از تو می گریزم

نویسنده :مهسا آرامش

نوبت چاپ:اول

چاپ:نشرعلی

تعداد صفحات :469

بها:7000


 

شب بود و تاریکی شب شهر را تسخیر کرده بود.ضربه های قطره های باران روی شیشه هر لحظه تند تر می شد.قطره های باران به شیشه ها می خورد ولی آرام پایین می آمدند.گویی تسلیم نگاه زیبای دختری می شدند که پشت پنجره ایستاده بود. صمیم آرام و دوست داشتنی از پشت پنجره به باران نگاه می کرد. باران را دوست داشت...پشت پنجره ها می ایستاد و به زمزمه های عاشقانه آسمان با زمین گوش می کرد.تصویر صمیمی روی شیشه ها تابلویی فریبنده ساخته بود.چشمهای آبیش با رگه های ظریفی از کهربایی در سیاهی شیشه ها می درخشیدند.چشمهایش متنند آسمانی پاک بود که رگه هایی از غروبی زود هنگام به آن رده است.چشمهایش که پر غرور و آرام در زیر سایه انبوه مژه ها می درخشیدند،گویی آیینه ای از غروب غمگین سرنوشتش بودند.صمیم اما هیچ از سرنوشت و بازی های بزرگ آن نمی دانست . معصوم و ساده دل،در انتظار آینده و رویاهای شیرینش بود... موهای قهوه ای و نرمش را از روی گردن سفید و خوش فرمش عقب زد. موها روی بازوهایش تاب خوردند و نزدیک کمر ظریف و نرمش آرام گرفتند.پوستش به خدی لطیف و شفاف بود که می توانست تلالوی قطره های باران را روی صورتش ببنید.چشم های روشن و خوش خالتش با موهای قهوه ای و پیشانی صاف و کشیده غرور خاصی به چهره اش می دادو .لی پشت آن همه غرورو و معص.میت عجیبی در چهره اش نهفته بود مخصوصا وقتی با لب های صورتی و معصومش لبخند می زد... صمیمی زانو هایش را بغل کرده بود و قطره های باران را روی شیشه نگاه می کرد.نسیم در زد و با لبخند وارد شد. صمیم برگشت: کی اومدین.

نیم ساعتی می شه،تنها نشستی چی کار؟

با فرشید اومدی؟

آره ،بله دیگه منم به اندازه تو خوشگل بودم می شستم تو شیشه ها به خودم نگاه می کردم.

صمیم خندید: بارون رو نگاه می کن نسیم .

نسیم از اینه به اندازه صمیم زیبا و جذاب نبود رنج می کشید. هر چند که ازدواجش با فرشید موفق بود و زندگی زناشویی خوبی داشت اما همیشه منتظر بود،شاید بیشتر تز خود صمیمی منتظر بود تا همسر آینده صمیمی را هم ببیند .نسیم دل نگران این بود که زیبایی صمیم چه امتیازهایی برای ازدواج او خواهد داد.همسر صمیم بیش از حد به او محبت خواد کرد؟یا موقعیت خیلی بهتری خواهد داشت؟ در درون نسیم همه این ها با آرزوهای خوب خواهر بزرگتری برای دیدن آینده خواهر کوچک ترش همراه بود.نسیم به حریر لباس شب صمیم که از در کمد آویزان بود دست کشید : چه قشنگ بپوش ببینمش.

اوف نسیم ولش کن ،لباس دیگه.

نسیم اولین مهمانی های رسمی را که با پدر مادرش رفته بود به یاد می آورد.چه هیجانی داشت. صمیم آن وقت ها کوچک بود در حانه می ماند و فردا صبح سر میز صبحانه کودکانه می پرسید: نسیم از همه خوشگل تر کی بود؟

نسیم از این سوال خوشش نمی آمد .اخم می کرد و می گفت:نمی دونم صمیم،دفت نکردم.

نسیم به چهره صمیم نگاه کرد.ابروهای کشیده اش با آن بینی قامی و خوش حالت نسیم را به یاد نقاشی هایی از فرشته ها می انداخت. با خودش گفت:بزرگ شدی صمیم و تو مهمونی فردا و خیلی از مهمونی های دیگه، از همه خوشگل تر خواهی بود.

صمیم یک لجظه متوجه نگاه نسیم شد با لبخند ملیحی آرام پلک زدو گفت:چیه؟اولین بار منو می بینی نسیم؟

اگه تو مهمونی از کسی خوشت اومد مثل الن یک بار با اون مژه ای مخملی ات نگاهش کن و پلک بزن ،باشه؟

صمیم خندید: نسیم! به چه چیزایی فکر می کنی!

نسیم دوباره نگاه دقیقی به لباس انداخت و گفت:صمیم برای مهمونی هیجان نداری؟

نه چه هیجانی تا آخر عمرمون می خواد همین طوری بگذره دیگه.نسیم دست به کمر ابرویی بالا داد:از کجا معلوم پیشگوی بزرگ؟

صمیم به شیشه ها نگاه می کرد هنوز بارون می اومد:معل.مه دیگه ما داریم گذشته مادر هامون رو تکرار می کنیم .مهمونی رسمی و پر زرق و برق ،ادم های با نزاکت و خوش پوش و مجترم با لبحند ها و تعارف های دروغی ، ازدواج کردن با یکی از همون ها و زندگی کردن بین اون ها ... مگه چیز دیگه ایه؟ و باز رگ شوخی اش گرفت: فکر کن چقدر زندگی بقیه جذابه،ازدواج های اجباری،زندگی کنار کسی که دوسش نداری و حتی ازش وحشت داری، با شوهر کتکت کاری کردت و داد و بی داد، هق هف های باند تو شب های تاریک ، نفرین و نفرت ها... زندگی ما حیلی با مزه اس مگه نه نسیم ؟

نسیم قهقه می زد: دیوونه !

جدی فکر کن نسیم تا حالا با تمام وجودت داد زدی؟ صدات رو رو کسی بلند کردی؟

خب ،نه که چی؟به قول مامان یه مشت خانم متخصص که داد نمی زنند همه چیز رو می شه با حرف زدن حل کرد.

همین دیگه زندگی ما انقدر استاندارد و شسته رفته است که نمی شه توش یه دل سیر جیغ کشید ...

با صدای خنده تون تا سالن می آد، عزیزم یه کم یواش تر!

صمیمی آه کشید: دیدی؟ گریه بلند که هیچی خنده بلند هم قدغنه.

مادر صمیمی با جدیت گفت:یه خانوم محترم که با صدای بلند نمی خنده . تمام زنگی مادر صمیم صرف این شده که مثل یک خانوم محترم زندگی کند.البته به نظر او برای محترم بودن باید پول دار می بود .هر ند که خودش در خانواده ای ثروتمند به دنیا نیامده بود اما پدر صمیم هم بر همین اساس انتخاب شده بود:مرد با نزاکتی که آنقدر پول و پرستیژ داشته باشد که بتوان در مهمانی های رسمی دست انداخت زیر بازویش و به دیکران لبخند های فخر فروشانه زد... ذاتا زنی عصبی بود اما از آنجایی که یک خانوم محترم نباید عصبی رفتار کند،سعی می کرد با ملایمت و آرامش صحبت کند ...هر چند که نگاه به چشم خای ریز و بی قرارش درونیات واقعی او را نشان می داد.

مخصوصا وقتی که مرتب به صمیمی گوشزد می کرد که معتقد است صمیم هم مثل نسیم با یک خانواده اصل و نسب دار و متشخص ازدواج کند.

صمیم لبخند می زد: منظورتون از منشخص پولدار بود دیگه نه؟ معمولا در چنین مواقعی صدای مادر صمیم به گوش می رسید: چند بار گفتم یه خانوم محترم آنقدر نیش دار حرف نمی زنه و حاضر جوابی نمی کنه صمیم؟...

من تا صفحه هشتم کتاب رو واستون گذاشتم ببخشید که بیشتر از این نمیذارم  چون دوست ندارم نویسنده کتاب و همچنین نشر خوب علی ازدستم ناراحت بشن من توی این وبلاگ فقط کتاب معرفی میکنم دانلود هرگز.موفق باشید



تاريخ : ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار