کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت10


یک ساعت بعد در اتاقم به صدا در آمد . بلوز قرمز و شلوار مشکی پوشیده بودم . آخرین قطره اشک را از گوشه چشمم پاک کردم و در را گشودم . نگاهی اندیشناک به من انداخت و سرتاپایم را نگریست و گفت:" نمی خواهی بیایی بیرون ؟"

لحنش می گفت همه چیز را فراموش کرده است و من با لبخند همراهش از اتاق بیرون آمدم . خودش روی صندلی نشست و از من تقاضای چای کرد . وقتی چای میریختم در این فکر بودم که روزی از بابت تعرضی که به وجودم شده بود ناراحت بودم و می گریستم حال برای چه ناراحتم ؟

آیا عجیب نبود ! به من اعتنایی نکرد چرا باید ناراحت و دمق باشم ؟ من به او افتخار می کردم . وقتی چای داغ را تا ته سر می کشید خیره به او زل زده بودم . متوجه شد و با لبخند گفت:" چیه ؟ بدجوری نگاهم می کنی ."

" ماندانا به نظر گرفته می رسی ."

نگاهش کردم و گفتم:" نه هیچی نیست ."

با اشاره به لباسهایم گفت:" ببین این لباسها چقدر بهت می آید ! هیچوقت دوست ندارم در مقابل کسی با آن پوشش مسخره ظاهر بشوی باشد؟"

خوشحال شدم . آری دلم می خندید و چشمم اشک شوق به دیده آورد او مرا از نو ساخت . " باشد قول می دهم . "

از جا برخاست و رو به من گفت:" حاضری با هم کمی قدم بزنیم ؟"

شادمانه نگاهش کرد ." بله با کمال میل ."

" پس لباس گرم بپوش . "

موهایم را زیر کلاهم پنهان کردم و دکمه پالتویم را تا زیر گردنم بستم . خوشحال بودم .

روی سنگفرش خیابان همگام با هم راه می رفتیم . غروب یک روز زمستانی بود که سوز سرما تا مغز استخوان رخنه می کرد .

" ببین ماندانا من بیست و نه سال از عمرم گذاشته . بهترین سالهای زندگی ام را توی شهر کوچکمان گذرانده ام خاطرات ارزشندی هم از آن سالها دارم که فکر نکنم هیچوقت فراموششان کنم . وقتی تصمیم گرفتم به تهران بیایم با خودم گفتم یک زندگی متفاوت خواهم داشت . یک زندگی جدید . نه اینکه از زندگی قبلی ام ناراضی باشم . نه دنبال تغییر و تحول هستم چون از یکنواختی خوشم نمی آید . "

کمی مکث کرد به پارک رسیده بودیم . روی نیمکت نشستیم و او همراه با نفس عمیقی ادامه داد :

" هرگز فکر نمی کردم تدریس در یک دبیرستان دخترانه تا این حد برایم سخت باشد . دخترها احساسات عجیب و غریبی دارند که تا به حال در این مورد تجربه ای نداشته ام . نامه هایی که برایم می نویسند حاکی از احساسات زودگذر پوچ و بی ارزش آنهاست . بعضی وقتها بیشتر نامه ها را بی آنکه بخوانم پاره می کنم و دور می ریزم ..."

دوباره بی آنکه به نتیجه ای برسد حرفهایش را ناتمام گذاشت . نمی دانم از بازگو کردن این حرفها چه قصدی داشت . شاید فکر می کرد من هم دچار آن احساسات پوچ شده ام ؟ آه نه این منصفانه نبود . یک بار فقط یک بار درگیر این احساسات کشنده شدم و خودم را برای همیشه نابود کردم دیگر نه به خودم چنین اجازه ای ...

" ماندانا در سن و سالی که تو هستی می شود به معنای واقعی کسی را دوست داشت ؟" یکه خوردم و مستقیم نگاهش کردم. چه منظوری داشت ؟ چشمان منتظرش نگذاشت بیشتر از این فکر کنم .

" نمی دانم فکر می کنم خیلی کم پیش می آید... ولی غیر ممکن نیست ."

پرسش بعدی او بیشتر داغم کرد :" تو تا حالا به این احساس رسیدی ؟" نگاهش کردم او هم به من خیره شده بود . در نگاهش همه چیز بود . همربانی و صداقت و برقی که بی شباهت به عشق نبود اما چرا انکار کردم ؟ چرا دروغ گفتم .

" نه راستش زیاد خودم را درگیر این جور مسائل نمی کنم ."

نگار تیرش به سنگ خورد . سنگی را از جلوی پایش برداشت و به طرف کلاغ بد آوازی که بالای درخت نشسته بود پرتاپ کرد . دوباره سکوت بین صحبتمان حط فاصله انداخت . این بار با ساعت مچی اش ور می رفت که پرسید :" نظرت درباره خانم گرمارودی چیست ؟"

احساس خفگی کردم . آرام گفتم :" نظری ندارم دبیر خوبی است ." سرش را پایین انداخت و دوباره به ساعت مچی اش چشم دوخت .

" آره خودم هم همین فکر را می کنم ولی ..." به من نگاه کرد و گفت:" تو اگر جای من بودی چه کار می کردی ؟"

با تعجب نگاهش کردم . کمی هول به نظر می رسید و انگار تمرکز حواس نداشت . " یعنی کدام را انتخاب می کردی . آنکه دوستش داری و نمیدانی که دوستت دارد و یا آنکه دوستت دارد و نمی دانی که دوستش داری ؟!"

کمی گیج شدم و به پرسش او بیشتر فکر کردم . " باور کنید نفهمیدم چه گفتید ؟"

" ولش کن . فراموشش کن...خودم هم نفهمیدم که چه گفتم ." اما دوباره پرسید :" نگفتی کدام را انتخاب می کردی ؟"

از رفتارش خنده ام گرفت . حالت بچه ها را داشت حتی نگاه کردنش کودکانه بود .

" نمی دانم . شاید کسی را که دوستش داشتم را انتخاب می کردم ."

" با وجودی که نمی دانی که دوستت دارد ؟"

" خوب کاری می کردم که بفهمم دوستم دارد یا نه ؟"

" مثلا چه کاری؟"

شانه هایم را بالا انداختم . " نمی دانم این بستگی به طرف دارد . می توانم به شما کمک کنم ؟"

یک لحظه چشمانش درخششی گرفت و پرسید:" چه طوری ؟"

در دل به شیطنت خودم خندیدم و گفتم :" شما بگین طرف کیه خودم از او می پرسم ."

با لج گفت:" لازم نکرده ! او هنوز بچه مدرسه ای است و نمی خواهم چشم و گوشش باز شود ... در حال حاضر درس از همه چیز برایش واجب تر است ."

نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . از سادگی و صداقت کلامش خوشم آمده بود و غش غش خندیدم . هیچ عصبانی نشد فقط با تعجب گفت :" به چی می خندی ؟"

" معذرت می خواهم ... شما خیلی با نمک حرف می زنید ." کمی عصبی به نظر می رسید " اگر می دانستم مورد تمسخر شما قرار می گیرم هزگز حرفی در این مورد نمی زدم ."

" من قصد تمسخر نداشتم فقط از اینکه گفتید او بچه مدرسه ای است و ..."

" خیلی خوب . حرف زدن در این مورد را تمامش می کنیم."

اما شیطنتم کل کرده بود ودست بردار نبودم . " نمی خواهید به من بگویید آن بچه مدرسه ای کیست ؟ می توانم کمکتان کنم ها !"

همراه پوزخند گفت:" لازم نکرده ! احتیاج به کمک شما ندارم . بچه هار ا چه به این حرفها ." این بار او قصد آزار مرا داشت .

" من بچه ام ؟ من هفده سالم است آقای بهتاش ! این جور حرفها را هم خوب درک می کنم ."

" خیلی خوب ! بلند شو برویم شب شده است ."

" حالا آن بچه مدرسه ای از بچه های مدرسه خودمان است ؟"

یقه پالتویش را صاف کرد و گفت :" به شما ربطی ندارد شما بهتر است سرتان به درس و مشقتان گرم باشد."

پا به پای هم راه افتادیم . دستم را گرفت و مرا به دنبال خودش کشید . آهسته در کوچه های خلوت شب ترانه ای را زیر لب زمزمه می کرد :

" یکی را دوست می دارم
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم
شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز
نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت
تا او را بخنداند
یکی را دست میدارم
یکی را دوست می دارم ."خانم ستایش حواستان کجاست ؟"

" همین جا . "

بعد کاغذی را که رویش شعر نوشته بودم مچاله کردم . بلند شد و به طرف میز من آمد. نگاهی به کاغذ مچاله شده دستم انداخت و گفت:" بده به من . "

با وحشت آن را لای دستم فشردم و گفتم:" نه خواهش می کنم دیگر تکرار نمی کنم . "

" گفتم بده به من ."

بخاطر صلابت کلامش و نگاه پر غضبش نتوانستم استقامت به خرج بدهم ! کاغذ را به طرفش گرفتم . آن را در دست فشرد اما باز نکرد . کاغذ را روی میز گذاشت و به ادامه درس پرداخت . زنگ که به صدا در آمد بچه ها کلاس را یکی یکی ترک کردند . او پشت میز نشسته بود و کاغذ را می خواند . وقتی از کنار میزش گذشتم صدایم کرد و از من خواست روی میز اول بنشینم . نگاهش را از روی کاغذ برداشت و به سوی من روانه کرد . لبخند معنی داری روی لبانش بود . چند سطری از شعری را که نوشته بودم با صدای بلند خواند:

" یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم ."

زل زد به چشمانم و گفت:" شعر عاشقانه هم که بلدی بنویسی ."

کمی جسارت به خرج دادم و گفتم:" از دبیرم یاد گرفتم ."

" دبیرتان به شما یاد نداده بچه ها باید به فکر درس باشند ؟"

دوباره کاغذ را مچاله کرد و توی سطل انداخت . " تکرار که نمی شود !"

" نه تکرار نمی شود . "

از جا برخاست و گفت:" آفرین دخت خوب دوست داشتن که بچه بازی نیست."

" من بچه نیستم . "

با لحن تمسخر آمیز گفت:" جدی می گویید ؟ او . فراموش کردم شما دوران نوجوانی را پشت سر می گذرانید . ببخشید."

بعد از کلاس بیرون رفت . با لج مشت کوبیدم روی میز . فرصت نشد بروم بیرون و هوایی تازه کنم . زنگ خورد و سر جایم برگشتم .


سر تمرین تئاتر حواسم سر جایش نبود . مدام کارگردان به من تذکر می داد که حواسم را جمع کنم . وقتی به دنبالم امد یک شاخه مریم سپید در دستش بود . همین که در را باز کردم و روی صندلی نشستم گل را به طرف من گرفت . دادن گل و رفتار آن روزش کمی عجیب و غیر منتظره به نظر می رسید . گل را گرفتم و پرسیدم :" برای چی ؟"

همراه با لبخند گفت:" همین طوری !"

من هم با لبخند تشکر کردم و گل را بو کشیدم .

" می دونی معدلت چند شده ؟"

" نه الان دو هفته از امتحانات می گذرد ولی هیچ خبری از نتایج به دستمان نرسیده .

چشمانش برق زد . " بهت تبریک می گویم معدلت هیجده به بالاست . "

هیجان زده روی صندلی نشستم و گفتم :" راست می گویید! باورم نمی شود . " از فرط خوشحالی اشک به دیده آوردم . چانه ام می لرزید .


" سلام مادر مژده بده شاگرد دوم شدم آن هم با معدل..."

" بس کن دیگر مانی ! حوصله ندارم . این خراب شده حال مرا به هم می زند . پدرت هم که آدم نمی شود که نمی شود . می گوید یا طلاق می گیری یا همین جا می مانی و زندگی می کنی . می گوید بدون طلاق جدا از هم می توانیم زندگی کنیم . خجالت نمی کشد راه حل پیش پایم می گذارد تو چه کار کردی ؟

" چه کار باید بکنم ؟ هیچ فرقی نکرده همه چیز سر جای خودش است ."

عصبانی شد و گفت :" نتوانستی هیچ کاری بکنی بی دست و پا ؟ از پس یک پسر دهاتی بر نیامدی ؟ راستی که ! ناامیدم کردی ." و پیش از خداحافظی حرف آخر را زد :

" ببین مانی هر چه سریعتر کار این پسر را بسازی ! من دیگر نمی توانم اینجا دوام بیاورم ."

گوشی را گذاشتم . رعد و برق همچنان سینه تاریک آسمان را می درید . فریبرز مشغول درست کردن کتلت بود .

" مادرت نمی خواهد از دبی برگردد؟"

متفکر روی صندلی آشپزخانه نشستم و گفتم :" نه!"
آن شب گرفته تر و اندیشناک تر از همیشه به اتاقم رفتم . به حرفهای مادر فکر می کردم . یعنی درست می گفت؟دوباره صدای رعد و برق در اتاقم پیچید هر چند دلم نمی آمد فریبرز را درگیر سرنوشت شوم خودم بکنم اما ...مگر نه اینکه فکر می کنم مرا دوست دارد خوب چه اشکالی دارد که ...

لباس خوابم را پوشیدم . موهایم را روی شانه ام ریختم و جلوی آینه ایستادم . در نگاهم رد پای شیطان جرقه می زد . ساعت یک بامداد بود ... از اتاقم بیرون آمدم و به طرف اتاق او گام برداشتم . کمی دلهره و ترس در حرکاتم آمیختم. آخر من یکی از بازیگران اصلی گروه تئاتر بودم !

با چند ضربه پی در پی در با سرعت باز شد . در لحظه اول نگاه خواب آلود فریبرز باعث شد احساس پشیمینی کنم . همراه با خمیازه بلندی گفت :" چی شده ماندانا ؟"

با وحشتی تصنعی گفتم :" من از رعدو برق می ترسم . همه جا سایه می بینم و مادربزرگ را که ..."

دوباره همان موقع رعدو برق سکوت خانه را شکست و من با وحشتی تصنعی گفتم :" اجازه می دهید امشب توی اتاق شما بخوابم ؟"

انگار خوب از چشمانش پرید ." توی اتاق من !؟"

"خواهش می کنم ! من از ترس می میرم . "

از روی استیصال چنگی به موهایش انداخت . سر دو راهی قرار گرفته بود ."خیلی خوب بیا تو ."

نمی دانم خوشحال بودم یا نه اما از اینکه همه چیز طبق نقشه پیش رفته بود زاضی بودم .

تخت را مرتب کرد و گفت:" خیلی خوب بخواب از هیچی هم نترس . "

زیر پتو نشستم او به طرف میز تحریرش رفت . " پس شما چی ؟" به طرفم برگشت و گفت :" حالا که خواب از سرم پریده می خواهم کمی مطالعه کنم."

"بعد چی ؟ کجا می خوابید؟" و سرم را کج کردم ! دوباره به طرف تخت آمد و با لبخند گفت:" نگران من نباش همین جا می خوابم ."

شادمانه گفتم:" اینجا روی تخت ."

دستش را به نشانه سکوت روی دماغش گذاشت و گفت:" هیس روی تخت نه . منظورم همین جا روی زمین بود ."

پتو را پس زدم و با لج گفتم:" نه اینطوری زشت است . شما نباید روی زمین بخوابید."

با لحنی آرام و منطقی گفت:" من که نمی توانم روی تخت کنار تو ..." و بعد بی انکه به حرفش ادامه دهد مرا روی تخت خواباند و پتو را رویم کشید . " بخواب و اینقدر حرف نزن والا می روم توی اتاق تو می خوابم ." به ناچار چیزی نگفتم و زیر پتو فرو رفتم .

او پشت میز تحریرش نشست و چراغ مطالعه اش را روشن کرد . کتابش را باز کرد و مشغول خواندن شد . هر چقدر نگاهش کردم حتی برنگشت که دزدانه مرا نگاه کند .نیم ساعتی گذشت از تخت پایین آمدم و به طرفش رفتم .

بی آنکه نگاهم کند پرسید:" چرا نخوابیدی ؟ این رعد و برق تا صبح ادامه دارد ."

این بار مجبور شد نگاهم کند . کمی سرم را به طرفش بردم چشمانم را به رویش خمار کردم و گفتم:" من خیلی می ترسم ! بعد از قتل مادر بزرگ هر وقت شبها می ترسیدم مادرم مرا بغل می کرد تا بخوابم ."

با لحن جدی گفت:" حالا که مادرت تشریف ندارد تو هم اگر خیلی می ترسی بروم برایت عروسک بیاورم تا بغلش کنی و بخوابی ."

دوباره مرا به تخت برگرداند و با انگشت اشاره رو به من هشدار داد که :" می گیری مثل آدم می خوابی . فهمیدی؟"

کمی با بغض و اندوه نگاهش کردم . الکی گریه سر دادم . چند لحظه در همان حال گذشت . بعد با شتاب از اتاق بیرون رفت . گریه کنان به گوشه تخت پناه بردم . این بار دیگر به راستی می گریستم . به قدری تحت تاثیر قلب پاک و آسمانی اش قرار گرفته بودم که از خودم بدم می آمد .

نیم ساعت گذشت . دیگر خوابم گرفته بود . در باز شد . برای اینکه با او برخوردی نداشته باشم خودم را به خواب زدم . صدای پایش را شنیدم که به تخت نزدیک می شد . شاید نگاهم می کرد . پتو را مرتب کرد و دستم را که از تخت آویزان بود لحظه ای در دستش فشرد و آن را زیر پتو گذاشت . دوباره به طرف میز تحریر رفت .

نگاهش کردم . به اندازه تمام عمرم مطمئن بودم که عاشق این پاکی و عزت نفس او هستم .
صبح که بیدار شدم او را دیدم که سرش را روی میز تحریر گذاشته بود و همان طور خوابیده بود . بار دیگر از خودم خجالت کشیدم . هر روز صبح او صبحانه را آماده می کرد . آن روز تصمیم گرفتم من این کار را بکنم . آهسته از اتاق بیرون رفتم .

میز صبحانه که آماده شد به اتاق برگشتم هنوز خواب بود . به آرامی صدایش زدم . همراه با خمیازه ای بلند و کش و قوسی طولانی چشم از هم گشود . سلام مرا با لبخند پاسخ داد و گفت:" دیشب خیلی اذیتم کردی!"

سرم را پایین انداختم و گفتم:" معذرت می خواهم . شما گفتید روی زمین می خوابم چرا اینجا..."

حرفهایم را با بالا آوردن دستش تمام کرد و دوباره خمیازه کشید . وقتی فهمید صبحانه آماده کرده ام دستهایش را به هم کوبید و گفت:"آفرین . کم کم به یک کدبانوی خوش سلیقه تبدیل می شوی ."

صورتم گر گرفت . پشت میز نشست و به خوردن مشغول شد .

" امروز ساعت آخر را مرخصی میگیرم باید بروم اداره آموزش و پرورش برایم دعوت نامه آمده فرستاده اند ."

" ساعت آخر با کدام کلاس درس داشتید؟"

" نیم نگاهی به من انداخت و گفت:" کلاس اولی ها چطور مگه؟"

با لبخند شیطنت آمیزی گفتم:" پس امروز برایشان عزای عمومی است."

لقمه اش را فرو داد و گفت:" جدی . یعنی تا این حد به کلاس من علاقه مندند."

سرم را تکان دادم . از گوشه چشمش نگاهم کرد و گفت:" تو هم همینطوری ؟!"

جا خوردم زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم:" من ... فرق می کنم... آخر همیشه شما را می بینم...ولی..." فوری چایم را سر کشیدم . از دستپاچگی ام خنده اش گرفت .

" چند بیت شعر حفظ کرده ا؟"

" روی هم سه هزار بیت. البته امشب باید آنها را مرور کنم می ترسم یادم برود ."

زل زد به صورتم و گفت:"

" ز دستم بر نمی خیزد که یک دم بی تو بنشینم
به جز رویت نمی خواهم که روی هیچ کس ببینم ."

منتظر پاسخ من بود من هم خیره شدم به چشمانش و خواندم:

" من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم."

با تعجب نگاهم کرد و بعد به صندلی تکیه داد و آهسته گفت:" صبحانه ات را بخور دیر نشود . "

نگاهش اندیشناک بود . من دیگر میلی به خوردن نداشتم . او از آشپزخانه بیرون رفت و من میز را جمع کردم .


تازه از تمرین تئاتر برگشته بودم که تلفن زنگ زد . ماریا بود .

" سلام ماریا حالت خوبه ؟ آره تازه رسیدم تمرین تئاتر بودم آنالی چطوره ؟ دلم برایش تنگ شده ... مادر هم برایت سلام رساند ... نه فکر نکنم پدر به این زودی تسلیم مادر شود... فریبرز؟ نیست حمام است ... نه خوشبختانه اهل این حرفها نیست ... دیگر چه کار باید می کردم ؟ هر راهی را که مادر پیش پایم گذاشت را رفتم ...چی ؟ کم محلی کنم ؟"

ماریا قاطعانه گفت:" آره مانی به بعضی از مردها اگر بی اعتنایی بکنی به طرفت کشیده می شوند . منظورم این است که در عین طنازی خودت را برایش غیر قابل دسترس نشان بده ... آنالی است دارد گریه میکند ! می خواهد با گوشی بازی کند... کاری نداری ؟ خداحافظ ."

گوشی را گذاشتم و تازه متوجه او شدم که ربدوشامبر بر تن داشت و با حوله موهای سرش را خشک می کرد . زود از مقابلش گذشتم . به دنبالم تا آشپزخانه آمد .

" مادرت بود ؟"

بی آنکه نگاهش کنم گفتم :" نه ماریا بود سلام رساند."

روی صندلی نشست و تقاضای چای کرد . گفتم:"چای نداریم . "

با تعجب گفتم:" پس کتری بی خودی روی بخاری قل می زند ؟"

" نمی دانم اگر می خواهید خودتان بریزید."

به حرفها ی ماریا فکر می کردم یعنی می شود بی اعتنایی هم جلب توجه کند ؟ یعنی می شود که...

" بیا من مثل تو خسیس نیستم برای تو هم چای آوردم . " نه انگار حق با ماریا بود برای من هم چای ریخت .

" من چای نمی خواهم ."

" اشکالی ندارد خودم می خورم."

از جا بلند شدم و از آشپزخانه بیرون رفتم . نمی دانستم آیا کارم درست بود یا نه ؟ چند دقیقه بعد او به اتاق نشیمن برگشت و کنار من روی مبل سه نفره نشست . از جا بلند شدم و به طرف مبل نزدیک تلویزیون رفتم . او هم دنبالم آمد نگاهی پر از شگفتی به من انداخت و گفت :" ببخشید من مرض مسری دارم و خبر ندارم؟"

" برای چی ؟"

" برای اینکه از من فرار می کنی ..."

لبخندی از سر خونسردی تحویلس دادم . دلش می خواست با من حرف بزند .

" می خواهی با هم مشاعره کنیم؟"

با ناخنهایم بازی کردم و گفتم:" نه !"

" شطرنج چطور ؟ شنیدم عضو گروه شطرنج مدرسه هستی ."

"آره ! ولی فعلا حوصله ندارم."

"ببخشید می شود بگویید شما برای چه کاری حوصله دارید ؟"

بعد که نگاه بی تفاوت مرا دید با لبخند موذیانه ای گفت:" می خواهم بروم بیرون کمی قدم بزنم تو هم میایی ؟"

دلم نمی خواست از این یکی چشم پوشی کنم . " آره پیشنهاد خوبی است ."

سرش را خاراند و گفت:" متاسفم الان فهمیدم برای قدم زدن حوصله ندارم ." و به خشم چشمانم با تمسخر خندید .

" اجازه هست تلویزیون را روشن کنم ؟"

کمی نگاهش کردم هنوز از چزاندن من خوشحال بود .

" روشن کنید چرا از من اجازه می گیرید؟"

از جا بلندشدم و به طرف اتاقم رفتم . صدایش را شنیدم که خیلی بلند گفت:" اگر رعد و برق زد نترسی ها ؟"

غش غش خندید . در را محکم به هم کوبیدم . از حرص به نفس نفس افتاده بودم . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که در به صدا در آمد. با بی حالی به سمت در رفتم . پالتو پوشیده بود و آماده بیرون رفتن .

" زود باش پالتویت را بپوش تا کمی قدم بزنیم."

" نه ! حال و حوصله ندارم خودتان تنها بروید ."

دستم را گرفت و با گفتن چی را حوصله ندارم ؟ تنهایی که نمی شود قدم زد پالتویم را تنم کرد و کلاهم را سرم گذاشت و به شوخی گفت:" دیدی سرت کلاه گذاشتم."

خنده ام گرفت . از نگاهش خجالت کشیدم . متوجه شد . زود جهت نگاهش را عوض کرد . " فکر کردم دارم به آینه نگاه می کنم ."

دست در دست هم از خانه بیرون زدیم . بر خلاف همیشه که مسیرمان به سمت پارک بود اینبار از جهت دیگری رفتیم . دستهایمان از هم جدا شد و داخل جیبها فرو رفت .

" ماندانا تو تا حالا عاشق شدی؟"

به فکر فرو رفتم . من تا به حال به معنای واقعی عاشق نشده بودم .

" نه . "

" خوب است ! عشق در سن و سال شما کمی نگران کننده است ."

" مگر عشق به سن و سال است ؟"

" نه نه . منظورم این نیست . چون در سن بالا هم ممکن است در مورد احساسات دچار اشتباه شد . به نظر من دوست داشتم قشنگ از از عشق است ... جایی خواندم : عشق در دریا غرق شدن است و دوستا داشتن در دریا شنا کردن .

متفکر و خاموش به این جمله زیبا می اندیشیدم . با وجودی که می دانستم چرا بحث عشق و دوست داشتن را پیش کشیده اما این جمله به نظرم زیبا می آمد.

جلوی در مسجد ایستاده بودیم . بانگ " الله اکبر " چند لحظه ما را در آرامشی عرفانی غرق کرد . عده ای زن و مرد برای اقامه نماز به مسجد می رفتند . نمی دانم چه در نگاهم دید که پیشنهاد داد :" برویم نماز بخوانیم ؟"

خواسته قلبی مان یکی بود . هر دو بعد از وضو داخل مسجد رفتیم . با قلبی روشن قامت بستم .

پس از پایان نماز نشستم و به آیة الکرسی که روی پارچه سیاهی زری دوزی شده بود زل زدم . به آرامی زیر لب آرام زمزمه کرد : خدایا مرا ببخش ! خدایا مرا ببخش ! خدایا ...
به خودم آمدم و دیدم هیچ یک از نمازگزاران آنجا نیستند . با قلبی صاف و آرام جا نمازم را جمع کردم . خادم که پیرزنی خوش سیما بود وقتی چادر را از من می گرفت لبخند مهربانی به دیده ام پاشید و گفت:" چادر خیلی بهت می آمد ."

به رویش لبخند زدم . معلوم بود فریبرز خیلی وقت است جلوی در به انتظار ایستاده است . " چه کار می کردی این همه وقت ؟"

نفس بلندی کشیدم و گفتم :" تازه خدا را پیدا کرده بودم و دلم نمی خواست ولش کنم ."

قدم زنان راهی شدیم . از جلوی یک کبابی رد شدیم . بوی خوش کباب هر دوی مارا وسوسه کرد . وارد شدیم و گوشه ای نشستیم . او را نمی دانم اما من به لحظه ای که در مسجد گزرانده بودم فکر می کردم .

" ماندانا برایت بکشم یا با هم بخوریم ."

" با هم بخوریم ." تمام مدت نگاهمان به یکدیگر بود و گاهی به روی هم لبخند می زدیم . نمی دانم چرا انقدر به او احساس نزدیکی و راحتی می کردم . گفتم :" فریبرز دوست داشتی الان کجا بودی ؟"

نگاهش کمی مات شد . دهانش باز ماند اما نه برای بلعیدن غذا . از اینکه فریبرز خطابش کرده بودم و به این راحتی با او حرف زدم گیج شده بود . سرم را پایین انداختم و گفتم :" معذرت می خواهم ."

"نه مهم نیست . خوب کاری کردی ." نوشابه ریخت و نفس بلندی کشید و گفت:" دوست داشتم الان یک جایی در وسط شهر تهران در یک کبابی کنار یک حوض با یک دختر خوب که هم شکل خودم است نشسته بودم و کباب و نوشابه و سبزی و ماست موسیر می خوردم ."

خندیدم . آن هم با صدای بلند . انگشتش را روی دماغش گذاشت و با اشاره به میز بغلی گفت:" هیس ! یواشتر!" متوجه شدم و زود خودم را جم و جور کردم .

وقتی بر می گشتیم طبق معمول او ترانه ای را با صدای ملایم و دلنشین زمزمه می کرد :

" من از روز ازل دیوانه بودم
دیوانه روی تو سرگشته کوی تو
در عشق و مستی افسانه بودم
سر خوش از باده مستانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موی تو تار و پود من
..."

به اتاقم که می رفتم جلویم را گرفت . موهایش پریشان شده بود روی صورتش . چشمانش روشن تر از همیشه بود . انگار دستپاچه بود . پرسید:" نمی ترسی که ؟"

به نگاه مهربانش لبخند زدم و گفتم:" نه دیگر نمی ترسم ."

دستهایش را که پشت سرش بود بیرون آورد و شاخه گل سرخی را به طرفم گرفت . با خنده گفتم:" برای چی ؟" مثل همیشه نگفت همینطوری فقط نگاهش را دزدید و با گفتن شب به خیر به اتاق خودش رفت .

به آرامی روی تخت خزیدم و گل سرخ را روی قلبم گذاشتم و به نگاه مهربانش در لحظه دادن گل اندیشیدم ...دوستش دارم ... خدایا ... دوستش دارم ...

صبح با صدای در از خواب بیدار شدم . در را باز کرد و با صدای بلند صدایم زد ." ماندانا ! بلند شو ! تو هم مثل من خوابت برد؟"

با چشمانی خواب آلود از روی تخت بلند شدم . موهایم را شانه زدم .

" ماندانا من رفتم ها !"

یونیفرم مدرسه ام را پوشیدم اما هنوز جلوی آینه بودم .

" ماندانا ..."

" آمدم ..."

از پله ها پایین رفتم و ساندویچی به دستم داد و گفت::" بیا بخور ضعف نکنی . آخر به تو هم می گویند کدبانو ؟"

لقمه اول را با ولع بلعیدم و گفتم:" دیشب خیلی خوب خوابیدم ."

" به خاطر چی ؟"

" به خاطر گل سرخ ."

لبش از خنده باز شد . " جدی خوب این گل را سرخ را کی بهت هدیه داده ؟"

نگاهش کردم و گفتم:" دبیر خوش سلیقه ام ."

نگاهم کرد و گفت:" فقط همین ؟ دبیر خوش سلیقه تان به دیگران هم گل هدیه میدهد ؟"

می دانستم چه می خواهد بگوید . بحث را عوض کردم .

آن روز وقتی صف بسته شد خانم مدیر صدایم زد و به خاطر پیشرفت تحصیلی مرا مورد تشویق قرار داد . من ذوق زده مقابل تشویق همی اشک شوق به دیده آوردم.

باورم نمی شد روزی دوباره مورد تشویق قرار بگیرم . خدایا شکرت !
یک ماه از برگزاری تئاتر مدرسه ها گذشته بود . مدرسه ما رتبه اول را به دست آورده بود . قرار بود مسابقه مشاعره برگزار شود که به دلایلی به بعد از عید موکول شد .

همه جا ردپای بهار دیده می شد . آسمان صاف و آبی و خورشید پر رمق تر از همیشه بود . مدرسه ها از بیستم اسفند تعطیل شد . فریبرز چند بار از من پرسیده بود که مادرت نگفته برای عید می آید یا نه ؟ نمی فهمم چر برای امدن مادر بی قراری می کرد تا اینکه یک شب از او خواستم دلیلش را بگوید .

" ببین ماندانا ! من مادربزرگ پیری دارم که بهش قول دادم عید بروم و به او سر بزنم . می دانم چشم به راه من است . از طرفی نگران تنهایی تو هستم ."

" بله می فهمم . نمی خواهم برای شما مزاحمتی ایجاد کنم . می روم خانه خاله رویا ."

خوب می دانست که بر خلاف میل قلبی ام این حرف را زده ام ." نه ! آنجا که محال است بگذارم بروی! اگر عمه سیما بر می گشت هیچ دغدغه ای نداشتیم ."

نمی دانم چرا بی هیچ حرفی بغض کردم و غمگین به طرف اتاقم رفتم . چرا خودم را گول می دم ؟ دلم نمی خواست از کنارم برود . با ضربه ای به در اشکهایم را پاک کردم .

نگاهش روی چهره ام ثابت ماند و گفت:" گریه می کردی؟"

فایده ای نداشت چشمانم همه چیز را لو می داد . " بیا بیرون ."

مثل همیشه گوش دادم . او چای ریخت بعد پرسید :" برای چه گریه می کردی ؟"

صدایم می لرزید درست مثل چانه ام . " هیچی نیست . خواهش می کنم اینقدر کنجکاوی نکنید ."


صبح روز بعد پیشنهاد باور نکردنی به من داد ." ماندانا ! مادرت اگر زنگ زد خبرم کن تا از او اجازه بگیرم تو را هم با خودم ببرم ."

هیچ تلاشی برای پنهان کردن شادی ام نشان نشان ندادم و مثل بچه ها پریدم هوا و دست هایم را به هم کوبیدم و گفتم :" جدی می گویید ؟"

لبخند به لب آورد و گفت :" البته اگر مادرت اجازه بدهد ."

در دلم گفتم:" مادرم از خدا می خواهد ."

عصر همان روز برای خرید بیرون رفتیم . خیابانها شلوغ و پر رفت و آمد بود . همه برای خرید سال نو بیرون آمده بودند . چند لباس فروشی را گشتیم تا اینکه در یکی از فروشگاهها پرسید :" ماندانا این به نظرت چطور است ؟"

بلوز توری را نشان داد که آستینهایش کلوش بود . با خنده گفتم :" خوبه . ولی دخترانه است ها !"

" ا جدی می گویی ! پس همین را بر می دارم ."

فکر کردم قصد شوخی دارد ولی از فروشنده خواست تا همان بلوز را برایش کادو کند . بعد از من خواست تا شلواری را انتخاب کنم که به آن بلوز بیاید . شگفت زده گفتم:" مگر آن را برای من خریدید ؟"

چشمکی زد و گفت:" آره ! با عیدی آموزش و پرورش ..."

شلوار جین دمپا گشادی توجهم را جلب کرد . او هم از آن خوشش آمد اما عجیب بود که نخواست آن را به تنم ببیند .

" تو را با این لباس مجسم کردم ! خیلی بهت می آمد ." بعد نظرم را در مورد پیراهن آلبالویی پرسید وقتی در مورد رنگش پرسیدم گفت:" تصمیم گرفتم تیپ سپید و سیاه را عوض کنم . می خواهم رنگی شوم ."

شلوار جین آبی رنگ انتخاب بعدی او بود . رو به من گفت :"پیش خودت مجسم کردی این لباس به من می آید یا نه ؟"

با خنده گفتم :" نه من مثل شما اهل تجسم و این حرفها نیستم . بهتر است آنها را بپوشید . " اما او اینکار را نکرد. خیابانها و مغازه ها هر لحظه شلوغتر و پر ازدحام تر می شد . یک لحظه فریبرز را گم کردم . ناامید چشمانم میان جمعین به گردش در آمد اما انگار غیبش زده بود . با شنیدن نامم به عقب برگشتم . خودش بود شادمانه به طرفش دویدم و گفتم:" کجا رفته بودید ؟"

" من همین جا بودم تو کجا رفته بودی !"


به خانه که برگشتیم فهمیدم کجا و چرا غیبش زده بود . برایم یک پیراهن بلند گلدار خریده بود و یک روسری سفید با خالهای سیاه . وقتی پوشیدمشان فریبرز محو تماشای من شده بود و پلک هم نمی زد . موهای بلندم از زیر روسری بیرون زده بود . خودم هم می دانستم چقدر به من می آیند .

" می دانی ماندانا مادربزرگم اگر تو را با این لباس ببیند از تو خیلی خوشش می آید . البته هر چه گشتم لباس محلی پیدا نکردم . خوشت آمده یا نه ؟"

" حرف ندارد خیلی ممنون."


مادر به قدری از پیشنهاد فریبرز استقبال کرد که او را دچار تعجب کرد . مادر سفارشات لازم را به من کرد و گفت:" ببین دختر فکر می کنم بخت با تو یار شده !بهترین فرصت پیش آمده که باید از آن بهره ببری . حالیت شد ."

" بله مادر فهمیدم ."


روز دوشنبه یعنی چهار روز مانده به سال نو چمدانهایمان را بستیم . هر دو برای رفتن بی قرار و بی تاب بودیم .

" ماندانا چندمین بار است که به شمال می روی ؟"

" دومین بار ."

ساعت هشت صبح دیگر برای رفتن آماده بودیم . کمی اضطراب داشتم . نمی دانم از شادی زیاد بود یا از جاده پر پیچ و خم می ترسیدم.

وقتی سوییچ را چرخاند هر دو بسم الله گفتیم. " خوب ماندانا همه چیز ردیف است ؟ سبد صبحانه و ناهار را هم که آوردی ... برویم ."

با لبخند گفتم:" برویم."

جاده هراز به مسافران بهاری سلام می گفت . فریبرز هم مثل من خوشحال بود . کنار امامزاده ای ماشین را متوقف کرد . پرسیدم :" اینجا کجاست؟"

" امامزاده هاشم."

خیلی از ماشینها کنار زده بودند تا ضمن زیارت صبحانه هم بخورند . با آب خنکی که به صورتم زده بودم حسابی حالم جا آمد . سفره را روی حصیر سبز رنگی پهن کردیم . از فلاسک چای ریختم . پس از خوردن صبحانه ای مفصل که خیلی هم از خوردنش لذت بردیم وسایلمان را جمع کردیم و راه افتادیم . فریبرز ضبط صوت را خاموش کرد و گفت:" ماندانا بیا با هم مشاعره کنیم."

" فکر بدی نیست البته اگر مزاحم رانندگی شما نشود . "

مثل همیشه او شروع کرد :

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند.

گفتم :

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

گفت:

یا دل به ما دهی چون دل ما به دست توست
یا مهر خویشتن ز دل ما به در بری

گفتم:

یک پند ز من بشنو ! خواهی نشوی رسوا
من خمزه افیونم ! زنهار سرم مگشا

با تعجب نگاهم کرد و خواند :

امروز آن کسی که مرا چندی بداد پند
چو روی تو بدید عذرها بخواست

بی اعتنا به بیتی که خواند به سربالایی خیره شدم که خودروها به صف از آن بالا می رفتند .
" اینجا شهر من است . می بیننی چه قدر کوچک و زیباست ."

نگاهم به درای بود که آبی و آرام ثل نقاشیهای کودکیهایم تکان می خورد .

" چقدر زیباست ! این مردم چه لباسهای قشنگی پوشیده اند وای !"

یک میدان کوچک را دور زد و به سهت بالا رفت . همه جا تمیز بود . معماری ساختمانها برایم جالب بود . وقتی ماشین متوقف شد تازه به خودم آمدم . " خدای من اینجا همه چیزش یک جور دیگر است . همه چیزش به دل آدم می نشیند."

به خانه بزرگی اشاره کرد که وسط یک باغ پرتقال و نارنگی بنا شده بود و گفت:" اینجا خانه پدری من است . مادربزرگن همینجا زندگی می کند . البته آنجا !" و بعد به یک خانه کاهگلی کوچک در طرف چپ باغ اشاره کرد .

آن خانه کاهگلی که سقفش از چوب و پوشال بود و در نظر اول غیر قابل سکونت به نظر می رسید اما وقتی دیدم پیرزن خمیده ای از پله هایش لنگان لنگان پایین آمد فهمیدم فریبرز درست می گوید . او در حالی که آغوشش را برای مادربزرگ باز کرده بود رو به من با خنده گفت:" این هم ننه ملوک من . می بینی چقدر خوشگل و سر حال است." بعد کودکانه به طرف مادربزرگش دوید.

آن دو یکدیگر ار تنگ در آغوش کشیدند . فریبرز به زبان محلی به من اشاره کرد و چیزی به او گفت . او دقیق شد به من . فریبرز صدایم زد و من با شرم و خجالت به آرامی به طرفشان رفتم . ننه ملوک دستان زبر و خشنی داشت و چهره اش به قدری چروکیده بود که هیچ اثری از زیبایی در آن به چشم نمی خورد . یک خال گوشتی بزرگ هم روی چانه اش بود .

به گرمی مرا در آغوش فشرد و با مهربانی گفت:" خوش آمدی ننه !"

فریبرز دست ننه ملوک را گرفت و رو به من گفت:" برویم تو ! چمدانها را بعد می آوریم."

در ایوان روی مکت آبی رنگی نشستم و یک بار با ولع باغ را نگاه کردم . هوا به قدری پاک و لطیف بود که دلم می خواست تمام هوا را به ریه هایم می فرستادم . دو تایی به سمت دختری برگشتند که از لای پرچین می گذشت و سبدی در دست داشت .

" ماندانا مارجان دختر خاله من است ! همسن و سال توست."

مارجان از دیدن فریبرز خوشحال شد و بعد به سمت من آمد . پوستی صورتی و کک مکی داشت و موهایش طلایی بود .

" سلام خانم"

چشمانش ریز و سیاه بودند و لبانش باریک و سرخ . " سلام من ماندنا هستم."

فقط لبخندی زد و از مقابلم گذشت . فریبرز توضیح داد :" کمی خجالتی است."

همراه فریبرز به خانه رفتم . مرا به اتاق خودش برد . اتاق بزرگی که سه پنجره بزرگ و بسیار روشن و دلباز بود . خستگی راه هنوز در تنم بود . روی تخت دراز شدم و به خواب راحتی فرو رفتم . نمی دانم چند ساعت خوابیدم که به شنیدن صدای در دیده از هم گشودم .

" بفرمایید تو ."

فریبرز در را باز کرد و با لبخد گفت:" نکند تا فردا صبح خوابت طول بکشد ؟ ننه ملوک دارد نان می پزد دوست داشتم تو این منظره را ببینی ."

با هیجان گفتم:" وای چه عالی . کار خوبی کردید."

بوی نان تازه تمام حیاط را پر کرده بود . زیر خانه قدیمی که تقرابا زیر زمین خانه محسوب می شد و چندین دیگ بزرگ دودی آنجا تلنبار شده بود یک تنور گلی قرار داشت . کنار فریبرز نشستم و به ننه ملوک که خمیر را روی دستش حالت می داد و به شکل گرد در می آورد و به بدنه داغ تنور می چشباند نگاه کردم .

فریبرز توضیح داد :" این نوعی نان تنوری است که از آرد و شیر و تخم مرغ و کنجد درست می شود . حالا می گوشم برایت تتک هم درست کند ."
( تتک در زبان محلی مازندرانی به نان تنوری بسیار کوچکی گفته می شود که غالبا برای بچه های کوچک می پزند .)

بعد به ننه ملوک چیزی گفت و او سرش را جنباند . پس از چند دقیقه فریبرزنان بسیار کوچکی را که به اندازه ته استکان بود از دست مادربزرگش گرفت . کمی آن را روی دست تاب داد و گفت:" خیلی داغ است ." آن را به دست من داد . " بیا این هم تتک بچه که بودیم عاشق این نانها بودیم ."

حق با فریبرز بود . نان تتک به قدری به من چشبید که اگر خجالت نمی کشیدم چند تای دیگر را هم می بلعیدم.

تشت که پر از نان شد ننه ملوک در تنور را گذاشت . از زیر زمین بیرون آمدیم .

غروب خورشید پشت کوههای البرز چند دقیقه مرا محو تماشای خود کرد. حضور فریبرز را کنار خودم احساس کردم .

" به شما حق می دهم که روزهای اول از آپارتمان نشینی گله داشتید . هر کس دیگری هم اگر جای شما بود همین احساس را داشت."

" از تمام زمینهایی که داشتیم فقط همین باغ برایمان مانده بقیه صرف دوا و دکتر مادر شد." سکوت کرد و سرش را پایین انداخت . شاید به یاد مادرش افتاد .

شب چهارشنبه سورس را هیچوقت از یاد نمی برم . به توصیه فریبرز پیراهن بلند چین دار و روسری خال خالم را پوشیدم . مارجان که می گفت خیلی بهت می آید و ننه ملوک نگاه پیرش پر از تحسین شد . فریبرز هم با افتخار نگاهم می کرد. چند نفر از همسایه ها در زمین پشتی پوشال جمع کرده بودندو بچه ها آنه را با فاصله و یک اندازه چیده بودند .

همسایه ها از من خوششان آمده بود و مرتب از من پرس و جو می کردند .

" تو دختر عمه فریبرز هستی و آره ."

" از تهران آمدی ؟ اینجا خوش می گذرد؟ ننه ملوک عاشق مهمان است."

" این روسری را کجا پیدا کردی که اینقدر بهت می آید؟"

عاقبت نزذیک غروب آتشها برافروخته شد . فریبرز ننه ملوک را روی دستانش بلند کرد و با هم از آتش پریدند . بعد مارحان از آتش پرید . من هم با اینکه زیاد مهارت نداشتم اما خیلی خوب از روی آتش پریدم .

یکی از جوانها به زبان محلی آهنگ شادی را می خواند و دیگران دست می زدند . چند نفر از دختر بچه ها با لباس های چین دار می رقصیدند.

ننه ملوک مانتانا صدایم میزد." مانتانا بیا اینجا عمه مارجان را ببین."

زن میانسالی کنار ننه ملوک ایستاده بود . از نگاههای خیره اش خوشم نیامد . ائ هم زیادبه من روی خوش نشان نداد .

فریبرز خسته به نظر می رسید و مدام خمیازه می کشید . " ماندانا نمی خواهی بخوابی؟"

اگر خستگی و بی حالی را در نگاهش نمی دیدم می گفتم نه .

چمدانها و ساکم را توی اتاق گذاشتم و خسته و بی رمق روی تخت افتادم . دلم نمی خواست به هیچ چیز فکر کنم فقط بخوابم اما خوابم نمی برد . مدام روز پیش جلوی رویم می آمد و از یاد آوری آن زجر می کشیدم . بلند شدم . لباسهایم را برداشتم و رفتم حمام.

پس از یک دوش آب سرد آب را ولرم کردم و خودم را به دست آب سپردم . رفته رفته غبار خستگی از وجودم شسته شد . تنم را خشک کردم و ربدوشامبرم را پوشیدم و از حمام بیرون آمدم . او در اتاقش بود . متوجه شد بیدار شده ام اما نگاهی به من نیانداخت.

لحنش از دیروز کمی بهتر بود ." می رفتی توی اتاق خودت می خوابیدی."

بی اهمیت به حرفهایش از جا برخاستم و به اتاقم رفتم . لباس پوشیدم و دوباره بیرون آمدم . تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم . مادر بود .

" سلام مادر بد نیستم . عید شما هم مبارک... امروز رسیدیم . خوب بود...جای شما خالی ... مهبد و پدر چه می کنند ... ای... می گذرانیم...همین جاست...چی؟...دارید بر میگردید؟"

" آره بمانم اینجا چه کار...خسته شدم . پدرت اینجاست نمی توانم حرف بزنم فردا راه می افتم... خداحافظ."

گوشی را گذاشتم . نمی دانم چرا از آمدن مادر خوشحال نشدم . به طرف فریبرز رفتم و با لبخند شیطنت آمیزی گفتم:" دیگر لازم نیست مرا کنار خودتان تحمل کنید . مادرم می خواهد برگردد."

چشمانش گرد شد:" بر می گردد؟"

" آره خیالتان راحت باشد."

به فکر فرو رفت . تلویزیون را خاموش کرد و از من خواست برایش چای بیاورم . وقتی دوباره رو به رویش نشستم گفت:" ببین ماندانا از بابت رفتار دیروزم وعذرت می خواهم . راستش نباید از دست کسی که نمی شناختیش گل می گرفتی."

" ولی او غریبه نبود پسر عمه مارجان بود."

" پسر عمه مارجان را چقدر می شناسی."

سرم را پایین انداختم و گفتم:" هیچ ولی من قصدی نداشتم . آن وقت که سبزه ها را گره می زدم خودش آمد کنارم و به من گفت چقدر این لباس بهت می آید . لازم نبود شما آنطور بین جمع سرم داد بکشید و توی گوش آن پسر بزنید."

" تو دلت برای ان پسرک نسوزد . هنوز آدمها را نمی شناسی . ان پسر پسر درستی نیست . حقش بود."

" مادر شخیلی عصبانی شد . من که خوب نمی فهمیدم چه می گوید . اما فکر کنم مرا مقصر می دانست."

فنجان چای را در دست گرفت و گفت:"حلا می خواهم آن موضوع را فراموش کنی . قصدم ناراحت کردن تو نبود..." و چای را سر کشید. به رویش لبخند زدم و فکر کردم چقدر خوب است که دیگر ا من قهر نیست.

" مادرت چقدر زود برمی گردد؟" پا روی پا انداخته و صاف نگاهم کرد.

" خیلی هم زود نیست البته بدون پدر بر میگردد...مادرم زیاد نمی تواند در روستا دوام بیاورد . تا حالا هم مانده هنر کرده! می فهمم چی کشیده."

زیر چشمی نگاهم کرد." خوشحالی مادرت بر می گردد؟"

متوجه کنایه اش شدم ." نباید خوشحال باشم؟!"

" چرا نباید خوشحال باشی! عاقبت از سخت گیری های من راحت می شوی! امشب راه می افتد؟"

" نه فردا" از جا بلند شدم و ادامه دادم:" بهتر است دستی به سر روی خانه بکشیم . فردا جمعه است ."

" نمی خواهد بگیر بشین."

نشستم و با لبخند نگاهش کردم و پرسیدم:" کاری دارید؟"

اخم کرد و گفت:" باید کارت داشته باشم تا بنشینی؟"

منتظر نشستم . خودش هم نمی داست چه بگوید.

" حالش را داری با هم مشاعره کنیم؟"

" الان نه . . بگذار برای بعد از شام . راستی شام چی بخوریم؟"

" امشب شام مهمان من . خیلی وقت است اپاگتی نخورده یم... میرویم رستوران..." بعد بلند شد و گفت :" برو خودت را اماده کن."


" ماندانا شمال بهت خوش گذشت؟"

" خیلی ! بیشتر از همه از ننه ملوک خوشم آمد ... جدی زن شیرین و خون گرمی است مارجان هم خوب بود اما نمی دانم چرا زیاد با من حرف نمی زد."

" اخلاقش همین طور است . خجالتی و کم حرف است اما اگر با کسی آشنا بشود خجالتی بودن را کنار می گذارد... راستی فهمیدی چرا عمه مارجان زیاد از تو خوشش نیامده بود؟"

" نه خیلی دلم می خواست بدنم چرا."

روی نیمکت پارک با فاصله کمی نشسته بودیم . هوا خنک بود و خورشید هنوز غروب نکرده بود .

" عمه مارجان خیلی دلش می خواهد من او با هم ازدواج کنیم اما وقتی تو را دید فکر کرد برای برادر زاده اش رقیب پیدا شده است ."

کمی فکر کردم و گفتم:" رقیب؟ هیچ فکرش را هم نمی کردم من برای کسی رقیب باشم."

نیم نگاهی به من انداخت اما چیزی نگفت. شیطنت آمیز پرسیدم:" شما خودتان چی؟ دلتان نمی خواهد با مارجان ازدواج کنید؟"

قاطعانه گفت:" نه . من و ماجان اگر چه در کنار هم بزرگ شده ایم اما من هیچ احساسی نسبت به او ندارم . البته مارجان دختر بدی نیست . ولی من برای خودم معیارهایی دارم که مارجان ندارد."

" چه معیار هایی دارید؟"

این بار صاف نگاهم کرد و گفت:" لازم نیست تو بدانی."

با خنده گفتم:" خیلی خوب چرا عصبانی می شوید . فکر می کنم خانم گرمارودی همه معیار های شما را دارد؟"

لبخند زد:" نمی دانم . تو فکر می کنی اینطور باشد؟"

با طعنه گفتم:" من از کجا بدانم . شما با او تماس دارید . من فقط سر کلاس می بینمشان."

از جا بلند شد و کمی از نیمکت فاصله گرفت و گفت:" به خانم گرمارودی فکر نمی کنم و برایم مهم نیست که چططور هستند ! من انتخابم را کرده ام فقط یک مشکل وجود دارد ."

با کنجکاوی گفتم:" چه مشکلی؟"

به طرفم برگشت و گفت:" دارد درس میخواند من هم صبر می کنم تا درسش تمام شود ."

قلبم تند تپید و تا بنا گوش سرخ شدم . هوا که تاریک شد قدم زنان به طرف رستوران رفتیم.
اسپاگتی نداشت .فریبرز انتخاب غذا را به عهده من گداشت . من هم سفارش دیگری دادم . به گلدان خالی روی میز خیره شده . من هم نگاهم روی گلدان مات شد .اگر گلی در این گلدان بود ان را به او تقدیم می کردم . نمی دانم شاید او هم همین فکر را می کرد
غذا روی میز چیده شد .من فکر کردم فقط من اشتهایی برای خوردن ندارم اما او هم با غذا بازی می کرد نمی دانم مادر برای چه برمی گشت وقتی زنگ زد نمی توانست حرف بزند چون پدر کنارش ایستاده بود .دلم بی جهت شور می زد .نگاهم به در ورودی رستوران خشک شد .بردیا را دیدم که با کت و شلوار مشکی و کراواتی قرمز رنگ از در وارد شد عرق سردی روی پیشانی ام نشیت .نگاهی به میز ما انداخت .بعد کمی ان طرف تر روی صندلی نشست .نگاهی به میز ما انداخت .بعد کمی ان طرف تر روی صندلی نشست نفسم بند امده بود فریبرز متوجه شد نگاهم را دنبال کرد .
چی شده ماندانا ؟انگار حالت زیاد خوب نیست .
چشمانم را بستم و باز کردم .شاید خواب می دیدم ولی نه .انگار خودش بود ...اما.... خوب که نگاه کردم دیدم او نیست .حتی هیچ شباهتی هم به بردیا نداشت فقط نگاهش روشن و براق بود .
تازه توانستم نفس راحتی بکشم .تعادل روحی و فکری ام را از دست دادم .از جا بلند شدم و با دهانی خشک شده گفتم "زود از اینجا برویم .خواهش می کنم "
بدون هیچ اعتراضی به سرعت از جا برخاست .و دنبال من از رستوران بیرون دوید .دستم را از پشت گرفت و به طرف خودش کشید و زل زد به چشمانم "چی شده ماندانا ؟ چرا یک دفعه رنگت عوش شد؟ صورتت مثل گچ سپید شده است "
دستم را کشیدم و گفتم "ولم کنید بگذارید راحت باشم " و دوباره با چند گام از او فاصله گرفتم .حالا دیگر کابوس بردیا حتی در بیداری هم راحتم نمی گذاشت .
"ماندانا کجا می روی ! باید از این طرف برویم "
ای حیوان بد طینت تو که کار خودت را کردی ... پس دیگر چه از جانم می خواهی ؟
"ماندانا از این طرف "
مادربزرگ بیچاره ام مغضوب خشم بی دلیل تو شد و به کام مرگ افتاد دیگر از جان من چه می خواهی ؟
ماندانا صبر کن مواظب ماشینها باش
الهام معصومانه در چنگ تو افتاد و تو با کینه حیوانی ات او را از نعمت زندگی و نفس کشیدن برای ابد محروم کردی پس دیگر از جان من چه می خواهی ؟
ماندانا .....ماشین ....
کاوه بدبخت ! ان که پسر دایی خودت بود چطور دلت امد از سقف اویزانش کنی ؟ از جان من چه می خواهی ؟ از جان من ..........
نفهمیدم چه شد صدای ترمز محکم اتومبیلی را شنیدم و دستهایی که محکم مرا چسبید و به سمتی پرت کرد .فریبرز بود .نگاه سبزش پر از بیم و هراس بود .
ماندانا ! حواست کجاست ؟ چرا هر چه صدایت می کنم جواب نمی دهی ؟



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار