کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت7


روز ها کوتاه شده بودند.مادر ساعت شش،نزدیک غروب،مرا فرستاد پایین تا همسایه جدیدمان را برای شام دعوت کنم.در زدم و منتظر ایستادم.در که باز شد احساس کردم مادربزرگ است که به من نگاه می کند،بیشتر نگاهش کردم،انگار خودش بود،صدایش را هم به وضوح می شنیدم که گفت: دختر بی چشم و رو!چه طور دلت اومد اون جانی بی رحم رو فراری بدی؟خیس از عرق شدم و با لکنت گفتم: نه!من... من...
صدای دیگری را هم aنیدم: ماندانا!حواست هست؟با کی حرف می زنی؟
به خودم آمدم.مادربزرگ را ندیدم و در عوض چشمان نگران فریبرز را دیدم که خیره بهم زل زده بود.هول شدم و سلام کردم.عجیب نگاهم می کرد،اما به روی خودش نیاورد.
_ بفرمایین داخل.
فراموش کردم چرا پاییم آمده بودم.نفهمیدم چرا داخل رفتم.
_ پس چرا ایستادین؟بشینین.
پس از قتل مادربزرگ دیگر پا به آن خانه نگذاشته بودم.دادگاه آن خانه را با تمام وسایلش به فریبرز داده بود.با صدای بلندش دوباره به خودم آمدم.
_ خیلی آشفته به نظر می رسی.اتفاقی افتاده؟
دهنم خشک شده بود وبه سختی گفتم: نه! که ناگهان نگاهم به مادربزرگ افتاد که از سقف آویزان بود.جیغی کشیدم و پس افتادم.
_ مانی!مانی!بلند شو...
چشم باز کردم.مادر الهی شکری گفت و کمکم کرد تا از جا بلند شوم.نگاهم به فریبرز افتاد که سردرگم مر می نگریست.مادر بی آن که از او چیزی بپرسد توضیح داد: شبی که مادربزرگش به قتل رسید ماندانا اولین نفری بود که اون رو آویزون از سقف دید،هنوز هم که هنوزه نتونسته اون تصویر تلخ رو فراموش کنه.
فریبرز سرش را به نشان تصدیق فرود آورد و گفت: بله،این موضوع ممکنه اثر بدی روی احساسات ماندانا خانم گذاشته باشه.
کمی حالم بهتر شده بود.مادر خودش فریبرز را به صرف شام دعوت کرد.
وقتی از پله ها بالا می رفتیم مادر دستم را محکم در دست داشت تا مبادا از پله ها بیفتم.
مادر تذکر داد: از نامزدی و بهم خوردن اون با فریبرز حرف نمی زنی.علت ترک تحصیلت رو هم یه جوری توجیه کن،مثلا بگو چون دوستم به قتل رسید از درس و مدرسه زده شدم.نبودن مهبد و پدر رو هم خودم توضیح میدم.
خورشت قیمه هنوز آماده نشده بود و برنج در حال دم کشیدن بود.ماریا میوه ها را شست و کمک کرد تا سبزی ها را پاک کنیم.من در فکر بودم.
سر ساعت هشت زنگ خانه به صدا درآمد.مادر نگاهی به ساعت انداخت و با غرغر گفت: حالا هم می خواست نیاد.
در را باز کردم و همزمان با هم سلام کردیم.صورتش را اصلاح کرده بود و موهایش از تمیزی برق می زد.تی شرت سفید پوشیده بود.از آنالی خوشش آمد و یک بسته اسمارتیز از جیب شلوار جین مشکی اش درآورد و به دستش داد: چه قدر این بچه دوست داشتنیه.
ماریا ذوق کرد.روی مبل نشست و آنالی را هم روی زانوانش نشاند.آنالی از اسمارتیز خوشش آمده بود و با همان زبان بچه گانه اش گفت: مامان!قُص.
فریبرز با حوصله برایش توضیح داد که این ها قرص نیستند و شکلات هستند و بعد پشیمان شد که چرا برایش اسمارتیز خریده!
در استکان های کمر باریک یک چای خوشرنگ ریختم.مادر معتقد بود در فنجان چای تازه و کهنه مشخص نمی شود.
فریبرز استکان چای را برداشت و رو به مادر گفت: آقای ستایش تشریف ندارن؟
مادر برای پاسخ دادن کمی معطل کرد و عاقبت گفت: نه!راستش چند ماهیه برای کارش رفتن... رفتن دوبی!وبعد به تعجب من و ماریا پوزخند زد و گفت: البته مهبد رو هم همراش فرستادم تا کنار درس کار هم یاد بگیره...
فریبرز سرش را کج کرد و گفت: خوبه!البته اگه تو گرمای دوبی طاقت بیارن! و چای را سرکشید.
با آمدن ستار فریبرز راحت تر نشان می داد.آن دو خیلی زود سر صحبت را باز کردند.آنالی با دیدن پدرش از روی زانوان فریبرز پرید پایین!پس از شام،ستار به بهانه ی این که یکی از همکارانش برای کاری به آن جا می آید با فریبرز خداحافظی کرد.
مادر خیلی علاقه مند بود هرچه زودتر برود سر اصل مطلب و خود سر حرف را باز کرد : خوب!به سلامتی انتقالی گرفتین. و بعد از تأیید فریبرز ادامه داد: برنامه ی بعدیتون چیه؟
فریبرز پا روی پا انداخت.انگار او هم دلش می خواست رک باشد.گفت: می خوام این جا رو بفروشم.از آپارتمان خوشم نمیاد.خونه ی پدریم دست کم هزار متر حیاط داشت.
مادر نیشخند زد و با لحنی کم و بیش طعنه آمیز گفت: خوب این جا رو با اون جا مقایسه نکنین،این جا تهرانه!مردم باید یاد بگیرن توی یه چهاردیواری چهل پنجاه متری هم میشه زندگی کرد... در ثانی واحد های این ساختمون همه بزرگن،پس...
_ ببخشید که حرفتون رو قطع می کنم،ولی همون طور که گفتم می خوام خونه ی حیاط دار پیدا کنم... وکیلم برای این جا مشتری داره و به محض این که شما خونه ای پیدا کنین...
این بار مادر نگذاشت به حرف هایش ادامه بدهد و گفت: ببینین فریبرز خان!من کاری به وصیت پدرم ندارم،اما به عنوان دخترش فکر می کنم حق داشته باشم دست کم به عنوان یه مستأجر تو خونه ش زندگی کنم... پیشنهاد می کنم شما فکر خونه و حیاط رو از سرتون دور کنین و همین جا زندگی کنین،ما هم بابت زندگی تو این خونه بهتون اجاره بدیم.
معلوم بود فریبرز تصمیمش را گرفته.دوباره رو به مادر گفت: به هر حال این برنامه ی منه و فکر نکنم عوضش کنم... خوشحال میشم شما با من همکاری کنین.
مادر چهره اش مدام رنگ به رنگ می شد.می دانستم به سختی جلوی بروز عصبانیتش را می گیرد.رو به فریبرز گفت: متأسفم نمی تونیم تو این مورد باهاتون همکاری کنیم،پیشنهاد من خیلی خودخواهانه نبود که شما...
_ همین که گفتم خانم ستایش!هرچه سریع تر فکری به حال خودتون بکنین،هیچ دوست ندارم پای قانون رو وسط بکشم.
از لحن قاطع و صریح فریبرز من و مادر و ماریا چاره ای جز سکوت ندیدم.
از جا برخاست.رنگ چهره اش کمی پریده بود.تشکری خشک و کوتاه کرد و رفت.پس از رفتن او مادر تازه به خودش آمد و گفت: واه!واه!واه!چه پررو!اومده شام کوفت کرده و در کمال جسارت و پررویی بهم میگه هرچه سریع تر دنبال خونه بگردین!به همین خیال باش آقای بهتاش!این قدر این جا می مونم تا چشمات دربیاد!معلوم نیست از کدوم گوری اومده که حالا برای ما آدم شده!پاشید این ظرف و استکان ها رو جمع کنین... این تازه به دورون رسیده ها چه می دونن احترام و منزلت یعنی چی؟
من و ماریا جرأت نکردیم حتی مادر را به آرامش دعوت کنیم.به قدری عصبانی بود که حتی سر آنالی هم داد کشید.
تلفن که به صدا درآمد هیچ کسی جز من حوصله ی پاسخ دادن را در خودش ندید.گوشی را برداشتم.کمی طول کشید تا صدای خش خش تلفن قطع شد و صدای آشنایی در گوشم زنگ زد: سلام مانی من!حالت چه طوره؟
دستم را روی پیشانیم گذاشتم و انگار درد تمام زخم هایم تازه شدند.خیلی حرف داشتم که به آن نامرد بزنم اما در آن لحظه همه را از یاد بردم.
_ چیه!انگار از خوشحالی نمی تونی حرف بزنی.
نگاه پرسشگر مادر و ماریا به من بود.نمی دانم چرا در آن شب خنک این همه عرق می کردم.
_ تویی پست فطرت!ترسوی رذل!پشت مامانت قایم شدی که چی؟فکر کردی ناراحتم از این که رفتی؟نه!تازه دارم نفس می کشم... تازه دارم زندگی می کنم.
مادر گفت: کیه!اون حرومزاده ی فراریه؟گوشی رو بده به من!و گوشی را از دستم قاپید و بدون هیچ مقدمه ای خروار خروار فحش و بد و بیراه تقدیمش کرد.
_ خفه شو مرتیکه ی الدنگ!غلط می کنی دوباره برمی گردی... اگه برگردی خودم به حسابت می رسم... به مامان جونت بگو زن که این قدر پدرسوخته و شارلاتان نمیشه... لال شو آکله ی حرومزاده!فکر کردی ماندانا میشینه تا تو بیای سراغش،به همین خیال باش رذل کثیف.و تق گوشی را سر جایش کوبید.نفس نفس می زد،می دانستم چه فشار عصبی را تحمل می کند.ماریا محکم به او چسبید تا نیفتد.مادر دستش روی قلبش بود و گفت: ای خدا... چرا نتونستم چهار تا فحش دیگه بدم که دلم خنک شه؟
ماریا آب قند را به دستش داد و مواظبش بود که پس نیفتد.با گریه و زاری ظرف ها و استکان ها را شستم.چه قدر از شنیدن صدایش تنم لرزید.دوباره احساس نفرت در وجودم زبانه کشید.
آخ بردیا!نفرین بر تو...
چهار روز پس از بازگشایی مدرسه ها،عاقبت تصمیم گرفتم به مدرسه بروم.هرچند برایم خیلی سخت بود بتوانم به آن حال و هوای همیشگی برگردم.می دانستم باید دوباره سال ششم را بخوانم و این را خوب می دانستم که باید به همکلاسی های جدید عادت کنم.
وقتی پا به محیط مدرسه گذاشتم دو احساس متفاوت چنان دلم را درهم فشرد که نزدیک بود گریه کنم.از طرفی پس از ترک تحصیل و مدتی دور بودن از آن محیط دوست داشتنی،اشک شوق به دیده ام آمده بود و از یک طرف همه جا الهام را می دیدم که بهم نیشخند می زد.
عده ای از بچه های قدیمی دورم جمع شده بودند و به نوعی سعی داشتند تا از من دلجویی و استقبال کنندو
همکلاسی های جدید خیلی بازیگوش و پرسروصدا بودند.فکر نمی کردم مرا به این زودی در جنع خودشان بپذیرند.
_ به کلاس دختران زندگی خوش اومدی.
_ ما می دونیم تو از بهترین دانش آموزان این مدرسه بودی به خاطر همین احترام خاصی برات قائلیم.
_ بچه ها چه طوره ماندانا رو به عنوان مبصر انتخاب کنیم.
صدای کف و هورا کلاس را پر کرد.دو نفر از بچه ها به نام های نسرین و ژاله دستم را گرفتند و جلوی کلاس بردند.از من خواستند حرفی بزنم.به قدری ذوق زده بودم که نمی دانستم چه باید بگویم.
_ از لطف همه تون ممنونم.راستش همتون می دونین برای دوستم الهام چه اتفاقی افتاد،برای همین دیگر نتونستم به درسم ادامه بدم،ولی خوب امسال تصمیم گرفتم همون شاگرد زرنگ سال های پیش بشم و از این که دوستان تازه و با نشاطی مثل شما دارم خدا رو شکر می کنم.
دوباره برایم دست زدند.ژاله گفت: قاتل الهام که اعدام شد،پس دیگه نباید خودت رو ناراحت کنی.
دوباره قلبم تیر کشید.سعی کردم آرام باشم.گفتم: خوب،من چون چند روز از مدرسه عقب افتادم نمی دونم این زنگ چی داریم؟
یکی از بچه ها فوری گفت: ادبیات داریم!دبیرشم عوض شده،از شر آقای بسطامی خلاص شدیم.
بغل دستی اش ادامه داد: ولی عوضش این یکی حرف نداره،قد بلند و خوشگل.
_ و خوشتیپ!بچه های سال اول می گفتند اصلا نفهمیدیم کی دو ساعت گذشت.
میز سوم کنار نسرین نشستم.تا آمدن دبیر که خیلی هم تأخیر داشت کمی با نسرین حرف زدیم.او خیلی پرشور و هیاهو بود و با رفتار گرم و صمیمیش مجذوبش شده بودم.خوشحال بودم که همکلاسی هایی به ابن خوبی دارم.در باز شد و همه از جا برخاستند.با دیدن اندام کشیده ی فریبرز که با غرور و ابهت قدم به کلاس گذاشت دهانم باز ماند.نسرین به آرنجم کوبید و گفت: خوشگله نه؟!
همه با تحسین نگاهش می کردند.با صدای پرجذبه ای بچه ها را دعوت به نشستن کرد.پشت میزش نشست.موهایش مثل همیشه ژل رده بود.کت و سلوار کرم پوشیده و کفش هایش از تمیزی برق می زد.نمی دانم چرا من هم مثل همه محو تماشایش بودم.انگار بار اول بود می دیدمش.خودش را معرفی کرد.شیوه ی تدریسش را گفت و افزود به علت فشردگی کلاس ها شاید نتواند کلاس ما و دو کلاس دیگر را قبول کند.بچه ها اعتراض کردند و از او خواستند این کار را نکند.دفتر حضور و غیاب را برداشت تا به قول خودش با نام ها و چهره ها آشنا شود.هنوز نگاهش به من نیفتاده بود.تک تک بچه ها را به نام صدا زد.بچه ها باید بلند می شدند و نمره ی ادبیات سال گذشته شان را می گفتند.نمی دانم چرا قلبم تند می کوبید.
روی نام و فامیل من خیلی مکث کرد.
_ خانم ماندانا... ماندانا... ستایش!؟
آب دهانم را قورت دادم و از جا برخاستم.غافلگیر شده بود.دستپاچه و با لکنت گفتم: پارسال به علت کشته شدن دوستم ترک تحصیل کردم،اما آخرین نمره ی ادبیاتی که گرفتم چهارده بود.
پس از نگاهی طولانی گفت: بسیار خوب،بشینین.در لحنش هیچ اثری از آشنایی نبود.
پس ار اتمام حضور و غیاب کتاب را باز کرد و نخستین شعر کتاب را با صدایی رسا و دلنشین خواند،صدایش به قدری صاف و اهنگین بود که همه سراپا گوش بودند و انگار کسی حتی نفس هم نمی کشید.

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیــر نبود
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیــــر نبود
من دیوانه چو زلف تو رهــــا می کـــــــردم
هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیــــــــر نبود
یا رب این آینه ی حســــــن چه جوهر دارد
که در او آه مـــرا قوت تأثیــــــــــــــــــر نبود
سر ز حسرت به در میکـــــــده ها بر کردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیــــــر نبود
آیتــــــــــــی بود عذاب اَنده حافظ بـــی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیـــــر نبود

پس از پایان غزل هنوز تدثیر آهنگین صدایش در تک تک چهره ها هویدا بود.سرجایش برگشت.صدای نسرین را شنیدم که گفت: مانی،نگاه کن بفهمی نفهمی شبیه توئه. و من در پاسخش لبخند کمرنگی زدم و نگاهش کردم.
_ مبصر کلاس کیه؟
به آرامی از جا برخاستم.از گوشه ی چشمان سبزش نگاهم کرد و گفت:
_ خیله خوب!خانم ستایش دفتر حضور و غیاب من باید تمیز و مرتب باشه.جلدش کنین و جز خودتون دست کسی نیفته.در ضمن دوست ندارم کلاس درسم بهم ریخته و کثیف باشه،شما که مبصر کلاسین اول از همه باید نظم رو رعایت کنین تا بقیه هم ازتون یاد بگیرن و بفهمن کاغذ باطله جاش سطل آشغاله نه زیر میز.
نگاهی به زیر پایم انداختم.چه قدر زیرک و هوشیار بود.
به آرامی گفتم : چشم.
به کاغذ زیر پایم اشاره کرد و گفت: خیله خوب!پس قدم اول رو شما بردارین.
کاغذ را از زیر پایم برداشتم.خوب می دانستم پیش از شروع کلاس نسرین ان را از دفترش کند و زمین انداخت.آن قدر نگاهم کرد تا کاغذ را در سطل انداختم.
دوباره از شیوه ی تدریسش گفت و این که دوست دارد همه با علاقه ی قلبی این درس را دنبال کنند و به اهمیت آن بین تمام درس ها واقف باشند.
زنگ که به صدا درآمد خداحافظی کرد و رفت.پس از رفتنش اظهار نظر ها شروع شد.چیزی که بیشتر از همه مورد توجه دخترها قرار گرفته بود تیپ و قیافه اش بود.سارا که خیلی شلوغ بود لحن آقای بهتاش را تقلید کرد و بقیه غش غش خندیدند.
_ واه!واه!چه قدر کلاستون بهم ریخته و کثیفه.آدم چندشش میشه...
من هم خنده ام گرفته بود.دفتر حضور و غیاب را برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و به این فکر کردم اگر بچه ها بفهمند دبیر خوش قیافه و مغرورشان پسردایی من است و در همسایگی مان زندگی می کند چه واکنشی نشان خواهند داد/در این فکر بودم که ژاله صدایم زد و گفت: مانی بیا گاوت زایید.آقای بهتاش کارت داره.
با تعجب گفتم: با من!؟ و از کلاس بیرون رفتم.جلوی دفتر ایستاده بود و با یکی از بچه ها صحبت می کرد.صبر کردم تا تنها شود.متوجهم شد و به طرفم آمد.نمی دانستم چه برخوردی باید داشته باشم.کمی نگاهم کرد و با لحنی نه چندان رسمی گفت: چیزی که به بچه ها نگفتی؟
_ در چه مورد!؟و با دیدن نگاه معنی دارش زود گفتم: آهان!نه هنوز هیچی نگفته ام.
به چشم هایم نگریست و گفت: کار خوبی کردین.هیچ دوست ندارم کسی بفهمه که ما... ما با هم فامیلیم.
به نظرم جمله ی آخرش را به سختی به زبان آورد.
سرم را تکان دادم و گفتم: بسیار خوب.مطمئن باشین.
_ ممنونم.می تونی بری.

نخستین روز مدرسه با خاطره ای خوش به پایان رسید.بیشتر از همه بابت همکلاسی های خوبی که داشتم خوشحال بودم.وقتی مادر فهمید فریبرز در مدرسه ی ما تدریس مس کند اظهار نظری نکرد،اما می دانستم اگر بگویم چه قدر بین بچه ها طرفدار پیدا کرده است به طور حتم سگرمه هایش در هم می رود.بهش گفتم چه همکلاسی های پرنشاط و شادی دارم.
مادر لب هایش را ورچید و گفت: خوشحالم که از لاکت بیرون اومدی.با شنیدن صدای زنگ به طرف در رفتم.با دیدن فریبرز دستپاچه شدم و سلام کردم.یک ماهی از بازگشایی مدرسه ها می گذشت و کم و بیش هر روز او را در مدرسه می دیدم.دعوتش کردم به داخل بیاید اما قبول نکرد.سراغ مادر را گرفت و وقتی گفتم نیست عصبی شد و گفت: مثل این که خانم ستایش منو دست انداخته.من باید هرچه زودتر این جا رو بفروشم... به مامانت بگو فردا با مأمور میام. و بدون خداحافظی رفت.
میخ شده بودم.به جمله ی اخرش فکر کردم.چه طور می توانستم این خبر را به مادر بدهم؟بیچاره مادر که برای درد کمرش پیش دکتر رفته بود.در را بستم و فکر کردم بچه های مدرسه چه قدر ساده اند که برای زگ ادبیات لحظه شماری می کنند.
مادر بازگشت.خسته و پرگلایه خود را روی مبل پرت کرد و گفت: بیا قوز بالای قوز.دکتر گفته دیگه نباید پشت چرخ بشینم... دیسک کمر گرفتم.
دلم برایش سوخت.نمی خواستم پیغام فریبرز را به او بدهم و بر ناراحتیش بیفزایم.از این رو پیش ماریا رفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم.ماریا قول داد پایین برود و از فریبرز خواهش کند کمی دست نگه دارد.
دو ساعت بعد ماریا تلفنی از من خواست پیشش بروم.با عجله بالا رفتم.
ماریا سرش را تکان داد و با ناراحتی گفت: حتی مهلت نداد باهاش حرف بزنم،بهم گفت به جای این که در مورد مامان حرف بزنم خودمم دنبال خونه باشم... حالا تو به مامان هیچی نگو،شب ستار رو می فرستم پیشش... هر چند می دونم حرف کسی رو گوش نمی کنه.
ناامیدانه برگشتم.مادر همان جا روی مبل خوابش برده بود.خوب که نگاهش کردم متوجه شدم در این مدت خیلی شکسته و ناتوان شده است.می دانستم او بار گناه مرا به دوش می کشد.اگر پدر به خاطر دسته گلی که من به آب داده بودم ترکش نکرده بود،مجبور نبود ساعت های متمادی پشت چرخ بنشیند و دیسک کمر بگیرد.همان جا جلوی در ایستادم و فکر کردم باید با فریبرز صحبت کنم... شاید با خواهش و تمنا او را از تصمیمش منصرف می کردم.وبا این تصمیم دوباره از در بیرون رفتم.
پشت در ایستادم و برای تمرکز بیشتر نفس بلندی کشیدم.پس از چند لحظه در را به رویم گشود.روبدوشامبر قرمز رنگی بر تن داشت . موهایش را با حوله خشک می کرد.سلام کردم و منتظر ماندم به داخل دعوتم کند،ولی چون این کار را نکرد گفتم: اومدم باهاتون صحبت کنم.باز هم از جلوی در کنار نرفت.
_ اگه می خواین مثل خواهرتون در مورد تغییر تصمیم حرف بزنین باید بگم که علاقه ای به شنیدن حرفاتو ندارم.
لحظه ای خیره نگاهش کردم و دوباره به یاد مادر افتادم.سعی کردم با لحنی آرام بگویم: حالا اجازه بدین بیام تو...
خیلی سخت بود که با وجود پاسخ رک و ریحش خودم را بهش تحمیل کنم.عاقبت خودش را عقب کشید.دای ضبط بلند بود و ترانه ی الهه ناز استاد بنان فضای خانه را پر کرده بود.کمی صدایش را کم کرد و رو به رویم نشست.احساس کردم بوی حمام می دهد!
_ خوب،اگه حرف تازه ای دارین،می شنوم!
نگاهی به چشمان پرغرور و سبزش انداختم.می دانستم اهمیتی به خواهش من نمی دهد اما گفتم: ببینین فریبرز خان،در این که شما مالک این خونه این حرفی نیست.اما خواهش می کنم کمی هم ما رو درک کنین... قبول کنین که بدون پدر خیلی برامون سخته که جای تازه ای پیدا کنیم.
_ مگه پدرتون دبی کار نمی کنه.فکر نکنم مشکل مالی داشته باشین.
فکر کردم باید حقیقت را بگویم،شاید دلش به رحم بیاید: نه،راستش مامان در مورد کار بابا تو دبی بهتون دروغ گفت. و خیره به چشم های کنجکاوش ادامه داد: بابا به خاطر مسائلی ما رو ترک کرده.
به فکر فرو رفت.ای کاش می دانستم به چه می اندیشد!؟لم داد به پشتی مبل و بی تفاوت گفتک مشکل خونوادگیتون به من ربطی نداره،من یه خونه ی خیلی خوب نزدیک مدرسه پیدا کردم و دلم نمی خواد از دستش بدم.
از نگاه خونسردش بدم امد.دیدم قلب این مرد مغرور به هیچ نحوی نرم نمی شود،خواهش را بیهوده دیدم.از جا برخاستم و با لحنی پرکینه گفتم: نمی دونم با این همه بی رحمی چه طور دبیر ادبیات شدین؟
انتظار شنیدن این حرف را نداشت.جا خورد.به قدر کافی از تأثیر نگاهم اشباع شده بود.پیش از رفتن به عقب برگشتم و گفتم: چند روزی بهمون فرصت بدید در ضمن درباره ی بابا به مامانم چیزی نگین... خداحافظ.
در را پشت سرم را بستم و فکر کردم این چهره ی زیبا و خوش ترکیب صاحب چه قلب بی رحمی است.به یاد بردیا افتادم که او هم با وجود همه ی زیباییش یک سنگدل تمام عیار بود.شاید فریبرز هم مثل بردیا بود.قسی القلب و انتقامجو.آه!لهنت بر بردیا.
مادر تازه بیدار ده بود.پرسید: کجا بودی؟
گفتم: پیش ماریا.
آن شب دلم نیامد به او بگویم که چند روز بیشتر فرصت نداریم آن جا بمانیم.هرچند برای درس خواندن فکری آزاد و دلی آرام نداشتم اما باید درس آقای بهتاش را حاضر می کردم.
پس از شام هم کمک مادر کردم تا سفارشات عقب افتاده را تمام کند.مادر پس ار کمی آه و ناله از درد کمرش گفت: فکر می کنم باید یواش یواش برم دنبال بابات.این طور نمیشه زندگی کرد. و دوباره اه کشید.فهمیدم خیلی بهش سخت گذشته که عاقبت به این نتیجه رسیده.


" سارا خواهش می کنم بنشین سر جایت الان آقای بهتاش سر می رسد می رسد. ژاله تو دیگر چرا بلند شدی؟"

" این قدر حرص نخور مانی! خوب نمی توانیم آرام بگیریم!"

سارا ادای آقای بهتاش را در می آورد . " چرا اینقدر کلاستان بوی بد می دهد ... واه!واه! سطل زباله چرا اینقدر پر شده است؟"

سکوت ناگهانی باعث شد به عقب برگردم و با دیدن چهره پر خشم آقای بهتاش برخود بلرزم ! همه سر جای خودشان قرار گرفته بودند . نگاه پر استیضاح اومعطوف من بود . سر به زیر منتظر مواخذه او بودم صدایش بیش از حد انتظاربلند شد.

" میبینم از بی لیاقتی شما نزدیک است بچه ها کلاس را روی سرشان خراب کنند؟"

هیچ نداشتم بگویم سرم پایین بود و ادامه داد :" یک مبصر باید صلاحیت داشتهباشد که فکر نمی کنم شما داشته باشید بروید از کلاس بیرون."

ناباورانه نگاهش کردم. موج خشم در چشمان سبزش دیدنی بود. خوب می دانستمرفتار دیروز مرا تلافی می کند . به خشمش پوزخند زدم و از کلاس بیرون رفتم. هوا ابری و بارانی بود و سوز پاییزی در تمام تنم رسوخ کرد . به ناچارپشت دیوار کلاس ایستادم و با پایم گچ صورتی را که روی زمین بود عقب و جلومی کردم . آری ! به خاطر رفتار دیروز بود که این چنین تنبیهم کرد . خوبگفتم هیچ هم پشیمان نیستم . او هم مثل بردیا فقط ظاهری دل فریب دارد . اوهم کینه جو و عصبی است . آه ! نه . خدا نکند کسی مثل بردیا باشد.

صدایش را می شنیدم که در حال خواندن شعر درس جدید بود . لابد تمام بچه هاسراپا چشم و گوش شده اند و به جای نگاه کردن به کتاب به او زل زده اند...خیلی مسخره است.

پاهایم خسته شده بودند . پیش خودم گفتم پس از نیم ساعت یکی از بچه ها رابه دنبالم می فرستد اما این کار را نکرد . زنگ که به صدا در آمد دیگر نایایستادن را نداشتم . از کلاس بیرون آمد . بدون حتی نگاهی به من از مقابلمگذشت. دلم سوخت. به کلاس که برگشتم سارا و ژاله دورم را گرفتند و گفتند:"معذرت می خواهیم مانی . همش تقصیر ما بود."

" مهم نیست آقای بهتاش کمی بی رحمی به خرج دادند."

" به خدا من از او خواستمبیایم دنبالت اما نگذاشت و گفت تنبیه لازمه آموزش است . دوباره از او خواهش کردم ولی..."

" گفتم که مهم نیست فراموشش کن ."


* * *

نمی دانم او با ماشین و من پیاده چطور هم زمان به خانه رسیدیم . ماشین راتوی پارکینگ پارک کرد. من هم در را پشت سر خودم بستم و به دنبالش از پلهها بالا رفتم.

وقتی به طبقه اول رسیدم او هنوز در را باز نکرده بود . سلام کردم و از مقابلش گذشتم.

" صبر کن خانم ستایش."

با تعجب ایستادم و به طرفش برگشتم . موهای صافش روی پیشانی اش رها بود.

" از بابت تنبیه امروز متاسفم . راستش می خواستم به شما بفهمانم باید با دبیرتان محترمانه رفتار کنید."

سرم را تکان دادم و گفتم:" بله فهمیدم شما از بابت رفتار دیروز من ناراحت بودید و مرا از کلاس بیرون کردید . کار دیگری ندارید؟"

مستقیم نگاهم کرد و گفت:" نه ... چرا... من روی حرف های شما فکر کردم وتصمیم گرفتم تا زمانی که جای مناسبی پیدا نکرده اید از فروش اینجا صرف نظرکنم ."

به راستی از تصمیمش شادمان شدم اما خودم را بی تفاوت نشان دادم و گفتم:" لطف کردید... خداحافظ."

و منتظر خداحافظی او نماندم.

مادر با وجود تذکر دکتذ پشت چرخ نشسته بود و کار می کرد .

" سلام مادر . شما که باز به حرف دکتر گوش نکردید؟"

" چه کار کنم دختر ؟ چرخ زندگی باید یک جور بچرخد ... راستی امشب خانه خاله رویا دعوتیم ... این تحفه را هم قرار است دعوت کند."

میز ناهار را آماده کردم و در حالی که مادر از جایش بلند می شد گفتم:" کاردیگر تمام است . بعد از ظهر ها نوبت من است... راستی خاله چرا دعوتمانکرده ؟"

" چه می دانم؟ بعد از این همه که دعوتش کردیم یک دفعه هم باید دعوت کنددیگر! من که هیچ خوش ندارم این پسره را ببینم لابد باز حرف خودش را پیش میکشد ... سالاد که می خوری؟ می ترسم آنجا هم دعوا و جر و بحث راه بیندازد."

" ولی من برای شما خبر هی خوبی دارم."

چشمانش حوصله انتظار کشیدن را نداشتند. من هم زود گفتم:" فریبرز امروز بهمن گفت تا زمانی که جای مناسبی پیدا کنیم از فروش اینجا منصرف شده." میدانم که خوشحال شده بود اما به روی خودش نیاورد و گفت:" هنر کرده . بایدبرای همیشه از فروش اینجا منصرف شود."

از این حرفش خنده ام گرفت.
بعداز ناهار کارهای عقب افتاده مادر را تکمیل کردم . کار با چرخ را بهتر ازمادر بلد بودم. به همین دلیل کارها بهتر پیش می رفت. ساعت شش که شد تلفنزنگ زد.

" الو مانی جان تویی ! پس کی راه میافتید؟"

" نمی دانمهر وقت مادر گفت."

" گوشی را بده به مادرت."

مادر با خاله رویا صحبت کرد . گوشی را که گذاشت رو به من گفت:" این رویاهم حوصله دارد . می گوید باید فریبرز را هم با خودتان بیاورید."

" چرا خودش به او زنگ نمی زند و دعوتش نمی کند؟"

" گفته سه بار تا حالا زنگ زده و او بهانه آورده... به هر حال من که حوصلهنداردم برم از او خواهش کنم...تو باید زحمتش را بکشی. نمی دانم اگر به جایاین تحفه ماریا را دعوت می کرد چه می شد؟"

من هم حوصله او را نداشتم بخواهد کلاس بگذارد و چندین و چند بهانه بیاورد . اما رفتم. در را که به رویم باز کرد از دیدنم تعجب کرد.

" بله ؟ کاری داشتید؟"

پیغام خاله را به او رساندم. خودکاری در دستش بود و با تردید گفت:" نمیتوانم راستش دارم برای بچه های سال چهارم سوال طرح می کنم ... شما کی میروید؟"

" شاید همین حالا... به هر حال خاله دلشان می خواست که شما..."

" خیلی خوب! تا یک ربع دیگر حاضر می شوم."

به گمانم تعجب را در نگاه من دید . لبخند زد و گفت:" بعد هم می شود سوال طرح کرد."

وقتی رفتم بالا مادر گفت:" چی شد؟ گفت نمی یام . آره؟ این آدم شعورش را ندارد که اهل معاشرت این حرفها باشد رویا هم ..."

" گفت تا یک ربع دیگر حاضر می شود." و از مقابل چشمان بهت زده مادر گذشتم .
_ شام امشب دستپخت آرمینا جونه.آشپزیش حرف نداره.
_ مامان شیرینی ای رو که تازه پختم به فریبرز خان تعارف کنین.
_ مرسی عادت ندارم قبل از شام شیرینی بخورم.
_ آرمینا چندین نوع شیرینی و غذاهای خارجی بلده.البته آرمینا...
_ ببخشید دستشویی کجاست؟
خاله رویا که از رفتار دور از ادب فریبرز جا خورده بود با اشاره به آرمین ازش خواست تا دستشویی را به فریبرز نشان بدهد.در دل از حرکت فریبرز خنده م گرفت.بیچاره خاله رویا تازه می خواست آرمینا را به رخمون بکشه.
با دست و رویی شسته برگشت و مقابلم نشست.نگاهی بهم انداخت و گفت: نمره های سال پیشت رو دیدم.عجیبه که این همه پسرفت داشتی؟
پیش از این که پاسخی بدهم چندین توضیح آورده شد و چون دا ها با هم قاطی شدند فریبرز هیچ نفهمید.
_ مانی جون به خاطر مشکلی که براش پیش اومد...
_ رویا پس کی شام رو میاری؟
_ بله،مانی پارسال شرایط روحی خیلی بدی رو پشت سر گذاشت،هر کس دیگه ای هم جاش بود...
_ آرمینا برو کمک مامانت.ساعت از نه هم گذشته.
_ بله خاله ولی بابا هنوز نیومده.
فریبرز با تعجب و سردرگمی همه را از نظر گذراند.این بار مادر توضیح داد: همون طور که قبلا هم گفتم پارسال با اتفاقی که برای مادربزرگ و دوست مانی افتاد طفلی دیگه نتونست به درس و مشق فکر کنه.
فهمیدم توضیح مادر برای فریبرز قانع کننده نبود و من متوجه سنگینی نگاهش شدم.انگار منتظر توضیح خودم بود.سرم را پایین انداختم.
با آمدن آقا شهاب همه چیز برای شام آماده شد.
فریبرز انگار زیاد از بذله گویی و لودگی آقا شهاب خوشش نمی آمد چون بیشتر سعی می کرد با من و یا مادر حرف بزند.
_ رویا!چه قدر این غذا کم نمکه؟نکنه تو آشپزخونه ی بیمارستان کار می کردین؟
متوجه پوزخند فریبرز شدم و دیدم لب به خورشت قرمه سبزی نزد و فقط کمی برنج را با ماست خورد.
_ کجا کم نمکه.اِوا!فریبرز جون چرا داری خالی می خوری؟آرمینا تو که کنارش نشستی از مهمونت پذیرایی کن.
_ حواسم هست مامان ولی فریبرز خان این خورشت رو دوست ندارن.
فریبرز دور لبش را با دستمال پاک کرد و گفت: از بچگی از خورشت قرمه سبزی خوشم نمیومد.و نگاهی به من انداخت.
آرمینا چسبیده بود به او و اصرار می کرد از هرچه روی میز هست امتحان کند.او توضیح داد عادت ندارد چند غذا را با هم بخورد.مادر با آرنجش به من کوبید،یعنی دیدی چه طور آرمینا رو خیط می کنه و اون حالیش نیست؟
خاله رویا بعد از شام دوباره از آرمینا گفت: آرمینای من دختر فوق العاده باهوش و تیزیه،هر چیزی رو فقط با یه بار یاد می گیره،تازگی ها کلاس پیانو هم میره،البته باباش قول داده براش پیانو بخره.اگه الان پیانو بود شما هم از هنرنماییش لذت می بردین.
به یاد پیانوی یادگاری پدربزرگ افتادم که مادر آن را فروخت و به جایش جواهر خرید.دوباره از خودم پرسیدم: برلیان بهتر بود یا پیانو؟

_ دیدی چه طور خاله ت از آرمینا تعریف می کرد؟انگار برای خواستگاری رفته بودیم.طوری دور فریبرز تاب می خوردند که انگار...
ولی خوشم اومد فریبرز اعتنایی به حرفهاشون نکرد.خاله رویا خیلی فکرش کار می کنه،می دونه این پسر سرش به تنش می ارزه می خواد برای دختر خودش تورش کنه... چرا من به فکر نیفتاده بودم؟ و به فکر فرو رفت.از حرف های ضد و نقیضش خنده م می گرفت.همیشه همین طور بود.وقتی به رفتار خاله رویا و آرمینا فکر می کردم به صحت حرف های مادر پی می بردم.راستی اگه می فهمیدن فریبرز از توی بشقاب خورشت یه تار مو درآورد و این رو فقط من دیدم چه حالی پیدا می کردن؟
بیچاره فریبرز که فقط با ماست خودش رو سیر کرد



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار