کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت12


بیلچه دسته بلندی که مارجان به آن "بلو" می گفت در دستم بود . روی خطی که مارجان نشانم می داد زمین را کندم. البته زمین سفت و سخت نبود و احتیاجی به زور آزمایی نداشت . یک ساعت از شروع کارم می گذشت . اگر چه خسته به نظر می رسیدم و بازوانم درد می کرد اما پیشرفت کار به قدری لذت بخش بود که دلم می خواست تماما باغ را زیر و رو کنم.
پنج ردیف بیست متری را تمام کردم و سنگ و کلوخ ها را گوشه ای ریخته بودم . مارجان گفت برای امروز کافی است.برای استراحت به خانه برگشتیم. وقتی فریبرز برگشت سری به باغ زد و کار من را ارزیابی کرد . اگرچه رضایتش را بروز نداد اما من نگاه سبزش را خوب می شناختم . ننه ملوک ناهار ترشی اسفناج درست کرده بود . من با دقت همه چیز را زیر نظر داشتم . اگرچه خورشت را تند درست کرده بودند اما برنج دمی مارجان خیلی خوشمزه بود . پس از ناهار برای اینکه طرز تهیه آن را فراموش نکنم در دفترچه یادداشت روزانه آن را نوشتم . فریبرز نگاهی به دفترچه انداخت . لبخند محوی روز لبانش نشست اما هیچ اظهار نظری نکرد.
روز بعد در ردیف های کنده شده و آب خورده نشا گوجه فرنگی و بادمجان کاشتیم. به توصیه فریبرز مارجان فقط نظاره گر تلاش من بود .
مارجان به زبان محلی چیزی گفت . فهمیدم می گوید بقیه کار را بگذار برای عصر . ساعت یازده بود و باید غذای تازه ای را یاد می گرفتم . ننه ملوک اشکنه می پخت . سیب زمینی ها را برایش پوست کندم . او ضمن کار برایم توضیح هم میداد که متاسفانه نمی فهمیدم چه می گوید . اشکنه غذای خیلی سختی نبود. /ان روز هوا گرم بود و ما دسته جمعی زیر درت گردو ناهار خوردیم.
فریبرز صبح زود از خانه بیرون میرفت و موقع ناهار برمیگشت . خیلی کم با من حرف میزد فقط پاسخ پرسشهایم را میداد . وقتی از خرید زمین ده هزار هکتاری اش صحبت می کرد چهره ننه ملوک لحظه به لحظه شاداب تر به نظر می رسید! فریبرز هیچوقت با من به زبان خودش صحبت نمی کرد . همیشه فارسی حرف می زد . نمی دانستم چرا در مورد حرف زدن خود سختگیری نمی کرد . وقتی از گرمای هوا کاسته شد دوباره بلو را در دست گرفتم و به کندن زمین مشغول شدم . آفتاب که غروب کرد عرق ریزان روی چمنها نشستم و نفسی تازه کردم . نگاهی به ردیفهای کاشده انداختم و لبخندی از سر رضایت زدم . باورم نمی شد با دستهای خودم کشت کنم . فکر کردم اگر مادر اینجا بود چه واکنشی نشان میداد . یا اگر آرمینی می دید چه ؟لابد از اینکه فریبرز او را به عنوان همسر انتخاب نکرده بود خدا را شکر می کرد .
پس از پایان کار به خانه برگشیم . حمام گرم و من با حوله و یک دست لباس به حمام رفتم . پس از حمام خیلی سر حال و قبراق به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم . فریبرز در اتاقش بود و اهمیتی به رفت و آمد من نشان نداد .
روی تخت نشستم و فکر کردم . چقدر شیوه زندگی ام با قبل فرق کرده است . کجا فکرش را می کردم که روی زمین را شخم بزنم و کشت کنم ؟ یعنی راستی این من بودم و فریبرز همان دبیر خوش پوش و خوش قیافه بود که تمام دختران مدرسه در انتظار ساعت کلاس او لحظه شماری میکردند ؟ چقدر همه چیز عوض شده بود . آه مادر دلم برایت تنگ شده است . کاش می توانستیم یادی از هم کنیم.


شلوار را تا زانو بالا زده بودم مارجان روسری ام را پشت سرم گره زد و استینهایم را هم بالا کشید ننه ملوک خیلی به فریبرز اصرار کرد که داخل زمین نشا کاری نشوم ولی او با سرسختی هرچه تمام تر وادارم کرد تا مثل مارجان و عمه کبوتر و چند زن کارگر دیگر لباس بپوشم
وقتی پای برهنه ام را در زمین گلی و پر از اب گذاشتم احساس چندش اوری به من دست داد احساس کردم زمین خیس خورده زیر پایم لیز می خورد عمه کبوتر نگاه تمسخر امیزی به من انداخت چیزی به زنهای دیگر گفت و بعد با صدای بلند همه خندیدند
مارجان گفت مواظب نشاها باش لگدشان نکن فقط ببین دستم را چطور روی زمین می کشم
از فکر اینکه باید دستم را در ان زمین و اب گل الود میان نشاها بکشم و علفهای هرز را با دستانم جمع کنم منزجرتر شدم از گوشه و کنار شالیزار صدای غورباقه ها به گوش می رسید
دستهایم را میان نشاها که فاصله کمی از هم داشتند به حالت نوازش روی زمین کشیدم مارجان حرکاتم را زیر نظر داشت و راهنمایی ام می کرد مارجان خیلی در وجین کردن مهارت داشت خیلی زود از من فاصله گرفت قطعه کوچک مرزبندی شده دیگری مشغول کار شد ناگهان احساس کرم روی ماهیچه پایم را زنبور گزید جیغ بلندی کشیدم و پایم را به زحمت از زمین گلی بیرون اوردم با دیدن جانور کوچک سیاهرنگی که به پایم چسبیده بود داد و فغانم بلند تر شد مارجان و زنهای دیگر سرشان را بلند کردند و به من خیره شدند
مارجان داد زد چی شده ماندانا
اشکم در امده بود هرچقدر پایم را تکان دادم ان جانور بی ریخت از پایم کنده نشد همان موقع دست مردانه فریبرز با یک تلنگر کوچک ان جانور موذی را به زمین پرت کرد
هنوز گریه می کردم نگاهی به چشمانم انداخت ملامت و دلسوزی در چشمان سبزش توام می درخشید ارام گفت تا به حال زالو ندیده بودی وقتی به بدن بچسبد خون انسان را می مکد خیلی هم پرحرص و طمع است چون انقدر خون می مکد تا بترکد
از خنده تمسخر امیز زنهای کارگر سرم را پایین انداختم فریبرز دلش به حالم سوخت نگاه از نگاه من برنداشت و گفت باید به حرف ننه ملوک گوش می دادم زود است تو وجین کردن را یاد بگیری ولی خوب تجربه بدی نبود از زمین بیا بیرون و استراحت کن بهتر است به ننه ملوک در پختن غذا کمک کنی
از خدا خواسته دنبالش رفتم قورباغه پهن و بزرگی درست از وسط پایم جهید و باعث شد جیغ بلند دیگری بکشم و نگاه عتاب الود فریبرز را متوجه خودم کنم
ننه ملوک برنج را خیس کرده و مشغول سرخ کردن مرغ بود از من خواست تا سیب زمینی پوست بکنم فریبرز با شوهر عمه کبوتر کنار کلکی زمین صحبت می کرد هر از چند گاهی همزمان به طرف یکدیگر برمی گشتم از نگاهش دلم می لرزید
ننه ملوک طرز درست کردن مرغ با گردو را به من یا داد که پر از اویه و فلفل بود اب برنج را هم زیر نظر او اندازه گیری کردم و روی اجاق گذاشتم بعد سری به باغی که درست کرده بودم زدم فریبرز کارگر گرفته بود تا درو باغ را برایم نرده کوبی کند سبزیها یواش یواش سبز می شدند بوته های گوجه فرنگی و بادمجان هم بزرگ شده بودند در حضور فریبرز قلبم به تپش افتاده انگار شوهرم نبود و هنوز دبیر ادبیاتم بود
چه احساسی داری
از نگاه کردن به چشمهایم طفره می رفت یک احساس خوب
می دانی چند وقت است اینجایی
بازهم نگاهش کردم بیست و دو روز
روی زمین نشست و گفت می خواهی برگردی تهران
چون نگاهش به من نبود نگاهش کردم و با کمی مکث گفتم برای چه می پرسید
در ان لحظه نگاهمان در هم گره خورد و گفت فکر می کنم از اینکه طلاق نگرفتی و این زندگی را انتخاب کردی پشیمان شده ای دست کم امروز توی زمین این احساس به تو دست داد اینطور نیست
کنارش نشستم و با قلوه سنگی بزرگ بر سنی کوچک کوبیدم سنگ ان طرف تر پرید پس پشیمانی به همین زودی به سراغت امد
با شتاب گفتم نه نه این یک احساس زودگذر بود فقط یک لحظه از دلم گذشت
با لحن پر حسرتی گفت من از همین احساسات زود گذر می ترسم از هوسهای کوتاه و موقت
نمی دان قصدش به رخ کشیدن گناهان گذشته ام بود یا حرف دل خودش بود دلم شکست سر به زیر انداختم دیگر هیچ حرفی نزد سر به زیر انداخت و به طرف ساختمان رفت همان طور که دور شدنش را نگاه می کردم فکر کردم چطور می توانم قلب یخ زده اش را اب کنم و کاری کنم که دوباره عاشقم شود
خورشید که وسط اسمان رسید کارگران از زمین بیرون امدند و خود را برای نهار اماده کردند عمه کبوتر که به من رسید گفت خوب به بهانه زالو از زیر کار در رفتی
نگاه سردی به او انداختم وبی اعتنا سفره را روی فرش دوازده متری زیر درخت گردو پهن کردم فریبرز همراه شوهر عمه کبوتر روی ایوان ناهار می خوردند نگاه حسرت امیزی به ان دو نفر انداختم و با ارزوی اینکه کاش جای شوهر عمه کبوتر بودم کنار مارجان نشستم برنج خیلی خوب از اب در نیامده بود ولی برای بار اول خوب بود اب مرغ پر از گردو انار خشک اسیا شده بود که خیلی خوشمزه و اشتها اور بود اگرچه خیلی از حرفها را متوجه نمی شدم اما فهمیدم که در مورد گرمای هوا و وضع نشاها صحبت می کنند
گاهی هوا شرجی می شد و گاهی یک باران از دمای هوا کم می کرد . بوته های گوجه فرنگی و بادمجان به بار نشسته و سیر و پیاز ها هم سبز شده بودند . بوته های سیب زمینی هم چیزی تا برداشت فاصله نداشت. سبزیها فوق العاده خوب از آب در آمده بودند . هر روز برای ناهار سبدی سبزی تازه می چیدم . فریبرز هر زوز که سر سفره سبزی تازه می دید نگاهی به من می انداخت و برای تشویق و تشکر از من تربچه سرخ کوچکی را بر می داشت و به دهان می گذاشت .( مسخره...)
پاییز از راه رسید و درختان رفته رفته رنگ آمیزی شدند . از ننه ملوک یاد گرفتم چطور مرباهای مختلف درست کنم .
همراه مارجان با سطلی در دست از میان کوچه باغها گذشتیم . مارجان از بوته های خاردار تمشک می چید و من هم به تبعیت از او تمشک ها را از بوته ها جدا می کردم و در سطل می ریختم . مارجان در حین چیدن برایم حرف می زد . دیگر زبن محلی برایم نامفهوم نبود و کم و بیش حرفهایش را می فهمیدم اما نمی توانستم خودم به زبان آنها صحبت کنم.
" دقت کن تمشک های رسیده را بچینی ...ببین این یکی چقدر درشت است! سطل من پر شده است بیا سطل تو را هم پر کنم . راستی کار خوبی نکردی بدون اجازه با من آمدی ... فریبرز عصبانی می شود."
دو سه دانه تمشک به دهان گذاشتم و از طعم شیرین آنها لذت بردم و گفتم:" نه ناراحت نمی شود چون ب تو آمده ام بیرون." با دیدن اسب سواری که به سویمان می آمد هر دو دست و پایمان را گم کردیم . با نزدک شدن اسب سوار هر دو با تعجب نگاهی به یکدیگر انداختیم . اسب سوار کسی نبود جز فریبرز ! نگاه غضبناکش زهره مارجان را ترکاند و بعد مو بر تن من سیخ کرد. " کی بهت اجازه داده برای چیدن تمشک دنبال مارجان را بیفتی؟"
مزه تمشکها در دهانم زهر شد . گفتم:" شما نبودید تا اجازه بگیرم." بی اهمیت به حرفهی من با فریاد بلندی مارجان را توبیخ کرد." مگر بهت نگفته بودم بی اجازه من هیچ جا نمی روید." وقتی مارجان سرش را پایین انداخت و لبش را به دندان گزید دلم برایش سوخت. " مارجان تقصیری نداشت من اصرار کردم..." از ترس نگاه خشم آلودش به حرفهایم ادامه ندادم . رو به مارجان گفت:" ننه ملوک باهات کار داشت بهتر است زودتر بروی!"
مارجان سطل تمشک را در دست گرفت و پ به فرار گذاشت . فریبرز از اسب پایین آمد افسار اسب را در دست گرفت رو به من با لحن خشکی گفت:" بهتر است خشکت نزند راه بیفت." زیر چشمی نگاهش کردم و همگام با او راه افتادم . وقتی چهره اش ارام تر به نظر رسید به خودم جرات دادم و گفتم :" چرا از بیرون آمدن من تا این حد بدتان می آید؟"
" برای اینک دلم نمی خواد برایت خواستگار پیدا شود ." از حرکت ایستادم و با بهت نگاهش کردم ." خواستگار؟"
در آن لحظه هر دو رو در روی هم ایستاده بودیم . لبخندی زد و گفت:" آره چون من به کسی نگفتم ما با هم ازدواج کرده ایم." شگفتی ام مضاعف شد و پرسیدم:" چرا ؟"
چشم در چشمم دوخت و گفت:" برای اینکه آنوقت باید یک زندگی عادی را پیش بگیریم... خنده دار اینکه بچه دار هم بشویم."
صدایم را شنیدم که بی اراده پرسیدم :" پس به آنها چه گفتید؟" " گفتم پدر و مادرت را از دست دادی چون کسی را نداشتی با خودم آورمت اینجا اما قصد ازدواج با تو را ندارم."
احساس کردم برای راه رفتن پاهایم سست شده است . آه کوتاهی کشیدم و خیره به چشمان مغرورش فکر کردم چه خیالی در سر دارد. " پس یعنی تا آخر عمر کسی نباید بفهمد که ...که...ما با هم..."
خیلی قاطع گفت:" از نظر من ازدواج ما یک موضوع منتفی شده است . حالا لازم نیست قاضی و دادگاه حکم طلاق مار ا صادر کند. جدایی فقط به معنی دور شدن نیست بلکه به معنی از هم رها شدن هم هست . من به کلی از و دل کندم... طلاق عاطفی تلخ تر از طلاق دادگاهی است."
اینها را گفت و با چند گام از من فاصله گرفت . من همچون موجودی مسخ شده بی حرکت ایستاده بودم . حتی پلک هم نمی زدم . چه خوش خیال و ساده بودم که فکر می کردم می توانم روزی دلش را نرم کنم و به سمت خود بکشانم . او برای همیشه از من دل بریده است . حتی حاضر نیست مرا به عنوان همسرش به دیگران معرفی کند . آه خدایا! من چه قدر بدبختم!
" چرا ماتت برد بیا." می رفتم و پاهایم را به دنبال خودم می کشیدم . هنوز گیج بودم و حال خودم را نمی فهمیدم . دو بار نزدیک بودبخورم زمین.
" حواست کجاست این چه وضع راه رفتن است؟" چرا طلاق نگرفتم؟
" ماندانا کجایی مواظب چاله ها باش ."
او هیچ وقت نظرشه نسبه به من عوض نمی شود . کاش طلاق می گرفتم.
" ماندانا ببین چی کار کردی تمام لباسهایت گلی شد."
نگاهی به سر و وضع خودم انداختم و بعد با نفرت به چاله پر از آب گل آلود چشم دوختم . لحنش هم عتاب آلود بود هم دلسوزانه . " مهم نیست برویم خانه عوضش کن . وقتی راه می روی جلوی پایت را نگاه کن."
نفهمیدم چطور خودم را تا خانه رساندم . لباسم را عوض کردم و روی تخت ولو شدم . فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. بعد گریه کردم و ناله کردم و سردرد گرفتم.
مادر ! کاش با هم می ماندیم کاش نمی رفتی و من نمی آمدم اینجا کاش طلاق می گرفتم کاش ... مادر ... مادر ...کاش!
مدتی گذشت و به این نتیجه رسیدم گریه هیچ فایده ای ندارد . باید تسلیم زندگی می شدم . شاید خدا خواست تاوان گناهم را این گونه پس بدهم . فریبرز را دوست داشتم و سعی کردم فکر کنم هنوز دبیر و شگرد هستیم. آری باید روابطمان را در همین حد نگه می داشتیم

وقتی دختر های همسن خودم را دیدم که با روپوش دسته دسته به طرف مدرسه می رفتند دلم می خواست من یکی از انان بودم و به جای نشستن روی سبزه ها و عصه خوردن روی نیمکت می نشستم و درس می خواندم . شالیها جمع شده بودند و سیر و پیاز پر محصول از آب در آمده بودند . فریبرز فکر تدریس را برای همیشه از سرش بیرون کرده بود چون از دیدن بچه مدرسه ای ها نگاهش پر حسرت نمی شد و آه نمی کشید . همه چیز خیلی سریع عوض شده بود . دلم برای خواندواده ام تنگ شده بود . گاهی که باران می بارید و رعد و برق می زد با دیدن اشباح و خوابهای آشفته جیغ می کشیدم و خودم را به در و دیوار می زدم .
هوای همیشه بارانی شمال را دوست داشتم چون فریبرز مجبور بود در خانه بماند و جایی نرود . وقتی در خانه بود گوشه ای می نشست و به من زل می زد من با خوشحالی در روزهی بارانی برایش یک غذای شمالی خوشمزه درست می کردم .
پرتقالها رسیده بودند . فریبرز از من خواست همراه مارجان و کارگرها پرتقال بچینم . یک روز سرد زمستانی بود . خودش هم لباس گرم پوشیده بود و کار می کرد . نمی دانم جرا با وجود این همه کارگر باز ما مجبور بودیم کار کنیم .پرتقال چیدن کار سختی بود . باید از نردبان بالا می رفتیم تا به شاخه بلد درخت برسیم و بعد از میان تیغ ها پرتقال را بچینیم . چندین بار تیغ به دستم فرو رفت .
عمه کبوتر زخم زبان می زد. " آخر تو را چه به پرتقال چیدن ! معلوم نیست پرتقال می چینی با تیغ ها را ..." فریبرز در پاسخ او گفت:" همه از اول بلد نیستند کاری را انجام دهند بلد می شوند!" عمه کبوتر دماغش را بالا کشید و گفت:" مارجان را نگاه کن چالاک و با عرضه اس." بعد کلی قربان قد و بالایش می رفت و مارجان تا بنا گوش سرخ می شد.
عمه کبوتر شگردش این بود که مارجان را همیشه به رخ من و فریبرز بکشد اما مارجان زیاد از تعریف های عمه اش خوشش نمی آمد و یک جوری تو ذوق عمه اش می زد . من و مارجان خیلی به یکدیگر عادت کرده بودیم . او بر خلاف شناخت قبلی ام دختر بی ریا و ساده ای بود و کم کم رولبطش با من گرم و صمیمی تر شد.

وقتی سال تحویل شد در خلوت نشستم و ساعتی اشک ریختم . فریبرز مقابل تنگ ماهی نشست و به آن زل زد . مارجان و ننه ملوک در فکر تدارک شام بودند که لابد مثل سال پیش سبز پلو ماهی شکم پر بود .
با شنیدن صدای در زود اشکهایم را پاک کردم . فریبرز به آرامی به طرفم آمد و نگاهی عمیق به چهره ام انداخت و گفت:" گریه می کردی؟" دماغم را بالا کشیدم . " بلند شو از اتاق بیا بیرون دوست داذم شام عید دست پخت تو باشد."
نگاهش کردم و نگفتم که من هم دوست داشتم شب عید کنار خانواده ام باشم . " فریبرز من طاقت این زندگی را ندارم شاید باورت نشود که چقدر این زندگی برایم سخت ... خواهش می کنم کاری بکن." نگاهی بی تفاوت به من انداخت و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و من فهمیدم نباید منتظر هیچ تغییر و تحولی از جانب او باشم.

زمان می گذشت و همه چیز برخلاف آرزوهای من پیش می رفت . تیم جار سبز شده بود . ( تیم جار : جایی که تخم نشا را در آنج پرورش می دهند و برای کاشتن در زمین آماده می کنن.) و کارگرها مشغول جمع کردن بودند . این بار بر خلاف سال گذشته چکمه ساق بلندی به پا کردم و داخل زمین رفتم . مارجان و عمه کبوتر کنار من روی مرز نشسته بودند . ننه ملوک که در طرف راست من نشسته بود در دسته کردن نشا ها استاد بود . در همان حال خطاب به عمه کبوتر گفت :" دیشب فریبرز در مورد ازدواج با مارجان با من صحبت کرد و از من خواست تا نظر مارجان را هم بپرسم ... خیلی هم اصرار دارد تا جمع کردن شالی مراسم عروسی برگزار شود..."
نشا ها یکی یکی از دستم افتاد . انگار زالو به قلبم چسبیده بود . آن را می مکید. زمین کارگرها دور سرم تاب خورد . همان جا روی زمین گل آلود نقش بر زمین شدم . صداهای درهم و گنگ به گوشم می رسید ." بیچاره یک دفعه جنی می شود!"
مارجان برایم آب قند درست کرد . ننه ملوک توی صورتم آب پاشید اما صدای فریبرز تاثیرش برای به هوش آمئن من بیشتر از آب فند بود ." چی شده ننه ملوک ! از عمه کبوتر شنیدم ماندانا یک دفعه غش کرده و افتاده توی گل." از میان پلکهای نیمه بازم چهره ی نگران او را دیدم . از خودم پرسیدم: دیگر چرا نگران حال من هستی؟ تو که شب قبل از دختر دیگری خواستگاری کردی ... مگر نگفته بودی مارجان شرایط ازدواج با تو را ندارد ... پس حالا چرا...
وقتی با هم تنها شدیم او رو به رویم نشست . سبزی چشمانش به من می گفت همه چیز امکان پذیر است . هر دو به یکدیگر نگاه کردیم.
" چرا حالت بد شد؟" "برای اینکه ننه ملوک به عمه کبوتر گفت شما از مارجان خواستگاری کردید."
" خوب این غش کردن داشت ؟!"
" نداشت؟!" از اینکه درست شنیده بودم بغض کردم و اشک به دیده آوردم . او ... او چطور تا این حد خونسرد بود؟ " دیر یا زود اینکار را می کردم."
" چرا مگر ما با هم ازدواج نکردیم ؟ پس چرا می خواهی با مارجان ازدواج کنی ؟"صدایم می لرزید بضغضم را به زور فرو دادم . از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت . " می خواهم با مارجان عروسی کنم و یک زندگی عدی را آغاز کنم (نامرد)زندگی که هرگز با تو نمی توانم داشته باشم." بلند شدم و به سمتش رفتم و گتم:"چرا ... چرا به خاطر گذشته ام آینده ام را خراب می کنی ؟ من که دوستت داشتم سعی کردم همانی باشم که تو می خواهی . پس چرا..پس چرا..."
به گریه افتادم . به طرفم برگشت . رنگ چهره اش تیره شده بود و حالت چشمانش عوض شده بود . " یادت رفته با من چه کردی ؟ من برای تو طعمه ای بیش نبودم . طعمه ای که به وسیله آن خودت را از ننگ و بدنامی نجات بدهی! شب عروسیمان را به یاد می آوری . به خاطر داری چطور مرا در خود شکستی ؟ اگر یادت رفته بگدار من یاد آوری کنم."
با صدای بلند داد کشیدم:" خواهش می کنم بس کن . باشد ازدواج کن . حق من همین است . آره ! من یک بار اشتباه کردم و باید چندین هزار بار تنبیه بشوم ولی شما هم یادتان باشد وقتی کسی با شهامت به اشتباشه اعتراف می کند نباید سرکوبش کرد چون یک بار فریب خورده . شما حق داری من به شما بدکردم . پس شما چه فرقی با من می کنید ؟ چرا گناه گذشته مرا امروز تلافی میکنی؟ به خدا این حق من نیست..."
بعد لبه تخت نشستم و هق هق گریه سر دادم . با لحن عصبی رو به من گفت:" فکر نکن با این اشکها و حرفها می توان مرا نرم کنی . تو همان شب رحم و شفقت را از قلبم گرفتی . می خواهم با تو همان کاری را بکنم که با من کردی. من با مارجان ازدواج می کنم هرچند این ازدواج به نوعی تنبیه قلب منم هست که دیگر اینقدر ساده و خوش باور نباشد" با سرعت از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش خودش را بست . از آن روز تا روز عروسی در لاک خودم فرو رفتم .
شلهی جمع شد و مراسم خرمن کوبی به پایان رسید . ننه ملوک جهاز مارجان را تهیه می کرد و فریبرز سفارش گوشت و مرغ می داد. من هم گاهی به کمک ننه ملوک می رفتم . خنده دار بود که در تهیه جهاز زن همسرم من هم سهم داشتم. مارجان سر از پا نمی شناخت . عمه کبوتر کیفش کوک بود . من و فریبرز مثل همیشه از نگاه هم در گریز بودیم.
" ماندانا این ملحفه برای بستر حجله چطور است ؟"
" خوب است ننه ملوک خوب است ." و بعد آهسته قطرا اشکی از دیده فرو ریختم و در دل گفتم خیلی خوب است . از این بهتر نمی شود . عروسی شوهرم است . چرا گریه می کنم ؟ چرا نمی خندم ؟ خنده دار است !
" ماندانا فکر می کنی ابروهای مارجان پیوسته بماند بهتر است یا وسط بروانش را بردارم."
" نمی دانم عمه کبوتر در هر دو صورت خوب است." بلند شدم و از نگاه پرغیظ عمه کبوتر گذشتم . سینه به سینه فریبرز جلوی در متوقف شدم .نگاهش نکردم . در دستش دسته گلی زیبا بود . " کجا می رفتی می خواهم این دسته گل را برایم تزئین کنی." با غیظ از کنارش رد شدم و خودم ا به باغ رساندم.
تمام خشم و غضبم را روی بوته های گوجه فرنگی و بادمجان و سیر و پیاز خالی کردم و در همین حین فریاد می زدم:" باغ نمی خواهم ... بروید به جهنم ... بروید به جهنم."
نمی دانم مارجان کی از راه رسید . محکم مرا در آغوش کشید و گفت:" چه کار میکنی ماندانا ! به این زبان بسته ها چه کار داری؟ بیا ... بیا برویم."
دستم را از مین بازوانش رهانیدم و نگاه پر کینه ای به چشمان مهربانش انداختم و گفتم:" ولم کن ! چه کار به من داری ؟ بگذار به حال خودم باشم."
با تعجب نگاهم کرد و بعد از کنرم رفت. عاجزانه نگاهی گذرا به بوته های لگد کوب شده انداختم و با عجز و پشیمانی روی زمین نشستم و اشک ریختم.
چقدر برای این زمین زحمت کشیده بودم . فریبرز می خواهی عروسی کنی ؟ پس من چی؟ من برایت به حساب نمی آیم؟ فریبرز ! به خدا قسم بامن بد کردی . دل من امروز کبود است . می خواست رنگ باز کند اما تو له اش کردی ...
باشد عروسی کن !

عروسی کن !

ولی یادت باشد یادم می ماند که چطور مرا در گور آرزوهایم دفن کردی

ماندانا میوه ها را شستی ریختی توی ابکش
بله ننه ملوک سبزیها هم تمام شدند
دستت درد نکند ننه جان انشاءالله عروسی خودت
عروسی خودم
ماندانا که باید عروس خودم شود
عمه کبوتر ریسه رفت و ننه ملوک از فرط خنده صورتش پر از چین و چروک شد با دیدن اسفندیار که نگاهش به من بود چندشم شد عمه کبوتر رو به فریبرز که تازه از راه رسیده بود با ذوق گفت به ننه ملوک گفتم که ماندانا عروس خودم است
فریبرز زیر چشمی به من نگاه کرد و من بی اعتنا روبرگرداندم
بیخود از این وعده ها به خود ندهید دختر عمه من قصد ازدواج ندارد
بله معلوم است که قصد ازدواج ندارد فقط مردها حق دارند چند زن بگیرند و جلوی چشم زنهایشان عروسی راه بیاندازند کی گفته مردها حق دارند چند زن بگیرند
ماندانا حواست کجاست
وسایلت را جمع کردی بیاوری اینجا
چی وسایل
فریبرز رفته بود و ننه ملوک نگاهش به من بود اره دیگر تمام وسایلت را جمع کن باید جهیزیه مارجان را در ان اتاق بچینند تو قرار است با من زندگی کنی
با شما اینجا اوه نه
از این خانه گلی با سقف چوبی اش که هر ان ممکن بود سر ادم بریزد با طاقچه های عریض و پنجره های کورش بدم می امد تمام دیوارها ترک برداشته بود هر چقدر جارو می زدی انگار نه انگار
ماندانا اسفندیار را ندیدی
من چه می د انم اسفندیار کجاست پسر شماست سراغش را از من می گیرید
وای چه بی ادب مگر من چه گفتم
بعد زد پشت دستش و لبش را ور کشید دوان دوان خودم را به ساختمان رساندم باید وسایلم را جمع می کردم مارجان کاسه ها و قابلمه ها را در قفسه ها می چید بی انکه از من چیزی بپرسد برایش توضیح دادم که باید وسایلم را جمع کنم باید پیش ننه ملوک زندگی کنم
لبخند زنان گفت اگر از ان خانه گلی خوشت نمی اید با فریبرز صحبت می کنم که همین جا...
به طرف اتاقم رفتم نه لازم نیست
در حالی که لباسها و وسایل دیگرم را جمع و جور می کردم این چندمین جابجایی من در طول این مدت است این جا بمانم که چه شاهد زندگی عادی شما باشم و حسرت بخورم ان خانه گلی شاید ارامشش بیشتر از اینجا باشد
در باصدا باز شد با دیدن فریبرز حرکاتم در جمع کردن وسایلم رنگ غیظ و خشونت به خود گرفت
داری اتاق را تخلیه می کنی
اره دارم تخلیه می کنم نمی بینی
درچمدان را بستم و چشمهایم را روی هم گذاشتم رفتنیها باید بروند
از جا برخاستم امد روبه رویم ایستاد صدایش گرفته بود غصه نخور برای تو هم شوهری پیدا می شود
از شوخی اش بغضم ترکید اما اجازه ندادم اشکهایم بریزد
به سر باغ بیچاره ات چه بلایی اوردی
حوصله اش را پیدا کنم دوباره از نو می سازمش
ماندانا
بله
در نگاهمان غم کهنه ای سوسو می زد احساس کردم او هم بغض کرده است چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت اشکم در امد مدتی تنها و به دور از هیاهوی عروسی روی تخت نشستم و گریستم خدا لعنتت کند بردیا ببین چه به روز من اوردی
وسایلم را در یکی از سه اتاق خانه گلی چیدم به اطرافم نگاه کردم اگر برق می رفت این خانه مثل گور می شد
چند بالش دور تا دور اتاق چیده شده بود که به عنوان پشتی استفاده می شد یک تخته فرش شش متری و یک موکت ابی فرش اتاق بود گوشه دیوار هم یک چوب لباسی بود و چند لباس و چادر از ان اویزان بود بخاری هیزمی هم گوشه راست اتاق قرار داشت مادر خدا را شکر که قرار نیست همدیگر را ببینیم والا با دیدن من در این اتاق حتما دق می کردی
تو اینجایی ماندانا بیا برویم سفره عقد را بچینیم عاقد بعد از ظهر می اید
باشد امدم
سفره منجوق دوزی شده سپیدی در هال پهن بود دور تا دور اتاق را با کاغذ کشی تزئین کرده بودند سفره عقددر خانه دست چپی عمه کبوتر بود
ماندانا به نظر تو چند تخم مرغ رنگی باید در سفره عقد گذاشت
نگاهی به تخم مرغهای رنگی در دست رخسار کردم و گفتم همه خوش رنگند
به سلما در چیدن میوه ها رد ظرف کمک کردم سه برگ پرتغال توی کاسه اب انداختم و جلوی اینه گذاشتم به یاد سفره عقد خودم افتادم قلبم به هم فشرده شد وقتی کار تمام شد به همراه دیگران از اتاق بیرون امدم
ماندانا بیا دخترم بیا تا با سابیدن قند بر سر عروس و داماد بختت باز شود
فریبرز به سرفه افتاد چادر سپیدی بر سر انداخته بودم با صورتی سرخ و گلگون جای رخسار را گرفتم وقتی قندها را می ساییدم خیلی خودم را نگه داشتم که گریه ام نگیرد
گریه شگون نداردمراسم عقد شوهرم است نه فکر کن مراسم عقد پسر دایی ات است مارجان بله داد همه هورا کشیدند من به ارامی از اتاق بیرون رفتم که شاهد بله دادن فریبرز نباشم روی سبزه ها رودر روی باغ ویران شده خودم نشستم و به فکر فرو رفتم چرا بی صدا گریه می کنی تو باید داد و فریاد راه بیاندازی تا همه بفهمند با تو چه کار می کندهمان مرد مغرور همان که امروز داماد می شود اه فریبرز این حقش نبود تو به بدترین شکل ممکن از من انتقام گرفتی کاش می توانستم از اینجا بگریزم چطور می توانی بعد از این به چشمهای من بنگری به چشمهای من که به امید بخشایش چشمهای بی رحمت خشک شدند
ماندا خانم شما اینجایید
اسفندیار ماندا صدایم می کرد به طرفش برنگشتم ولی پرسیدم چه کارم دارید
همه منتظر شما هستند فریبرز گفته تا شما نیایید کیک را نمی برند
خواستم بگویم به درک نبرند این عقد و عروسی توی سرش خراب شود
اما نگفتم از جا برخاستم بی حس و ناتوان انگار تمام زور و توانم را از من گرفته بودند بسیار خوب برو بگو دارم می ایم
او رفت و من به ارامی دنبالش رفتم
رخسار کارد تزئین شده را به من داد و گفت ماندانا برقص و کارد را به طرف عروس و داماد ببر
چه می گوید رقصم نمی اید مگر عروسی ننه ام است که باید برقصم
فریبرز نگاهی به کارد و بعد نگاهی به من انداخت اسکناسی لای دستم گذاشت و کارد را از من گرفت اسکناس نو و تا نشده از لای انگشتانم لغزید و به زمین افتاد کیک برش خورد درست مثل قلب من
بعد از گرفتن عکسهای یادگاری همه عروس و داماد را تنها گذاشتند ومن جلوتر از همه
چندین دیگ بزرگ روی اتش هیزم در زمین برداشت شده بود چندین زن درشت اندام و کار بلد چادر به کمر بسته بودند و دور و بر دیگها می رخیدند وقتی از مقابل دیگها می گذاشتم به داخل هر یک سری کشیدم سه دیگ برنج و دو دیگ مرغ تدارک دیده بودند رخسار توضیح داد فسنجان درست می کنند در دو دیگ هم گوشت بریانی بار شده بود با تاریک شدن هوا لامپهای رنگین سر تا سر باغ روشن شد و چراغ امید قلب من خاموش شد
ساز و دهل جمعیت زیادی را دور خودش جمع کرده بود زنهای زیادی با لباسهای رنگی و در حالی که هر یک طبقی پر از برنج را که روی ان کله قند تزئین شده و یک بسته چای و روغن و میوه چیده شده بود بر سر داشتند و جلوی جمعیت عرض اندام می کردند و هر یک قصد داشتند جمعیت را متوجه طبق پر و رنگینش بکند به ردیف به طرف انباری می رفتند و طبق را تحویل می دادند چون تا به حال این مراسم را ندیده بودم برایم جالب بود چند نفر از جوانها در حال رقص محلی بودند و ند نفر در حال کشتی گرفتن چون هوا خوب بود مراسم در باغ برگزار می شد
جوان تر ها کار پذیرایی را به عهده گرفته بودند جلوی هر سه نفر یک طبق می گذاشتند شامل یک دیس برنج دو نوع خورشت سالا و برانی و سبزی بود دو سه نفر دیگر هم برای مهمانها اب می اوردند بعد از اقایان نوبت به خانمها رسید
همراه رخسار روی تخت نشسته بودیم و شام می خوردیم فرببرز کت و شلوار سرمه و پیراهن ابی روشن و کراوات البالویی به تم داشت با دیدنش قلبم تند تند زد و نگاهش بر من ثابت ماند و پرسید چیزی کم و کسر نداری
رخسار گفت همه چیز روبه راه است اقا داماد
خسته به نظر می رسی ماندانا
با زهم رخسار جواب داد ماندانا امشب حسابی زحمت کشیده از من هم بیشتر کار کرده خوب دیگر عروسی پسر دایی اش است و باید از خودش مایه بگذارد
فریبرز همچنان خیره نگاهم می کرد و با بغضی که در گلو داشتم نمی توانستم لقمه ام را پایین دهم رخسار چشمکی زد و گفت ماندانا امشب کلی خواستگار پیدا کرده بعد از عروسی باید پذیرایی خواستگارهای جورواجور باشی اقا داماد
فریبرز هنوز نگاهش به من بود خنده ای بغض الود کردم و گفتم شنیدی رخسار چه گفت یک عالمه خواستگار پیدا کردم
لبخند محزونی روی لبش نشست از این بابت خوشحالی
ظرف غذا را توی طبق گذاشتم و دوان دوان به طرف حوض اب رفتم هیچ کس ان دور و بر نبود اب را باز کردم و صورت خیس از اشکم را شستم دوباره قلبم تند می کوبید
او مقابلم ایستاده بود ارزوی چنین عروسی را برای خودمان در سر داشتم ...
هنوز بغضم به کلی فرو نشسته بود خوب به ارزویتان رسیدید
دستش را توی اب حوض فرو برد و با لحنی غمگین و نگاهی اندیشناک گفت ارزویم تو بودی سیبی توی حوض افتاد و اب به سرو صورتمان پاشید فریبرز نگاه نافذ و غمگینش را دوباره به نگاهم دوخت و کمی بعد رفت من ماندم و قلبی که در سینه پر پر می زد و صدایش که در گوشم پژواک می کرد ارزوی من تو بودی
خوب با پسر دایی ات خلوت کرده بودی ها
ولم کن رخسار بیا برویم کمک زنها ظرفها را بشوریم
مهمانها که با خوردن شام قوایی تازه پیدا کرده بوند دسته جمعی می رقصیدند پیرزنها که چادر به کمر بسته بودند با دستمال رنگی چرخ می خوردند پس از شستن ظرفها جوانها کار پذیرایی را با چای و میوه ادامه دادند ماندانا اگر این مراسم برای تو برگزار می شد چقدر عالی بود نه ان وقت همه به حالت غبطه می خوردند و تو چقدر به خودت می بالیدی
کمی ان طرف تر از حلقه مردها زنها دور هم حلقه زده بودند و می رقصیدند مارجان لباس قرمز رنگی به تن داشت و ارایش صورتش خیلی تند و غلیظ بود اگر ارمینا اینجا بود و او را می دید کلی متلک می انداخت و می گفت لپهای مارجان را با ماتیک قرمز کرده بودند و از بس به چشمانش سرمه زده بودند از هم باز نمی شد
عمه کبوتر دست روی دست من گذاشت و گفت حالا دست بزنید من و عروسم با هم برقصیم
هر چقدر سعی کردم دستانم را از دستانش در بیاورم بی فایده بود زور دستان قوی اش چند برابر من بود همه با دست زدن مرا تشویق به رقصیدن می کردند با لباس چین دار بلندی که بر تن داشتم که به قول رخسار جان می داد برای قر دادن ولی برای رقصیدن کم اورده بود من چرا باید برقصم مگر عروسی من است عروسی شوهرم است شما بودید می رقصیدید اگر شوهرتان را داماد ببینید می پرید و چشم عروس را در می اورید موهایش را چنگ می زنید و می کنید حالا انتظار دارید برقصم
شاباش شاباش خسیس نباش
شاباش شاباش بریز بپاش
یک صدا دست می زدند و اواز می خواندند عمه کبوتر و رخسار دستهایم را تکان می دادند و مرا دور خودشان می رقصاندند چند نفری پول به پایم ریختند
احساس کردم سرم گیج می رود زود خودم را کنار کشیدم
نوبت به مراسم حنابندان رسید یکی از نوعروسان فامیل عروس با قاشق حنا را روی اسکناس کف دست عروس می گذاشت بعد ان را می پیچید و لای جمعیت پرتاب می کرد از ان طرف هم یکی از تازه دامادها یا به عبارتی ساقدوش داماد همین کار را برای داماد انجام داد
عاقبت ساعت یک بعد از نیمه شب مراسم به اتمام رسید اقوام دور مجلس را ترک کرده بوند و همسایه ها و اقوام نزدیک ماندند تا کارهای مانده را روبه راه کنند دو سه نفر از خانمها هم برا ی ناهار فردا مرغ سرخ می کردند
من خسته و خواب الود به همراه رخسار خانه را جارو می کردیم بعد حیاط را از پوست پرتغال و سیب و شیرینی گاز زده و برنج تمیز کردیم مارجان هم لباسش را عوض کرد و ظرف می شست فریبرز را ندیدم اسفندیار می گفت سرش درد می کرده به اتاقش رفته
مارجان می خواست جارو را از دستم بگیرد بده به من تو خسته شدی ماندانا تمام روز را کار کردی برو بگیر بخواب فردا هم همین قدر کار داریم
نمی دانم چرا احساسم نسبت به مارجان عوض نشده بود نه از او متنفر بودم نه به او حسادت می کردم او قلبش پاک و پرمهر بود بیچاره او که خبر نداشت شوهرش زن دارد
نه تو هم خسته ای فقط حیاط مانده است
او ارام نمی گرفت رفت سراغ دخترها تا در خشک کردن ظرفهای کمکشان کند دلم پیش فریبرز بودالان چه حالی داشت
نزدیک صبح بود که سرم را روی بالش نهادم رخسار ومارجان در دو طرفم دراز کشیده بودند رخسار در حالی که با موهایم بازی می کرد گفت ماندانا خیلی تو را دوست دارم نه به خاطر اینکه زیبایی یا از شهر امدی به خاطر اینکه خودت را نمی گیری خیلی زود با ادم می جوشی و خودمانی می شوی
مارجان دنباله حرفهای دختر عمه اش را گرفت و گفت ماندانا چه بخواهد چه نخواهد هر کسی را تحت تاثیر قرار می دهد از نظر شکل و قیافه هم کپی فریبرز است من هم ماندانا را دوست دارم از وقتی که او با ما زندگی می کند احساس می کنم همه چیزمان عوض شده
مختصر و مفید تشکر کردم رخسار دستم را گرفت و گفت بیا سه نفری به هم قول بدهیم که همیشه با هم دوست باشیم و به هم نارو نزنیم
مارجان هم دست دیگرم را گرفت و گفت همیشه مثل خواهر کنار هم باشیم و از هم کینه ای بدل نگیریم
هر دو دستهایم را همزمان فشار دادند گریه ام گرفت و گفتم من هم شما را دوست دارم قول می دهمم همیشه با شما بمانم و هیچ وقت نارو نزنم شما خیلی خوب هستید
سر در اغوش مارجان گریه سر دادم ان دو نفر فکر می کردند من به یاد پدر و مادر از دست داده ام گریه می کنم زیاد هم بیراه فکر نمی کردند من به یاد همه چیزهایی که از دست داده بودم گریه می کردم
افتاب هنوز طلوع نکرده بود که بیدارمان کردند با وجودی که دو ساعت بیشتر نخوابیده بودیم همان دو ساعت خستگی را از تنمان بیرون اورده بود
سفره را روی ایوان پهن کردیم که صبحانه بخوریم فریبرز سر و صورتش پف کرده بود معلوم بود دیشب اصلا نخوابیده است
سلام مرا بی پاسخ گذاشت و به نگاهی کوتاه اکتفا کردگونه های مارجان با دیدن فریبرز تا بناگوش سرخ شد فریبرز رو به روی من نشست ننه ملوک همراه یکی دو زن دیر نان تنوری درست کرده بودند سفره صبحانه مفصلی چیده بودند فریبرز گاهی به ظرف پنیر رنده شده خیره می شد گاهی نگاهش به نگاه من مات می شد
فقط یک استکان چای شیرین خورد و زودتر از همه از سر سفره بلند شد
ماندانا جان بیا این ظرف نان و پنیر را ببر برای فریبرز بچه ام خسته است اشتها ندارد
اگر چه دلم نمی خواست با او رودرو شوم اما سینی را برداشتم و به طرف او رفتم که روی تخت نشسته بود و به باغ ویران شده ام نگاه می کرد سینی را مقابلش گذاشتم انگار متوجه من نشده بود مسیر نگاهش را دنبال کردم و همراه با کشیدن نفس عمیقی گفتم به هیچی فکر نکنید مارجان دختر پاک و معصومی است به طور حتم زن زندگی ات می شود
نگاهش بی روح بود امروز مامور زخم زبان زدن به من هستی با لبخند شانه هایم را بالا انداختم با بی حوصلگی گفت نمی خواهد تظاهر به خوشحالی بکنی حالت را می فهمم
از گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم از کجا می دانی چه حالی دارم
برای اینکه من هم حس و حال تو را دارم
این بار نه از گوشه چشم که با تمام وجود به هم نگاه کردیم
صدای ساز و دهل می امد بوی غذاهای خوش طعم همه جا می پیچید و اشتهای ادم را باز می کرد داماد از حمام برگشته بود اصلاح کرده و مرتب خدای من چقدر با کت و شلوار سپید از همیشه برازنده تر به نظر می رسید
ننه ملوک با اسپند به استقبالش رفت همه به ترتیب بر سرش نقل می ریختند بعد از نهار مردم هدایای نقدی شان را تقدیم کردند لباس عروسی بر تن مارجان می لغزید موهایش را دور سرش جمع کرده بودند همین باعث شده بود گونه های گود رفته اش بیشتر نمایان شود
گوشه ای نشسته بودم و به رفتن عروس و داماد به حجله نگاه می کردم همه از کوچک و بزرگ پشت سرشان کف می زدند و اواز می خواندند هوا تاریک شده بود نتوانستم شام بخورم رخسار دستی روی شانه اما زد و کنارم نشست
کجایی خوشگله عروسی هم تمام شد می بینی همه رفتند فقط ما ماندیم حیاط را نگاه کن انگار قوم تاتار ریختند اینجا....
رخسار به جای حرف زدن بلند شو با ماندانا کمک کنید حیاط را جارو کنید
من و رخسار به روی هم لبخند زدیم
وقتی سر بر بالش گذاشتم انگار کامیون سنگینی از روی من رد شده بود ومن له شده بودم حتی نتوانستم به فریبرز و مارجان فکر کنم بیهوش شدم

ازخواب که بیدار شدم ننه ملوک و عمه کبوتر کنار دیگی که روی اتش قل میخورد نشسته بودند وگفت وگو میکردند.سلام کردم و به طرف حوض رفتم و دست ورویم را شستم.نگاهم بی اختیار به سوی پنجره ی اتاق خواب عروسو داماد پرکشید از پشت پرده ی تور سایه ای را دیدم که بی شک کسی جز فریبرز نبود.
رخسار هم بیدار شده بود.پرسیدم:رخسار چی روی اتش قل می زند؟
رخسار ابی به دست و رویش پاشید. گوشه ی روسری اش و یقه ی پیراهنش هم خیسشده بود.بعد با زیر دامنش صورتش را خشک کرد وگفت:کاچی درست میکنند ما روز بعد از عروسی یعنی روز پاتختی رسم داریم کاچی بپزیم که به کاچی مخصوص عروسی معروف است خیلی هم خوشمزه است وطرفدار هم زیاد دارد.
روی تخت نشستم عطر خوشی به مشامم می رسید.ننه ملوک با ملاقه کاچی را در ظروف مخصوصی که عمه کبوتر به ترتیب جلو میبرد میریخت.من و رخسار هم سفره را پهن کردیم.هنوز نمی دانستم ان مایع غلیظ طلایی رنگ که رخسر می گفت کاچی است خوشمزه است یا نه.
با امدن اسفندیار و پدرش وخاله شوکت که خواهر ننه ملوک بود همه منتظر عروس وداماد شدند.نمیدانم چرا اینقدر دلم می تپید.
رخسار با ارنجش به پهلویم زد وگفت:عروس وداماد را نگاه کن!
وقتی همه به افتخار ورودشان کف می زدند من شرمگین وسر به زیر به گلهای رنگین سفره خیره شدم.مارجان چادر سپید سر کرده بود ولباس صورتی پوشیده بود.وقتی ارایشش پاک شده بود فرقی با گذشته اش نداشت.متوجه نگاه سنگین فریبرز شدم که روبروی من نشسته بود گونه هایم سرخ شدند.نمیدانم چرا بی جهت اعصابم خرد بود.کاچی خوشمزه بود اما من نتوانستم بیشتر از چند قاشق بخورم.
-ماندانا بخور کاچی قوت دارد.
-خوردم عمه کبوتر.
فریبرز لب به کاچی نزده بود.ساکت بود وارام چای مینوشید ان هم پشت سر هم تا جایی که به یاد اوردم هفتمین چایش را سر کشید.مارجان یک بشقاب پر کاچی خورد و دوباره بشقابش را به طرف ننه ملوک گرفت.رخسار سر به سر برادرش میگذاشت و ریز میخندید


از جا بلند شدم و به طرف تخت رفتم. روی تخت نشسته بودم که عمه کبوتر صدا زد:بیا ماندانا جان بیا با اسفندیار سبد ظرفها را ببر توی اشپز خانه رخسار هم بعد از خوردن صبحانه اش به کمکت ماید.
نگاه پر اکراهی به اسفندیار انداختم که به انتظار من ایستاده بود. برگشتم و یک طرف سبد سنگین پر از ظرف را گرفتم.دسی بر طرف دیگر سبد چسبید.این دست را می شناختم.نگاه کوتاهی به سویش روانه کردم که عمه کبوتر با خنده گفت:نه تازه داماد!شما بنشین صبحانه ات را بخور!بگذار داماد اینده هم خودی نشان بدهد.
فریبرز بی اعتنا به حرفهای عمه کبوتر واصرار اسفندیار سبد را بلند کرد.سبد سنگین بود اما او تمام وزن سنگین سبد را به طرف خودش کشانده بود.وقتی سبد را روی زمین اشپز خانه گذاشتیم صاف در چشمان هم نگاه کردیم. اونگاهش دردمند وشرمگین بود ونمن نگاهم بی پروا ونافذ.دلم میخواست به نوعی عقده ی دلم را بیرون بریزم.
من شهممتش را داشتم وشب عروسی پرده از راز زندگی ام برداشتم شما چی؟نتوانستید راز زندگیتان را با مارجان در میان بگذارید نه؟
لحظه لحظه چهره اش رنگ می باخت. دستی به موهایش کشیدو با نگاهی پر استیصال نگاه حق به جانب مرا دنبال کرد.
با شنیدن صدای پا زودتر از اشپز خانه بیرون امدم.ننه ملوک و عمه کبوتر به اتاق حجله رفته بودند تا همه چیز را مورد بررسی قرار دهند.رخسار سفره را جمع می کرد و اسفندیار تکیه بر درخت گردو زده بود و به فکر فرو رفته بود.
کنار مارجان نشستم و به او تبریک گفتم.خجالت کشید وسرش را پایین انداخت.اشک در چشمانم جمع شده بود لبخند زدم واز کنارش گذشتم.
باران میبارید وبچه ها با چتر به طرف مدرسه پر میکشیدند.دیگر از باران خوشم نمی امد چون مجبور بودم توی اتاق پشت پنجرهبنشینم و انتظار بکشم.انتظار بیرون امدن فریبز از خانه ولی روزهای بارانی از خانه بیرون نمی امد.ننه ملوک لوبیا چیتی پاک می کرد. بعد از عروسی از فریبرزدور شده بودم. شام وناهار را من درست میکردم وننه ملوک میگفت دستپخت ت و از مارجان هم بهتر شده است اما چه فایده مارجان زن زندگی فریبرز بود.اما من چه؟
حوصله ام سر رفته ننه ملوک مارجان هم که از خانه اش بیرون نمی اید.
ننه ملوک لبخند زد وگفت:تازه عروس وداماد هستند نباید هم از خانه بزنند بیرون.تو هم اگر حوصله ات سر رفته بیا ولوبیا خیس کن.
راست میگفت اگر سرگرم کاری میشدم کمتر حوصله ام سر می رفت.پس از خیس کردن لوبیا جارو را برداشتم واتاق را جارو زدم.ن.ک جارو خورد به پای ننه ملوک ویک متر به هوا پرید وغر زد:دختر جان مواظب باش جارویت خورد به من.
با تعجب نگاهش کردم.یعنی خوردن نوک جارو به او این هم عصبانیت وغر زدن داشت؟صدای فریبرز راشنیدم که گفت:ننه ملوک می ترسد که با خوردن نوک جارو به بدنش عمرش کم شود.
ننه ملوک دوباره غر زد:خوب کم میشود ننه دروغ که نیست.
نگاه مشتاقم را به چشمان فریبرز دوختم و بی اهمیت به اعتقادات خرافی ننه ملوک به رویش لبخند زدم.
-ننه ملوک مارجان با شما کار داشت گفت وقتی می روید نخ و سوزن هم با خودتان ببرید.
باشد ننه تو هم این ظرف ماست را با خودت ببر.عمه کبوتر برای شما فرستاده
ننه ملوک فس فس کنان شیشه حاوی نخ وسوزن را برداشت و از خانه بیرون رفت.پس از رفتن اوفریبرزبا گستاخی گفت:تو چرا به ما سر نمیزنی؟
جارو کردن را تمام کردم وگفتم:شما چرا نمیگذارید زنتان یادی از دوستان قدیمی بکند؟
پوزخندی زد وگفت:متاسفانه مارجان از بغل من جم نمی خورد فقط منتظر است لب وا کنم واز او تقاضای چیزی کنم.
با غیظ گفتم:خوب اینکه خیلی خوب است. خوش به حال شما!وپشت پنجره ایستادم وگفتم:پس این باران کی میخواهد بند بیاید.
او ظرف ده کیلویی ماست را برداشت وبا گفتن کاری نداری اعلام رفتن کرد.با بغض وخشم به طرفش برگشتم.خواستم بگویم بیشتر بمان من هم باید سهمی از با تو بودن داشته باشم اما بی فایده بود.او مثل دندانی پوسیده برای همیشه مرا از ریشه کنده و دور انداخته بود.وقتی رفت تا چند دقیقه خیره به جای خالی اش اشک ریختم.
دلم هوای مادر کرده بود.نمی دانستمدر چه حالی است و چه کاری میکندباران هنوز میبارید چقدر از هوای بارانیو ابری دلم میگرفت.پس این خورشید کجا رفته؟چرا در نمی اید؟دلم پوسید بس که توی خانه ماندم.
خیره به قطره های درشت باران پاییزی به یاد خاطره ای دل انگیز اهست تکرار کردم:
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز
نمیخواند
یکی را دوست میدارم...
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او گل را
بر گردن کودکی اویخت
تا او را بخنداند
یکی را دوست میدارم..
یکی را دوست....
عمه کبوتر اخرین بار باشد که به عنوان خواستگار به اینجا می ایید.ماندانا نیامده اینجا شوهر کنی فهمیدی؟
ننه ملوک سعی داشت پادرمیانی کند.چرا ناراحت میشوی پسرم؟خوب در خانه ای که دختر دم بخت باشد محال است خواستگاری پیدا نشود. ماندانا جوان است زیباست.اسفندیار هم که جوان خوبی است و از بچگی با هم بزرگ شدید بگذار ببینم جواب خود ماندانا چیست؟
فریبرز با چهره ای برافروخته وگلگون فریاد زد:لازم نکرده!همین که گفتم ماندانا شو هر نمیکند...والسلام.
نگاه ولحنش به قدری تحکم امیز بود که همه خاموش وبی صدا نگاهی بین همدیگر رد وبدل میکردند.اسفندیار ناراحت وخشمگین از اتاق بیرون رفت.فریبرز زیر چشمی نگاهش به من بود.مارجان استکانهای خالی را از جلوی مهمانهجمع کرد.عمهکبوتر کمی این پا و ان با کرد بعد رو به من با لحنی ارام پرسید: نظر خودت چیست ماندان؟
نگاهی به فریبرز انداختم و با لبخندی محزون گفتم:نظر من هم همین است روی حرف پسر دایی ام حرف نمیزنم.من قصد ازدواج ندارم.
گلویم در هم فشرده شدو صدا به زحمت از ان در می امد.فریبرز نفس اسوده ای کشید و با نگاهی به معنای رفع زحمت کنید خواستگاران را ترغیب به رفتن کرد.عمه کبوتر عصبانی و دلخور از جا برخاست.چادرش را پشت کمرش گره زد وگفت:باشد. من که میدانم چه کسی را زیر سر داری فریبرز ولی باید بگویم پسر کربلایی حسن سرش به تنس نمی ارزد. بیخودی این طفل معصوم را جلوی گرگ نیانداز.
فریبرز با پوزخند گفت:پسر کربلایی حسن اگر جرات دارد پا پیش بگذارد تا قلم پایش را خرد کنم.
پس از رفتن مهمانانننه ملوک کلی با فریبرز بحث کرد اینکه پای خواستگار را از خانه نباید برید دختر دم بخت باید شوهر کند وگرنه کم کم دیگر خواستگار برایش پیدا نمیشود و....
فریبرز از خانه بیرون زد.لابد خیلی برایش سخت بود که برای همسرش خواستگار پیدا شده است. حقش بود.چطور توانست جلوی چشمان من عروسی راه بیاندازد؟اصلا باید میگفتم می خواهم عروسی کنم تا دلش بسوزد.
مارجان به روی من که کنج اتاق نشسته بودم لبخند زد وگفت:فریبرز حق دارد اسفندیار لایق تو نیست
از سادگی مارجان خوشم امد بغلش کردم وبوسیدمش.پس کی لیاقت مرا دارد مارجان؟
خندید و گفت:یکی مثل فریبرز. البته من هم لیاقت فریبرز را نداشتم.هنوز هم باور نمیکنم که با من ازدواج کرده است.
نیشگونی از صورت استخوانی اش گرفتم وگفتم:این طوری حرف نزن تو دختر خوبی هستی فریبرز باید از خدایش باشد که...
مارجان چرا پولور مشکی ام را نشسته ای؟مگر نگفته بودم که...
با دیدن من و مارجان که دراغوش هم بودیم به حرفهایش ادامه نداد.مارجان با ترس گفت:ای وای! ببخشید یادم رفت.همین الان میشورمش.بعد زیر گوشم اهسته گفت:از پوشیدن این پولور سیر نمیشود شب باید بشورمش تا صبح بتواند بپوشد.
پس از اینکه مارجان رفت نگاهی به فریبرز انداختم ولبخند زنان گفتم: چرا خواستگارم را رد میکنید؟ترشیده می شوم روی دستتان میمانم ها!
از شوخی ام خوشش نیامد سگرمه هایش در هم رفت وگفت:بهتر است با من از این شوخی ها نکنی!چون حال وحوصله اش را ندارم.
خوب کاری کردی به اسفندیار جواب رد دادی!هی بهش گفتم برادر جان ماندانا برایت تره هم خرد نمیکند اما مگر گوش داد اسفندیار باید با یکی مثل خودش ازدواج کند نه گلی مثل تو...
وای رخسار!یک جور حرف میزنی انگار اسفندیار برادرت نیست.
مارجان سینی چای را جلویمان گذاشت وگفت:رخسار حرف حق را میزندتو لیاقتت بیشتر از این حرفهاست.
از لطف ومهربانی هر دو تشکر کردم.
در مدت کوتاهی سه چهار تا خواستگار پا پیش گذاشتند که ننه ملوک از ترس الم شنگه ی فریبرز همه را جواب کرد.
مارجان چند بار حالش به هم خورده بود وننه ملوککه گل از گلش شکفته بوداو را به دکتر برد.حیاط را جارو زدم و روی ایوان زیر افتاب دلچسب پاییز نشستم.اواخر اذر ماه بود دلم نمیخواست به این فکر کنم که چرا حال مارجان به خورد ننه ملوک خوشحال به نظر میرسید.باغ چنان مرا مسخ کرده بود که متوجه حضور فریبرز در کنارم نشدم.
به چی فکر میکنی ماندانا؟
به خودم امدم ام نگاهش نکردم .به پدر شدن توفکر می کنم.
دستش را روی دستم گذاشت.این نخستین تماس دستهایمان بعد از عروسی او بود.مثل یک دختر بچه ی نابالغ گر گرفتم.
از این بابت ناراحتی؟
گلویم می سوخت.
نه!شما می خواستید یک زندگی عادی داشته باشید از این بابت خوشحالم.
صورتم را بر گرداندم تا شاهد فروریختن اشکهایم نباشد.سرم را به طرف خودش برگرداند .اشکهایم را با نوک انگشتهایش پاک کرد و اهسته گفت:پس برای چی گریه میکنی؟
دیگر به هق هق افتاده بودم به سمت باغ دویدم تا روح سبز باغ خاطر پریشان مرا ارامش بخشد.
پس چرا گریه می کنم؟نمی فهمی؟نمیفهمی دوستت دارم ولی هر لحظه باید تو را متعلق به دیگری بدانم.نمی فهمی راه سختی را برای تنبیه من برگزیدی.آه چه زود گذشت ان روزها که در کنار هم بودیم.کاش مادر به این زودی از ورامین بر نمیگشت.کاش هیچ وقت از من خواستگاری نمیکردی....

ننه ملوک ومارجان برگشتند.ننه ملوک از فرط خوشحالی چندین بار صورت مرا بوسید و گفت:ننه جان مانتانا.مارجان حامله است.مارجان حامله است.
بر گونه ی مثل لبو سرخ شده مارجان بوسه ای زدم و به او تبریک گفتم. فریبرز هیچ واکنشی نشان نداد.سوار ماشین شد و بیرون رفت.تا ظهر برنگشت.
ننه ملوک حرفهای دکتر را مو به مو برای من شرح داد.
دکتر گفت نباید زیاد کار کند بارسنگین بلند کند.گفته باید غذای مقوی بخورد تا از این لاغری در بیاید.راستی مانتانا تو باید برایش خواهری کنی و کمکش باشی.مارجان هم مثل تو کسی را ندارد.خدا پدر مادرت را بیامرزد.
به روی مارجان که نگاهم میکرد لبخند زدم.
از فردا تمام کارهای مارجان را من انجام میدادم حتی نمی گذاشتم تختوابش را مرتب کند.ملحفه صورتی را با حسرت روی تخت پهن میکردم وبر جای خواب فریبرز با اندوه دست میکشیدم و بوسه می زدم.در اتاق خوابشان کنار عکس کودکی خودش عکس کودکی مرا هم میخ کرده بود.شاید مارجان فکرش را هم نمیکرد که یکی از عکسها متعلق به دوران کودکی من باشد.
مارجان را کنار بخاری نشاندم و خانه را جارو زدم.یکی از غذاهای مورد علاقه ی فریبرز را درست کردم و یک غذای مقوی هم طبق برنامه ی غذایی دکتر برای مارجان درست کردم.
مارجان مبادا دست به ظرفها بزنی.خودم می ایم وظرفها را برایت می شورم...بگو جان ماندانا ظرفها را نمیشورم؟
اشک به دیده اورد وگفت:تو خیلی خوبی!از یک خواهر هم دلسوز تری بیشتر از این خجالتم نده.
دستی روی سرش کشیدم وگفتم:گریه نکن عزیزم!برای بچه خوب نیست . من باید بروم الان دیگر فریبرز پیدایش میشود.تو هم تا امدنش استراحت کن.
بعد هم می رفتم به کمک ننه ملوک. خانه جارو زده را دوبره جارو می زدم و کمی ادویه و نک به غذا اضافه می کردم. پس از ناهار و اطمینان از خواب نیمروزی فریبرز به خانه شان می رفتم و ظرفهایشان را می شستم . برای شب خوراک لوبیا یا آبگوشت بار می گذاشتم و برای مارجان هم عصرانه فرنی درست می کردم.
مارجان هر روز تپل تر و گرد تر از قبل می شد. در عرض یک ماه ده کیلو وزن اضافه کرد. تمام چالهای گردن و صورتش پر شده بود . برای من کم و بیش خواستگار می آمد و با مخالفت شدید فریبرز شکست خورده بر می گشت.
با مارجان هررزو به راهپیمایی می رفتیم چون دکتر گفته بود برایش خوب است . هررزو همراه رخسار و مارجان تا حاشیه جنگل انبوه پیش می رفتیم و با خواندن شعر و اواز بر می گشتیم.
دوباره درختان سبز شدند و شگوفه دادند و گلها چشم گشودند و به زندگی لبخند زدند. این دومین سال نو پس از ازدواجم بود . فریبرز به عنوان عیدی به من یک چک داد . با دیدن رقم قابل توجه اش با چشمان فراخ گفتم:" با این پول چه کار باید بکنم؟" لبخند زد و گفت:" هر کاری که دوست داری."
اما من هیچ کار خاصی در نظرم نبود. من که هرروز کارهای مارجان و ننه ملوک را انجام می دادم . تمام لباسهایی را که با خودم از تهران روزی به همراه زباله ها به آتش کشیدم و برای همیشه با گذشته ام خداحافظی کردم.مثل زنان دور و برم لباس می پوشیدم و تا انجا که می شد به زبان خودشان صحبت می کردم.
یک روز در زیر زمین با ننه ملوک رب می پختیم که صدای مارجان را شنیدم که مرا به کمک می طلبید. وقتی رفتم دیدم قصد داشت کپسولی پر را از انباری به خانه ببرد. کلی سرزنشش کردم." تو با این حال و روزت می خواست کپسول به این سنگینی را بلند کنی؟" " برای تو هم سنگین است بگذار کمکت کنم." زورم به کپسول نمی رسید اما هرطور بود ان رابلند کردم و کشان کشان از پله ها بالا بردم . از شدت درد پهلوهایم لبم را به دندان گزیدم اما به روی خودم نیاوردم . وقتی کپسول را برایش وصل کردم و با کپسول خالی از پله ها پایین رفتم از شدت درد نتوانستم فاصله کوتاه پله تا انباری را پیش بروم . زانویم سست شد و روی زمین افتادم . مارجان محکم به صورتش زد . " ای وای ! خدا مرگم بدهد . چی شده ماندانا؟"
در همان حل که نفس نفس می زدم گفتم:" چیزی نیست الان خوب می شوم." اما هر کاری کردم نتوانستم کمرم را راست کنم . مارجان ننه ملوک را صدا زد . ننه ملوک و مارجان مرا به اتاقم بردند. کمرم به شدت درد می کرد. ننه ملوک مارجان را سرزنش کرد و بعد هم مرا ." نگفتی یک دختر جوان چطور می تواند کپسول بلند کند ؟ لابد نافت افتاده . فریبرز کجاست تا به دکتر برسانیمت." رخسار هم امده بود و یک قرص مسکن به خوردم داد. وقتی فریبرز آمد دلم لرزید. " چی شده ؟ چرا گریه می کنی مارجان ! چیه رخسار!کسی جواب مرا نمی دهد ؟" مارجان بغضش ترکید و همه چیز را برایش شرح داد .
صدای فریاد فریبرز بلند شد." شما زنها همیشه خودسر و خودخواه هستید !( چه پررو ! مرتیکه بی غیرت اصلا به زن حاملش کمک نمی کنه تازه غرم می زنه . اه اه .) کی گفته کپسول را بلند کنی؟" در دیده ی پر ملامتش نگرانی و علاقه هم برق می زد . با درخشش این برق قوت گرفتم . کنارم نشست و گفت:" کمرت درد می کند ." چشمانم را بستم و باز کردم. سرش را تکان داد و گفت:" دستی دستی خودت را به چه روزی انداختی . بیا ننه ملوک کمکش کنید تا بگذارمش توی ماشین . باید به دکتر نشانش بدهیم."
کمی بعد سوار ماشین شده بودم . یکریز مرا به باد انتقاد گرفته بود ." چرا به فکر خودت نیشتی؟ فکر کردی نمی دانم تمام کارهای خانه را تو انجام می دهی ؟ نمی گذاری مارجان دست به سیاه و سپید بزند . شده مثل بادکنک که هر لحظه امکان دارد بترکد . حالا هم که کپسول را بلند کرده ای . اگر نقصی پیدا کنی چه ؟ من چه خاکی به سر خودم بریزم." من در لذت شیرینی به سر می بردم . دوست داشتم هرچه بیشتر سرزنشم کند . چون سرزنشش بوی عشق می داد بوی علاقه می داد.
" پولی که به عنوان عیدی بهت دادم چه کار کردی؟ فکر کردی نمی دانم قرض دادی به سلما تا دار قالی به پا کند؟ چه قصدی از این کارها داری ؟ می خواهی مهر پشیمانی را روی پیشانی ام پررنگ تر کنی ؟ می خواهی هر روز خدا به خودم لعنت بفرستم که چرا...چرا...تو را از دست دادم؟"
فریبرز بغض کرده بود من هم همینطور.
دکتر پس از معاینه تاکید کرد چند روز استراحت کنم و داروها را طبق دستور مصرف کنم.آمپولها را هم سر وقت تزریق کنم. تا چند روز در اتاق بستری بودم. اگر مارجان و رخسار و سلما تمام وقت کنارم نبودند از بیکاری دچار افسردگی می شدم. پس از مصرف مرتب دارو ها عاقبت توانستم کمرم را صاف کنم و از بستر بیرون بیایم. فریبرز مرتب در خلوت به من هشدار می داد که به فکر سلامتی خودم باشم.
دوباره باغ را کندم و نشا گوجه فرنگی و بادمجان و پیاز و سیر و سیب زمینی کاشتم . من این زندگی را دوست داشتم و دیگر کمتر به یاد خانوده ام می افتادم و در فراموشی اختیاری به سر می بردم. مارجان شکمش به قدری بالا آمده بود که نمی توانست راه برود. عمه کبوتر می گفت اگر ماندانا به مارجان نمی رسید معلوم نبود چه بر سرش می آمد.
اواخر اردیبهشت درد به سرغ مارجان آمد و او را روانه بیمارستان کرد. هیچ فکر نمی کردم هوویم زایمان کرده بلکه فکر می کردم خواهرم فارغ شده است .
دخترش وقتی به دنیا آمد چهر کیلو نیم وزن داشت . گرد و تپل وبد و لپهایش سرخ بود . وقتی بچه را آوردند من و ننه ملوک لباس به او پوشاندیم. به آرامی صورتش را بوسیدم و او را به طرف فریبرز بردم . در آن لحظه نه قصد نارحتی اش را داشتم و نه اینکه لخواهم او به حالم دل بسوزاند . گفتم:"مبارک باشد فریبرز خان! بچه اول اگر دختر باشد زندگی برکت پیدا می کند . می بینی چقدر خوشگل است شکل مادرش است . بغلش کن و به او خوشامد بگو."
فریبرز با نگاهش پر اشک نوزاد را از دست من گرفت و به گونه هایش فشرد . در آن لحظه فقط من می دانستم فریبرز چرا گریه می کند . حال عجیبی داشتم . مرجان که مثل بادکننکی خالی از باد روی تخت افتاده بود دستم را فشرد و گفت:" از تو ممنونم ماندانا . خیلی به تو مدیونم."
صورتش را بوسیدم و برای اینکه اشکهایم سرازیر نشود از اتاق بیرون رفتم
مراسم شب پنج را خیلی مفصل برگزار کردند.هرکس در مورد نام بچه نظری می داد.یکی می گفت عذرا نام مادر فریبرز را رویش بگذارید.یکی دیگر نامی مذهبی را مناسب میدید.نوبت من که رسید گونه اش را بوسیدم وبا خنده گفتم:چون فصل زیبای بهار به دنیا امده به نظر من بهار خیلی بهش می اید...البته انتخاب نام بچه حق پدر مادرش است.
بعد از من نوبت فریبرز رسید که نوزاد را در اغوش بگیرد.او هم نرم ولطیف بوسیدش وگفت:من بهار صدایش می زنم.
همه کف زدند و از اینکه نام انتخابی من مورد توجه فریبرز و مارجان قرار گرفت سر از پا نمی شناختم.
چهل روز پس از تولد بهار نوبت به وجین زمینها رسید.سرپرستی کارگرانرا من به عهده گرفتم چون مارجان نمیتوانست مثل سالهای گذشته خودش سر زمین بیاید.ننه ملوک هم ان روزها حال خوشی نداشت.
عمه کبوتر در حالی که از من عقب افتاده بود با خنده گفت:یادش به خیر!من هم وقتی دختر بودم این طوری چالاک در وجین ونشا از همه جلو می زدم.
عمه کبوتر یادش رفته بود دو سال پیش به همراه کارگران دیگر دستم انداخته بود ومارجان را به رخ من می کشید.یاد حرفهای شب گذشته فریبرز افتادم که از من خواسته بود فقط از دور مواظب کارگران باشم تا از زیر کار در نروند و من با سر سختی جلویش ایستادم وگفتم:من به میل خودم به زمین می روم و این کار را دوست دارم.
به مارجان کمک می کردم تا بچه اش را تر وخشک کند.در بچه داری خیلی بی تجربه بود و به راستی کمکهای به موقع من به دادش رسید.
به رخسار در شستن قالی هایش کمک می کردمو به سلما در رج زدن قالی.دلم می خواست به همه کمک کنم و به نوعی برای همه مثمر ثمر واقع شوم.
از خانه عمه کبوتر بر میگشتم که فریبرز جلویم را گرفت وگفت:کجا بودی؟
هنوز هم وقتی می دیدمش مثل ان وقتها دلم می تپید.
به رخسار و عمه کبور کمک می کردم.
با عصبانیت گفت:
چند بار بگویم دلم نمی خواهد به کسی کمک کنی!چرا به فکر خودت نیستی؟
به رویش لبخند زدم وگفتم:مگر کمک کردن چه عیبی دارد؟
پریشان به نظر می رسید حتم داشتم مارجان ننه ملوک از حمام برنگشته اند که این گونه وسط حیاط به بازویم چسبیده بود.
ببین ماندانا!دلم میخواهد مثل گذشته بشوی به همان شکل که بودی همان ماندانایی که تعطیلات نوروزش را همراه پسر دایی دبیرش به شمال امده بود...
نمیفهمیدم چه می خواهد بگوید بنابراین منتظر ماندم تا بیشتر توضیح بدهد.
ببین من در شهر برایت خانه میگیرم.به همه میگویم تو بر میگردی پیش خواهرت اما تو می روی خانه ای که من برایت تهیه میکنم.قول می دهم گذشته ها را جبران کنم ...قول می دهم.
مدتی به هم چشم دوختیم.پیشنهادش بدین معنی بود که گذشته ها را فراموش کرده و میخواهد با من یک زندگی عادی را شروع کند.نمی دانم چرا خنده ام گرفت.دستهایش را پس زدم وگفتم:نمیتئانم قبول کنم .من این زندگی را همین طور که هست دوست دارم الان مدتهاست نه کابوس می بینم نه دچار تخیلات می شوم.چرا می خواهی دوباره همه چیز را از من بگیری؟بگذار همین که هستم بمانم.باور کن ماندانایی که الان همه می شناسند دوست داشتنی تر ومفید تر از ماندانای گذشته است.
در چشمانش سوسویی از اشک دیده می شد.
چرا نمی خواهی اشتباهاتم را جبران کنم؟
بغض الود ودرد مند نگاهش کردم وبا صدایی که می لرزید گفتم:برای اینکه من ومارجان قول دادیم که دوست باقی بمانیم وبه هم نارو نزنیم.انگاه از مقابلش گذشتم وخودم را به اتاقم رسانیدم.
دیر به یاد من افتادی فریبرز!حالا که تمام خواسته های قلبی ام را در گور ارزو ها یم کفن کردهام این صدا که بوی عشق می دهد مثل مر ثیه ای است بر مزار ارزو هایم...مرا به حال خود بگذار...مرا به حال خودم بگذار...دلت به حالم نسوزد من اینگونه راحتم ...راضی ام.
اواخر شهریور ننه ملوک قصد داشت خانه را گلکاری کند.من که سالهای گذشته شاهد این کار بودم خودم خاک مخصوص وپهن چهارپایان را با اب مخلوط می کردم وجوراب کهنه ای را به دستم می کردم و این خاک مخلوط شده را نرم روی تمام دیوارهای خانه کشیدم.
کارم یک روز تمام طول کشید. ننه ملوک نماز شب را خوانده بود که من هم از کارم فارغ شدم.
خسته نباشی ننه جان.خدا عمرت بدهد.خودم هم به این خوبی نمی توانستم گلکاری کنم.
وقتی دست ورویم را شستم وبه خانه برگشتم ننه ملوک رو به قبله دراز کشیده بود.صدایم زد ومرا کنارش طلبید.نمی دانم چرا صورتش به نظرم مهتابی می رسید.کنارش زانو زدم و با خنده گفتم:چیه ننه.شام نخورده دراز کشیدی
دستم را میان دستان مرتعش و نا توانش فشرد وگفت:ننه حال خوشی ندارم مواظب مارجان و بهار باش.مثل یک خواهر همیشه در کنارش باش. خیالم از بابت مارجان راحت است چون خواهر خوبی مثل تو دارداما دلم به حال تو می سوزد.نمی دانم چرا فریبرز نمی گذارد تو شوهر کنی!
خندیدم و گفتم:ول کنید این حرفها را ننه جان!الان برایت از ان شامیها درست می کنم که دوست ارید.
بعد بی توجه به مخالفتهای او به طرف یخچال رفتم.یک بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم.وقتی به طرف ننه ملوک برگشتم او بی حرکت به گوشه ای خیره شده بود.صدایش زدم جوابم را نداد.چندین بار صدایش زدم اما بی فایده بود....سرم را به سرش چسباندم و با هق هق گریه چشمان بازش را بستم.
از دست دادن ننه ملوک از فقدان مادر بزرگ هم دردناک تر بود.او در لحظه ی مرگش نگران حال و روز من بود. چه راحت وسبکبال رو به قبله دراز کشیده بو و چه عاشقانه لحظه ی کوچکش را درک کرده بود.

وقتی ننه ملوک را به خاک سپردند تمام عقده ها وغم های کهنه ی دلم سر باز کرد.من با فریاد وناله همه را تحت تاثیر قرار دادم.این مردم چه می دانستند در دل من چه می گذرد؟چه می دانستند ننه ملوک تمام امید وارزو های از دست رفته ی مرا به من باز گردانده بود و دوباره همراه خودش در گور کفن کرده بود....رخسار شانه هایم را می مالید و دلداری ام می داد.
این قدر غصه نخور وگریه نکن!ننه ملوک عمر با عزتی داشت.
تنها چیز با ارزش ننه ملوک جانمازش بود که ان را به من دادند.از ان پس تمام نمازهای واجب را سر موقع می خواندم
یک سال از فوت ننه ملوک می گذشت . اگرچه بدون حضور او در تنهایی و سکوت دلگیر خانه همیشه اشکم در می آمد اما رفته رفته خودم را عادت دادم که باید مثل همیشه به پیش آمدهای زندگی خو بگیرم . بهار راه افتاده بود و روی سبزه ها تاتی تاتی می کرد .( چه بچه بد قدمی بود این بهار...) به پیشنهاد فریبرز یک دار قالی کوجک در اتاق برپا کردم و ساعتهایی چند از روز را در سکوت به گره زدن رجهای قالی مشغول بودم . هربار که نیش چاقو دستم را زخمی می کرد اشکم در می آمد و بهانه های کهنه ام را با ریختن اشک تازه می کردم .
" ماندانا تو استعدادت خیلی بیشتر از من است . من ز بچگی پشت دار قالی بزرگ شدم اما نمی توانم به این مهارت و استادی گره بزنم ." . " ماندانا همی چیزش با بقیخ فرق دارد . حیف که اینجا مردی لایق او پیدا نمب شود." رخسار در دنباله ی حرف سلما و مارجان افزود :" گاهی فکر می کنم ماندانا با این همه مهربانی شاید فرشته ای باشد که خدا او را برایمان فرستاده ." هر سه خدیدند . همیشه بعد از ظهر ها وقت بیکاری کنارم می نشستند و با هم اختلاط می کردند . من هم ضمن رج زدن قالی در گفت و گوهایشان شرکت می کردم.
یک شب در اثر باد شدید برق قطع شد . من زودتر از همیشه فتیله فانوس را پایین کشیدم و به رختخواب رفتم . بعد سرم را میان دستهایم گرفتم و گریستم آن هم به حال بدبختیهای خودم . خوب می دانستم تنها یک تماس کفی است تا زندگی ام را از این رو به آن رو کند. آن وقت محال بود بتوانم دیگر او را متعلق به دیگری بدانم ... محال بود بتوانم اینطور راحت آرام و بی دردسر زندگی کنم ... چرا حالا به یاد من افتادی فریبرز ؟ حالا که تمام میل و اشتیاق و غرایزم را با خاطرات گذشته ام دفن کرده ام .
او به طرفم آمد. سرم را در آغوش گرفت و موهایم را نوازش کرد ." مرا ببخش ماندانا . قصد ناراحت کردن تو را نداشتم ... این طوری گریه نکن . باشد می روم . همین الان می روم." بعد سرم را بلند کرد . بر پیشانی ام بوسه زد . خدای من ! این نخستین بوسه ای بود که او به من تقدیم می کرد . اشک آلود و دردمند نگاهش کردم . صورتم را نوازش کرد نم اشک چشمان او را هم برق انداخت . لب باز کرد تا چیزی بگوید اما منصرف شد و شتابزده از اتاقم بیرون رفت . من در سیاهی شب سایه ای دیدم که سر به کوچه باغها زد . تا صبح در فکر و خیال سر کردم.
با شنیدن صدای مارجان به حیاط رفتم یک روز خنک اواخر شهریور بود بهار جلوی پای مادرش یم دوید او را در اغوش کشیدم و رو به چهره پریشان مارجان گفتم چی شده چرا رنگت پریده
مارجان رنگش مثل گچ سفید شده بود نمی دانم فریبرز کجا رفته نصفه شب بیدار شدم و دیدم توی جایش نیست تا حالا هم برنگشته هیچ سابقه نداشت شب جایی برود و تا صبح برنگردد
سعی کردم ارامش کنم ناراحت نباش هر جا که رفته باشد دیگر پیدایش می شود بیا برویم با هم صبحانه بخوریم
بهار با گفتن بابا جون من و مارجان را مجبور کرد که به سمت پرچینها نگاه کنیم
فریبرز با ظاهری اشفته و چشمانی قرمز و پف کرده جلوی رویمان ظاهر شد
بهار به اغوشش پرید مارجان به سمتش رفت و گفت کجا بودی فریبرز دلم هزار راه رفت
فریبرز نگاهش به من بود با لحنی گرفته و مغموم گفت معذرت می خواهم دلواپستان کردم
هنوز نگاهش به من بود من فکرهایم را کردم امسال دوباره تدریس را از سر می گیرم از این همه بیهودگی و بیکاری خسته شده ام
نمی دانم من بیشتر خوشحال شدم یا مارجان این خیلی خوب است فریبرز اصلا بیخودی رهایش کرده بودی اما حالا که تصمیمت را گرفتی این کار را بکن
فریبرز نگاهش به من بود تا من اظهار نظری بکنم اما سر بزیر انداختم و به طرف حوض اب رفتم مارجان دست بهار را گرفت و به طرف ساختمان رفت عکس فریبرز را توی اب دیدم
هنوز هم از بابت دیشب از دست من عصبانی هستی
لبخند محوی زدم و گفتم نه من شب گذشته را در تاریخ زندگی ام به حساب نمی اورم
دستش را به اب زد از اینکه به فکر تدریس افتادم خوشحال نیستی
چیزی نگفتم مشتی اب به طرفم پاشید من به خاطر تو تدریس را رها کردم و حالا به خاطر تو ان را شروع می کنم ماندانا نگاهم نمی کنی
از پس اشکهای شفافی که در نگاهم موج می زد نگاه عاشق و مهربانش را دیدم که به من زل زده بود ماندانا شاید باورت نشود که چقدر دوستت دارم حتی از ان موقع که ارزوی ازدواج با تو را داشتم بیشتر
با بغض گفتم خواهش می کنم با من از عشق و علاقه نگو نگذار از خودم ضعفی نشان دهم
نه تمامش نمی کنم من یک عالمه حرف نگفتنی دارم که تو باید می شنیدی و تو را از شنیدنش محروم کردم هیچ وقت خودم را نخواهم بخشید از یاد نخواهم برد که چگونه روح زندگی را از تو گرفتم چطور توانستم از گذشته ات نگذرم و این گونه زندگی را به کامت تلخ کنم کاش از من طلاق می گرفتی بدین ترتیب بهترین سالهای عمرت را بیهوده تلف نمی کردی
باد خنکی وزیدن گرفت روسری ام افتاد و موهایم روی صورتم پریشان شد اشتباه نکن بهترین سالهای عمرم بیهوده تلف نشده است من به این زندگی تعلق دارم خودم را این گونه دوست درایم و به زندگی غیر از این حتی فکر هم نمی کنم و از این بابت بیاد ممنون شما باشم که در عوض چیزهایی که از من گرفتید چیزهای باارزشی به من بخشیدید
از جا بلند شم صدایم زد این بار مطمئن بودم که گریه می کند اما برنگشتم تا شاهد شکستن غرور مردانه اش باشم ماندانا هنوز هم فرصت جبران خطاهای گذشته را از من می گیری
گره روسری ام را سفت بستم و قاطعانه گفتم کسی که خودش در فکر جبران خطاهای است به جبران خطای دیگری فکر نمی کند من هنوز نتوانستم نیمی از گذشته ام را جبران کنم بگذار به حال خودم باشم خواهش می کنم
با اغاز سال تحصیلی و رسید مدارک صلاحیت تدریس فریبرز از سوی اموزش و پرورش تهران در یکی از مدارس پسرانه شهر کار تدریس را از سر گرفت من هم پس از فروش قالیچه 4 متری به فکر یک قالیچه شش متری افتادم بهار هر روز بزرگتر می شد و من روز به روز فراموشکار تر
رابطه بین من و فریبرز از همیشه سردتر بود از ان شب به بعد سعی کردم هرگز رو در رو با او قرار نگیرم و پیش از خواب در اتاقم را چفت می کردم و با اطمینان به خواب می رفتم
طوری به زندگی جدیدم خو گرفته بودم که انگار همین گونه زاده شده بودم نه به مادر فکر می کردم نه به پدر و نه به هیچ کس دیگر حتی بردیا هم در اعماق سیاه ذهن من به یک نقطه کوچک و ریز تبدیل شده بود
فقط گاهی که در لابه لای لباسهایم گردنبند مروارید مادربزرگ به چشمم می خورد دلم می گرفت و صحنه وحشتناک مرگ او چون کابوس از مقابل چشمانم می گذشت زمانی که نگاهم بر دو حلقه ازدواج می افتاد به یاد ازدواج ناکامم می افتادم یکی از حلقه ها را فریبرز با نهایت انزجار و بی رحمی به من پس داده بود
اینها تنها پیوند کم رنگ من با گذشته بود که سعی می کردم وقتی دنبال لباس می گردم نه گردنبند مروارید را ببینم نه دو حلقه زرد را
وقتی بهار شش ساله شد و کم کم خودش را برای رفتن به مدرسه اماده یم کرد خبری بین همسایه ها پخش شد یک تهرانی به اسم سراج باغ و خانه دست راستی مان یعنی منزل دوستم سلما را یک جا خریده وقتی که سلما برای خداحافظی نزد من امد از فرط اشتیاق و هیجان زبانش بند امده بود و می گفت اقای سراج زمین ما را به سه برابر قیمت روز از ما خرید حتی زمین کشاورزی مان را هم حالا با این پول می خواهیم برویم تهران کاری که عمویم دو سال پیش کرد هرچند دلم برایت تنگ می شود ماندانا اما هیچ وقت فراموشت نمی کنم
بیست و شش بهار از عمرم می گذشت و در این سن و سال به تجربه ای بس عظیم دست یافته بودم برایم خیلی عجیب بود که چرا یک تهرانی حاضر شده است از بین همه زمینهای انجا که می توانست به قیمت کمتری از مالکانش بخرد حاضر شده است چندین برابر ارزش واقعی ان باغ را بپردازد



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار