کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت5


_ مانی چه قدر این لباس بهت میاد.

به روی خانم سلیمی که از دوستان رزیتا خانم بود لبخند زدم.بعد از دو دور رقص با بردیا خسته و دمق روی صندلی چسبیده بودم.مادر در حال گفت و گو با رزیتا خانم بود و ماریا و ارمینا با آقای مهدوی هم صحبت شده بودند.خاله رویا نمی دانم کجا غیبش زده بود!

بردیا چند دقیقه ای بود که تنهایم گذاشته بود.کسی صدایش کرد و او هم رفت.با دیدن کاوه که روبه رویم ایستاده بود کمی خودم را جا به جا کردم و فکر کردم چرا به من نزدیک میشه؟

کمی این پا و آن پا کرد.می خواست دعوتش کنم بشیند اما حال و حوصله جر و بحث با بردیا را نداشتم،از کاوه هم خوشم نمیامد.معذب و ناآرام گفت: ماندانا خانم می خواستم دوباره درباره ی همون موضوعی که بهتون گفته بودم صحبت کنم... گوش هایم همزمان دو صدا را می شنید.بردیا پشت میکروفن ایستاده بود.

_ خانم ها و آقایان،امشب می خوام تو جشن تولد بهترین کس زندگیم... ماندانا... خبر مهم و اعلام کنم.

چه جالب!تمشب تولدم بود و خودم نمی دونستم...

_ ببین ماندانا بردیا یه آدم معمولی نیست.نمی دونم چه طوری برداشت می کنی ولی من بدون هیچ غرضی میگم که بردیا... یهنوع بیماری روانی داره که... چه طور بگم... هر شیش ماه برای معالجه به پاریس میره تا تحت مراقبت قرار بگیره...

_... نامزدی خودم خودم و مدوشیزه و ی زیبا و محترم ماندانا ستایش اعلام می کنم.

صدای ک و هلهله نگذاشت خوب بفهمم کاوه وقت رفتن چه گفت فقط شنیدم که گفت: بیماریش خطرناکه ماندانا...

دهانم خشک شده بود و چشمانم می سوخت.دلم آب می خواست.مادر با چهره ای گشاده و لبخندی تا بناگوش دررفته دست روی شانه م گذاشت.

_ دخترم،تبریک میگم... از اول هم می دونستم تو دختر خوش اقبالی هستی.

نمی دانم چرا خودم را در آغوشش پرت کردم و صدای هق هقم بلند شد.مادر فکر می کرد از شوق است که این طور گریه می کنم اما من واقعا گریه می کردم.از بدشگونی این نامزدی دلم خنجر خورده بود.

_ مامان بیا از این جا بریم... حالم بده.

_ طبیعیه عزیزم!هرکس جای تو بود...

_ مامان!راست میگم... منو ببر بیرون... سرم گیج میره.

_ باز خودت رو گرفتی دختر؟ببین همه زل زده ن به ما!این اداها خوب نیست...

باقی حرف هایش را نشنیدم و محکم روی زمین پرت شدم.

_ مانی جون!چشمای قشنگت رو یه بار دیگه باز کن.

از برق چشمان عسلی اش تمام تنم لرزید.جمله ی آخر کاوه در گوش هایم تکرار می شد: خطرناکه... بیماره...

دستم را روی گوش هایم گرفته بودم و گریه می کردم.هیچ کس آن شب نفهمید چه مرگم شده.کاوه هم دیگر خودش را بهم نشان نداد.



_ این طور حرف نزن آرمینا،مانی خیلی وقته که خودش رو متعلق به بردیا می دونه پس نباید این طور هیجان زده می د و گریه هاش...

مادر عصبانی به نظر می رسید.بعد از رفتن خاله رویا و آرمینا دیگر طاقت نیاورد و سرم داد کشید: امشب از خجالت داشتم آب می شدم.انگار تشنه ی ازدواج با بردیا بودی.تو با این طرز رفتارت همیشه مایه ی آبروریزی هستی. و در را محکم پشت سر خود بست.

به اتاقم رفتم تا در خلوت دور از چشم اطرافیان به حال خودم گریه کنم.قهر مادر باعث شد تا زودتر به تنهاییم سلام بگویم.حلقه ی زردی که در انگشتم بود در تاریکی اتاق برق میزد.به حرف های کاوه می اندیشیدم.خدای من!

اگه این حرفا حقیقت باشه چی؟چی کار می تونم بکنم؟کاوه چه اصراری داره که بهم دروغ بگه... لابد راستش رو گفته!اما من چی کار می تونم بکنم؟مخصوصا حالا که حلقه ی بندگی تو انگشتم چشمک میزنه.

دلم به حال خودم سوخت.کاوه دروغ نگفته!مگه ندیدی به خاطر یه دروغ چه طور تنبیهت کرد؟خودم هم تا حالا شک داشتم ولی کاوه مطمئنم کرد... آه مامان!چرا نمی تونم برات درد و دل کنم؟کاش کمی حمایتم می کردی.

اشک گونه هایم را خیس کرده بود.آخرین شب شهریور برایم به سختی گذشت.دلم گرفته بود... می دانستم از بردیا خوشم نمی آید اما حلقه ی نامزدی می گفت همه چیز تمام شده.

مادر از من خواست به مدرسه نروم... خودم هم زیاد امادگی نداشتم.گفتم شاید فرصت خوبی برای حرف زدن با مادر باشد.می خواست آش رشته بپزد.در حالی که سبزی ها را خرد می کرد گفت: نذر کرده بودم بردیا از تو خوشش بیاد و با هم نامزد شین.البته من زیاد با حرفای رزیتا خانم موافق نیستم.این که گفت با هم نامزد باشن تا ماندانا هجده ساله شه...به نظرم باید ترتیب عقد و عروسی رو زود داد.

_ انگار خیلی برای رفتنم عجله دارین.

_ هر ماردی آرزوی سر و سامون گرفتن بچه ش رو داره.تو هم که یه مرد اصیل و ثروتمند نصیبت شد چه اشکالی داره زودتر بری سر خونه و زندگیت؟این روزا درس به درد کسی نمی خوره پول حرف اول رو میزنه.

گفتم تا تنور داغه نون رو بچسبونم: مامان من زیاد به این ازدواج خوشبین نیستم،بردیا اخلاق خاصی داره بعضی وقتا ازش می ترسم و دلم می خواد دیگه نبینمش.

مادر چنان پر خشم و غضب پرید وسط حرفم که نزدیک بود بشقاب از دستم بیفتد.

_ خجالت بکش!این حرفا چیه؟از بردیا می ترسی؟تو رو خدا جای دیگه نگو که میگن این دختره یه چیزی کم داره.

با وجود فریاد مادر خودم را نباختم: مامان بردیا اونی نیست که فکر می کنی.باور کن من نه تحملم رو از دست داده م و نه...

این بار فریادش ساکتم کرد: کافیه دیگه!نمی خوام این چرندیاتو بشنوم.اگه دخترم نبودی می گفتم عقب افتاده ای.. بعد از این همه مدت تازه یادت افتاده که اونی نیست که فکر می کردی؟خجالتم خوب چیزیه... از آشپزخونه برو بیرونبه ماریا هم بگو بیاد این جا... دختره ی پررو... می خواد آبروم رو ببره... از جلوی چشام دور شو.

با چنان بغضی بیرون رفتم که اگر نمی ترکید خفه می شدم.فکر نمی کردم این طوری جوابم را بدهد.گریه کردن هم بیهوده بود؛دردی را دوا نمی کرد.مادر حق داشت... کار از کار گذشته بود.

مادر آش رشته می پخت چون نذرش ادا شده بود.برای او چه اهمیتی داشت که در دل من چه می گذرد؟
با خشمی آشکار به نگاه خونسردش زل زده بودم.چه قدر از حالت بی تفاوتی که گرفته بود متنفر بودم.صورتم را برگرداندم تا بیشتر از دیدنش منزجر نشوم و در همان حال گفتم: نمی تونم بیام!چند بار بگم؟دو هفته س که مدرسه ها باز شده درس ها به طور جدی شروع شده،نمی تونم بیام شمال!خواهش می کنم درک کن.
صورتم از سیلی ناگهانیش داغ شد.چند نفر از بچه ها جلوی در مدرسه ایستاده بودند و نظاره گر این صحنه بودندد.دندان هایش را چفت کرده بود و دست راستش مشت شده بود.
_ چند بار بگم دوست ندارم باهام مخالفت کنی!همین که گفتم.
رفتار غیر اخلاقیش جلوی دید بچه ها گستاخم کرده بود.سرش داد کشیدم.
_ دوست نداری که نداری!به درک!من شمال بیا نیستم.و دوان دوان خودم را به حیاط مدرسه رساندم.چند نفر دورم را گرفتند: کی بود مانی؟مزاحم بود؟
_ نکنه داداشت بود... آخه خیلی از برادرها جلوی دختر ها غیرتشون گل می کنه.
دستی روی صورت خیس از اشکم کشیدم و با حسرت گفتم: نامزدم بود،چیز مهمی نیست.
_ مانی!چت شده؟داری گریه می کنی؟
با دیدن الهام انگار دوباره بغضم ترکید.سرم را در آغوشش فرو بردم و های های گریه را سر دادم.
_ الهام،خیلی وحشیه... جلوی چشم بچه ها زد تو گوم... دیگه چه طور می تونم این جا درس بخونم.
الهام با مهربانی دستی روی سرم کشید: غصه نخور مانی.درست میشه.بیا بریم بوفه،یه نوشابه خنک حالت رو جا میاره.
دستم را گرفت و به طرف بوفه برد.نوشابه ی خنک هم نتوانست آتش درونم را آرام کند.
_ الهام ازش متنفرم!باهام مثل دیوونه ها رفتار می کنه،همش می خواد حرف حرف خودش باشه.به خدا دیگه از دستش خسته شدم.از وقتم هم نامزد شدیم این رفتار خوخواهانه ش بیشتر شده.با این رفتارش فقط منو از خودش بیزار می کنه،نمی دونم باهاش چی کار کنم.به خدا نمی دونم!
الهام فقط گوش می داد.خوشحال بودم که می توانم با او درد و دل کنم بدون این که وسط حرف هایم بپرد یا سرزنشم کند.گفتم و گفتم.کم کم احساس سبکی بهم دست داد و آن حس نفرت کمرنگ شد.حرف های الهام مثل یک آدم مجرب و سالخورده بود.
_ نباید ناامید باشی.اگه بخوای می تونی رفتارش رو نسبت به خودت عوض کنی.حتی می تونی دوباره بهش علاقه مند شی.به هر حال بای شرایط رو عوض کنی.باید رفتار های سرکشش رو ممهار کنی و به جای لجبازی با منطق متوجه ش کنی.فکر می کنم اگه رفتارت باهاش درست باشه خیلی زود متوجه اشتباهش میشه.
نگاهش کردم.او چه می دانست: نه الهام،این چیزا که تو میگی درباره ی بردیا صدق نمی کنه،فقط قصدش آزار منه.
با شنیدن صدای زنگ به یکدیگر چشم دوختیم.

_ مامان!ندیدی چه طور جلوی چشم بچه ها صورتم رو داغ کرد.رفتارش طوری بود که خجالت کشیدم سرم رو بلند کنم و به بچه ها نگاه کنم.
چهره ی مادر در هم رفت و چشمانش را تنگ کرد: مگه چی کار کردی که این کار رو کرد؟
ماریا با لحن حق به جانبی گفت: هر کاری کرده بود حق نداشت جلوی دیگران مانی رو تحقیر کنه.
رو به مادر که نگاهش به ماریا بود گفتم: هیچ کاری نکرده بودم،فقط گفتم نمی تونم باهاش برم شمال،همین!
دستم را روس صورت سیلی خورده م گذاشتم.مادر که چین و چروک صورتش را بالا و پایین می کرد به پشتی صندلی تکیه داد و حرف دیگری نزد.نگاهش به گلدان روی میز بود و از حالت چشمانش پیدا بود که به فکر فرو رفته است.
ماریا سیبی گاز زد و رو به من گفت: از الان بخوای بهش رو بدی فردا نمی تونی باهاش زندگی کنی،گربه رو باید دم حجله کشت،تا زد زیر گوشت تو هم بزن تو گوشش،چه معنی میده به این زودی روت دست بلند کنه!
چون مادر را در فکر دیدم آهسته گفتم: باور کن ازش خوشم نمیاد اگه می شد دلم می خواست این نامزدی رو به هم بزنم...
با دیدن چشمان گرد شده و دهان بازمانده ش به حرف هایم ادامه ندادم.
_ تو چی داری میگی.نامزدی رو به هم بزنی... این غیر ممکنه.مگه میشه؟بعد از این همه مدت... نه فکرشو هم نکن... اگه مامان بفهمه...
_ چی زیر گوش هم پچ پچ می کنین؟
هر دو به طرف مادر برگشتیم.کمی رنگ چهره ش باز شده بود.اما هنوز یکی از چشمانش تنگ تر از دیگری بود.مادر با گفتن خودم باید باهاش صحبت کنم از جا برخاست.
زیر لب گفتم: مگه با حرف زدن شما آدم میشه؟
به همراه ماریا که برای خرید خرت و پرت بیرون می رفت به بازار رفتم تا کمی حالم سرجایش برگردد.ضمن پیاده روی سعی داشتم به ماریا بقبولانم که او دیگر در قلبم جایی ندارد،اما اگرچه ماریا مثل مادر تند برخورد نکرد اما حرف هایش بوی حرف های مادر را می داد؛که جلوی فامیل آبروریزی می شه و دیگه کسی به خواستگاریت نمیاد و ممکنه پیر دختر بمونی و هزار و یک حرف دیگر.
ماریا هم ناامیدم کرد.اوهم از من خواست با بردیا بسازم این زندگی را بپذیرم.به خانه که برگشتیم مادر با چهره ای گشاده در را به رویمان گشود.در پاسخ تعجبمان گفت:پیش پای شما بردیا این جا بود،این کادو رو آورد برای مانی و گفت دوست داشت برای شام با هم باشیم.
نگاه پراکراهی به کادویش انداختم و با لحنی عصبی گفتم: ازش نپرسیدین چرا این قدر رفتارش زشت بوده؟
_ چرا اتفاقا پرسیدم.گفت مانی دروغ میگه و تا حالا دستش رو روی تو بلند نکرده.در ضمن گفت چون مانی دیگه ازم خوشش نمیاد این حرف ها رو می زنه.
نتوانستم جلوی خشن و فریادم را بگیرم.کادویش را روی زمین پرت کردم و داد کشیدم: دروغ میگه!من شاهد دارم... این مرتیکه شارلاتانه...
_ بس کن دیگه مانی!بهتره به جای عصبانیت کادو رو باز کنی.
با پایم کادو را آن طرف تر پرت کردم و با دستانی مشت شده گفتم: نمی خوام!کادوش رو بهش پس بدین... حلقه ی نامزدی رو هم همین طور... دیگه نمی خوام ببینمش.
مادر بی توجه به فریاد های من،با خونسردی کادو را باز کرد.با دیدن پالتو پوست قهوه ای رنگ هر دو لب به تمجید گشودند،اما من با خشم مضاعف،مثل همیشه به اتاقم پناه بردم و سرم را روی تخت گذاشتم و با صدای بلند گریستم.الهام اگه بردیا اومد بلدی که چه طور دکش کنی؟

با چشمکی گفت: بله،مثل بقیه ی روز های هفته بهش میگم مانی تو گروه تئاتر ثبت نام کرده و زود تعطیل میشه تا به اون کلاس برسه.

برایش دست زدم و گفتم: آفرین دختر به تو میگن یه دوست خوب.

یک هفته میشد که این قایم موشک بازی را راه انداخته بودیم.الهام به دروغ به بردیا می گفت که من زودتر تعطیل شده م،در حالی که بعد از خوردن زنگ یک ساعتی می ماندم و بعد به خانه برمی گرشتم.البته به مادر هم دروغ گفته بودم که در گروه تئاتر ثبت نام کرده م چون می دانستم اگر بردیا به خانه برود مادر همه چیز را خراب می کند.

الهام بعد از چند دقیقه برگشت و برایم دست تکان داد:خیالت راحت باشه،ردش کردم رفت.

به نشان سپاس برایش ماچ فرستادم.فکر می کردم دیگر لازم نیست یک ساعت بیخودی در حیاط مدرسه پرسه بزنم.نیم ساعت هم کافی بود،چرا که حوصله م نمی گرفت به تنهایی قدم بزنم و به حرف های زن سرایدار گوش بدهم که مدام از بی پولی و بی نظمی بچه ها و مریضی بچه ش گله می کرد.بعد از نیم ساعت طاقت نیاوردم و از مدرسه بیرون زدم.بی خیال و قدم زنان در پیاده رو راه می رفتم که با دیدن بنز قرمزی که ججلوی پایم ترمز کرد نفسم بند آمد.از پشت شیشه چهره ی پر خشم و نگاه پر از کینه اش را دیدم.می دانستم رنگ چهره م مثل گچ سفید شده.از ماشین بیرون آمد.از حالت نگاهش دلم ریخت،احساس کردم چانه ام می لرزد.صدای پر عتابش آخرین سنگ را بر شیشه ی احساسم کوبید.

_ خوب پس تو و دوستت هر روز منو سر کار می ذاشتین،درسته؟

با لکنت گفتم: الان برات توضیح میدم.... سپس گامی به طرفش رفتم و سعی کردم با طنازی خشمش را آرام کنم: حالات خوبه عزیزم؟خیلی دلم برات تنگ...

یک بار دیگر صورتم از سیلی آبدارش سوخت.فرصت هر عکس العملی را ازم گرفت.به مچ دستم چسبید و با نهایت نفرتی که در نگاهش شعله می کشید گفت: مگه دفعه ی پیش بهت نگفتم از سرکار گذاشتن و دروغ خوشم نمیاد؟

با چنان قدرتی روی صندلی پرتم کرد که صدای فنرهایش درآمد.اشکم سرازیر شد.التماسش کردم: خواهش می کنم منو ببخش... قول میدم تکرار نکنم...

فقط زیر لب غرولند می کرد و من نمی فهمیدم چه زمزمه می کند.به باغ زفتیم.مثل قبل،به موهایم چنگ انداخت و کشان کشان به طرف ساختمان برد.پالتوی پاییزه اش را درآورد با نگاهی شوریده بهم چشم دوخت.خواستم از روی زمین بلند شوم که پایش را روی دستم گذاشت.فریادم از درد بلند شد.

_ انگار خوشت میاد غذابم بدی!نکنه ازم خسته شدی؟اون وقت ها این کار ها رو نمی کردی!چشم به راه اومدنم دم در مدرسه خوابت می برد،حالا با توطئه ی دوستت خودت رو بهم نشون نمیدی؟

تمام انزجاری را که از او در قلبم احساس می کردم در نگاهم ریختم و فریاد کشیدم: آره،آره،از تو بدم میاد،حالم از دیدنت بهم می خوره،دست از سرم بردار،از جونم چی می خوای؟

با مشت چنان به دهانم کوبید که خون از دماغ و دهنم زد بیرون.با لبخند کریهی گفت: پس از من بدت میاد... خیله خوب... درسی بهت میدم که دیگه حالت از دیدنم بهم نخوره،کاری می کنم که دیگه خودت رو ازم قایم نکنی و همیشه چشم به راه اومدنم باشی و به پام بیفتی که باهات ازدواج کنم.

از وحشتی که در نگاهم جوشید خوشش آمد.نگاه دریده ش گستاخ تر شد و با خیزی به طرفم آمد.هراسان بلند شدم و پا به فرار گذاشتم.مثل پرنده ای خودم را به در و دیوار می کوبیدم تا از آن همه در و پنجره های قفل شده روزنه ای برای نجات پیدا کنم،اما در چنگال تیزش گرفتار شدم.او به تمام فریاد ها و التماس هایم خندید و افسوس که صدای فریاد و التماس هایم در آن باغ متروک به گوش کسی نرسید.


وقتی سوار ماشین شدیم سرم را به شیشه چسباندم و آهسته گریه کردم.او خونسرد و بی خیال استارت زد.از صدایش هم متنفر شده بودم: حالا دیگه حالت از دیدنم بهم نمی خوره.

در همان حال که گریه می کردم گفتم: خفه شو،اگه روزی که دیدمت می دونستم این قدر پست و رذلی محال بود دلم رو به تو ببازم.

نیشخندی زد و گفت: مهم نیست،این درس برات ضروری بود تا از این به بعد هوس نکنی بهم دروغ بگی،تو باید دوستم داشته باشی عروسک کوچولو.

همچون شاخه گلی که گلبرگ هایش روی انه های باد می لغزید خودم را از دست رفته می دیدم.از وجود پلیدش بیزار بودم.چه طور دلش آمد غرورو جوانی ام را زیر پایش له کند و به تماشایش بنشیند.

تا پایان مسیر فقط گریه کردم و او فقط گوش داد.وقتی از ماشین پیاده شدم برایم دست تکان داد و گفت: فردا می بینمت.

وقتی از جلویم گذشت تلو تلو خوران خودم را به در رساندم.به قدری احساس ضعف و خستگی می کردم که دلم می خواست برای همیشه از حال بروم.نمی دانستم چگونه این حقیقت تلخ را در دل نگه دارم؟گوهر وجودم بر باد رفته بود...

بی اختیار در آغوش مادر افتادم که سراسیمه در را به رویم گشوده بود.بی آن که مجالی برای طرح پرسش های متفاوت بدهم هق هق کنان گفتم: آه مامان... دخترت از دست رفت... نمی خوام دیگه زنده بمونم...

مادر سرم را بلند کرد و با نگاه هراس زده ش گفت: تا حالا کجا بودی؟سرو صورتت چرا خونیه؟چه اتفاقی برات افتاده؟زود باش بگو... تو که منو کشتی.

لحظه ای در نگاه پر غمش خیری شدم.نباید به او چیزی می گفتم.او کم طاقت بود.نباید کاخ امید و آرزوهایش را نابود کنم... خودم باید این مشکل را حل کنم.در آن لحظه هیچ دروغی به ذهنم نرسید که نگرانیش را برطرف کند.با تظاهر به بدحالی گفتم: باید یکم استراحت کنم،بیدار که شدم همه چیزو بهت می گم.

خواستم از جلیش بگذرم که به بازویم چسبید: مانی!فکر و خیال بد نکنم نه؟

اشک آلود نگاهش کردم و سرم را به دو طرف تکان دادم و گریه کنان به طرف اتاقم دویدم.بالش و پتو از سیل چشمانم خیس شده بود.کاش می شد فریاد بکش ولی مگر با وجود گوش های تیز مادر می شد؟

فکر کردم دیگه فایده نداره،هرچی بود تموم شد.همه ی هستیم مثل یک بادکنک رنگی با یه تلنگر ترکید و فقط خودم صداش رو شنیدم.نه!گریه مرهم زخم دلم نبود.باید یه فکر توضیحی برای مادر می بودم.



زل زدم به چشمان نگرانش و گفتم: وقتی از تئاتر بر می گشتم یکی مزاحمم شد و با زور و کتک کیف پول و حلقه م رو دزدید.

مار محکم به گونه ش کوبید: خدا مرگم بده!حلقه ت رو دزدید؟

سرم را پایین انداختم و به جای خالی حلقه م چشم دوختم.با نفرت و کینه از پنجره پرتش کرده بودم بیرون.

_ آره،هر کاری کردم نتونستم جلوش رو بگیرم.

بغضم ترکید،سر بر شانه ی مادر دیوانه وار گریستم.آیا مادر باور می کرد که آن گریه ها به خاطر دزدیدن حلقه ی نامزدیم است؟دست مهربانش را بر سرم کشید و دلداریم داد: مهم نیست عزیزم،همین که به خودت آسیبی نرسیده جای شکرش باقیه.سپس لحنش کمی رنگ ملامت گرفت.

_ چند بار بگم این قدر سربه هوا و دست و پا چلفتی نباش؟حالا به بردیا چی میگی؟

شنیدن نامش ذره ذره وجودم را از آتش پر لهیب کینه ش می سوزاند.

_ خودم همه چیزو بهش میگم.
از این که به مادر دروغ می گفتم خوشحال نبودم،اما حقیقت آن قدر تلخ بود که می دانستم طاقت شنیدنش را ندارد.

با دیدن جمعیتی که جلوی مدرسه جمع شده بود،از سرعت گام هایم کم شد.این همه شلوغی برای چه بود؟بعضی از بچه ها با رنگ های پریده جیغ می زدند.دلم ریخت.دوان دوان خودم را به جمعیت رساندم.به هر زحمتی که بود از میان جمعیت خودم را رد کردم.با دیدن الهام که با طنابی بر گردن و چشم هایی از حدقه درآمده بیجان روی زمین افتاده بود بی آن که بفهمم جیغ کشیدم و بر صورتم چنگ انداختم.طولی نکشید که با صدای آژیر ماشین پلیس و آمبولانس جمعیت متفرق شد.به قدری غافلگیر شده بودم که حتی نمی توانستم فکرکنم چه کسی این کار را کرده.مدیر و چند نفر از دبیران،همراه مأمور پلیس سوار ماشین شدند.هرچند نفر یک گروه تشکیل داده بودند و حادثه را تفسیر می کردند.ناباورانه کنار دیوار چمباتمه زدم و به گوشه ای خیره شدم.صدای بعضی از بچه ها را می شنیدم.
_ هیچکی ماشین رو ندیده.حتی وقتی نزدیک مدرسه پرتش کرده پایین بازهم کسی نفهمیده... الهام همیشه زود می اومد مدرسه... بیچاره چه قدر صورتش کبود شده بود!چشماش رو دیدی؟
به یاد چشمان از حدقه درآمده مادربزرگ افتادم که از سقف آویزان بود... خدای من!کار کی بود؟کدام ظالم بی رحمی همچین کاری کرد؟آه الهام،دوست بیچاره ی من!با صدای بلند گریه سر دادم.چند نفر از همکلاسی هایم دورم جمع شدند.
_ گریه نکن مانی!می دونیم الهام تنها دوستت بود... هممون دلمون سوخت... بیچاره کاری به کسی نداشت.
_ من که میگم کار ناپدریشه،آخه الهام با ناپدریش زندگی می کرد.
_ شاید!ولی الهام هیچ وقت نگفته بود ناپدریش باهاش بدرفتاری می کنه.
_ خوب بیچاره چی می گفت؟همه ی حرف ها که گفتنی نیست!کدوم ناپدری دلرحمه؟من خودم نامادری دارم.از مادر فولادزره هم بدتره...
_ بس کنین بچه ها!الهام همیشه از ناپدریش تعریف می کرد،کار اون نیست.سپس به حرفی که زدم فکر کردم،ممکنه ناپدریش کشته باشدش؟
عمق فاجعه به قدری بود که هیچ کس حال عادی نداشت.نه دبیران دل و دماغ تدریس داشتند و نه بچه ها حال و حوصله ی درس را.هرکس برای حادثه علتی می آورد.بیشتر از همه ناپدری الهام مظنون بود.با آمدن مدیر و دو سه نفر از دبیران،بچه ها دورشان جمع شدند.
_ خانم قاتل کیه؟چرا الهام رو کشتن؟
_ باید ناپدریش رو دستگیر کنن!کار خو نامردشه.
_ بله خانم والا او که با کسی دشمنی نداشت.
ناگهان دیگر بچه ها هم در تأیید دیگر دوستانشان یک صدا فریاد زدند: ناپدریش رو دستگیر کنین!
مدیر به زحت توانست همهمه را خاموش کند.
_ خواهش می کنم گوش کنین،این حادثه ی تلخ برای ما بسیار دردناکه!الهام دانش آموزی آرام و دوست داشتنی بود،اما عزیزان من!بدون دلیل و منطق و مدرک نمیشه کسی رو دستگیر کرد،الهام ناپدری داشت ولی این دلیل نمیشه که این طور فجیع کشته بشه.خون بی گناه پایمال نشدنیه.پلیس تحقیق رو شروع کرده پس بیاین برای شادی روح الهام دعا کنیم و از خدا بخوایم قاتلش هرچه زودتر دستگیر بشه.
بچه ها آمین گفتند و به احترام روح الهام یک دقیقه سکوت کردند.
به علت اوضاع نا به سامان مدرسه فردا تعطیل اعلام شد.با قدم هایی لرزان و ذهنی پر از افکار مغشوش از حیاط مدرسه بیرون آمدم.قبول این فاجعه در باورم نمی گنجید.تا همین دیروز گوشم از پرحرفی هایش داغ می کرد.همین دیروز بود که به خاطرم به بردیا دروغ گفته بود... یاد بردیا مثل خاری در دلم فرورفت و دوباره چشمانم تر شدند.
_ سلام مانی!چرا این قدر تو فکری؟
مثل این که مویش را آتش زده باشند فوری حاضر شد.از نگاه کردن به چشمانش چندشم شد،اما مگر چاره ای هم بود؟سوار شدم و آرام سلام کردم.شاخه گلی به دستم داد و با لبخند گفت: باهام قهری که سلام نکردی؟
نگاه سردی به گل سرخ انداختم و گفتم: اتفاق بدی برای دوستم افتاده.سر به سرم نذار.
بی ملاحظه خنده ی بلندی سر داد و گفت: چه بامزه!پس برای اون دروغگوی مکار عزادارین!اوه... تسلیت میگم.
از لحن پراستهزایش کلافه شدم.دلم می خواست بزنم تو دهنش که همه ی دندوناش خورد شه... حیف که نمی تونستم.
_ تو از کجا فهمیدی؟
گستاخیش گل کرده بود: خبر های خوب همیشه زود می رسه.و با دیدن نگاه خشمگینم با خنده افزود: زیاد بهت برنخوره!راستش براش متأسفم.!
_ تو هیچ احساسی نداری.وقتی از مرگ کسی این قدر خوشحال میشی...
می دانست از خونسردیش متنفرم.خندید و گفت: کی گفته من احساس ندارم؟دیروز یادت رفته...
به خاطر برق نگاهش با انزجار به صورتش تف انداختم.چنان بر ترمز کوبید که سرم با شدت به شیشه خورد.بازویم را چسبید و چنان تکانم داد که گویی به تنه ی درختی چسبیده و شاخه هایش را تکان می دهد.
_ تف روی صورت من انداختی؟بگو اشتباه کردم لعنتی... بگو... بگو تا نکشتمت...
ترسیدم و با گریه گفتم: اشتباه کردم... دست خودم نبود...
بازویم را ول کرد. نفس نفس می زد. دستم را روی پیشانیم گذاشتم.درد می کرد و کمی هم ورم کرده بود اما خون نمی آمد.
هنوز نفس نفس می زد اما نگاهش آرام تر به نظر می رسید.نگاهم کرد.دستش را روی پیشانیم گذاشت و محکم در آغوشم کشید.نمی دانستم با رفتار های ضد و نقیضش چه کار کنم؟سرتاپایم را بوسید و با لحنی التماس آمیز و غمگین گفت: مانی!من دوستت دارم،نذار عصبانی بشم.نذار فکر کنم دوستم نداری.من با این فکر دیوونه میشم.
اشک هایم را پاک کردم اما هنوز هق هق می کردم: فکر نکن! مطمئن باش که دوستت ندارم.تو همهی هستی منو گرفتی.نمی بخشمت... نمی بخشمت.
دستش را روی صورتم کشید.از او روبرگرداندم چون از او متنفر بودم.از نگاه وحشی اش بیزار بودم... آه خدای من!یاد الهام افتادم.دست هایم را روی صورتم گرفتم و آهنگ گریه سر دادم.
مرا به باغ برد،شومینه را روشن کرد و سعی کرد با کارهایش دلم را به دست بیاورد،اما به قدری خودم را شکست خورده می دیدم که هیچ یک از کارها و حرف هایش نمی توانست خاطر آزرده ام را تسلی بدهد.

فصل امتحانات شروع شده بود.از قتل مشکوک الهام هیچ سرنخی به دست نیامده بد.ناپدری الهام که مظنون اصلی بود تبرئه شد.اوضاع مدرسه کم کم آرام می شد.بچه ها دیگر کمتر دور هم جمع می شدند و در مورد آن بحث می کردند.جای الهام همیشه توسط همکلاسی هایش را دسته گل پر می شد،اما من جای خالیش را همیشه در کنارم حس می کردم و گاهی فکر می کردم دلم برای پرحرفی هایش تنگ شده.
اگرچه نمی توانستم همه ی فکرم را روی درس ها متمرکز کنم اما به خودم قبولاندم که نباید ناامید شوم.هر چند تمام اوقات فراغتم با برنامه های بردیا پر بود و مجبور بودم او را در کنارم تحمل کنم.با این حال اگر فرصتی دست می داد به کتاب هایم سرکی می کشیدم.
هرچند سعی می کردم با بردیا کنار بیایم و به خودم بقبولانم که سرنوشتم به نام بردیا نوشته شده،اما گاهی از رفتارهای جنون آمیزش به ستوه می آمدم.هر چند وقت یک بار با بحث و جدل از او قهر می کردم و تا یک هفته خودم را بهش نشان نمی دادم.
تولد کاوه نزدیک بود و قرار بود در یک جشن بزرگ همه دور هم جمع شوند.مادر همه ی دلواپسیش لباس تازه ای بود که انگار خیاط یقه اش را آن طور که باب میلش بود در نیاورده بود.
آن قدر از این جور مهمانی ها خسته و منزجر بودم که هروقت مادر و ماریا سر مدل لباس هایشان با هم بحث می کردند سرگیجه می گرفتم.
ماریا از لباسی که خریده بود راضی به نظر نمی رسید،بغض کرده بود و حالتی شبیه گریه کردن گرفته بود و در همان حال گفت: خوش به حال مانی!هر لباسی که دوست داشته باشه فقط کافیه که اشاره کنه تا بردیا براش تهیه کنه،اون وقت شوهر من... زورش میاد پول خرج کنه.
مادر اندوه ماریا را تکمیل کرد: البته اگه پولی داشته باشه.
ماریا متوجه منظور مادر شد و گفت: آره... همین دیگه،مشکل اصلی ما همین پوله... خدابا چه طور ما پولدار نشدیم!
نگاهش کردم.دستش زیر چانه ش بود و اخم هایش را در هم کشیده بود.چه قدر ساده بود که به حال من افسوس می خورد.من چه خوش به حالی دارم؟
تلفن زنگ زد.گوشی را برداشتم: الو،سلام.شما خانم ماندانا ستایشین؟
صدایش به نظرم خیلی آشنا نبود،هرچند خیلی متین و گیرا بود و به دلم نشست.
_ بله،خودمم... شما... !؟
_ فریبرزم... یادتون که هست.
چرا هول شده بودم؟!
_ اوه،شمایین!حالتون خوبه؟ببخشید به جا نیاوردم.
_ خواهش می کنم... چه خبر ماندانا خانم؟
نگاهم به اشاره ی ابروهای مادر بود که می پرسید کیه؟
در پاسخش گفتم: خبر قابل ذکری نیست فریبرز خان.
و در همان حال متوجه اخم های مادر شدم.
_ خونواده حالشون خوبه؟
_ بله،خیلی سلام می رسونن.
مادر به نشانه ی اعتراض دستش را بالا آورد.
_ با درس و مدرسه چی کار می کنین،فصل امتحانات هم که شروع شده.
_ بله و نمی دانم چرا گفتم: برای یکی از دوستانم اتفاق بدی افتاده که فضای مدرسه رو برام غیر قابل تحمل کرده.
پرسید: چه اتفاقی؟
آهی کشیدم و در حالی که با ناخنم بازی می کردم گفتم: جلوی در مدرسه یکی خفه ش کرده و... متأسفانه مرده...
لحنش پرتأسف بود: اوه!چه حادثه ی تلخی... متأسف شدم... لابد تو روحیه ی شما تأثیر بدی گذاشته؟
دوباره چشمم به مادر افتاد که با اشاره ی چشم و دست و ابرو می گفت بس کن چه قدر وراجی می کنی.
_ خیلی متأثر شدم... راستش نمی تونم از خاطرم پاک کنم که...
_ ببینین ماندانا خانم،در این که شما عزیزی رو از دست دادین هیچ شکی نیست،اما نباید به خاطر این موضوع،که البته موضوع کم اهمیتی هم نیست،خودتون رو زجر بدین،به خصوص حالا که فصل امتحاناته و همه ی فکرتون باید روی درس متمرکز باشه.
_ بله،شما درست می فرمایین...
لحظه ای هردو مکث کردیم.نمی دانستم دیگر چه باید بگویم.انگار او هم همین حال را داشت بنابراین گفتم: می خواین با مامانم حرف بزنین؟ و به مادر نگاه کردم که برایم خط و نشان می کشید.
_ اگه ایشون مایلن خوشحال میشم.
گوشی را به طرف مادر گرفتم،ناچار و عصبی گوشی را از دستم گرفت.نگاه پر خشمی بهم انداخت و مکالمه را شروع کرد.لحن مادر سرد بود اما به نوعی سعی می کرد جانب احتیاط را رعایت کند.به هر حال حمک تخلیه در دست قریبرز بود.پس از خداحافظی،مادر گوشی را محکم روی تلفن کوبید و با همان چهره ی غضبناک رو به من گفت:حالا این قدر با این تحفه حرف نمی زدی نمی شد؟کم مونده بود جزییات زندگی مونو هم بدی دستش.اصلا چه لزومی داشت بگی دوستم کشته شده.ها؟هر چی من از این پسره بدم میاد تو هم هی براش خودشیرینی کن!
ماریا بی دلیل غش غش خندید و این خنده خشم مادر را بیشتر کرد: تو دیگه به چی می خندی ورپریده!
ماریا دستش را جلوی دهنش گذاشت و خبردار ایستاد.متوجه شدم که ماریا از کار آنالی که موزی را خورده بود و سعی می کرد خیاری را داخل پوستش جا بدهد تا مادر نفهمد دوباره مثل آفت به جان موز ها افتاده خنده اش گرفته.
آن تلفن برای چند دقیقه ذهنم را به خودش مشغول کرد.بی آن که بخواهم روی کاناپه دراز کشیدم و سر در گریبان فرو بردم و باز بی آن که بخواهم آهنگ دلنشین صدای مردانه اش در گوشم طنین انداخت،اصلا برای چی زنگ زده بود؟هیچ حرف قابل ملاحظه ای نداشت که بزنه؟خدای من!چه قدر باهاش راحت حرف زدم؟
با همان یک جمله که برای دلداریم گفت به چنان آرامشی رسیدم که برایم باورنکردنی بود!فکر کردم راست میگه و دنیا به آخر نرسیده،الهام خاطرش برام عزیزه،اما دیگه نیست و من باید قبول می کردم.نمی دانم چرا دوباره به درس خواندم علاقه مند شدم.
کاش همیشه یکی مثل او پیدا می شد که حرف هایش باعث تسکین دردهای زندگیم می شد.چه راحت حرف میزد،چه بی ریا و صمیمی!انگار دنبال کلمه های ساده می گشت که تأثیر حرف هایش را بیشتر کند.کاش دوباره زنگ بزنه.من به این حرف ها احتیاج داشتم.
بردیا با رفتاری متفاوت و سرد و خشک رو به رویم نشسته بود.هیچ حرفی بر لب نیاورده بود.نگاهش به رقص گروهی از دختر ها و پسر ها بود.سعی کردم سر حرف را باز کنم اما او اهمیتی نمی داد.
با دیدن دختر خاله ش دستش را گرفت و خنده کنان به طرف محل رقص رفتند.تحقیر شده سرم را پایین انداختم.دلم می خواست به حال خودم زار زار گریه کنم.حالا که کار خودش را کرده بود کم محلی می کرد تا بیشتر از خودم بیزار شوم.چشم در چشم دختر خاله ش رقصید.... نخستین بار نبود که نسبت به او احساس تنفر می کردم اما با تمام این حرف ها دیگر دلم نمی خواست او را از دست بدهم.
باید با او ازدواج می کردم والا گند بالا می آمد.چنان در نگاه میترا غرق شده بود که دست هایم از خشم مشت شدند.مادر نگاه معنی داری بهم انداخت.می دانستم در دلش چه می گذرد!با شنیدن نامم به عقب برگشتم.
با دیدن رضا پسرخاله کاوه کمی خودم را جمع و جور کردم.صورت جذابی نداشت.چشمانش بادامی بود و دماغش گرد و پهن به صورتش چسبیده بود.نمی دانم چرا بهم پیشنهاد رقص داد.نمی دانست من نامزد دارم... آن هم نامزد حسود و بی رحمی مثل بردیا که خودش را برای همه می خواهد و مرا برای خودش.اما بدم نیامد با هم رقص شدن با رضا حس حسادتش را برانگیزم.
دستم را به دستش دادم و فکر کردم حالا که می خواد دخترخاله ش رو به رخم بکشه چرا من تلافی نکنم؟بی آن که دوست داشته باشم دست در بازوی رضا انداختم و رقص را شروع کردم.نگاهم به او افتاد که دهنش باز مانده بود.... بعد هم همان خشم جنون آمیز را در نگاهش ریخت و تقدیمم کرد.
اهمیتی ندادم. باید دلش می سوخت همان طور که دل مرا می سوزاند.انگار طاقت نیاورد.دست دخترخاله ش را رها کرد و به طرف ما خیز برداشت.با یک حرکت عصبی مرا به طرف خودش کشید و در همان لحظه چنان مشتی زیر چشمم زد که نقش زمین شدم.آهنگ قطع شده بود و مهمانان به من خیره شده بودند.عاقبت کار خودش را کرد.جلوی این همه آدم تحقیرم کرد.مادر خودش را به من رسانید،سراسیمه و پریشان،کمکم کرد تا از جا بلند شوم.بعد نگاه پرملامتش را به سمت بردیا که نفس نفس می زد دوخت.
_ پس ماندانا راست می گفت تو همیشه دست روش بلند می کنی؟به چه حقی این کارو کردی؟هان؟
بردیا سرش را پایین انداخته بود.از سکوت او نمی شد حدس زد پشیمان است یا نه!رزیتا خانم پادرمیانی کرد و به آرامی چیزی زیر گوش پسرش گفت.مادر دستم را کشید،می دانستم وقتی عصبانی شود و روی دنده ی لج بیفتد هیچ کس جلودارش نیست.
_ بیا بریم دخترم،این آقا فکر می کنه هرجور که دلش خواست می تونه باهات رفتار کنه... این نامزدی رو بهم می زنیم.
دستم را جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم.رزیتا خانم هم نتوانست مادر را آرام کند.
بردیا با گستاخی پوزخند زد و گفت: خوب بهم بزنین،اصلا از ماندانا بپرسین حاضره این نامزدی بهم بخوره یا نه!
مادر نگاهش را به من دوخت.نگاهم را دزدیم تا مبادا از پشت توده ی اشک به راز سیاه دلم پی ببرد.ماریا که نمی دانم کی خودش را به من رسانده بود دست بر بازویم گذاشت و گفت: ماندانا چرا چیزی نمی گی؟چند وقت پیش یادمه که گفتی دلت می خواد همه چیز تموم شه،خوب پس معطل چی هستی؟
سرم را روی شانه اش گذاشتم و سیل اشکم را روی گونه هایم رها کردم.بردیا به خوبی می دانست مرا در چه منجلابی انداخته.می دانست با وجود نفرتی که ازش دارم نمی توانم به درستی تصمیم بگیرم.مادر هنوز منتظر من بود.مردم تا توانستم بگویم پ: نه تقصیر من بود!بردیا حق داشت.
سپس در دل به خودم لعنت فرستادم.نگاه مادر و ماریا در هاله ای از ناباوری سوسو می زد.شکست خورده تر از همیشه دست در دست ماریا و با گام هایی سنگین از بین جمعیت گذشتم.ماریا تند تند و زیر لب گفت: حالت هیچ خوش نبود،مثل این که هیچ کس و هیچ جا رو نمی دیدی و... و گفت که نمیداند چرا از بردیا دیگر هیچ خوشش نمی ۀید.
مادر مثل اسپند روی آتش جلز و ولز می کرد.مدام راه می رفت و با این دستش به آن یکی دستش مشت می کوبید.خاله رویا سیب پوست کنده شده را قاچ کرد و به دخترش تعارف کرد.ماریا زیر چشمی به مادر چشم دوخته بود.من با نگاه پرسوزم گویی رومیزی را به آتش کشیده بودم.صدای مادر که انگار از کوره ی داغی فوران می کرد بلند شد.
_ چه طور مانی نذاشت اون پسره رو سرجاش بشونم!زیادی از حد پررو و گستاخ شده... دیدی خواهر؟دیدی چه طور سکه ی یه پولمون کرد؟
آرمینا سیب جویده شده را قورت داد اما انگار خوب از گلویش پایین نرفته بود: خوب خاله،مانی هم کم مقصر نبود،نباید با رضا می رقصید.
مادر فوری گفت: این کجاش گناهه،مگه ندیدی چه طور خودش با اون دختره ی تالاسمی گرفته می رقصید... مانی خوب کاری کرد که دلش رو سوزوند... ولی نمی دونم چرا نذاشت من بهش بفهمونم که با کی طرفه.
_ مامان این قدر حرص نخور!برای قلبت خوب نیست ها!
مادر به طرف ماریا برگشت،انگار گوشزد ماریا خیلی به موقع بود... کنار خواهرش نشست و این بار تیر نگاهش را به طرف من هدف گرفت.
_ تو هیچی نمی خوای بگی؟مگه نمی گفتی دیگه از این پسره خوشت نمیاد،پس چی شد که...
حرف های مادر داغ دلم را تازه کرد.اشک هایم را پاک کردم،اما مگر می شد از پس آن همه اشک برآمد.
_ ولم کنین مامان.بذارین به حال خودم باشم.وسپس بلند شدم و خودم را به اتاقم رساندم.در حالی که بر تشک و بالش مشت می کوبیدم تکرار کردم: لعنتی!وحشی!کثیف!چه طور حق حرف زدن رو ازم گرفتی.حیوون.
اما مگر دیگر فایده ای هم داشت؟من باخته بودم... شاید برای همیشه.
_ مانی بیا ببین عکس ها چی شده!وای خدای من.
نگاهم به شعله های سرکش آتش شومینه بود که تن چوبی هیزم ها را می سوزاند و صدای جلز و ولزش را در فضا پراکنده می کرد.
چون دید کششی به سویش ندارم،خودش طرفم آمد و عکس ها را یکی یکی جلوی چشمانم گرفت.
_ چرا جلوی چشمات رو گرفتی؟به این عکس نگاه کن... دستت رو وردار،مثل کبک سرت رو توی برف نکن.
دلم می خواست صدبار ار خدا طلب مرگ کنم،دلم زخم خورده بود... بغضم مثل این چند وقت دوباره ترکید: تو رو خدا اذیتم نکن... از این عکس ها متنفرم،از تو هم همین طور.
لبخند زد،زشت و کریه!می دانست چه طوری حالم را بهم بزند: خوب اگه متنفری این نامزدی رو بهم می زنیم.
با دیدن چشمانم که از شدت بغض و کینه روی هم فشرده می شد قهقهه سر داد.از عقده ی حقارتی که در دلم ته نشین شده بود قلبم تیر کشید.از جا برخاست و از روی میز شیشه ی نوشابه را برداشت و در لیوان خودش و من ریخت.
_ این قدر ادای دختر های مغرور و خودخواه رو درنیار عزیزم... زیاد بهت نمیاد.
از التهاب می سوختم.محکم با دستم لیوان نوشابه را پس زدم.محتوایش روی میز ریخت و چشمان دریده اش بهم خیره شد.نمی دانستم چه طور باید خودم را از شر آن همه کینه و نفرت و بغض و خشمی که وجودم را در میان شعله هایش خاکستر می کرد رها کنم.
_ تو یه حیوون وحشی هستی!یه بیمار روانی!آره... می دونم روانی هستی.فکر می کنی نمی دونم چرا هرچند وقت یه بار میری فرانسه... تو دست خودت نیست که این کار ها رو می کنی،چون دیوونه همیشه یه دیوونه ست...
لیوان را چنان لای مشتش فشرد که شکست و دستش خونی شد.در همان حال عربده کشان به طرفم یورش آورد: کی گفته من روانیم... کی این حرف رو بهت زده... زودباش بگو... بگو تا خفه ت نکردم...
چنان دست هایش را دور گردنم حلقه کرد که نزدیک بود نفس کم بیاورم.اگر تمنا را در نگاهم نمی دید چه بسا حلقه را تنگ تر می کرد.وقتی دستانش را از دور گردنم باز کرد تازه توانستم نفس بکشم.گلویم می سوخت.از شرارتی که در نگاهش برق می زد ترسیدم.نفس نفس زدم.انگار از یک دنیای دیگر برگشته بودم.
لیوان شکسته را به نشان تهدید به طرفم گرفت.از نگاهش خون می چکید.همان طور که لب هایش می لرزیدند گفت: بگو کی گفته من روانیم والا... همین جا... می کشمت
تهدیدش کاری بود و من نام کاوه را بر زبان آوردم.موهایم را از عقب کشید و با تمام حرصش گفت: حالا دیگه با کاوه اختلاط می کنی و اسرار دیگران رو برای هم فاش می کنین؟حالیت می کنم...تیزی لیوان شکسته را روی گلویم گذاشت،مرگ را جلوی چشمانم دیدم.سخت بود که التماسش کنم اما کردم: نه به خدا!خودش اون شب... اون شب تولد... اومد طرفم و گفت که... به خدا من ازش نپرسیدم... باور کن خودمم از کاوه خوشم نمیاد...
عاقبت شیشه تیز را از روی گلویم برداشت.نمی دانم به حالم رحم کرد یا اگر می خواست مرا می کشت؟روی صندلی نشست.دست هایش را آویزان کرد و خم شد و به رقص آتش خیره شد.از این که ناراحتش کرده بودم هیچ احساس پشیمانی نمی کردم.دلم خنک شده بود.صدایش گرفته بود... خیلی آهسته حرف می زد طوری که فکر کردم با خودش حرف می زند: تو باور کردی؟
من هم بی رحمانه لبخند زدم و گفتم: هرکس دیگه ای هم جای من بود باور می کرد،رفتارت همین رو نشون میده.
به طرفم برگشت،از حالت نگاهش هولی در دلم افتاد که نفهمیدم علتش چیست.نگاهم می کرد اما معلوم بود که مرا نمی بیند.نمی دانم به چه می اندیشید و چه فکری در سر داشت اما تغییر نگاهش نشان از طغیان داشت.
دیگر هیچ نگفت.بالشی زیر سرش گذاشت و روی کاناپه دراز کشید.نگاهش به سقف بود و دستش شیشه های شکسته را لمس می کرد.دلم به حالش سوخت اما به دلم بانگ زدم که به حال خودت دل بسوزون،این آدم ارزشش همینه.نمی دانم چرا سکوت معنی دارش زنگ های خطر را برایم به صدا درآورد.
جلوی آتش نشستم و خیره به شعله های بی رمقش به فکر فرو رفتم... خدایا... این بازی به کجا ختم میشه؟با حرکت تندش به خودم آمدم.روی کاناپه نشست و زل زد به من و گفت: می خوام کاری برام بکنی...
_ چه کاری؟
_ شب جمعه زنگ بزن به کاوه و باهاش قرار بذار جایی همدیگرو ببینین...
_ که چی بشه!؟
با دیدن تعجبم لبخند زد: هیچی!باهاش قرار بذار،باقیش با من...سپس انگشتش را به نشانه ی تأکید و هشدار به طرفم گرفت و گفت: یادت باشه که بهش بگی به کسی چیزی نگه.
_نه!من این کارو نمی کنم... تا نگی چه کار می خوای بکنی راضی نمی شم.
از جایش بلند شد و به طرفم آمد.با لحنی که همیشه از آن بیزار بودم گفت: چرا... تو این کارو خوب انجام میدی... چون من ازت می خوام.از همه چیز بدم می آمد ولی خواستم از این موقعیت استفاده کنم.برای همین گفتم: ولی باید قول بدی با من ازدواج کنی... هر چه زودتر!
دستش را دور گردنم انداخت و گفت: خوشم میاد که با تمام حماقت هات بلدی چه طور از آب گل آلود ماهی بگیری.خواستم دستش را پس بزنم که زورم به قدرت دستانش نرسید



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار