کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت6

 


_ الو... سلام ماندانام.
_ اوه سلام چه عجب یادی از ما کردی؟
نمی دانستم چه فکری در مخیله اش می گذرد.نگاهم به نگاه مرموز بردیا بود.
_ خوب راستش به حرفای شما خیلی فکر کردم و با دیدن رفتارهای غیر عادی بردیا فهمیدم شما دروغ نگفتین و نیتتون خیر بوده!
خنده ای کرد و گفت: خوشحالم که حقیقت رو گفتم راستش اگه نمی گفتم خودم رو نمی بخشیدم.بردیا یه موجود معلومی نیست... هرچند عمه جان و شوهرش سعی می کنن این موضوع رو از همه پنهون کنن،ولی خوب هرکس که چند بار باهاش نشست و برخاست کنه می فهمه که...
حرفش را قطع کردم و گفتم: می خوام ببینمتون.
فکر می کنم از خوشحالی نزدیک بود گوشی از دستش بیفتد،اما خیلی موقرانه گفت: خوشحال میشم،اتفاقا امشب همه میرن مهمونی و من تنهام... راستش حوصله م تو جمع پیرپاتال ها سر میره.و خندید.گوش بردیا به گوشی چسبیده بود.
_ کاوه،دوست ندارم در این مورد با کسی حرف بزنی!به هیچ کس چیزی نگین... می دونین که...
_ بله!بردیا اگه بفهمه خون راه میندازه،خوب کجا زیارتتون کنم؟
نشانی را که بردیا بهم داده بود برایش خواندم.
_ خیلی خوب من همون ساعتی که گفتین میام... و به کسی هم چیزی نمی گم.
_ ممنونم... خداحافظ.
_ خداحافظ عزیزم،خوشحال شدم صدات رو شنیدم.
بردیا گوشی را از من گرفت و سرجایش گذاشت.برق خاصی از چشمانش می جهید.چند بار با خودش تکرار کرد: خوشحال شدم صدات رو شنیدم.بعد به طرفم برگشت،چشمانش را بیش از اندازه تنگ کرده بود و گفت: قصدش اینه که با خراب کردن من تو رو به دست بیاره،ولی من...
وحشتزده پرسیدم: می خوای چی کار کنی؟
تبسمی موذیانه لبخندش را پر کرد: هیچی!فقط می خوام جلوی من و تو اعتراف کنه که حرفاش چیزی جز دروغ و بهتون نبوده.
نمی دانم چرا خیالم راحت نبود.ساعت هشت توی رستوران پالیز قرار گذاشته بودیم.بردیا مو به مو نقشه اش را با من در میان گذاشت.این که باید یک ساعتی معطلش کنم تا او از راه برسد و بعد همان جا در رستوران منتظرش بنشینم.

کاوه خوش لباس و مرتب سر وقت آمد.ادوکلن ملایمی زده بود.با وجودی که ازش خوشم نمی آمد اما نسبت بهش احساس احترام می کردم.
دستم را فشرد و با لبخند گفت: باورم نمی شد که شما بیاین،گفتم لابد دستم انداختین.اگر بردیا می دید به طور حتم به طرفش حمله می کرد.صاحب رستوران دوست بردیا بود و میز ما را زیر نظر داشت.من با بی میلی تمام فقط چند قاشق از شامم را خوردم در عوض او با اشتها غذایش را تمام کرد.نگاهی به ساعت انداختم.کم کم باید پیدایش می شد.
_ به ساعت نگاه می کنین.باید برید؟
لبخند ساختگی زدم و سرم را به علامت رد حرف هایش جنباندم.صاحب رستوران به طرف ما آمد و با اشاره به بیرون رو به کاوه گفت: بیرون یکی می خواد شما رو ببینه.
کاوه با عذرخواهی کوتاهی از جا بلند شد و از رستوران بیرون رفت.از نگاه صاحب رستوران چیزی دستگیرم نشد.کاوه برنگشت.نیم ساعت منتظرش ماندم اما برنگشت.خواستم به دنبالش بروم که صاحب رستوران آهسته به طرفم آمد و پچ پچ کنان گفت: نامزدت پیغام داده همین جا منتظرش بمونی.
نفهمیدم موضوع از چه قرار است ولی صاحب رستوران دیگر چیزی نگفت.یعنی چی؟چرا طبق نقشه عمل نکرد؟قرار بود بردیا ما رو غافلگیر کنه... پس... دلم شور می زد.نمی توانستم منتظر بردیا بمانم.از طرفی هم نمی دانستم کجا رفته اند. چاره ای جز انتظار کشیدن نداشتم.صاحب رستوران هم دیگر خودش را بهم نشان نداد.بی حوصله و عصبی به صندلی تکیه دادم.باید می فهمیدم چرا بردیا نقشه اش را عوض کرده است.بعد از خوردن سه فنجان قهوه ی تلخ سرم را روی میز گذاشتم.
عاقبت پس از دو ساعت با دیدن بردیا با شتاب از جا بلند شدم و به طرفش رفتم.بردیا دستم را گرفت.آرام بود،خیلی آرام... نگاهش به قدری مهربان بود که احساس کردم بی گناه ترین موجود زمین است و فکر کردم نباید از چنین موجود مهربانی بیزار باشم.
چیزی به صاحب رستوران گفت و بعد مرا به دنبال خودش برد.وقتی سوار ماشین هنوز فرصت نشده بود بپرسم کاوه کجاست.
_ می خوام ببرمت باغ!حالش رو داری؟
_ نه!دیروقته.راستی کاوه کجاست؟
احساس کردم دوباره طرز نگاهش شیطانی شده است.
_ کاوه همون جا منتظرمونه!باید بریم.
باور نمی کردم راست بگوید ولی بدون موافقت من هم می رفت.سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و کمی فکر کردم.نکنه بلایی سر کاوه آورده باشه،اما نگاهش که می کردم از این فکر بیرون می آمدم.چه طور ممکنه آدم بکشه... نه قیافه ش هیچ شبیه آدم کش ها نیست.

کلید چراغ را که زد دست هایم را روی صورتم گذاشتم و جیغ کشان به طرفش هجوم بردم.با تمام قدرتی که داشتم بر سینه اش مشت کوبیدم و فریاد کشان گفتم: بی رحم!حیوون کثیف... چه طور دلت اومد؟چه طور تونستی این کارو بکنی؟
گریه هایم گویی همچون باران در دل شوره زار فرو می رفت؛هیچ اثری بر او نداشت.
کاوه را با طنابی دور گردنش از سقف آویزان کرده بود.با عذاب وجدانی که سر تا پای وجودم را نیش می زد گوشه ای نشستم و اشک ریختم.کنارم آمد،دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: گریه نکن مانی!هر کسی باید به سزای کارش برسه،کاوه می خواست تو رو از من بگیره،منم بهش فهموندم که تو فقط مال منی.
چه قدر شنیدن حرف هایش برایم عذاب آور بود.دوباره نگاهم به جسد بی جانش افتاد که با چشمانی از حدقه درآمده بین زمین و هوا تاب می خورد.به یاد چشمان مادربزرگ و الهام افتادم و ناگهان از جا پریدم.باورم نمی شد حقیقت داشته باشد.
_ نکنه کشتن مادربزرگ هم کار تو بود؟
بی پروا نگاهم کرد و گفت: اونم حقش بود... چون نذاشت ببینمت...
با بغضی که حرف زدن را برایم مرگبار ساخته بود گفتم: الهام...؟
این بار سرش را پایین انداخت و گفت: چند بار بهت گفتم از دروغ گفتن بدم میاد... و از کسی که بازیم بده... سپس روی زمین نشست و سرش را روی زانوانش گذاشت . ناباورانه دستم را روی سرم گذاشته بودم و به این کابوس تلخ فکر می کردم. آه مادربزرگ! مادربزرگ بیچاره ی من! چه طور دلت اومد؟ اون موجود پیر چه طور زیر دستای وحشی تو جون داد و الهام... دوست بی گناه من ! همش تقصیر من بود... من الهام رو مجبور کردم دروغ بگه... اما... این که دلیل نمیشه... آه... بردیا تو چی کار کردی؟کاوه ی بدبخت! تو حتی به پسرداییت هم رحم نکردی...
از فشار افکار آزاردهنده دیوانه وار فریاد کشیدم: کاوه راست می گفت تو دیوونه ای! روانی هستی... به پلیس خبر میدم... به خدا این کارو می کنم... حیوون کثیف... فکر کردی هر غلطی خواستی می تونی بکنی؟آره... می رم و همه چی رو به پلیس می گم.
سرش را بلند کرد و با پوزخند گفت: به پلیس چی می خوای بگی؟میگی با طرح و حیله ی خودت اون رو به دام بردیا انداختی هان؟ سپس قهقهه ی بلندی سر داد.رفتارش دیوانه م می کرد.
_ من نمی دونستم تو چه نقشه ی پلیدی داری والا... به فکر فرو رفتم... آره... من کاوه رو به رستوران کشوندم... من باهاش قرار گذاشتم.وای خدای من.این موجود پلید... تموم کاراش از روی نقشه س.با زانوانی سست روی زمین ولو شدم.دست هایم را زیر بغل پنهان کردم و عاجزانه اشک ریختم... خدای من!سرنوشت من با این ابلیس به کجا می رسه؟
آن لحظه چه قدر دلم کسی را می خواست که سر بر سینه اش بگذارم و کودکانه هق هق گریه را سر بدهم.به طرفم آمد.دستی روی سرم کشید و با بغض گفت: منم دلم نمی خواست این اتفاق بیفته ولی... با وجود همه ی نفرتی که ازش داشتم دلم به حالش سوخت.
_ بردیا... دیر یا زود پلیس همه چی رو می فهمه... اون وقت تو...
بعد از چند دقیقه که با هم گریه کردیم از جا بلند شد.دوباره دستکش مشکی را به دست کرد و با زور و قدرتی که فکرش را هم نمی کردم جسد را پایین کشید.دستم را روی دهانم گذاشتم تا جیغ نکشم... کشان کشان جسد را به طرف در خروجی برد.با کنجکاوی بلند شدم و به طرف پنجره رفتم.در پس تاریکی شب و زیر نور کم رنگ ماه او را دیدم که جسد را در گودالی انداخت... خدای من... انگار گودال را از قبل آماده کرده بود.کارش یک ساعت طول کشید... فهمیدم خیلی محتاطانه این کثافتکاری را زیر خاک دفن کرد.بعد با احتیاط چند گلدان گل را درست در همان قسمت چید.
به ساختمان که برگشت هر دو ترس نگاهمان را به سوی هم روانه کردیم.لباس های گلی اش را درآورد و یک دست لباس نو را که نمی دانم کی با خودش آورده بود پوشید.لباس ها را در شومینه و به میان شعله های وحشی آتش انداخت.
سکوت مهمان ناخوانده ای بود که فضای خانه را سنگین کرده بود.نفس بلندی کشید،انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود،سپس دستش را به طرفم دراز کرد،بی هیچ احساس علاقه ای،درمانده و مستأصل به سویش رفتم.موهایم را بوسید و آرام زیر گوشم گفت: همه چی تموم شد...

رزیتا خانم با چشمانی خواب آلود خطاب به پسرش گفت: یه بار دیگه تکرار کن!خوب متوجه نشدم.
_ گفتم هر چه زودتر ترتیب عروسی من و ماندانا رو بدین... خیلی فوری.
رزیتا خانم نگاه گذرایی به من کرد و بعد چنگی به موهایش انداخت.
_ چرا با این عجله؟چی شد این موقع شب به فکر عروسی افتادی؟
بردیا بی حوصله گفت: هیچ توضیحی ندارم مامان... هر چه زودتر ترتیبش رو بدین.
_ باشه عزیزم!ولی خوب همین طوری هم که نیست...
بردیا دستم را گرفت و به اتاق خودش برد.از مقابل آینه که گذشتم متوجه رنگ سفید چهره م شدم.پای چشمانم کبود شده بود.بردیا کنارم روی تخت نشست و گفت: مامان و بابام دوست داشتن با دختر شریکشون تو پاریس ازدواج کنم،اما چون دیدن تو رو می خوام... هی مانی... چرا گریه می کنی؟
_ گریه نکنم؟بعد از اون همه گندی که به بار آوردی انتظار داری...
دستش را روی لبم گذاشت: هیس!جلوی زبونت رو بگیر!من هرکاری که کردم به خاطر تو بود...
دستش را پس زدم و گفتم: به خاطر من!کی گفته باید به خاطر کسی که دوستش داری جون کسی رو بگیری!اون هم جون پیرزنی مثل مادربزرگ،دختر معصومی مثل الهام رو... دوباره گریه امانم را برید.
_ اَه بس کن تو رو خدا،کاریه که شده،این قدر گریه و زاری راه ننداز.
هق هقم را لای دستان سرد و لرزانم خفه کردم.

مادر چشم در چشمم دوخت،انگار دلش می خواست دوباره برایش تکرار کنم،برای همین پرسید: خوب،رزیتا خانم چی گفت؟مخالفت نکرد؟
نگاهش کردم،چه قدر با دنیای من فاصله داشت،چه قدر زود کینه ش را نسبت به بردیا از یاد برده بود؟
_ نه،مخالفتی که نکرد.سپس چاقوی میوه خوری را برداشتم و وسط سیب سرخ فرو بردم.من با قاتل مادربزرگم ازدواج می کردم با کسی که تنها دوست بی گناهم رو کشت و به پسر دایی خودش هم رحم نکرد.سیب از وسط دو نصف شد؛من که دوستش نداشتم و به خاطر رفتارهایش ازش دلسرد و بیزار بودم،چاقو دوباره وسط سیب نصف شده را هدف قرار داد. آه، اگه مامان بفهمه من راز قتل مادربزرگ رو می دونستم و هیچ نگفتم... دستم سوخت،اگه همه چی فاش بشه و اون وقت بردیا من رو به عنوان هم دست خودش معرفی کنه؟جای بریده شده را فشردم تا خونش بند بیاید.از او بعید نیست،او که زیر چهره ی زیبایش سیرتی پلید دارد،او که رحم نمی شناسد... آه مادر... تحمل این راز سیاه در دل کوچکم چه سخت و ناممکن است... طاقتش را ندارم،به خدا ندارم،دستمال را روی انگشت بریده ام گذاشتم.خونش بند نمی آمد،دلم ضعف می رفت.آخ بردیا نفرین بر تو که با من چه کردی؟
مادر خودش را به من رسانید و سراسیمه پرسید: دختر تو با خودت چه کردی؟
از بریدگی دستم نبود که سرم گیج می رفت،از زخم دلم بود که هرآن گویی برآن نمک می پاشیدند: مامان،حالم خوش نیست.
_ بذار ببینم،وای!چه قدرم عمیق بریدی!حواست کجاست؟
نگفتم چه افکاری تلخی هرآن از سرم می گذرد و زجرم می دهد و لحظه لحظه زندگی را به کامم تلخ کرده،نگفتم قاتل مادربزرگ را می شناسم و قرار است به زودی با او عروسی کنم و نگفتم آن حیوان خوش چهره قبل از این تمام هستیم را ازم گرفته.
به دست باندپیچی شده ام زل زدم و صدای مادر را شنیدم که مثل تلنگری در فضای خالی از شادی دلم ضرب می زد: خدا رو شکر که بردیا پی حرف مامانش نرفته،مامانش نفسش از جای گرم بلند میشه،نامزدی طولانی به درد عمه ش می خوره ،دستت که درد نمی کنه؟
سرم را جنباندم،یعنی که نه!
_ تاریخ دقیق عروسی معلوم نشد؟
نگاهش کردم و فکر کردم اگر همین الن بگویم بردیا قاتل مادرش است چه واکنشی نشان خواهد داد؟آن وقت می دانم همه چیز را بر هم می ریزد و این نامزدی شوم بهم می خورد... این فرصت خیلی خوبی بود!برای همیشه از شر بردیا خلاص می شدم،اما... تکلیف خودم چه می شد؟اگر مادر می فهمید آن زالو...
آه نه!جلوی مامان به این چیزا فکر نکن،ممکنه فکرت رو بخونه،اون وقت از این هم بدبخت تر میشی.
_ نه مامان!ولی فکر می کنم عید خوب باشه.
مادر به گوشه ای خیره شد و گفت: بد هم نگفتی،دو سه ماه وقت داریم که... راستی مهریه و شیربها کی تعیین میشه؟بعد انگار روی سخنش با خودش بود: وقتی برای قرار عروسی اومدن،باید همه چی معلوم شه...
مادر را به حال خودش گذاشتم.دستم می سوخت،اما دربرابر سوزش زخم دلم این درد چه اهمیتی داشت؟
با شنیدن صدای زنگ تلفن رشته ی افکار من و مادر پاره شد.مادر نگاهی به ساعت انداخت.چهار بعدازظهر بود،گوشی را برداشت.
_ بله... سلام ممنونم،شما؟آه... بله،فریبرزخان!حالتون چه طوره؟
نمی دانم چرا دلم می خواست به این مکالمه گوش بدهم.مادر لحظه ای چهره اش را پرچین می کرد و لحظه ای لب پایینش را ور می چید.خوب می دانستم زیاد از این مکالمه راضی نیست.
_ بله... نه!هنوز فرصت نکردیم دنبال خونه بگردیم،دستمون بنده.
خدا کنه چیزی راجع به عروسی من بهش نگه.
_ خونه که زیاده،ولی خونه ای که باب میل ما باشه به این آسونی ها پیدا نمیشه... ماندانا؟نه!با خواهرش رفته بیرون.
و به نگاه پرتعجب من اهمیتی نداد.
_ ممنونم،خداحافظ. و تق گوشی را روی تلفن کوبید: خیلی ازش خوش میاد.خونه پیدا کردین؟آخه به تو چه مرتیکه ی دهاتی!همین جا می مونیم تا چشمت دربیاد.
_ چرا بهش گفتی من خونه نیستم؟
نگاه پراکراهی به سویم روانه کرد و با لحن بدی گفت: حالا باهاش حرف نزنی نمیشه؟با اون لهجه ی بدش.انگار حرف ها رو می جوه و نشخوار می کنه.
اگر کسی این حرف ها را می شنید باورش نمی شد مادر پشت سر برادرزاده ی خودش این گونه حرف می زند ، برادرزاده ی ناتنی! اما خوب چه فرقی می کنه؟ وقتی گوشت و پوست و خون یکی باشه تنی یا نا تنی؟
وقتی خبر مفقود شدن کاوه در فامیل پیچید من با حالی که فقط خودم خبر داشتم یک هفته در بستر افتادم.تب و لرز و هذیان امانم را بریده بود.دکتر می گفت آنفلوآنزاست،اما خودم می دانستم این عذاب وجدان است که سرتاسر وجودم را گرفته.مادر می گفت چشم و نظر است.
بردیا هرروز با دسته گلی به سراغم می آمد.وقتی به دیدنم می آمد حالم بدتر می شد و تبم بالا می رفت.
_ مانی،خودت رو عذاب نده.هیچ سرنخی دست کسی نمیفته.مطمئن باش!
دستان سردم در میان دستان گرمش کرخ می شد... آه این دست ها!آلوده به خون مادربزرگم بود... این دست ها که این گونه دستان مرا فشار می داد،گلوی الهام را چنان فشرده بود که روح زندگی از بدنش پر کشید،چگونه می توانم به اعتبار این دست ها خودم را از روی زمین بلند کنم؟همین دست ها که کاوه را از سقف آویزان کرد و وجدان مرا پشت میله های خودخواهی و بداندیشی تا ابد زندانی کرد.
روزی که نسبت به روزهای دیگر کمی سرحال تر بودم بهش گفتم که به همه چیز اعتراف کند.در پاسخم خندید: هیچ آدم عاقلی این کار رو نمی کنه.تو رو از دست بدم و خودم هم از دست برم؟فکر ابلهانه ایه مانی،خیلی ابلهانه.
پرسیدم: پس جواب وجدانت رو چی میدی؟تکرار کرد:وجدان؟چه کلمه ی قشنگی!
وقتی رفت پیش خودم فکر کردم شاید به خودش بیاید و به تمام گناهاش اعتراف کند.آن وقت من هم از این همه زجر و عذاب راحت می شوم.آری!هر روز زیر شلاق ندامت جان می باختم و با نگاه مضطرب مادر جان می گرفتم.

_ امروز حالت چه طوره دخترم؟
بی توجه به پرسش مادر نگاهم تا آن سوی پنجره پر کشید.درخت چنار یک دست سفیدپوش شده بود.
_ مامان یادته پارسال این موقع با مادربزرگ رفته بودیم دیزین؟مادربزرگ روی برف ها سر خورد و...
و مادر ادامه داد: و به من غر زد که دختر!ما ها رو چه به اسکی؟سپس لبخند محوی گوشه ی لبش نشست.از سکوتی که کرد فهمیدم به یاد مادرش افتاده است.
_ مامان!چند روزه برف می باره؟
نگاهش با پرنده ی نگاهم هم پرواز شد: دو سه روزیه!روی زمین پر برفه،دیروز نتونستم برم بیرون هویج بخرم تا برات سوپ درست کنم.
_ مامان!من نمی خوام ازدواج کنم...
دستم را فشرد و گفت: احساست رو درک می کنم،همهی دختر ها مدام با خودشون کشمکش دارن.این که باید ازدواج کنن یا نه؟خیلی زود این مرحله رو پشت سر می ذاری!ازدواج هر دختر و پسری رو به تکامل می رسونه.
آه کشیدم،مادر چه فکری می کرد و من در چه فکری بودم.
_ مامان قاتل کاوه پیدا نشد؟
چشمانش گرد شدند و پرسید: قاتل؟کی گفته کاوه گکشته شده؟او فقط مفقود شده.یعنی معلوم نیست کجا رفته.
از سوتی ای که داده بودم ترسیدم و با لکنت گفتم: خوب نمیشه آدم تو خونه ی خودش گم شه... لابد یه اتفاقی براش افتاده دیگه...
_ زبونت رو گاز بگیر دختر!جوون مردم گناه داره.تازه اگه هم خدای نکرده به قتل رسیده باشه باز عروسی عقب میفته.سپس خودش لب پایینش را به دندان گزید.
در دلم به طرز فکر مادر نخندیدم بلکه بیشتر متأسف شدم.چرا مادر نمی دانست بردیا قاتل مادرش است؟چرا بهش نمی گفتم؟اما هر چه فکر می کردم،می دیدم خاموشی بهتر از لب وا کردن است.

دو سه نفر از همکلاسی هایم به عیادتم آمدند.از وقتی الهام تنها دوستم را از دست داده بودم سعی نکردم با کس دیگری طرح دوستی بریزم،هرچند هم کلاسی های خیلی خوبی داشتم.برایم از وضع مدرسه گفتند و از پیشرفت درس ها. و ایم که پلیس مظنون تازه ای پیدا کرده.پسرخاله ی الهام که عاشق او بوده و مورد بی مهری الهام قرار گرفته بوده... در دل به حال آن جوان بیچاره متأثر شدم.
حالم رفته رفته رو به بهبودی می رفت.هرقدر بردیا را کمتر می دیدم حالم بهتر بود.
آن روز پدرم برایم یک رمان تازه خریده بود: اینم برای دختر خوبم که می دونم خیلی رمان دوست داره.
نگاهی به جلدش انداختم،بلندی های بادگیر،اثر امیلی برونته.پدر می دانست عاشق رمان ها ی امیلی برونته و خواهرانش هستم.
مادر سینب چای را مقابل پدر گرفت و گفت: بهتر بود به جای کتاب خریدن ما رو می بردی بیرون.مردیم بس که تمرگیدیم توی خونه.
پدر به غر زدن های مادر عادت داشت: آخه توی این هوای برفی که سوز وسرما مغز استخون آدم رو می ترکونه کجا بریم؟
مادر روبه رویش نشست و پا روی پا انداخت و گفت: چه می دونم،سینمایی!رستورانی!یعنی چون برف می باره زندگی تعطیله؟
پدر استکان را تا ته سر کشید و به چشمان بهانه گیر همسرش زل زد و گفت: چشم،بذار برف ها آب بشن اون وقت هر چی شما امر بفرمایین.
مادر با نیشخند گفت: به امید آب شدن برف ها دل خودمون هم آب میشه.
از رخت خواب بیرون آمدم.کمی کسل بودم،گیج بودم و چشمانم سیاهی می رفت.کتاب را باز کردم و نگاهی اجمالی به صفحاتش انداختم.به جای داستان چاپ شده در کتاب،سطور نوشته شده در دل خودم را می دیدم.
بردیا عشق ماندانا را با قتل های پیاپی آلوده کرد.ماندانا،دختری که خود را باخته بود چاره ای جز سرپوش گذاشتن روی جنایت های نامزدش نداشت.
کتاب را بستم.نفسم به شماره افتاده بود و تند تند عرق می ریختم.مادر به کمکم آمد.
_ ای وای!پس دوباره چت شد؟ کتاب را پرت کرد طرف پدر و گفت: تو هم با این هدیه ت... تازه حالش خوب شده بود.
بیچاره پدر که هیچ تقصیری نداشت..مادر دوباره مرا در رختخواب خواباند و گفت: تو هنوز خوب نشدی.نباید از جات می اومدی بیرون!الان برات سوپ میارم.
من زیر دو پتو و کنار شوفاژ می لرزیدم.


_ بردیا تو روح زندگی رو از من گرفتی،ازم نخواه دوستت داشته باشم،نمی تونم.
_ چرا نمی تونی؟من که باهات بد نکردم.تو منو مجبور کردی...
_ من مجبورت کردم؟جالبه!خیلی جالبه!
نگاهم را به زمین دوختم و دستانم را زیر بغلم پنهان کردم.بدنم می لرزید.دیدار هرروزه ی بردیا تأثیر بدی روی جسم و روحم گذاشته بود.هر روز بحث و دعوا،گاهی هم کتک خوردن و دشنام شنیدم.
_ ببین مانی!بعد از عروسی قبل ار این که چیزی فاش شه برای همیشه میریم فرانسه... اون جا دیگه دست کسی بهمون نمی رسه... باور کن...
به خوش خیالی اش پوزخند زدم و گفتم: من با تو جایی نمیام... همین جا هم از درد ناچاریه که تحملت می کنم... فکر فرانسه رو از سرت بیرون کن...
سعی داشت قانعم کند: ولی این جا دیر یا زود همه چیر لو میره.دایی در به در دنبال کاوه می گرده،می ترسم همه چیز خراب شه...
_ این دیگه مشکل توئه،فرانسه رو فراموش کن.
بی آن که نگاهم کند گفت: مشکل من مشکل تو هم هست.این یادت باشه.
منزجرانه نگاهش کردم.چند هیزم دیگر داخل شومینه انداخت و گفت: ماجرای قتل دوستت رو که فیصله دادم.و با دیدن نگاه منتظر و کنجکاوم خندید و گفت: از قدرت پول استفاده کردم،کلی به قاضی باج دادم تا حکم قصاص پسر خاله ی الهام رو امضا کرد...
چشمانم هرلحظه گشادتر می شدند و دهنم هر لحظه بازتر... کلی طول کشید تا پرسیدم: تو چی گفتی/یه بی گناه جای تو قصاص شه؟یعنی این قدر رذلی؟چه طور دلت اومد...
جلویم روی زمین نشست و گفت: من و تو فقط باید به فکر خودمون باشیم.پسرخاله الهام خودش با کارهایی مثل تهدید کردن الهام به مرگ در صورت ازدواج نکردن با او خودش رو محکوم کرده... زیاد دلت به حالش نسوزه.
از نگاه سرد و لبخند بی احساسش چندشم شد.نفهمیدم با چه جرأتی زیر گوشش خواباندم.ناباورانه چشم در چشم هم دوختیم پس از چند لحظه به مچ دستم چسبید و چنان دستم را پیچاند که فریادم برخاست و انگشت اشاره اش را با تهدید به طرفم گرفت و گفت: بار اول و آخرت باشه که از این غلط ها می کنی... فهمیدی؟
اشکم درآمده بود.وقتی دستم را رها کرد تا چند لحظه نتوانستم تکانش بدهم.گوشه ای خزیدم و زار زار گریه سردادم.به حال خودم می گریستم که اسیر حیوان کثیفی مثل او بودم.
دوباره روبه رویم ایستاد.چه قدر از آن چهره ی جذاب و لبخند زیبایی که بر لب داشت روزی دلم را به خاطر همین جذابیت باخته بودم بدم می آمد.سعی داشت ازم دلجویی کند.دستش را روی دستم گذاشت و گفت: معذرت می خوام.خودت مجبورم کردی. دیگر سعی نکردم دستش را پس بزنم.چه فایده وقتی سایه ی سیاه وجودش همچنان بر سرم گسترده بود.
_ من همین امروز میرم کلانتری و همه چیز رو برای پلیس روشن می کنم.
با لبخند گفت: پای خودت هم گیره عروسک کوچولو!
_ مهم نیست،پشت میله های زندان بودن بهتر از اسیر دست تو بودنه،من تصمیم خودم رو گرفتم و هیچ ترسی هم ندارم.
خونسرد و راحت گفت: می دونم شهامتش رو نداری عزیزم.پس بیخودی ادای قهرمان ها رو در نیار... بذار آروم باشم... دوباره وحشیم نکن... من و تو بعد از ازدواج میریم فرانسه،همین،دیگه نمی خوام حرفی بشنوم... مگه این که راه حل دوم رو انتخاب کنی.
کمی امیدوار نگاهش کردم و گفتم: چه راه حلی؟
از جا بلند شد و به طرف شومینه رفت: این که همه چی رو به پلیس بگی،اون وقت منم همهی اعضای خونواده ت رو می فرستم پیش مادربزرگت و بعد میرم زندان،این طوری لطفش بیشتره.
اگر قدرت داشتم به سویش می دویدم و حلقه دستانش را به دور گردنش تنگ می کردم،طوری که چشمانش از حدقه بزند بیرون.مثل چشمان مادربزرگ،مثل چشمان الهام...
دست هایش را به سویم دراز کرد و با لحن مستانه ای گفت: بیا عزیزم!غصه نخور،به قول مامانامون خدا بزرگه.
همانند بره ای مطیع به طرفش رفتم.با وجود همه ی نفرتی که از او در سینه انباشته بودم فکر کردم حالا که قدرت دست اونه بذار خودنمایی کنه،به هرحال چرخ گردون می چرخه و یه روز شاید نوبت من برسه... خدا بزرگه!خدا بزرگه!
وقتی دستش را دور گردنم انداخت با خود اندیشیدم آیا می رسد روزی این دست ها را ناتوان ببینم؟و وقتی لبم را بوسید فکر کردم شاید یک روز،فقط شاید،این لب ها برای همیشه خاموش شوند.به امید این شاید چشم بر هم گذاشتم.خوابم نمی برد. مگر می شد در آغوش حیوان بدسیرتی چون بردیا احساس امنیت و آرامش کرد؟دلم بیش از حد به حال پسرخاله ی الهام می سوخت.الهام پسرخاله اش را دوست داشت،اما به خاطر اختلاف مادرانشان هیچ وقت به پسرخاله اش روی خوش نشان نمی داد و می گفت: می دونی چیه مانی،من از همن بچگی رضا رو دوست داشتم،هرچند خیلی قلدر و بزن بهادره،اما نمی دونم چرا ازش خوشم میاد،اما مامان و خاله به خاطر ارث و میراث با هم اختلاف دارن.مامان میگه اگه به رضا روی خوش نشون بدی دیگه دختر من نیستی...
_ اونم تو رو دوست داره،آره؟
_ خیلی!بعضی وقت ها سر راه اومدنم به مدرسه جلوم رو می گیره و با چاقو تهدیدم می کنه اگه زن نشم اول منو می کشه و بعد خودش رو.بیچاره کشته و مرده ی منه.
خنده هایش خوب یادم است.آه!رضای بیچاره.تاوان جنایت یک زالوصفت را او باید پس می داد... الهام... می دونم من رو نمی بخشی!از این که لب فروبستم و هیچی نمی گویم... از این که رضا بی گناه بالای دار می رود و این جانی بی رحم این چنین آلوده در کنارم خرناس می کشد... ولی باور کن چاره ای ندارم.می دانم من هم مثل او وجدانم را در صندوقچه ی خاطرات دیرین به یادگاری گذاشته ام،اما باور کن دلم از این همه حق و نا حق شدن خیلی گرفته.

مادر دو قاشق رب به آبگوشت اضافه کرد،بعد با همان قاشق کمی محتویاتش را هم زد تا رب به خوبی حل شود.در قابلمه را گذاشت و شعله اش را کم کرد.
_ رزیتا خانم فکر کرده ما هالوییم... بعد لحن ملیح و ظریف رزیتا خانم را تقلید کرد: مانی جون و بردیا هنوز جوونن،چه می دونن ازدواج و تشکیل خونواده یعنی چی... در ضمن هنوز معلوم نیست چه اتفاقی برای بچه ی برادرم افتاده... نمی تونیم به فکر سور و سات عروسی باشیم.بعد با لحن خودش ادامه داد: انگار ما مقصریم بچه ی برادرش گم شده... همه ی حرف هاش بهونه س.خودم با بردیا صحبت می کنم... اگه بخوایم به امید رزیاتا خانم باشیم باید صبر ایوب داشته باشیم.
نمی دانم چرا از عطر و طعم آبگوشت حالت تهوع بهم دست داده بود و حالت گیجی پیدا کرده بودم.دوان دوان خودم را به دستشویی رساندم و هرچه خورده بودم را بالا آوردم.
_ تو یکهو چت شد مانی؟هنوز انگار رو فرم نیومدی!دیروز هم استفراغ کردی.باید ببرمت دکتر ببینم چه مرگت شده!
دستم را روی دماغم گذاشتم و گفتم: مامان،آبگوشت چه بوی بدی داره.بازم دارم بالا میارم.
مادر لحظه ای نگران نگاهم کرد... در چشمانش هول و هراسی موج می زد که انگار خودش هم از گفتنش واهمه داشتوهمان ساعت مرا به دکتر برد.

_ خانم مبارکه،دختر شما حامله س.
این جمله به قدری تکان دهنده بود که تا چند لحظه نه من و نه مادر نتوانستیم هیچ واکنشی از خود نشان بدهیم.
مادر با لکنت پرسید: حا... مله... س... خدا مرگم بده... و بعد دستش را محکم روی گونه اش کوبیدو
دکتر با تعجب من و مادر را زیر نظر گرفت.مادر هنوز نتوانسته بود به حال خودش برگردد... و من چون مقصری بی گناه سرم را پایین انداخته بودم و به آرامی اشک می ریختم.
خوب می دانستم این آغاز بدبختی ام است.مادر ناگهان مثل برق گرفته ها از جا برخاست و انگشت اشاره اش را به طرف دکتر گرفت و گفت: می دونم با اون نامرد و مامان عفریته ش چی کار کنم. بعد رو به من با نهایت تغیر و خشم گفت: بلند شو... آبرومون رو بردی. ولی نمی ذارم اون حرومزاده آب خوش از گلوش بره پایین... بعد به بازویم چسبید .از درد نیشگونی که گرفت نزدیک بود جیغ بکشم.مادر یکپارچه آتش بود.
_ اینه جواب اعتماد من دختر بی حیا.حالا جواب بابات رو چی بدم؟جواب فامیل و دوست و آشنا رو... ای خدا؟این چه مصیبتی بود که دامنمون رو گرفت... اما نه! نباید داد و قال راه بندازم تا همه خبردار شن... آره... هیس،گریه نکن! این ننگ با اشک تو و ناله من از دامنمون پاک نمیشه... اون حرومزاده باید همین امروز عقدت کنه... گیس مامانش رو می کنم اگه دوباره مخالفت کنه.حالا می بینی! کاری می کنم به غلط کردن بیفتن... هی آقا... نگه دار،ما همین جا پیاده می شیم...

_ دیدی مامان.دیدی به چه آبروریزی افتادیم؟به خدا اگه باباش بفهمه...
_ خوب مامان،نباید بذاریم خبردار شه... قبل از این که گندش دربیاد باید ترتیب عروسی رو بدیم...
مادر آرام وقرار نداشت،دو سه قدم راه می رفت،دست روی کمرش می گذاشت و می ایستاد،بعد روی صندلی می نشست و دوباره از جا برمی خاست.ماریا می خواست روی آتش مادر آب بریزد: بردیا که مانی رو دوست داره... دیگه مشکلی نیست... خوب جوونی کردن و نفهمیدن چه غلطی دارن می کنن... ولی ما نباید بذاریم خاله رویا و آرمینا بویی ببرن... اون وقت یعنی کل شهر خبر دار شدن.
مادر تحت تأثیر حرف های ماریا سرش را تکان داد و گفت: آره... وای به حالمون اگه اونا خبردار شن... بس کن دیگه... چه قدر گریه می کنی؟اون وقت باید می دونستی چه غلطی داری می کنی... زودباش گمشو برو توی اتاقت...
و من گریه کنان به اتاقم رفتم.خیلی وقت بود انتظار چنین روزی را می کشیدم،اما حالا می دیدم عمق فاجعه به قدری است که هیچ پیش بینی نکرده بودم.
_ مامان اگه بردیا اومد سراغم بگین نیستم.
_ باشه! من خودم هم هیچ دلم نمی خواد ببینمش،دارم یه نقشه ای براش می کشم که خودش حظ کنه.
صدای زنگ که امد،مادر به طرف آیفون رفت.یک لحظه سرم به دوران افتاد،اگه بفهمه مامان بهش دروغ گفته؟آه!نه!... به سمت مادر دویدم و گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم: همین الان میام بردیا.
مادر شگفت زده نگاهم کرد،نمی توانستم هیچ توضیحی برایش بیاورم.
_ مانی! من اجازه نمی دم دیگه با این حرومزاده بری بیرون.یا هرچه زودتر ترتیب عروسی رو بدین یا این که...
اشک در نگاهم تلنبار شده بود: مامان،منو ببخش،خودم راضیش می کنم با مامانش حرف بزنه.
مادر با تأثر نگاهم.

_ چیه؟چرا بغ کردی؟از دیدنم خوشحال نشدی؟
پوزخند زدم و گفتم: تو آبروم رو بردی!نمی تونم سرم رو جلوی خونوادم بلند کنم... چرا بازیم میدی بردیا... پس کی عروسی می کنیم؟
_ اگه به من باشه همین امروز... ولی می دونی که پسرداییم مفقود شده و مامانم راضی نمیشه در این شرایط عروسی راه بندازیم... ولی خوب باهاش صحبت می کنم.
عجب حیوان کثیفی بود و حالا که اندوه و بی آبروییم را می دید حتی رفتن به فرانسه را هم از یاد برده بود و به روی خودش نمی آورد قاتل سه موجود بی گناه است.می دانستم اگر اشک هایم را ببیند حیوان تر می شود.اشک هایم را پاک کردم.برخلاف همیشه مرا به خانه ی خودشان برد.پیاده ام کرد و گفت: تو این جا باش،نیم ساعت دیگه بر می گردم.
دوباره نگاهش پر از ردپای شیطان شد: برم سری به داییم بزنم و تو این شرایط یکم دلداریش بدم.
وقتی به سرعت برق و باد از مقابلم پر کشید به این فکر کردم که در دنیا موجودی پلیدتر از او پیدا نمی شود.
رزیتا خانم به استقبالم آمد: اوه تویی عزیزم؟گونه هایم را بوسید و پرسید: مامانت چه طوره؟
به سردی گفتم: سلام رسوندن.
رو به روی هم نشستیم.بلوز خاکستری به تن داشت و شلوار تنگ مشکی پوشیده بود و موهای رنگ کرده اش را روی شانه هایش ریخته بود.برخلاف همیشه که به نظرم زیبا می آمد آن روز هیچ اثری از زیبایی در چهره اش پیدا نبود.
_ ببین عزیزم!خیلی دلم می خواست یه روز تنهایی بشینیم و کمی اختلاط کنیم... راستش فرصت پیش نمیومد.بعد شروع کرد به حرف زدن،این که من و بردیا هنور جوان هستیم... برای عروسی و ازدواج خیلی زود است تصمیم بگیریم،برادرزاده اش پیدا نشده و بردیا عاشق فرانسه است و گفت و گفت و گفت.هرچند پای صحبت های تکراری نشسته بودم،اما با همه ی این ها باز احساس می کردم تازه ایم حرف ها به گوشم خورده.از راز سیاهی که در دلم دفن شده بود،حتی در بیداری هم کابوس می دیدم.باید به او می گفتم که پسرش چه موجود پلیدی است... آری! تحمل پنهان کردن این راز به روی شانه ای سنگینی می کرد... به تنهایی نمی توانستم بار این راز خونین را به دوش بکشم.عاقبت قفل سکوت را شکستم و بی مقدمه گفتم: رزیتا خانم بردیا قاتل مادربزرگمه!دوست معصوم من الهام با دست های کثیف او خفه شد و مرد و بچه ی برادرتون از خشم و کینه ی حیوانی بردیا نتونست جون سالم به در ببره... هیچ اهمیت به بهت و غمزدگیش ندادم و ادامه دادم: با وجودی که بردیا بی آبروم کرده و با این جنایات فجیع که فقط من ازش خبر دارم،بیش ار پیش من رو از خودش منزجر کرده،اما ناچارم باهاش ازدواج کنم و اگه شما بخواین باز مخالفت کنین،مجبورم همه چی رو به پلیس بگم.
رزیتا خانم دستش را روی سرش گرفته بود و گریه می کرد: آه!خدای من! بردیا باز کار دست خودش داد... کاوه ی بیچاره... آخه مگه اون چه گناهی کرده بود؟
انتظار داشتم بعد از شنیدن این حرف ها غش کند و از حال برود اما تنها واکنشش همین بود.
_ فکر کنم با شناختی که از پسرتون دارین این حرف ها چندان براتون تازگی نداره!
نگاهم کرد.چشمان عسلیش هم رنگ چشمان بردیا بود: بردیای من!دست خودش نیست... اون بیماره... پسرم روح و روانش مریضه.و دوباره به هق هق افتاد.
من هم به گریه افتادم و گفتم: خوب بود قبل از این که من رو با پسرتون آشنا کنین این حقیقت رو باهام در میون می ذاشتین...
چند دقیقه بینمان به سکوت گذاشت.بعد رزیتا خانم اشک هایش را با دستمال پاک کرد و گفت: بسیار خوب.بردیا باید هرچه سریع تر از ایران دور شه... نمی خوام پسرم رو به جرم گناهی که بی اختیار کرده از دست بدم... در این مورد با کسی حرف نزن!من هر چه زودتر ترتیب عروسیتون رو میدم!بعد هم برای همیشه می رید فرانسه.
_ نه!من نمی تونم برم فرانسه!با اون اصلا امنیت جانی ندارم.
_ خیلی خوب! بعدا در این مورد صحبت می کنیم... به مامانت خبر بده تا آخر همین ماه همه چی اُکی میشه.
بردیا که برگشت سعی کردیم ظاهر خودمان را حفظ کنیم

باد سردی از لابه لای شاخه های سپیدار که در سرتاسر خیابان ردیف به صف ایستاده بودند می گذشت و برگ های فروریخته از درختان را از روی زمین بلند می کرد.برف ها آب شده بودند.ماه بهمن آخرین روز هایش را سپری می کرد.تنها و قدم زنان از مدرسه تا خانه فکر کردم.پس از قتل الهام دیگر سعی نکدم با کسی دوست شوم... می ترسیدم... می ترسیدم از این که آنان نیز به سرنوشت الهام دچار شوند.
آن روز در مدرسه صحبت از اعدام رضا،پسر خاله ی بی گناه او بود.با شنیدن این خبر،قیامتی در دلم برپا شد که فقط خودم خبر داشتم و بس!به قدری داخل دستشویی گریه کردم که وقتی بیرون آمدم همه جا را تار می دیدم.سرکلاس چند بار سرم گیج رفت و کابوس دیدم.سر زنگ آقای بسطامی که در حال خواندن قطعه شعری بود بی آن که بفهمم جیغ کشان کلاس را ترک کردم.
چرا می گذاشتم بی گناهی بالای دار برود؟چرا؟آیا تنها بردیا یک حیوان کثیف بود؟من چه فرقی با او داشتم؟من از او هم پست تر و پلید تر بودم.چه قدر باید خودم را ملامت کنم؟نه،دیگر همه چیز تمام شده است.آن بیچاره به جرم گناهی که مرتکب نشده بود با رأی قاضی خودفروشی قصاص می شد و من با جانی بی رحمی که آرامش وحشیانه ی چهره اش بهم نیشخند می زد ازدواج می کردم.
دیروز رزیتا خانم با مادر تماس گرفت و گفت آخر همان هفته مراسم ازدواج برگزار می شود.من هم به او گفتم هنوز نظرم در مورد رفتن به فرانسه عوض نشده.
به خانه برگشتم.مادر را در حال گریه دیدم و ماریا که شانه هایش را می مالید.
مادر با زاری گفت: دیدی چه خاکی تو سرم شد؟دیدی چه طور بازیمون دادن؟ای خدا!
کیفم از دستم افتاد: چی شده ماریا؟
ماریا با چشمان پر از اشکش نگاهم کرد و گفت: رزیتا خانم بردیا رو از ایران برده... باباش زنگ زد و بهمون گفت... گفت بردیا پشیمون شده بود و دلش نمی خواست با ماندانا ازدواج کنه...
هنوز در عالم ناباوری بودم که مادر جیغ کشید... با زانوانی سست و فکری خراب به حرف های ماریا فکر کردم... آخه چه طور ممکنه؟همین دیروز با بردیا بودم!چرا چیزی در مورد رفتن بهم نگفت؟خدایا!من این قدر بدبختم؟شاید تاوان بی گناهی رضا بود که به این زودی دامنم رو گرفت.از خانه زدم بیرون... این زندگی دیگر چه مفهومی برای من داشت؟من که همه چیزم را از دست داده بودم... دیگر روی زمین جای آدم منحوسی چون من نبود...
آه بردیا... بردیا... مثل یه حباب رنگی اول به چشمم زیبا بودی،اما تا خواستم زیباییت رو لمس کنم ترکیدی... نفرینت نمی کنم که سزاوار نفرین هم نیستی... من خودم به تیره بختیم سلام کردم... شاید تو... به اندازه ی من مقصر نبودی.
بالای پل هوایی ایستاده بودم.موهایم در دست باد می رقصید.اشک های مادر به جانم آتش می زد.من چه بودم جز آدمی سرخورده،چه بودم جز سراپا ننگ و بی آبرویی،چه بودم جز فردی شکست خورده و پوچ!تمام اشتیاقم را به زندگی از دست دادم... همه مرا به بازی گرفته بودند... آه نه!من خودم این بازی را شروع کرده بودم... خدایا مرا ببخش... من خودم را شایسته ی زندگی نمی بینم.باید مثل لاشه ای بدبو زیر خاک دفن شوم تا بویش دنیا را نگیرد.
در آن لحظه با چنان قدرتی به میله های پل چسبیده بودم که دلم می خواست آن را محکم از جایش بلند کنم.چشمانم پر از اشک بودند.می دانستم کودک بی گناهی را با خودم نابود می کردم،اما نیستی بهتر از هستی پرننگ بود.
از آن بالا خودم را پرت کردم.نفهمیدم به زمین رسیدم یا نه؟انگار در حال حرکت بودم.سرم درد می کرد و چشمانم روی هم افتاد.

با تکان دستی دیده از هم گشودم.مادر را دیدم که انگار چند سال پیرتر شده بود و با اشکی که در نگاهش برق انداخته بود پرسید: می خواستی خودت رو بکشی؟فکر ما رو نکردی؟ سپس دست هایش را روی صورتش گذاشت و های های گریه کرد.

دکتر بالای سرم آمد.لبخند گرمی تحویلم داد و گفت: خدا رو شکر جز شکستگی پیشونی و کوفتگی شدید جای دیگه ت اسیب ندیده. حیف نیست تو این سن و سال دست به خودکشی بزنی؟

در دل گفتم: تو چی می دونی؟مگه بدبختی هم سن و سال می شناسه؟

دکتر گفت: وضع عمومیت خوبه اما به علت سقط جنین و خونریزی زیاد تا فردا باید بستری باشین.

خوشحال شدم،از این که بچه ای بی گناه هرگز پا به دنیای تاریک مادرش نمی گذاشت.چند دقیقه بعد مرد میانسالی به همراه مأمور پلیس نزدیک تختم آمد.

_ خانم!خدا رو شکر که به هوش اومدین... خودتون به این آقا بگین،یهو از هوا افتادین تو ماشین من...

_ بله،این آقا هیچ تقصیری ندارن،من خودم رو از پل هوایی پرت کردم،نمی خواستم برای این آقا دردسر درست کنم.

مأمور پلیس علت خودکشیم را پرسید.در حالی که به زحمت از ریزش اشک هایم جلوگیری می کردم گفتم: چه دلیلی بهتر از این که می خواستم زمین از شر بدبختی مثل من راحت شه.

بعد علت خودکشیم را بهم خوردن نامزدیم اعلام کردم.مأمور پلیس بهم گفت که خیلی خوش اقبال بوده ام که پشت وانتی پر از کیسه های ابر افتاده ام و جان سالم به در برده ام.



روز بعد که همراه مادر به خانه رفتم هنوز درست نمی توانستم راه بروم.چهره ی خشمگین پدر را هرگز از خاطر نخواهم برد.چنان داد می کشید و فنجان ها و استکان ها را کف آشپزخانه پرت می کرد که به گوشه ای خزیدم و ساکت ماندم.

_ بفرما خانم بافرهنگ!اینم نتیجه ی تجدد و تمدن گرایی شما... چندبار گفتم خانم عزیز ما به درد این مهمانی ها و بی بندوباری ها نمی خوریم و تو بهم خندیدی... بفرما... دلت خنک شد؟دختر معصومی رو به خاک سیاه نشوندی،راضی شدی؟ماندانا سرش به درس و مشق خودش بود.ببین باهاش چی کار کردی!

سرم را به زیر انداختم و آرام اشک ریختم.مادر برای نخستین بار در طول زندگی مشترکش در مقابل خشم مهار نشدنی پدر و تمام قیل و قال هایش هیچ نگفت.پدر با شکستن ظروف آشپزخانه هم آرام نگرفت و ادامه داد: این خونه و این زندگی دیگه به درد من نمی خوره... تاب این بی آبرویی رو ندارم... از این خونه ی نفرین شده میرم... تو هم از این به بعد می تونی بدون هیچ مزاحمی به کارهای غلطت ادامه بدی خانم متجدد.سپس رو به مهبد که آرام گوشه ای نشسته بود گفت: زودباش برو وسایلت رو جمع کن!تا تو رو هم متجدد بار نیاوردن باید از این جا بریم.

مهبد به اتاقش رفت.سربه زیر و متفکر!دلم به حالش سوخت.دلم به حال مادر هم می سوخت که سرش را روی زانوانش گذاشته بود و می گریست و پدر که چشمانش دو کاسه ی خون بود.

_ چه قدر گفتم از این پسره هیچ خوشم نمیاد،نذار به ماندانا نزدیک شه و تو هی دعوا راه انداختی که امروزی نیستم،بی فرهنگ و پشت کوهی ام... آخ!آخه زن این چه مصیبتی بود که ما رو گرفتارش کردی؟

مهبد چمدان کوچکی در دستش بود و با تردید به مادر و سپس به پدر نگاه کرد.

مادر با چشمانی اشکبار به طرفش رفت و گفت: تو که نمی خوای بری پسرم؟ پدر دست مهبد را گرفت و گفت: چرا!با خودم می برمش تا مثل خودم بی فرهنگ و پشت کوهی بار بیارمش.

وقتی از مقابلمان گذشتند،مهبد نگاه گذرایی بهم انداخت.در دلم آشوب بود.روی پای پدر افتادم و با ناله گفتم: بابا خواهش می کنم به خاطر گناه من بقیه رو تنبیه نکنین،هیچ کس جز خودم مقصر نیست.

با لگدی به پهلویم از جلویم گذشت و گفت: همتون به یه اندازه مقصرین،از همه بیششتر مامانت... و با دیدن ماریا که پریشان و آشفته جلویش ظاهر شد گفت:... اینم خواهرت که مثل مامانت امروزیه.

ماریا هنوز نمی دانست موضوع چیست: کجا میرین بابا؟چرا این قدر عصبانی هستین؟

با فریاد پدر ماریا چشمانش را از ترس روی هم گذاشت.

_ میرم به درک!از دیدن شماها حالم بهم می خوره.

نگاه مهبد به آنالی بود،با حسرت برایش دست تکان داد،هرگز برق اشک را در نگاه معصوم مهبد از یاد نخواهم برد.

پدر رفت،مهبد را هم با خودش برد... چه قدر سه نفری گریه کردیم و ناله و نفرین فرستادیم،چه قدر همدیگر را دلداری دادیم که پدر برمی گردد.فضای خانه سنگین و نفس گیر بود.از خودم بدم می آمد... از خودم که باعث تمام این اتفاقات شوم بودم.

تا شب گریه کردیم.مادر بیشتر از بابت رفتن مهبد دلخور بود و می گفت: پسر نازنینم... معلوم نیست کجا بردش؟ای خدا!مهبدم دوباره برگرده.
پدر آن شب و شب های دیگر برنگشت و ما دیگر از بازگشتشان ناامید شدیم.

_ حالا مهبد رو چرا با خودش برد؟
مادر شانه هایش را بالا انداخت.یک ماه از رفتن پدر و مهبد می گذشت و کم و بیش این درد کهنه شده بود.
_ خودش که به درک رفت ولی مهبدم رو نباید می برد.
_ حالا کجا رفتن؟
مادر نگاهش را به آرمینا دوخت و گفت: چه می دونم،لابد رفتن به همون خراب شده ای که دنیا اومد... اصلا خوب شد رفت،لیاقتش همون دهات ورامینه... من آوردمش توی شهر و آدمش کردم.
مادر هرچند مثل قبل سرحال نبود اما دوباره سرزنش هایش را از سر گرفته بود.
_ وقتی دیدمش یه پاپاسی تو جیبش نبود!حق با مامان بود که می گفت:این مرد لیاقت تو رو نداره. سپس پوزخند بی رنگی زد.
به یاد مادربزرگ افتادم که از سقف آویزان بود و نگاهش به من بود... دلم لرزید.
_ از بردیا خبری نشد؟
مادر با شنیدن نام بردیا با تمام غضبش به خواهرش چشم دوخت و گفت: بار آخرت باشه که اسم اون حرومزاده رو جلوی من میاری!اونا هم رفتن به دَرَکِستون!اصلا فکر نمی کردم رزیتا خانم این قدر فریبکار و دغلباز باشه!زنیکه پاک ما رو گذاشت سرکار.
خوشبختانه خاله رویا و آرمینا و دیگران هنوز از موضوع سقط جنین بویی نبرده بودند.

_ مامان براتون غذا آوردم.
مادر اول نگاهی به ماریا و بعد به ظرف غذا انداخت.از روزی که پدر رفته بود ماریا هر روز برایمان غذا می آورد.مادر هیچ پس اندازی نداشت و دلش هم نمی آمد طلا و جواهراتش را بفروشد.در را تق بست.نگاه پر اکراهی به ظرف غذا انداخت و گفت: ماریا فکر کرده ما گداییم... مثلا برامون قرمه سبزی آورده... اگه بگردی توی خورشت یه سیر گوشت هم پیدا نمی کنی،بیا بخور مانی،من گرسنه نیستم.
هنوز ایرادگیر و طلبکار بود و این عادت هیچ وقت از سرش نمی افتاد،اما انگار حق با مادر بود.خورشتی که برایمان آورده بود همش آب بود و سبزی!
مادر نیم ساعت بعد تمام طلا و جواهرات را بیرون آورد.تک تکشان را با حسرت برانداز کرد و گفت: این رو شب نامزدیمون،مادرشوهرم بهم هدیه داد... و بعد به فکر فرو رفت.
_ مامان چیزی نمی خورین؟
نگاهم نمی کرد،می دانستم گریه می کند.
_ مانی!مهبد من کجاست؟دلم براش یه ذره شده.
سرش را در آغوش کشیدم و همراهش اشک ریختم: همش تقصیر منه مامان.می دونم که مقصرم.
_ نه دخترم.حق با باباته.تقصیر منه.نباید می ذاشتم اون مردک بهت نزدیک شه... تو خودت رو سرزنش نکن.
چرا نباید خودم را سرزنش می کردم؟من که سیاه ترین راز زندگیم را در سینه ام حبس کرده بودم؟اگر همان موقع می گفتم و ماهیت سیاه بردیا را برای همه فاش می کردم هیچ وقت این روز را نمی دیدیم... می دانستم اگر لب باز کنم همه چیز خراب تر از پیش می شود و من مغضوب همه خواهم شد که چرا سکوت کردم؟چرا!؟چرا!؟

نه سفره ی هفت سینی چیدیم و نه سبزه ای سبز کردیم.با غمی که در دنیایمان لحظه به لحظه جان می گرفت،دیگر حوصله ای برای تحویل سال نو نمانده بود.مثل روزهای پیش تا لحظه ی سال نو سر در آغوش هم گریستیم.ماریا به دیدنمان آمد.ستار چند دقیقه نشست و رفت.ماتمزدگی ما را نمی توانست تحمل کند.ماریا دلداریمان می داد.
خیلی وقت بود مدرسه نمی رفتم،از همان روزی که پدر و مهبد رفته بودند دیگر برای همیشه دل و دماغم را برای درس و مدرسه از دست داده بودم.
مادر بیکار ننشست.نمی خواست بیش از این زیر بار منت ماریا و شوهرش باشیم.از چند مغازه سفارش جوراب و کلاه و دستکش گرفت و چند ساعتی از روز را به بافتن می گذراند.
_ ماندانا،مدرسه ها باز شدن.نمی خوای بری مدرسه؟
_ نه مامان!هیچ اشتیاقی برای درس خوندن ندارم.
نگاهم را به حرکت موزون انگشتان دستش و دو میله ی بافتنی دوختم و گفتم: مامان منم می خوام کمکت کنم،بافتن رو تو مدرسه یاد گرفتم.
از بالای عینکش نگاهی بهم انداخت و گفت: کار خسته کننده ایه ،پشت آدم در می گیره.وقتی اشتیاقم را دید راضی شد کمکش کنم.
با پولی که از بابت فروش آن ها به دست می آوردیم کم و بیش مشکل مالی مان حل شد.ماریا دیگر از بایت تغذیه و خورد و خوراک ما خیالش راحت شد.هرچند بدون حضور پدر زندگی سخت می گذشت،اما من و مادر صبوری پیشه کردی.

_ مامان نمیری سراغ بابا؟تابستون شده و ازشون هیچ خبری نیست!
مادر دیگر با دستگاه بافندگی کوچکی که خریده بوود کار می کرد.نگاهش به مدل ژاکت جلویش بود و با خشم گفت: نه!خودش رفته،خودش هم باید برگرده!اصلا مهبد مال خودش.اون رو با خودش برد که برم منتش رو بکشم.حالا که انداختتمون سر زبون ها برم سراغش که چی؟
برخلاف حرف هایی که می زد می دانستم چه قدر دلش می خواست پدر در کنارش باشد و مهبد باز خانه را شلوغ و پر سرو صدا کندخودم هم دلم برای شیطنت هایش تنگ شده بود.
روز های گرم تابستان یکی یکی سپری می شد.هر چند با احساس پوچی که داشتم کنار آمده بودم،اما دیگر به بردیا فکر می کردم... او برای من مرده بود.
من و مادر شبانه روزی کار می کردیم تا بتوانیم پول دستگاه بافندگی را بپردازیم.کار بهم آرامش می داد و از دنیای پوچی می رهانید.
تابستان بدون حضور پدر و مهبد و بی آن که هیچ اتفاق مهمی بیفتد سپری شد.هرچند دیگر شادابی و طراوتم را از دست داده بودم،اما تصمیم داشتم دوباره به مدرسه بروم و همه چیز را از نو شروع کنم.دیگر نه مهمانی می رفتیم و نه مهمانی می دادیم.خاله رویا هم کمتر به دیدارمان می آمد.به قول مادر می ترسید بدبختی ما به آن ها هم سرایت کند.

مادر سفارشات چند مغازه را برای تحویل برده بود.کولر آبی کهنه و فرسوده با سرو صدا کار می کرد.تنها بودم.هر وقت تنها می شدم به حال خودم اشک می ریختم... از کابوس های شبانه و دلهره های همیشگی خسته شده بودم.چه طور در قفس را به روی بردیا گشودم؟و او چه بی رحمانه ترکم کرد.

با شنیدن صدای زنگ به سرعت اشک هایم را پاک کردم.می دانستم مادر نیست چون وقت زیادی از رفتنش نمی گذشت... شاید ماریا بود.

در را باز کردم.جوانی را دیدم که بهم سلام کرد.اول او را به خاطر نیاوردم،اما با کمی دقت شناختمش.

_ آه!سلام فریبرز خان!بفرمایین داخل!

طرز لباس پوشیدنش برایم جالب بود،کلاه حصیری بر سر دات و آستین هایش را بالا زده بود.

_ ممنونم!کسی خونه نیست؟

_ نه!فقط خودم هستم. و در را بستم.

نگاهی به گوه و کنار خانه انداخت.

پرسیدم: کی رسیدین؟

روی مبل نست و گفت: همین حالا،راستش قرار بود وسایلم رو با خودم بیارم،ولی دیدم لازم نیست.آخر انتقالیم رو گرفتم.

نمی دانم خوشحال شدم یا نه: چه خوب؟!مامان هم خوشحال میشه.سپس با خودم گفتم: خوشحال میشه!؟

برایش شربت پرتقال بردم که خیلی هم خنک بود.فکر کردم گرمازده شده چون مرتب آب می خواست.پس از نوشیدن شربت نگاهی به اعت انداخت و گفت: مامانت کی بر می گرده؟

_ فکر کنم تا نیم ساعت دیگه پیداش شه.

_ بابات چی؟

به قندان خالی از قند خیره شدم و گفتم: برم براتون چای بیارم. و قندان خالی را هم با خودم به آشپزخانه بردم و فکر کردم آیا فهمید طفره رفته ام؟با سینی چای برگشتم،داشت با کلاهش بازی می کرد.

_ می خواین همین جا بمونین؟

با تشکر چای را برداشت و گفت: نه!راستش به زندگی تو آپارتمان عادت ندارم،می خوام این جا رو بفروشم و یه خونه ی بزرگ بگیرم که دت کم یه حیاط پونصد متری داشته باشه.

دلم از فروش خانه گرفت.آهسته پرسید: خونه پیدا کردید؟

_ نه!راستش فرصت پیش نیومده.سپس لبم را گزیدم.

کمی در جایش تکان خورد و دوباره به حرف درآمد: راستی قاتل دوستت پیدا نشد؟

تیری در قلبم فرو رفت و دستپاچه گفتم: نه!یعنی چرا،پیدا شد و شاید تا حالا اعدامش کرده باشن.

_ چه خوب!

_ نه!چرا خوب؟قاتلش بی گناه بود.

با تعجب نگاهم کرد و گفت: بی گناه بود؟

از حرفی که زدم پشیمان شدم: نه!بی گناه که...

صدای زنگ خانه با صدای من در هم آمیخت.در را باز کردم.مادر عرق ریزان و خسته قدم به خانه گذاشت و غرغرکنان گفت: همه ی مغازه دارها پدرسوخته و حقه باز شده ن.اول مدل میدن،بعد برای این که دستمزد رو کم کنن میگن این با مدل فرق می کنه،اصلا نمی دونم چرا... با دیدن فریبرز که وسط اتاق ایستاده و نگاهش می کرد حرفش را قطع کرد.کمی طول کشید تا جواب سلامش را داد.غافلگیر شده بود.رو به رویش نشست.از رنگ پریده ش معلوم بود که از آمدنش خوشحال نشده است.

فریبرز نیم ساعتی نشست و بعد از جا برخاست و گفت: کمی خسته م،میرم پایین کمی استراحت کنم.بعد از شام خدمت می رسم تا مفل صحبت کنیم.

مادر خیلی سرد تعارف کرد: برای شام تشریف بیارین بالا.

او هم خیلی سرد تشکر کرد.

بعد از رفتن فریبرز مادر عصبی تر از همیشه روی مبل ولو شد و گفت: این دیگه از کجا پیداش شد؟مصیبت کم بود اینم اضافه شد... نپرسید خونه پیدا کردین یا نه؟

_ چرا!منم گفتم فرصت نشده.

_ خوب کردی.به همین راحتی ها هم که نیست...

_ ولی گفت می خواد این جا رو بفروشه.

_ غلط کرده... مگه من میذارم؟سپس به فکر فرورفت و گفت: مثل این که قضیه خیلی جدیه.باید کمی محتاطانه عمل کنیم،میگم خوبه برای شام دعوتش کنیم بالا.

از تغییر حالتش خنده م گرفت.مادر دوباره گفت: مجبوریم بهش باج بدیم.سپس آهی کشید و از جا برخاست.



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار