کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت3


_ خانم ستایش نمره های این ثلث شما هیچ خوب نیستن.ببین،شونزده،پونزده، فده،سیزده و ده،می بینی؟اصلا انتظار این نمره های افتضاح رو از تو نداشتم.فکر می کردم محاله نمره ی کمتر از هیجده بیاری اما... تو همه ی تصورات منو به هم ریختی!چرا؟علت این همه افت و پسرفت چیه؟می خوای کارنامه ی سال قبلت رو نشونت بدم؟چرا ساکتی و چیزی نمی گی؟
سرم پایین بود و نوک کفشم را روی زمین می کشیدم.
_ چه علت خاصی وجود داره که نمره های بیست یه دفعه ده و سیزده شدن؟نمی خوای چیزی بگی؟
خواستم چیزی بگویم که متوجه شدم بغض کرده ام.کالج را از دست رفته می دیدم.سمیرا را در یونیفرم مخصوص کالج دیدم که رو به رویم ایستاده و نیشخند می زند.صدای بلند خانم مدیر رشته ی افکارم را پاره کرد.
_ سمیرا یوسفی همه ی نمره هاش بیست شده و فقط یه هیجده داشت اونم تو ریاضی!اما تو... خیلی خوب برو... ناامیدم کردی.
با قلبی آزرده از دفتر بیرون اومدم.نامه ی احضاریه ی پدر و مادر دستم بود.حال خوشی نداشتم.چه کسی می فهمید این روز ها چه حالی داشتم؟هرشب تا صبح بی قراری و بی تابی و روز ها در تب و هذیان،چه کسی می فهمید که من عاشق شده ام؟هروقت کتابی را باز می کردم هیچ نوشته ای نمی دیدم.فقط چهره ی او را می دیدم و صدای او در گوش هایم طنین می انداخت.چه کسی می فهمید درد این عشق پنهانی روز و شب را برایم یکی کرده و شب ها از کابوس تا صبح ناله سر می دهم.خیلی وقته ندیدمش...آره... از شب تولد یه ماهی می گذره...چه طور این همه مدت رو تحمل کردم؟چه طور؟به درک که نمره کم آوردم... من باید او رو ببینم... چرا برای دیدنم اقدامی نکرده؟مگه نگفت باید دوستای خوبی برای هم باشیم؟پس چه طور این همه مدت حالم رو نپرسیده؟چه قدر موقع صحبت های مامان و خاله رویا گوش هام رو تیز کنم تا شاید درباره ش حرف بزنن؟خسته شدم..خانم مدیر.همین که تا حالا روی پا ایستاده م شق القمر کردم...من باید تا حالا مرده باشم... از این غم دوری... از غم ندیدنش باید تا حالا جسمم زیر خاک پوسیده باشه... تو از من نمره ی بیست می خوای.. بیست آوردن دل آروم می خواد،فکر راحت می خواد،محیط سالم و پاک می خواد.ولی تو ازم چه انتظاری داری؟نمره ی بیست می خوای؟به درک که سمیرا میره کالج!به درک که تجدید بشم... وای خدای من!دارم دق می کنم... این دل صاحب مرده از جون من چی می خواد؟چرا راحتم نمی ذاره؟خدا...ای خدا...
جیغ کیدم و وسط مدرسه از حال رفتم.همه می گفتند بابت نمره های کمی است که آورده ام،ولی خودم خوب می دانستم چه مرگم شده است!بعد از خوردن آب قند در دفتر کمی حالم جا آمد.جز سایه روشن چیزی نمی دیدم.بس که چیزی نخورده بودم ضعیف و مردنی شده بودم.خانم مدیر به خانه زنگ زد و مادر را در جریان قرار داد... تا آمدن مادر،مدیر و ناظم مراقبم بودند.دبیر فیزیک فشارم را گرفت . سرش را تکان داد.
_ فشارش خیلی پایینه!فکر کنم باید بستری شه.
مدیر نگران تر شد.دستی به سرم کشید و گفت: متأسفم که ناراحتت کردم...می تونی ثلث بعد جبران کنی... همه که نباید برن کالج!
مادر آمد.خیلی آشفته و ناراحت،انگار از همه طلبکار بود.
_ خانم مدیر چه بلایی سر دختر من اومده؟چرا این ریختی شده؟ای وای!
سپس شانه هایم را مالید.مضطرب و پریشان حرف می زد.
_ دخترم،مانی!بگو چت شده؟پاشو... باید ببرمت دکتر!وای!انگار هوش و حواسش سر جاش نیست... خانم مدیر زنگ بزنین آژانس بیاد تا مانی رو ببریم اورژانس...خدایا دخترم از دستم نره.

دکتر خوب معاینه م کرد.حالم داشت به هم می خورد.سرم درد می کرد.انگار با پتک تو سرم کوبیده بودند.چهره ی دکتر را خوب نمی دیدم.مادر بی قراری می کرد.
_ آقای دکتر،حالش چه طوره؟مدیر مدرسه ش گفت یه دفعه تتوی حیاط غش کرد...
دکتر برای بار دوم فشارم را گرفت و آرام گفت:بله!خیلی خیلی پایینه... باید بستری شه.
مادر محکم به صورتش کوبید.
_ ای وای!یعنی تا این حد حالش بده که باید بستری شه؟
_ آره خانم!نمی بینین از ضعف چه طور ناله می کنه؟ببینین،کف کرده!پرستار زود یکی از تخت ها رو آماده کنین.
وقتی مرا روی تخت خواباندند متوجه شدم مادر گریه می کند.سوزن سرم که در دستم فرو رفت از حال رفتم.وقتی دوباره چشم گشودم صدای گفت و گوی دکتر و مادر را شنیدم.
_ مدیر مدرسه شون نگفت قبل از این که از حال بره چه اتفاقی افتاد؟
_ نه!ولی چرا!مثل این که نمره های ثلثش پایین بودن و مدیرشون به خاطر همین سرزنشش کرده...اه...!می دونستم آخرش این درس و مدرسه زندگیش رو تباه می کنه.
_ مگه نمره هاش همیشه خوب بود که مدیر سرزنشش کرده؟
مادر با اکراه توضیح داد: آره،همیشهنمره هاش بالای هجده بود...
_ خوب چی شده درسش افت کرده؟
مادر عصبانی شد و گفت: چه می دونم آقای دکتر؟شما هم تو این موقعیت عجب سوالی از آدم می پرسین.
دکتر ضربان قلبم را گوش داد و با پوزخند گفت: عجیبه که نمی دونینی علت افت تحصیلی دخترتون چیه؟شاید همون علت باعث این حال و روز وخیمشه.فکر میکنم یه روانپزشک هم باید ببیندش.
مادر وحشتزده گفت: وای آقای دکتر!روانپزشک دیگه برای چی؟
دکتر نگاهش کرد و گفت: دختر شما از فشار روحی شدید نزدیک بود از دست بره و اون وقت شما که مادرشی نفهمیدی خانم محترم!
مادر خودش را جمع و جور کرد و دیگر چیزی نگفت.دستی روی سرم کشید.سرم هنوز گیج می رفت.مادر را به وضوح نمی دیدم.
_ مامان... من حالم خوب نیست... سردمه... این جا چه قدر تاریکه.
مادر به گریه افتاد و با مهربانی گفت: عزیزم،خوب می شی.الان میگم یه پتوی تمیز روت بکشن... الان میام.
رفت و با پتو برگشت.پتو را که رویم کشید،گونه ام را بوسید.پرستار جای سرم خالی را با یک سرم دیگر عوض می کرد.آمپولی را در آن فرو برد و رفت.نمی دانم تا چند ساعت در تب و هذیان بودم.بیدار می شدم و از حال می رفتم. آخرین
بار که بیدار شدم پدر و ماریا هم بالای سرم بودند.وقتی حالم را پرسیدند مثل دیوانه ها ضجه زدم.
_ منو از این جا ببرین... من دیگه خوب نمی شم... حالم بده... حالم بده.
پدر دستم را فشرد و ماریا موهایم را نوازش کرد.مادر آهسته اشک می ریخت... از صدای ناله و فریاد من دکتر و پرستار خودشان را رساندند.دکتر نبض و فشارم را دوباره گرفت،بعد گفت که یکی باید شب را پیش من بماند.مادر و ماریا با هم تعارف کردند.
عاقبت مادر گفت: تو بچه کوچیک داری!بهتره با پدرت برگردی خونه... من پیشش می مونم.
وقتی پدر و ماریا رفتند پرستار آمپول دیگری بهم تزریق کرد.در حالی که زیر پتو می لرزیدم خوابیدم.
روز بعد اگرچه حالم بهتر نبود اما دیگر نمی لرزیدم.دکتر با خوشرویی بهم سلام کر و حالم را پرسید.دهانم خشک و بدطعم بود.
_ از دیروز بهترم.. ولی هنوز سرم گیجه.
_ طوری نیست دخترم،چند روز که این جا بستری باشی خوب میشی!مثل قبل سالم و شاداب.حالا بذار فشارت رو بگیرم،نبضت که از دیروز بهتر می زنه.
گوشی را که از گوشش درآورد دوباره سرم را به کارانداخت.
_ دکتر ماماننم کجاست؟
_ تو محوطه.مامانت غذای بیمارستان رو دوست نداشت.لابد رفته بیرون چیزی بخوره.
از لبخند معنی دارش من هم لبخند زدم.چهره ی مهربان و نگاه گرمش بهو آرامش داد.ناخواسته گفتم: دکتر!می دونم چرا حالم بد شده!به کسی نگفتم ولی به شما میگم.
_ البته عزیزم!به من بگو.خوشحال میشم که بهم اعتماد می کنی.
گفتم،همه چیز را به او گفتم.بعد از این که در سکوت به حرف هایم گوش داد لبخند زد،دستی روی سرم کشید و با لحن مهربانی گفت: همه چی درست میشه دخترم،یه عاشق قبل از هر چیز باید صبور باشه!اگه بخوای خیلی از خودت بی تابی نشون بدی از دست میری.
_ دکتر به مامانم چیزی نگین،راستش خجالت می کشم.
دوباره لبخند پر مهری پوست سفید صورتش را مهربان تر کرد.
_ عشق به آدم ابهت و آزادگی میده!نباید باعث خجالت کسی بشه.مامانت باید در جریان باشه شاید بتونه کاری برات بکنه.
وقتی از پیشم می رفت همراه آه بلندی گفت: برای سن و سال تو کمی زوده که عشق رو درک کنی،امیدوارم در مورد احساست اشتباه نکرده باشی،هر احساس زودگذری رو نمیشه گفت عشق.و رفت.
حال چندان خوبی نداشتم که به حرف های دکتر فکر کنم.مادر که برگشت دوباره تب و لرز کردم.

_ مانی وقتی برگشتیم خونه می خوام یه مهمونی ترتیب بدم.خونواده رزیتا خانم رو هم دعوت می کنیم.
قند تو دلم آب شد: راست می گین مامان؟
و زود لبم را به دندان گزیدم.با شرم سرم را پایین انداختم.به رویم خندید و گفت: البته!به پدرت هم گفتم،حرفی نداشت.
وقتی نگاهش کردم خیلی خوشحال به نظر رسید.لابد دکتر همه چیز را به او گفته بود.
_ ولی آخه به چه مناسبتی؟
ظرف سوپ را جلویم گذاشت.از دیروز سرم را قطع کرده بودند و بهم سوپ می دادند.دکتر گفت یواش یواش باید مرخص شم.
_ به مناسبت سلامتی تو!چه بهونه ای بهتر از این؟
_ مامان؟!
_ چیه؟
_ هیچی... فقط... فقط... ممنونم.
به رویم خندید.سوپ آبکی بیمارستان به نظرم خیلی خوشمزه آمد.تا ته خوردم.حتی کاسه ی ماست را هم خالی کردم.مادر گفت وقتی اشتهایت برگشته یعنی حالت خوبه.خوشحال بودم.از مرخص شدن یا از مهمانی؟نمی دانم!
آخرش بعد از چهار روز بستری بودن،دکتر برگه ی ترخیص رو امضا کرد.پدر و ماریا هم آمده بودند.مهبد برایم گل زنبق آورد.


_ سیما،زیاد مهمون دعوت نکن،از پسش برنمیام.

_ تو غصه نخور!با من!

_ تو چرا همیشه با من مخالفت می کنی،فقط آشناهای نزدیک رو دعوت کن،مگه رزیتا خانم رو چه قدر می شناسی؟!

_ اتفاقا ایشون جز اولویت هان،شما دخالت نکن آقای ستایش.

پدر مثل همیشه حریف مادر نشد.سرش را تکان داد و زیر لب چیزی گفت و رفت پای تلویزیون نشست.

از پنجره به خیابان خلوت خیره شده بودم.سپیدار های لخت و عریان دو طرف خیابان،یک دست و یک شکل صف کشیده بودند و دسته چهار پنج تایی کلاغ ها از این درخت به آن درخت می پریدند.

_ مانی،بیا این جا عزیزم،تلفن کارت داره.

_ کیه؟

مادر لبخندی بر لب داشت و شانه اش را بالا انداخت.گوشی را از دستش گرفتم و آرام گفتم: الو.

از آن طرف صدای گیرا و گوشنواز او را شنیدم.

_ سلام،حالت چه طوره؟

به زور جلوی فریادم را گرفتم.

_ وای!شمایین!

قلبم تند می کوبید و عرق روی پسشانیم نشسته بود.

_ نمی دونستم بستری بودی والا بهت سر می زدم.

به طعنه گفتم: دوستای خوب هیچ وقت از حال هم بی خبر نمی مونن.

_ تو درست میگی!می خوام ببینمت.

داغ شدم و پرسیدم: کجا؟

_ با مامانت صحبت کردم،بعد از ظهر میام دنبالت،بعد با هم تصمیم می گیریم که کجا بریم.

قلبم انگار می خواست از سینه بزند بیرون.آب دهانم را قورت دادم و گفتم: باشه،منتظرتم.

_ خداحافظ عزیزم.

_ خدا... حافظ.

صدای بوق می آمد،ولی من هنوز گوشی دستم بود.

_ مانی!چرا گوشی رو سر جاش نمی ذاری؟

_ ها!؟چرا الان می ذارم.

مادر همچنان لبخند بر لب داشت.فکر می کردم در عالم خواب این تلفن بهم شده.

_ مانی،باهات قرار گذاشت؟

به سویش برگشتم.نمی دانم چرا احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم.خودم را در آغوشش انداختم و گفتم: مرسی مامان.

_ خوشحالم به خودت اومدی!بردیا جوون برازنده ایه!مطمئنم مرد خوبی می تونه برات باشه... فقط باید با هوشیاری برای خودت نگهش داری!



پدر خانه نبود.مادر پالتویی را که تازه خریده بود به تنم پوشاند.ماریا آرایش ملایمی به صورتم کرد و گفت: مانی،مواظب رفتارت باش!بذار رفتارت همیشه جذبش کنه نه این که از خودت برونیش.

_ وای!انگار اومد،صدای ماشین رو شنیدی؟

_ زود باش مانی.سلام ما رو بهش برسون و خودت برای مهمونی شب جمعه دعوتش کن.

از خانه زدم بیرون.نمی دانم پله ها را چه طور پایین رفتم.چه قدر پشت فرمان بنز نشستن بهش می امد.با دیدنم پیاده شد.همزمان با هم سلام کردیم و به هم چشم دوختیم.از شدت هیجان دست و پام می لرزید.نگاهم که به پنجره ی طبقه ی دوم

افتاد متوجه مادر و ماریا شدم که به شیشه ی پنجره چسبیده بودند.خنده م گرفت.

_ خوب کجا بریم؟

_ نمی دونم!جای خاصی سراغ ندارم.

_ خوب!پس میریم جایی که من سراغ دارم.

سوییچ را چرخاند.موقع رانندگی،خیلی آرام و مهربان حرف می زد.

_ خوب،نگفتی چرا بستری شدی؟

یاد حرف مادر افتادم: سعی کن با رفتارت جذبش کنی...

باید حقیقت را به او می گفتم تا می فهمید چه قدر بهش علاقه دارم.

_ وقتی قلب ادم رو بدزدن کسالت هم پیش میاد.

نمی دانم منظورم را گرفت یا نفهمید.

_ خوب حالا که خوبی.

_ خوبم،ولی روزای بدی رو گذروندم.

جلوی در بزرگ سبز رنگی توقف کرد.پیاده شد و در را باز کرد و دوباره برگشت.

_ اینجا زمانی خونه ی بابام بود...

ماشین را داخل باغ راند.باغ بزرگ و درندشتی بود.متروکه به نظر می رسید.به یک ساختمان دو طبقه رسیدیم.ماشین را خاموش کرد و با لبخند به سویم برگشت.

_ خوب،اینم یه جای خلوت و دنج.بدون سروصدا و مزاحم!

پیاده شد.برای پایین رفتن دودل بودم.برای چی منو این جا آورده؟یک لحظه بدگمان شدم.در سمت مرا گشود.

_ نمی خوای پیاده شی؟

فکر کردم نباید متوجه ترس و اضطرابم بشه.پیاده شدم.مرا با خود به سوی ساختمان برد.در با صدای قیژی باز شد.لوازم زیادی آن جا نبود،جز یک دست مبل رنگ و رو رفته و آشپزخانه ای با لوازم ضروری.چند چوب توی شومینه انداخت و

کبریتی زد و چوب ها را شعله ور کرد.خیلی سرد بود.نگاهی به گوشه و کنار خانه انداختم.همه جا پر از گرد و تار عنکبوت بود.پارچه ی روی مبل ها را پس زد و مرا کنار خودش نشاند.می ترسیدم صدای تپش قلبم را بشنود.گرمای شومینه

خیلی زود بر تنم چیره شد.

در مبل فرورفت و گفت: هیچ کس از این جا خوشش نمیاد.بعد از پدربزرگم این جا به پدرم ارث رسیده،پدرم نه دلش میاد بفروشدش و نه این که بهش سر بزنه.فقط من گهگاهی میام این جا... گوش کن چه سکوتی داره...آدم حظ می کنه.

خدایا چرا می ترسیدم؟او که با من کاری نداشت؟

_ چرا چیزی نمی گی؟

قلبش خیلی آرام می زد.چه طور می توانست تا این حد طبیعی رفتار کند؟سرم را بلند کرد و به چشمانم خیره شد.

_ چرا ساکتی؟از این جا خوشت نمیاد؟

به زور تونستم لبخند بزنم و بگم: چرا!اگه یه دستی به روش بکشی بهتر هم میشه.

از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت: ببینم این جا چیزی برای خوردن پیدا میشه یا نه؟در یخچال را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت.

گوشه و کنار خانه را از نظر گذراندم.نه!از این همه پنجره و لوسترهای بزرگ و فرش های قدیمی خوشم نمیاد.

_ آهان!پیدا کردم.فکر نمی کردم این جا قهوه پیدا شه.تاریخش هم نگذشته...

سپس به من گفت: خوب چرا نشستی؟بلند شو بیا به من کمک کن.

از جا برخاستم و به طرف آشپزخانه رفتم.وقتی مرا کنار خودش دید گفت: دوستت دارم ماندانا!می خوام تو فقط مال من باشی!

چه قدر شنیدن این جمله برایم تسکین بخش بود.به خودم جرأتی دادم و گفتم: منم همین طور!قول میدم فقط مال تو باشم.

لبخند زد،لبخند زدم.از حرکات عاشقانه اش به شوق آمده بودم.با همدیگر قهوه درست کردیم و کنار شومینه فنجان های قهوه را سرکشیدیم.بعد دوربینی از ماشین درآورد و آن را تنظیم کرد و خودش کنارم نشست.اصرار داشت عکس بیندازیم.

خیلی زود هوا تاریک شد.برای رفتن چندان عجله نداشت.من با وجودی که دلم می خواست بیشتر کنارش باشم از جا برخاستم.نگاه خونسردی بهم انداخت و به پشتی لم داد.

_ به این زودی از بودن با من خسته شدی؟

سرم را تکان دادم و گفتم: نه!ولی هوا تاریک شده،بهتره برگردیم.

نگاهی به بیرئن از پنجره انداخت و با پوزخند گفت: خوب بهتر!دلت نمی خواد شام رو با هم بخوریم؟

احساس کردم رنگ از چهره ام پرید: امشب نه!باشه برای یه وقت دیگه،این جا سرده.

از جا بلند شد و به سویم آمد و آرام گفت: خوب این که مشکلی نیست.بیرون چوب زیاده.

نمی دانستم دیگر چه بهانه ای باید برایش بیاورم.لحظه ای تردید کردم.

_ پس شام را با هم می خوریم.

نتوانستم جلوی فریاد ناشی از ترس خودم بگیرم و گفتم: نه!بر می گردیم.

با تعجب نگاهم کرد و دوباره روی مبل ولو شد.با خونسردی به چشمانم زل زد: خوب پس خودت برگرد!می خوام امشب جلوی شومینه بخوابم.

انتظار چنین رفتاری نداشتم.فکر کردم خیال شوخی دارد،اما پاهایش را روی میز گذاشت و دست هایش را زیر سرش قرار داد.فکر کردم باید با لحنی دیگر او را وادار به رفتن کنم.مقابلش زانو زدم و به آرامی گفتم: بیا

برگردیم بردیا!بابام خوشش نمیاد شب بیرون باشم.شاید دیگه هم اجازه نده باهات جایی بیام... خواهش می کنم برگردیم.

با حرکت تندی روی مبل نشست و گفت: خیلی خوب بر می گردیم،ولی یه شرط داره.

از این که تغییر عقیده داده بود خوشحال شدم و پرسیدم: چه شرطی؟

_ این که هرلحظه خواستم و اراده کردم ببینمت.بدون هیچ محدودیتی.نشونی مدرسه ت رو هم می خوام.

هیجان زده گفتم: این شرط خیلی خوبیه.منم دلم می خواد تو رو ببینم.سپس به روی هم خندیدیم.نشانی مدرسه را بهش دادم.

_ ماندانا،خیلی دوست دارم،می خوام همیشه یادت بمونه.

چشمانم را روی هم گذاشتم.خیلی زور به خانه رسیدیم.

سرم را تکان دادم.دستم را بوسید و صبر کرد من در را باز کنم.وقتی در را بستم صدای استارت ماشینش را شنیدم و چند لحظه بعد صدای اتومبیلش در گوشم گم شد.مادر در را به رویم باز کرد.خیلی نگران و عصبی

به نظر می رسید.معلوم بود تا آن لحظه منتظر آمدنم بوده.وقتی پالتویم را آویزان کردم صدای فریادش در گوشم پیچید.

_ تا حالا کجا بودی؟ساعت هشت شبه!مگه نگفته بودم غروب برگرد.

دنبال توضیح قانع کننده ای می گشتم: شما درست میگین مامان!وقتی از پارک برگشتیم متوجه شدیم بچه ها هر چهار لاستیک ماشین را پنچر کرده ن!خوب خیلی طول کشید تا امداد رسید و...

_ خیلی خوب... سپس با دقت نگاهم کرد.دیگر در چهره اش آن خشم و غضب دیده نمی شد.آرام تر از پیش گفت: بهت خوش گذشت؟

روی صندلی نشستم.نفس بلندی کشیدم و لبخند زدم: خیلی مامان!نمی دونین چه قدر بهم ابراز علاقه کرد.

نرم نرمک لبخند رضایت نقش لبانش شد: خوب!این خیلی خوبه.مواظب رفتارت که بودی؟

_ بله مامان!خیلی حواسم بود... خیلی دوستم داره.

_ برای خانواده ی ما این یه افتخار بزرگه.اگه عروس خونواده ی شاهنده شی یعنی یه عمر خوشبختی.حرفی در این مورد نزد؟

از این خوش خیالی مادر خنه م گرفت و گفتم: به این زودی؟ما تازه داریم همدیگه رو پیدا می کنیم!زوده که همچین صحبتی بشه.

_ خوب قرار مهمونی جمعه شب رو بهش گفتی؟

محکم بر پیشانیم کوبیدم و گفتم: آخ!پام یادم رفت...

سرش را تکان داد و بلند گفت: احمق فراموشکار... خیلی خوب،بلند شو برو پایین پیش مادربزرگ.

مطیعانه از جا بلند شدم.قبل از این که بروم گفتم: مامان!باز هم می تونیم همدیگه رو ببینیم؟

سرش را بلند کرد و چشم در چشم من دوخت: البته!این فرصت را نباید از دست داد.بردیا جوان برازنده ایه.

از خوشحالی به طرفش دویدم و صورتش را بوسیدم.


* * *

_ چی کار می کنی دختر؟حواست کجاست؟لیوان نازنینم رو شکستی.

با عجله خرده شیشه ها را جمع کردم.دستپاچه بودم و نوک انگشتم خراش برداشت و کمی خون آمد.نگاه غضبناک مادربزرگ را به جان خریدم.

_ نگفتی حواست کجاست؟

باید می گفتم حواسم پیش بردیا بود؟و از یادآوری حرف ها و حرکاتش خود را می باختم؟نه!بذار فکر کنه دست و پا چلفتیم!آخ بردیا!هیچ فکرش رو نمی کردم به زودی عاشقم بشی... باور می کنی؟به همین زودی دلم

برات تنگ شده... کاش زودتر می دیدمت.آن شب با خیال بردیا به خواب رفتم.برایم مهم نبود فردا چه درسی دارم.



_ خانم ستایش؟

...

_ خانم ستایش؟

...

_ خانم ستایش حواستون کجاست؟

پریدم بالا: بله آقای تاجدار؟

نگاه پر ملامتش را به سویم روانه کرد: چرا حواستون رو جمع نمی کنین؟می دونین چند یار صداتون کردم؟معلومه کجایی؟

با شنیدن صدای زنگ نفس راحتی کشیدم.با غضب نگاهم کرد.بچه ها یکی یکی از جا بلند شدند و کلاس را ترک کردند.آقای تاجدار هم مجبور شد تنبیه و مواخذه ی مرا به جلسه بعد موکول کند.زنگ آخر بود.همراه

الهام از کلاس بیرون آمدم.الهام از در کلاس تا خروجی مدرسه یکریز حرف می زد.

_ از وقتی سمیرا شاگرد ممتاز کلاس شده دیگه به کسی محل نمیده... خوب حقم داره... می خواد بره کالج.منم بودم به کسی محل نمی ذاشتم... راستی مانی!چعلت این همه افتت چی بود؟چرا این قدر نمره

هات کم شدن...

_ وای بردیا...

_ چی؟چی گفتی؟

با دیدن بنز قرمز رنگ بردیا بی اعتنا به حرف های بی سروته الهام به طرف ماشین دویدم.جلوی پایم ترمز کرد.در جلو را باز کردم و با گفتن سلام روی صندلی نشستم.پولور آبی تنش بود و موهایش برق می زد.ادوکلن

خوشبویی هم زده بود.صدای ضبط بلند بود.

_ حالت چه طوره؟کی تعطیل شدین؟

_ همین الان.حدس می زدم میای.

نگاهی گذرا بهم انداخت.از دیدنش به قدری خوشحال شده بودم که سر از پا نمی شناختم.

_ می خوای ناهار رو تو یه رستوران حسابی و آنتیک بخوریم؟

_ البته،با کمال میل...

_ پس محکم بشین که رفتیم.

با سرعت زیاد خیابان ها را طی می کردیم.صدای ضبط هم فوق العاده بلند بود.ذوق زده بودم و احساس خوشبختی می کردم.رستورانی که می گفت در یکی از بهترین خیابان ها قرار داشت.

_ مامان،کسی تلفن نزده؟

_ نه!راستی لباست آماده شده.نمی خوای پرو کنی؟

_ چرا،ولی باشه برای بعد!مامان،بردیا...

_ نه!هیچ کس زنگ نزده.

پیراهن شکلاتی اندازه تنم بود و مثل لباس قبلی بهم می آمد.

_ به به!چه قدر خوشگل شدی مانی!

ولی من هیچ حوصله نداشتم.آن روز بردیا نیامده بود جلوی مدرسه تا مرا با یک عالمه پز و ادا جلوی ده ها چشم سوار کند و بهم بگوید دوستت دارم.فردا شب مهمانی برگزار می شد.او لابد می آمد.آخ!یعنی تا اون وقت طاقت میارم؟حوصله نداشتم برم پایین پیش مادربزرگ.بی حوصله و عصبی به اتاقم رفتم و روی تخت دراز شدم،پلک هایم را که روی هم گذاشتم سیمای جذاب او را دیدم که لبخند می زد و صدایش در افکارم می پیچید:

_ دوستت دارم و می خوام فقط مال من باشی!

منم دوستت دارم بردیا.چرا امروز نیومدی مدرسه؟مگه نمی دونی چه قدر به اومدنت عادت کرده م؟آخ!دلم می خواست الان پیشم بودی یا پیشت بودم.حتی دلم می خواست تو اون باغ درندشت بودیم.آره!کاش زنگ بزنی و بگی حاضر شو با هم بریم اون جا... بردیا... من عاشق توام.

ولی تا فردا تلفن زنگ نخورد و من با اعصابی داغون همراه مامان خونه رو برای اومدن مهمون ها آماده کردیم.جمع مهمانان به سی نفر هم نمی رسید.مادر می گفت: همین تعداد هم اگه تو خونه ی کوچیکمون جا بگیرن خودش کار بزرگیه. بی قرار و بی تاب چشم به راه آمدن مهمانان بودم.نه!فقط چشم به راه آمدن بردیا بودم... آره،فقط چشم به راه او بودم.

_ مامان پس چرا کسی نمیاد؟

_ میان دختر،یه کم صبر کن.

خانواده ی خاله رویا زودتر از همه آمدند.ارمینا نگاهی به سرتاپایم انداخت و ابروانش را بالا و پایین برد و گفت: خوب خوشگل خانم! شنیدم پسر رزیتا خانم یه دل نه صد دل عاشقت شده؟

ماریا به جای من گفت: درست شنیدی.خوب دیگه،مانی ما لیاقتش همین بود.

روی مبل نشست و پا روی پا انداخت و گفت: ما که بخیل نیستیم،ولی ماندانا هنوز بچه ست باید خیلی حواسش رو جمع کنه.

_ برای چی باید حواسش رو جمع کنه؟

نگاهش به من بود و با موهای رنگ کرده ش بازی می کرد: خوب دیگه! یه وقت از سادگیش سوءاستفاده نکنن.

ماریا عصبی شد و گفت: کی گفته مانی ساده ست؟

خاله رویا وسط حرفشان پرید و گفت: ساده نه،خنگه!

ماریا با خشم نگاهش کرد ولی چیزی نگفت.من هم بدون کوچکترین اعتنایی به گفت و شنود هایشان پشت پنجره ایستادم و در انتظار توقف یک بنز قرمز رنگ چشم از پنجره برنگرفتم.عاقبت انتظارم به پایان رسید.قلبم با دیدنش تند کوبید و تمام وجودم گرم شد.دلم می خواست برای استقبالش تا دم در بدوم،ولی ماریا مانع از این کار شد.تا برسد طبقه ی بالا جانم بالا آمد.دسته گل بزرگی در دستش بود.تا به من رسید نگاه جذابش را به دیده ی مشتاقم پاشید و گل را به طرفم گرفت و گفت: تقدیم به عزیزترین کس زندگیم.

تمام دلتنگی ام را با نگاهش از یاد بردم.گل ها را به سینه فشردم و با خوشحالی تشکر کردم.پدر با رفتار نه چندان دوستانه ای با بردیا برخورد کرد.دستش را فرد و فقط لبخند سردی تحویلش داد.آقا شهاب برعکس پدر بسیار خوش مشرب و بذله گو بود . مدام سر به سر دیگران می گذاشت.مادر دندان هایش را از حرص بر هم می سایید و زیر لب به رفتار پدر غر می زد.

_ نگاه کن تو رو خدا!مثل برج زهرمار نشسته.انگار عصا قورت داده!کاش امشب می موند تعمیرگاه.مایه ی آبروریزیه.

خاله رویا دلداریش داد و گفت: ای بابا،چی کارش داری خواهر،کاظم خان از بیخ عقبه.دست خودش نیست بیچاره.همین که ساکت نشسته و چیزی نمی گه خودش خیلیه.

آرمینا نوار شادی گذاشت.پس از این که گل ها را داخل گلدان بزرگی گذاشتم به طرف بردیا رفتم که کنار مادرش نشسته بود.رزیتا خانم با دیدنم از جا بلند شد و جای خودش را به من داد.

بردیا گفت: دیروز نیومدم دنبالت دلت برام تنگ نشده؟

_ چرا!خیلی هم ناراحت شدم،راستی چرا نیومدی؟

_ راستش با چند تا از دوستام رفته بودیم سالن بیلیارد...

بردیا دست در جیب کت کرم رنگش کرد و جعبه ی قرمز رنگی را بیرون کشید.وقتی درش را باز کرد چشمانم از فرط تعجب گرد شدند.گردنبند مرواریدی به گردنم انداخت و در میان کف و هلهله مهمانان دستم را بوسید.بیش از اندازه حس کردم دوستش دارم و از رفتار عاشقانه ش لذت بردم.

مادر نتوانست طاقت بیاورد.مرا با اشاره ی چشم و ابرو به آشپزخانه کشاند.ذوق زده و خوشحال به نظر می رسید.مروارید ها را با انگشتانش لمس کرد و دو سه تاشان را زیر دندان فشرد با صدایی سرشار از شادی گفت: اصل اصله دختر،نگاه کن!وقتی تو همچین جشن ساده ای گردنبند مروارید بهت هدیه بده معلومه خیلی می خوادت... وای!الان چشم خاله رویا و آرمینا درمیاد... بعد از رفتن مهمونا یادم بنداز اسپند دود کنم... اخ... چه قدر سربلندم کرد... این جوون متشخص و از خونواده ای اصیله.

از آن شب به بعد ما هر روز همدیگر را می دیدیم.هر بعدازظهر در مقابل چشمان پر حسد دختران مدرسه مرا سوار بنز آخرین مدلش می کرد و تا شب کنار هم به گشت و گذار می پرداختیم.در چند مهمانی دوستانش مرا هم با خودش برد.در یکی از آن مهمانی ها که در یکی از روز های عید نوروز برگزار شد اتفاق بدی افتاد.

_ مانی،اون دخترو پسر رو نگاه کن!ببین چه قدر رفتارشون مضحکه.

نگاهم مسیر نگاهش را دنبال کرد.چیز غیرعادی در رفتارشان ندیدم.

بوی الکل و دود سیگار فضای اتاق را مسموم کرده بود.

_ بردیا بریم بیرون!این جا دارم خفه میشم.

_ البته عزیزم،کمی قدم زدن سرحالمون می کنه.

هنوز جوابش را نداده بودم که بردیا به طرز وحشتناکی آن جوان را زیر مشت و لگدهایش غرق در خون کرد.هیچ کس نتوانست مانع این رفتار های جنون آمیز بردیا شود.چشمانش دو کاسه ی خون بود.وقتی خسته شد دست از زدن کشید.از نفس افتاده بود.من سراپا وحشت و ترس بودم.در آن مدت چنین رفتار غیرعادی از او ندیده بودم.هنوز اعصابش آرام نشده بود که سر من هم داد کشید.

_ بیا برگردیم تا همه رو زیر مشت و لگد له نکردم.

وقتی سوار ماشین شدیم با سرعت سرسام آوری پشت سر هم دنده عوض می کرد و گاز می داد.به خودم جرأت دادم و گفتم: بردیا چرا این قدر عصبانی ای؟

با فریاد پرخشمی گفت: مگه نگفته بودم فقط مال منی؟چه طور جرأت کردی...؟

با صدایی بغص آلود گفتم: ولی خودت دیدی که من تقصیری نداشتم...اون پسره خودش...

_ خفه شو... هیچی نگو... والا...

والا را چنان تهدیدآمیز گفت که لرزیدم و در خودم مچاله شدم... آن شب به راستی از رفتار عصبی بردیا ترسیده بودم.
_ دانش آموز سمیرا یوسفی،با پشتکار فراوان و به خواست الهی و همکاری پدر و مادرش با نمره های عالی به کالج معرفی شده.ما دبیران و دست اندرکاران دبیرستان اندیشه مفتخریم که با معرفی چنین دانش آموز بااستعدادی به عالی ترین مراکز تحصیلی،گامی سبز در جهت احیای سطح علمی کشور بر می داریم.باشد که استعدادهای همه ی دانش آموزان نخبه به شکوفایی برسد.
سمیرا در میان کف زدن ها و تشویق فراوان برای دریافت جایزه و لوح تقدیر به بالای سکو رفت.وقتی برایش کف می زدند چیزی در دلم فرو ریخت.حس غریبی داشتم.نمی شد گفت حسادت.نه!کالج حق مسلم سمیرا بود.آن همه تلاش،آن همه پشتکار.من چه کرده بودم؟در طول مدرسه در چند پارتی شرکت کرده بودم؟می دانم که یادم نمی آمد.در تمام ساعت هایی که من کنار بردیا از عشق و علاقه و دوست داشتن حرف می زدم سمیرا درس می خواند.به حالش غبطه نمی خوردم،اما برای خودم متأسف شدم که با دو تجدید کارنامه ی ثلث آخر را تزیین کردم.ساعت یک و نیم بعدازظهر بود.لابد بردیا پشت در مدرسه به انتظار من بود.دیگر اشتیاق به دیدنش تبدیل به یک عادت هر روزه شده بود.مثل طلوع خورشید یا مثل شب و روز که پشت سر هم می آمدند و می گذشتند.بدون کوچکترین تغییر زمانی.زنگ که به صدا درآمد آخرین روز مدرسه هم به اتمام رسید.همراه الهام از صف طویل بچه ها گذشتیم.من متفکرانه گام برمی داشتم و الهام مثل همیشه وراجی می کرد.
_ مانی!خیلی دلم می خواست به جای سمیرا تو امروز تشویق می شدی... حیف شد.فکر می کنم دوستت بردیا باعث این شکست شد... تو این طور فکر نمی کنی؟
برای اولین بار در طول این مدت دلم می خواست به حرف های الهام گوش بدهم.نمی دانم چرا احساس می کردم احتیاج دارم آن حرف ها را بشنوم.نوعی مسکن و آرام بخش بود که قلب پر از تب و تابم را تسکین می داد.برخلاف انتظارم ماشین بردیا را ندیدم.به قلبم گوش دادم... نه!انگار زیاد ناراحت نبودم.
_ انگار امروز پیداش نشده... وای!نمی دونی چه قدر ازش می ترسم.خیلی بد گاز میده.بعضی وقت ها هم چپ چپ نگام می کنه.اون روز یادته که با آقای تاجدار در مورد امتحان صحبت می کردیم؟تا رسیدیم دم در و ما رو دید به قدری عصبانی شد و گاز داد که نزدیک بود آقای تاجدار رو زیر بگیره.
نه زدم تو ذوقش و نه با بی میلی به حرف هایش گوش دادم... چه قدر دلم می خواست بیشتر حرف بزند.انگار حرف هایش را دوست داشتم.داغ دل مرا تازه می کرد... به یاد برخورد هفته پیشش افتادم که جلوی مادرش سیلی محکمی زیر گوشم خواباند،آن هم فقط به خاطر این که گفتم نمی توانم شب را پیششان بمانم.اگر پادرمیانی مادرش نبود فقط به همان سیلی اکتفا نمی کرد.
_ مانی،خداحافظ.من رفتم... حالا که مدرسه ها تعطیل شدن دلم برات تنگ میشه... راستی... تجدیدی هات رو چی کار می کنی؟
آه عمیقی کشیدم و گفتم: یه کاری می کنم،گه گاهی بیا پیشم.
برایم دست تکان داد و گفت: باشه،خداحافظ.

مادربزرگ که در را باز کرد،خسته و غمگین داخل شدم.حالم بدجوری گرفته بود.می دانستم به خاطر نیامدن بردیا نیست.احساس سرخوردگی می کردم،چیزی درونم شکسته بود.نمی دانم چه چیزی؟فقط می خواستم در را به روی خودم ببندم و با خودم خلوت کنم.
_ نمی خوای ناهار بخوری؟
نگاهش کردم.چین و چروک تمام صورتش را گرفته بود.
_ نه مادربزرگ!اشتها ندارم... مامان بالائه؟
_ فکر نکنم چون هیچ سروصدایی نمیاد.
_ مادربزرگ؟
_ چیه؟
_ یه کمی حالم گرفته س!احساس خوبی ندارم.
سرش را به علامت تأسف تکان داد.در نگاهش تجربه ی یک عمر زندگی برق می زد.
_ خیلی برای سیما متأسفم!چه طور اجازه میده اون مرتیکه ی فکلی بهت نزدیک شه؟تو هنوز بچه ای دختر!چه می دونی عشق یعنی چی؟این عشق های بچگونه که آدم ورکسل و بی حوصله می کنه هوس های دوره ی جوونیه!من از اون مرتیکه خوشم نمیاد.وقتی دیروقت تو رو می رسونه خونه هوایی میشم و دلم می خواد بیام دم در و صدتا چیز بهش بگم.اما خوب،چی می تونم بگم؟اینا همش از حماقت سیماس.چه می دونه دختر مثل برگ گله.اون قدر لطیف و حساسه که اگه بهش دست بزنن پژمرده و مریض میشه... ای!مامان های اون دوره زمونه کجا از این کارا می کردن؟
فکر کردم دلم می خواد گریه کنم.قلبم در هم فشرده می شد.چشمانم نمناک شدند.بغض آلود صدایش کردم.
_ مابزرگ... ؟!
نگاهم کرد.عمیق و متأثر.
_ می خوام یه کم فکر کنم.اگه اومد دم در بگین نیست باشه؟
_ خودم بلدم چه جوری ردش کنم،تو هم برو فکر کن،خوب فکر کن!تا به نتیجه نرسیدی هم بیرون نیا.
قدرشناسانه به رویش لبخند زدم و با خیال راحت به اتاقم رفتم.وقتی روی تخت دراز کشیدم احساس کردم برای فکر کردن اول باید بخوابم.پلک هایم سنگین شدند و یک خواب عمیق و راحت چشمانم را ربود.وقتی بیدار شدم که هوا تاریک شده بود.خواب نیمروزی به قدری به روح خسته م آرامش بخشیده بود که فکر می کردم هیچ دغدغه و خیالی ندارم.مادربزرگ تلویزیون نگاه می کرد.دو استکان چای ریختم و کنارش نشستم.
لبخند به لب گفت: پسره اومد.از خودراضی و طلبکار هر چی بهش گفتم مانی این جا نیست به خرجش نرفت که نرفت.بهش گفتم دست از سر مانی بردار.فقط کینه توزانه نگاهم کرد و رفت.
تعجب کردم از این که چه طور داد و قال راه نینداخته بود.
_ خوب کاری کردین مادربزرگ!پسره یه کمی قاطی داره... یعنی چه طور بگم عصبیه.می خواد همیشه حرف خودش باشه.
تلفن زنگ زد.به طرف گوشی رفتم.صدای غضب آلود بردیا مثل برق تمام وجودم را به لرزه در آورد.
_ خوب!پس اون پیرزن خرفت بهم دروغ گفت و نذاشت تو رو ببینم!
برای این که مادربزرگ متوجه گفت و گویمان نشود به آرامی گفتم: دروغ نگفت خونه نبودم...
نعره کشید: خفه شو!مگه بهت نگفته بودم هروقت خواستم باید بدون مانع ببینمت؟
به قدری عصبی بود که جرآت حرف زدن نداشتم.
_ خوب!حالا چرا عصبانی ای.ببخشید فردا بیا دنبالم.
_ اِ!من امروز می خواستم ببینمت.
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: خیلی خوب!فردا جایی نرو،منتظرم باش.
همان طور که بدون سلام توبیخم کرد،بدمن خداحافظی هم گوشی را گذاشت.قلبم تیر می کشید.راستی به چه حقی با من این طور می کرد؟چرا فکر می کرد من باید بدون چون و چرا در اختیارش باشم؟به چه حقی؟
_ اون مرتیکه بود،نه؟
به مِن مِن افتادم.
لازم نیست انکار کنی!از چهره ی رنگ پریده ت معلومه!یعنی تا این حد گستاخ و دیکتاتوره؟چرا بهش اجازه میدی این طور بهت حکم کنه؟باید با مامانت صحبت کنم.این مرتیکه اصلا قابل اعتماد نیست.
در خودم فرورفتم.اگر می خواستم می توانستم به این رابطه خاتمه بدهم.اما مگر می شد؟!دیگر همه ما را به عنوان نامزد می شناختند.
_ نه مادربزرگ!خودم باهاش صحبت می کنم،مطمئنم که اهل منطق هم هست.
سرش را به علامت رد حرف هایم جنباند و آه کشید.

سوار شو... چه قدر طولش دادی؟

_ ساعتم رو پیدا نمی کردم.

بی آن که نگاهش کنم در را بستم.مثل همیشه تند می راند.لحنش طعنه آمیز بود:خوب سایه ت سنگین شده!وکیل مدافع هم که پیدا کردی.

نمی خواستم چیزی بگویم که تحریک شود.سعی کردم متین و خونسرد حرف بزنم.

_ دیروز یه کم کسل بودم،فقط همین.

_ خوب اگه می دیدمت چی می شد؟

چشمانم را روی هم گذاشتم: خیلی خوب گفتم که اشتباه کردم،ببخشید.

مشت محکمی روی فرمان کوبید و با حرص گفت: از کسی که بهم کلک بزنه متنفرم.

وقتی نگاهش کردم چهره ش ملتهب و گلگون بود.ترسیدم!خدایا بردیا چه مرگشه>چرا این قدر عصبانیه؟

به باغ رفتیم.به محض این که ماشین را خاموش کرد پیاده شد.در سمت مرا گشود و مرا کشان کشان داخل ساختمان برد.

داد کشیدم: چی کار می کنی؟خودم میام،چرا این طوری می کنی؟

در را بست.چه قدر از دیدن چشمان پرخشم و جنونش می هراسیدم.بی مقدمه و پی در پی چند سیلی در گوشم خواباند،به قدری جا خورده بودم که نقش زمین شدم.وقتی دید افتادم از زدن چند مشت و لگد هم دریغ نکرد.

به گریه گفتم: آخه چرا می زنی؟مگه من چی کار کردم؟به چه حقی دست روی من بلند می کنی؟

یقه پیراهنم را چسبید و با آن نگاه پر از نفرت و انزجارش قلبم را ریش ریش کرد.

_ حالا دیگه خودت رو قایم می کنی!اون پیرزن فس فسو کوکت می کنه که منو نبینی آره،آره،نشونت میدم.

به موهایم چنگ انداخت و در حالی که آن ها را در مشتش گرفته بود مرا روی زمین کشید.پوست سرم درد گرفته بود.به هق هق افتاده بودم و التماسش می کردم: تو رو خدا ببخش... غلط کردم... دیگه تکرار نمی کنم... اشتباه کردم.

ولی او آرام نمی شد.روی مبل کنار شومینه پرتم کرد.خیره به چشمانم نگریست و گفت: همین جا منتظرم می مونی تا برگردم...

_ کجا می خوای بری؟

_ می رم برای شام چیزی بگیرم،شامو این جا می خوریم.

تسلیم و مطیع گفتم: باشه!هرچی تو بگی!

رفت.در را هم از پشت قفل کرد.تمام تنم درد می کرد.بعد از رفتنش به گریه افتادم.این کابوس نبود؟نه!امکان نداره بردیا با من این طور کنه.لابد خواب می دیدم،چه طور می تونه کتکم بزنه؟پای چشمم می سوخت... نه!من خواب نبودم.این بیداری و واقعیت تلخ زندگیم بود.بردیا مشکل روحی روانی داشت.آه!چرا خودم را گرفتارش کردم؟

ساعت هشت بود.هنوز هوا روشن بود.دو ساعتی از رفتنش می گذشت.به نظرم دیر کرده بود.برگشت.دو دستش پر بود.به ترتیب مرغ و نوشابه و نان و میوه را روی میز آشپزخانه چید.چهره ش آرام به نظر می رسید.نه!اشتباه نمی کردم . خیلی

آرام بود... شاید کابوس دیده بودم،پس چرا بدنم درد می کرد؟صدایم کرد.نرم خوش آهنگ... نه!اشتباه نمی کردم... لابد پشیمان شده بود.

_ مانی من!بلند شو بیا مرغ رو برای کباب آماده کنیم.الان شومینه رو هم راه میندازم.

با تردید و دودلی از جا بلند شدم.نگاهم می کرد،مثل همیشه که خوش اخلاق بود،خواستنی و عاشق!و گفت: می دونی چه قدر دوستت دارم؟

از فرصت استفاده کردم و گفتم: پس چرا روم دست بلند می کنی/به خاطر یه اشتباه کوچیک...

انگشتش را روی لبم گذاشت و با لبخند گفت: همه چیزو فراموش کن!

هیچ نفهمیدم علت آن رفتار جنون امیز و این برخورد مهرآمیز چیست؟ولی دیگر نمی توانستم به آرامشش اطمینان کنم.آن شب،نه از روی میل بلکه از روی ترس و واهمه در کنارش شام خوردم و پای حرف هایش نشستم.مثل هربار چندین عکس ازم گرفت و مثل همیشه دلش خواست بیشتر با هم بمونیم.برخلاف همیشه لحظه های با هم بودنمان برایم سخت و سنگین می گذشت و نگاهم مدام به حرکت کند عقربه های ساعت بود.متوجه شد.

_ مثل این که خیلی برای رفتن عجله داری؟

از ترس واکنشش سرم را به این طرف و آن طرف چرخاندم و با لکنت گفتم: نه،نه... این طور نیست... و بعد برای این که فکرش را منحرف کنم گفتم: چه شب مهتابی قشنگیه... راستی بهت گفتم دو تا تجدید آوردم؟

در جوابم با بی تفاوتی پوزخند زد.عاقبت راضی به رفتن شد.وقتی برمی گشتیم خیلی سرحال بودم.موقع خداحافظی با لبختد گفت: فردا می بینمت.

با ظاهری خرسند لبخند زدم و گفتم: خیلی خوبه... شب بخیر.

ساعت یازده شب بود.چراغ های طبقه دوم و سوم روشن بودند اما طبقه اول چراغهاش خاموش بود.پاورچین از پله ها بالا رفتم.کلید را به در انداختم.لابد مادربزرگ خواب بود.چرا یادش رفته آباژور رو روشب بذاره؟کلید چراغ را زدم.کفش هایم را درآوردم و به طرف آشپزخانه رفتم تا آب بخورم،اما با دیدن سایه ای از پشت سر وحشتزده به عقب برگشتم.چیزی که می دیدم سایه نبود.نمی توانستم باور کنم.مادربزرگ بود که از سقف آویزان شده بود،با چشمانی از حدقه بیرون آمده.چند لحظه مات و مبهوت ماده بودم.صدای جیغ خودم را شنیدم و احساس کردم نقش بر زمین شدم.

چشم که باز کردم چند چشم قرمز و پف کرده بهم خیری بود.انگار صبح شده بود.چرا مامان داشت گریه می کرد؟تصویر وحشتناکی پرده ی چشمانم را گرفت.موهای یکدست سفید مادربزرگ درهم ریخته و ژولیده بود.انگار کسی به موهایش چنگ انداخته بود.چرا از سقف آویزانش کرده بودند؟نگاه ماتش هنوز به من خیره بود... آه مامان!مادربزرگ...!و زدم زیر گریه.ماریا شانه هایم را می مالید و مادر هق هق می کرد.چند مأمور پلیس مدام از این طرف به آن طرف می رفتند.طناب خالی هنوز از سقف آویزان بود... اما مادربزرگ؟شایدد داشتم خودم را گول می زدم.

_ مامان!مادربزرگ کجاست/چه اتفاقی براش افتاده؟

مادر تور مشکیش را روی لبانش گرفت و با گریه گفت: یه دزد نامرد همه ی جواهرات مادربزرگ رو برده و او رو هم... نتوانست دیگر ادامه بدهد.

یکی از آن مأموران که انگار رئیس پلیس بود به سویمان آمد.در یک دستش بی سیم بود و در دست دیگرش یک برگ یادداشت.نگاهی بهم انداخت و گفت: شما برای پاره ای توضبحات با ما به اداره ی پلیس بیاین.

نگاهی پرتردید به مادر انداختم.مادر روسری مشکی ای سرم انداخت و همراهم از پله ها پایین آمد.

همسایه ها با کنجکاوی از در و دیوار سرک می کشیدند.



_ نام؟

_ ماندانا ستایش.

_ نسبت با مقتول؟

_ نوه ی دختریشونم.

_ چرا دیروقت به منزل مادربزرگتون رفته بودین؟

_ من با مادربزرگ زندگی می کردم،چون تنها بود مامانم خواسته بود برای مراقبت ازش کنارش باشم.

_ پس تا اون موقع شب کجا بودین؟

به پوشه ی سبزرنگی که روی میز بود خیره شدم.

_ با نامزدم بیرون بودم،وقتی برگشتم...

ادامه ندادم.چهره ی رنگ پریده مادربزرگ جلووی چشمانم بود،بغض کردم.رئیس پلیس بی توجه به حالت من سرش پایین بود و یادداشت می کرد.

_ چه مدتی با مادربزرگتون زندگی می کردین؟

_ حدود هفت ماه.

_ تو این مدت متوجه اومدن هیچ دزدی نشده بودین؟

سرم را تکان دادم: نه هیچ موردی نبود.

_ با نامزدتون کجا بودین؟

خواستم بگویم توی یه باغ بزرگ تو یه خیابون خلوت تو نیاوران اما به یاد گوشزد همیشگی بردیا افتادم که به کسی نگم اون جا میریم.

_ توی خیابون،پارک،کار همیشگیمون گشتن تو خیابونه.

_ تمام مدت کنار هم بودین؟

یاد خرید شام افتادم که دو ساعت طولش داده بود: بله،تمام وقت با هم بودیم.آخرین یادداشت را هم نوشت و سپس به پشتی صندلی تکیه داد و دست هایش را در هم گره کرد.

_ خیلی خوب!ازواقعه پیش اومده متأسفم شما می تونید برید.

دستمال کاغذی را روی دماغم گرفتم و بریده بریده گفتم: جناب سرهنگ،تو رو خدا قاتلش رو پیدا کنین،مادربزرگم زن بی گناهی بود... کاری به کار کسی نداشت... یه زن تنها... آخ... مادربزرگ...

لبخند مهربانی بر لب آورد و گفت: قاتل خیلی زیرک و هوشیار بوده،چون هیچ اثر انگشتی نذاشته و فقط جواهرات رو برده... ولی نگران نباشین،ما پیداش می کنیم.

توان بلند شدن از روی صندلی را نداشتم.به زحمت راه می رفتم.پیش از این که از در بروم بیرون گفت: در ضمن به نامزدتون هم بگین یه سر به این جا بزنه.

سرم را تکان دادم و گفتم: باشه!حتما... خداحافظ.

مادر جلوی در خروجی منتظرم بود.بازویم را چسبید و با تاکسی به خانه رفتیم.مادر دست هایم را می فشرد و من سر بر روی شانه اش می گریستم.مادربزرگ بیچاره!تو که در حق کسی بدی نکرده بودی.چه طور دلشون اومد اون طور حلق آویزت کنن... آه!چه طور کسی متوجه نشده؟

_ مامان شما چه طور نفهمیدین؟یعنی هیچ سرو صدایی نشنیدین؟

مادر دستش را روی صورتش گرفت.انگار شرمنده و پشیمان بود.

_ راستش اون وقت که تو جیغ کشیدی ما تازه برگشته بودیم خونه.با ماری منزل مادرشوهرش دعوت داشتیم... بعدازضهر که می رفتیم... ساعت شیش بود،اصرار کردیم که باهامون بیاد ولی گفت می خواد بخوابه.همسایه ها هم هیچی ندیدن،آخ... مامان بیچاره!

مادر که به هق هق افتاد بیشتر دلم سوخت.کاش قاتلش پیدا می شد.یعنی اون جواهرات لعنتی ارزشش رو داشت که به خاطرش جون کسی رو بگیرن؟

ماریا در حال پذیرایی کردن بود.سینی خرما را جلوی مهمانان می گرفت.زیرچشمی نگاهی به من انداخت و آهسته گفت: بردیا اومده،بردمش اتاقت.
حوصله ش را نداشتم.خاله رویا سینی چای را به دستم داد و گفت: بلند شو دختر!این مهمونا نباید پذیرایی شن؟
نگاهش کردم.تکیده شده بود.بدون آرایش چین چروک صورتش را می شد شمرد.بعد از پذیرایی با گوشزد دویاره ی ماریا به اتاقم رفتم.روی تخت نشسته بود.لباس مشکی هم به تن نداشت.با دیدنم از جا برخاست و یه طرفم آمد.گونه م را بوسید و گفت: چه قدر رنگت پریده؟
گله نکردم چرا لباس مشکی نپوشیدی.
_ چیزی می خوری برات بیارم؟
روی تخت نشاندم و گفت: نه!اومدم تو رو با خودم ببرم.
خیره به دمپایی مشکی ای که به پا داشتم گفتم: ولی نمی تونم بیام!
موهایم را از روی پیشانیم پس زد و پرسید: چرا؟یه پارتی خصوصیه.د.ستان همه جمعن.
با خشم و عتاب به طرفش برگشتم و گفتم: مثل این که متوجه نیستی.مادربزرگم رو به قتل رسونده ن.تو صحبت از پارتی می کنی!
پوزخندی زد و گستاخانه گفت: بله،مادربزرگ شما فقط بیست سالش بود و جوون مرگ شد... بس کن این اداها رو.
این همه خونسردی و بی تفاوتی در تحملم نمی گنجید.ناخواسته سرش داد کشیدم: مادربزرگ برای من خیلی عزیز بود!منم عزادارشم!خودت تنهایی تو اون پارتی لعنتی شرکت کن.
موهایم را از پشت کشید و عصبی گفت: انگار حرف خوش حالیت نیست.نذار داد و قال راه بندازم.مثل بچه ی ادم لباستو عوض می کنی و دنبال من میای،فهمیدی؟
نمی دانم از درد موهایم بود یا از وحشت آبروریزی که تسلیم شدم: باشه!باشه!میام.
موهایم را ول کرد.از توی کمد لباس راسته بلندم را درآوردم.گریه می کردم،شاید هم التماس...
_ خواهش می کنم بذار با همین لباس بیام،بعد لباسم رو عوض می کنم.
مقابل پنجره ایستاد و گفت:خیلی خوب!فقط زیاد طولش نده.
لباسم را تا کردم و توی ساکی انداختم.اشک هایم را پاک کردم و گفتم: ولی آخه بگم کجا میرم؟
به طرفم برگشت و گفت: فکر نکنم به کسی ربط داشته باشه که کجا میری!راضی کردن مامانت هم با من.
خجل و غمگین از اتاق بیرون آمدم.فکر می کردم نباید سرم را بالا بگیرم چرا که با رخت عزا می خواستم در یک پارتی شرکت کنم... نمی دانم چه به مادر گفت که او مخالفتی نشان نداد.
_ اول می برمت باغ تا لباستو عوض کنی و دستی به سرو روت بکشی.بعد از یکی دو ساعت استراحت می ریم تا به دوستم بدقولی نکرده باشیم.
نگاهش نکردم.از دستش دلخور بودم... نه!انگار دیگر ازش خوشم نمی آمد.

_ خوب،تا تو شومینه رو راه بندازی من با وسایل ناهار برگشتم.
وقتی رفت نگاهی به شومینه انداختم.چوب ها را یکی یکی داخل شومسنه ریختم.سست و بی حال بودم.آتش که گر گرفت محو شعله های سرخ و آبی ش شدم.چرا قبوا کردم همراهش بیام؟مگه او کی بود؟نباید ازش می ترسیدم،چون از ضعفم خبر داره همیشه با تهدید می خواد بهم زور بگه... نباید بذارم مثل موم تو دستش اسیر باشم و منو به هر شکلی که می خواد دربیاره.
کلید که به در انداخت نگاهی به ساعت انداختم.نیم ساعت بیشتر طول نکشیده بود که برگشت.وسایل خریده شده را روی میز چید.مرغ را درسته سیخ کشید و کنارم آمد.همان طور که زغال چوب را آماده می کرد پرسید: چرا این قدر پکری؟وقتی پیش منی...
حرفش را قطع کردم: نمی تونم بی تفاوت بشینم آقای شاهنده!مادربزرگم...
این با او وسط حرفم پرید: این قدر مادربزرگت رو بهانه نکن!عمرش رو کرده بود.
_ بله،ولی به مرگ طبیعی نمرده.به قتل رسیده!این دلم رو می سوزونه.اگه من کنارش بودم...!
مرغ به سیخ کشیده را روی آتش گذاشت و کنارم نشست.
_ دلت به خاطر این چیزا نسوزه!لحظه رو دریاب.
دستش را پس زدم و از جا بلند شدم،پشت به او ایستادم و بازوانم را در آغوش گرفتم: تو ازم چه توقعی داری؟من نمی تونم...
صدای فریادش بلند شد:این ادا ها رو برای من در نیار... حوصله ش رو ندارم.
از جا بلند شد و همه ی پنجره ها را باز کرد.صددایم کرد.می دانستم اگر کم محلی بکنم با واکنش شدیدش رو به رو خواهم شد.بی میل و ناچار به طرفش برگشتم.کنار یکی از پنجره ها در زاویه ی چپ خانه ایستاده و دست هایش را به سویم گشوده بود.دلم نمی خواست حتی یک قدم به سویش بردارم.هیچ کششی در من نبود... به یاد چهره ی خشمگین و چشمان به خون نشسته ی دیشبش افتادم.
_ می دونی چه قدر دوستت دارم؟
نگاهش کردم ودوستم داشت؟در نگاهش برقی می جهید که تنم را به رعشه درآورد.سرم روی سینه ش بود.دوستش نداشتم... مطمئن بودم که دیگر نمی خواهمش.مثل آن وقت ها عاشق طرز نگاهش نبودم.دست هایش را نمی پرستیدم.از ترس بود که در آغوشش فرو رفته بودم.
_ بوی سوختگی میاد...
به طرف شومینه رفتیم.پس از خوردن ناهار بالشتی روی کاناپه انداخت و خودش دراز کشید.زیر حلقه دستانش به شعله ی آتش چشم دوخته بودم که نرم نرمک خاموش می شد.او خیلی زود خوابید،اما من نتوانستم پلک روی هم بگذارم.به رفتارش فکر می کردم.اگه دوستم داشت چرا تو غمم شریک نمی شد و درکم نمی کرد؟از یادآوری رفتار وحشیانه دیشبش قلبم در هم پیچید.ناخواسته به یاد حرف های کاوه افتادم.در یکی از مهمانی ها بردیا برای انجام کاری رفته بود بیرون.او کنارم نشست.اگرچه می دانست ازش خوشم نمیاد،اما چشم در چشمم دوخت و گفت: به عنوان یه دوست بهت گوشزد می کنم،زیاد با بردیا رابطه برقرار نکن!اون یه کم مشکل داره... وقتی چیزی رو بخواد هر کاری ممکنه بکنه.یه کمم عصبیه.وقتی عصبانیه براش مهم نیست چی کار می کنه...
کینه توزانه نگاهش کردم و با تمسخر گفتم: اگه فکر می کنین با این حرفا می تونین نظر منو نسبت به بردیا عوض کنین،باید بگم سخت در اشتباهین.من تا حالا باهاش هیچ مشکلی نداشتم،بهتره دو به هم زنی نکنین.او با دلخوری میز را ترک کرده بود.
ا جا به جا شدن بردیا روی کاناپه افکارم به هم ریخت.بعد فکر کردم شاید حق با کاوه بود.
بیدار شد.هوس قهوه کرده بود.خودش قهوه را اماده کرد.من زیاد دلم قهوه نمی خواست ولی مجبور شدم همراهی ش کنم.ساک را از روی مبل برداشت و به طرفم پرت کرد.
_ خوب،لباست رو بپوش،کم کم باید را بیفتیم.
ساک را برداشتم و خواستم برای لباس عوض کردن به یکی از اتاق ها بروم که نگذاشت: نکنه از من خجالت می شی؟سپس دو قدم به سویم امد و گفت: نترس نامحرم نیستم.
موهایم را شانه کردم و به اصرارش کمی آرایش کردم.وقتی آماده شدم جلویم ایستاد.لبخند به لب داشت و سرتاپایم را برانداز می کرد.
_ واقعا تو یه عروسک زیبایی و فقط مال منی!این یادت باشه.
دستم را بوسید و دوباره برق نگاهش را به چشمان مضطربم پاشید.
آن مهمانی بهم خوش نگذشت.نه شام خوردم و نه لب به میوه و شیرینی زدم.وقتی همه می رقصیدند بهم خیره شد.کمی مست کرده بود اما مثل دوستانش رفتارش غیر عادی نبود.
_ نه عزیزم!باشه برای یه مه مونی دیگه!درست نیست من...
فشاری که به بازویم داد هشداری بود که باید اطاعت می کردم.حال خوشی نداشتم.در تمام طول رقص در چشمان روشن وحشی اش چهره ی حلق آویز شده ی مادربزرگ را می دیدم که بهم زل زده بود.سرم گیج می رفت،فکر می کردم همه ی چراغ ها را خاموش کرده اند.دیگر نتوانستم هماهنگ با او برقصم و با پای سست در آغوشش افتادم.دستپاچه شد.روی صندلی نشاندم.دوستانش،آن هایی که از خوردن زیادی از خود بی خود نشده بودند برایم شربت و چای داغ آوردند.دیگر نتوانستم ان جا بمانم.محکم به بازوی بردیا چسبیدم و ملتمسانه گفتم: خواهش می کنم منو از این جا ببر بردیا!حالم اصلا خوب نیست.
انگار متوجه حال بدم شده ود.دست نوازشگرانه ای روی صورتم کشید و مهربان گفت: باشه عزیزم،همین الان میریم.سپس کمک کرد تا بلند شوم.
وقتی روی صندلی ماشین نشستم احساس کردم کمی حالم بهتر شده!
_ اگه حالت خیلی بده ببرمت بیمارستان؟
صدایم ضعیف و گرفته بود: نه!برسم خونه استراحت می کنم،راستش مرگ مادربزرگ...
لحنش از حالت دوستانه خارج شد و گفت: بس کن دیگه ماندانا،مادربزرگت یه پیرزن مردنی بود.باید می مرد!تو خودت رو به خاطر یه مرده زجر کش نکن.
شنیدن حرف هایش قلبم را به درد می آورد.می دانستم کلنجار رفتن بااوو کاری بیهوده ست و این را هم می دانستم که باید با او موافق باشم: تو راست میگی!نباید خودمو اذیت کنم.
از این که باهاش هم عقیده شده بودم راضی به نظر می رسید.
اول اصرار کرد مرا با خودش به خانه شان ببرد.به زحمت توانستم رأیش را عوض کنم.ساعت دهه شب بود.می دانستم هنوز خاله رویا منزلمان است.نمی دانستم با آن لباس چه طور باید برای بیرون رفتنم دلیل بیارم.
آرمینا اولین نفر جلوی در بود که تحقیرم کرد: خوب!امشب دنبال این برنامه ها نمی رفتی نمی شد؟
خاله رویا تحقیر دخترش را تکمیل کرد: مادربزرگ هنوز توی سرد خونه س.بدنش رو تیکه تیکه کردن... اون وقت خانم...
مادر به موقع به دادم رسید: ولش کنین چی کارش دارین؟جایی نرفته بود!اون قدر حالش بد بود که گفتم بردیا ببردش بیرون یه کم روحیه ش عوض شه.سپس به من اشاره کد زودباش برو لباستو عوض کن.
دلم می خواست گریه کنم.از کجا می دانستند چه حالی دارم؟مگه به میل خودم رفته بودم؟مجبور شدم برم.هرکاری کردم مجبور بودم.
لباسم را عوض کردم و روی تخت افتادم.بی اختیار با صدای بلند گریه می کردم.گریه هم آرامم نمی کرد.مادربزرگ!واقعا امشب شرمنده شدم.به جای این که بشینم و به خاطر مرگ معومانه ت گزیه کنم رفتم تو یه جشن رقص و شادی کردم... آخ... مادربزرگ... منو ببخش!باور کن تقصیر من نبود... من دختر بی احساسی نیستم.مجبورم کردن روی احساسم پا بذارم... مادربزرگ دعا می کنم قاتلت به سزای عملش برسه.



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار