کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت8


" مانی هر چه سعی می کنم معنی این دو بیت رو نمی فهمم . امروز نوبت من است دفعه پیش یک هشت گذاشت جلوی اسمم و تاکید کرد نباید این هفته کمتر از هفده بیارم ."
" خیلی خوب الان جایم را با ترانه عوض می کنم تا او بخواهد حاضر غایب کند یک جوری بهت یاد می دهم ."
جایم را با ترانه عوض کردم . کلاس بدوم مراقبت من هم ساکت و منظم بود . از آن هفته که مرا تنبیه کرده بود همه سعی می کردند به نوعی جلوی شیطنتشان را بگیرند . کنار سارا نشستم . او به کلاس آمد . پس از اینکه سر جایمان نشستیم نمی دانم چرا چشمانش بر میز سوم خشکید .
" خانم فروغی نیامدند؟"
ترانه گفت:" چرا ما با هم جایمان را عوض کردیم."
" شما جایتان کجا بود ؟"
عجیب بود که جای مرا دقیق می دانست و جای ترانه را به خاطر نمی آورد . نگاهی عمیق به من انداخت و گفت:" دوست ندارم سر کلاس من هیچ جابه جایی صورت بگیرد ... برگردید سر جایتان ."
نگاهم به دیده پر تمنای سارا بود که نگران آن دو بیت بود ولی چاره ای جز اطاعت نداشتم و گفتم:" چشم همین الان ."
وقتی سر جام نشستم هنوز نگاهش به من بود .
" لطفا بیایید و حضور و غیاب کنید . "
نخستین بار بود که از من می خواست این کار را انجام بدهم . در فاصله کمی از او پشت میز ایستادم . س از حضور و غیاب دفتر را بست و گفت:" بایستید تا درس هفته پیش را از شما بپرسم ."
از رفتارهای عجیب و غریبش هول شده بودم ! انگار هیچ چیز یادم نبود . کدام در س را می پرسید؟ چرا دستپاچه شده ام ؟ من که دیشب تا دیروقت داشتم درس می خواندم .
" بیت دوم را معنی کنید؟"
هر چه قدر به بیت دوم خیره شدم معنی اش یادم نیامد .
" بیت چهارم؟"
خدای من . چرا اینقدر خنگ شده ام .
"بیت آخر ؟"
همه را از یاد برده بودم . او هولم کرده بود .
" بیرون !"
از لحن پر تحکم صدایش تمام کلاس خاموش شد . به نگاه بهت زده من اهمیتی نداد و گفت:" باید می غهمیدم چرا رفتید آخر کلاس نشستید ."
چه بد . فکر می کرد چون درس حاضر نکرده ام رفتم آخر کلاس . فرصت هیچ توضیحی را به من نداد . جرات نگاه کردن به چشمانش را نداشتم .
" این در خواندن ها به درد کلاس من نمی خورد."
از کلاس بیرون رفتم . تازه متوجه شدم که گریه می کنم .حق داشتم که گریه کنم چرا که شب پیش با وجودی که از کار روزانه و انجام سفارشات مادر خسته و مدهوش بودم تا دو ساعت بعد از نیمه شب بیدار بودم و در امروزم را حاضر می کردم . این منصفانه نبود !
به حیاط رفتم و کنج دیوار نشستم . زیر نور کم رنگ خورشید به فکر فرو رفتم . دلم گرفته بود . می دانستم این حق من نیست . اما نمی دانستم چرا فریبرز عقده دیرین خانوادگی اش را که سالها پنهان مانده بود تنها بر سر من آوار می کند .
" مانی تو اینجایی . خیلی دنبالت گشتم ."
" مانی گریه می کردی؟ نازی... آدم که از دست دبیر نازنینی مثل آقای بهتاش نباید دلگیر شود . بلند شو برویم ... الان زنگ کلاس زده می شود ... پاشو دیگر ."
ژاله و نسرین به زور دستم را گرفتند و مرا با خود به طرف کلاس بردند . زنگ که به صدا در آمد به دفتر رفتم تا دفتر حضور و غیاب خانم قوامی را بردارم . در بدو ورود نگاهش به سوی من جلب شد . سرم را پایین انداختم تا مجبور نباشم نگاه سنگینش را تحمل کنم .
خانم مدیر وارد دفتر شد و وقتی مرا دید با لبخند گفت :" خوب تو اینجایی خانم ستایش من با تو کاری داشتم ."
نمی دانم از اینکه با خانم گرمارودی دبیر زبان حرف کی زد گیج بودم یا اینکه خانم کامیاب گفت با تو کار دارم؟
" چه کاری خانم کامیاب ؟"
" بنشین تا بگویم ."
روی صندلی کنار میز خانم مدیر نشستم . گوشهایم را تیز کردم تا بفهمم آن دو درباره چی صحبت می کنند .
" ببین خانم ستایش قرار است یک ماه پیش از عید یک مسابقه مشاعره برگزار شود از آقای بهتاش خواستیم بهترین دانش اموز مدرسه را در رشته ادبیات به ما معرفی کند و ایشان هم شما را معرفی کردند."
ناباوانه نگاهی به او انداختم که لبخندی محو روی لبانش بود . عجیب است ! امروز مرا به خاطر درس از کلاس بیرون انداخت و از طرف دیگر مرا به عنوان بهترین دانش اموز درس ادبیات معرفی می کند !
خانم مدیر منتظر پاسخ من بود که گفتم:" نه خانم کامیاب . نمی توانم راستش هم وقتش را ندارم و هم حافظه ام خیلی تنبل شده است ."
پیش از آنکه خانم کامیاب حرفی بزند فریبرز از جا برخاست و رو به ما گفت:" اتفاقا من هم به خاطر همین روی شما تاکید بسیار کردم شاید از این طریق تشویق شوید حافظه تان را تقویت کنید . "
خانم مدیر هم حرف او را تاکید کرد و من ناجار قبول کردم . با هم از دفتر بیرون آمدیم . هنوز از دستش دلخور بودم . جلوی در کلاس اول ایستاد و خطاب به من گفت :" دوستانت به من توضیخ دادند چرا جایت را عوض کردی..." فکر کردم قصد دارد از من عذر خواهی کند اما گفت:" هیچ وقت دیگران را به خودت ترجیح نده . درس مرا هم زیاد سبک فرض نکن ... خداحافظ."
خودخواه مغرور ! می داند وقتی چشمان مغرورش به کسی زل بزند بی چون و چرا او را تسلیم خواهد کرد . اما یادت نرود آقای بهتاش یک جفت از همان چشمان مغرور هم از آن من است . درست همشکل و هم رنگ چشمان تو ... من یک بار عظمت و عزت نگاهم را زیر پایم گذاشتم اما بعد از این هرگز... هرگز...
آه بردیا ... لعنت بر تو ! لعنت بر تو ! لعنت بر تو !

" سلام عزیزم ! دلم برایت خیلی تنگ شده . اگر به من بود همین امروز بلیت می گرفتم و می آمدم پیشت اما مادر پاسپورت ها را قایم کرده و می گوید دو سه سال همین حا می مانیم تا آبها از آسیاب بیفتد . راستی قاتل مادربزرگت پیدا نشده ."
ای بدجنس حرامزاده . آن طرف دنیا هم ولم نمی کند .
" حالم از تو بهم می خورد . تو که مردش نبودی اینجا بمانی چرا دیگر زنگ می زنی ؟ فکر می کنی منتظر شنیدن صدای تو هستم نه ؟ همین الان دارم گناه می کنم . تو یک شیطانی و من دارم به حرفهای یک ابلیس گوش می کنم ."
" حرفهای قشنگی می زنی . در این مدت که چشمم را دور دیدی کمی پررو شدی . عیبی ندارد کوچولوی نازم وقتی برگشتم ایران به حسابت می رسم ."
قهقه بلندی سر داد دلم لرزید ! " دوستت دارم مانی ! می خواهم منتظرم بمانی باشد ؟"
" خفه شو ! من تازه از شرت خلاص شدم ..." گوشی را گذاشتن . نفس نفس می زدم و عرق سردی روی پیشانی ام نشست . آه لعنتی ! چرا دست از سرم بر نمی دارد ؟
زنگ خانه به صدا در آمد خیالم راحت سد . کنار مادر می توانستم آرامش خودم را به دست بیاورم . با دیدن ماریا که آنالی را در آغوش داشت خودم را کنار کشیدم .
" مادر نیست ؟"
" نه رفته دوباره دکتر . چیه مثل اینکه خیلی خوشحالی ."
" نه بابا هم خوشحالم هم ناراحت حالا بیا آنالی را بگیر ."
آنالی خودش را در آغوشم انداخت و گفت:" خاله موز دالین ."
بوسیدمش و گفتم :" آره عزیزم فقط یکی مانده که آن را هم برای تو گذاشتیم . "
خوشحال شد و به طرف ظرف میوه دوید . رو به ماریا که هنوز ایستاده بود گفتم :" پس چرا نمی شینی ؟"
به خودش آمد و گفت :" ها ! الان ." و نشست .
" ماریا انگار حوست خیلی سر جایش نیست ؟"
آه بلندی کشید و گفت:" می دانی مانی ! راستش من الان باید خوشحال باشم ولی ... ستار را منتقل کردند ما باد برویم بم."
" راست می گویی چه بد ."
" نه خیلی هم بد نیست . آنجا خانه و امکانات کفی در اختیارمان هست و حقوق و مزایا هم دو برابر می شود ولی ... تمام ناراختی من دوری از شماست نمی دنم می توانم آنجا دوام بیاورم یا نه ."
" خوب اگر می گویی همه چیز در اختیارتان هست به نظر من به رفتنش می ارزد هرچند دلمان برایتان تن می شود ولی اینکه صاحب خانه می شوید خیلی خوب است . حالا مهم نیست کجای ایران باشد ."
نگاهش به انالی بود که سیبی را گاز می زد ." آره . نمی دانم مادر چه واکنش نشان می دهد . "
مادر که برگشت و از موضوع با خبر شد اول کمی گریه کریه کرد بعد خودش را دلداری داد که رفتن آنها به نفعشان است . و بعد هم نگاهش به گلدان روی میز مات شد و گفت:" من هم باید بروم پیش پدرت . مدتی در ورامین زندگی می کنم . دکتر گفته به هیچ وحه نباید پشت چرخ بنشینم ."
من و ماریا خوشحال از تصمیم مادر او را در آغوش کشیدیم . مادر در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت:" خیلی جدایی از پدرتان برایم سخت گذشت من به روی خودم نمی آوردم . مانی هم می ماند همین جا ..."
و در پاسخ شگفتی من و ماریا لبخند زد و گفت:" پیش فریبرز همسر آینده مانی !"
چشمان خودم را نمی دانم اما چشمان ماریا بیش از حد بیرون زده بود .
" پیش فریبرز ؟" " همسر آینده من ؟"
هنوز لبخند بر لب داشت و گفت:" آره عزیزم من نقشه خیلی قشنگی برای این آقا پسر کشیدم که از آمدنش به تهران برای همه ی عمرش پشیمان شود . "
از طرز فکر مادر دلم گرفت .
" ناراحت نباش مانی . فریبرز پسر قابل اعتمدی است و چون توی یک شهر کوچک بزرگ شده قلبش پاک و صاف است . از این بات هیچ نگرانی ندارم ... تو باید خیلی حساب شده عمل کنی ."
آن روز هیچ دلم نمی خواست پای حرفهای مادر بنشینم و بفهمم چه نقشه ای برای من کشیده اما خوب حدس مس زدم که چه خوابی برای من و فریبرز دیده است .
کار انتقالی ستار خیلی زود صورت گرفت . ما بین اشک و لبخند همدیگر را دلداری میدادیم . شب پیش از رفتنشان ماریا که تمام اسباب و اثاثیه اش را جمع کرده بود گفت دلش می خواهد همه دور هم باشیم . چون خانه اش مرتب نبود مادر همه رابرای شام دعوت کرد. منظورم از همه ماریا بود و و همسایه مغرورمان و خاله رویا و خانواده اش.

ارمینا کنار فریبرز روی مبل سه نفره نشسته بود و از هر دری با او صحبت می کرد . ستار و شوهر خاله ام درباره صادرات پستهبحث می کردند . مادر و خاله رویا هم از رفتن پدر و اینکه مهبد در این مدت چه کار کرده گفت و گو می کردند . من هم طبق معمول باید پذیرایی می کرددم.

آرمینا نگاهی به استکان پایه نقره ای انداخت و گفت:" مانی یه کمی پررنگ تر بریز این که همش آب جوشه ." می دانستم بی خودی ایراد می گیرد . خواستم بگویم بده تا برایت عوضش کنم که فریبرز گفت:" عوضش من چای کم رنگ دوست دارم."

آرمینا فوری کانال عوض کرد و گفت:" آره می گویند برای سلامتی هیچ خطری نداره... راستی می دانید چای عطری..." و اطلاعات عمومی اش را درباره چای عطری و خارجی و ایرانی را به رخ فریبرز کشید.

به تنهایی میز شام را آماده کردم و نگاهی به ماریا انداختم که کمی دور از جمع ناراحت و خاموش توی لاک خودش بود. حتی برای کمک کردن به من هم رغبتی نشان نداد .

" شام اماده است ."

فقط فریبرز متوجه صدای من شد و بلند شد . بقیه هنوز اختلاط می کردند .

" مانی فکر نمی کنی خورشت قورمه ات کمی آبکی شده ؟"

نگاهم به فریبرز بود که با اشتها خورشت را روی برنجش می ریخت و خاله آرمینا همهیچ به روی خودشان نیاوردند که فریبرز گفته بود از بچگی از خورشت قورمه سبزی بدش می آید .

مادر در پاسخ آرمینا گفت:" مانی از من هم بهتر آشپزی می کند . طفلی هم درس می خواند و هم در کارها به من کمک می کند."

نمی دانم می توانست جلوی دهانش را بگیرد که دارم برای فریبرز یک پولور می بافم یا نه؟ اما خوب فرقی هم نداشت.

بعد از صرف شام همه از پشت میز برخاستند و من ماندم و میز چپاول شده . به آرامی ظرفها را جمع می کردم که صدای نرم و موزونی از پشت سر گفت:" کمک نمی خواهید؟"

با دیدنش دستپاچه شدم و گفتم:" نه... خودم... از پسش بر می آیم ... ممنونم."

چه لبخند زیبایی بر لب داشت! خدای من چقدر شبیه من بود .

" تو امشب همش کار کردی هیچ کس هم بهت کمکی نکرد .

" ای بابا ... پذیرایی از چها نفر که کمک نمی خواهد."

ظرفها را به آشپزخانه بردم . دوباره از دیدنش در آشپزخانه هول شدم . لیوان ها از دستم افتاد و شکست . سینی حاوی لیوان های خالی را روی کابینت گذاشت و از من جارو و خاک تنداز خواست . صدای آرمینا را شنیدم که گفت:" مانی ! تو هنوز هم دست و پا چلفتی هستی دختر !"

می دانستم جارو و خاک انداز همیشه در کابینت ظرفشویی است اما آن لحظه حتی نمی دانستم آنها به چه دردی می خورد.

"مواظب باش چرا از روی شیشه ها رد می شوی؟"

از صدای فریادش دلم ریخت . خدای من ! چرا دمپایی پایم نبود؟! مادر به آشپزخانه آمد . با دیدن خونی که از پایم می چکید محکم زد توی صورتش و گفت:" ای وای ! خدا مرگم بده چی شد مانی ؟"

" نمی دانم مادر جارو خاک انداز کجاست؟"

مادر خودش رفت و تمام خرده شیشه ها را با سرعت جمع کرد . خون پایم بند آمده بود . او هنوز با تعجب نگاهم می کرد. مادر پس از اطمینان از اینکه بریدگی پایم زیاد عمیق نیست گفت :" نمی خواهد ظرفها را بشوری بیا بریم پیش ماریا ... طفلکی فردا می رود آن وقت دلت می شوزد . "

نگاهم به فریبرز بود که از آشپزخانه بیرون رفت .


صبح پس از انتقال وسیله ها به کامیون که دوساعت طول کشید لحظه خداحافظی فرا رسید . اشک ماریا بند نمی آمد . من هم گریستم . جمعه بود و چون روز تعطیل بود فریبرز هم خودش را آفتابی کرد .

" آقا ستار دخترم را به شما می سپارم ."

" ای بابا مادر جان ! مگر کجا می رویم؟ همین جا چند صد کیلومتری شما هستیم . "

" بله ! می دانم ولی گفتم مواظبش باشی در شهر غریب. "

رفتند . کاسه آبی پشت سرشان ریختم . من و مادر تا ظهر اشک ریختیم . به همین زودی دلمان برای او تنگ شده بود .



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار