولی خوشبختانه تاکنون موضوعی نتوانسته بود به دوستی آن دو خللی وارد کند. با اینکه هردو خصوصیات مشترکی داشتند که باعث قوام دوست شان می شد , اما تفاوتهایی در سطح زندگی شان دیده می شد.

فرشاد پسری خونگرم ومعاشرتی بود که دوستان زیادی داشت و به دلیل ظاهر زیبا وجذابی که داشت بیشتر طرفدارانش از جنس مخالف بودند که این موضوع را موقعیت خانوادگی واجتماعی اش تشدید می کرد پدرش دارای یک شرکت تجاری معتبر وبزرگ بود ومادرش دختر یکی از میلیونر های بی شمار تهران بود همچنین تنها خواهرش نامزد پسر یکی از تاجران بزرگ فرش در اصفهان بود.اما تنها اینها چیزی نبودند که باعث کبر وغرور در وی شود و همین خصیصه ممتاز موجب محبوبتر شدن وی نزد دوستانش بود اما از تمام دوستان بی شماری که داشت این محمد رفیق استثنایی اش به شمار میرفت البته محمد نیز لایق این همه دوست داشتن بود . او پسری متین وبا شخصیت و از خانواده ای متوسط اما با فرهنگ بودپدرش بازنشسته اداره دارایی بود که حدود سه سالی میشد که به رحمت خدا رفته بود مادرش دبیر ریاضی دوره متوسطه و زنی بسیار فهمیده وبا فرهنگ بود که ریاست دبیرستاندخترانه ای را به عهده داشت .همچنین دارای دو خواهر بود که یکی ازدواج کرده و در شیراز سکونت داشت و خواهر دوم او که محبوبه نام داشت سال اول دبیرستان تحصیل میکرد و به عبارتی تهتغاری خانواده به شمار میرفت.
محمد همچنان ایستاد تا خودرو فرشاد به کلی از نظرش ناپدید شد.آنگاه نفس عمیقی کشید وبا لبخند به طرف منزل راه افتاد در چند قدمی در منزل متوجه شدکتابهایی که از نمایشگاه خریده در خودرو فرشاد جا گذاشته است. با کف دست محکم به پیشانی اش زد واز کم حواسی خود سرش را تکان داد. پس از لحظه ای مکث شانه هایش را بالا انداخت و به طرف منزل رفت و با کلیدی که به همراه داشت در را باز کرد.وقتی وارد حیاط شد محبوبخ را دید که در حال شستن حیاط بود. با دیدن محبوبه به یاد سه دختری افتاد که درراه نمایشگاه سوار خودرو فرشاد شده بودند.آنان نیز درست هم سن وسال خواهرش بودند از تصور اینکه روزی محبوبه نیز بخواهد با کسی رشته دوستی ایجاد کند اخمی به چهره اش نشست اما خیلی زود بر احساسش غلبه کرد وبا خود گفت نه خواهر من از این کارها نمی کند اما خودش نمی تواند به آن چیزی کهمی گوید اعتماد داشته باشد.
محبوبه با دیدم محمد به سرعت شیر آب را بست و به طرف او آمد و با گفتن سلام کیف محمد را از دستش گرفت.محمد با لبخند پاسخ او را داد از چشمان محبوبه خوشحالی می بارید البته او همیشه دختری شادی بود اما این حالت او برای محمد کمی ناآشنا بود مثل این بود که محبوبه حامل خبری است که از درون او را غلغلک می دهد.محمد به چشمان محبوبه دقیق شد.
((چیه خیلی خوشحالی؟)).

خب دیگه همین جوری!>>
باز چه نقشه ای داری شیطون؟>>

داداش یک خبر عالی ! اِ،نگفتم یک خبری هست؟خوب بگو چی شده؟>>
حدس بزن!>>
محمد به نشانه تفکر با انگشت چند ضربه به شقیقه اش زد و در حالی که با شیطنت لبخند می زد گفت:خب فهمیدم!بله خیلی عالیست،یعنی بهتر از این نمی شود.>>
محبوبه با تعجب به او خیره شده بود و منتظر باقی کلام او بود، وقتی دید محمد ادامه نمی دهد با حیرت گفت:مگر تو می دانی!>>
محمد سرش را تکان داد و همانطور که به طرف ساختمان می رفت گفت:
خوب حدس می زنم یک خبر عالی چه می تواند باشد.>>
محبوبه با همان حیرت جلوی راه او را گرفت و در حالی که پرسش در چشمانش موج می زد سرش را تکان داد:خوب؟!>>
محمد با موذیگری لبخندی زد و در حالی که با بدجنسی چشمانش را تنگ کرده بود با صدای آرامی گفت:یک خبر خیلی عالی می تواند این باشد که حتما قرار است ...برای جنابعالی خواستگار بیاید.>>و تا محبوبه به خود بیاید به اتاق خود رفت.
محبوبه که تازه متوجه شوخی محمد شده بود اخمی کرد و به طرف محمد برگشت و فریاد زد:خیلی لوسی،بی مزه.حالا بمون تو خماری!اگه بهت گفتم!>>
محمد که با صدای بلند می خندید وارد اتاقش شد و در حالی که در اتاقش را می بست گفت:خودم می فهمم.>>
محبوبه به خوبی می دانست که برادرش نمی تواند نسبت به این خبر بی تفاوت باشد پس به سمت اتاقش راه افتاد و با صدای بلند به طوری که لو بشنود گفت:بله،بله،
عاقبت دایی جان خودش می آید.>>و یکراست به اتاقش رفت و در رابست.
محمد با شنیدن کلمه دایی درجا خشکش زد،لحظه ای فکر کرد اشتباه شنیده است.کمی مکث کرد و به امید شنیدن کلام دیگر از محبوبه بود.اما وقتی متوجه سکوت او شد کتش را
که نیمه کاره از تنش درآورده بود از تن خارج کرد و آن را روی تخت انداخت و به طرف در رفت و آن را باز کرد.محبوبه را در هال ندید،فهمید به اتاقش خودش رفته است.از پله ها پایین رفت و به
طرف اتاق محبوبه رفت،وقتی در اتاق او را باز کرد محبوبه را دید که روی تختش کشسته و به ظاهر خود را با کتابی مشغول کرده است.
محمد جلو رفت و بله تخت او نشست و گفت:محبوب،گفتی دایی جان قرار است بیاید تهران؟جدی؟کی؟>>
محبوبه سرش را بالا کرد و نگاهی به چهره کنجکاو محمد انداخت و در حالی که خود را بی تفاوت نشان می داد گفت:چیه؟چرا هول شدی؟خوب از مامان بپرس.>>
محمد لبخندی زد و بازوی محبوبه را گرفت:خواهر کوچولوی لوس من،بگو چه خبر شده؟>>
محبوبه دستش را پس کشید و با دلخوری گفت:مگر خودت نگفتی می فهمی .خوب اگر راست می گی صبر کن تا مامان بیاد اونوقت ازش بپرس.>>
محمد می خواست وانمود کند که می تواند صبر کند از جایش برخاست و نفس عمیقی کشید و شانه هایش را بالا انداخت.
دوست داری نگو،آخر می فهمم.>>و به طرف در اتاق رفت تا از آن خارج شود.در
همان حال فکر می کرد تا چند ساعت دیگر که مادر از سر کار برگردد،از کنجکاوی دیوانه شده است.پیش از خارج شدن از اتاق برگشت و به محبوبه که زیر چشمی او را زیر نظر داشت نگاهی انداخت. در همان حال فهمید خواهر کوچکش بر خلاف نازک نارنجی بودنش آنقدر سنگدل نیست که بتواند ناراحتی او را ببیند،بنابر این دست روی نقطه ضعف اوگذاشت. در حالی که قیافه غمگینی به خود گرفته بود سرش را تکان دادو گفت :
باشه محبوبه خانم،یادت باشه.
و از اتاق خارج شد.اما هنوز به وسط هال نرسیده بود که محبوبه از پشت سر صدایش کرد:
مژدگانی یادت نمی رود؟
محمد که درست به هدف زده بود موذیانه لبخندی زد و در حالی که سعی می کرد خیلی عادی رفتار کند،به طرف محبوبه که به در اتاقش تکیه داده بود برگشت و سرش رو تکان داد و گفت:
هرچند که می توانم صبر کنم تا مامان بیاید اما اگر خبرت قابل توجه باشد اون مانتویی رو که دوست داشتی برایت می خرم.
محبوبه مثل فشنگ از جا پرید و با صدای بلند گفت:
-راست می گویی؟
محمد سرش رو به علامت مثبت تکان داد ومنتظر شد.
محبوبه با لحن شادی گفت:
-دایی و زن دایی و.....
فرشته .....فرشته .....فرشته ...وای چه خبر دلچسبی بود و به خاطر آ« حاضر بود تمام دارایی اش را به عنوان مژدگانی بدهد .از تصور دیدن فرشته از خود بی خود شده بود زیررا او را با تمام قلب و احساسش دوست داشت .محمد نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست .
با وجودی که محمد جوان نجیبی بود و تا کنون در مورد علاقه اش کوچکترین حرفی نزده بود اما برای تمام اعضای خانواده آشکار بود که فرشته قسمت مسلم اوست و کسی در این مورد شک نداشت . محمد می دانست با تمام شدن دانشگاه م یتواند به آرزو ی دیرینش برسد که همان وارد شدن به جامعه مقدس پزشکی بود .همچنین می دانست دیری نخواهد کشید که با اتمام درس فرشته می تواند برای خواستگاری او اقدام کند . این برای او انتظاری طاقت فرسا و در عین حال شیرین بود .البته در این انتظار نه تنها محمد بلکه تمام اعضای خانواده سهیم بودندن .از جمله مادر محمد که خیلی دوست داشت هر چه زودتر عروس زیبایش را به منزل بیاورد .حتی مهدی و نرگس ،پدر و مادر فرشته نیز محمد را داماد خود می دانستنند و به وجود او افتخار می کردند .با وجودی که این علاقه و احساسات را پیش فرشته ابراز نمی کردند ،اما فرشته نیز به خوبی می دانست که تنها آرزوی پدر و مادرش این است که او ومحمد با هم ازدواج کنند .شاید فرشته هم می دانست که محمد شیفته و شیدای اوست و شاید او نیز آرزویش بود که همسری مانند او داشته باشد که گل سر سبد فامیل است .اما کسی چه می دانست سرنوشت برای آن دو چه خواسته است . محمد فقط امیدوار بود و خود را به دست تقدیر سپرده بود.او فرشته را در رویایش میدید و تصویر زیبای اورا در ایینه قلبش تماشا میکرد.فرشته به راستی جواهری کمیاب بود .پوست صورتش لطیفی و سپیدی گل یاس را به هیچ می انگاشت.

چشمان ابی تیره اش به رنگ ابی دریای شمال در سپیده صبح بود .لبانش چون غنچه ای ناشکفته بود وموهای طلایی وبلندش به تلالو خورشید طعنه میزد. فقط کسانی که اورا دیده بودند میتوانستند اورا چنین توصیف کنند. فرشته به راستی زیبایی نفسگیری داشت و به حقیقت چون فرشته ای بود که از اسمان به زمین امده باشد.حرکاتش به قدری موزون وارام بود که گویی حدی برای ان نمیشد تصور کرد. البته نه فقط زیبا،بلکه جذابیت خاصی داشت که می توانست به راحتی روی دیگران تاثیر بگذارد.از همه مهمتر متانتی در وجود و رفتارش بود که دیگران را مجذوب حالتها و رفتارش میکرد.مهدی و نرگس،تنها دخترشان را به قدر دنیا میپرستیدند و تمام سعی خود را میکردند تا اورا راضی و خوشبخت ببینند.از نظر ان دو محمد تنها کسی بود که میتوانست فرشته را خوشبخت کندو بر همین اصل تمام خواستگاران او بدون اینکه حتی به منزل راه پیدا کنند یکی یکی جواب میشدند.محمد نیز در این بین خود را بی رقیب می دید

.
من عاشق کتابهای خانم شجاعی هستم اما نمیدونم چرا تو این کتاب همه چی تصادفی بود!!فرشته و فرشاد تصادفی باهم آشنا میشن .محمد وغزلم همینطور.کلا همش تصادفیه .راستی این داستان واقعیه

بای بای



تاريخ : ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار