کسی پشت سرم آب نریخت1-قسمت آخر


به هر حال سلما و خانواده اش یک هفته بعد اسباب کشی کردند و برای همیشه از ما خداحافظی کردند ورفتند.من هم هر بار پشت دار قالی مینشستم به یاد او قطره اشکی از گوشه چشمانم فرو میریخت.
روزی رخسار به من گفت:شانس است دیگر!به همه ادمها که رو نمیکند.حالا یکی پیدا شده و حاضر شده زمین وباغ بی ارزش انها را چندین برابر قیمت بخرد و انها که خواب تهران هم نمیدیدند الان انجا دارند یک نفس راحت می کشند.
از حسادت احمقانه رخسار خنده ام گرفت.رخسار هنوز ازدواج نکرده بود یا به قول عمه کبوتر بختش هنوز باز نشده بود.
مارجان در حالی که موهای طلایی بهار را شانه می زد گفت:می گویند این اقای سراج قیافه خیلی وحشتناکی دارد تمام صورتش را ریشی سیاه وانبوه پوشانده است.موهایش را هم پشت سرش بسته است.
رخسار خندید وگفت:لابد موهایش را می بافد....ماندانا...چرا چیزی نمیگویی؟ول کن این نخ و چاقو را... کمرت درد نگرفت؟
نمیدانم چرا تمام فکر وذهنم را ماهیت مرموز سراج پر کرده بود.
یک روز که برای چیدن تمشک به همراه مارجان ورخسار به کوچه باغهای اطراف رفته بودیم سگ سیاه رنگ گرگ نمایی دنبالم کرد.من با جیغ پا به فرار گذاشتم که با سر محکم به سینه مردی بلند قامت با سر وصورتی پوشیده از مو برخوردم وبا وحشت بر جای خشکم زد.سگ با صدای فریاد صاحبش زوزه ای کشید وارام شد.من هنوز نفس نفس می زدم وبه زحمت توانستم بگویم متشکرم.
از چشمان روشن مرد برقی جهیدکه تمام تنم را به رعشه انداخت.او با تفنگ شکاری اش همراه سگ وحشی اش از مقابلم گذشت.مارجان ورخسار سراسیمه واشفته از خم کوچه نمایان شدند.
چی شد ماندانا؟ان سگ وحشی کجاست؟
هر دو مسیر نگاه مرا در تعقیب ان مردمرموز وسگ شکاری اشدنبال کردند.
اشتباه نکنم همان اقای سراج است.موهایش را ببین.انگار از موهای من هم بلند تر است.
بیا برویم ماندانا.روز ما را خراب کرد برگردیم خانه!امروز روز خوبی برای چیدن تمشک نیست.
تا شب از یاداوری ان برق مرموز مو بر تنم سیخ می شد.مارجان با اب و تاب فراوان ماجرای تعقیب سگ را برای فریبرز شرح داد.انن شب روی تخت زیر درخت گردو سفره پهن کردیم وشام میخوردیم.فریبرز زیر چشمی نگاهم کرد وگفت:خوب! اتفاقی برایت نیفتاده که ماندانا.
نگاهش نکردم وگفتم:نه صاحبش ارامش کرد.
روبرویم نشسته بود نمی خواستم نگاهش کنم و با دیدن موهای سپید شقیقه اش دلم بگیرد.ان شب هم به اصرار شام دور یک سفره نشسته بودیم.
یک هفته بعد وقتی همراه مارجان که از خیاطی بر میگشتیم فریبرز را دیدم که به همراه اقای سراج در باغ قدم می زند.هر دو سلام کردیم.نگاه اقای سراج روی چهره ی من ثابت ماند.کمی دستپاچه سرم را پایین انداختم.فریبرز مرا به انواع دختر عمه اش به او معرفی کرد.بعد رو به مارجان گفت اقای سراج شام مهمان ما هستند.ترتیب یک شام خوشمزهرا بدهید.
من و مارجان نگاهی رد و بدل کردیم و به ناچار به طرف آشپزخانه رفتیم. مارجان گوشت چرخ کرده بیرون گذاشت و یک مرغ درشت هم از فریزر بیرون آورد . من هم در حال خیساندن برنج غر می زدم:" با این قیافه پر مویش تازه شام هم مهمان ماست . شوهر تو هم حوصله دارد!"
دور یک سفره جمع شدیم آقای سراج فقط نگاهش به من بود . من معذب و شرمگین مرتب در جایم جا به جا می شدند . فریبرز متوجه نگاهای خیره آقای سراج شده بود از ین رو سعی داشت توجه اش را نسبت به غذای های روی سفره جلب کند. سراج هیچ میل و اشتیاقی برای خوردن غذا از خود نشان نمی داد . خیلی زود دست از غذا کشید و به پشتی تکیه داد و با صدای زمخت و دورگه گفت:" ماندانا خانم نباید اهل این طرفها باشند نه ؟"
فریبرز نیم نگاهی به من انداخت و برایش توضیح مختصری داد . آقای سراج با آنم نگاه نافذ و براقش همچنان به من زل زده بود و چیزی زیر لب زمزمه کرد . فریبرز رنگ به رنگ شد و رگ گردنش متوم شد. با نگاهی غضب آلود به من اشاره کرد از جا بلند شوم و آنجا را ترک کنم. من هم از خدا خواسته اطاعت کردم و از خانه بیرون زدم . شب مهتابی قشنگی بود . اما هوا کمی دم کرده بود . آبی به سر رویم پاچیدم و به اتاقم رفتم و پشت دار قالی نشستم . خدای من ! چقدر از چشمان عسلی و براق آقای سراج بدم آمده بود . بیشتر از نگاه گشتاخانه اش منزجر شدم .
صدای تشکر و خداحافظی بلندشد . چه زود رفع زحمت کرد . از پشت پنجره شاهد رفتنش بودم . فریبرز نسبت به چند ساعت پیش سرد و خشک با او خداحافظی کرد و شب به خیر گفت.
بیرون آمدم تا به مارجان در جمع و جود کردن خانه کمک کنم. فریبرز هنوز در حیاط بود و زیر لب غرولند می کرد . با دیدن من صدایش را بلند کرد و گفت:" نزدیک بود کنترل خودم را از دست بدهم و با اردنگی او را از این خانه بیرون کنم . بی شرم گستاخ!" فکر کردم شاید از دست من هم عصبانی باشد همانجا کنار حوض آب میخ شده بودم. نگاهی به من انداخت و گفت:" مارجان سفره را جمع کرده است . تو برو بخواب."در سکوت نگاهش کردم.چنگی بر موهایش انداخت و با گمهای بلند به طرف ساختمان رفت . چرا دلم گرفته بود؟ چرا اشکم سرازیر شد و گلویم می شوخت؟ چرا فریبرز از دست من عصبانی بود ؟ خوابم نمی برد پشت دار قالی نشستم و پشت سر هم گره زدم. اعصابم خرد بود . نیش چاقو انگشت زخمی مرا دوباره خراشید . اهمیت ندادم . فریبرز ... آقای سراج ... آه لعنت به این زندگی ! لعنت به این دار قالی ... لعنت به خودم ... به خودم ...
پس از کوپه کردن برنج های درو شده چون چند روزی هوا بد بود کار خرمن کوبی را به تعویق انداختیم . یک روز از کانون بانوان هنورمند خانه دار نامه ای برایم رسید . شگفت انگیز این بود که به عنوان زن نمونه برگزیده شده بودم.
مارجان و رقصار دورم می رقصیدند و هورا می کشیدند و فریبرز با نگاهی تحسین امیز و علاقه مند به من زل زده بود . خودم هم باورم نمی شد که این حقیقت داشته باشد.
روز دوشنبه از من دعوت کرده بودند تا برای دریافت جایزه و به جا اوردن مراسم سپاس و قدر دانی به همره خانوده به کانون برویم . وقتی همسایه ها خبردار شدند روی پا بند نبودند . دسته دسته به دیدارم می آمدند و به من تبریک می گفتند . روز بعد که همراه مارجان به کانون رفتیم تمام همسایه ها را آنجا دیدم . پشت تریبون خانمی قد بلند که روسری قشنگی بر سر داشت سخنرانی کرد. بعد از انجام مراسم معمول آن خانم نام مرا خواند و در ادامه افزود:" خانم ماندانا ستاشیش در طرح و رنگ قالی از خود ابتکار و ذوق خارالعاده ای نشان داده است همچنین ایشان به زنان جوان در بر پایی دار قالی چه از حیث مالی و چه از نظر راهنمایی و ارشاد کمکهای شایانی کرده اند که جا دادر از ایشان تقدیرو تشکر به عمل بیاوریم. خانم ماندان ستایش در باغداری هم با اصول و شیوه های سنتی اما با ذوق و سلیقه چشمگیر با پرورش انواع صیفی جات علاوه بر تامین نیازهای روزمره تولیداتشان را برای فروش روانه بازار کرده اند ..."
مارجان به پهلویم زد و با خوشحالی گفت:" دیدی چقدر معروف شدی ! حالا فکر می کنی جایزه ات چه باشد؟"
برای رفتن به پشت تریبون قلبم تند کوبید . اما تمام هیجان و احساسم را با کشیدن نفس عمیقی سرپوش نهادم و پشت تریبون راحت و آرام ایستادم . پس از سلام و تشکر از کانون زنان هنرمند توضیحاتی مختصر در مورد کارهایم نگاه مشتاق و پرمهرم در میان جمعیت به گردش در اوردم و به چهره مهربان فریبرز چشم دوختم. " من تمام این پیشرفت ها را مدیون پسر دایی شجاع خودم آقای فریبرز بهتاش هستم که مرا باور کرد و به استعدادهای من بها داد . او بود که از من یک بانوی هنورمند ساخت . ( اه حالا چه نونی به هم غرض می دن ... نه به اونکه فریبرز می خواست بکشتش نه به حالا که مهربون نگاش می کنه و آقا تازه بعد از یه بچه شش ساله عاشق شده . ای بابا .) من با اجازه از تمام از تمام دست اندر کاران این کانون می خواهم این جایزه رابه کسی که مرا با دنیای تازه و ارزشمندی آشنا ساخت هدیه کنم ." ( و به این ترتیب فریبرز شد بانوی نمونه...)
وقتی همه کف می زدند من بعض کرده بودم . فریبرز از جا بلند شد و برای دریافت هدیه به کنارم آمد . وقتی از مراسم بر می گشتیم همه می گفتند:" ماندانا این هدیه حق تو بود حیف شد که دادیش به فریبرز !" مارجان خندید و گفت:" شب که فریبرز خوابش برد خودم می روم و از گنجه درش می آورم و می دهمش دست تو."
فریبرز فقط نگاهم می کرد آن طور که خواهانش بودم . سر کوچه که رسیدیم دیدیم جمعیت زیادی ته کوچه به این طرف و آن طرف می روند . اسفندیار جلو دوید جلو دوید و با چهره ای رنگ پریده آب دهانش را قورت داد و گفت:" فریبرز خان ... نمی دانم کدام پدر نامردی... آتش زد." فریبرز گفت:" واضح حرف بزن بینم چی شده ؟"
اسفندیار به دودی که از پشت درختها بلند می شد اشاره کرد و گفت:" نگاه کنید ! یکی تمام کپه های برنج شما را آتش زده ! پدر نامردها ... از آن همه یزی به جز خاکستر باقی نما نده ."
هدیه ز دست فریبرز افتاد و چنان به سمت زمین دوید که انگار ترمزش بریده است . رفته رفته جمعیت به دنبال فریبرز به طرف زمین کشیده شدند . در باغ مجاور باز شد و ماشین اقای سراج بیرون آمد . نگاهم به نگاه پر کینه آقای سراج افتاد که از گوشه چشمانش به قلبم زخم می زد .
با گامهای بی جان به باغ رفتم . بوی دود برنج سوخته تمام کوچه را پر کرده بود . فریبرز روز زمین نشسته بود و زادنو در بعل گرفته بود . مارجان طوری ضجه می زد که انگار کسی مرده است . من هم روی زمین زانو زدم و به بی رحمی قلبی که این کار را کرده لعنت و نفرین فرستادم.
دو هفته در ماتم و غم گذشت و تلاش ماموران پلیس هم برای روشن کردن مسئله به جایی نرسید . وقتی کسی حوصله نداشت به حال درختان باغ دل بسوزاند من به سرغشان رفتم . خاک زیر درختها خیس بود و بوی نفت و بنزین و مواد شیمیایی می داد . بیچاره درختها! به حای آب از نفت و بنزین سیراب شده بودند. به سمت فریبرز که روی تخت چمپاته زده بود رفتم و کنارش نشستم . به گوشه ای خیره بود . " بیچاره درختها ى به جای آ لز بنزین سیراب شده اند."
تعجب کردم که او چطور موجه شده است ." پس شما می داشننتید" نگاخم کرد و پوزخندی شد . " مثل اینکه کسی به سختی از ما کینه به دل گرفته است . باید بفهمم چه کسی پشت این بازی ناجوانمردانه پنهان است
فربیرز با هیچ کس حرف نمی زد و من و مارجان تنهایی با هم پیرامون برنج های سوخته و درختان خشک شده گفت و گو می کردیم. گاهی هم رخسار به میز گرد ما اضافه می شد!
" کجا بودی بهار مگر بابات بهت نگفت بی اجازه جایی نروی ؟" بهر که درست شکل مارجان بود موهای طلایی اش را پشت سرش بافته بود و یک تل سپید هم بر سر گذاشته بود . عشوه ای آمد و گفت:" جایی نرفته بودم رفتم ته باغ. یک آقایی از پشت نرده ها به من سلام کرد و گفت من آقای سراج هستم بعد این گردنبند خوشگل را داد به من."
" کوببینم ... وای...این گردنبند را از کجا آوردی؟" داشتم خمیر درست می کردم و حواسم به ورز دادن آن بود . نیم نگاهی به گردنبند زمردی انداختم که مارجان در دستش آن را باز و بسته می کرد . لحن مارجان عوض شد . این بار با نکوهش با بهار برخورد می کرد ." تا نگویی این گردنبند را از کجا آورده ای می برم توی انبار می اندازمت و در را ببه رویت باز نمی کنم."
بهار گریه سر داد و در حالی که با مشتهایش بر سر چشمانش می مالید گفت:" به خدا راست گفتم مامان ! این را آن آقاهه به من داد ." بعد گریه کنان به طرف باغ رفت. مارجان رو به من با لحن پرتردیدی گفت:" یعنی راست گفته؟ چرا باید آقای سراج یک گردنبند با ارزشی مثل این را به یک دختربچه بدهد !" با خنده گفتم:" شاید بدل است خواسته خوشحالش کند."
مارجان گردنبند را از دستش آویزان کرد و گفت:"نه ! فکر نمی کنم بدل باشد نگاه کن..." با دیدن زمرد سبز که زیر شعاع خورشید برق می زد چشمانم از فرط حیرت بیرون زد .گردنبند را از دست مارجان قاپ زدم . هرقدر بیشتر به آن خیره می شدم بیشتر از حس و حال می افتادم. به یاد مادربزرگ افتادم ...این گردنبند را خیلی دوست داشت و فقط در مهمانی های مخصوص از آن استفاده می کرد. در حالی که گردنبند را در دستم می فشردم به فکر فرو رفتم ... این گردنبند دست آقای سراج چه می کند؟
آه ! آن چشمان روشن و دریده آن کینه بی پایان که در نگاه شوریده اش برق انداخت ... نه ... بردیا ... اشتباه نمی کنم ! آن چشمان وحشی فقط متعلق به یک نفر می تواند باشد... آن یک نفر که مرا به تباهی کشاند...
" به چی فکر می کنی ماندانا بدل نیست که؟"احساس گنگ و ترسی بی امان بر دلم چنگ انداخت ... او اینجا چه می کند ؟ با نام ساختگی سراج چه خیالی در سرش می پروراند ... کاش تمام افکارم خیال خامی بیش نباشد . " اصل نیست بدل است ."
گردنبند را به مارجان ندادم فقط گفتم:" به فریبرز چیزی نگو ... خودم به او پس می دهم و تذکر می دهم این بدلی جات را به ننه اش بدهد ." مارجان خیالش راحت شد و نفس بلندی کشید و گفت:" پس اصل نیست ... خدا را شکر." نمی دانم دیگر چرا خدا را شکر می کرد . بعد بلند شد و سراغ بهار رفت. تا بعد از ظهر دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . عصر وقتی همه به خواب نیمروزی رفته بودند من با چهره ای مصمم آهسته به ته باغ رفتم .
ماشین او در پارکینگ بود . پس خبر مرگش در خانه است . سگ سیاه و وحشا اش به تنه درخت زنجیر شده بود و با دیدن من پارس کرد . با انزجار زیر لب گفتم:" آفرین سگ کثیف! الان صاحب از تو پست ترت خبردار می شود ."
" چیه گرگی ؟! چه وقت پارس کردن است؟" موهای مشکی اش را باز کرده بود . نگاهی به این سوس نرده ها انداخت . با دیدن من لبخند موذیانه ای بر لب آورد و آهسته به طرف نرده ها گام برداشت . قلبم از دهانم بیرون زد . خدای من! خودش بود . همان چشمهای دریده همان چشمهای وحشی بی حیا .
" سلام مانی من عاقبت آمدی." لحنش هنوز هم چندش آور و منزجر کننده بود . ( بیچاره ! خوب چی بگه ؟)
نگاهی به پشت سرم انداختم . سکوت بود و سکوت . جراتی پیدا کردم و آهسته گفتم:" تو اینجا چه کار می کنی ؟ باز چه خوابی دیدی؟" خندید:" بیا این طرف تا همه چیز را برایت بگویم." صدای رخسار را شنیم که مرا به نام صدا می زد . وحشتزده گفتم:" باید بروم." سرش را تکان داد و گفت:" باشد بعد از نیمه شب منتظرت هستم."
با سرعت تمام دویدم و از پشت به رخسار رسیدم. " سلام . کجایی تو ؟ یک ساعت است صدایت می زنم."در حالی که همراه او از پله ها بالا می رفتم نفسی تازه کردم و گفتم:" چه کارم داشتی؟"
" هیچی ! از بیکاری حوصله ام سر رفته بود . می دانستم تو هم به خواب نیمروزی عادت نداری این بود که آمدم پیش تو ... قالی ات تا کجا پیش رفته؟"
در را باز کردم و با اشاره به قالی گفتم:" تا اینجا." آن روز از مصاحبت رخسار لذت نبردم .فکرم سر جای خودش نبود . " نظرت چیه ماندانا؟"
" در مورد چی ؟"
" ای بابا یک ساعت است دارم با آب و تاب برایت جریان خواستگاری پسر کربلایی حسن را تعریف می کنم تازه می گویی در مورد چی؟"
رخسار باورش هم نمی شد که حتی یک کلمه از حرفهایش را نشنیده ام. آن روز تا غروب و بیدار شدن مارجان رخسار برایم پر حرفی کرد . وقتی مارجان آمد زیاد سر حال به نظر نمی رسید . کمی دمق بود و مثل همیشه سر به سر رخسار نمی گذاشت.
" چیه مارجان؟خوابیدی برای ما ناز می کنی." مارجان موهای بهار را باز کرده بودو می خواست دوباره آنها را ببافد. " فریبرز حواسش اینجا نیست . سر کوچکترین موردی با من بحث راه می اندازد. هنوز اعصابش سر جایش باز نگشته . می دانید که امسال کلی به ما ضرر رسید . دلم به حالش می سوزد . هیچوقت او را اینگونه غمگین و افسرده ندیده بودم."
تحت تاثیر نارحتی مارجان گفتم:" ناراحت نباش!خودم با او صحبت می کنم!" مارجان نگاهی به من انداخت و سرش را کج کرد و اندیشناک به نقطه ای خیره شد.
شب جمعه بود و مارجان همره بهار و عمه کبوتر سر مزار ننه ملوک می رفتند من هم به دلایلی از همراهی با آنان معذور بودم .
فریبرز از خانه بیرون آمد . باد پاییزی می وزید ولی او تنها یک پیراهننازک پوشیده بود . به طرف باغ رفت. رو به درختان خشکیده و زمین لخت پر علف به کلکی پشت داد . آهسته به طرفش رفتم انگار مرا ندید . چنان در خودش غرق بود که وقتی صدایش کردم یکه خورد . نگاه خیره ای به من انداخت و گفت:"کارم داشتی؟"
رو به رویش قرار گرفتم و گفتم:" اگر حوصله نداری..." دستش را بالا آورد و گفت:" نه ! برای تو هیچوقت بی حوصله نیستم ... بیا نزدیکتر." رفتم جلوتر . دستم را میان دستانش گرفت و فشرد . قلبم لرزید و گونه هایم گر گرفت .
" می بینی اینجا چه قدر خشک و بی روح شده است ؟درختان را نگاه کن . انگار دچار قحطی شده اند در حالی که یک نهر بزرگ از باغ می گذرد ... امسال سال بدی برای من بود."
ناگهان مرا به طرف خودش کشید و آن یک وجب فاصله را هم از بین برد . چقدر نگاهش محزون و دلشکسته بود طوری نگاهم کرد که گویی نخستین بار است مرا می نگرد . هنوز دستم را در میان دستانش می فشرد. آهی از سینه بیرون داد و گفت:" کاش هیچوقت بر نمی گشتم اینجا. ماندانا... خودت هم نفهمیدی با من چه کردی . من این سالها با این درد سوختم و ساختم . همیشه تو را کنار خودم می دیدم و خودم را از تو دور ! می فهمی چقدر دوستت دارم؟"
چنان دچار هیجان شده بود که تمام رگهای صورتش متورم شده بود . گره روسری ام را باز کرد و دستی بر موهایم کشید . هنوز از تماس دستش با بدنم احساس شرم می کردم .
" می دانی مرا شرمنده کردی... ماندانا من بیشتر از تو تنبیه شدم بیشتر از تو اذیت و آزار دیدم! این هم مصیبت تازه ای بود که خداوند مرا بدان دچار کرد... تا دوباره به این فکر کنم که با تو چه کردم؟!"
اشکم در آمده بود هرگز او را چنین ناامید و پریشان ندیده بودم.
" اینقدر ناراحت نباش . همه چیز را از نو شروع می کنیم تا بهار فاصله ای نیست . زمین را از نو سبز می کنیم بدخواهان ما همین را می خواستند که ما شکست بخوریم ولی ما نمی گذاریم این طور شود... مگر نه؟"
قطره اشکی از گوشه چشمانش به روی دستم غلتید . پشت دستم از هرم نفسهایش سوخت . با بازشگت مرجن و بهار من به اتاقم رفتم اما دیگر دلم به کر نمی رفت
بعد از شام با کمک مارجان سفره را جع کردیم فریبرز به بهار دیکته می گفت و گاه گاهی با نگاهش مرا مجذوب خود می کرد نگاهم به ساعت بود و هر لحظه درانتظار خاموشی و خواب بودم
مارجان شب چره اورد سیب و انار و خیار سیبی برای فریبرز پوست کند ولی فریبرز از خوردنش امتناع کرد مارجان سیب را به بهار داد و متوجه نشد که فریبرز سیبی را که من پوست کنده بودم از دستم قاپید
عمه کبوتر امروز می گفت می خواهند برای اسفندیار بروند خواستگاری
فریبرز زد توی ذوقش و گفت خوب بروند به ماچه
مارجان نگاهش کرد و گفت عمه کبوتر می خواست ما را دق بدهد ولی من هم خوب حالش را گرفتم و گفتم از اول هم برای اسفندیار باید سراغ همین دخترها می رفتید و ان بیچاره را چند سال ازگار معطل نمی کردید بعد خودش با صدای بلند خندید
مارجان در عرض این چند سال خیلی شکم اورده بود و گرد و تپل شده بود و وقتی می خندید شکم برجسته اش بالا و پایین می پرید
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم من می روم بخوابم
فریبرز نگاهم کرد و چیزی نگفت بهار صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفتم نمی توانستم بنشینم و ارام بگیرم ده بار رفتم زیر پتو ولی طاقت نیاوردم و امدم بیرون رفتم پشت پنجره چرا می روم مگر او همانی نیست که روزی تو را به خاک سیاه نشانده
دستی روی پنجره کشیدم نصف شبی انجا می روی که چه اگر فریبرز بفهمد نیم گوید انجا رفتی برای چه مگر با او چه کار داری مگر او همانی نیست که روزی لکه ننگ را روی پیشانی ات داغ کرد و رفت خارج
تمام چراغها خاموش شدند
نرو ماندانا معلوم نیست چه نقشه ای بر ایت کشیده است شاید می خواهد مثل همان وقتها تو را بازی بدهد ان طور که دلش می خواهد و ان وقت تو می مانی با ننگی تازه ولی من برای معاشقه نمی روم من دلباخته فریبرزم تا ابد عشق حقیقی زندگی ام فریبرز است و بس من از بردیا متنفرم حتی فکر می کنم مرگ هم نمی تواند انتقام او را از من بگیرد فقط می روم ببینم چه کارم دارد چرا برگشته است چرا اتش به خرمن ما کشیده است
ساعت از یک نیمه شب هم گذشت حالا دیگر همه در خواب خوش رفته اند پیراهن گلدار دور چینم را پوشیدم و روسری سرخم را پشت سرم گره زدم به ارامی در را گشودم پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم و در پناه تاریکی باغ گم شدم
جالب بود که نه از تاریکی باغ خشکیده می ترسیدم نه از صدای زوزده شغال و سگ مو بر تنم سیخ می شد در چوبی بسته بود و بردیا روی ایوان نشسته بود متوجه من شد از ایوان پایین پرید
در را باز کرد و در ان تاریکی فقط چشمانش بود که برق می زد نگاهم کرد همان طور که سالها پیش به من خیره می شد دستم را گرفت به هر زحمتی که بود خودم را از چنگالش رهانیدم
کار خوبی کردی که امدی اه مانی عزیزم چقدر این لحظه را ارزو داشتم که این طور تنها رودروی هم بایستیم بیا برویم اینجا خوب نیست شاید پسر دایی سنگدلت ما را با هم ببیند
دستم را گرفت و مرا دنبال خودش داخل ساختمان برد تمام دکوراسیون خانه عوض شده بود همه جا مبل چیده بود چند تخته فرش اعلا هم روی زمین پهن بود نه خدمتکاری بود نه باغبانی فقط خودش بود وسگ وحشی اش
هنوز هم از دیدنش تمام تنم به رعشه می افتاد به خصوص که حالا تمام صورتش را انبوهی از ریش پوشانده بود روی مبل نشستم برایم از ان نوشیدنی مخصوص خودش ریخت ساعت دو بود از سکوت چندش اور نیمه شب بیزار بودم از صدای داروگها و جیرجیرکها
به رویم لبخند زد و گفت خوب تعریف کن
لیوان نوشیدنی را روی میز عسلی گذاشت و همراه با نفس عمیقی گفتم گفتنی ها پیش شماست
لیوان را تا ته سرکشید و گفت من اگر بگویم فقط باید از دلتنگیهایم بگویم وقتی زنگ زدم مدرسه به من گفتنداز انجا رفتی باور کن دیگر حال خودم را نفهمیدم مادر خیلی کار کرد تا توانست این همه سال من را انجا بند کند تا اینکه دیگر دوام نیاوردم و برگشتم ایران رفتم سراغ خاله رویا برایم تعریف کرد که با پسر دایی دبیرت ازدواج کردی و من فهمیدم که چه کسی مرا از شنیدن صدایت محروم کرده است نشانی سر راستی هم از شما نداشتم اما خوب خواستن توانستن است و زود پیدایت کردم بخور تا گرم شوی
از نوشیدن امتناع کردم و گفتم خیلی وقت است معده ام از خوردن نوشیدنی ها افتاده است خوب از نقشه فرارت بگو چطور توانستی دو روز مانده به عروسی فرار کنی
دوباره برای خودش نوشیدنی ریخت همه اش نقشه مادرم بود فکر می کرد هر ان ممکن است جریان قتلها لو برود
ادامه نداد با اکراه نگاهش کردم چقدر خودم را نگه داشته بودم تا حرفی بر خلاف میل او برزبان نیاورم دوباره همه غمهایم زنده شد دلم می گفت تنها موجودی که در دنیااز وجودش چندشم یم شود همین موجود کثیف است
امد و روبرویم ایستاد چشمانش از نوشیدن زیاد سرخ و پر اب شده بود خوب تو چطور توانستی ازدواج کنی
من عاشق فریبرز شدم
خوب می دانستم تا چه حد این جمله اعصابش را بهم می ریزد و این را هم می دانستم که ممکن است کینه فریبرز در دلش چرکین شود و دوباره دست به عمل جنون امیزی بزند روی همین اصل تصمیم گرفتم این بار برایش نقش بازی کنم و او را هم به بازی بگیرم ولی متاسفانه او دوستم ندارد بعد از فهمیدن جریان نامزدی گذشته ام و ان ننگ سیاه حتی حاضر نشده مرا به عنوان همسرش به دیگران معرفی کند و دوباره ازدواج کرد
خندید جنون امیز قهقهه زد پس تو دوباره عاشق شدی همان طور که یک روز عاشق من شده بودی ببینم برای پسر دایی دبیرت هم تب کردی و روانه بیمارستان شدی اه کوچولوی نازم گفتم دور از من عاشق کس دیگری نشو
خواست مرا در اغوش بکشد که نگذاشتم خواهش می کنم خواهش می کنم ارام بگیر
تلو تلو خوران روی مبل نشست و همانطور که نفرت امیز نگاهش می کردم گفتم چرا کپه های برنج را اتش زدی چرا درختهای بیچاره را خشکاندی
پا روی انداخت خوب می دانستم تعادلش را از دست داده است این تازه اغاز بازی من و فریبرز است من تا نابودی کاملش کنار نمی نشینم البته اتش زدن خرمن ها و خشکاندن درختها یک تسویه حساب شخصی بود بابت دروغ تلفنی اش هنوز بازی اصلی شروع نشده است
باوجودی که هر لحظه دلم از هراس انتقام او فرو می ریخت اما سعی کردم تا انجا که می توانم به روی خودم نیاورم و ارام باشم کار خوبی می کنی در واقع این طوری انتقام مرا هم می گیری او سالهای زیادی از عمرم را تلف کرده حاضرم در این راه کمکت بکنم
خوب می شناختمش و می دانستم هر گونه مقاومت در برابرش او را سخت تر و سنگدل تر می کند پس باید با او مثل خودش برخورد می کردم نیشش تا بناگوش باز شد و برایم دست زد و گفت افرین دختر خوب تو مال من بودی و هستی و هیچ کس حق تصاحب تو را ندارد حالا هم دلم می خواهد چراغها را خاموش کنم
رنگم پرید اما نگذاشتم صدایم بیش از حد مرتعش شود نه این برنامه ها را بگذار برای بعد از پیروزی من باید بروم ولی دوست دارم نقشه ات را با من در میان بگذاری
از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت دستهایش پشت سرش اویزان بود قدری پرده را کنار زد و گفت دسته چک فریبرز امروز توی مدرسه گم شد یا به عبارتی دزدیده شد با ان دسته چک می شد هزار فکرو نقشه به اجرا در اورد
ای بدجنس رذل همه کارهایت حساب شده است ولی فقط خودم باید به حسابت برسم با لبخند گفتم این عالی است دیگر چی
به طرفم برگشت چشمانش مثل چشمان سگ سیاهش یم درخشید اسناد و مدارک مهمش هم پیش من است به زودی تمام املاکش را از دست خواهد داد
وقتی قهقهه سر داد بر خلاف انچه در قلبم می گذشت همراهی اش کردم و خندیدم از ان دسته چک و اسناد استفاده نکنم من نقشه قشنگ تری برایش ریخته ام
دستم را گرفت و گفت چه نقشه ای
نگاهی به دستم انداختم پیش خودم گفتم یادم باشد دستهایم را سه بار زیر اب با سلام و صلوات اب بکشم این دستها متعلق به مرد زندگی ام فریبز است
فردا شب همه چیز را برایت مو به مو می شکافم من هم در بدجنسی دست کمی از تو ندارم حالا باید بروم فردا شب ساعت دو منتظرم باش
بعد دستم را کشیدم و بدون خداحافظی از خانه بیرون امدم باغ در سکوت رعب انگیز غوطه می خورد اهسته و با احتیاط از باغ گذشتم وقتی خودم را داخل اتاقم دیدم نفس راحتی کشیدم در حالی که هنوز نفسهایم منظم نشده بود در لگن اب ریختم و دستهایم را شستم وقتی زیر پتو رفتم به این فکر کردم که ایا رفتنم اشتباه بود نه از خدا می داند که چقدر فریبرز را دوست دارم نمی گذارم فریبرز اسیب ببیند
بردیااین بار نوبت من است ببین چگونه تو را بازی خواهم داد خوب کاری کردی امدی دست روزگار دوباره تو را در مسیر من قرار داد شاید تو همانی باشی که بودی اما من دیگر ماندانایی نیستم که تو را روزی می شناختی و از ضعفها و بزدلی اش سوء استفاده می کردی
من ماندانا هستم ماندانایی که عقده های زیادی توی دلش مثل یک غده سرطانی ریشه کرده است این غده را با هلاکت تو از ریشه خواهم کند بنشین و شاهد نمایش من باش
مارجان دسته چک مرا ندیدی؟توی کیف کوجکم بود.هر چقدر میگردم پیدایش نمیکنم.
خیلی دلم می خواست بگویم دسته چک تو را کدام حیوان پست فطرتی دزدیده است واو را از ان همه نگرانی در اورم اما خوب می دانستم که با این کار تمام نقشه هایم نقش بر اب می شود.بردیا کسی نبود که دم به تله کسی بدهد.
سفره را جمع کردم و برای شستن استکانها از مارجان پیشی گرفتم.مارجان لباس بهار را تنش کرد وگفت:من نمی دانم!تا به حال چشمم به دسته چک تو نیافتاده است...لابد بین وسایل خودت است.خوب بگردی پیدایش میکنی.
فریبرز با حالتی عصبی روی لبه پنجره نشست و گفت:لعنتی!اگر گم شده باشد چه؟اگر دست یک ادم ناحسابی بیفتد چه؟
زود وسط حرفش پریدم وگفتم:پس تا پیدا شدن دسته چک حسابت را مسدود کن.....زودتر به بانک اطلاع بده.
سرش را تکان داد و در حالی که نگاهم می کرد گفت:اره فکر خوبی است باید قبل از مدرسه به بانک سر بزنم.
وقتی کمی ارام تر به نظر می رسید من نیز دلم اندکی از تب و تاب افتاد.


رخسار خبر نامزدی خودش وبرادرش اسفندیار را همه جا پخش کرد.بیچاره سر از پا نمی شناخت.یادش هم نبود که روزی پسر کربلایی حسن به خاطر موهای فری و ریش بزی وچشمهای چپش یکی از موضهای شوخی و تمسخر او بود.
من در فکر نقشه ای برای شب بودم.می خواستم ذهن بردیا را از هدف اصلی اش پرت کنم اما چیزی به فکرم نمی رسید.هر چه فکر کردم بی فایده بود.
فریبرز دسته چکش را پیدا نکرد.ظهر برگشت هنوز اخمهایش توی هم بود.کمی از او دلجویی کردم وگفتم:ناراحت نباش پیدا میشود.
دور از چشمان مارجان دستم را گرفت واهسته گفت:خدا کند تو را گم نکنم.بعد چشمکی زد و من مبهوت مانده بودم که در ان شرایط چگونه می تواند با این لحن حرف بزند.


بعد از ظهر ان روز اتفاق بدی افتاد.
ماندانا بهار نیامده پیش تو؟
در تنور را برداشتم وگفتم:نه!اتفاقا برایش دو سه تا تتک گذاشتم.
از بعد از ظهر تا حال پیدایش نیست.وقتی بیدار شدم دیدم تو جایش نیست دلم شور میزند.
نانهای پخته شده رالای پارچه پیچیدم و گفتم:نگران نباش لابد با بچه ها رفته بازی.وقتی خسته شد خودش بر میگردد.
ولی شب شد و از بهار خبری نشد.فریبرز مارجان را تا ان جا که میتوانست به باد سرزنش و ملامت گرفت.مارجان گوشه ای نشسته بود و گریه می کرد.فریبرز همراه همسایه ها همه جا را زیر پا گذاشتند اما هیچ کس بهار را ندیده بود حتی بچه های هم سن و سال بهار هم از او خبری نداشتند.
فریبرز پلیس را در جریان گذاشت.ان شب چون همه بیدار بودند نتوانستم سراغ بردیا بروم.نگران بهار بودم.اگر افتاده باشد توی رود خانه چی؟یا چاه عمیق باغ عمه کبوتر!رخسار گفت خواهر پنج ساله اش توی همان چاه افتاد وخفه شد.
ماندانا....بهارم.
نه!رخسار این را گفت که بعد از ان جریان در چاه را بستند.
اینقدر اشک نریز مارجان ! خدا که بهار را تنه نمی گذارد پیدا می شود." اما خودم هم به حرفی که می زدم ایمان نداشتم.فریبرز از سر شب تا دو ساعت بعد از نیمه شب در باغ راه می رفت و مدام بر موهایش چنگ می انداخت و آه می کشید.
تا صبح روز بعد در بی خبری گذشت اما وقتی مارجان و فریبرز به اداره پلیس رفتند با شنیدن صدای سگ به ته باغ کشیده شدم. بردیا کنار در چوبی ایستاده بود و پیپ می کشید . تا مرا دید پرسید:"دیشب نیامدی؟"
" تفاق بدی برای بهار افتاده...بهار گم شده." با خنده گفت:" کم نشده بهار پیش من است." با بهت و وحست نگاهش کردم . گفتم:" پیش توست ؟ چرا؟با آن بچهکار داری؟ پدر و مادرش ار نگرانی قبض روح شدند."
با کمال خونسردی گامی به سوی من برداشت و گفت:"بهار به عنوان تضمیم همکاری تو با ابنجا می ماند...کوچکترین خطایی از تو سر بزند بهار خزان می شود."
وقتی قهقهه سر داد از شدت خشم و نفرت قلوه سنگی از روی زمین برداشتمو خواستم به طرفش پرت کنم که انگشت تهدیدش را به طرفم گرفتو گفت:" آرام باش کوچولوی من ! بهار فقط چند روز مهمان من است."
سنگرا انداختم و با لحن قاطعی گفتم:" باید ببینمش همین حالا . از تو بعید است که تا حالا اذیتش نکرده باشی." در را برایم باز کرد و با لحن گشتاخانه ای گفت:" بیا عزیزم از دیشب تا حالا نتظرت هستم." وقتی از مقابلش رد می شدم نگاه کینه توزانه به سمتش روانه کردم. بهار به ستون وسط زیر زمین بسته شده بود . آن زالو صفت دهانش را با دستمال بسته بود.معلوم بود از بس گریسته آنطور از حال رفته است . از خودم بدم آمد. دستمال دور دهانش را باز کردم.خواستم دستهایش را هم باز کنم که بردیا نگذاشت." هی! چی کار می کنی دختر . تو که نمی خواهی من اعصابم به هم بریزد."
بدجنس وحشی به من هشدار می داد بهار به آرامی چشمانش را گشود با دیدن من اشکهایش سرازیز شد." تو اینجایی خاله ماندانا خیلی تشنه هستم دستهایم هم درد می کند." بغض آلود دستی روی موهایش کشیدم و گفتم:" نترس خاله جان! من اینجا هستم الان برایت آب می آورم." بی توجه به حضور بردیا به سمت شیر آب دویدم. در ظرفی برایش آب ریختم و به سراغش رفتم. تا ته آب را سر کشید. خطاب به او گفتم:" تو حتی به یک بچه هم رحم نمی کنی؟"خنده ای کرد و گفت:" فکر کردی می توانی مرا به این راحتی خر کنی؟"
به طرفش برگشتم و دندانهایم را فشردم . چقدر دلم می خواست دستهایم را دور گردنش حلقه کنم و چنان فشار بدهم که چشمانش بزند بیرون .( الهی ! بردیا که خیلی ماهه! من که عاشق شخصیتشم.)
" بگذار بهار برود این بچه را داخل این بازی مسخره نکن." دستمال را ار روی زمین برداشت و در حالی که آن را دوباره دور دهان بهار می بست گفت:" هنوز هم مثل گذشته احمق و ابله هستی. من قسمت اصلی نقشه ام را با تو در میان نگذاشتم." نگاهم به بهار بود و هر لحظه از رنگ باختن چهره اش دلم زخم می خورد.
" هدف اصلی من از میان برداشتن توست...تو تنها شاهد من بودی و خطر بزرگی محسوب می شوی!در ضمن باید یادت می ماند که دور از من عاشق نشوی...حالا مهم نیست که در این میان چند نفر دیگر هم قربانی بشوند!"
نتوانستم جلوی آتشفشان خشمم را بگیرم. اعصابم به هم ریخت و تفی توی صورتش پرت کردم . مئهایم را از پشت کشید. بهار از ترس چشمهایش را بسته بود . روسری ام از سرم افتاد." می دانی که چقدر از آزار تو لذت می برم." چنگ وحشیانه ای روی صورتم انداخت ." این زیبایی باید از بین برود . این چشمها...این چشمها حیف است که مال دیگری باشد."
تمام حرفها و حرکتش جنون آمیز بود . سعی داشت با چنگال به چشمان آسیب برساند و من تا آنجا که می توانستم مقاومت کردم ولی صورتم زخم عمیقی برداشته بود و خون آمد. خدای من ! چه فکر می کردم و چه شد ؟ ( بسکه احمق و ساده ای) خیال داشتم او را بازی بدهم ولی در عوض خودم به تله افتادم. چون از مقاومت من خسته شد سیلی محکمی به گوشم خواباند که مرا نقش زمین کرد.
" سگ خوشگل من! که گفتی عاشق فریبرز شده ای حالا من قلبت را از سینه در می آورم تا عاشق هیچ سگ دیگری نشوی." بهار از شدت ترس شلوارش را خیس کرده بود و می لرزید دلم به حالش سوخت. داد کشیدم:" بی رحم! او را رها کن او هنوز بچه است . مرا که در اختیار داری." نیشخند زد و گفت:" رهایش کنم که برود و با پدرش پلیس را به جانم بیاندازد ؟ نه عزیزم! آنقدر ها که فکر می کنی هالو نیستم . می خواهم اینجا را به آتش بکشم و سه تایی جزغاله شویم...اما...اما قبل از آن می خوام معشوقه ات را به خاک سیاه بنشانم اول می خواهم نابودی او را ببینم و بعد... سه تایی دود می شویم و می رویم هوا."
از قهقه جنون آمیزش قلبم از دهانم بیرون زد.چه برسد به بهر که تازه "بابا آب داد" را بلد شده بود. کنارش رفتم و نوازشش کردم." غصه نخور عزیزم ! ما نجات پیدا می کنیم. این اختاپوس را از بین می بریم...اختاپوس نباید زنده بماند...نباید."
دهانم داغ شد و خون از دماغم بیرون زد . نگاه پرشررش را به جان خریدم . " این مشت را به خاطر داشته باش و من بعد توی گوش کسی ورد نخوان !" بعد از زیر بیرون رفت.
یک هفته در زیر زمین حبس بودیم . تنها گاهی رحم می کرد و نان خشکیده ای جلویمان می انداخت. سهم خودم را هم بهار می دادم او هنوز خیلی بچه بود و طاقت گرسنگی را نداشت. دست مرا هم از پشت به همان ستون بسته بود . هرروز زخم تازه ای روی صورتم می انداخت .
" چشمانت را روزی در می آورم که اینجا را به آتش بکشم ... حالا لازمش داری... باید شاهد بدبختیهایت باشی." شبها از سوز زخم های صورتم خوابم نمی برد ... با این همه جبور بودم برای بهار قصه ای تعریف کنم تا او آرام بگیرد و به خواب برود.
اینقدر اشک نریز مارجان ! خدا که بهار را تنه نمی گذارد پیدا می شود." اما خودم هم به حرفی که می زدم ایمان نداشتم.فریبرز از سر شب تا دو ساعت بعد از نیمه شب در باغ راه می رفت و مدام بر موهایش چنگ می انداخت و آه می کشید.
تا صبح روز بعد در بی خبری گذشت اما وقتی مارجان و فریبرز به اداره پلیس رفتند با شنیدن صدای سگ به ته باغ کشیده شدم. بردیا کنار در چوبی ایستاده بود و پیپ می کشید . تا مرا دید پرسید:"دیشب نیامدی؟"
" تفاق بدی برای بهار افتاده...بهار گم شده." با خنده گفت:" کم نشده بهار پیش من است." با بهت و وحست نگاهش کردم . گفتم:" پیش توست ؟ چرا؟با آن بچهکار داری؟ پدر و مادرش ار نگرانی قبض روح شدند."
با کمال خونسردی گامی به سوی من برداشت و گفت:"بهار به عنوان تضمیم همکاری تو با ابنجا می ماند...کوچکترین خطایی از تو سر بزند بهار خزان می شود."
وقتی قهقهه سر داد از شدت خشم و نفرت قلوه سنگی از روی زمین برداشتمو خواستم به طرفش پرت کنم که انگشت تهدیدش را به طرفم گرفتو گفت:" آرام باش کوچولوی من ! بهار فقط چند روز مهمان من است."
سنگرا انداختم و با لحن قاطعی گفتم:" باید ببینمش همین حالا . از تو بعید است که تا حالا اذیتش نکرده باشی." در را برایم باز کرد و با لحن گشتاخانه ای گفت:" بیا عزیزم از دیشب تا حالا نتظرت هستم." وقتی از مقابلش رد می شدم نگاه کینه توزانه به سمتش روانه کردم. بهار به ستون وسط زیر زمین بسته شده بود . آن زالو صفت دهانش را با دستمال بسته بود.معلوم بود از بس گریسته آنطور از حال رفته است . از خودم بدم آمد. دستمال دور دهانش را باز کردم.خواستم دستهایش را هم باز کنم که بردیا نگذاشت." هی! چی کار می کنی دختر . تو که نمی خواهی من اعصابم به هم بریزد."
بدجنس وحشی به من هشدار می داد بهار به آرامی چشمانش را گشود با دیدن من اشکهایش سرازیز شد." تو اینجایی خاله ماندانا خیلی تشنه هستم دستهایم هم درد می کند." بغض آلود دستی روی موهایش کشیدم و گفتم:" نترس خاله جان! من اینجا هستم الان برایت آب می آورم." بی توجه به حضور بردیا به سمت شیر آب دویدم. در ظرفی برایش آب ریختم و به سراغش رفتم. تا ته آب را سر کشید. خطاب به او گفتم:" تو حتی به یک بچه هم رحم نمی کنی؟"خنده ای کرد و گفت:" فکر کردی می توانی مرا به این راحتی خر کنی؟"
به طرفش برگشتم و دندانهایم را فشردم . چقدر دلم می خواست دستهایم را دور گردنش حلقه کنم و چنان فشار بدهم که چشمانش بزند بیرون .( الهی ! بردیا که خیلی ماهه! من که عاشق شخصیتشم.)
" بگذار بهار برود این بچه را داخل این بازی مسخره نکن." دستمال را ار روی زمین برداشت و در حالی که آن را دوباره دور دهان بهار می بست گفت:" هنوز هم مثل گذشته احمق و ابله هستی. من قسمت اصلی نقشه ام را با تو در میان نگذاشتم." نگاهم به بهار بود و هر لحظه از رنگ باختن چهره اش دلم زخم می خورد.
" هدف اصلی من از میان برداشتن توست...تو تنها شاهد من بودی و خطر بزرگی محسوب می شوی!در ضمن باید یادت می ماند که دور از من عاشق نشوی...حالا مهم نیست که در این میان چند نفر دیگر هم قربانی بشوند!"
نتوانستم جلوی آتشفشان خشمم را بگیرم. اعصابم به هم ریخت و تفی توی صورتش پرت کردم . مئهایم را از پشت کشید. بهار از ترس چشمهایش را بسته بود . روسری ام از سرم افتاد." می دانی که چقدر از آزار تو لذت می برم." چنگ وحشیانه ای روی صورتم انداخت ." این زیبایی باید از بین برود . این چشمها...این چشمها حیف است که مال دیگری باشد."
تمام حرفها و حرکتش جنون آمیز بود . سعی داشت با چنگال به چشمان آسیب برساند و من تا آنجا که می توانستم مقاومت کردم ولی صورتم زخم عمیقی برداشته بود و خون آمد. خدای من ! چه فکر می کردم و چه شد ؟ ( بسکه احمق و ساده ای) خیال داشتم او را بازی بدهم ولی در عوض خودم به تله افتادم. چون از مقاومت من خسته شد سیلی محکمی به گوشم خواباند که مرا نقش زمین کرد.
" سگ خوشگل من! که گفتی عاشق فریبرز شده ای حالا من قلبت را از سینه در می آورم تا عاشق هیچ سگ دیگری نشوی." بهار از شدت ترس شلوارش را خیس کرده بود و می لرزید دلم به حالش سوخت. داد کشیدم:" بی رحم! او را رها کن او هنوز بچه است . مرا که در اختیار داری." نیشخند زد و گفت:" رهایش کنم که برود و با پدرش پلیس را به جانم بیاندازد ؟ نه عزیزم! آنقدر ها که فکر می کنی هالو نیستم . می خواهم اینجا را به آتش بکشم و سه تایی جزغاله شویم...اما...اما قبل از آن می خوام معشوقه ات را به خاک سیاه بنشانم اول می خواهم نابودی او را ببینم و بعد... سه تایی دود می شویم و می رویم هوا."
از قهقه جنون آمیزش قلبم از دهانم بیرون زد.چه برسد به بهر که تازه "بابا آب داد" را بلد شده بود. کنارش رفتم و نوازشش کردم." غصه نخور عزیزم ! ما نجات پیدا می کنیم. این اختاپوس را از بین می بریم...اختاپوس نباید زنده بماند...نباید."
دهانم داغ شد و خون از دماغم بیرون زد . نگاه پرشررش را به جان خریدم . " این مشت را به خاطر داشته باش و من بعد توی گوش کسی ورد نخوان !" بعد از زیر بیرون رفت.
یک هفته در زیر زمین حبس بودیم . تنها گاهی رحم می کرد و نان خشکیده ای جلویمان می انداخت. سهم خودم را هم بهار می دادم او هنوز خیلی بچه بود و طاقت گرسنگی را نداشت. دست مرا هم از پشت به همان ستون بسته بود . هرروز زخم تازه ای روی صورتم می انداخت .
" چشمانت را روزی در می آورم که اینجا را به آتش بکشم ... حالا لازمش داری... باید شاهد بدبختیهایت باشی." شبها از سوز زخم های صورتم خوابم نمی برد ... با این همه جبور بودم برای بهار قصه ای تعریف کنم تا او آرام بگیرد و به خواب برود.
بردیا ده روز است که مارا در اینجا زندنی کردی . پس چرا اینجا را به آتش نمی کشی و خلاصمان نمی کنی ؟ به خدا خسته شدم." رو به رویم ایستاد . موهایش را مثل همان وقتها کوتاه کرده بود و صورتش را هم از ته تراشیده بود . انگار چرخ زمان از چهره ی او گذر نکرده بود . هیچ فرقی با چند سال پیش نداشت. " حق داری به من التماس کنی که اینجا را به آتش بکشم چون اگر خودت را در آینه ببینی سکته مغزی خواهی کرد من زیبایی ات را گرفتم فقط از آن همه خوشگلی چشمهایت باقی مانده است که آن هم به موقع به حسابشان می رسم."
از درد زخمهای صورتم به ناله و فغان رسیده بودم." چرا بردیا ؟ مگر من با تو چه کردم؟ سه قتل پشت سر هم مرتکب شدی و من لب از هم نگشودم و دم فرو بستم! چه کار خواستی بکنم که نکردم... به خدا خسته شدم...هر کاری بگویی می کنم فقط از این وضع نجاتم بده... به خدا مردم..."
وقتی اشکهایم را دید دستهایم را از هم گشود . ناباورانه نگاهش کردم . یعنی دلش به رحم آمده بود؟ صدایش مثل نعره یک شیر زخمی در گوشم زنگ زد:" پس گفتی هرکاری بخواهم انجام می دهی؟" سرم را تکان دادم و حرفش را تایید کردم.
" بسیار خوب با من بیا."بعد دستم را گرفت و مرا دنبال خود کشاند . نگاه پر هراس بهار را تا دم در بدرقه کردم مرا روی مبل پرت کرد چشمهایش مثل آن وقتها دریده به نظر می رسید." زودباش خودت را آماده کن." خوب می دانستم هر نوع مقاومتی در وقابلش همه چیز را خراب می کند.
او نگهی به یکی از درها انداخت و صدا زد :" مادر ... بیا بیرون!" چند لحظه بعد چهره در هم شکسته خانم رزیتا در میان بهت و ناباوری من مقابل دیدگانم ظاهر شد. آه خدای من! چقدر از این زن زیبا که پس از گذشت سالها این گونه رنگ پریده و پریشان شده بود متنفر بودم. به یاد تاریخ عروسی ام افتادم که این زن زیبا و دغل باز آن را به تاریخ مصیبت و در به دری مبدل کرد.
خانم رزیتا اکنون رو در روی من با فاصله چند متری ایستاده بود . چقدر دلم می خواست به آن گردن سپیدش چنگ بیندازم . نگاهم بی اختیار به مجسمه سنگی روی میز افتاد . بردیا لبخند کریهش را مثل همیشه تکرار کرد. " زود باش عزیزم می خواهم مادرم شاهد یکی شدن ما باد." شیشه نوشیدنی را برداشت ." ول باید گرم شویم."
خانم رزیتا همچنان هم چنان در سکوت نگاهم می کرد و من یک چشمم به مجسمه سنگی بود و یک چشمم به بردیا که محتوی لیوان را سرکشید. خانم رزیتا مثل مترسکی بی روح سر جایش خشکیده بود . من دو گام به سمت میز و مجسمه برداشتم . بردیا بی جهت قهقهه سر داد .یک گام دیگر. خانم رزیتا هم نگاهم بر مجسمه سنگی غلتید . دو گام دیگر.
صدای خانم رزیتا هم زمن با تماس دستم با مجسمه سنگی به هوا برخاست." بردیا مواظب باش!" بردیا سرش را دزدید مجسمه به سینه اش برخورد کرد و نقش زمین شد. خانم رزیتا به طرف من آمد و من به طرف اسلحه شکاری بردیا رفتم که از دیوار آویزان شده بود و تازه به دام چشمان هراسناک من افتاد . من دیگر آن ماندانا نبودم همان که می ترسید زود رنگ می باخت و تسلیم می شد ... من یک پلنگ زخمی بودم. بردیا اسلحه را که در دستم دید خندید و مادرش رنگ به رخسار پریده اش نماند.
بردیا از زور ناتوانی لبخند زد." احمق کوچولو آن اسباب بازی را بگذار کنار! هنوز انقدر بزرگ نشدی که به روی کسی اسلحه بکشی ... آن هم به روی من !"
با نهایت انزجار و ولع ماشه راکشیدم."سالها بود که نتظار چنین روزی را می کشیدم می دانی تو و مادر به اصطلاح با تمدنت با من چه کردید ؟ سالهاست که یک روز خوش به خودم ندیدم . خانواده ام از هم متلاشی شد و من در گذشته سیاه خودم زندانی شدم... اوه... چیه خانم رزیتا ؟ چرا می لرزی؟نکند فکر می کنی حقیقت نیست که این طوری پس از سالها دوری از تو استقبال کنم ... تو گناهکار تر از پسر روانی و دیوانه ات هستی ... می توانستی همان روزها به من بگویی که پسر دردانه ات در عشقمارگریت فرانسوی نکام ماند و عقلش را از دست داد ... ( آخی ...) آره...این کم لطفی از تو بود مقصر تویی... می خواستی من نقش معشوقه را برای پسرت بازی کنم و از تمام وجودم برایش مایه بگذارم ...چیه؟ چرا خفه خون گرفتی... لابد داری مرا با ماندانایی که میشناختی مقایسه می کنی... نه جانم... آن ماندانا مرد ... این که می بینی روح مانداناست که آمده از شما انتقام بگیرد."
خانم رزیتا به طرف من آمد." بچگی نکن ماندانا ما آمدیم تو را با خودمان ببریم ... باور کن فقط به خاطر همین برگشتیم."
صدای شلیک گلوله تا چند لحظه در فضای خانه پیچید. آن گلوله قلب دغل باز خانم رزیتا را از هم درید . بردیا همچون دیوانه ای مست تلو تلو خوران از جایش برخاست . چشمانش به جسم بی جان مادرش افتاد . " تو چه کار کردی ابله ... به حسابت می رسم..."
تحت تاثیر فشار حاصل از قتل خانم رزیتا اشکی از دیده فشاندم و با صدایی که می لرزید گفتم:"این من هستم که به حسابت خواهم رسید."

به یاد چشمان از حدقه در آمده مادربزرگم اولین گلوله را در پایش شلیک کردم . ناله کنان روی زمین زانو زد هنوز از درد به خودش می پیچید به یاد الهام و کاوه و تمام بازی هایی که سر من در آورده بود طرفش گرفتم. " تو باید می مردی تو را باید همان سالها می کشتم و نمی گذاشتم مرا زنده زنده در خودم دفن کنی!" چقدر برایم لذت بخش بود . وقتی دو کاسه چشمان وحشی اش را پر آب دیدم . پرسیدم:" درد می کشی؟ دارم می بینم ... می هم تمام این سالها درد کشیدم مهم نیست که به جرم کشتن تو و مادرت بالای دار بروم ... مهم این است که لکه ننگی مثل تو را برای همیشه از دامن روزگار پاک کردم."
آخرین گلوله شلیک شد وبردیای وحشی و سرکش برای همیشه در آرامش فرو رفت . تفنگ از دستم افتاد . تازه فهمیدم که چه کرده ام . آری من تازه به خودم آمدم .
نفسم به شماره افتاده بود . اشکهایم زخم صورتم را نیشتر می زد . نگاهم در چهره بی روح خانم رزیتا ضیافتی را می دید که در آن با ملاحت و زیبایی چشمگیری مقابلم ایستاد و گفت:" حالت چشمانت را هیچ وقت فراموش نمس کنم.
قلبم در سینهپر پر می زد . از بیرون صدای در هم جمعیت شنیده می شد . به سراغ بهار رفتم.
" کجایی خاله ماندانا؟ این صداها مال چی بود؟"
در حالی که دستهایش را می گشودم آهسته گفتم:" اختاپوس وحشی را با تفنگ از پا در آوردم حالا بیا برویم ... بابا و مامان منتظر ما هستند!"
دست بهار توی دستم سنگینی می کرد نای حرکت در پایم نبود . نمی دانم این احسس ندامت و عذاب وجدان بود که قلبم را در هم می فشرد یا گرسنگی و ضعف بود که با برداشتن هر گام گویی جانم به لبم می رسید . وقتی از در چوبی گذشتم آن طرف همسایه ها را دیدم که جمع شده بودند . با دیدن من و بهار چشمهایشان خیره ماند .صدای نجوایشان را می شنیدم.
" ببین ماندانا ه چه ریختی در آمده."
" بیچاره طفل معصوم انگار شاهین و عقاب به جانش افتاده."
بهار با دیدن پدر و مادرش دستم را رها کرد و در آغوششان فرو رفت . " بابا آن آقاهه خیلی ما را اذیت کرد !نگاه کن صورت خاله ماندانا را چه کار کرد؟"
یکی داد زد:" پلیس را خبر کردیم." فریبرز با بهت و حیرت نگاهم می کرد . گامی به سوی من برداشت . هرگز آنطور با حسرت نگاهم نکرده بود . مدارک را به سمتش گرفتم. با لحنی گرفته و بی حال گفتم:" بگیر فریبرز ! من انتقام خودم را گرفتم . آن زالوی کثیف را آن اختاپوس بی رحم را با دستهایم خودم کشتم..." بعد سرم را پایین انداختم و به دستهایم زل زدم. فراموش کرده بودم کجا هستم و جمعیت دورم حلقه زده اند.
" با همین دستها ! بردیا همان که خودش را آقای سراج معرفی کرد... نمی دانی لحظه مرگش با چه لحنی التماسم کرد ... فریبرز راحت شدم...تقاص خودم ا از او گرفتم ... تقاص تو را هم ... برنجهای سوخته ... دختان خشکیده ... و بهار معصوم را..."
بعد با اشاره به آن سوی باغ با گریه و بغض ادامه دادم:" بروید نگاهش کنید ببینیدش ... او همانی بود که من با دینش جان می باختم و از ترس قلبم می ایستاد اما الان هیچ آزاری به من نمی رساند دیگر نمی تواند به من آسیبی برساند."
دستم را روی صورتم فشردم ." او به خیالش زیبایی را از من گرفت اما ابله بود که نفهمید دیگر زیبایی برای من اهمیتی ندارد ... فریبرز ... می دانم با این قیافه هیچکس دلش نمی آید به صورتم نگاه کند ... اما تو نگاهم کن...ببین چقدر خوشبخت هستم . هرگز تا این حد قلبم آرام نگرفته بود..."
فریبرز برای نخستین بار جلوی دهه چشم دستانم را گرفت و در حالی که شانه هایش از باران چشمانش می لرزید گفت:" تو چه کار کردی ماندانا ؟ آن بی رحم چرا تو را به این حال و روز انداخت؟ چرا خبرمان نکردی تا خومان به حسابش برسیم ؟ این دستها حیف بود ... حیف بود که بهه خون کثیفی آلوده شود ."
سرم را تان دادم و گفتم:" نه ... نه ! این یک حساب شخصی بود. بردیا به حق خودش رسید ... بهار خیلی اذیت شد..."
با شنیدن صدای آژیر پلیس جمعیت به تکاپو افتاد . مارجان در آغوشم کشید و با گریه گفت:" الهی فدایت شوم ماندانا! به چه روزی افتادی؟"
سرش را از روی سینه ام برداشت و بالبخند گفتم:" همه چیز تازه درست شده است ... شما نمی دانید او با من چه کرده بود."
با آمدن ماموران پلیس فریبرز مقابلم ایستاد و گفت:" ماندانا تو هیچی نگو ... ما ما گوییم همه در قتل او دست داشتیم ... باشد."
لبخند محزونیبر لب آوردم و آرام آرام به طرف پلیس رفتم . دستهایم را برای دستبند زدن بلند کردم . در ان لحظه قلبم چنان آرم شده بود که انگار درون سینه ام وجود نداشت .
مامور پلیس بر دستهایم دستبند زد . صدای گریه جمعیت را می شنیدم. نمی خواستم نگاهم به نگاه پر ترحم کسی بیفتد . جمعیت هم پای من راه افتاد . از پشت مرا صدا زد. برگشتم و دیده اشک آلودم را به طرفش چرخاندم . می دانستم چقدر برایش سخت است که در ان لحظه بر خودش مسلط بماند اما من از نگاهش ناگفته هایش را شنیدم .
وقتی ماشین راه افتاد بغضم ترکید . به عقب برگشتم فریبرز جلوتر از همه به دنبال ماشین می دوید .

آه فریبرز! دیدی چه آسان همه چیز از هم پاشید ؟ آن وقت که در کنار هم بودیم از هم می گریختیم .حالا که از هم دور می شویم دلهایمان به سوی هم پر می کشد . می دانم جای من اینجا خالی می ماند ... برای همیشه ... اما جای شما در قلب من هیچ وقت خالی نمی ماند ...
دوستتان دارم ... بیشتر از همه تو را ... و نمی دانم تو هم بیشتر از همه من را دوست داری...
بگذار همه چیز را به قانون واگذار کنیم ... فراموش نکن من قلبم را برای همیشه در این دیار سبز و خرم و میان آدمهای ساده و زحمتکشش جا می گذارم ... قلبم آرامشی پیدا کرده که در این چند سال هرگز لحظه ای طعم آن را نشچشید .
دادگاه در تهران تشکیل شد . وکیل من زنی بود به نام سمیرا یوسفی . " چقدر این اسم برای من آشناست ؟"
" فکر کن ببین ما کجا همدیگر را دیدیم؟"
" نمی دام با این فکر خراب هیچی یادم نمی آید . انگار با پاک کن ذهنم را پاک کرده اند."
" کمی بیشتر فکر کن ... دبیرستان اندیشه یادت نیست؟دبیر ادیات آقای بسطامی یادت می آید چطور با احساس شعر می خواند؟"
به جایی آن سوی میله ها خیره شدم ." یادم آمد... تو سمیرا یوسفی هستی؟ همان که روز ید رقابت با من پیروز شد و به کالج رفت ...همان خودت هستی." بعد نگاهش کردم . او هم نگاه اشک آلودش را در نگاه من گره زد ." کاش به حای من تو به الج می رفتی."
دستش را فشردم و تاثر گفتم:"هر چیزی لیاقت می خواهد. تو شایسته رفتن به کالج بودی. من معتقدم هرکسی به آنچه لیاقت دارد می رسد . لیقت من هم این بود ."
" غصه نخور. من از تو دفاع می کنم." با تردید نگاهش کردم و گفتم:" دفاع از کسی که مرتب قتل شده ؟"
سمیرا نفس بلندی کشید ." بهتر است همه چیز را اول به خدا و بعد به من واگذار کنی.

آن روز در حضور فریبرز و مارجان و چند تن از همسایه ها که در دادگاه حضور داشتند در جایگاه با شهامت تمام جریانات و اتفاقی را که چند سال پیش بر من گذشته بود مو به مو برای چندمین بار شرح دادم. همیشه از حقیقت واهمه داشتم . از سرزنش و ملامت دیگران به خاطر این سکوت کثیف می هراسیدم . اما آن روز بر خلاف انتظارم در نگاه کسی حتی ابر بیزاری هم سایه نینداخت ... وکیل من ... دوست و رقیب دوران تحصیلی ام تا آنجا که توانست از من و حق من دفاع کرد...
برای من رای دادگاه مهم نبود ... من جرمی مرتکب شده بودم و باید محکوم می شدم . گه گاهی که نگاهم به چشمان شفاف و زلال فریبرز می افتاد آمشی عجیب در وجودم رخنه می کرد آخ فریبرز ... کاش می دانستی چقدر دوستت دارم.

قاضی رای نهایی را خواند: بنابر اظهارات شاهد جعفر معینی صاحب رستوران پالیز مبنی بر در جریان بودن قتل کاوه تهرانی پسردایی مقتول ... و نیز شواهد اهل محل براینکه مقتول با نام مستعار سراج باغ مرکبات آقای فریبرز بهتاش را خشک کرده و خرمن برنجشان را به آتش کشیده است و هم چنین با یه جا ماندن آثار جراحت و شکنجه بر صورت متهم و اظهارات بهار و شکنجه ده روزه این دو نفر در زیر زمین خانه مقتول خانم ماندانا ستایش از اتهام قتل بردیا تبرئه می شود... و به سبب قتل مادر مقتول گناهکار شناخته شده و دادگاه او را به حبس ابد محکوم می دارد...

چیزی شبیه ظرف چینی درونم شکست . احساس کردم صدای این شکستن تمام سالن را فرا گرفت .وقتی سالن خالی از جمعیت شد سمیرا جلوتر از همه رودرویم ایستاد . در چشمانش نم اشک سوسو میزد و چانه اش می لرزید ... آه ... رقیب سابق من ... به خاطر من بغض کرده بود .دستم را روی شانه اش گذاشتم و با محبتی که از نگاهم تراوش می کرد گفتم:" تو خیلی خوب از من دفاع کردی ... دیدیکه به جای اعدام به حبس ابد محکوم شدم ... تو خیلی بیشتر از توانت از خودت مایه گذاشتی ..."
سمیرا در آغوشم کشید و من بی آنکه اشک بریزم در سکوت به صدای گریه اش گوش سپردم . بهار عروسکش را به من داد وگفت:" خاله ماندانا ... بگیر ... من دیگر بزرگ شده ام ... مال تو..."

مارجان صورتم را بوسید وگفت:" همیشه به دیدنت می آییم ماندانا ... اخ نمی دانی ... از همین حالا ... جای خالی تو ... توی آن خانه گلی به دلم خنجر می زند ...همیشه عطر نان تنوری تو آنجا زنده است ... ما چه دوستان خوبی برای هم بودیم ... نه !"

دستش را فشردم و گفتم :" آره ..هیچ وقت به هم نارو نزدیم." مارجان خودش را کنار کشید و فریبرز مقابلم ایستاد . نمی دانم چه در نگاهش بود که قلب مرا همیشه به تپش وا می داشت . به نظر می رسید سکوتش شکستنی نیست . عاقبت صدای گرفته و بغض آلودش در گوشم طنین انداخت .

" دوستت دارم ماندانا ... آن عکسهای لعنتی را هم پاره کردم ... امیدوارم مرا ببخشی ..."

همراه با لبخندی سرد با دو مامور زن از سالن دادگاه بیرون رفتم
سلام ماندانا حالت چطوره است؟"
نگاهم از روی برف پیری که بر موهایش نشسته بودسر خورد و توی برکه سبز چشمانش افتاد و همراه با آه عمیقی گفتم:" خوبم ! اینجا در عوض همه چیزهایی که از آدم می گیرد به او آرامش و صبر عجیبی می بخشد... همبندیهای تازه ام مثل خودم نیستند . بعضی شان دل پرخونی دارند ... بهار چه می کند؟"

" بهار اخرین ترمش را می گذراند . طفلی درگیر امتحانات بود والا با مادرش به دیدنت می آمد." لبخند کجی زدم و گفتم:" مارجان خوب است ! از وقتی که دوباره بچه دار شده به دیدنم نیامده..."
فریبرز سرش را پایین انداخت و با لحن شرم امیز گفت:" ماندانا دخترشلوغ و پر سر و صدایی است مادرش نمی توان یک لحظه او را تنها بگذارد ... می دانی ماندانا دیگر از کوچه باغ سکت و خلوت آنجا خبری نیست همه جا خیابان کشی شده و رفت آمد ماشینها امان آدم را می برد ..."
هر دو مکث کردیم . فریبرز نام دختر دومش را ماندانا گذاشته بود . وقتی سنگینی نگاهم را دید سرش را که پایین انداخته بود بلند کرد . نمی توانستم خوب حرف بزنم . دستخوش احساسات پیچیده ای بودم که قلبم را در هم می فشرد .
" فریبرز اینجا توی زندان پیچیده لست که در بم زلزله هولناکی اتفاق افتاده است و خیلی هم کشته بر جای گذاشته ." لحظه ای بغض خفه ام کرد . فریبرز با آن نگاه نافذش با من فهماند که از جدا کردن من و خانواده ام پشیمان است.
" شاید مادر و خوارم آنالی و ستار همراه بیچاره های دیگر زیر آوار مانده اند . خیلی دلم می خواهد کمکی می کردم ولی حیف ... نه ! گریه نکن تو حق داشتی مرا از آنها دور کنی . از دست تو نارحت نیستم . " از گوشه روسری ام حلقه های ازدواجمان را در اوردم و به سمتش گرفتم و گفتم:" چند سال پیش از مارجان خواستم اسنها را برایم بیاورد . می خواهم اینها را از طرف من در صندوق کمک به زلزله زده ها بیاندازی . فقط همین حلقه های با ارزش برای من باقی مانده است..."
فریبرز اشکهایش را پاک کرد و به حلقه ها چشم دوخت .
" همیشه باید بهترین و با ارزش ترین چیزها را بخشید ... من باید بروم ... امروز توی بند چه ها مرسم دعا برپا می کنند برای شادی روح از دست رفته ها و سلامتی وصبر بازمانده های زلزله بم ..." گلویم می سوخت . به زحمت توانستم از جا برخیزم . پشت به او ایستدم تا دیگر اشکهایم را نبیند .
" هیچوقت راز این حلقه ها را برای کسی به خصوص مارجان فاش نکن ! بگذار همه چیز همینطور که هست باقی بماند ... سلام را به همه برسان خدحافظ!"
وقتی از در گذشتم او هنوز آنجا نشسته بود . برگشتم و با دیه ای غم بار به او نگریستم . سیل اشک روی چاله های ریز و درشت صوت کنده شده ام جاری شد . حلقه ها را در دستهایش فشرد و بوسه ای بر آنها زد . در سلول باز شد و من از مقابل نگهبان گذشتم .
" ماندانا این دعا را بخوان . اگر با صوت بلدی که چه بهتر."
" ماندانا دعا می کنیم که مادر و خواهرت و بچه اش سلامت باشند."
" ماندانا عروسکت افتاد برش نمی داری..."
" ماندانا حواست کجاست ؟ با کی ملاقات کردی که اینطور منگ شدی؟"
روی آخرین برگ دفتر خاطراتم نوشتم :همه را دوست دارم چه آنها که از دست رفتند . چه آنها که باز مانده اند! حتی پدرم که روزی ار ما دل کند و به سراغ دیگری رفت ... فکر می کنم حتی خودم را هم دوست دارم ...

دیگر نه کابوسی می بینم و نه دچار خیالات موهوم می شوم ... قلبم تسکین یافته است . نگاهی به پاکت نامه ای که در دستم بود انداختم . این نامه را مادر دو سال پیش برایم فرستاده بود . با وجودی که تمام کلماتش را حفظ بودم اما گویی برای اولین بار است که آن را می گشایم . اشک چشمان درد کشیده مرا هاشور زد .

سلام دختر بی نوایم
باور کن همین چند روز پیش از طریق خاله رویا فهمیدم که چه اتفاقی برای تو افتاده است . دخترم میدوارم مادر گناهکارت را ببخشی... اگر می دانستم زودتر از اینها برایت نامه می نوشتم و از حالت با خبر می شدم . آه چه بگویم... مرده شور این زمان و بخت بد من و تو را ببرد ... سالهای بیخبری از تو مثل موریانه به جانم افتاده بود. فقط امیدوار بودم که قلب بی رحم فریبرز تو را ببخشد و این همه فلصلهو بی خبری از بین برود ... آه ... مانی ...مانی...مانی ... اینقدر غم توی دلم تلمبار شده است که دارم می ترکم ... چرا این همه سال هیچ خبری از خودت به ما ندادی ... مگر فریبرز چه در حقت کرده بود که تا این به شروطی که پیش پایت گذاشته بود پایبند بودی ؟
الهی فدای ان چشمان سبز و مهربانت مادر...هرگز فکر نمی کردم آنقدر شهامت پیدا کنی که از یک قاتل جانی انتقام بگیری... اما کاش دیگر دستت را به خون مادر گناهکارش آلوده نمی کردی ... آه مانی جان!می دانم آنفدر پشت آن میله های آهنی غم و اندوه داری که من دیگر اجازه ندارم از غمهای خودم بریت بنویسم . فقط همین را بگویم که ستار دیگر از وجود من در خانه اش خسته شده است . روزی صد باز با ماری بی چاره بی خود و بی حهت دعوا راه می اندازد و من با گوشهای خودم می شنوم که به ماری می گوید : این پیرزن غرغرو فضول را بفرست خانه سالمندان...
راستی برایت یک پولور خوشرنگ بافته ام ... آن را حتما برایت پست می کنم . باورکن به قدری ناتوان شده ام که دو ماهی طول می کشد تا ان پولور را تمام کنم .
غم بیچارگی تو... بدجوری دلم را چنگ می زند . تا حالا فقط دلم برای مهبد پرپر می زد اما حالا ... این دل صاحب مرده ...روزی هزار بار از غصه تو دق مرگ می شود و دوباره ان می گیرد ...مانی ... این سرنوشت را ما خودمان رقم زدیم.یادت است چقدر برای آن مهمانی ها سر و دست می شکستیم. تازه می فهمم که همه از حماقت بود از جهل و نادانی. والا دختر زیبایی مثل تو نباید توی سلول تنهایی خودش بی هیچ امید به رهاییروی دیوار خطخطی کند.
اگر روزی ستر دلش به رحم آمد به ملاقاتت خواهیم آمد... مانی ... گاهی فکر می کنم چون پشت سرت آب نریخته ام اینگونه بختت سیاه و خاکستری شد ... مرا ببخش مادر ... تو هم اگر توانستی عهدت را با فریبرز بشکنی برایم نامه بنویس ... برایت دعا می کنم دخترم ... دعا می کنم کهآنجا بهت سخت نگذرد .

مادرت
خم شدم و عروسک اهدایی بهار را از روی زمین برداشتم ... صدای دعای دسته جمعی در تمام راهرو پیچید ... عروسک و نامه را زیر بالش روی تخت دوم گذاشتم و از در سلول بیرون رفتم.
پایان



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار