کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت9

 


ببین مانی دو هفته از رفتن خواهرت گذشته . خوب خدا را شکر زنگ می زند و راضی به نظر می رسد . من هم باید بروم پیش پدرت. دست کم تا عید باید پیشش بمانم . به قدری از ما سیر شده که تا حالا هیچ خبری هم از ما نگرفته . می روم تا یک جوری دلش را نرم کنم . خدا بیامرز مادربزرگت را ندیدی او هم کینه اش شتری بود."

" مادر من کجا بروم؟راستی راستی که خیال ندارید منو بفرستید پیش فریبرز ؟"

" چرا این مهمترین قسمت تصمیم من است . تو در این ودتی که پیشش هستی باید یک جوری..."

اشکهایم سرازیر شد . مادر نقشه همه چیز را کشیده بود . باید یک جوری خودم را به او نزدیک می کردم تا به طرف من کشیده شود و بعد...

" همه چیز را می اندازیم گردن او ! و چون چاره ی دیگری ندارد با تو ازدواج می کند."

نگاهم نمی کرد که ببیند چطور از شرم به خوذم می پیچم . این کار من نبود نه ! نمی توانستم دوباره وجودم را در اختیار کسی بگذارم .

" این قدر گریه نکن مانی ! باور کن این به صلاح توست . تو زن هر کسی بشوی فردایش باید طلاق بگیری چون گندش بالا می آید."

خودش هم به گریه افتاد و گفت:" می دانم در مورد من چه فکری می کنی میدانم . ولی باور کن همش به خاطر خوت است . فکر می کنی از این پسره خوشم می آید ؟ نه به جان تو . ولی چه کنیم که مجبوریم...به خدا هروقت نگاهم به نگاهت می افتد از خجالت و شرمندگی آب می شوم ... من تو را به این روز انداختم ...من . نفرین به آن حرامزاده ی نامرد."

دوباره دلم در حریق ندامت سوخت . آن جانب بی رحم . خدای من ! چرا سکوت کردم ؟ چرا در قفس را به روی درنده ای چون او گشودم . چرا ؟


پولور آماده شده بود . آستینهایش سپید بود . تنه اش مشکی. نمی دانم از این خوشش می آمد یا نه ؟

مادر چمدانش را بسته بود . رو به من گفت:" امشب دعوتش می کنیم بیاید اینجا . نه ! ما می رویم پایین این طور بهتر است. مانی برو کادو را بهش بده و بگو که شب برای یک موضوع مهم ..."

" مادر فکر نمی کنی بدون دعوت بد باشد؟"

" تو کاری را که من می گویم بکن . فهمیدی؟"

پولور را کادو کردم و با تردید بیرون رفتم . وقتی از پله ها پایین می رفتم یاد صبح افتادم که با خانم گرمارودی در سالن یک ربعی حرف می زد و با فکر اینکه در چه موردی ممکن است حرف زده باشند زنگ را فشردم. مثل اغلب وقتها ربدوشامبر یه تن داشت و کلاهش را هم بر سر گذاشته بود .

لبخند زد و گفت:" تو هستی؟" و خودش را کنار کشید. از ضبط صوت صدای خواننده می آمد: دو سه شبه که چشمام به دره خدا کنه که خوابم نبره...

تعارفم کرد که بنشینم . ضبط را خاموش کرد و با معذرت خواهی رفت را لباسش را عوض کند . چند دقیقه بعد برگشت . بولوز سپید پوشیده بود با شلوار گرم کن مشکی . یاد پولور افتادم . با خجالت و دستپاچگی کادو را به طرفش گرفتم و گفتم:" قابل شما را ندارد."

نگاهی به کادو انداخت و پرسید:" برای من است ؟ چه خوب." و آن را باز کرد . پولور را بلند کرد و نگاهی دقیق به آن انداخت .

" کار خودت است نه؟"

با شرم گفتم :" بله ! البته زیاد خوب از آب در نیامده ."

" عالی است . دستت درد نکند. ولی از کجا می دانستی من به دو رنگ سیاه و سپید علاقه مند هستم ؟"

از کجا می دانستم ؟ تمام بچه های مدرسه می دانستند . از آنجا که همیشه تیپ سیاه و سپید می زد . پولور را تا کرد و روی میز گذاشت . بعد پرسید :" چای می خوری یا نسکافه؟"

" هیچ کدام! باید بروم... راستش آمده بودم بگویم من و مادر خودمان را برای شما دعوت کردیم...اینجا."

خندید و گفت:" خیلی خوب است. البته پذیرایی را خودت باید به عهده بگیری . چطور است خانواده عمه رویا را هم دعوت کنیم؟"

نخستین مرتبه بود که از کلمه عمه استفاده می کرد . حرفش را قطع کردم و گفتم:" نه ! راستش ... چطور بگویم... مادر می خواست با شما درباره موضوعی صحبت کند ..."

نگاهش کردم . چشمن سبزش برق می زد. " آه ! که اینطور خیلی خوب . پس برویم کمی خرید کنیم. آخر می دانی همه چیز تمام شده."

" خودتان را به زحت نیاندازید . ما که با هم تعارف نداریم."

ولی قبول نکر و از من خواست برای خرید همراهی اش کنم . مادر مخالفتی نشان نداد. پس از تعویض لباس همراهش رفتم . خودش بی آنکه از من چیزی بپرسد همه چیز خرید . پس مرا برای چه آورده بود ؟

به خانه که رسیدیم نگذاشت بروم و گفت:" نه تو را به خدا آشپزی من زیاد تعریفی ندارد .خودت زحمتش را بکش ."

قبول کردم وگفتم :" باشه." خوشحال شد . از من خواست مرغ سوخاری و برنج زعفرانی درست کنم . گوشت را هم خودش چرخ کرد و گفت که خیلی وقت است کباب شامی نخورده . وقتی ظرف می شستم صدایی در گوشم پیچید : داری آب بازی می کنی یا ظرف می شوری دختر.

به طرف صدا برگشتم مادربزرگ بود . موهای سپیدش به روی شانه هایش ریخته بود . نگاهش کردم به طرف من آمد. به سقف اتاق نشیمن نگاه کرد و گفت: من از آن بالا تو را میدیدم ...

با هراسی جنون آمیز جیغ کشیدم و از آشپز خانه زدم بیرون . سرم خورد به یک جای نرم و نگاه سبزی که شگفت زده به من زل زده بود . از اینکه با او برخورد کردم معذرت خواستم . دهانم خشک شده بود .

" حالت خوبه؟"

" بله متاسفم که شما را ترساندم...راستش مادر بزرگ..."

منتظر ماند تا گریه هایم تمام شود . اما نمی شد . تازه بغض گلویم ترکیده بود.

" خیلی خوب ! اگر حالت زیاد خوب نیست برو بالا استراحت کن ."

اشکهایم را پاک کردم و گفتم:" نه الان حالم خوب می شود ... ببخشید که..."

" این قدر معذرت خواهی نکن ... به حرفم گوش کن ... برو بالا و استراحت کن ."

چند لحظه به همدیگر خیره شدیم. و بعد مجبور شدم به خانه برگردم . برای مادر توضیح مختصری دادم و توی اتاقم انگار قرص بیهوشی خورده باشم روی تختم افتادم.
مادر چمدانش را دردست گرفت خیالش راحت و آسوده بود . بعد از کلی کلنجار رفتن با فریبرز سرانجام او را مجبور کرد که مرا نزد خودش نگه داد . فریبرز زیر بار نمی رفت و مرتب می گفت: نه عمه جان من هیج مسوولیتی نمی توانم قبول کنم . خواهش می کنم از من انتظار نداشته باشید که...

مادر حرفش را برید و گفت: ببین من خوب می دانم شما در چه معذوراتی قرار گرفته اید ولی قبول کنید که من جز شما به کس دیگری نمی توانم اعتمادکنم...مانی دختر سر به راهی است و به طور حتم پشیمان نمی شوید...

فریبرز بی خبر از نقشه مادر قبول کرد و افزود: ماندانا در این مدت باید تابع مقرراتی باشد که من برایش تعیین می کنم.

مادر صورتم را برای چندمین بار بوسی و گفت:" دیگر سفارش نکنم دختر ! یه جوری مخش را بزن... دلبری و ادا اصول را هم که بلدی ... می خواهم تا نزدیک عید کارش را ساخته باشی.. فهمیدی؟"

آهی کشیدم و نگاهش کردم. فکر کردم هیچ مادر دیگری پیدا می شود که دخترش را ترغیب کند برای یک بیگانه آغوش باز کند؟

مادر رفت و من تازه احساس کردم که خیلی تنها شده ام . خانه را مرتب کردم . هیچ دلم نمی خواست که پایین بروم . ساعتی پس از رفتن مادر من هنوز گریه می کردم . در خانه به صدا در آمد . می دانستم فریبرز است . در را باز کزدم و به رویش لبخند زدم .

" گریه می کردی ؟ نکند راستی راستی مادر رفته دبی؟" و بعد با مهربانی افزود:" نمی آیی پایین ؟"

" چرا همین الان باید وسایلم را بردارم."

" خیلی خوب منتظرت می مانم."


هیچ از با او بودم نمی هراسیدم . نه ! من از او نمی ترسیدم . بیچاره روحش هم از نقشه و افکار مادر بی خبر بود .لازم نبود همه چیز را بردارم هروقت احتیاج پیدا می کردم می توانستم بیامی بالا. از پله ها پایین رفتم . در را به رویم گشود . لبخند به لب داشت و مهربان به نظر می رسید . با اتاقی رفتم که زمان حیات مادر بزرگ به من تعلق داشت.

لباسهایم را توی کمد قرار دادم و تختم را مرتب کردم . نزدیک غروب بود و هوا حسابی تاریک شده بود . با شنیدن صدای ذان دوباره بغضم ترکید . چرا احساس غریبگی می کردم. نمی دانم . فکر کردم خیلی تنها هستم . برای دوری از کسانی که از پیشم رفته بودم اشک ریختم .

یکی در دلم فریاد می زد تو از همه سزاوارتری که برایت اشک بریزند .

- چرا.
چون خیلی بدبخت و احمقی!
نه! احمق نیستم . او خیلی بی رحم و وحشی بود! من که نمی توانستم...
بی آنکه بفهمم جیغ کشیدم :" نه نه من هیچ گناهی نکردم . هیچ تقصیری نکردم." و به طرف در برگشتم که با فشار باز شد. فریبرز نگران و مبهوت به من نگاه کرد . تازه فهمیدم چه کار کرده ام .

" ماندانا . چی شده ؟ من که گفتم اینجا راحت نیستی . بلند شو برویم اتاق نشیمن . تنهایی آدم را کلافه می کند ."

لحنش به قدری مهربان و صمیمی بود که چاره ای جز رفتن نداشتم . چای ریخت و تعارفم کرد بنوشم . پس از صرف چای روی مبل نشست و خیلی جدی گفت:
" بنشین مانی . شاید اینکه قبول کردم تو پیشم بمانی کار درستی نبود و من اصلا نباید می پذیرفتم . اما وقتی گفتی مادرت برای آشتی با پدرت می رود قبول کردم . خوب برای اینکه در این مدت با مشکلی رو به رو نشویم بهتر است بگویم من از خیلی کارهایی که ممکن است به اقتضای سن تو باشد خوشم نمی آید . برای من فقط درس خواندن مهم است . دوست دارم بیشتر از گذشته به درسهایت بپردازی . متوجه شدی چه گفتم؟"

" بله متوجه هستم و قول می دهم هیچ تخطی صورت نگیرد."

شاید انتظار نداشت به این سرعت حرفهایش را قبول کنم چوم تعجب کرد و لحظه ای به من خیره شد . " در ضمن هیچ دوست ندارم بچه های مدرسه بفهمند که من و شما فامیل هستیم و اینکه با هم زندگی می کنیم."

دوباره سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
" ببین ماندانا چقدر به هم می آیند . انگار خدا آن دو را برای هم آفریده ."

مسیر نگاهش را تعقیب کردم. فریبرز با خانم گرمارودی قدم زنان صحبت می کردند . پیش از اینکه چیزی بگویم نادیا با لج گفت:" هیچ هم به هم نمی آیند . خانم گرمارودی دماغش خیلی دراز است . وقتی حرف می زند تمام ئنئانهایش پیداست . آخر خیلی دهانش گشاد است."

هر چند دماغ خانم گرمارودی زیاد دراز نبود اما حرفی که در مورد دهانش زده بود حقیقت داشت . نسرین می خواست لج نادیا را در بیاورد و گفت:" خانم گرمارودی خیلی خوشگل است . صورتش سبزه است اما خیلی نمکی و با مزه است . خدا کند این آقای مغرور از او خوشش بیاید."
نادیا گردن کج کرد و کمی از ما فاصله گرفت.

به یاد شب پیش افتادم که از من پرسیده بود : چه روزهایی با خانم گرمارودی کلاس داری؟و بعد هم گفته بود آیا از نحوه تدریسش خوشت می آید؟

" مانی بیا زنگ خورد حواست کجاست؟"

رفتم تا دفتر حضور و غیاب آقای بهتاش را از دفتر مدرسه بیاورم . متوجه ورود من شد . هول شدم و سلام کردم . خانم گرمارودی به روی من لبخند زد .

خانم کامیاب خطاب به من گفت:" کی وقت داری در گروه تئاتر تمرین کنی؟"

نگاهی گذرا به فریبرز انداختم و گفتم:" نمی دانم باید فکر کنم...نمی شود امسال در گروه تئاتر نباشم؟"

" نه ! حرفش را هم نزن . پارسال بدون حضور تو کلی مکافات کشیدیم . یک جوری برنامه هایت را ردیف کن . فردا خبر را به من بده ."

کلاس مرتب بود . تخته سیاه تمیز و پاک شده بود . بچه ها هم ساکت و منظم سر جایشان نشسته بودند. می دانستم تک تکشان عاشق این زنگ و زنگ نگارش بودند .

روی میز یک شاخه گل رز صورتی وجود داشت که کار نادیا بود . به کلاس که آمد همه یک پارچه چشم شدند . بر جا داد و نشست . رز صورتی را هم بو کشید و روی دفترش گذاشت . نادیا از خوشی لبریز شد . من هم به کسی نگفتم که پولور سیاه و سپیدش را من بافته ام که اینقدر به او می آید . هنوز درس را شروع نکرده بود که در زدند.

خانم دفتر دار سرش را داخل کلاس کرد و گفت:" تلفن با خانم ستایش کار دارد؟"

خانم مدیر گوشی را به دستم داد . گوشهایم به یقین درست می شنیدند :" نامزدت از فرانسه زنگ زده ."

آه از نهادم بر آمد . لب هایم می لرزید و نمی توانستم صاف بنشینم . به میز تکیه دادم و گفتم:" بله ؟"

" به به خانمی خودم ! معلوم هست کجایی ؟ هر چه زنگ می زنم کسی جواب نمی دهد ."

" تویی چرا زنگ زدی اینجا ؟"

" پس کجا باید پیدایت کنم ؟ دلم برایت تنگ شده ."

" لازم نبود زنگ بزنی اینجا . خوب چه کارم داشتی؟"

"هیچی ! فقط می خواستم بدانم کجایی؟"

" کجا می خواستی باشم ؟ راستش ما دیگر آنجا زندگی نمی کنیم . یک خانه کوچک پیدا کردیم...همین نزدیکیها..."از دروغی که می گفتم راضی بودم . ادامه دادم :" با کاری که تو کردی مگر می شد که آنجا زندگی کرد... جایی که هستیم تلفن هم ندارد."

" اوه چه بد دلم برایت خیلی تنگ شده . "

" خوب اگر کاری نداری قطع کنم اینجا مدرسه است خوب نیست که زیاد صحبت کنم ."

عاقبت خداحافظی کرد . تازه توانستم نفس آسوده ای بکشم. به کلاس برگشتم . صورتم داغ بود . آنقدر نگاهم کرد تا سر جایم بنشینم .

کمی عصبی به نظر می رسید . روی صندلی نشست و از یکی از بچه ها خواست که درس جدید را با صدای بلند بخواند . گه گاهی که نگاهم با نگاهش تلاقی می کرد متوجه علامت سوالی می شدم که از برق نگاهش ساطع می شد .

" خانم ستایش . بیرون از پنجره هیچ خبری نیست نگاهتان به کتاب باشد."

از تذکری که به من داد پریدم بالا و نگاه سرزنش آمیزش را به جان خریدم . زنگ که به صدا در آمد او گل رز را برداشت و بدون خداحافظی از کلاس بیرون رفت.
پس از اینکه شام در سکوت صرف شد فریبرز که بعد از ظهر تا آن موقع می خواست چیزی بگوید و هر بار منصرف می شد عاقبت لب باز کزد و گفت:" امروز کی زنگ زد مدرسه؟"

برای پاسخ دادن کلی عذاب کشیدم . دوست نداشتم دروغ بگویم . کمی رنگ به رنگ شدم و گفتم:" ماریا بود . نگران این بود چرا کسی گوشی را بر نمی دارد."

پوزخند زد و سرش را تکان داد معنی نگاهش را نفهمیدم .

" پس نامزدتان از فرانسه زنگ نزده بود ."

وا رفتم و چسبیدم به صندلی . از جا بلند شد و رفت . با دست محکم به پیشانی ام کوبیدم . لابد خانم کمیاب به او گفته بود یا او از خانم کامیاب پرسیده بود . خیلی بد شد خیلی.

خجالت می کشیدم در مقابلش ظاهر شوم ولی چاره ی دیگری نبود . با سینی چای به اتاق نشیمن رفتم . در حال تماشای تلویزیون بود . حتی نگاهی هم به سینی چای نکرد . از بی اعتنایی اش کلافه شدم ولی نمی دانم چرا می خواستم توضیح دهم.

" ببین فریبرز خان قبول دارم که به شما دروغ گفتم ولی..."

نگاه برافروخته اش نگذاشت به حرفهایم ادامه دهم و گفت:" من از دروغگویی هیچ خوشم نمی آید ."

چرا زنگهای خطر برایم به صدا در آمد ؟ نکند او هم مثل بردیا باشد....آه نه ! این چه فکر ابلهانه ای است که من می کنم. مگر همه آدمها شبیه هم هستند ؟

دوباره توضیح دادم:" نامزدم نبود . خواستگارم بود که به او جواب منفی داده ام . برای ادامه تحصیل رفته فرانسه . نمی دانم چرا زنگ زده مدرسه ؟"

بدون اینکه لب به چای بزند از جا بلند شد و گفت:" من می روم بخوابم . امشب به تنهایی شعر حفظ کن."

وقتی در اتاق را محکم پشت سرش بست توی مبل فرو رفتم . فکر نمی کردم اینقدر نارحت شود . چه اخلاق عجیبی داشت؟ اصلا به او چه ربطی داشت که کی از کجا به من تماس گرفته؟

با وجودی که زیاد فکر آرامی نداشتم اما ظرف یک ساعت سی بیت را حفظ کردم . صبح که بیدار شدم بر خلاف همیشه او صبحانه اش را خورده بود و لباسهایش را هم پوشیده بود . نگاهش به گل رز دیروزی نادیا بود که روز میز پلاسیده شده بود . فقط توانستم یک لقمه بخورم و بعد فوری به اتاقم رفتم و لباسم را عوض کردم . توی پارکینگ منتظر من بود . صبحها نزدیکی مدرسه در یک خیابان خلوت مرا پیاده می کرد و بعد از ظهر هم نزدیکی مدرسه سوارم می کرد . هیچ خوش نداشت کسی ما را با هم ببیند . تا محل همیشگی پیاده و سوار شدنم حرفی به لب نیاورد . وقتی از ماشین پیاده شدم بی آنکه نگاهم کند گفت:" لزومی نداشت موضوع نامزدی تان را از من مخفی نگه دارید خانم ستایش ."

و مهلت هیچ توضیحی را به من نداد و فاصله آنجا تا مدرسه را با آخرین سرعت طی کرد . دلم گرفت . با دیدن کیوسک خالی تلفن راه دور به یاد ماریا افتادم و عصبانیت فریبرز خیلی زوذ از خاطرم رفت . نمی دانستم ئر آن وقت صبح ماریا بیدار است یا نه ؟

" الو؟"

" سلام ماری صبحت به خیر ."

از صدایش موجی از شادمانی برخاست . " تویی مانی ؟ معلوم هست کجایی ؟ من اینجا از نگرانی مردم ؟ "

برایش توضیح دادم که چه شده و پرسیدم چرا به فریبرز زنگ نزده است.

" پس عاقبت مادر کار خودش را کرد...عیبی ندارد.... بد فکری نیست... رفتارش با تو چطور است؟"

خندیدم و گفتم :" مثل رفتار یک دبیر با شاگردش البته گاهی وقتها رسمی تر و بدتر."

" که اینطور .... باور کن خیلی خوشحالم کردی..."

عاقبت راضی به خداحافظی شدیم . خوشحال و خرسند به سوی مدرسه پر کشیدم .
" سلام مانی . حالت خوبه !"

" سلام مامان معلوم هست کجایی ؟ چرا تا حالا زنگ نزدی؟"

" اینجا که تلفن ندارد خراب شده . مجبور شدم بیایم تا شهر خوب چه خبرها ؟"

" هیچی ! خبر ها پیش شماست . بابا چه می کند ؟"

" بابا ؟! ده روز طول کشید تا اخمهایش را برایم باز کرد . طفلی مهبد به قدری سر به زیر و آرام شده که دلم به حالش سوخت . تحفه کجاست؟"

نگاهی به تحفه یعنی فریبرز انداختم کهدر حال خواندن کتاب سینوهه بود . لبخند زدم و گفتم :" همین جاست."

" تا حالا روی خوش نشان نداده ؟"

دلم سوخت با این حال گفتم:" نه خوشبختانه اهل این حرفها نیست."

پوزخند زد و گفت:" همه مردها اهل این حرفها هستند . منتها یکی آتیشی تر و یکی هم ..."

" خیلی خوب مادر با ماریا کاری ندارید وقتی زنگ زد بهش بگویم ؟"

" نه! فقط سلام مرا بهش برسان و بگو دوستان جدید می گسرد حواسش باشد با آدمهای بد مراوده نکند ."

" چشم مادر ."

" سلام مرا به آن تحفه برسان اینقدر هم وقت را از دست نده . مردها فقط منتظر یک اشاره از طرف زنها هستند . آن وقت... پدرت دارد غر می زند . کاری نداری مانی ؟ خداحافظ."

گوشی را که گذاشتم از حرفهای مادر هت=نوز دلم می سوخت . دو استکان چای ریختم و به کنار فریبرز رفتم . رفتارش از چند روز پیش تا به حال زیاد با من فرقی نکرده بود و با من حرفی نمی زد .

" لابد کتاب جالبی است که اینطور شما را در خودش غرق کرده است؟"

هیچ نگفت.

" مادر به شما سلام رساند ."

بی اعتنا کتاب را ورق زد . آه کوتاهی کشیدم و با گفتن چایتان سرد نشود خواستم از جا بلند شوم که گفت:" شماره اینجا را به نامزدتان می دادید که دیگر زنگ نزند مدرسه ."

نگاهی به طعنه چشمان سبزش انداختم و گفتم:" گفتم که خواستگارم بود . قرار بود با هم نامزد بشویم . ولی من..."

صدای زنگ تلفن با صدای من در هم آمیخت . همان طور که نگاهم می کرد گوشی را برداشت.

" آه شما هستید خانم گرمارودی؟ حالتان چطور است؟"
گوشهایم به قدری تیز شده بود که از زیر موهایم زده بود بیرون . چرا خانم گرمارودی زنگ زده اینجا؟ خوب به من چه ؟ من باید بفهمم چرا؟ خیلی احمقی به تو چه ربطی دارد . چرا ربط دارد ببین چقدر آهسته حرف می زند تا من نشنوم .

پس از چند دقیقه گوشی را گذاشت و سر جایش برگشت . چهره اش کمی از هم باز شده بود.چای را سر کشید . نه انگار راستی سر حال شده بود .

" یک چای دیگر بریزی ممنون می شوم ."

حرصم گرفت و گفتم:" چای نداریم ." و در مقابل چشمان حیرت زده اش افزودم :" چه خوب کرد که زنگ زد ."

خودم هم نفهمیدم چطور این جمله از دهانم بیرون آمد. به سرعت سینی خالی را به آشپزخانه بردم . مادر چه خوش خیال است این آقا مرا داخل آدم حساب نمی کند . متوجه نشدم کی به دنبالم به آشپزخانه آمد.

" انگار حالت زیاد خوب نیست ؟"

نگاهش نکردم ببینم کجا ایستاده و چشمانش چه حالتی دارد ؟ زنگ خانه که به صدا در آمد رفت تا در را باز کند .
هنوز آرام نشده بودم که با سر و صدای آرمینا و خاله رویا دوباره دلم به هم ریخت . می دانم چرا سرزده آمده بودند . خاله رویا خواهر مادرم بود دیگر . خوب بلد بود مچ بگیر؟! مچ بگیرد؟!

" کجایی مانی ؟ پیدات نیست."

به زور به رویشان لبخند زدم . فریبرز آن دو را دعوت به نشستن کرد . خاله رویا نطق کردنش حرف نداشت .

" به جان آرمینا وقتی شنیدم سیما رفته و مانی را فرستاده پیش شما خیلی نارحت شدم . این چه معنی دارد تا وقتی ما هستیم مانی مزاحم شما بشود ؟"

فریبرز نگاهی گذرا به من انداخت که سرم پایین بود . صدای خاله رویا را شنیدم که گفت:" آمدیم مانی را با خودمان ببریم! خوب نیست بیشتر از این اینجا بماند ."

چای ریختم . با دیدن آرمینا نفس در سینه ام حبس شد . انگار غول بی شاخ و دم جلوی دید من ظاهر شد . چه لبخند مسخره ای روی لبان ماتیک زده اش نقش بسته بود .

" خوب تعریف کن ببینم ."

" چی را باید تعریف کنم؟"

" خیلی کلکی مانی ! اینجا ماندی برای چه؟ فکر نمی کنی کمی دور از عقل است که یک دختر جئان کنار یک مرد جوان زندی کند؟"

خوب می دانستم حرفهایش عین حقیقت است ولی چه باید می گفتم؟

" خوب ؟ نگفتی تا چه حد پیش رفتید؟"

چنان با غضب نگاهش کردم که هر کسی مرا می دید سکته می کرد . خاله رویا هم نگاهش با طعنه همراه بود ." خوب مانی سر حال به نظر می رسی؟"

فکر می کنم چشمان خاله رویا عیب داشت و اگر هم نداشت زبانش عیب داشت. من کجا سر حال نشان می دادم ؟

آن شب آن دو برای شام ماندند و به قدر کافی مرا از متلکهایشان شرمنده کردند . وقتی مرفتند اصرار کردند همراهشان برومولی فریبرز آب پاکی را روی دستشان ریخت .

" ماندانا با مسولیت من ینجاست و نمی توانم اجازه بدهم جایی برود اما اگر عمه سیما اجازه دادند آن وقت حرفی ندارم ."

آرمینا اخمو و بد اخلاق شد و موقع خداحافظی گفت:" به خوش بگذرد مارمولک!"

نمی دانم چرا نشسته بودم و گریه می کردم . با شنیدن صدایش بیشتر اشکم در آمد .

" گریه مال آدمهای ضعیف النفس و ترسوست . به جای گریه کردن باید جوابشان را می دادی!زبان اینجور وقتها به درد آدم می خورد . می خواستم جوابشان را بدهم ولی دیدم با این کار تو بد عادتمی شوی .همیشه که نباید دیگران از حقت دفاع کنند . باید از خودت جسارت و شهامت به خرج دهی ."

سرم را روی میز گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم . راست می گفت چقدر از این بابت تا به حال تحقیر شده بودم.
از تمرین تئاتر بر می گشتم که ماشین اقای قربانزاده کارگردان تئاتر جلوی پایم ترمز کرد . لبخند زنان شیشه را پایین کشید و گفت:" اجازه بدهید شما را برسانم."

دستپاچه شدم و گفتم:" نه خیلی ... ممنونم راه زیادی نیست."

در سمت جلو را باز کرد و من چاره ای جز سوار شدن نداشتم .

" شما استعداد عجیبی در زمینه تئاتر دارید . از دیدن بازی شما لذت می برم."

با شرم گفتم:" از لطف شما ممنونم."

وقتی پیاده شدم از او تشکر کردم . برایم دست تکان داد و بوق زد . فریبرز سلامم را با نگاه خشک و سردش پاسخ داد . لحنش عجیب عصبی بود و پرسید :" کارگردان تئاتر شما همه ی اعضا را تا دم در خانه می رساند؟"

می دانستم ز پشت پنجره ما را دیده. " مسیرمان یکی بود."

پوزخند زد :" اوه! مسیرتان یکی بود ." آنگاه با غضب روی مبل نشست و دوباره گفت:" مسیرتان یکی بود خوب است ."

هنوز ایستاده بودم و جرات نداشتم بروم لباسم را عوض کنم .

" روز اول به شما گفتم حوصله بازی های دخترانه را ندارم . گفتم یا نه؟"

صدایش هر لحظه بلند تر می شد . فکر نمی کردم تا این حد از این کار ناراحت شود . سرم را پایین انداختم و گفتم:" تکرار نمی شود معذرت می خوام."

راضی نشد و آمد و مقابلم ایستاد . " یکبار دیگر تکرار شود ناچارم شم را بفرستم پیش خاله ات ."

از تهدیدش دلم گرفت . از مقابلم گذشت تازه جرات پیدا کردم و گفتم:" با وجودی که کاری بر خلاف قانون و شرع انجام ندادم ولی با این حال می پذیرم که اشتباه کردم ." و با سرعت به اتاقم رفتم .

ساعت سه بعد از ظهر بود و من حسابی گرسنه بودم . بت کمال تعجب دیدم هنوز ناهار نخورده ." شما باید ناهارتان را بخورید . از امروز به بعد من هرروز تمرین دارم و هر روز همین ساعت بر می گردم."

خشک و بی تفاوت گفت:" منتظر شما نبودم اشتها نداشتم." خوب می دانستم دارد انکار می کند . " از فردا بعد از تمرین منتظر من می مانی . خودم می آیم دنبالت ."

" اینجوری خیلی برای شما دردسر می شود . گفتم که دیگر تکرار نمی کنم . "

زل زد به چشمانم و گفت:" همین که گفتم...در ضمن خوراک لوبیا هم خیلی خوشمزه شده . الان که امتحاناتت شروع شده باید تمرین را تعطیل می کردید ."

برای خودم آب ریختم و او بی معطلی لیوان را برداشت و تا ته سر کشید .

" فردا چه امتحانی داری؟"

" ادبیات . دبیرمان هم خیلی سخت گیر است."

به روی هم لبخند زدیم . نمی دانم چه در نگاهم دید که گفت:" اگر خیال می کنی که سوالات امتحانی را در اختیارت قرار می دهم باید بگویم متاسفم."

" زیاد که سخت نمی گیرید؟"

"چرا اتفاقا همیشه از راحتی و آسانی سوالهای طرح شده بدم می آید . امتحان باید امتحان باشد."

کمکم کرد تا ظرفها را جمع کنم و بعد هم خودش جلوی ظرفشویی ایستاد .

" تو فردا امتحان داری برو به درست برس ."

تشکر کردم و به اتاقم رفتم .

دو ساعت بعد در به صدا در آمد . از من کتاب خواست من هم برای استراحت و نوشیدن چای به نشیمن رفتم . با دیدن من و سینی چای که در دستم داشتم لبخند زد و گفت:" چه کار خوبی کردی."

نیم نگاهی به ورقه پرسش ها اندختم و گفتم:" هنوز تمام نشده؟"

" چرا می خواهم از بین سوالهایی که انتخاب کرده ام مشکل ترین آنها را برگزینم . چیه ؟ از حالا داری تقلب می کنی ."

" نه من درسم را آماده کرده ام."

دیگر نگاهی به ورقه نینداختم و چای را سر کشیدم . به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:" دوست داری از کدام فصل سوال بیشتری طرح کنم ؟"

" فصل دوم . فصل دوم را خیلی دوست دارم . البته فصل سوم هم بد نیست ."

" در کدام فصل مشکل داری؟"

" فصل پنجم ."

" خوبامشب باهم رفع اشکال می کنیم . چطور است ؟"

برایم توضیح داد که هر چیزی را چند بار بخوانم تا حفظ شوم بعد حفظ شده ها را بعد از نیم ساعت روی کاغذ بیاورم .

" پس فردا چه امتحانی داری؟"

" زبان . خانم گرمارودی."

نگاهی عمیق به من انداخت و گفت:" زبان که مشکلی نداری؟"

" هیچ وقت نداشتم اما دوسال پیش زبان را هم تجدید شدم."

" هیچ وقت به من نگفتی علت ناکهانی افت تحصیلی تو چه بود؟"

خیره در زلال سبز چشمانش لب پایینیم را گزیدم . سکوت طولانی شد و او با لبخند نا مفهومی گفت:" اگر نمی خوهی بگویی مشکلی نیست . قبول می کنم که تنها به خاطر قتل مادر بزرک و دوستت نتونستی به تحصیل ادامه دهی ! ولی این دوقضیه پارسال اتفاق افتاد دو سال پیش چرا..."

با دیدن ناراحتی ام ادامه نداد. کتابها را بست و با عزمی راسخ گفت:" درست را خواندی؟"

" بله یک دور خواندم ."

" حاضری برویم کمی بیرون قدم بزنیم؟"

متعجب از این پیشنهاد موافقت کردم .

با لبخند گفت:" پس لباس گرم بپوش . کلاهت را هم سرت بگذار هوا فوق العاده سرد است."

پالتویم را پوشیدم و شال و کلاهم را براداشتم .
وقتی روی برفهای یخ زده قدم می زدیم احساس کرخی و سرما در تمام تنم رخنه کرد . از خیابان خانه خودمان دور شده بودیم. هوا سرد و تاریک بود . هیچ کداممان سخنی بر لب نیاوردیم . نزدیک پارک روی نیم کتی نشستیم. عاقبت او سکوت را شکست.

" در شهر خودم غروب که می شد تمام دشت را زیر پا می گذاشتم . پدرم یک مزرعه بزرگ برنجکاری داشت البته همه را فروختیم و خرج دوا و دکتر مادر کردیم . مادرم سرطان داشت و متاسفاه..."

حرفهایش را با کشیده اهی عمیف ناتمام گذاشت .هیچ وقت نشده بود از گذشته اش با من حرفی بزند . با وجودی که انتظار نمی کشیدم به حرفهایش ادامه دهد اما او گفت:" دو سال بعد از مرگ مادر پدر هم بر اثر نارحتی قلبی فوت کرد آن موقع شانزده سال بیشتر نداشتم . پدربزرگم مرا تحت حمایتهای خودش قرار داد و بعد از فوت او مادربزرگم این وظیفه را بر عهده گرفت . من خیلی به درس علاقه داشتم و برای ادامه تحصیل در دانشگاه به تهران آمدم و بعد... بدون حضور پدر و مادر زندگی سخت می گذرد ."

احساس کردم لحن صدایش گرفته است .

" الان دیگر کسی را نداری؟"

نگاهم کرد و گفت:" چرا مادر بزرگم هنوز زنده است . البته یک دختر خاله هم دارم به اسم مارجان که او هم پدر و مادرش را در بچگی از دست داده است پیش مادر بزرگ زندگی می کند."

" وقتی از پدر بزرگی شنیدم که هیچوقت ندیده بودمش و پدرم که سالها از دیدارش محروم بود و خانه ای را برای من به ارث گذاشته بود یکهو تمام عقده های کهنه دلم تازه شد . می خواستم انتقام پدرم را از عمه های ناتنی م بگیرم ... ولی خوب... پیوند خونی و عاطفی خواسته یا ناخواسته روی زخمهای دلم مرهم گذاشت و مانع از انتقام گرفتن من شد."

همراه با نفس بلندی گفتم:" یعنی به راستی می خواستید ما را از آنجا بیرون کنید ؟"

" آن وقتها همین قصد را داشتم ولی حالا دیگر نه !"

نگاهش کردم و خواستم بپرسم چراکه از نگاه مهربانش خجالت کشیدم . لبخند زیبایی بر لب داشت از جا برخاست و خیره به آسان مهتابی نفس عمیقی کشید.

" بهتر است برگردیم دیر شده ."

من هم بلند شدم . در حین راه رفتن ترانه ای را با صدای آرام زمزمه می کرد و من تمام وجودم گوش شده بود .

با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام
در سر ندارم هوسی چشمی ندارم به کسی آزاده ام من
با آنکه زاز بی حاصلی سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشن دلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام آزاده ام من
الای سرم ایستاده بود و به ورقه ام نگاه می کرد . از فصل دوم و سوم بیشتر از فصلهای دیگر سوال آمده بود و از فصل پنجم فقط یک سوال که آن هم دیشب بس که برایم تکرار کرده بود آن را از بر بودم . نگاه تشکر آمیزم را بی پاسخ گذاشت و از کنارم رد شد .

نگاهی به ورقه ام انداختم و بعد دستم را بالا بردم . متوجه شد و به کنارم آمد . دقیق شد به ورقه ام پرسید :" مطمئنی احتیاج به مرور نداری؟"

" مطمئنم !"

با تردید نگاهم کرد و بعد انگشتش را روی سوال ششم گذاشت و بی انکه چیزی بگوید سر جایش برگشت. متوجه شدم سوال ششم ر اشتباه نوشته ام . از اینکه یاد آوری کرده بود تا نمره ای را از دست ندهم در پوست خودم نمی گنجیدم .

وقتی دوباره بالای سرم ایستاد روی ورقه کنار نامم کم رنگ نوشتم ." ممنونم."

ورقه را از دستم گرفت و دوباره تمام پلسخهایم را نگاه کرد و با لبخندی از سر خرسندی تعقیبم کرد تا از کلاس بیرون رفتم .

نمی دانم چرا بی جهت خوشحال بودم . آیا فقط به خاطر اینکه همه سوالها را درست نوشته بودم سر به سر سارا می گذاشتم؟

" سارا چیه؟ چرا مثل پیرزن های بدعنق زانوی فم بغل گرفته ای؟"

سارا آه بلندی کشید و گفت:" کاش حال پیرزن های بد عنق را داشتم . فکر نکنم حتی نمره ی قبولی را هم بیاورم . بس که توی کلاس تذکر میداد فصلهای پنج و چهارم مهم هستند من تمام وقتم را گذاشتم روی این دو فصل ... بد جنس هرچی سوال بود از فصل های دوم و سوم طرح کرده بود ."

وقتی خندیدم با عصبانیت گفت:" درد! کجاش خنده داشت چشم گربه ای؟"

به زحمت جلوی خندیدنم را گرفتم و گفتم :" معذرت می خوام سارا جان یاد چیزی افتادم ... به حرفهای تو نخندیدم."



" مانی سلام چطوری؟"

" خوبم مادر بابا و مهبد حالشان چطور است؟"

" خوبند ! چکار کردی؟"

نگاهی به فریبرز انداختم و گفتم:" هیچی !"

باز دلم خنجر خورد . به مادر گفتم:" خوب چه کار کنم مادر! او دلش پاک تر از این حرفهاست! من نمی توانم..."

" ای بیچاره بدبخت! تو از کجا فهمیدی دلش پاک است ؟ باید اول دان بپاشی تا به دام بیفتد . دلت به حال خودت بیفتد ."

بعد چند راه حل پیش پایم گذاشت . اینکه چطور حرف بزنم چه جور لباس بپوشم و چطور رفتار کنم . وقتی گوشی را سر جایش گذاشتم احساس کردم بیچاره ترین دختر دنیا هستم .دلم گرفته و تحقیر شده سرم را روی میز گذاشتم و آرام گریه کردم .

" ماندانا ! داری گریه می کنی؟"

نمی خواستم سرم را بلند کنم تا به آن چشمان مهربان نگاه کنم . از آن نگاه سبز خجالت می کشیدم .... او دلش پاک بود و نگاهش آسمانی .

اشک هایم را پاک کردم و از جا بلند شدم . جلویم ایستاد و گفت:" نمی خواهی با من حرف بزنی؟"

سکوتم طولانی شد . او گفت:" فردا امتحان داری . سعی کن فقط به امتحان فکر کنی . غم و غصه آنقدر در زندگی آدم زیاد است که اگر بخواهی به خاطر تک تکشان گریه کنی تمام عمرت را از دست می دهی .

این بار پرنده سبز نگاهمان به سوی هم پر کشید . چرا این حرفهای تکراری در گوشم خوش آهنگ بود و به نرمی یک ترانه در روح و روانم می نشست ؟

یک دور کامل زبان را خواندم بودم . او هم تمام اشکالاتم را رفع کرد . گه گاهی که نگاهمان به هم گریه می خورد چند لحظه به هم خیره می شدیم و بعد هردو با دستپاچگی مسیر نگاهمان را عوض می کردیم . قلبم هر بار از گیرایی نگاه پر رمز و رازش به تپش می اقتاد .

ای قلب بی شرم ! بی این همه تیرگی که از بار گناهی که سرتاسر وجودت را فرا گرفته شایسته عشق واقعی نیستی ! تو لایق نگاه پر محبت و پاک هیچکس نیستی . پس خودت را گول نزن . تو برای همیشه از دست رفته ای .
یک هفته پس از امتحانات بود . روز سه شنبه وقتی قدم به مدرسه گذاشتم با دیدن پرچم سیاه قلبم گرفت . یعنی چه شده بود؟ نفهمیدم چرا زانوهایم سست شدند و پاهایم به گزگز افتادند.

با شنیدن صدای سوسن همکلاسی سابقم به خودم آمدم." مانی سلام! می گویم یادش به خیر نه؟"

چرا قلبم تند می زد ؟ چرا فکر می کردم آن پرچم سیاه مثل من است. " بیچاره الهام پارسال همین موقع... پسر خالع نامردش..."

دیگر هیچ چیز نشنیدم ... چرا همه ی بچه ها شبیه الهام بودند ؟ به هر طرف که چشم می دوختم الهام را میدیدم.

" ماندانا چرا اینجوری میکنی؟ بچه ها؟ بیایید ماندان حالش خوب نیست ... خانم مدیر..."

گیج و مدهوش به این طرف و آن طرف می رفتم ... دستی از پشت مرا به طرف خودش کشید تا مبادا روی زمین سقوط کنم ... خوب که نگاه کردم دیدم الهام است اما هر چه بیشتر دقیق می شدم چهره اش آشنا تر می شد.

" چت شده ماندانا ؟"

" آقای بهتاش تا بهش گفتیم سالگر الهام است اینجوری شد."

" کمک کنید ببریمش دفتر ! خانم کامیاب کجاست؟"

" هنوز نیامدند . آقای بهتاش مانی کف بالا آورده!"

سرم به شدت درد می کرد . دلم به هم می پیچید . انگار سم خورده بودم چرا اینقدر حالم بد بود؟ نفهمیدم چطور مرا تا دفتر بردند. آب قند را بالا آوردم . چشمانم داشت از حدقه در می آمد و بعد ز حال رفتم . چشم که باز کردم دکتر بالای سرم بود . آستینهایم را بالا زده بودند.

دکتر پس از معاینه گفت:" یک حمله عصبی است ! با این آمپول آرام می شود."

از سوزش آمپول لحظه ای لبم را به دندان گزیدم . دیگر الهام را ندیدم . همه چهره ها متعلق به خودشان بود . فریبرز از کنارم تکان نمی خورد . بهتر بودم خیلی بهتر . دکتر حالم را پرسید.

" انگار از یک دنیای دیگر پا به این دنیا گذاشته بودم . حالم خیلی بد بود."

" بله دخترم . مدیرتان ماجرای قتل دوستتن را برایم گفت ."

خانم کامیاب که دستپاچه و نگران به نظر می رسیئپرسید:" نگران نباشیم دکتر یعنی حالش خوب شده؟"

دکتر سرش را تکان داد و گفت:" بله خانم . ولی امروز که مراسم سالکرد را اجرا می کنید بهتر است ایشان در مدرسه نباشند."

با وجودی که اصرار کردم بمانم اما نپذیرفتند. خانم مدیر اول خیال داشت به خانه زنگ بزند.

گفتم:" نه خانم مدیر هیچکس خانه نیست! خودم می روم."

" نه اینطور که نمی شود..."

نگاهش به فریبرز خیره ماند. در جمع دبیران حاضر تنها فریبرز ماشین داشت. رو به او گفت:" آقای بهتاش می توانید قبول زحمت کنید و خانم ستایش را..."

فریبرز که انگار از خدایش بود گفت:" بله البته! هیچ زحمتی نیست."

به خانه که رسیدیم روی مبل نشستم و گفتم:" معذرت می خواهم که شما را به دردسر انداختم ."

روبه رویم نشست و گفت:" تو یکهو چت شد ماندانا ! نمی دانم چرا نمی توانم بپذیرم این واکنش های عصبی تنها به دلیل..." به حرفهایش ادامه نداد . لختی نگاهم کرد و گفت:" حالا حالت چطور است؟"

" خوبم . البته کمی سرم درد می کند . کمی بخوابم خوب می شوم."

" می خواهی بمانم؟"

"نه! شما کلاس دارید..." بعد با چشمکی ادامه دادم :" غیبت شما باعث ناراحتی و بدخلقی بچه ها می شود ."

بی اعتنا به شوخی من گفت:" اگر فکر می کنی ممکن است دوباره حالت بد شود زنگ می زنم و مرخصی می گیرم."

خاطرش را جمع کردم که حالم خوب است . وقتی می رفت سفارش کرد حتما بخوابم.

هر چه سعی کردم بخوابم خوابم نبرد . مگر می شد با آن همه افکار بی سر و سامان چشم بر هم گذاشت؟ دلم گرفته بود . مثل هوای بارانی آن روز . ساعت یازده بود و من کلافه از این سو به آن سو پرسه میزدم .

وقتی صدای ماشین از پارکینگ به گوشم رسید سر از پا نشناختم . بی آنکه بخواهم در را باز کردم و شادمانه از پله ها سرازیر شدم.
با تعجب نگاهم کرد . سلامم هنوز بی پاسخ مانده بود پرسی:" اتفاقی افتاده؟"

به علامت نه سرم را تکان دادم . دسته گل زیبایی در دستش بود . به طرفم آمد و پرسید :" حالت که خوب است؟"

نگاهم به گلها بود پاسخ دادم:" آره بهترم."

رز سرخی از لابه لای گلها جدا کرد و به طرفم گرفت لبخندش زیباتر از رز سرخ بود . گل را گرفتم و کودکانه پرسیدم:" برای چیست؟"

لبخندش هنوز کنار رز سرخ خوش می درخشید ." همین طوری."

وقتی سبزی نگاهمان در آمیخت نتوانستم انکار کنم که لحظه ای بی او چه سخت است .چه در دل او می گذشت که این چنین محو نگاهم شده بود؟
پس از ناهار پشت میز آشپزخانه نشست و برگه امتحانات را از کیفش بیرون آورد . پرسیدم:" اینجا می خواهید ورقه ها را تصحیح کنید؟"

نیم نگاهی به من انداخت و پرسید:" اشکالی دارد؟"

گفتم نه و بعد شانه هایم را بالا انداختم . وقتی کارم تمام شد به طرفش برگشتم با سرعت نگاهش را دزدید انگار به من خیره شده بود . چای ریختم و رو به رویش نشستم . لبخند بر لب داشت.

" هفتاد و پنج صدم را از دست دادی."

با ناراحتی گفتم:" چرا ! فکر می کنم تمام جوابها را درست نوشته باشم."

" معنی سه بیت را کامل نرساندی."

با گفتن چه بد به فکر فرو رفتم . با خنده گفت:" البته می توانم ندید بگیرم ." در مقابل چشمان منتظر من افزود:" به شرطی که در تصحیح ورقه های بچه ها به من کمک کنی."

از پیشنهادش تعجب کردم و گفتم:" من نه . می ترسم در حق کسی اجحاف شود."

با خونسردی نگاهم کرد و گفت:" نترس . اعتماد به نفس داشته باش . " و بعد برایم توضیح داد که چطور نمره کم کنم و چطور نمره کامل بدهم .

پس از دو سه ورقه که حسابی وقت گرفت و سخت تصحیح شد کم کم راه افتادم و رشته کار به دستم آمد. پس از اتمام کار نگاهی سطحی به ورقه های من انداخت و سری از روی رضایت تکان داد و گفت:" بسیار خوب. خسته نباشی."

خوشحال شدم و گفتم:" ممنونم . شما هم همینطور."

ورقه هار ا دسته کرد اما هنوز پای برگه ی من نمره نگذاشته بود .

پس از نوشیدن چای به حمام رفت و من هم درسهای روز بعد را اماده کردم . بیرون که آمد بوی شامپو و صابون و آب گرم در خانه پیچید . اصلاح کرده بود و شاد به نظر می رسید.

" امشب باید یروم جایی مهمانی."

چرا خودکار از دستم افتاد پایین ؟ با شیطنت نگاهم کرد و افزوذ:" خانم گرمارودی تمام همکارانش را به صرف شام دعوت کرده تا قبولی اش را در مقطع فوق لیسانس جشن بگیرد."
با حرص کتابم را خط خطی کردم . نفهمیدم چرا دارم کتاب نگارش را هاشور می زنم . کنارم ایستاد و پرسید:" چیه؟ چرا اخمهات رفت تو هم ؟ متاسفم نمی توانم تو را هم با خودم ببرم."

در مقابل سکوت من با بدجنسی افزود:" تنهایی که نمی ترسی ؟"
با تندی گفتم:" نه ! چرا باید بترسم."
خودکار را از دستم گرفت و روی میز گذاشت و گفت:"یاد نگرفتی تو کتاب نباید نقاشی کشید دختر؟"
با عصبانیت نگاهش کردم . از لبخندش شعله ی خشمم سرکش تر شد . از جا برخاستم و به اتاقم رفتم .

روی تخت دراز کشیدم تا کمی آرام تر شوم . نمی دانستم چرا و چگونه خوابم برد؟ با ضربه ای که به در نواخته شد دیده از هم گشودم. . هوا رو به تاریکی می رفت . در را باز کردم . آماده ی رفتن بود . پالتوی کوتاه مشکی پوشیده بود و شلوار جین سرمه ای . موهایش برق می زد . چه ادوکلن خوشبویی هم به خودش زده بود .

" من دارم می روم . کاری نداری . "

" به سلامت . خوش بگذرد."

" معلوم است که خوش می گذرد . نمی خواهی بیایی بیرون؟"

از در فاصله گرفت و به طرف اتاق نشیمن رفت . من هم به ناچار به دنبالش رفتم . در حالی که سوییچ را در دستش می چرخاند زیرکانه نگاهم کرد و گفت:" در را قفل کن و منتظر من هم نمان . نمی دانم تا کی طول می کشد . نمی ترسی که ؟!"

می دانستم به قصد آزار من این حرفها را می رند ." نه ! شما هم تا دیرتان نشده بروید... در ضمن دسته گلی را که خریده بودید یادتان نرود ."

نگاهی به گلهای گلدان انداخت و گفت:" این را یکی از بچه های سال چهارم به من هدیه کرد ." و به برق عصبانیت نگاهم نیشخند زد .

وقتی خداحافظی کرد و رفت با لج گل رزی را که به من داده بود پرپر کردم و با بغض گفتم:" برو به درک ! فکر کردی دلم می سوزد ..."

صدای استارت را شنیدم و پیش خودم گفتم: هیچ ناراحت نیستم. خوب گل به تو هدیه کردند که کردند ! به من چه ... الهی که بهت خوش نگذرد ... از خانم گرمارودی هم متنفرم.

چند دقیق بعد از رفتن فریبرز با شنیدن صدای زنگ در از جا بلند شدم .

" کیه ؟"
صدای خودش بود ." ماندانا زود لباس گرم بپوش و بیا پایین . "
هنوز از دستش عصبانی بودم . " چه کار دارید؟"
" گفتم که بیا پایین منتظرت هستم ."

نمی دانستم چرا باید لباس گرم بپوشم ؟ پالتویم را پیدا نکردم . پولیوری که مادر بریم بافته بود را به تن کردم و دوان دوان به سمت پایین رفتم . ماشین توی پارکینگ بود و او جلوی در ایستاده بود . نگاهم کرد و گفت:" چرا پالتویت را نپوشیدی ؟"

" پیدایش نکردم ."
نگاهی به بیرون انداخت و گفت:" ببین چه باران قشنگی می بارد . خیلی وقت بود که زیر نم نم باران قدم نزده ام حاضری یک راهپیمایی طولانی داشته باشیم ؟"

هیجان زده گفتم:" پس مهمانی چی ؟"

با خنده گفت:" مهمانی را ولش کن . راستش دلم نیامد امشب تو تنها بمانی و من در جمع باشم ... زود باش ... دیر شد ."

لحظه ای خیره نگاهش کردم . خدای من . چه قلب مهربان و رئوفی داشت . با خوشحالی هم دوش او زیر نم نم باران قدم بر می داشتم . در کنار او بودن به قدری برایم احساس خوشبختی داشت که دلم نمی می خواست تمام دنیا را قدم بزنم .

" ماندانا بس است دیگر . دو ساعت است که راه می رویم . باید برگردیم . "

" نه ! یک کمی دیگر ."

و او تسلیم خواسته من شد .
مقابل یک رستوران ایستادم و گفتم :" شام مهمان شما . "
لبخند زد و گفت:" بد فکری هم نیست . پس از مدتها که دستپخت بد تو را نوش جان کردم امشب یک غذای آماده می چسبد ."

به دل نگرفتم و به رویش خندیدم . داخل شذیم . او برای خودش سفارش اسپاگتی داد و من هم به تبعیت از او اسپاگتی خواستم . چقدر طرز نگاهش را دوست داشتم .

" از نفس افتادی ! لپهایت حسابی سرخ شده ."
رز سپیدی را از گلدان روی میز برداشتم و به سمتش گرفتم.
" بابت چی ؟"
ادای او را در آوردم و گفتم:" همینطوری."

گل را گرفت و بو کشید و چشمانش را لحظه ای بر هم گذاشت . حال خودم را درست نمی فهمیدم فقط می دانستم به او وابسته شده ام خیلی بیشتر از آنچه فکرش را می کردم . از رستوران که بیرون آمدیم پالتویش را در آورد و بی آنکه منتظر در خواست من باشد آن را بر تنم پوشاند .

" پس خودتان چی ؟"

" من هنوز لباسهایم خیس نشده اند . ولی تو با این لباسها سرما می خوری ... بهتر است تاکسی بگیریم."

با ناراحتی گفتم:" نه . خواهش می کنم ."

" باشد پس تند تر برویم تا باران شدت نگرفته است .

در بین راه او ترانه ای را زیر لب زمزمه می کرد . ایستاد و خیره نگاهم کرد . زبان سبز نگاهمان را هیچ کس جز خودمان نمی فهمید . به روی هم لبخند زدیم . دوباره راه افتادیم . از صدای دل نشین او تمام تنم گرم می شد :

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
صبح با چند عطسه پی در پی بیدار شدم . کمی گلویم می سوخت و احساس کوفتگی می کردم . با خوشرویی به سلامم پاسخ داد . ورقه امتحانم را دیدم که پای آن بیست گذاشته بود . به رویش خندیدم . عطسه هایم را که دید گفت:" فکر میکنم سرما خورده باشی . بهتر است امروز بمانی خانه و یک سوپ خوشمزه بار بگذاری ."

" نه . حالم خوب است ."

نمی خواستم سر زنگ او غایب باشم .لباس گرم زیر پالتویم پوشیدم و سوار ماشین شدم . گلویم بد جوری می سوخت اما به روی خودم نیاوردم . زنگ اول که تاریخ داشتیم به زحمت توی کلاس نشستم . تمام تنم درد می کرد . زنگ دوم که نگارش داشتیم احساس کردم تب و لرز کرده ام . حتی حال اینکه تا دفتر مدرسه بروم و دفتر حضور غیاب را بیاورم در من نبود .

ژاله به جای من بچه ها را آرام کرد و رفت تا دفتر حضور و غیاب را بیاورد . وقتی برگشت زیر گوشم گفت:" آقای بهتاش سراغ تو را گرفت و من هم گفتم زیاد حالش خوب نیست . می خواهی بروی پیش سارا کنار بخاری بنشینی ؟"

" بد فکری نیست . " و جایم را با ترانه عوض کردم .

سرم را روی میز گذاشتم و سعی کردم بخوابم . صدای برپا دادن ژاله را شنیدم . نگاه فریبرز را که روی میز سوم خشک شده بود را احساس کردم .

" خانم ستایش حالشان خوب نیست؟"

ژاله گفت:" بله سرما خورده . سردش بود گفتم برود کنار بخاری بنشیند ."

نیم ساعت بعد سارا دستش را روی پیشانی ام گذاشت و با وحشت و صدای بلند گفت:" آقای بهتاش ماندانا خیلی تبش بالاست."

صدای پر شتاب حرکت او را به سمت خودم شنیدم . با چشمانی خمار نگاهش کردم . دستش روی پیشانی ام بود . چهره اش در هم رفت . " به خانم مدیر اطلاع بدهید! باید ببریمش دکتر ." کسی از کلاس بیرون رفت . با آن نگاه تب دار ملامت شیرینی را در نگاهش دیدم که به من می گفت چرا دیشب پالتو نپوشیدی ؟ چرا به حرفت گوش دادم و با تاکسی به خانه بر نگستیم چرا...

در باز شد و صدای مونا را شنیدم که گفت:" خانم مدیر و ناظم نیستند . خانم نسیمی هم گفت نمی تواند بدون موافقت آنها این کار را انجام دهد ."

به سختی توانستم بگویم :" من حالم خوب است . فقط بگذارید همین جا بخوابم ."

فریبرز راضی نمی شد مرا در آن حال رها کند . از بچه ها خواست کمکم کنند تا به دفتر بروم . وقتی قدم به دفتر گذاشتم او داشت آمپولی را آماده می کرد . به بچه ها گقت مرا کنار بخاری بنشانند و آستینم را بالا بزنند. با پنبه الکلی محل مورد نظر را مالید . نگاهش به چشمانم بود و پرسید:" پنی سیلین . تا حالا زدی؟"

با دیدن وحشت کودکانه ام لبخند زد و گفت:" نترس این فقط یک تب بر است . "

هیچ سوزشی احساس نکردم . سرنگ را داخل سطل زباله انداخت و به ژاله و سارا گفت که به کلاس بروند . با لحن مهربان و دلسوزانه ای گفت:" کمی اینجا بشین اگر احساس کردی هیچ تاثیری به حالت نداشته خودم می برمت دکتر ."

نمی دانم از تاثیر آمپول مسکن بود یا از بی حالی که همانجا روی صندلی خوابم برد . وقتی چشمانم را باز کردم همه دبیران در دفتر حضور داشتید . خانم مدیر و خانم ناظم هم آمده بودند . فریبرز کنار خانم گرمارودی نشسته بود . چشمش که به من افتاد با سرعت به طرفم آمد و حالم را پرسید . دبیران دیگر هم متوجه من شدند .

" ماندانا پدر و مادرت کجا هستند ؟ هر چی زنگ زدیم کسی جواب نداد."

حالم خوب نبود که بخواهم دروغ درستی بگویم . فریبرز که عجز مرا در پاسخگویی فوری حرف را عوض کررد و گفت:" خانم کامیاب جعبه کمک های اولیه شما خیلی چیزها کم دارد . مثلا یک دماسنج پیدا نکردم با آن تب خانم ستایش را بگیرم ."

خانم مدیر به ناچار حرفش را تایید کرد . وقتی زنگ خورد و همه از جایشان برخاستند تا به کلاسهایشان بروند فریبرز کنارم آمد . از همهمه و شلوغی دفتر استفاده کرد و گفت:" بهتری عزیزم ؟"

تمام وجودم یکباره داغ شد . می دانستم دیگر تب ندارم . از لحن پر عطوفت او بود که انگار تنها خورشید بر تن من می تابد . نگاهش کردم . آن طور که شایسته نگاه کردن بود . به رویم لبخند زد و پرسید :" این ساعت چی دارید ؟"

" ورزش ."

" بسیار خوب فقط توی کلاس نمان . امروز هوا آفتابی است . یک جایی زیر آفتاب بشین . زنگ که خورد نمی خواهد سر قرار همیشگی باشی . کمی صبر کن تا مدرسه که خلوت شد از همین جا سوار ماشین شوی."

خیلی آهسته گفتم:" متشکرم."

زیر گرمای بی جان خورشید کنار دیوار نشسته بودم و تن بیمارم را به دست مهربان خورشید سپردم. دوباره همان جا خوابم برد بی آنکه اهمیتی به سر و صدای بچه ها بدهم.

با سر و صدای سارا که تکانم داد بیدار شدم . " پاشو خودت را لوس نکن . خوش به حالت . کاش من هم مریض می شدم و آقای بهتاش تا این حد برایم نگران می شد ..."

ژاله خندید و گفت:" دیدی چطور دستپاچه بود و خانم مدیر را به خاطر غیبتش سرزنش می کرد ؟ ماندانا به مرگ خودم خیلی شباهتتان زیاد است... نکند با هم خواهر و برادر باشید."

سارا تق زد توی سرش و گفت:" خنگ خدا ! ابله نباش. خوب پیش میاید دونفر شبیه هم باشند ... ولی تو را خدا از این فکر های احمقانه نکن آنوقت از دوستی با تو خجالت می کشم."

ژاله دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:" حالا بهتر شدی ی نه ؟"

" آره بهترم ! شما بروید من با خانم کامیاب کار دارم."

هر دو صورتم را بوسیدند و با خداحافظی رفتند . مدرسه به قدری خلوت و ساکت شد که انگار هیچوقت پر هیاهو نبوده است .
فریبرز از دفتر بیرون آمد. با چشمانش دنبال من گشت . خواستم برایش دست تکان بدهم که با دیدن خانم گرمارودی منصرف شدم . ایستادند و چیزی به هم گفتند. احساس کردم قلب من هم فشرده می شود و بدجوری به درد آمد. با گامهای سست و بی رمق از مدرسه بیرون آمدم . خانم گرمارودی سوار بر ماشین خارجی اش از مقابلم رد شد و چند دقیقه بعد بی . ام . و آلبالویی رنگ فریبرز جلوی پایم ترمز کرد .

" کجا می روی دختر ؟ مگر نگفتم در حیاط منتظرم بمان ."

راست می گفت قرارمان همین بود پس چرا من منتظر نشدم . سوار شدم و سلام کردم . حالم را پرسید . نگفتم دوباره استخوان هایم درد می کند و گلویم می سوزد . " بهترم !"

وقتی به خانه رسیدیم به زحمت از ماشین پیاده شدم . در فاصله ای که او در پارکینگ را می بست خواستم جلوتر از او بروم که پاهایم همکاری نکردند و من از سومین پله با ناله ای دلخراش پرت شدم . صدای او را شنیدم که گفت:" ماندانا چه کار کردی ؟" و بعد از حال رفتم .

دکتر سوزن سرم را از دستم در آورد و با مهربانی گفت:" این بیماری تنها با استراحت خوب می شود در ضمن باید مقدار زیادی آب میوه بخوری ."

چشمانم به زحمت باز بودند . فریبرز دستورات غذایی را از دکتر گرفت و او را تا دم در همراهی کرد . برگشت و خیره نگاهم کرد ولی از بیحالی نفهمیدم دوباره تنم داغ شد یا نه .


"تو که گفتی خوب شدی . خدا خیلی بهت رحم کرد که وقتی افتادی طوریت نشد . حالا بخواب تا من هم برایت سوپ درست کنم ."

نگاهش کردم .من فقط برایش زحمت و دردسر درست کرده بودم . الان باید به جای او مادر از من پرستاری می کرد نه اینکه او با این قلب مهربان نگران سلامتی من باشد .

چشمهایم همانطور که در حوض سبز مهربانی چشمانش غرق بود بر هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.

وقتی بیدار شدم او بالای سرم نشسته بود و به من زل زده بود . " بیدار شدی ؟ دو ساعتی هست که خوابیدی . می خوهی برایت سوپ بیاورم ؟"

خواستم از جا بلند شوم نتوانستم . کمکم کرد تا نیم خیز شوم. " از اینکه به فکرمن هستید ممنونم . من فقط باعث دردسر شما ..." سرفه نگذاشت به حرفهایم ادامه دهم . از جا برخاست به طرف آشپزخانه رفت و گفت:" بعضی از دردسرها خواستنی هستند."

با دو بشقاب سوپ داغ برگشت . یکی را دست من داد و دیگری را مقابل خودش گذاشت .

با تعجب گفتم :" شما هنوز ناهار نخوردید؟"

لبخند زد و گفت:" مگر می توانستم؟ این مدت حسابی عادت کرده ام که دو نفری غذا بخوریم ... بخور تا سرد نشده . "

ای قلب بی شرم ! تند مکوب . خوب می دانی که لایق محبتهای بی دریغ او نیستی . آرام بگیر تا مبادا تپشهای پر سوزت سینه ی دردمندت را بشکافت و بوی تعفنش همه جا را پر کن کند .

ای قلب بی شرم !
"سلام کوچولوی من . دیروز زنگ زدم مدرسه مدیرتان گفت مریض هستی و چند روز است مدرسه نیامدی ! نگران شدم نکند از دوری من رنج می بری عزیزم ؟"

" خیلی بد موقع زنگ زدی . الان زنگ تفریح است و همه توی دفتر جمع هستند." و نگاه نافذ فریبرز را به جان خریدم .

" ببین مانی ! من برایت یک هدیه فرستادم چون جای جدیدت را بلد نبودم فرستادم به همان نشانی قبلی . لابد تا حالا رسیده ."

" باشد . کاری نداری ؟"

" چیه ؟ به این زودی از حرف زدن با من خسته شدی . نگفتی چت بود . "

" آنفولانزا ..."

" دلم برایت یک ذره شده . کاش الان پیش تو بودم ."

" کاری نداری ؟"

" بگو دوستت دارم تا خداحافظی کنم . "

چشمانم را روی هم گذاشتم . از شدت عصبانیت گر گرفته بودم . مس دانستم اگر بر خلاف میلش عمل کنم ول کن نیست . به ارامی گفتم :" دوستت دارم ."

اذیتم می کرد . می دانست چجوری زجرم بدهد . " چی ؟ نشنیدم یک بار دیگر بگو ."

متوجه حرکت فریبرز به سمت کتابخانه شدم کمی بلند تر تکرار کردم " دوستت دارم."

کتابی از دست فریبرز افتاد پایین و بردیا خوشحال و پیروز خداحافظی کرد . به سرعت به طرف او رفتم . همزمان خم شدیم تا کتاب را برداریم . نگاهمان از هم گریزان بود . کتاب را برداشت و بی توجه به من سر جایش گذاشت . از خانم مدیر تشکر کردم و به سرعت از دفتر بیرون آمدم . احیای خفگی به من دست داد . دلم می خواست های های گریه کنم .

چرا گفتم دوستش دارم ؟ مگر من از او بیزار نبودم ؟ من هنوز از او می ترسیدم ... نفرین برتو ! نفرین به من .

زنگ که به صدا در آمد به دستشویی رفتم تا آبی به چهره اشک آلودم بزنم . به چشمان شبنم زده ام زل زدم و گفتم:" تو ملعونی ماندانا!"


حوصله شلئغی بچه ها را نداشتم . ژاله به جای من کلاس را اداره می کرد . وقتی برپا داد نتوانستم مثل تمام بچه ها با ذوق و اشتیاق به او خیره شوم . هنوز بر جا نداده با لحنی پر توبیخ به ژاله گفت:" شما مبصر کلاس هستید؟"

ژاله به لکنت افتاد :" نه... ماندانا ... یک کمی حالش گرفته بود ..."

"خیلی خوب بنشینید ... خانم ستایش ؟"

از جا برخاستم . سرم پایین بود و قلبم تند می کوبید.

" وقتی با شما حرف می زنم به من نگاه کنید."

سرم را بلند کردم . هرچه خشم و غضب بود در نگاه او جمع شده بود . " مگر نگفته بودم حوصله بی نظمی و جا بجایی را ندارم؟"

" چرا ولی من فقط کمی سرم درد می کرد ..."

"بیرون . از کلاس من برو بیرون هر وقت حوصله ات سر جایش بر گشت سر کلاس حاضر شو !"

نا باورانه و با حسرت به او نگاه کردم . نه تنها من بلکه بقیه بچه ها هم از این کار او شگفت زده شدند . هنوز نگاهمان با هم درگیر بود که دوباره فریاد زذ:" اگر نشنیدید دوباره تکرار کنم ؟"

به ناچار کتاب و دفترم را توی کیفم گذاشتم و بعد با نگاهی سنگین به ژاله آرام از کلاس بیرون رفتم . سر به زیر متفکر در طول حیاط قذم می زدم . علت خشم و کینه ناگهانی اش چه بود ؟

سر قرار همیشگی ایستاده بودم . کمی دیرتر از همیشه رسید . بی اعتنا از مقابلم رد شد . متوجه نشدم چرا دنبال ماشین می دوم .ولی او با آخرین سرعت ممکن از پیچ خیابان گذشت .

از دستش دلگیر بودم . نمی دانستم چه کرده ام که اینگونه مورد غضبش قرار گرفته ام . شاید تلفن امروز باعث این رفتارش شده بود . شاید هم وقتی به بردای گفتم دوسست دارم او شنید...آری او شنید. دیدی چط.ر کتاب همان لحظه از دستش افتاد .

خوب بر فرض اینکه شنیده باشد چه ربطی به او دارد ؟ چرا باید خشمگین شود؟ یعنی می خواهی بگویی او هم دوستت دارد ؟ نه ابله نادان ! او کجا و تو کجا ؟ قلب سیاهت را فراموش کرده ای ؟ او که خبر از قلب من ندارد ... قلب من ... که دیدنی نیست !

نفهمیدم چرا به جای رفتن به خانه به یک پارک خلوت و آرام رفتم . به آرامی روی نیمکتی نشستم . از سکوت دل آزار پارک استفاده کردم و تا آنجا که دلم می خواست گریه کردم .
نفهمیدم کی هوا تاریک شد . وقتی پارک شلوغ شد و دسته ای از دخترها و پسرها با خنده از کنارم گذشتند تازه به خودم آمدم. " ای وای شب شد . " مثل بچه ها کیفم را برداشتم و دوان دوان از پارک بیرون رفتم . از برخورد فریبرز واهمه داشتم . وقتی به خانه رسیدم از نفس افتاده بودم .

می دانستم صورتم مثل گچ سپید شده است و صورت او از خشم سرخ و ملتهب .

در را باز کردم که از پشت پنجره به طرفم برگشت . لحظه ای با تعجب توام با غضب نگاهم کرد و بعد با فریادی که انتظارش را می کشیدم به سلامم پاسخ داد .

" تا حالا کجا بودی؟"

" پارک بودم باور کنید نفهمیدم .."

" دلت می خواهد این چرندیات را باور کنم ؟ ساعت پنج و نیم است . تو الان برگشتی خانه ! بگو این همه وقت کجا بودی ؟"

با بغض نگاهش کردم و گفتم :" چرا باور نمی کنید ؟ من توی پارک بودم بس که..."

" کافیه دیگر ... زود وسایلت را جمع کن و برو پیش عمه رویا من دیگر نمی خواهم تو را اینجا ببینم ."

ناباورانه نگاهش کردم . یعنی درست می شنیدم ؟ او داشت مرا از آنجا بیرون می کرد ؟ گفتم :" خواهش می کنم فریبرز خان من قول می دهم آخرین بار باشد . "

هیچ اهمیتی به گریه و التماس من نداد . پشت به من رو به پنجره ایستاد و ب تحکم همیشگی گفت:" هر چه زودتر وسایلت را جمع کن هر چه زودتر ."

همانطور که اشک می ریختم به اتاقم رفتم . فقط برنامه ی فردا را توی کیفم گذاشتم و گریه کنان از اتاق بیرون آمدم . بدون خداحافظی از در بیرون رفتم . در را بستم از پله ها بالا رفتم و به طبقه دوم که رسیدم توی کیفم دنبال دسته کلیدم گشتم . در را که گشودم بوی غریبی مشامم را آزار داد . فقط یکی از چراغها را روشن کردم . جقدر از سکوت خانه دلم گرفت. روی کاناپه دراز کشیدم و به یاد روزهای خوش این خانه اشک ریختم . ساعتی با خاطرات نه چندان دور اشک ریختم و بعد با تاریکی هوا به خواب رفتم .

مادر بزرک طناب دور گردنش را به من آویخت و از آن بالا با قهقهه ای جنون آمیز تابم داد . بعد مادر بزرگ مرا پایین آورد و به گودالی عمیق انداخت و روی خاک پاشید . تا گردنم در خاک فرو رفته بودم که ... جیغ کشان از خواب بیدار شدم . در تاریکی خانه سایه های وحشتناکی را می دیدم که انگار به سوی من می آیند .نتوانستم بیش تز از آن انجا بمانم . در را باز کردم و فریاد کشان از پله ها سرازیر شدم .

احساس می کردم سایه ها در تعقیب من از پله ها پایین می آمدند . با چنان قدرتی بر در کوبیدم که انگار با مشتهایم در را خرد می کردم . در باز شد و من چهره هراسناک فریبرز را دیدم که با چشمان خواب آلودش نگاهم می کرد . نفهمیدم چرا...چرا گریه می کنم ؟ سایه ها هنوز در اطرافم پرسه می زند . تکرار کردم:" نه ! من تقصیری ندارم می بی گناهم ! راحتم بگذارید ... راحتم بگذارید..."

با سیلی محکمی که زیر گوشم زده شد با بهت به فریبرز خیره شدم . سایه ها رفتند .

" چت شده ؟ چرا آرام نمی گیری ؟"

دیگر از خشم چشمانش نمی هراسیدم ." معذرت می خواهم خواب بدی دیدم ... مادربزرگ...!" و دیگر نتوانستم ادامه دهم .

" چرا نرفتی خانه عمه رویا؟"

دیگر در نگاهش عصبانیت موج نمی زد . مرا به داخل خانه برد . روی صندلی نشستم و تازه توانستم نفس راحتی بکشم . برایم آب ریخت و به کنارم برگشت . لباس خواب بر تن داشت و چهره اش کمی رنگ پریده به نظر می رسید . با شرم سرم را پایین انداختم .

" خجالت نکش ! راستش بعد از اینکه رفتی پشیمان شدم . زنگ زدم خانه عمه رویا و او گفت تو آنجا نرفتی . بعد که چراغ روشن طبقه بالا را دیدم خیالم راحت شد . حالا حالت خوب است ؟"

دوباره لحنش مهربان بود . " خوبم . کابوس وحشتناکی بود . زمان و مکان را از یاد برده بودم ... کاش جای مادربزرگ من ..."

حرفم را برید و گفت:" دیگر فکرش را هم نکن ... وقتی کنار من هستی از هیچ چیز و هیچ کس نترس باشد !"

به چشمان مهربانش لبخند زدم . ساعت سه بامداد بود و هردو خواب زده شده بودیم . کتری روی بخاری بود و قل می زد . چای گذاشت و آبی به صورتش زد . وقتی برگشت لبخند به لب داشت .

" لابد تو هم مثل من شام نخوده ای ." وقتی تعجب مرا دید گفت:" نتوانستم بدون تو شام بخورم...غذا هنوز روی بخاری است . الان میز را میچینم و دوتایی با هم شام می خوریم . چطور است ؟"

میز شام را کنار بخاری چیدم . کباب شامی غذای مورد علاقه او بود که برای ظهر دیروز آماده کرده بودم . پس با این حساب او ناهار هم نخورده بود . هر دو در سکوت و خلوت بامداد هر چند میل و اشتهایی نبود ام کنار هم چند لقمه به دهان گذاشتیم .

گه گاهی به هم زا می زدیم و من بی طاقت تر از او سرم را پایین می انداختم . پس از صرف غذا خواستم میز را جمع کنم که نگذاشت .

" ولش کن بنشین با تو حرف دارم . "

من صاف روی مبل شستم و به او خیره شدم .

" ماندانا من به خاطر رفتار دیشبم دلیلی داشتم که باز فکر نمی کنم دلیل درستی برای بیرون کردن تو از خانه باشد . دلم می خواهد راستش را به من بگویی آیا بعد از تعطیل شدن از مدرسه رفته بودی پارک؟"

سرم را تکان دادم و حرفش را تایید کردم .نفس راحتی کشیدم . اینبار به پشتی مبل لم داد . نگاهمان به یکدیگر خیره مانده بود که دوباره گفت:" یک سوال دیگر."

کمی مکث کرد . به گمانم برای طرح سوالش با خودش درگیر بود . سپس پرسید :" کسی که از فرانسه به مدرسه زنگ می زند آیا فقط خواستگار تو بوده؟"

" بله او فقط خواستگارم بود...البته کمی مشکل روانی دارد ناچارم به تلفن هایش جواب بدهم ."

چشمانش گر شدند :" ناچاری ؟ چرا ؟"

" اگر بی اعتنایی مرا ببیند مدام مزاحمت تلفنی ایجاد می کند کمی عصبی است ..." و فکر کردم کمی نه خیلی ! او دیوانه است .

مستقیم نگاهم کرد و پرسید :" پس لابد دیروز به ناچار بهش گفتی دوستت دارم ؟"

نگاهش در انتظار پاسخ من برق می زد . " بله مجبور بودم . "

انگار خیالش راحت شده بود . لبخند بر لبانش نشست و بعد نفش بلندی کشید و گفت :" خوشحالم که از روی اجبار این حرف را زدی ." و در مقابل بهت من حنده ای کرد و چند لحظه به من چشم دوخت.

ساعت چهار و نیم بود که من او چای می نوشیدیم .

" ماندانا از بابت رفتار دیروز چه در سر کلاس و چه در خانه متاسفم ! راستش آن تلفن روی اعصابم تاثیر بدی گذاشته بود . "

ناباورانه نگاهش کردم که گونه هایش از شرم سرخ شده بود . قلبم دوباره تند زد . پیشنهاد داد تا روشن شدن هوا با هم مشاعره کنیم . او بیت اول را عاشقانه انتخاب کرد .

" آنکه سودازده چشم دو بوده است منم
وانکه از هر موژه صد چشمه گشوده است منم "

" مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مورراپای رهایی از دل و گرداب نیست . "

لحظهای نگاهم کرد و دوباره صدای خوش طنینش در گوشهایم زنگ زد .

" تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام ."

من دوباره تکرا کردم .
" مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
موررا پای رهایی از دل و گرداب نیست ."

نگاهش پر معنا بود . من مصرع دوم را همچنان زیر لب زمزمه می کردم .

موررا پای رهایی از دل و گرداب نیست ."
موررا پای رهایی از دل و گرداب نیست ."

از تئاتر بر می گشتم . آن روز دبیران مدرسه ساعت دو و نیم جلسه داشتند . بنابراین فریبرز نتوانست به دنبال من بیاید . مقابل در پارکینگ با پستچی مواجه شدم . با دیدنم پرسید:" ببخشید خانم شما ساکن طبقه دوم پلاک 114 هستید."

با سر حرفش را تایید کردم . خوشحال شد و بسته ای از کیسه اش آورد و گفت:" این مال شماست . از فرانسه آمده است . اینجا را امضا کنید."

نگاهم به بسته بود . جایی که پستچی نشان داد را امضا کردم . حدس زدم از طرف بردیا باشد . هیچ اشتیاق و وسوسه ای در من برای باز کردن آن نبود . با سرعت داخل خانه شدم . مستقیم به طرف اتاقم رفتم . بسته را باز کردم . در نگاه اول گردنبند مروارید بلندی را دیدم . بی گمان این گردنبند مروارید متعلق به مادربزرگ بود . عرق سردی روی پیشانی ام نشست . از لای یک بشته دیگر چندین عکس بیرون آوردم که با دیدن هر یک از آنها احساس تنفر شدیدی به من دست داد . عکس هایی را که در طول با هم بودنمان از من و خودش گرفته بود برایم پست کرده بود . بعضی از آنها به قدری مفتضح بودند که حالم از خودم به هم خورد . سر انجام یک نامه کوتاه:

سلام مانی عزیز. امیدوارم از هدایای ناقابلم خرسند شده باشی . تنعا دغدغه من شوق رسیدن به توست .می دانم و ایمان دارم که روزی دوباره به تو خواهم رسید . پس به امید آن روز... دوستت دارم و دوستم بدار .

نامه را با نهایت انزجاری که در دلم زبانه می کشید مچاله کردم . با شنیدن صدای در با دستپاچگی همه وسایل را در کمدم قایم کردم . ای نامرد حرامزاده . چه گستاخانه آن گردنبند را برایم فرستادی...

صدای فریبرز را شنیدم که مرا صدا می زد . سراسیمه از اتاق بیرون رفتم . خوب می دانستم زنگ چهره ام پریده است . پریشانی را در نگاه من دید و پرسیید :" اتفاقی افتاده ؟"

بی جهت انکار کردم و گفتم :" نه ... فقط سرم کمی درد می کند ."


* * *



دامن جین کوتاهم را از کشو در آوردم . چطور مادر یاد این دامن بود . خودم خیلی وقت بود آن را از خاطر برده بودم .

موهایم را شانه زدم و روی شانه هایم ریختم . چقدر بلند شده بودند! کمی ماتیک مالیدم . کاش پیراهنم کمی آستینهایش بلند تر بود . از هیبتی که برای خودم ساخته بودم بدم می آمد .

در اتاق را باز کردم و فکر کردم چه واکنشی نشان خواهد داد ؟ روی مبل نشسته بود و روز نامه می خواند . متوجه من نشد . مقابلش نشستم و پا روی پا انداختم و در دل خودم را لعنت فرستادم و گفتم کاش ساقهای سپیدت را قطع می کردند . مرا دید . کمی با بهت و حیرت نگاهم کرد . لبخند مسخره ای تحویلش دادم و بعد با گفتن می روم چای بیاورم بلند شدم و با کمی طنازی به طرف آشپزخانه رفتم . به دنبالم به آشپزخانه آمد .

سنگینی نگاهش را احساس کردم . دو فنجان روی سینی چیدم . پشت سرم جلوی یکی از صندلیها ایستاده بود . وقتی به طرفش برگشتم به عمد با او برخورد کردم . چند لحظه را را با تماشای هم سپری کردیم . با دستپاچگی سرش را پایین انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت . به جای خالی اش کنار صندلی چشم دوختم و گفتم : دیدی مادر ! حتی اگر لخت هم مقابلش ظاهر شوم نگاه چپ به من نمی اندازد .

روز صندلی نشستم و کر کردم چرا دنبالم تا آشپزخانه آمد . منقلب و پریشان نشان داد و بعد سراسیمه از آشپزخانه بیرون رفت . نیم ساعتی همان جا روی صندلی نشستم و منتظر ماندم تا از اتاقش بیرون بیاید . عاقبت آمد . نگاهی دزدانه به اتاق نشیمن انداختم . سر جایش نشسته بود و این بار در دستش کتابی بود . بی انکه دوست اشته باشم از جا بلند شدم . چای ریختم و به اتاق نشیمن رفتم . سینی چای را مقابلش گذاشتم . وقتی نگاهم کرد لبخند هرزه ای به رویش پاشیدم که خودم را هم به چندش انداخت .

ناگهان با چنان خشمی سینی را انداخت که چای داغ بر سر و صورتم پاشید . مات و مبهوت نگاهش کردم . چشمانش دیگر منقلب نبودند . جرات نگردم بپرسم چرا ؟ فریادش خطرناک تر از خشم چشمانش بود .

" زود این لباس مسخره را از تنت در بیار ... فهمیدی ؟"

فرار را بر قرار ترجیح دادم . احساس شرم و گناه در وجودم چنگ می انداخت . ای خدا من لیاقت او را ندارم . من شکست خورده و بازنده ام . باید این علاقه را فراموش می کردم ... آری ! من لیاقتش را ندارم . باید همه چیز را در نطفه خفه کرد



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار