کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت4

 


مراسم چهلم هم تمام شد.تلاش گروه های پلیس برای پیدا کردن قاتل تا آن لحظه به هیچ نتیجه ای نرسیده بود.خانواده ی خاله رویا در تمام این مدت مهمان ما بودند و با هم بحث

می کردند.بردیا دو هفته پیش برای انجام کاری که هیچ در موردش با من صحبت نکرده بود به همراه خانواده اش به پاریس رفت.از وقتی رفت من با خیال راحت درس خواندم و

توانستم در دو درس زبان و ریاضی که تجدید شده بودم نمره ی قبولی بیاورم.

آن روز خاله رویا هنوز روی حرفش اصرار می کرد: ببسن خواهر!طبقه ی اول که مال من شد.طبقه ی دوم هم مال تو... طبقه ی سوم را هم می فروشیم و تقسیم می کنیم.

مادر مخالف فروش طبقه ی سوم بود: نه!این چه کاریه؟طبقه ی سوم رو اجاره میدیم و اجاره هایش را نصف می کنیم.

ماریا که نگران فروش منزل اجاره ایش بود سرش را تکان داد و در تأیید حرف های مادر افزود: بله،این طوری بهتره،درضمن سال به سال هم قیمت ملک میره بالا و فروش خونه چیزی

جز ضرر نیست.

زنگ خانه به صدا درآمد.گوشی اف اف خراب بود و هیچ کس هم حوصله پایین رفتن از پله را نداشت.

_ مانی برو ببین کی پشت دره.

باز هم زورشان به من رسید.بدون هیچ اعتراضی برای گشودن در پایین رفتم.در را که باز کردم با دو چهره ی نا آشنا برخورد کردم.اولی مرد میانسالی بود با موهای جوگندمی و قدی

متوسط که دو سه پوشه ی رنگی زیر بغل گرفته بود و دومی جوانی بیست و هفت هشت ساله به نظر می رسید که قد بلندی داشت و چهره اش خوش ترکیب و جذاب بود.چشم

های سبز و موهای خرمایی اش به چهره اش جذبه خاصی بخشیده بود.ابروان مشکی اش به نظرم کمی آشنا آمد،ولی هرچه فکر کردم نشناختمش.خیلی طول کشید تا یادم امد

باید سلام کنم.

فقط جواب سلامم را دادند و پرسیدند کسی خانه هست یا نه؟خواستم به داخل دعوتشان کنم که فکر کردم اول باید خودشان را معرفی کنند.

_ ببخشید شما؟

مرد میانسال که خشک و صاف ایستاده بود گفت: من وکیل آقای بهتاش هستم.وبا دست به جوان همراهش اشاره کرد.

نگاهی به آن جوان انداختم که بدون هیچ حرکتی به من زل زده بود.

خواستم بگویم ایشان را به خاطر نمی آورم که آقای وکیل گفت: آقای بهتاش،نوه ی بهتاش بزرگ،یعنی پدربزرگ شما هستند!

چشمانم قلمبه زدند بیرون!نمی دانم دهانم تا چه حد باز مانده بود.همان لحظه از ذهنم گذشت: بهتاش!نوه ی بهتاش بزرگ!پدربزرگ من!پدربزرگ و مادربزرگ که دو دختر بیشتر

نداشتند... پس...

_ تا کی می خواین ما رو پشت در نگه دارین؟

صدای گیرایی داشت.همان طور که راست ایستاده بود زل زده بود به چشمان مات و مبهوت من.خودم را کنار کشیدم.گیج و منگ.نمی دانستم کار درستی کردم که گذاشتم بیایند

داخل یا نه؟

پشت سرم از پله ها بالا آمدند.در فکرم هنوز این معما را حل نکرده بودم که چه طور او می تواند نوه ی پدربزرگ من باشد؟

_ کی بود مانی؟

نگاهی به مادر کردم و شانه هایم را بالا انداختم.خودم داخل رفتم و مادر تازه متوجه دو مرد ناآشنای پشت در شد که انگار منتظر بودند کسی به داخل دعوتشان کند.منتظر پرسش

مادر نماندند.خودشان را معرفی کردند.مادر چشمانش را تنگ کرد و گفت: چی!نوه ی پدر من!

_ اگه اجازه بدین بیایم تو،همه چیز براتون روشن میشه.

مادر که سخت حیرت کرده بود خودش را کنار کشید.همه از جا برخاستند.خاله رویا با اشاره ی چشم و ابرو از مادر پرسید آن دو نفر کیستند و مادر سر در گوش خواهرش فرو برد و

آرام چیزی نجوا کرد.ماریا و آرمینا زل زده بودند به جوانی که چشمان سبز داشت.مهبد و آرمین در حال تماشای تلویزیون بودند.

آقای وکیل پا روی پا انداخت و سینه اش را صاف کرد.چهره های ما را تک تک از نظر گذراند،عاقبت تصمیم گرفت ابهام را از بین ببرد و گفت: قبل از این که بخوام توضیحی بدم،واقعه ی

اسفناک قتل بانو بهتاش رو بهتون تسلیت عرض می کنم...

مادر نتوانست تا پایان حرف هایش صبر کند و پرسید: ببخشید آقای...!؟

وکیل با لبخند خودش را معرفی کرد: ادیبی هستم.وکیل حقوقی آقای بهتاش.

مادر زیر چشمی نگاهی به جوان انداخت.جذبه ای در رفتارش بود که احترام همه را برمی انگیخت.

آقای ادیبی ادامه داد: یک ماه پیش با خبر شدیم که این واقعه اتفاق افتاده،برای همین موکلم رو از شهرستان احضار کردم تا...

این بار خاله رویا پاتک زد: ببخشید گفتین ایشون نوه ی آقای بهتاشن؟

آقای ادیبی نگاهش کرد و حرفش را تأیید کرد.خاله رویا تک خنده ای کرد و موهای روی پیشانیش را پس زد و گفت: این چه طور می تونه حقیقت داشته باشه؟ما فقط دو تا

خواهریم،نه خواهر دیگه ای داریم و نه برادری که...

آقایی ادیبی عینکش را بر چشم گذاشت و گفت: اگه تا آخر عرایض بنده صبر کنین همه چی مشخص میشه.

و توضیح داد پدربزرگ در زمان خدمتش به عنوان فرمانده ی نیروی دریایی شمال در شهر نوشهر با دختری از یک خانواده ی کشاورز ازدواج می کند،اما با مخالفت و تحقیر خانواده ش

مواجه می شود و برخلاف میل باطنی ش،آن زن را با پسر بچه ای سه چهار ساله ترک می کند و به تهران بازمی گردد و تن به ازدواج دیگری می دهد و دیگر هیچ وقت به سراغ

همسر اولش نمی رود.اما قبل از مرگش وصیت می کند آن چه پس از او باقی می ماند پس از مرگ همسر دومش به پسرش،سهراب،تعلق گیرد.این وصیت نامه مکتوب را نزد او به

طور محرمانه امانت می گذارد تأکید می کند تا زمانی که همسر دومش در قید حیات است این وصیت نامه هیچ ارزش قانونی نداشته باشد...

و در ادامه گفت: پس از شنیدن خر قتل بانو بهتاش تصمیم گرفتم وصیت نامه آقای بهتاش رو عملی کنم.بعد از جست و جو تونستم ردی از خونواده ی اول آقای بهتاش پیدا کنم که

متأسفانه فهمیدم،پسرشان سهراب،بعد از فوت همسرش از دست میرن و تنها بازمونده ی ایشون پسریه به نام فریبرز...

فکر می کنم نه تنها من بلکه دیگران هم زیرچشمی به جوانی که فریبرز نام داشت نگاه کردیم.درک حرف های آقای وکیل

اگرچه چندان مشکل نبود،اما کسی دلش نمی خواست این حقیقت را قبول کند.

مادر عرق روی پیشانیش را با دستمال پاک کرد.وانمود می کرد که خیلی گرمش است: آقای ادیبی!یعنی شما می خواین بگین که این آقا برادرزاده ی ناتنی ما و وارث این آپارتمان

سه طبقه س؟

پیش از این که آقای ادیبی پاسخ بدهد فریبرز با صلابتی که در نگاهش بود و صراحتی که در بیانش می جوشید گفت: بله خانم ستایش.اگر چه هیچ وقت پدربزرگم رو ندیدم،اما کاری

که انجام داده یه ذره هم فقدات محبت پدرونه ای رو که باید به فرزندش می کرد جبران نمی کنه.پدر من تو تموم سال های زندگیش بی حضور دستای گرم و سلیه ی پرمهر پدر

همیشه خلئی رو تو وجودش احساس می کرده.فکر می کنم این به صورت یه میراث خونوادگی دراومده،منم تو سال های نوجوونی پدر . مادرم رو از دست دادم و مثل پدرم از این

نعمت خدادادی محروم شدم... میخوام هرچه سریع تر نسبت به وصیت پدربزرگم اقدام بشه.

مادر زیاد از لحن صریح برادرزاده ش خوشش نیومد: معلومه که خیلی برای صاحب این خوونه شدن عجله دارین!ما از کجا بدونیم این قصه ای که شما برامون تعریف کردین حقیقت

داره؟شاید فقط یه کلک و نقشه س... شاید قاتل مامان یچاره م شما باشین...

فریبرز با صدای محکم و قاطعی فریاد کشید: بس کنین خانم!واقعا شرم آوره که من رو به این کار متهم می کنین،می تونم به خاطر این کار ازتون شکایت کنم.

مادر عصبانی شد و درحالی که چهره ش پر از خشم و غضب بود فریاد کشید: خوب برید شکایت کنین،شما و وکیلتون معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای بلند شدین اومدین این جا

و ادعای ارث و میراث می کنین.ما هم از شما به عنوان دو کلاهبردار که می خوان مال مردم رو بالا بکشن شکایت می کنیم.

از جا برخاست؛صورتش از خشم گلگون شده بود.لب پایینش می لرزید.رنگ سبز چشمانش تیره تر به نظر می رسید.

_ خیلی خوب! هیچ تمایلی ندارم شخصا این جریان رو دنبال کنم.همه چیز رو به وکیلم محول می کنم.از دیدن شما هم پشیمونم.سپس رو به آقای ادیبی گفت: بریم آقای ادیبی.از

حقم نمی گذرم.اگه قراره زور بشنوم باید بگم که زورگویی رو بیشتر دوست دارم... انتقالی می گیرم و به تهران میام تا به فامیل ناتنیم ثابت کنم که کلاهبردار کیه؟

برای لحظه ای چشمان مادر و فریبرز در هم خیره ماند.در نگاه هردو کینه و نفرت صاعقه می انداخت.وقتی رفتند همه در سکوتی عمیق فرورفتیم.چه طور این موضوع می تونست

حقیقت داشته باشه؟فکر کردم از همون لحظه ی اول که دیدمش یه حس غریبی می گفت که آشناس.

نمی دونم شاید چشمای سبز و موهای خرماییش که شبیه من بود و مامان و مادربزرگ همیشه می گفتند فقط تو چشمای سبز و موهای خرمایی پدربزرگ رو به ارث بردی.

مادر مدام در اتاق پذیرایی از این طرف به آن طرف می رفت و بلند بلند حرف می زد.

_ مامان بیچاره!تو تموم سال های زندگیش با پدر چیزی جز صداقت و درستی از خودش نشون نداد،اما در عوض پدر تلخ ترین حقیقت زندگیش رو ازش پنهان کرده بود... آخ... مامان

بیچاره!پدر چه طور تونست این کارو بکنه؟چرا این خونه رو به اسم اونا کرد؟پس ما ها چی؟ما بچه هاش نبودیم؟ما حقی نداشتیم؟

ماریا برایش آب آورد،اما او با ترشرویی لیوان را پس زد و گفت: آب به چه دردم می خوره؟دارم آتیش می گیرم،می سوزم.این پسر حال منو به هم می زنه.انگار طلبکاره.ارث بابش رو

از ما می خواد.طوری بهمون نگاه می کنه انگار

داره به نوکراش نگاه می کنه.

خاله رویا دستش را گرفت و برای همدردی گفت: حالا که اتفاقی نیفتاده.از کجا معلوم که راست میگن؟شاید همه چیز نقشه باشه.

آرمینا سیبی گاز زد و در حالی که لپ هایش پر بود جویده جویده گفت: من که میگم شاید قتل مادربزرگ هم در ارتباط با همین موضوع باشه.این آقای فریبرز با اون هیبت طلبکارانه

ش معلومه که برای بالا کشیدن این خونه از هیچ تلاشی مضایقه نمی کنه.

مادر چنگی به موهایش انداخت و گفت: بهتره همه چیزو به زمان واگذار کنیم.باید اونو به عنوان یه مضنون به کلانتری معرفی کنیم.

آن شب هرکس در لاک خودش فرورفته بود و شاید پیش خود این موضوع را بررسی می کرد.هیچ کدام از ما برملا شدن چنین حقیقت بزرگی را پیش بینی نمی کردیم.از کجا می

دانستیم پدربزرگ پیش از ازدواج با مادربزرگ همسر و فرزندی داشته.از کجا می دانستیم مادربزرگ به قتل می رسد و این حقیقت فاش می شود.آیا می شود حدس زد که قاتل

مادربزرگ صاحب همان چشمان سبزاست؟!نه!آن چشم ها نمی توانستند قصد جان کسی را بکنند.آن چشمان سبز چه قدر شبیه چشمان من بودندومبریا گفت: به قدری شبیه تو

بود که اگه کسی شما رو با هم ببینه فکر می کنه خواهر و برادرین!

مادر زیاد از این حرف ماریا خوشش نیامد.اخم هایش را در هم کشید و به ماریا گفت: این قدر حرف های بی ربط نزن.حوصله داری ها!

آرمینا هم نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و گفت: پسر دایی به این خوش قیافه ای داشتیم و خبر نداشتیم. و غش غش خندید.

به گمانم متوجه نگاه ملامت آمیز مادر نشده بود.
مادربزرگ موهای سپیدش را بافته بود و به چشمانش سرمه کشیده بود.چشمان ریزش به قدری درشت شده بود که آدم از دیدنش هول برش می داشت.صدایش کردم،به طرفم برگشت و لبخند کجی زد.خواستم به سویش بروم که دستی دور گردن مادربزرگ آویخت.دستان استخوانی مادربزرگ به نشان کمک به سویم دراز شده بود و زبانش بیرون زده بود.خیلی سعی کردم بروم . نجاتش بدهم اما انگار پاهایم به زمین چسبیده بود..گریه می کردم،داد می کشیدم اما فقط چشمان مادربزرگ را دیدم که از حدقه زده بیرون.جیغ کشیدم و از خواب پریدم.هوا کم کم داشت روشن می شد.روی گلدان شمعدانی لبه پنجره گنجشکی نشست و کمی بعد پر زد و رفت.نسیم خنکی از پنجره به داخل وزید و تور سفید پرده را تکان داد.لیوان آبی ریختم و جلوی آینه ایستادم.چرا چهره ی قاتل را ندیدم؟

نمی دانم زیر نور ضعیف چراغ خواب بود که احساس می کردم رنگ چهره م پریده و یا این که واقعا رنگم پریده بود؟دیگر خوابم نمی آمد.کنار پنجره ایستادم.تا انتهای کوچه خلوت و ساکت بود.درخت نارون زیر پنجره خیلی سبز شده بود و شاخ و برگ پیدا کرده بد.دسته ای از کلاغ ها از دور به سمتی که خورشید در حال طلوع بود پرواز می کردند.دلم گرفته بود اما می دانستم دلم برای بردیا تنگ نشده است.دلم می خواست مسافرتش چندین ماه طول بکشد.

آن روز نوبت دادگاهمان بود.تمام شواهد و قرائن نشان می داد که ادعای فریبرز بهتاش چیزی جز حقیقت نیست.آن روز دادگاه رأی نهایی را صادر می کرد.تلاش مادر و خاله رویا برای متهم ساختن فریبرز بی ثمر بود چرا که پس از بازجویی های به عمل امده او بی گناه شناخته شد و اتهام به کلی رد شد.مادر و خاله رویا حسابی کلافه بودند و دلشان نمی خواست ملکی که فکر می کردند به آن دو تعلق دارد از آن تازه رسیده ای شود که برادرزاده ی ناتنی شان بود.

من... نمی دانم چرا هنوز به صاحب آن چشمان سبز می اندیشیدم؟



از دادگاه بیرون آمدیم.مادر و خاله رویا شکست خورده و متفکر سر به زیر انداخته بودند و هیچ حرفی نمی زدند.من و آرمینا و ماریا حتی نتوانستیم با مادرانمان همدردی کنیم.چنان تشری بهمان زدند که هر سه خاموش و سرکووب شده سرجایمان قرار گرفتیم.از آن طرف فریبرز در کنار وکیلش لبخند پیروزمندانه ای به لب داشت و حکم موفقیتش در دست راستش بهمان دهن کجی می کرد.وقتی از جلویمان می گذشت پوزخندی زد و گفت: آخرش حق به حقدار رسید.حکم تخلیه رو هم گرفتم. می خوام کل ساختمون رو بفروشم.

مادر یخ کرد.نگاه تندی به او انداخت.خاله رویا بر جا خشک شده بود و واکنشی از خود نشان نمی داد.فریبرز از پله های دادگاه پایین رفت.مادر آقای خطیبی را صدا زد و او جلویش ایستاد.مادر آب دهانش را قورت داد.رأی دادگاه برایش گران تمام شده بود اما طوری حرف می زد که انگار دلش نمی خواست آقای وکیل فکر کند که التماس می کند.

_ آقای ادیبی باهاش صحبت کنین که از حکم تخلیه استفاده نکنه.ما نمی تونیم به این سرعت خونه ی پدری مون رو ترک کنیم،اصلا فکر کنه بهمون اجاره داده!سر ماه اجاره ش رو پرداخت می کنیم،خوب هرچی باشه ما با هم فامیلیم،خوب نیست که...

_ ببینین خانم ستایش.آقای بهتاش از برخورد شما خیلی ناراحت و عصبیه و این کار ها رو فقط به عنوان تلافی می کنن.تا اون جا که من خبر دارم اگه انتقالی بگیرن به تهران میان.باهاش صحبت می کنم ولی قول نمی دم که قبول کنه.

مادر چند لحظه نگاهش کرد گویی دلش می خواست آقای وکیل را تحت تأثیر قرار بده.آقای وکیل با عذرخواهی خداحافظی کرد و رفت.لشکر شکست خورده ی دو خانواده پله های دادگاه را با قدم هایی سست و ناتوان پشت سر گذاشتند.مادر گریه می کرد.

_ یعنی ما رو از خونه میندازه بیرون؟

مطمئن بودم خاله رویا به حرفی که می زند اطمینان ندارد: نه خواهر!هیچ غلطی نمی تونه بکنه.مگه شهر هرته؟

آرمینا برعکس مادرش واقع بینانه تر حرف زد: با حکم تخلیه ای که تو دستشه هر وقت که اراده کنه می تونه اسباب و اثاثیه تون رو بیرون بریزه.

خاله رویا بهش پرید: تو خفه شو آرمینا.

آرمینا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: برگ برنده تو دست اونه.چرا خودمونو گول بزنیم؟

مادر دوباره آتشی شد و فریاد زد: چه قدر ازش متنفرم!عارمه که اون از گوشت و پوست خودمونه.اگه وصیت پدر نبود می دونستم چی کارش کنم.

خاله رویا کلاس فرهنش گل کرد: پسره ی دهاتی معلوم نیست از پشت کدوم کوه اومده که حالا شده صاحب یه ساختمون سه طبقه تو بهترین جای تهران...

آرمینا دوباره زد تو ذوق مامانش: شانس که دهاتی و شهری سرش نمیشه.

خاله رویا یک بار دیگه با تشر گفت: تو خفه شو لطفا.

ماریا آنالی را در آغوشم انداخت و آهسته گفت: باید به ستار بگم به فکر پیدا کردن خونه باشه،فریبرزی که من دیدم فامیل و غریبه سرش نمیشه.می خواد همه ی عقده های زندگی خودش و پدرش رو سر ما خالی کنه.چه قدر تو اون خونه راحت بودیم!

جمله ی آخر را با حسرت ادا کرد.من در باورم نمی گنجید که صاحب آن چشمان سبز تا این حد بی رحم باشد.نمی دانم چرا مطمئن بودم این کار را نخواهد کرد و حرف هایش فقط در حد یک تهدید توخالی است.



پدر پس از شنیدن حرف های مادر به پشتی صندلی آشپزخانه تکیه داد.هیچ تغییری در چهره ش ندیدم که بفهمم چه حالی پیدا کرده است؛اما نگاهش روشن بود: خوب،پس آخرش از دوماد سرخونه بودن نجات پیدا می کنیم.

مادر که حوصله شوخی نداشت سگرمه هاش تو هم رفت و با اخم گفت: به جای هم فکری زخم زبون می زنی؟

پدر خلال دندانی برداشت و آن را لای دندان هایش فرو برد.بعد آرام گفت: چه کاری از دست من ساخته س.وقتی میگی رئیس دادگاه به نفع اون حکم داده باید حقیقت رو قبول کنیم.

_ نخیر!نمیذارم این اتفاق بیفتهوکی جرأت می کنه منو از خونه ی پدریم بندازه بیرون؟همین طوری هم که نیست.

انگار پدر می خواست ته دل مادر را خالی کند: اگه الان برادرزاده ی ناتنیت با دو تا مأمور و حکم تخلیه بیاد پشت در چی کار می کنی؟

مادر با حرص نگاهش کرد.برق دندان هایش را دیدم که به هم ساییده می شد.در دلم گفتم الانه که سر بابا داد بکشه اما انگار خودش هم به درستی حرف های پدر واقف بود.قوطی کبریتی را که در دستش بازی می داد مچاله کرد و روی میز پرت کرد: نمی دونم این آکله از کجا پیدا شد و زندگیمون رو به هم ریخت.

پدر گفت: مانی چای بریز خوشرنگ باشه.

مادردستش را زیر چانه ش زده بود و این بار به جای قوطی کبریت به گلدان گیر داده بود.پدر زیرچشمی مادر را زیر نظر گرفته بود ولبخند کجی روی لبش بود.خوشش میامد در این حال و هوا سر به سرش بگذارد.

_ ولی خودمونیم ها!فریبرز با آقای بهتاش بزرگ شباهت عجیبی داشت.قد بلند،چشمای سبز و موهای خرمایی.حتی ابهت و غرورش رو هم از اون خدابیامرز به ارث برده بود.

چای را مقابلش گذاشتم.پوزخندی زد و نگاهم کرد و ادامه داد: چه قدرم شبیه مانی بود.مگه نه سیما؟

مادر با اخم نگاهش کرد و پدر بی تفاوت قند را در دهانش گذاشت.
هیچ کس در خانه نبود.مادر هم برای خرید بیرون رفته بود.روی کاناپه رو به روی دریچه کولر لم داده بودم.بردیا تماس گرفته و خبر داده بود که تا هفته ی دیگر به ایران برمی گردند و برای چندمین بار در خلال حرف هایش تکرار کرد که دلش برایم خیلی تنگ شده و این که وقتی به ایران برگردد برای رفع دلتنگی باید چند روز بدون وقفه در کنار من باشد.من خوشحال یا ناراحت در جوابش فقط خندیدم.

فکر خاصی نداشتم.گه گاهی به یاد مادربزرگ آه می کشیدم.چه طور قاتل بی رحمش پیدا نشده بود؟با شنیدن صدای زنگ بی حوصله بلند شدم.حال باز کردن در را نداشتم.دستی روی موهای ژولیده م کشیدم و در را باز کردم.با دیدن فریبرز از آن حالت شل و بی حال درآمدم و صاف ایستادم:سلام کردم و به چشمان سبزش زل زدم.تی شرت مشکی و شلوار جین پوشیده بود.موهای خرماییش را دو طرف صورت ریخته بود.ژل زده و آراسته.

_ سلام کسی خونه نیست؟

این مرد مغرور من رو داخل آدم حساب نمی کرد؟چه قدر تن صدایش دلنشین بود.

_ غیر از من کسی نیست،البته مامانم تا نیم ساعت دیگه برمی کرده.بفرمایی داخل،تا شما شربتی بخورین اونم برگشته.

زیاد بی میل نبود.لبخند کمرنگی لحظه ای لبانش را گشود و گفت: اگه مزاحم نیستم منتظر مامانتون میشم.

خودم را کنار کشیدم و او داخل شد.با عجله آینه و شانه را از روی مبل برداشتم و او را دعوت به نشستن کردم.روی مبل نشست.بدون حضور مادر کمی دستپاچه شده بودم ونمی دانستم اول برایش شربت ببرم یا چای؟شربت پرتقال را توی لیوان مخصوص مهممان ریختم اما نی پیدا نکردم.نمی دانم چرا این قدر هول شده بودم.ناخواسته جلوی اینه ایستادم.دستی به سر و روی آشفته م کشیدم و همراه با لبخندی به پذیرایی برگشتم.

لیوان شربت را از روی سینی برداشت و تشکر کرد.رو به رویش نشستم.لیوان شربت در دستم بود و نگاهم سبزی چشمانش را می کاوید.او هم عجیب به چشمانم زل زده بود.شاید در دلش می گفت چه قدر شبیه چشمان من است.برای این که حرفی زده باشم با اشاره به لیوان گفتم: بخورید تا گرم نشده.

هم زمان با هم لیوان را سر کشیدیم.پس از خالی کردن لیوان دوباره نگاه سبزش را به من دوخت و پرسید: چند سالته؟

_ شونزده سال.پنجم دبیرستانم یعنی میرم شیشم.

_ از چه درسی خوشت میاد و از چه درسی بدت میاد؟

نمی دانم چه منظوری از این پرسش ها داشت.شاید فکر می رکد چون شانزده سالم است باید باهام مثل دختر بچه ها حرف بزند!با این حال گفتم:

_ از تاریخ خوشم می یاد،اما از ادبیات خوشم نمیاد.

چشم چپش تنگ تر از آن یکی چشمش شد و گفت: چرا از ادبیات خوشت نمیاد؟

به یاد حال و هوای شاعرانه دبیر ادبیات افتادم که دلش می خواست همه آن حس و حال را برای خواندن و گوش دادن به شعر پیدا کنند،ولی لزومی ندیدم او علتش را بداند.فقط شانه هایم را بالا انداختم.

پس از لحظه ای سکوت و تفکر گفت: من حدود هشت ساله که تدریس می کنم و...

مثل بچه های کوچک ذوق زده وسط حرفش پریم: وای!یعنی شما دبیرین؟

از هیجانزدگی من خنده اش گرفت و با سر تأیید کرد.پرسیدم: چی درس میدین؟

وقتی گفت ادبیات سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.نمی دانم چرا شروع کردم به توضیح دادن: راستش از خود درس ادبیات بدم نمیاد،از دبیر دبیر ادبیاتمون...

نگاه پر تمسخرش نگذاشت به حرفم ادامه دهم: در طی این چند سال هیچ دانش آموزی رو ندیدم که از ادبیات خوشش نیاد.

دوباره خجالت کشیدم.مادر برگشت.با دیدن فریبرز از روی ناچاری با او سلام و احوالپرسی کرد.برخورد آن دو نفر با همه ی سردی و خشکی قابل توجه بود.مادر نگاه زیر چشمی به او داشت و فریبرز خیلی راحت صاف روی صندلی نشسته بود.

_ ببینین خانم ستایش با انتقالی من موافقت نشده یعنی گفتن تا سال دیگه نمی تونم انتقالی بگیرم...

مادرکه دست راستش روی قلش بود آهسته نفس راحتی کشید و فریبرز ادامه داد: در حال حاضر از فروش این جا صرف نظر کردم تا سال دیگه!شما هم تا اون موقع بهتره به فکر پیدا کردن جایی برای زندگی باشین.

مادر که خیالش از بابت خونه راحت شده بود پا روی پا انداخت.

_ تا سال دیگه خدا بزرگه.شاید تا اون موقع تصمیم تون به کلی عوض شد و قصد فروش خونه رو نداشتین و ما هم...

حرف مادر را برید و محکم و صریح گفت: من به ندرت تصمیمم رو عوض می کنم،اگه می بینین کوتاه اومدم،به خاطر یه سرس معذوراتیه که در برابر مسئله ی هم خونی و فامیلی...

مادر دست هایش را به علامت رد حرف هایش بالا آورد و با لحن استهزاآمیزی گفت: اصلا به مسئله ی هم خونی فکر نکنین که برای ما رسمیتی نداره و...

_ بسیار خوب!پس مجبورم حکم تخلیه رو به اجرا بذارم.

سپس از جا برخاست.در نگاه پرصلابت و جدی فریبرز نمی دانم چه چیزی نهفته بود که به مادر فهماند خیلی تند رفته است.

_ حالا چرا عصبانی می شین؟باشه تا سال دیگه ما خونه ی مناسبی پیدا می کنیم،لطفا بشینین.

_ نه!باید برم.سپس رو به من با لبخند نرمی گفت: از پذیرایی گرمت ممنونم!

من هم بلند شدم.او با مادر خداحافظی کوتاهی کرد.نمی دانم چرا تا دم در بدرقه اش کردم.

_ سعی کن تو درس ادبیات به تنها چیزی که فکر می کنی عشق باشه و زیبایی احساس آدمیت!وقتی شعر می خونی آروم زیر لبت پچ پچ نکن.خوبه که با صدای بلند برای خودت دکلمه کنی.اون وقته که می فهمی شیرین ترین درس زندگی ادب و ذوق شاعرانه س.

به یاد آقای بسطامی افتادم که هروقت شعر می خواند با چنان سوزی دکلمه ش می کرد که انگار خودش آن را سروده.

_ سعی می کنم.

از پله ها پایین رفتیم.جلوی در هر دو ایستادیم.وقتی مقابلش ایستادم با قد بلندم تنها تا شانه هایش می رسیدم.سبزی نگاهمان در هم گره خورد.

_ تا سال دیگه خدانگهدار.

نفهمیدم چرا پرسیدم: دیگه بهمون سر نمی زنین؟

فقط نگاهم کرد و لبخند زد.ماریا می گفت از وقتی تو مهمونی های رنگارنگ شرکت کردی و با این و اون نشست و برخاست کردی چشم و گوشت باز شده و کمرویی رو کنار گذاشتی؛راست می گفت.

دستش را به نشان خداحاقظی بالا آورد و به طرف بی.ام.و آلالویی رنگی رفت که خیلی قشنگ بود.بوقی زد و به آرامی از مقابلم گذشت.وقتی از خم کوچه عریض و خلوت رد شد متفکر و سربه زیر برگشتم.

مادر در اتاق نشیمن در حال راه رفتن بود و غرغر می کرد: خدای من!چه طور نتونستم جواب این پسرهی بی ادبو بدم؟داشت تهدیدم می کرد... آخ!ببین چه قدر بدبخت شدیم که این از پشت کوه اومده برام خط و نشون می کشه... مانی... کدوم گوری رفته بودی؟می خواستی آب هم پشت سرش بریزب.خیلی رفتارش دوستانه و مودب بود که تا پایین بدرقه ش کردی؟

_ چرا این قدر حرص می خورین مامان جون!اون بیچاره که رفت و تا سال دیگه هم این طرفا پیداش نمیشه.تا سال دیگه هم به قول شما خدا بزرگه.شاید رأیش عوض شه. نخواد ما از این جا بریم... خدا رو چه دیدی؟

به طرفم برگشت و نگاهم کرد.کمی آرام تر به نظر می رسید.وقتی به طرف اتاقم می رفتم به این فکر می کردم که تا سال دیگه خیلی راهه.


سلا مانی!می خوام ببینمت همین حالا.

دستم را روی پیشانیم گذاشتم تا عرق سردم را در آن هوای گرم پاک کنم.

_ سلام کی اومدی؟

از لحنش پیدا بود که خیلی خوشحال است: صبح رسیدم!دلم برات تنگ شده بود.تو چی؟

خوشم نمی آمد دروغ بگویم،اما گفتم: منم همین طور!کی میای؟

_ همین حالا آماده شو که اومدم.

وقتی گوشی را گذاشتم نگاه تیز مادر متوجه من بود.

_ آخرش بردیا اومد.خیلی خوبه.همش دلم شور می زد که نکنه یه دختر خارجی تورش بزنه.سپس ابروانش را داد بالا.

بی آن که کششی در خودم پیدا کنم به اتاقم رفتم و روی تخت دراز شدم.خدای من!چرا از اومدنش خوشحال نشدم و شادمانه بالا و پایین نمی پرم؟یک ماهی میشه که ندیدمش.پس چرا مثل اون روزا برای دیدنش لحظه شماری نمی کنم؟واقعا دیگه دوستش ندارم؟پس اون همه عشق و علاقه کجا رفته؟چرا ازش دلزده سدم؟دیگر دوستش نداشتم.مثل اون وقتا دیدنش بهم آرامش نمیده.

نه!نمی تونم خودم رو گول بزنم.اون دیگه تو قلب من جایی نداره.اش جرأتش رو داشتم و بهش می گفتم این رابطه رو تموم کن؛اما مگه میشه به اون چشمای شوریده خیره شد و اعتراف کرد؟

_ مانی بردیا دم در منتظرته.هرچی اصرار کردم بیاد بالا قبول نکرد... تو که هنوز آماده نشدی!پا شو چرا بی خیال دراز شدی روی تخت؟

کاش مامان می تونست پای حرفام بشینه و راه حلی پیش پام بذاره؛اما مامان کم حوصله ی من بعد از شنیدن حرفام منو به باد ابتقاد می گیره.بدون هیچ شتابی بلند شدم و لباسم را عوض کردم.حتی از پنجره نگاهی به پایین ننداختم تا از دیدن بنز قرمزش قلبم فشرده شود.آرایشی نکردم.فقط مادر ماتیک شکلاتیش را به زور روی لبم مالید.تا دم در هم مرتب سفارش کرد.

_ یه جوری رفتار کن که فکر کنه دوریش خیلی برات سخت بوده.جالب بود.شاید مادر از بی علاقگی او با خبر بود.

_ وقتی بفهمه دوریش باعث ناراحتیت میشه محاله دیگه به مسافرتای دور دراز بره.ببین از فرنگ سوغاتی برات چی آوردهتأکید کن که با مامانم حتما برای دیدن مامانت میایم...

_ خداحافظ مامان.و در را پشت سرم بست.جلوی در ایستادم.با خودم در حال کشمکش بودم که پیاده شد.موهایش را بیش از اندازه کوتاه کرده بود.شلوار جینش هم خیی تنگ به نظر می رسید.نگاهمان در هم گره خورد.نه از طرز نگاهش گر گرفتم و نه هنگامی که به سویم خیز برداشت دستپاچه شدم.

_ عزیز دلم!باور کن دلم برات یه ذره شده بود!اگه امروز صبح نمی رسیدیم تهران خودم رو می کشتم.سپس سرم را بلند کرد و خیره به چشمانم گونه م را بوسید.

زن پیر همسایه با زنبیلی در دست از در حیاطشان بیرون آمد و نگاه پرطعنه ای به ما انداخت.شرمگین از رفتار بردیا،به

رویش لبخند زدم و متوجه ش کردم که کجاییم.

دستم را گرفت و شتابان به طرف ماشین برد.یکریز حرف می زد.

_ خودمم باورم نمی شد تا این حد بهت وابسته باشم.پاریس که بودم مثل همیشه بهم خوش نگذشت.همش به یادت بودم.مامانم می دونه چه قدر از این دوری عذاب کشیدم،وقتی بلیط برگشت را در دست پدر دیدم نزدیک بود بال در بیارمدلم می خواست داد بکشم تا همه ی پاریسی ها بفهمن چه قدر خوشحالم.

حرف هایش هیچ حسی در من برنینگیخت.مثل همیشه ذوق نکردم و گونه هایم سرخ نشدند.بی تفاوت نگاهش کردم و پرسیدم: اصلا چرا رفتی؟چرا این همه طول کشید؟

لب پایینش را داد بالا و متفکرانه گفت: مجبور بودم.

با تعجب پرسیدم: چرا؟

انگار دلش می خواست بحث را عوض کند.بوق ممتدی زد و با خنده سر از شیشه بیرون کرد و فریاد زد:برین کنار!نمی خوام از خوشحالی بزنم به شماها...

اما هیچ کس سرراهش قرار نگرفته بود!



برای ابراز علاقه و احساس بیش از حد بردیا هیچ آمادگی نداشتم و حتی بوسه های پی در پی اش حالت بدی بهم می داد. وقتی شومینه را روشن می کرد گفت که چه قدر دلش برای کباب و شام دو نفره تنگ شده اما من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.وقتی در نبودش احساس آسودگی و راحتی می کردم و وقتی برگشت حالم گرفته شد... چه باید می گفتم؟

_ مانی!چرا چیزی نمیگی؟

دلم نمی خواست با حرف هایم فریبش بدهم اما شهامت راستگویی هم نداشتم: به قدری حرف برای گفتن داشتم که همه ش با دیدنت یادم رفت.

در دل خودم را سرزنش کردم.دروغگو!بزدل ترسو!چرا راستش رو نمیگی!لابد از سیلی هاش می ترسی.

_ بیا کنارم.نمی دونم چرا این قدر سردمه.دلم می خواد گرم شم.

نگاه پراکراهی به دستان گشوده ش انداختم.دلم نمی خواست بروم ولی مگر چاره ی دیگری هم داشتم؟مثل عروسکی در دست بچه ای بودم که تمام عشقش بازی با عروسک بود.گاهی عروسک را درون تختخواب اسباب بازی می خواباند . برایش لالایی می خواند و گاهی دیگر با او دعوا می کرد و از زور خشم و قهر به گوشه ای پرتش می کرد.

_ مانی دلم می خواد شب همین جا بخوابیم.

پس از خوردن شام هردو سنگین و بی حال روی مبل افتاده بودیم.از نگاه خمارش یک لحظه نگرانی بر وجودم چنگ انداخت،منتظر پاسخ مثبت من بود.

_ متأسفم نمی تونم قبول کنم.

سریغ از جا بلند شد و زل زد به من.چشمان روشنش پر از ابر ناراحتی بود: چرا؟مگه مال هم نیستیم؟

چه قدر شنیدن این جمله برایم دردناک بود.چه قدر راحت مرا متعلق به خود می دید.نمی توانستم با صراحت گفته اش را رد کنم،باید با ملایمت توجیهش می کردم.

_ هنوز نه!چون نه به طور رسمی نامزدیم و نه عقد کردیم.

_ از کدوم رسمیت حرف می زنی؟لزومی نداره همه باخبر شن که ما مال هم شدیم.همین که من و تو قبول داریم کافیه.

_ اشتباه نکن بردیا!باید رسمیت باشه تا مشروعیت هم داشته باشه.

نمی دانم چرا با صدای بلند خندید.دستش را روی شکمش گذاشته بود و غش غش می خندید.بعد گفت : چه قدر حرفات بچگونه س نمی تونم جلوی خنوده م رو بگیرم.

از این که دستم انداخته بود دلگیر شدم.متوجه شد و دست از خندیدن برداشت و به طرفم آمد.می خواست عذر خواهی کند.

_ قصد بدی نداشتم مانی!ولی قبول کن که حرفات خنده داره.. اخم نکن... معذرت می خوام،خوب بخند دیگه،اگه نخندی شب رو همی جا می مونیم.

به ناچار خندیدم.

هدیه هایی را که از پاریس برایم آورده بود از چمدان بیرون آورد و به دستم داد.کت و دامن زرد یقه انگلیسی که فکر کنم انتخاب مادرش بود،همراه کیف زیربغل کوچکی که همرنگش بود،پیراهن حریر صورتی رنگی با تاج سفید و کفش ساتن به اضافه ی سرویس برلیان گرانبهایی که چشمانم با دیدنش برق زد و تا چند لحظه نتوانستم حرف بزنم.دو سه دست بلوز شلوار هم برایم آورده بود و توضیح داد چون قدم بلند است بلوز و شلوار بیشتر بهم میاد.

آن همه هدیه با ارزش گرچه برایم جالب بودند اما چندان هیجانزده م نکرد و وادارم نکرد مثل دفعه های پیش بعد از گرفتنشان به طرفش بپرم و صورتش را ببوسم.تنها به متشکردم اکتفا کردم.انگار او منتظر همان واکنش گذاشته م بود و زیاد راضی به نظر نمی رسید.
_ مانی چرا همون کت ودامنی رو که بردیا از پاریس برات آورده نپوشیدی؟با این لباس رفتی دیدن مامانش؟

سگرمه هایم در هم رفت و رو به به ماریا گفتم: مگه این لباس چه مشکلی داره؟مگه مامان بردیا چه شخصیت مهمیه که من باید به خاطرش...

مادر محکم زد تو ملاجم: بس که بی لیاقتی!بیچاره غیر از هدیه های پسرش برات گوشواره ی مروارید آورده.حالا تو دوباره قر بیا.

چشمان ماریا برق زدند و گفت: گوشواره ی مروارید بده ببینم خدا شانس بده.

مادر و ماریا را به حال خودشان گذاشتم و به اتاق خودم رفتم.بی جهت دلگیر و عصبی بودم و دلم می خواست بهانه ای به دست بیاورم تا خشمم را سرشان آوار کنم.خیلی هم بی جهت دلگیر نبودم.دو هفته ی دیگر در یک مهمانی مفصل که خانم رزیتا ترتیبش را می داد نامزدی من و بردیا رسمی می شد.البته مادر چیزی نمی دانست.بردیا به من گفته بود که مثلا خوشحالم کند... مسخره است!چرا کسی نمی فهمه که من دیگه بردیا را رو دوست ندارم؟در واقع از این که روزی عاشقش بودم و به خاطرش در بیمارستان بستری شده بودم دیوانه می شوم و از این که این اواخر فقط تحملش کرده بودم خسته بودم.سر خودم داد کشیدم: بس کن دیگه!مگه تو جرأتش رو داری؟می تونی جلوی مامان بگی دیگه بردیا رو دوست نداری؟بی لیاقتی و بیچارگی از خودته.بس که ساکت موندی تا دیگران برات تصمیم بگیرن.کافیه لب باز کنی تا همه رو سرت آوار شن.حق هم دارن.دوستش نداری و هر روز تا نیمه شب رو با اونی؟حماقت هم حدی داره!حالا که گندش بالا اومده...

به خودم گفتم: چه گندی؟هنوز که اتفاقی نیفتاده... هنوز دستش بهم نرسیده.و خیره خیره به آسمان صاف و آبی شهریور زل زدم.نمی دانم چرا ناخواسته چهره ی مادربزرگ جلوی چشمانم آمد.چه زود فراموش شد.فکر کردم اگر در زمان حیاتش می فهمید وهرش زن دیگری داشته چه واکنشی از خود نشان می داد؟آن موقع هم مثل همیشه در خلوت شبانه اش برایس از هر شاعری شعر می خواند؟با یاد پدربزرگ دوباره ضمیر ناخودآگاهم فریبرز را به خاطرم آورد.با آن غرور و صلابت مردانه ش!بردیا هم اول به نظرم مغرور رسید... اما نه... فریبرز با همه ی آدم هایی که دیدم فرق داره... چه قدر رنگ چشمانش را دوست داشتم.خدا رو شکر که مامان نمی تونه بفهمه آرزوی دیدار دوباره ش رو دارم تا تو سرم بکوبه و سرزنشم کنه.

مدرسه ها تا چند روز دیگر باز می شدند.نمی انستم آن سال را چه طور شروع خواهم کرد.یا سمیرا افتادم که به کالج رفته بود.جایی که رسیدن به آن روزی آرزوی قلبیم بود.نمی دانستم چرا آن را از دست دادم.نمی دانستم؟همیشه خودم را گول می زنم.هیچ کس مثل خودم بلد نبود سرم رو شیره بماله... کالج حق مسلم سمیرا بود.

از بیکاری حوصله م سر رفته بود.از یکنواختی روز ها و نقش بازی کردن هایم خسته شده بودم.مادر نوید روز های خوب را می داد اما من خوشبین نبودم.دیگر از هیچ چیز خوشم نمی آمد.خستگی عشق بی بنیان بردیا بر روح تنم سنگینی می کرد... دلم می خواست در جایی قرار بگیرم که هیچ کس دستش بهم نرسد.جایی که دیگر نه صحبت از پارتی و مهمانی و رقص باشد و نه صحبت از مد و لباس و آرایش... کاش جایی پیدا می شد که بی حضور سایه ی پررنگ و چشمان روشن بردیا قلبم برای زندگی بتپد؛فقط برای زندگی.
با شنیدن سرو صدای بچه ها با کنجکاوی پشت پنجره رفتم.چرخ و فلکی آمده بود و بچه ها با شادمانی بالا و پایین می پریدند و به نوبت سوار می شدند.لبخند زدم.کاش دوباره بچه می شدم و تنها نگرانیم از دست دادن فرصت برای سوار شدن به چرخ و فلک بود.کاش دوباره بچه می شدم



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار